<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مِهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rahilfari</link>
        <description>فقط مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:32:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3100172/avatar/TWWGNE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مِهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Rahilfari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۲۵ متری کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@Rahilfari/%DB%B2%DB%B5-%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-rlmj3k2ew8b7</link>
                <description>کنکور نزدیکه!منم مثل سه ماه قبل،آماده نیستم.واسم هر دقیقه و هر ثانیه با حسرت میگذره.حسرت خیلی چیزا!ساعت روی دیوار، با اون عقربه های نوک تیزش مثل نیزه از پشت من و هل میده به سمت کنکور.دیگه هر تیک تیک ساعت مثل سنگ کوچکیه که داره ترک شیشه آرامشم رو بیشتر می کنه.نمی دونم اگه این شیشه بشکنه قراره چی بشه.میدونی!انگار توی قایقیم که  داره به یه آبشار نزدیک میشههر لحظه و هر ثانیه.اما من  نه طناب محکمی ساختم، نه قایق رو به جایی بستم و نه حتی پاروی درستی دارم که مقابل جریان آب بایستم.جریان آب خیلی بی رحمانه و سریع می گذره،تا چشم بهم می زنم میبینم حدود ۱۰ متر جابه جا شدم.انگار این جریان آب، گرسنه تر از آبشاره.راستش گه گاهی می خوام از توی قایق خودم رو پرت کنم به آب و بی خیال طناب و پارو بشم.ولی، اون وقت میبینم بازم مثل افتادن توی آبشار غرق میشم.بعضی وقتا میخوام مسیر قایق رو عوض کنم، اما جریان آب خیلی زیاده و من نزدیک آبشارم.اصلا می خوام نه خودم رو پرت کنم نه مسیر قایق رو عوض کنم.دست رو دست میزارم و منتظر میشینم تا به آبشار برسم،ولی شاید اگه از الان طناب رو می بافتم یا درست پارو می زدم می تونستم نجات پیداکنم؟اصلا نمیدونم با طناب خودم رو نجات بدم با پارو زدن؟حتی نمی دونم کدوم طناب یا پارو از چه جنسی برای اینکار مناسبهپلاستیکی یا چوبی؟وجودم پر از این دو به شک هاست.توی این موقعیت انگار بیشتر از درس خوندن و برنامهبه اطمینان نیاز دارم.مهم هم نیست اون اطمینان درست باشه یا غلط.فقط باشه!باشه که نزاره میون این موج های مختلف که هر کدومش به یه سمت میره از مسیر مبهمی که دارم منحرف شم.می ترسم قبل از رسیدن به آبشار این سنگ های بزرگ و کوچک اضطراب و ناامیدی کارم رو بسازن.سنگ هایی که گه گاهی جلو راهم سبز میشنو هر بار یه بخشی از قایقم رو زخمی می کنن.هر بار که سعی می کنم به این سنگ ها بر نخورمنمیشهچون اونقدر آب شور توی هر موج آب رفته توی دهنم که سرگیجه ام نمی ذاره درست موانع رو تشخیص بدم.با وجود همه اینا مجبورم واسه خانواده ای که توی خشکی که سال ها با من فاصله داردادا دربیارمکه حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم.اونا اونقدر با من فاصله دارن که نه صدام‌ رو می تونن بشنون که بخوام شکایتی کنم نه چیزی.فقط‌ تصویرم رو می بینن که اونم شبیه به یه سایه است همین.فقط حیف که سایه ها حال بد رو بیشتر و حساس تر نشون میدن،واسه همین باید ادا در بیارم.و الا متهم به قدر نشناسی و کسی که زحمت پدر و مادر را حدر می دهد شناخته میشود.گه گداری چشمم به تصویرم روی آب خروشان و ناصاف می افتهتنها آن زمان که می فهمم منی وجود دارد.تازه اون موقع هم‌نمی تونم خود واقعیم رو ببینمیه تصویر به ریخته که انگار اونقدر آب دریا با چکش زده که به یه شکل دیگه درش بیاره اونم نشدهو خود واقعیم نیست.چه خوب میشدچه خوب میشد توی این مسیر دردناک و البته مبهمیک راهنمای دانا و صادق وجود داشت.یک راهنمایی که بگه چه چیز درسته و چه چیز نه،تا حداقل زمان و وقتم صرفا برای هدایت قایق مصرف بشه نه انتخاب مسیر.اما توی این مسیر یک مشت ناخدای خودخوانده وجود دارهکه هرکدوم مسیری و روش متفاوت و خیلی وقت ها حرف های ضد و نقیض میزنه.وقتی هم که نا امید از همه اینا، میخوام از ستاره ها کمک بگیرم برای مسیر یابیمیبینم ای دل غافل!اصلا ستاره ای در آسمان نیست.راستش از ابتدا هم نبود فقط به ما میگفتن هست حالا می فهمم.وقتی جریان آب یه ذره از اون تب و تابش می افتهکناره های قایقم پر می شود از ماهی های مختلف که هر کدوم رنگ و شکل متفاوتی دارن.هوس می کنم خم شم و بر رویشان دستی بکشماما اونوقته که هر چی زحمت برای دور شدن از آبشار کشیدم به باد فنا میره.باید بی توجه به آن ها به کارم ادامه بدم،یعنی مجبورم. توی این حال و هوامیبینم چند تا قایق دیگه با فاصله کمی از مندارن با آب می جنگن.اون قایقا تقریبا همشون به رنگ قهوه ای و از جنس چوبین و چند جاشونم شکستهدرست مثل قایق خودماما فکر نمی کنم من و آدم هایی که تو قایقا هستنبه اندازه قایق هامون بهم شبیه باشیم.