<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های RahimAgha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RahimAgha</link>
        <description>طراح صنعتی که برنامه‌نویس شد اما هنوز شیفته یادگرفتن و ساختن چیزهای جدید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:00:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1112/avatar/i1JY3M.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>RahimAgha</title>
            <link>https://virgool.io/@RahimAgha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این سه نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1-lnqu6lxo8u6j</link>
                <description>بهار هفته آخر فروردین ۱۴۰۰ بود که من برای بار اول کرونا گرفتم در توییتر از سختی‌ها و بلاتکلیفی‌هایم نوشتم همان روزها بود که طاها هم کرونا گرفت من سولقان بودم و طاها استانبول طاها همان راه‌هایی را می‌رفت که من دوست داشتم، برنامه نویسی شروع کرده بود و از یک شغل دیگر به سراغ برنامه‌نویسی آمده بود،  از ایران کنده بود و رفته بود که من هم دوست داشتم بروم.فروردین تقریباً ۶ ماهی می‌شد که با هم همکار شده بودیم البته بخش زیادی از این زمان را طاها تهران نبود. مدت‌‌های زیادی بود که دوست داشتم با طاها همکار بشوم چیزهای زیادی ازش یاد گرفته بودم ولی بیشتر از همه منش و دقت نظرش را در هر کاری که می‌کرد، دوست داشتم. توییت‌هاش را با دقت می‌خواندم. چیزی در مورد لاراول می‌نوشت با دقت می‌خواندم با اینکه اصلاً زمینه کاری من نبود از نوشته‌هایش و دقتی که در تهیه و ویراستاری و ارائه‌اش به کار می‌برد لذت می‌بردم مثل این بود که گاهی یک نجار را می‌بینی که به کار خودش مسلط است و مبهوت رقص دست‌ها و نرمی حرکاتش میشوی. کارهای طاها برای من اینطور بود محو آن می‌شدم.طاها را اتفاقی در توییتر دیده بودم و سر یک پروژه‌ای که داشتم از همه مشورت می‌گرفتم روش برخورد جذابش و توضیحات دقیقش چنان بود بود که دعوت کردم بیاید و پروژه را قبول کند و این شد شروع دوستی ما.هر وقت فرصت می‌کردم یا بهانه‌ای پیدا می‌شد می‌رفتم دفترش و با هم گپ می‌زدیم.  برای طاها خوشحال‌ بودم که خدمات پزشکی خوبی دریافت می‌کند و از وضعیت خودم خشمگین. بعد از یک ماه من سر پا شدم که البته بیماریم به نسبت ملایم بود طاها دیگر سرپا نشد و رفت. تلخ و دردناک بود تقریباً هر روزی که تکه کدی می‌نویسم پیش چشمم می‌آید.  بیشتر از آنکه با هم حضوری حرف زده باشیم به هم پیغام داده‌بودیم و چقدر پیغام‌هاش تمیز و بدون غلط بود.  این تمیزی در گفتار و نوشتار در همه کارهاش بود جوهره زندگیش بود طنز بسیار لطیف و مودبانه‌ای داشت. چقدر دلم می‌خواست ارتباط نزدیکتری با خانواده‌اش می‌داشتم یا در خاکسپاریش بودم. انگار که تقسیم کردن این غم تحمل آن را ساده‌تر می‌کند ولی دور ماندیم.طاها.تابستان محمدعلی سه سال از من کوچکتر است از روزی که من متوجه شدم مریض شده تا روزی که رفت شاید کمتر از ۸ روز طول کشید. از تیرماه ۱۴۰۰ تا امروز تقریباً روزی نبوده که به یادش نبوده باشم. همواره غم و رنجی مبهم و تیره پیش چشمم است که چرا به اندازه کافی به او توجه نکردم چرا اینقدر که برای برادرهای بزرگترم انرژی گذاشتم برای محمدعلی وقت نگذاشتم.  زندگی سختش، نگرانیش برای دخترکانش و تنهاییش در روزهای آخر، آخ از این تنهایی. ذره ذره و بند بند وجود و روانم از هم پاره پاره می‌شود. متاسفانه در بدترین روزهای کرونا که آمار روزانه تلفات یش از ۵۰۰ نفر بود امکان رفتن به خاکسپاریش را که در شهر دیگری بود نداشتم. به فاصله چند روز از این اتفاق برای بار دوم کرونا گرفتم و این بار بسیار سخت و شدید، که بیش از یک ماه طول کشید. انگار که همه غم‌ها و غصه‌ها شکل فیزیکی به خودشان گرفتند.  اما ماجرای محمدعلی برای من سویه‌های دیگری هم دارد مشخصاً افرادی را مسؤول مرگش می‌دانم که جلوی ورود واکسن را گرفتند. فقط سه ماه بعد و پس از توزیع گسترده واکسن‌های خارجی تعداد کشته‌ها به شدت کاهش پیدا کرد. غم از دست دادنش با خشم و نفرتی عمیق آمیخته شده که برای من تفکیکی ندارد.محمدعلی. زمستانمن زهرا را ندیده‌ام حتی شاید تصویری هم از او ندیده باشم زهرا همسر اسمعیل دوست قدیم دوران مدرسه من بود. اسمعیل را من بعد سال‌ها دوباره شناختمش مجموعه اتفاقاتی که نمی‌دانم دقیقاً از کجا آغاز شد باعث شد که در این ۶ یا ۷ سال اخیر بسیار عمیق‌تر و بیشتر همدیگر را بشناسیم.با اسمعیل از هرچیزی از مدرسه و همکلاسی‌های قدیمی گرفته تا سیاست و جامعه و برنامه‌نویسی و کار و روانشناسی و روان‌درمانی حرف می‌زدیم و می‌زنیم. اما بحث‌های روانشانسی همیشه برای ما محور اصلی بوده‌اند. هر دو ما از مدرسه و خانواده و جامعه زخم‌های بسیار عمیقی خورده بودیم و خوب با هم جفت و جور شده بودیم.اما حضور زهرا از حدود چند ماه قبل‌تر رنگ و بوی زندگی اسمعیل را دگرگون کرده بود. برنامه من و اسمعیل این بود که هر یک یا دو هفته یکبار یکی از ما پنج‌شنبه یا جمعه شب زنگ می‌زد و نیم ساعت یا یک ساعتی با هم گپ می‌زدیم. این تغییر مهم و لذت‌بخش در زندگی اسمعیل برای من هم جذاب بود و یک آرامش دلنشینی داشتم.مجموعه اتفاقاتی باعث شد که زهرا هم به علت کرونا از دست رفت. درد و غمی که اسمعیل را در خود فرو برد برای من غیرقابل تصور و درک است. این همه سال تنهایی و سختی،‌ ظرف چندماه چنین یار همراه و همدلی پیدا شود و ظرف چند روز چنین سخت و تراژیک از دست برود.من همیشه به دنبال ریشه‌ها و دلایل می‌گردم و از دست دادن زهرا را هم ناشی از وضعیت جامعه می‌دانم از سیستم درمانی فرسوده و خسته گرفته تا شرایط بد بیمارستان‌ها و مشکلات اقتصادی. هرچند که می‌دانم ممکن است برداشت شخصی من از این وقایع کاملاً غلط و افراطی و به دور از واقعیت‌های خود اتفاق باشد.زهرا.برای من تنها و تنها یک پدیده قابل اعتماد، واقعی و قطعی وجود داردِ؛ مرگ. سال گذشته واقعی‌ترین و  بی‌رحم‌ترین سال در زندگیم بود. بهار ۱۴۰۱ Photo by TOMOKO UJI  </description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 09:55:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مریم جون</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%86-zio9smt1tgov</link>
