<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رابو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rabo</link>
        <description>نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:22:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3367728/avatar/1gPlcy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رابو</title>
            <link>https://virgool.io/@Rabo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabo/%D8%AC%D9%86%DA%AF-s6wrysnnni8b</link>
                <description>او از زندگی‌اش می‌گوید؛ از روزهایی که او را این‌گونه اندوهگین کرده است.او مدتی را در زادگاه‌ ‌اش ،پروان سپری کرده و سال‌های حاکمیت طالبان را آن‌جا بوده است. پس از تهدید بیش‌تر طالبان، از پروان فرار می‌کند و هم‌راه با تعدادی از خانواده‌های دیگر به کابل می‌آید.  از یکی از روزهای تلخ زندگی ‌اش که او را این‌گونه اندوه‌بار کرده می‌گوید. آن‌روز‌ بر می‌گردد به نیمه‌های شب زمستان که مردان مسلحی با ریش ‌حنایی و ظاهری نامرتب به خانه‌ اش هجوم می‌آورند و سلاح می‌خواهند. با دیدن طالبان، مضطرب می‌شود و برای یافتن راه فرار، در حالی که هیچ سلاحی در خانه ندارد، برای فرمانده‌ی طالبی که به‌ خانه ‌اش هجوم آورده است، می‌گوید که سلاحی در باغ دارد و می‌خواهد با یکی از طالب‌ها به باغ رفته و سلاح را بیاورد؛ اما بعد از این که با هم‌راهی یک جنگ‌جوی طالب از خانه بیرون می‌شود، کنار حفره‌ی باغش میان تاک‌های انگور می‌رود، هریکینی که با خود برده را به زمین می‌زند تا هریکین خاموش شده و او بتواند برای خواستن کمک، طرف راه بیرونی باغ فرار بکند. صدیقه با نفس‌های تند می‌دود و عقبش را نگاه می‌کند، حس می‌کند که آن طالب به دنبالش می‌دود. در حین دویدن و نفس‌گرفتن، روسری ‌اش به شاخ‌چه‌ی درخت بند می‌ماند و چوبی در چشمش می‌خلد؛ اما به خاطر عجله برای نجات جان خود و عزیزانش سوزش چشمش را حس نمی‌کند. او می‌گوید: «چشمم کمی سوخت کد؛ چون زیاد ترسیده بودم که خدای نکده به بچایم، یا به خودم کدام ضرر نرسانن د قصه ش نشدم و هموتو دویدم که از یک‌جای نی از یک‌جایی کمک بخایم.» همین که عقب پاسگاه پلیس می‌رسد جیغ می‌کشد و کمک می‌‌خواهد و افراد پاسگاه با تیرهای هوایی به طرفِ خانه ‌اش می‌روند.پس از سقوط حاکمیت طالبان برای آزمایش چشمش به یکی از بیمارستان های دولتی در کابل می‌رود. پس از آزمایش، دکترها به او می‌گویند که خراشید‌گی‌ چشمش، باعث شده که به مرور زمان بینایی اش را از دست بدهد.او حالا در کابل زندگی می‌کند و وحشت‌ناک‌ترین خاطره ‌اش از دوران حکومت طالبان، به روزی بر می‌گردد که جنگ‌جویان طالب به بار دوم به خانه ‌اش حمله کردند. او می‌گوید که آن شب طالبان فرار کردند و غیب شدند؛ اما بعد از چند روز چهار نفر از همان جنگ‌جویان دوباره آمدند. صدیقه می‌گوید: «سودابه، دخترم تازه سیزده‌ساله شده بود و آن نیمه‌شبی که طالبان برای گرفتن پول و اسلحه آمده بودند، در کنج خانه گریه می‌کرد.» طالبان این‌بار آمده بودند که او را با خود ببرند و او را با یکی از جنگ‌جویان خود ازدواج کند.همه اعضای خانواده حیران و مات مانده بودند که چه کار کنند. سودابه‌ی نوجوان همین که از هدف آمدن آن چهار طالب می‌فهمد، با چابکی به طرف نانوایی می‌دود و دست‌هایش را با سیاهی دیگ آلوده کرده و به رویش می‌مالد.«آن لحظه دنیا به سرم تاریک شد، دست و زبانم از حرکت مانده بود، چشمم هم آب می‌زد و سوزش داشت. وقتی دوباره گفتند که پشت دختر آمدیم! باید عروسی کنه، متوجه دخترم سودابه شدم که با حرکات غیرنورمال از تنورخانه بیرون شد. خدا رحم کرد و متوجه ترفند دخترم شدم و گفتم که یک دختر دارم، دیوانه است.» صدیقه در این لحظه، به تنورخانه اشاره می‌کند، می‌گوید: «اگه به گرفتن همی دختر آمدین، بگیرین و ببرین.» طالب‌ها که سودابه را با آن وضع می‌بینند، سر شان را پایین انداخته و بدون این که به پشت شان نگاهی کنند، از خانه بیرون می‌شوند. صدیقه، در باره‌ی آن‌روزهای تاریک می‌گوید که در کوه‌دامن و پروان، بسیاری از دختران جوان و نوجوان را جنگ‌جویان طالب با خود به ازدواج تحمیلی می‌بردند و یا به کندهار می‌فرستادند‌.بسیاری از دختران به جبر و یا از ترس جان به این خواست طالبان تن دادند. تنها شمار محدودی؛ مثل سودابه می‌توانستند با سیاه‌کردن صورت و کثیف‌کردن لباس خود با مدفوع حیوانات خود را دیوانه جا زده و از ازدواج با جنگ‌جویان طالب نجات بدهند. دخترانی که به کندهار فرستاده می‌شد، سرنوشت نامعلوم در انتظار شان بود و هیچ خبری به خانواده‌های شان از آن‌ها نمی‌رسید.در آن میان دخترانی هم بودند که با وجود نامزد‌بودن شان، ممکن بود مورد انتخاب جنگ‌جویان طالب قرار بگیرند.</description>
                <category>رابو</category>
