<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Raha0_o</link>
        <description>جایی در اعماق اقیانوس ذهن،میان امواج🌊👤
https://t.me/helpanxiety
سر بزنید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:47:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4044041/avatar/w3YMTw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Raha</title>
            <link>https://virgool.io/@Raha0_o</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رنج،در غالب کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@Raha0_o/%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-vtf5mwh23fdh</link>
                <description>گاه به این سو و آن سو خیره میشوم گاه چشمانم به آدم ها میخورد،کاش توانایی تغییر دادن  بسیار چیز هارا داشتم ولی چه باید کرد دگر وقتی قسمتی یا کل گِل خشک‌شده باشد. گاه امیدوارم‌به راهی برتر زیرا نمیخواهم خیلی چیزهارا از دست بدهم یا از دست رفتنشان را بنگرم،اذاب است باور کن جانا...شاید درخشش گوهر زندگی دیگری که جان است، درخشش گوهر وجود تو هم باشد.آن موقع باید چه کرد؟ باید گفت هیچ‌از دست ما برنمی اید و نگاه کرد؟ سوختیم‌از بس نگریستیم رهایم کن.. این بازی برای من بسیار سخت است.قلب و عقلم‌هر ثانیه بیشتر از پیش همدیگر را میدرند، این را چه باید کرد؟..کاش میشد دیده را بست،برای کوته مدتی شاید.همین هم سخت است ،سرنوشت را باید چه کرد شاید سرنوشت من تو و انها چنین است چه توانی در دست انداختن در آن دارم؟                            ...بگذار بخوابم.تنها پناه ،حال آغوش اوست.در آغوش یک دیگر زمزمه ای در جهت فهم نمیخواهم باشد،میدانم‌میداند چه میگوییم و از چه در رنج هستم،هرچه بیهوده هم باشد میداند دردم از دیده خویش است و واقعیت.دست بر چشمانم بکش تا بر خواب بروم‌.من را برای این بیداری و، این و آنها حال توان نیست.</description>
                <category>Raha</category>
                <author>Raha</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 07:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه و شاید توصیفی از من که به شما هم‌بنشیند</title>
                <link>https://virgool.io/@Raha0_o/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF-ax9au2j20tvi</link>
                <description>من اغلب کلماتی بسیار منظم و شیرین برای خوراندن به تو دارم،شاید فقط در پشت گوشی و در نامه ای.اما اگر‌ به دیدار من بیایی و از من درخواست لب از لب گشودن کنی، من با کلماتی بسیار شکسته جواب تورا خواهم داد.شاید همین گونه است، که نویسنده های خوب به وجود می آیند.    *گوشه کوچیک از نوشته هام(</description>
                <category>Raha</category>
                <author>Raha</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 07:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم گشتگی و تکه ای از تامل ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Raha0_o/%DA%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%87%D8%A7-b20vrjcfuc8l</link>
                <description>نمیدانم کی، چطور و چگونه به این جا رسیدم.فقط میدانم من نمیخواستم در اینجا باشم ،من این حس هارا نمیخواستم ولی بابت تمامشون متشکرم.درد دنباله ی به شدت بلندی دارد هرجا برویی دنبالت خواهد امد،درد محدود به گذشته و حال نمیشود درد در وجودت حتی وقتی کوچیک ترین گوشتی از جنازه ات بر استخوان باقی نمانده است با تو خواهد بود شاید میتوان گفت تنها چیزی که میشد به ان دل بست، درد بود. در شادی ها ما فقط درد و زخم هارا میپوشانیم بلکه درد از خاطرمان برود، ولی نه؛هرچقدر هم در ان لحظه غرق در شادی و زندگی کردن رویاهایت باشی درد در گوشه ای به تو خیره شده است تو ان نگاه سنگین که فکری را در ذهن تو در به جریان میندازد حس میکنی:خب بسیار خوب پیش رفت حتمی اتفاق بدی در پیش است .ما انسان ها معتاد به دردیم‌،ما بهش اعتیاد پیدا کردیم و خواهان وجود آنیم.از بس فضای ارومی نبود وقتی ارامشی پیش امد باز به میان بازوان درد پناه بردیم، درد رو امان دونستیم فکر کردیم بغل گرمی که همیشه پذیرا ما هست درده .اون حس پوچ و ...چه میشه گفت درد وسیع تر از ان است که بخواییم به چیز هایی مثل پوچی تشبیهش کنیم.درد خالق ترس شادی و غم است شاید اصلی ترین ریشه در وجود ادمی همان درد است .شاید نوزادان  برای دردی که نمیداند چی در پیش برای انها به ارمغان گزاشته شده است اولین گریشان را سر‌میدهد؟.خودنوشته کوتاه.خوشحال میشم‌نظرتون رو بدونم)</description>
                <category>Raha</category>
                <author>Raha</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 09:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>