                <description>حدوداً 12 سال از اولین باری که پا به مطب مریم جون گذاشتم می گذرد. البته این اولین تجربه روان‌درمانی من نبود. قبل تر در دوران دانشگاه برای آنکه پس از سه ترم مشروط شدن اخراج نشوم مجبور شدم به مرکز مشاوره دانشگاه مراجعه کنم تا پس از چند جلسه مشاوره، مرکز نامه‌ای را برای حذف چند درس با نمره صفر به آموزش بدهد. تجربه بسیار بدی بود و آدم های کار نشناسی را ملاقات کردم.این سابقه به اضافه برچسب ها و پیش داوریهایی که در مورد روانپزشکی و روان درمانی وجود داشت باعث شد تا مدتها بعد از شروع روان درمانی هم نه چندان اعتمادی به آن داشتم ونه جایی درمورد آن صحبت میکردم. هرچند امروز دوستان زیادی را دیده ام که برای مسایل یا مشکلات روحی خود اعتبار قایل هستند و در مواقع لزوم به مشاور یا پزشک مراجعه میکنند اما در آن سالها چنین چیزی رایج نبود. چند نکته را از دیدگاه یک بیمار که این پروسه درمانی را طی کرده مهم میدانم:علم استبخش بزرگی از آنچه روانپزشکی به آن میپردازد در حیطه علم است به این معنی که بر اساس «روش علمی» به دست آمده در نتیجه چیزی نیست که بر سنگ نوشته شده باشد هر روز و بر اساس پژوهش های جدید و یافته های نو تغیر میکند و به روز می شود. مانند بسیاری دیگر از حیطه های علم بسیاری موضوعات هنوز جواب یا توضیح قانع کننده ندارد پس نمیتواند مانند دم مسیحا شعبده کند و حال بد را خوب کند. هم مریض، هم دکترافراد زیادی را دیده ام که دایم به دنبال دکتر خوب هستند و شرط موفقیت در درمان را دکتر خوب میدانند. اما به نظر من این یک معادله ساده جمع است. یعنی نه تنها کیفیت دکتر مهم است کیفیت بیمار هم مهم است و حاصل جمع این دو باید از یک حد مشخص بالاتر باشد تا نتیجه قابل قبولی به دست آید؛ دکتر خوب با مریض بد ممکن است همان نتیجه ای را بگیرد که دکتر بد با مریض خوب. ارزیابی یک دکتر به عنوان بد یا خوب، کار و تخصص من نیست اما من به عنوان مریض یک تصویری از دکتر برای خودم میسازم که ممکن است هیچ تناسبی با سواد و مهارت دکتر نداشته باشد. منظورم از مریض خوب این است که رویکرد تقابل با دکتر را کنار بگذاریم. دکتر بر اساس اطلاعاتی که ما میدهیم وضعیت ما را تحلیل می کند و بهترین کاری که مغز ما بلد است انجام بدهد دستکاری آگاهانه یا ناآگاهانه در این اطلاعات است. مثلاً من یکی از دردناک ترین تجربه های زندگیم را شاید بعد از 5 سال مراجعه به روانپزشک برای اولین بار مطرح کردم فقط به یک دلیل ساده؛ خجالت می‌کشیدم در مورد آن صحبت کنم. به نظرم تمام دوره درمان من به قبل و بعد از این تقسیم می شود.درددل کردن و مشورت با رفقا میتواند تأثیرهای خوب یا بدی هم داشته باشد. بخش بزرگی از دوستان ما در محدوده سنی و سلیقه ای خود ما هستند و چه بسا در موضوعات مربوط به ما منافع احساسی داشته باشند و به نوعی بازتکرار خود ما هستند. تجربه شخصی من این است که جز در مواردی که آسیب دسته جمعی است مانند از دست دادن یک دوست مشترک همدردی با دوستان و صحبت با آنها هیچ کمکی نخواهد مثلاً تقریبا تمام مشکلات و مسایل مربوط به زندگی مشترک از موضوعاتی است که چنانچه جدی  و آزار دهنده باشند باید فقط با مشاور یا پزشک مطرح شوند. صندلی مطب مریم جون که وقتی منتظر بودم نوبت من بشود نگاهش می‌کردم و حرف هایم را مرتب می‌کردمشیمی، شیمی، شیمیدر مشکلات بسیار شدید روحی معمولاً نیاز است تا به کمک دارو اندکی آرامش ایجا شود و زمان بگذرد. گذشت زمان فاکتور بسیار مهمی است تا بتوانیم تحلیل درستی از موضوع داشته باشیم. نباید از خوردن دارو در صورت لزوم ابایی داشته باشیم. داروخوردن دیگران را تحت هیچ شرایطی حتی در مورد دوستان نزدیک،نباید مسخره کرد یا با آن شوخی کرد. خوردن سیتالوپرام برای کنترل افسردگی از خوردن قرص سرماخوردگی عجیب‌تر نیست و هیچ چیز خنده داری در آن وجود ندارد. خندیدن به قرص سرماخوردگی ممکن است برای کسی آسیب جدی نداشته باشد ولی در مورد کسی که افسردگی داشته باشد موضوع به همین سادگی نیست.مریم جونرابطه من با مریم جون طبعاً خیلی عمیق شد و بالا و پایین زیاد داشت اما نکته مهمی که وجود دارد این است که در دوره ای طولانی که تقریباً به هیچ پدیده‌ای در عالم قلباً اعتماد نداشتم حتی به مریم جون، با اینهمه به او اعتماد کردم یعنی مثلاً میگفتم اصلاً به این حرف تو اعتقادی ندارم ولی باشه همین را قبول میکنم تا بتوانیم از این وضعیت عبور کنم. بالاخره نتیجه داد البته که هیچ وقت نباید تأثیر بخت و اقبال را کم در نظر گرفت. مریم جون خیلی بیشتر از پزشک بود و هست. نمیتوانم بگویم عاشق اش شدم چرا که ارتباط ما صرفاً در یک کانسپت کنترل شده درمانی تعریف شده بود اما نمیتوانم بگویم عاشق اش نیستم. من بر اثر اتفاق قایقی پیداکردم و قایق بانی و امروز که از آن سیاهی شب و از آن توفان ترسناک فقر و افسردگی شدید و از دست دادگی ها درآمدیم و در کنار ساحل بر زمین دراز کشیده‌ایم و به اشکال خیال انگیز ابرها در طلوع آفتاب نگاه میکنیم نه تنها  عاشق این آدم هستم که ذره ذره تخته پاره های قایق و هرچیزی که در این راه دیده‌ایم و به آن چنگ زدیم برای ما معنا دارد و داستان ها با خود دارد. از مجموعه خواب‌هایی که تصویر کرده ام و در مطب مریم جون می‌گذشته اندشاید نزدیک به پنج ماه است که پروسه درمان به درخواست من مبنی بر اینکه احساس میکردم که دیگر بلوغ کافی برای روبرو شدن با مسایل به وجود آمده، پایان یافته است. در این مدت همدیگر را ندیده ایم ولی هر هفته ساعت 8 صبح یکشنبه هنوز دلم میخواهد با هم بنشینیم و گپ بزنیم. حرف‌هایی هست که برای هیچ کس نمیزده‌ام و نمیزنم حرف‌هایی است فقط برای مریم جون.</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 13:41:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگو گرلز</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%84%D8%B2-tdk2y0pyxt35</link>
