<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راشل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rachel</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>راشل</title>
            <link>https://virgool.io/@Rachel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه ای از طرف عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Rachel/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%B9%D8%B4%D9%82-i6hija85o0to</link>
                <description>دو سالی میشد که الهه فرانسوی اش را از دست داده بود کار هروزش مرور کردن خاطرات تلخ و شیرین خود و فرشته اش ˛ یعنی ملکه اِما و خیره شدن به یادگار ملکه ˛ آچای دو ساله اش و اشک ریختن بود.خدمت کاران قصر مثل همیشه پچ پچ میکردنن و کلماتی را در گوش هم زمزمه میکردنن و شاید هم میشود گفت حق داشتند زیرا که با رفتار های پادشاه هر کسی تعجب میکرد و این تقصیر پادشاه نبود...پادشاه در این دوسال به مدت ده سال پیبر تر شده بود و دیگر مثل قبل نبود ...دیگر صدای هایش کل قصر را پر نمیکرد دیگر به گل هایش آبی نمیداد و به گل های مورد علاقه اش اهمیت نمیداد و حتی غذا هم نمیخورد حرفی نمیزد و موهایش کاملا سفید شده بود و شاهزاده قابل شناسایی نبود ˛ ممکن بود گاهی در کنار آچای کوچکش دهان باز کند و کلمات و جملاتی مانند &quot;آچای من ..تو مانند معنی نامت پرستیدنی هستی و من را ببخش که باعث شدم مهر مادر از تو گرفته شود و از مادر محافظت نکردم&quot; یا &quot;از اینکه پدری ماننده من داری متاسفم دخترکم ... قول میدم تا پای جان از تو مواظبت کنم و نذارم مادرت در بهشت نگرانت باشد&quot; را زمزمه میکرد.حتی با اینکه مرگ ملکه تقصیر پادشاه نبود اما باز هم او خود مقصر میدانشت و حرف های دیگران ز نظرش تهی بود .اوریل 1814در اتاق موسیقی به سر میبردند اتاقی از جنس چوب که همیشه میتوان صدای موسیقی را از ان شنید پادشاه و ملکه مانند همیشه درحال تمرین پیانو بودند و توانسته بودند ریتم جذاب و زیبایی را به وجود بیاورند پادشاه هر چند دقیق یک بار به ملکه نگاهی میکرد و لبخند فرشته اش باعث به تپش افتادن قلبش میشد و ناخوداگاه لبخند کوچکی روی لبش ظاهر میشد و چد ساعتی در ان اتاق به پیانو زدن ادامه دادند و روز خود را گذراندن و شب هم در کنار و با وجود آچای دو ماهه خوابیدند و همه در خواب رو رفته بودند به غیر از پادشاه! او بر طبق عادت همیشه اش در حال نوشتن نامه در دفتر کوچیکش بود:&quot;با تو هروز عاشقانه تر از دیروز است و با حضور تو میتوانم زندگی را تجربه کنم ˛ اِمای من وجود تو در زندگی ام معجره ای است که هروز شاهد آن هستم.&quot;_رودولف فرانسهصبح روز بعد شاهزاده با صدای آچا از خواب برخواست و به اِما که برعکس همیشه بسیار دیر از خواب بیدار شده و هنوز در خواب به سر میبرد خیره شد و لبخندی زد و بعد از ارام کردن آچای کوچکش متوجه سفید بودن رنگ صورت ملکه شد و کمی نگران بود و سعی کرد پریزاد خود را ز خواب بیدار کند لیک موفق نشد...درست است...ملکه نفس نمیکشید و دیگر نبضی نداشت ...پادشاه دستانش میلرزید و ناخوداگاه فریاد بلندی کشید و صدای در کل قصر پیچید:طبیب را خبر کنید....___________________پارچه ای سفید روی ملکه انداخته اند و طبیب با بیم و نگرانی شروع به صحبت کرد :پادشاه ..من رو ..بب..قبل از اینکه حرف هایش را کامل کند پادشاه فریاد کشید:نه...نه نه این امکان ندارد ..پارچه را از روی صورت او بردارید او هنوز زنده است ...نمیتواند مارا ترک کند.صدای گریه آچا و فریاد های پادشاه تا بیرون قصر میرفت...زمان حال :پادشاه رودولف با یاد آوری مرگ ملکه باز هم گریست و همان فکر همیشگی به سراغش آمد ولی با خود زمزمه میکرد :من به دخترکم قول دادم...نمیتوانم ترکش کنم ..او هنوز کودک است و حقش این نیست که یتیتم شود.مارس 1826 بیست و دو سال میشد که فرشته ای از میان مردمان پر کشیده و پادشاه هنوز هم مانند قبل بود به ملکه فکر میکرد و همان کار های هروز را انجام میداد لیک دیگر نگران دخترش آچا نبود زیرا او حال بیست و سه ساله شده و مانند مادرش قوی بود و پادشاه تصمیم گرفت فکر های را به عمل برساند و کاری که نباید انجام دهد را انجام دهد..._______________اچا صبح از خواب بیدار شد و به اتاق پدرش رفت ...اما پدرش روی تخت نبود از سقف اویزان بود  و اعث شد آچا جیغ بلندی بکشد و همه را به خود جذب کند ..تمامی خدمتکاران با دیدن پادشاه میترسیدند و طبیبان شاهزاده را از دار طناب بیرون اوردنن اما خیلی دیر شده بود و پادشاه هم از میان انها رفته بود و پر کشیده بود و نامه را از طرف پادشاه به آچا دادند و او شروع به خواندن کرد:&quot;پرستیدنی من اکنون که تو این نامه را میخوانی ممکن است من دیگه در میان شماها نباشم و تو را ترک نموده باشم و از تو میخواهم که از خود مواظبت کنی و از تو طلب بخشش میخواهم زیرا که من باعث شدم تو بدون مادر بزرگ شوی و قد بکشی ...خیلی وقت بود که میخواستم از اینجا بروم و به کنار مادرت پر بکشم اما تو آنقدر کوچک بودی که نمیتوانستم تورا ترک کنم ولی میدانم تو حالا مانند مادر خویش قوی شده ای و میتوانی زندگی شاد و عاشقانه را برای خودت رقم بزنی و من و مادرت را در بهشت خوشحال کنی._دوست دار تو پدرت ˛ رودولف فرانسه______________________چهل روز از مرگ پادشاه میگذشت و آچا فقط یک بار به گریه افتاده بود به همه میگفت پدر من عاشقانه ز دنیا رفت و البته حرفش هم غلط نبود و پادشاه بعد از پر کشیدن همسرش به کسی دل نبست و عاشقانه ز دنیا رفت .پایان.</description>
                <category>راشل</category>
                <author>راشل</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 15:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>