جریان آب بعضی وقتا باعث میشه قایق هامون بهم برخورد کنن و درگیر بشیم.توی این لحظه حس اون گلادیاتور هایی رو پیدا می کنم که بدون میل و علاقه مبارزه می کردن.این موقعس که تصور از وضعیت خیلی از قایق ها و سرنشیناشون کلا عوض میشهمی بینم که حال اکثرشون مثل منه.اخه وقتی از دور نگاه می کنم یه تصورات دیگه ای دارم.راستش خیلی دوست داریم وقتی که میبینیم یه قایق رانی تو مشکله یا نمی تونه خوب پارو بزنه براش پارو بزنیم یا حداقل پاروی خودمون رو بهش قرض بدیم تا یکم از آبشار فاصله بگیرهاماخیلی وقتا این کارمون نتیجه عکس داده.خسته ایمواقعا قایق رانان خسته ای هستیم.نمی دونم میشه اسم قایق ران رو روی خودمون بزاریم یانه چون اکثر مواقع هر کاری می کنیم بجز قایق رانی.دیگه فقط واسه رسیدن به اون آفتاب دم غروبه که داریم گه گاهی یه نیم چه پارویی میزنیم.حتی بعضا مهم نیست که بیافتیم توی آبشار.فقط واسه اینکه حداقل پدر و مادرمون رو راضی کنیم پارو میزنیم.وقتی هم که چشممون میخوره به قایق هایی که چند تا بادبان دارنبعضیاشون هم موتور برقی دارن و با زحمت خیلی کمتر از ماها دارن از آبشار دور میشن دیگه خیلی سست تر میشیم.یا بهتره بگم میشم.می دونی سختر از اینا چیه؟اینه که میبینی کسی که میتونست بهترین دونده باشه داره فقط پارو میزنهاینه که میبینی کسی که میتونست بهترین نقاش بشه داره فقط پارو میزنهاینه که میبینی می تونستی توی این مسیر با آرامش و لذت ماهی بگیری،از کنار دونه دونه ماهی ها میگذری و حتی نمی تونی بهشون یه نگاه بکنی. و در آخر هم میبینی کسی که داشت به هدفش میرسید یه هو دید داره پارو میزنه تا تو آبشار نیافته.واقعا نمی دونم چرا خودم رو انداختم توی این مسیرفکر کنم داشتم میرفت جای دیگه ولی یهودیدم یه جای دیگم.چشمم رو دوختم به بادبانکوچیک قایقمراستش تازه فهمیدم این بادبان رو قایقم داشت،حالام که نمی دونم چطور ازش استفاده کنم.به نظرم توی این موقعیت بهترین کار این باشه که خودم و به غرق شدن عادت بدمو سعی کنم اون لحظه کمتر عذاب بکشم.</description>
                <category>مِهدی</category>
                <author>مِهدی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 20:12:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرقه فندک</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AC%D8%B1%D9%82%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%AF%DA%A9-vcudxc4nm9jb</link>
                <description>کلی فکر کردم تا تصمیم بگیرم که بنویسم.و در آخر کلی کلنجار رفتم تا بفهمم که چی بنویسم.راستش از زمانی که با ویرگول آشنا شده بودم می خواستم که  در اینجا متنی بنویسم‌ اما نمی دانم چرا این علاقه تا بخواهد به واقعیت برسد،یک سال طول کشید.این یک هفته ای که در تصمیم نوشتنم جدی شده بودم،چند تا متن در ویرگول خواندم تا ببینم چقدر برای خوب نوشتن باید زور بزنم تا میان این همه متن و نوشته، متنم به چشم بخورد.بعد از آن نمی دانستم چه اسمی برای خودم باید انتخاب کنمچه عکسی باید در پروفایلم بزارم.اصلا چه سبکی برای نوشتن باید انتخاب کنم.سبک نوشتاری یا سبک گفتاری و یا ....ولی در آخر تصمیم گرفتم همه چیز را به ناخوداگاهم بسپارمو دیگر از دو دو تا چهار تا کردن دست بردارم وچیزی را که می خواهم و یا حس می کنم که نیاز است بنویسم را اینجا بنویسم.بعضی وقت ها دلم به حال ناخودآگاهم می سوزد،که حیف می شود.من زیاد اون رو محدود می کنم وخیلی بهش فشار می آورم.چند باری متن هایی نوشتم.اکثر مواقع به ذهنم فشار آوردم که از فلان تشبیه و فلان تکنیک استفاده کنم تا متن زیبا بشهولی برخی وقت ها هم بر عکس،فقط نوشته ام.وقتی این دو نوع متن ها رو کنار هم می گذارمهر دویشان زیبا و قشنگ هستند.اما می توانم به جرات بگویم که بهترین متن هایم همان هاییست که فقط نوشته ام.حتی از نظر دیگران هم اینگونه است.به گونه ای هست که برخی مواقع تعجب می کنم که من چطور اینها را  نوشتم.واقعا من نوشته ام؟جدی جدی فکر می کنم کس دیگری نوشته.نمی توانم خود را در حال و هوای نوشتن آن متن تصور و درک کنم.اما با این حال هنوز به ناخوداگاهم اطمینان کامل ندارم.ظاهرا باید اون ناخداگاهم و این ضمیر تکنیکال را بهم متصل کنم.شاید این نوشتن ها به رسیدن این دو ساحل کمک کند و این متن جرقه فندکی باشد برای روشنایی راه تاریک رسیدن این دو.البته من ساحل های زیادی دارم که دریا ها باهم فاصله دارندولی حداقل یک جفتشان بهم برسند برایم کافیست.</description>
                <category>مِهدی</category>
                <author>مِهدی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 23:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>