                <description>جنگو گرلز چیست؟جنگو گرلز یک برنامه آموزشی رایگان است که ویژه افراد مبتدی در برنامه‌نویسی طراحی شده است. هدف این برنامه یک روزه، ساختن یک وبسایت ساده به کمک پایتون و جنگو و انتشار آن بر روی اینترنت است. جنگوگرلز توسط دو خانم لهستانی به نام‌های Ola Sitarska و Ola Sendecka در سال 2014 راه اندازی شد. جنگوگرلز یک موسسه غیرانتفاعی است که تلاش می‌کند به کمک برگزارکنندگان داوطلب در سراسر دنیا، کارگاه‌های آموزش برنامه نویسی به کمک پایتون و جنگو برگزار کند. دلیل استفاده از پایتون و جنگو به غیر از علاقه و تخصص اصلی مؤسسین، آزاد بودن (open source) زبان پایتون و فریمورک جنگو بود. کارگاه‌های جنگوگرلز تا کنون در بیش از 90 کشور مختلف برگزار شده و بیش از 20 هزار نفر در این برنامه‌ها شرکت کرده اند. - (وبسایت جنگوگرلز)روش برگزاری کارگاه کارگاه‌های جنگوگرلز توسط افراد علاقمند در هر شهری برگزار می‌شود. برگزارکننده داوطلب، باید به کمک دستورالعمل برگزاری در وبسایت جنگوگرلز، درخواست خود را برای برگزاری را ارسال کند. چنانچه کارگاه دارای سه ویژگی زیر باشد یک رویداد جنگوگرلز محسوب خواهد شد:برای شرکت کننده رایگان باشد.انتفاعی نباشد (برگزارکننده و مربی دستمزدی دریافت نکنند).بر اساس دستورالعمل‌ها و با اطلاع جنگوگرلز باشد.مبنای کار در رویداد بر اساس برنامه آموزشی منتشر شده در وبسایت جنگوگرلز است که تا کنون به 18 زبان مختلف ترجمه شده است. (توتریال جنگو گرلز) شرکت کنندگان در طول این کارگاه یک روزه این برنامه آموزشی را می‌خوانند و از روی آن مرحله به مرحله پیش می‌روند. هرگروه از شرکت کنندگان را یک مربی آشنا و مسلط به جنگو، همراهی می‌کند.هزینه‌های محل، اینترنت و پذیرایی می‌بایست توسط حامیان برنامه تأمین شود. چنانچه هزینه‌ها کمتر از مبالغ جمع آوری شده باشد معمولاً یا برای دوره بعد نگه داشته می شود یا به بنیاد جنگوگرلز پرداخت می‌شود. از آنجا که جنگوگرلز یک موسسه آموزشی رسمی نیست هیچ مدرکی در پایان کارگاه وجود ندارد. برگزارکنندگان معمولاً با هدیه دادن یک استیکر حضور شما در این کارگاه‌ها را ثبت می‌کنند :)چرا گرلز و نه بویز؟تنوع جنسیتی در دنیای برنامه‌نویسی در ایران متناسب با تنوع جنسیتی در کل جامعه نیست. این پدیده در بقیه نقاط هم وجود دارد مثلا نزدیک به 51 درصد ساکنان اروپا زنان هستند اما در 2012 در حدود 8 درصد شرکت کنندگان در Europython را زنان تشکیل می‌داده اند(منبع). همین عدم تنوع جنسیتی در صنعت برنامه‌نویسی ایده تشکیل جنگوگرلز بود. ایده اولیه موسسین این بود که ایجاد فضایی دخترانه به دختران کمک خواهد کرد تا با آرامش بیشتر و نگرانی کمتر از قضاوت دیگران بتوانند مقدمات برنامه‌نویسی را یاد بگیرند و انگیزه آنها برای ادامه آن و تبدیل شدن به یک برنامه‌نویس حرفه‌ای بیشتر شود. دیدگاه جنگوگرلز این است که ایجاد یک برنامه برای زنان نه راه را بر دیگر گروه‌های جامعه می‌بنندد و نه آسیبی به آنها خواهد زد اما به زنان کمک خواهد کرد که راحت‌تر در برنامه ثبت نام کنند، سوال کنند و مشارکت داشته باشند. نتایج این دیدگاه را می‌توان در بازخوردهای شرکت کنندگان در رویدادهای جنگوگرلز دید.امروز اما نام جنگوگرلز بیشتر به هدف اولیه آن اشاره دارد و این رویداد، کارگاهی است که همه افراد فارغ از جنسیت می‌توانند در آن شرکت کنند.هدف رویداد دختران جنگو آن است که فارغ از جنسیت، گرایش جنسی، معلولیت، شکل ظاهری، ابعاد بدن، نژاد و یا مذهب، تجربه یک کارگاه خالی از اذیت و آزار را فراهم کند. (قوانین رفتاری جنگوگرلز)حالا اگر دوست دارید که جنگو بویز داشته باشیم بد نیست آستینی بالا بزنید؛ تمام کدهای جنگوگرلز در گیتهاب موجود است و کافی است یک فورک از آن ایجاد کنید و کار را شروع کنید :)مشارکت در جنگو گرلزبرای مشارکت در جنگوگرلز می‌توانید با مراجعه به گیتهاب جنگوگرلز در توسعه آن کمک کنید. علاوه بر این اگر برای اصلاح ترجمه فارسی پیشنهادی دارید می‌توانید از طریق ساخت حساب کاربری در Crowdin و مراجعه به صفحه جنگوگرلز https://crowdin.com/project/django-girls-tutorial در بهبود ترجمه فارسی مشارکت کنید.جنگو گرلز تهرانفرآیند راه اندازی جنگوگرلز تهران تقریباً از اردیبهشت 1398 شروع شد. اطلاع رسانی اولیه در مورد برنامه از طریق صفحه رسمی رویداد https://djangogirls.org/tehran و نیز به طور محدود از طریق برخی شبکه‌های اجتماعی انجام شد. ثبت نام برای شرکت کنندگان از ابتدای مردادماه شروع شد و تا 15 مرداد ادامه داشت. در این مدت 130 نفر شرکت کننده در برنامه ثبت نام کردند که بر اساس معیارهای زیر و توسط برگزارکنندگان امتازدهی شدند:شرکت کننده، در برنامه‌نویسی مبتدی باشد شرکت در برنامه تا چه میزان می‌تواند به شرکت کننده کمک کندمیزان علاقه فرد به این برنامه چقدر است  https://flic.kr/p/2h8iSr5 با توجه به فضایی که در اختیار داشتیم برای 33 نفر شرکت کننده دعوت نامه شرکت در کارگاه ارسال کردیم. پس از اطلاع رسانی در انجمن‌های تخصصی نزدیک به 28 نفر به عنوان مربی برای برنامه ثبت نام کردند که با توجه به رزومه‌های ارسالی و نیز ظرفیت پیش بینی شده از 11 مربی برای اولین جنگوگرلز تهران دعوت کردیم. این برنامه با حمایت مالی سکوی ابری فندق، وبسایت کمدا، فلربو و وبسایت سیرسور انجام شد.