                <author>رابو</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 10:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی تلخ اما واقعی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabo/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-o2vmt6hgoupq</link>
                <description>سودابه از گذشته‌هایش میگوید.از روزهایی که چون سکوتی طاقت فرسا و آسمانی خالی او را اندوهگین کرده است.اورا درحالی می یابم که موهای شقیقه اش سفید  و با دست‌هایی لرزان چایی اش را سر می‌کشد.او مدتی را در زادگاهش سپری کرده.زادگاهی که چون خلاء  زندگی او را سرکوب نموده .هنگامی که مرا چون نوزادی قنداق بر اسب نشاندند و به دیاری دیگر فرستادند . گفتند، وطن تو اینجا است. من چون پنجره ای برای دیدن و شنیدن کودکان در آغوشم به جای عروسک هایم بودم.چه میدانستم معنی زندگی چیست؟ من حتی نمیدانستم وطن واقعی آدمی کجاست.جز پارچه‌ای سفید، رسم زن بودن را نیاموخته بودم و سرنگون این دنیای غبار آلود شده بودم .چه روزها، که از صدای وحشت‌آور پروانه ها و نوازش دست‌ها من در ته دریا ماندم.و هربار لعن و نفرین برای من، که در زمستان ها با دست هایی خالی، برف‌ها را جمع میکردم. راستش،سالهاست برق آفتاب را بر گیسوان و جسم نیمه جانم ندیده‌ام .پرویز میگفت، که باید بمانم و بسوزم و بسازم .رسم زندگی این است؛ و زندگی بدون روزهای بد نمی شود .و خواهرانش، که هربار با چوب به جانم می افتادند و می‌گفتند‌، بچه ات اگر به دنیا بیاید مانند خودت ناقص العقل است. و از درد به خود جمع میشدم .من چه میدانستم، در دیار غربت میان این شهر خاموش باید رسم زندگی را بیاموزم. من اصلا زندگی نکرده بودم. من هنوز در کوچه های معصومیت خانه‌مان بودم.بعد آن همه افترا و بیراهه و کشتار فرزندان، فقط بعد ۵ ماه از ازدواجی نامعلوم؛دانستم همه در این دنیا محکوم اند .و احساسات خارج از مذلت نیست من به بارها به پرویز گفتم، که می روم می روم و هربار چون لبخندی بر چشمانِ وحشی بی شرم، مشتی نثار صورتم کرد.دیگر تحمل آدم های تنگ نظر را نداشتم .و در خلا زندگی چون غربت گل‌ها هر بار به انتظار روزهای از دست نشسته‌ام.همه چی را میخواهم فراموش کنم.اما آن روز که چون لگدی بر سر به زادگاه ام فرستادند، حتی پدرم مرا نپذیرفت. من به دیدار آن ابرساکتی رفتم ،که دیگر نبود.از شدت ضربات حرف‌ها و طعنه‌ها عقل‌ام را از دست داده بودم .آنقدر بر سرم کوبیدند؛ که جانم را نیز می خواستم از دست بدهم. روزها، بیمارستان چشم انتظار افرادی بودم که خانواده نامیده میشدند. اما حتی آنها‌نیامدند.من الفبا را کامل نیاموخته بودم، که ترک شدم. و چون برگ ها از درختان به دار زده شدم .من بارها با لبخند مُردم .و هربار خواندم:آیا دوباره خواهم رقصید؟آیا دوباره گیسوانم را شانه خواهم زد؟</description>
                <category>رابو</category>
                <author>رابو</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 00:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک زن هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabo/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-mosmlixj2jtp</link>
                <description>من یک زن هستم .همچون ریشه های درخت بی نام و تنها. چون لبخندی ساده لوحانه با تمام فشارها به دیدار آرزوی واژه های، ساده فریب می روم.سهم من از زندگی گردشی، محزون در سایه نقاب حقیقت های یاس آور بود. سهم من از برگ های تاریخ، دستمال تیره قانون و طاهباز حیثیت بود .و تن متناهی من با تمام خستگی و پریشانی فارغ از تمام افسانه ها، فاصله ای کاذب بود. و زمانی که شب مکرر شد.من تمام چوبه های دار را امتحان کردم و چون خانه ای تنها به انتظار آرزوهای فراموش شده نشستم .من زندگی ام را بخشیده ام .هنگام متولد شدن من روحم را بخشیده ام.من چه هستم؟انسان ام؟حیثیت ام؟آبرو؟غذا؟خانه؟مادر؟...من هرچه بودم جز یک زن .من ستارگان خاموش را دیدم،من سکوت دریا را دیدم و هربار چون اولین تبسم به زندگی نشستم .من دیگر چروک برداشته ام از غم .گیسوانم را میبینی؟چه میکند؟لحظه ای یک جامعه را برهم می زند و لحظه ای یک زندگی را سامان می دهد.من در اعماق سیاهی پایبند زندگی بوده ام .و رقص کنان به انتظار تمام ریشه های خشک شده ام من را قطع کنین با جوانه هایم چه میکنید؟من تمام رویاهای زنان ام .من آرزوی مرگ را بر تمام تیره دلان؛ این دیار می خواهم.و همچون استوار چون توفانی سهمیگن به سراغت می آیم .من را تبرزنی، این دنیا به چه درد میخورد.بگذریم بگذریم ؛من آن زن را سالهاست دفن کرده ام.</description>
                <category>رابو</category>
                <author>رابو</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 17:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>