در نهایت این برنامه در روز 7 شهریور 1398 در موسسه آموزشی هادی برگزار شد. تجربه منتجربه من  از این برنامه منحصر به فرد، دوست داشتنی و فوق العاده بود هرچند که فشار فیزیکی و استرس زیادی داشت. به نظر می رسید که برنامه آموزش برای برخی شرکت کنندگان سنگین بوده اما شور شوق بسیار زیادی وجود داشت. مثلاً به همه گفته بودیم که برنامه از ساعت 8:30 شروع میشود و خود من حدود ساعت 8 به محل برگزاری رسیدم اما تا 10 دقیقه بعد تقریبا نیمی از شرکت کننده ها وارد کلاس شده بودند و منتظر شروع کردن برنامه بودند در حالیکه ما اصلاً آماده نبودیم :))بر اساس بازخوردهایی که گرفتم چند نکته منفی وجود داشت:نداشتن اینترنت خوب (تقریبا اکثر شرکت کننده ها از اینترنت موبایل خودشون یا مربی شون استفاده میکردند)فضای دوتا کلاسی که داشتیم خیلی جالب نبود - کمی تاریک بود، فضای کافی برای برخی گروه ها وجود نداشت و تهویه خیلی خوب نبود.برنامه آموزشی برای بعضی ها سنگین بودنکات مثبت اما خیلی زیاد بود و بازخوردهای خیلی خوبی هم از شرکت کننده ها، هم از مربی ها و هم از حامیان برنامه گرفتیم مثلاً یادداشت مهدی که یکی از مربیان این کارگاه بود. امیدوارم که بتوانیم بازهم این کارگاه را برگزار کنیم.</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 15:40:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادی زمانه ات را بشناس (:</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/jadi-of-the-zamaneh-lfabn5bldew6</link>
                <description>جادی زمانه ما :)من برنامه‌نویس نیستم اما ارتباط جسته گریخته‌ای با برنامه نویسی داشته‌ام. این ارتباط از زمان دبستان شروع شد با یک Commodore64. البته از زمانی که من دبستان بودم خیلی وقت گذشته است حدود 35 سال. اما بعدها فقط در دوره دبیرستان با visual basic کمی کار کردم و بعد از آن کاملا از برنامه‌نویسی دورشدم.کامپیوتری که من اولین کدهای زندگیم را با آن نوشتم هنوز در انباری خانه ماست :)تقریبا 19 سال بعد، وقتی که دیگر یک طراح صنعتی محسوب می‌شدم و کلی  نمونه کارهای جدی داشتم و در رشته خودم شناخته شده بودم فکر کردم چرا نباید یک زبان برنامه‌نویسی بلد باشم بعد از بررسی زبان‌های مختلف به این نتیجه رسیدم که پایتون برای من بهتر است اما بازهم دیدم هدف خاصی ندارم و در ضمن از کجا باید شروع کرد؟ از آخرین باری که من برنامه‌نویسی کرده بودم در سال 76 ، تا سال 95 که تصمیم به شروع گرفتم تقریبا انگار اصحاب کهف باشم که تازه از خواب بیدار شده تقریبا هیچی از هیچ چیز این دنیای آی تی را نمی‌فهمیدم. خلاصه بگم که یک آدمی به اسم جادی که خودش و کارهاش هم مثل اسمش جالب و متفاوت بود و مثل خیلی آدم های دیگر در حوزه آی تی در توییتر دنبالش می‌کردم نوشت که دوره پایتون آنلاین دارد که 50 درصد تخفیف خورده و من هم رفتم ثبت نام کردم فقط چون تخفیف داشت و آنلاین بود. :)کار از همینجا آغاز شد دوره تمام شد من بیشتر کار کردم شروع کردم به خواندن و یاد گرفتن و خلاصه به جایی رسید که امروز بلدم یک وبسایت ساده با پایتون و جنگو بسازم و منتشر کنم.شاید چیز عجیبی نباشد اما برای من معنای خیلی بزرگی دارد من به عنوان کسی که مسؤولیتی در قبال خانواده دارم و فقط یک روش اصلی درآمد داشتم که در طی سال‌های گذشته با تهدیدهای جدی مواجه بود حالا تبدیل شده‌ام به آدمی که یک راه دیگری برای کسب درآمد دارد هرچند که تازه کار هستم و درآمد حاصل از این دو روش با هم قابل مقایسه نیست.من به جای تاکید بر همه توانایی‌ها و تاثیرگذاری‌هایی که جادی در دنیای حرفه‌ای و تخصصی خودش دارد که زیاد هم هستند (وبلاگ، پادکست، فعالیت اجتماعی، نقد، آموزش و چندتا کار دیگه که فقط خودش میتونه همه رو لیست کنه) فقط می‌خواهم به یک نکته اشاره کنم؛ جادی به جای آنکه صرفا برای هم صنفی‌های خودش محتوای تخصصی ایجاد کند یک دریچه‌ای را باز کرده تا افراد رشته‌های دیگر حتی از سر کنجکاوی و فضولی هم بتوانند به این دنیا سرک بکشند من نمی‌دانم هدف شخصی‌اش چیست اما این یک رویه ثابت در بسیاری کارهای اوست مثلا یک مجموعه ویدئو دارد که در ابتدای آن اشاره می‌کند لازم نیست شما برنامه‌نویس باشید بلکه لازم است درک برنامه‌نویسی داشته باشید و می‌توانید تمام ویدئو را نگاه کنید بدون آنکه حتی یک خط کد بنویسید.من به عنوان کسی که خیلی دیر و به صورت غیر حرفه‌ای وارد برنامه‌نویسی شدم همواره با دیوارهایی روبرو می‌شدم که در رشته تخصصی خودم هیچ گاه آن‌ها را ندیده بودم. نداشتن آدم‌هایی که بتوانی با یک تلفن یا یک پیغام مشکلات و سوال‌های خود را بپرسی بارها باعث شد که من یک هفته تمام و روزی 4 یا 5 ساعت فقط با یک باگ کوچک درگیر باشم. مثلا من فقط برای اینکه با چند نفر آدم حرفه‌ای در برنامه‌نوسی در ارتباط باشم با هزینه‌ای سنگین یک کلاس برنامه‌نویسی پیشرفته ثبت نام کردم که بتوانم کامپیوترم را ببرم و چندتا سوال اساسی از معلم یا همکلاسی‌ها بپرسم.بعد از این بود که فهمیدم که خود من در چه محیط مستعدی برای طراحی بودم و هیچ وقت این دیوارهایی را ندیده بودم که ما در اطراف خودمان و حرفه تخصصی‌مان می‌سازیم. بارها به عنوان استاد طراحی برخورد خوبی با دانشجویانی که از رشته‌های دیگر آمده بودند نداشته‌ام یا از اینکه ساده‌ترین چیزها را در رشته ما نمی‌دانند بی‌حوصله شده بودم و با خودم فکر کرده بودم تو برای چی آمده‌ای. من اشتباه کرده بودم مثل من نباشید. مثل جادی باشید :)امروز اما فکر می‌کنم جادی به تنهایی و با تبلیغ اینکه همه می‌توانند یاد بگیرند و لازم نیست حتما برنامه‌نویس حرفه‌ای بود و می‌شود برنامه نویس معمولی و خوشحالی بود سرنخ بسیار مهمی به دست من داد و باعث شد من آدم توانمندتری بشوم. به هرحال من هنوز برنامه نویس نیستم اما با شناختی که پیداکردم می‌توانم به ارتباط‌های بیشتر بین برنامه‌نویسی و طراحی صنعتی فکر کنم. امروز در کلاس‌های دیزاین از الگوریتم‌های برنامه‌نویسی برای دانشجویان طراحی می‌گویم و در بین دوستان برنامه نویسم از تکنیک‌های خلاقیت و پروسه دیزاین. فکر می‌کنم امروز آدم خوشحال‌تری هستم چون دوست داشتم برنامه‌نویسی یاد بگیرم و یک نفر راه را نشانم داد. چندتا توصیه برای خودم که فراموش نکنم:اجازه بدهیم آدم‌های دیگر از رشته ما آگاه شوند اجازه بدهیم دیگران تخصص‌های ما را یاد بگیرند و تجربه کنند راه ورود به یک رشته را برای کسی نبندیم این به جایگاه و توانایی ما لطمه‌ای نمی‌زند بلکه به ما چیزهای جدید می آموزد و نگاه‌های نو را وارد رشته ما می‌کند.همیشه در جمع‌ها، دورهمی‌ها، رویدادهای تخصصی سعی کنیم جایی برای کسانی که تازه کار هستند و یا شبکه دوستان ندارند باز کنیم. به قول جادی:شاد باشید! :)</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2019 12:14:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگو بهتر است یا لاراول ؛)</title>
                <link>https://virgool.io/laravel-community/django-learning-jlx1weszfzxy</link>
                <description>کار و تحصیلات من طراحی مبل و صندلی بوده و الان مدتی است که برنامه نویسی شروع کردم (دلایلش اینجا). امروز حدودا 6 ماه از زمانی که جنگو را به عنوان یک فریمورک توسعه وبسایت انتخاب کردم و به شدت مشغول یادگیری هستم می‌گذرد. به نظرم رسید بد نیست تجربیات آموزشی خودم رو به اشتراک بگذارم.  اگر سوال تون اینه که جنگو بهتره یا لاراول؟ این سوال مثل خیلی سوال‌های دیگه جوابی نداره بعضی وقتها این خوبه بعضی وقتها اون، اکثر مواقع هم خیلی فرقی نمی‌کنند و با هر دو میشه اکثر کارها رو انجام داد در واقع این شمایید که باید ببینید چه منابعی در اختیار دارید و می‌خواهید چه کاری انجام بدهید. اما برای یاد گرفتن هردو به چندتا چیز احتیاج قطعی داریم: زبان  انگلیسی: بدون دانستن اندکی زبان انگلیسی، راه سختی در یادگیری برنامه‌نویسی خواهید داشت اگر حوصله زبان انگلیسی خوندن ندارید واقعا سرعت پیشرفت کم خواهد شد. هرچه زبانتون بهتر بشه شانس این که جواب سوال هاتون رو  زودتر پیدا کنید یا به منابع بیشتر و به‌روزتر دسترسی داشته باشید خیلی  بیشتر خواهد شد. بخش بزرگی از مستندات مربوط به زبان‌های برنامه نویسی به انگلیسی منتشر میشه و واقعا فرصتی وجود نداره که به فارسی برگرده مگر اینکه جامعه برنامه نویس فارسی زبان اینقدر بزرگ و فعال بشه که بتونه مدارک و مستندات رو سریع به فارسی برگردونه که به نظرم هیچ وقت این اتفاق نمی افته و همیشه منابع فارسی با فاصله قابل توجهی عقب تره. مهارت دقیق بودن: با &quot;دقت&quot; پیغام‌های خطا را مطالعه کنید بخش بزرگی از مشکلات از جایی راه حلشون پیدا میشه که پیغام خطا ظاهر شده پس لطفا یکی دوبار قبل از اینکه از کسی سوالتون رو بپرسید به پیغام  خطا نگاه کنید ببینید چرا این پیغام ظاهر شده یا گوگل کنید این پیغام در چه  مواردی ظاهر میشه. به قول یک دوست برنامه نویسم (من چون طراح هستم دوستان برنامه نویس بسیار کمی دارم):... مهم نیست چه ایرادی پیش اومده مهم اینه که چطوری باهش برخورد میکنی ...مهارت جستجو کردن: سعی کنید با مطالعه راهنمای  جستجو در موتورهای جستجو، در سرچ کردن حرفه‌ای باشید. نوشتن یک جمله مناسب  یا یک توضیح دقیق شما را با شانس بیشتری به جواب نزدیک می‌کند. مثلا اگر بخواهیم بدانیم PostgreSQL چجور دیتابیسی است و برای جنگو خوب است یا نه با روش های زیر می‌توانیم جستجو کنیم و نتایج متفاوت خواهد بود:google: PostgreSQLgoogle: PostgreSQL featuresgoogle: PostgreSQL vs sqlite3google: PostgreSQL compatibility with djangogoogle: PostgreSQL limitations in django اتاق گفتگو: اگر هیچ کدام از روش های فوق جواب نداد سراغ اتاق های گفتگوی تخصصی بروید که اساسا برای این است که تجربه ها سریعتر منتقل شود و سوال های سخت به  جواب برسد  اما در نظر داشته باشید آدمهای در این گروه ها از دوطیف هستند یا سوال شما رو بلد نیستند یا بلد هستند و تجربه من نشون داده کسانی که سوال رو بلد هستند در صورتی جواب شما رو خواهند داد که موضوع براشون جالب باشه یا از عکس پروفایل شما خوششون بیاد یا خیلی اهل توسعه علم باشند و دایم سوال های تکراری رو پاسخ بدهند یا اینکه اصلا فرصتی داشته باشند چون معمولا آدم‌های حرفه‌ای گرفتاری‌ها و مسولیت های بیشتری دارند و معمولا هم سرفصل رو به شما میگن و بقیه ماجرا باز با خودتون است که برید ببینید چی بوده و چه کار باید بکنید. من: یک حالت دیگر باقی میمونه که جواب شما در هیچ کدام از روش های فوق پیدا نشه. اینجا دیگه مثل یک کاوشگر سرزمین های ناشناخته باید تنهایی بنشینید و هی بگردید هی تست کنید و متروکه ترین گوشه های مستندات و راهنماهای برنامه مورد نظر رو بخونید بلکه کورسوی امیدی باشه و راهی پیدا بشه. جالب اینجاست که بعد از کمی که با مقدمات آشنا بشید اکثر مشکلات برنامه نویسی این مدلی حل می‌شوند. من اسمشون رو گذاشتم مشکلات 24 ساعته یعنی هربار که برام پیش میاد تقریبا 24 ساعت یا 3 روز وقت مفید میگیره تا بالاخره بفهمم این مشکل از کجا دراومده. بسیار کار خسته کننده ایست ولی خوب اگر بخواهیم به نیمه پر لیوان نگاه کنیم بهترین روش یادگیری و بسیار آموزنده است. جواب سوال های سخت رو آخرش خودتون باید پیدا کنید.البته خبر خوب اینکه کم کم دیگه داره از اون 24 ساعت کم میشه ؛).اما چند نکته در مورد یادگرفتن جنگو:به نظرم به این ترتیب سراغ یادگرفتن جنگو با هدف توسعه وبسایت بروید البته ترتیب خیلی دقیقی نیست و ممکن است یکی را زودتر از دیگری یا همزمان با بعدی لازم داشته باشید:آشنایی با پایتون در حد دانستن OOP مطالعه تمرین اولیه جنگو در خود وبسایت جنگو آشنایی با Bootstrap، java script، CSS، HTML مثلا از اینجامطالعه کتاب جنگو 2 به کمک مثال (Django 2.0 by example ) از انتشارات Packtمطالعه و رجوع به مستندات جنگو انتخاب یک موضوع واقعی و طراحی و ساخت یک پروژه شخصیخیلی دنبال آموزش‌های فارسی نباشید که من همه چیزهایی که پیدا کردم یا به دستم رسید رو دیدم اما اکثرا کامل نیستند (مقاله های زیاد و متفرقه در وبلاگ ها یا در همین ویرگول) یا کمک زیادی  نمی‌کنند(مثل آموزش جنگو مکتبخونه). مثلا پروژه بستون از جادی هم در آپارات هست اما متمرکز بر جنگو نیست و هدف دیگری داشته. اون پروژه کلی چیزها نیاز داره که ممکنه وسطش گیر کنید و کدی که شما میزنید با کد جادی هماهنگ نباشه و مثل اون کار نکنه اما دیدن ویدئوهاش بعد از اینکه کمی با جنگو آشنا شدید بسیار مفیده. در یوتیوب آموزشهای انگلیسی خوبی هست اما اکثرا با جنگو 1.8 یا 1.9 نوشته شده اند. اگر مثل من آشنایی اولیه با جنگو دارید ولی نمیدانید یک پروژه بزرگ از کجا شروع میشود و چطور باید به سرانجام برسد کتابی که معرفی کردم تصویر بسیار خوبی به شما میدهد کتاب تقریبا چهار پروژه را پوشش میدهد که در آنها شما یک وبسایت را کامل میسازید و در آنها انواع قابلیت های کوچک و بزرگ را راه اندازی میکنید.در ضمن می توانید با بخشی از جامعه داخلی جنگو مثلا در این گروه یا جامعه کاربران جهانی جنگو نیز در ارتباط باشید.</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Tue, 13 Nov 2018 15:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی کابینت - پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/design-thinking-2-tdswvfedei4p</link>
                <description>قبلا در این پست از این نوشته بودم که بعد از مدت‌ها برای یک کار طراحی محصول دعوت به همکاری شدم و از این گفته بودم که چه‌قدر شور دارم و چه‌قدر دیدن دوباره این معشوق قدیمی برایم دلنشین و خوشایند است. در ادامه در پست دیگری که قرار بود یک سلسله نوشته باشد بنا داشتم که روند طراحی یک محصول و اتفاقاتی را که در مراحل مختلف آن می‌افتد ثبت کنم. متاسفانه در عجیب‌ترین اتفاق تمام ۲۰ سال سابقه کارم به نمونه‌ای برخوردم که تا به حال ندیده بودم، بعد از دو هفته از شروع کار و در حالی که به تدریج در حال آشنا شدن با وضعیت کلی شرکت بودم و درست دو روز پس از اولین پاورپوینتی که در آن استراتژی طراحی خود را تشریح کرده بودم مدیرعامل شرکت مورد نظر که در طول دو هفته حتی یک بار هم فرصت نکرده بود که با هم جلسه‌ای داشته باشیم از طریق یکی از مدیران میانی پیغام داد که ببخشید شرایط ما برای همکاری خیلی مساعد نیست لطفا از فردا نیایید.این درحالی بود که مذاکرات پیوستن من به این شرکت نزدیک به چهار جلسه و در حدود سه ماه طول کشیده بود و من پس از توافق کامل در مورد مسایل مالی و نیز تایید قطعی برای قراردادی سه ماهه از محل کار قبلی خود استعفا داده بودم. الان بیش از یک هفته است که منتظر شنیدن توضیحات مدیر که ظاهراً در مسافرت بوده هستم. به نظر می رسد که توضیح خاصی وجود نداشته باشد. تصویر بالا مربوط به فرایند دو الماس (double diamonds) در طراحی است که قرار بود به همراه یک مثال واقعی به آن ب‍پردازیم که قسمت نبود.</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Thu, 10 May 2018 00:11:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی کابینت - 1</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/design-thinking-1-oluvt7pbmhl7</link>
                <description>  در یکی از نوشته های قبلی اشاره کردم که بعد از سال‌ها دوباره به دنیای طراحی محصول برگشتم. بنا دارام در یک مجموعه نوشته از فرآیندی که برای طراحی محصول اتفاق می‌افتد بنویسم. مقدمهدر یک تماس تلفنی اتفاقی یک از دوستانم متوجه شدم یک شرکت تولید کابینت نیاز به طراح دارد. با یک پیش زمینه بسیار منفی و با گارد بسته قرار یک ملاقات حضوری گذاشتیم. قرار ملاقات حداقل سه بار به خاطر برنامه‌های آقای مدیر تغییر کرد.جلسه خیلی سرد و رسمی شروع شد و من کمی در مورد تجربیاتم صحبت کردم بعد جلسه کمی گرم‌تر شد و آقای مدیر معرفی نسبتا کاملی از مجموعه‌اش کرد و از اینجای جلسه به بعد جادو اتفاق افتاد و من که از ذوق کار دیزاین هیجان‌زده شده‌بودم افسار کار را به دست گرفتم و یکی از اون سخنرانی‌های پرشور و حرارت را در مورد تفکر طراحی و فرایند و کلی حرف‌های قشنگ دیگر ارائه کردم. کار به جایی رسید که مدیر گفت جلسه‌ای که من میخواستم ده دقیقه ای تمام کنم یک ساعت و چهل و پنج دقیقه کش دادی و من می‌خواهم به تیم ما اضافه بشوی. لازم به ذکر است که بعد از جلسه به خودم گفتم عجب چاهی کندم برای نفر بعدی که برای مصاحبه بیاید. اینقدر که حرف‌های قشنگ زدم و افق روشن ترسیم کردم چه کسی می‌تواند این کاخ رویایی را بسازد.نزدیک دو ماه و نیم بعد و یکی دو جلسه ملاقات دیگر، رسما شروع به کار کردم و الان نزدیک به 10 روز گذشته است. آن کسی که در چاله افتاده بود خودم بودم.  صورت مساله:شرکتی که از این به بعد آن را شرکت &quot;قشنگ&quot; می‌نامیم در زمینه طراحی، تولید و نصب کابینت، کمدهای دیواری، دکورهای داخلی و سرویس بهداشتی،  فعالیت می‌کند.  استفاده‌کنندگان محصولات این شرکت 2 دهک بالای جامعه هستند.شرکت قشنگ در حال حاضر دارای حدود پنج محصول در سه گروه اصلی است که این گروه‌ها بر مبنای سبک طراحی تقسیم‌بندی شده‌اند: مدرن، کلاسیک و نئوکلاسیک.وظیفه طراح این است که نمونه‌های جدیدی به این پنج محصول اضافه کند.   تجربه کابینت من محدود به سه یا چهار مورد می‌شد که برخی صرفا طراحی بوده و برخی دیگر شامل تمام فرایند از طراحی تا تهیه نقشه‌های اجرایی و حتی در یک مورد تمام کابینت را با یک نفر کارگر در محل نصب کردیم. حالا طراحی کابینت برای آدم‌های خیلی پول‌دار در مقایسه با خودم که تا حالا تو آشپزخانه حتی یکی از این جور آدم‌ها هم نرفته‌ام به سایر بدبختی‌ها و گرفتاری‌های معمول طراحی اضافه شد.روزهای اول شروع کردم به نگاه کردن کاتالوگ های موجود در شرکت که اصلا چیز زیادی نبود ولی یک مورد قابل توجه داشت؛ بلوم (Blum). بلوم شرکتی اتریشی است که یکی از بزرگترین و بهترین تولیدکنندگان لولا و ریل و تجهیزات کابینت است. کیفیت و نظم موجود در این کاتالوگ که شاید نزدیک به 2 تا 3 هزار قطعه مختلف در آن معرفی شده مانند رفتن به یک ورکشاپ طراحی کتاب است. گرافیک‌های بسیار دقیق نظم فوق العاده، سهولت در دسترسی به اطلاعات مورد نیاز و کیفیت فوق العاده چاپ و صحافی.جز کاتالوگ دیدن و جستجو در وبسایت‌ها کار دیگری ندارم اصلا نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.نیاز بود برای اینکه از وضعیت فعلی دنیای کمد و کابینت مطلع شوم وبسایت مربوط به شرکت‌های پیشرو را پیداکنم که چون مدت‌هاست نمایشگاه مبلمان درست و حسابی نرفته‌ام خیلی از فضا دور هستم. بنابراین از دو روش زیر استفاده کردم:جستجو در گوگل با کمک چندتا منبعی که از قدیم می‌شناختم: related:websitename.comاستفاده از اطلاعاتی که alexa.com/siteinfo نسبت به سایت‌های مشابه می‌دهد. یعنی هر سایت جالبی که پیدا می‌کنم یکبار در گوگل یک‌بار در آلکسا چک می‌کنم تا وبسایت‌های مشابه یا مربوط به آن‌ها را پیدا کنم.به صورت قطره چکانی و ذره ذره دارم به نمونه‌های بهتر و مربوط دسترسی پیدا می‌کنم. اما همچنان نمی‌دانم چه طور به نتیجه برسم.به طور موازی یکی از پروژه‌های در حال اجرا را بازدید کردم. علاوه بر آن بازدیدی از کارخانه تولید این محصولات داشتم که به نظرم یکی از شیک‌ترین کارخانه‌های صنعت کابینت و کمد بود که من در ایران دیدم.  غول مرحله اول پیدا شده‌بود؛ یک طراح با گرایش‌های دیتر رمس طور که هیچ وقت پول زیادی نداشته و همیشه به این فکر می‌کرده که چه کنیم هزینه کمتر شود حالا باید برای آدم‌های خیلی پولدار و خیلی خیلی پولدار محصول طراحی کند. محصولی که حتی تجربه استفاده از یک نمونه آن را هم نداشته‌است. باید این آدم‌ه و نیازهایشان را درک کند و محصولی طراحی کند که تجربه کاربری منحصربه‌فردی ایجاد نماید.یک ایده‌های کلی دارم ولی هیچ نمی‌دانم دقیقا چه باید کرد و چطور این حرف‌های کلی را باید پیاده کرد...طبیعتا این ماجرا ادامه دارد ولی هنوز اتفاق نیافتاده و در حال زندگی کردن آن هستم به محض تغییر شرایط، مطالب را به روز خواهم کرد....</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Wed, 25 Apr 2018 13:02:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه خوشمزه</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/sirsoor-lrwcojovcy0s</link>
                <description>مواد لازم برای کیمچی ما چهار نفر بودیم که اتفاقاً در یک سال و در یک دانشگاه و در یک دانشکده قبول شدیم. حدود شش سال بعدتر ما دو تا خانواده بودیم که همه در یک سال و در یک دانشگاه و در یک دانشکده درس خوانده بودیم و حالا تبدیل به دوستان خانوادگی شده بودیم. تقریبا از همان زمان مهمانی‌های رفت و برگشتی ما شروع شد تقریباً مثل مسابقات فوتبال، یک بار میزبان بودیم یک بار مهمان و اگر شما با کسی بیش از ۱۰ سال رفت و آمد کنید مثلا ماهی یک دفعه و دعوا و حرف و حدیثی پیش نیاید و هنوز حرفی برای گفتن داشته باشید و هیچ‌کدام هم ناگهان در لاتاری برنده نشوید یا ویزای کانادایتان جور نشود خب می‌شود گفت دوستانی بسیار صمیمی و خوش شانس بوده‌اید. در یکی از این دیدارها که دقیقا سیزدهم فروردین ۱۳۹۵ بود در میانه‌ی بحث‌های مختلف پیشنهاد کردم که یک وبسایت باحال راه بیاندازیم تقریبا همه موافقت کردند اما سوال بعدی این بود که خوب چه وبسایتی؟ در بین پیشنهادهای مطرح شده وبسایت آشپزی بیشتر مورد توجه قرار گرفت. از اینجا به بعد بخش قابل توجهی از مهمانی‌های رفت و برگشتی ما،‌ تبدیل به جلسات گپ و گفت برای راه اندازی یک وبسایت باحال آشپزی شد. مهمانی بعدی تبدیل به مهمانی انتخاب اسم شد خیلی خوش گذشت و فکر کنم پیشنهادهای جالب و بعضاً خنده‌دار برای خیلی پروژه‌های دیگر هم پیدا کردیم. درنهایت اسم سیرسور را انتخاب کردیم.  در جشن دی گان جمشید دستور می‌دهد که هرکس به شهر آمد وی را غذا دهند و سیر کنند. اهریمن دیو آز را به شهر می‌فرستد. هرغذایی که به او می‌دهند سیر نمی‌شود. جمشید نزد اهورامزدا می‌رود. اهورامزدا غذایی به نام سیرسور به جمشید می‌آموزد. هنگامی که این غذا را پیش دیو می‌برند دیو دود می‌شود و به هوا می‌رود. سیرسور نام جشن چهاردهم دی ماه است.غذا از مسایل ابدی و ازلی آدمیزاد است و آشپزی صرفاً وسیله ای برای پر کردن شکم نیست. آشپزی راهی برای ابراز عشق و علاقه است به آدم‌هایی که دوست داریم. آشپزی پر از رنگ، زیبایی، بو، مزه و احساس خوشایند سیر شدن است.بخش مهمی از انرژی و سرخوشی که پس از غذا خوردن در جمع دوستان داریم از همان غذایی که خورده‌ایم ناشی می‌شود.شروع کردیم به غذا پختن و عکاسی و انتشار دستور تهیه غذاها و با سواد و توانایی‌های خودمان یک وبسایت هم راه انداختیم. از ابتدا قرار بر این بود که هر چهار نفر وقت‌های اضافه خود را برای این پروژه بگذاریم چون درآمدی که نداشت و علاوه بر آن نیاز به هزینه کردن هم داشت. مرغ با سس پرتقالدر حدود یک سال پس از آن من تلاش زیادی برای پیدا کردن روش درآمدزایی برای این وبسایت کردم. یکی از مشکلات درآمدزا کردن این پروژه این بود که اصلاً بر اساس یک طرح توجیهی اقتصادی راه‌اندازی نشده بود و صرفا یک شور و شوق و دور هم جمع شدن‌های هر ازگاهی پیش‌برنده کار بود. در این مدت نزدیک به ۶ یا ۷ طرح درآمدزا پیدا کردیم یا به ما پیشنهاد شد که از فروش حق عضویت و فروختن غذا بود تا طرح‌های خیلی جذاب و بکر. اما به دلایلی این طرح‌ها اجرایی نشد که یکی از مهم‌ترین دلایلش فضای نا امن و کمابیش پر از رانت کسب و کارهای اینترنتی است. منظورم از نا امن این است که سرمایه‌گذاران در این حوزه با طرح‌های بسیار زیاد مواجه هستند در نتیجه به نوعی قواعد بازی را آن‌ها انتخاب می‌کنند. این سرمایه‌گذاران به دنبال رشدهای سریع یا زمینه‌های بسیار بکر می‌گردند بنابراین برای یک سایت آشپزی آرام و با حوصله که باید با رقبایی بسیار قدیمی و پرسابقه که بعضاً آشپزی را زمینه‌ای برای فروش محصولات خود می‌دانند جای زیادی باقی نمی‌ماند. در واقع ورود سرمایه‌ی بزرگ به یک پروژه باعث تغییر همه چیز به نفع تضمین بازگشت سرمایه و سود می‌شود که کار بدی نیست ولی با روحیات ما در این پروژه همخوانی ندارد. در مورد رانت در فضای کسب و کار هم صحبت خاصی ندارم.تات برُکُلییکی دیگر از مشکلات ما زمان و هزینه نسبتاً زیاد برای تهیه‌ی هر مطلب است و این برای کسانی که فقط عددها برایشان مهم است و مهم‌ترین مشاوره‌ی آن‌ها این است که هر روز ۳ تا مطلب پست کن تا بتوانیم سایت را بالا بیاوریم، نمونه‌ی یک سایت فعال در نظر گرفته نمی‌شود. تهیه‌ی هر مطلب نزدیک به ۱۰ نفر-ساعت زمان مفید لازم دارد. روش انجام کار سه بخش اصلی دارد: انتخاب غذا و دستور تهیه: شامل انتخاب و بررسی نمونه‌های موجود و پخت آزمایشیپخت و عکاسی اصلاح عکس‌ها و منتشر کردن مطلب در وبسایت و شبکه‌های اجتماعیدر نهایت به این نتیجه رسیدم که اصرار بر درآمدزا کردن این وبسایت در زمان کوتاه ما را مجبور به کارهایی خواهد کرد که ممکن است دوست نداشته باشیم در حالی که سیرسور بر بستر یک دوستی عمیق و مهمانی‌های خوشایند شکل گرفته و درست نیست به هر قیمتی به سمت پول درآوردن برود. جنبش متن‌باز و فعالیت‌هایی که به نوعی جریان جدید و متفاوتی در برابر سیستم سرمایه‌داری است، کتاب فقط برای تفریح که اتوبیوگرافی از زندگی لینوس توروالدز است و نیز آشنا شدن با سیستم عامل لینوکس و استفاده از آن در شکل‌گیری این رویکردهای جدید در من بسیار تاثیر‌گذار بود.استرومبولی گوشتمهم‌ترین روش تبلیغاتی فعلی وبسایت ما این است که در مهمانی‌های دوستانه از غذاهای سیرسور می‌پزیم. این روش بیش از همه‌ی روش‌های قبلی که بابت آن‌ها به انواع شرکت‌ها و آدم‌ها پول دادیم اثرگذار بوده است. www.sirsoor.comپی نوشت:اخیرا دوستان دیگری هم در فرآیند انتخاب و تهیه رسپی‌ها با ما همکاری می‌کنند. که باعث مهمانی رفتن‌های بیشتر و کسب تجربه‌های جدیدتر شده است. از همه این دوستان عمیقاً سپاسگزارم.شاید این وبسایت هیچ جایگاه خاصی در موتورهای جستجو یا در دنیای آشپزی نداشته باشد و شاید بهتر بود من این صحبت‌ها را نگه می‌داشتم برای وقتی که معروف شد و در تد تالک خودم در موردش صحبت می‌کردم ولی مساله این است که من تقریباً آینده خاصی برای این پروژه در ذهن ندارم و بعید می‌دانم هیچ‌وقت تد تاک دعوت بشوم و چون از این فرآیند روزمره و آرام سیرسور لذت می‌برم برای همین فکر کردم همین الان که هیچ چیز خاصی هم نیست در مورد آن بنویسم.چندجا از طرف خودم حرف زدم چندجا نظرات کل تیم را مطرح کردم امیدوارم دوستانم در سیرسور اگر این وسط مطالبی را جابجا نقل کردم یا حرف‌های خودم را جای نظرات تیم سیرسور جا زدم من را ببخشند. </description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Thu, 19 Apr 2018 11:53:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسنپ، تجربه کاربری و باقی قضایا</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/snapp-as-a-driver-cblqprtzcul4</link>
                <description>افطاری اسنپ ویژه رانندگانمن از چهارم اردی‌بهشت ۹۶ تا دوم شهریور ماه همان سال به عنوان یک راننده تمام وقت اسنپ کار کردم. الان که به اندازه کافی از این تجربه فاصله گرفتم (نزدیک به یک سال) فکر می‌کنم زمان خوبی است که نکاتی را در مورد آن بنویسم.در این مدت حدوداً چهارماهه، ۷۹ روز شامل روزهای کاری، جمعه و تعطیلات رسمی در سیستم اسنپ به عنوان راننده کار کردم. در تمام این روزها موارد زیر را در یک فایل اکسل ثبت کرده‌ام:ساعت کار: میزان ساعتی که به طور مفید و با اپلیکیشن روشن منتظر درخواست بوده‌ام کیلومتر روزانه: مسافت طی شده روزانه بر اساس کیلومتردرآمد: میزان درآمد روزانه باید در نظر داشت که به هرحال ممکن است درصدی از خطا در هنگام ثبت پیش آمده باشد اما به خاطر حساسیت در مورد ثبت روزانه آن‌ها بعید است تاثیر معناداری در نتایج ایجاد کرده باشد. نتایج خلاصه شده از این فایل را می‌توان در زیر مشاهده کرد:در مجموع بیش از ۷۷۰۰ کیلومتر رانندگی - به طور متوسط هر روز کاری ۹۸ کیلومتر ۳۹۱ ساعت رانندگی - متوسط هر روز در حدود ۵ ساعت۵.۳۷۷.۵۰۰ تومان مجموع درآمد - متوسط هر روز کاری ۶۸ هزارتومانمتوسط درآمد برای هر ساعت کار ۱۳.۷۴۸ تومانمتوسط درآمد برای هر کیلومتر طی مسیر ۶۹۶ توماننمودار یک: مجموع درآمد به تفکیک ماه(ریال)نمودار دو: متوسط درآمد(ریال) به ازای هر ساعت کار به تفکیک ماهنمودار سه: متوسط مجموع درآمد(ریال) یک روز به تفکیک ماهاگر درآمد کل را بر تعداد روزهای فعال در اسنپ تقسیم کنیم در آمد برای هر روز برابر ۶۸ هزارتومان  خواهد بود اما اگر درآمد را بر تعداد روزهایی که واقعا زندگی کردیم و طبیعتا تعطیلات هم داشتیم تقسیم کنیم رقمی در حدود ۴۵ هزار تومان درآمد برای هر روز یک ماه ۳۰ روزه خواهد بود.نمودار چهار: مجموع مسافت طی شده به تفکیک ماهبا مقایسه نمودارهای دو و چهار به خوبی روشن است که با توجه به افزایش ساعت کار در ماه شهریور (۱۰۴ ساعت) و نیز ثبت بالاترین رکورد طی مسافت (۲۱۲۴ کیلومتر) درآمد در ماه تیر نسبت به ماه خرداد تقریبا هیچ تغییری نداشته است. در مقایسه بین ماه تیر و مرداد که حدود ۲۰ درصد کاهش در مسافت طی شده وجود داشته درآمد برای هر ساعت کار ۱۰ درصد افزایش داشته است.به وضوح افزایش ساعت کار نمی‌تواند باعث افزایش درآمد شود چرا که قیمت‌های تعیین شده و نیز تعداد درخواست‌ها در ساعات پیک (۷ تا ۱۰ صبح و ۴ تا ۸ عصر) با قیمت و تعداد درخواست سایر ساعت‌ها تفاوت قابل توجه دارند. آزمایشی که من در ماه آخر فعالیتم انجام دادم تایید کننده این ادعا است. یعنی با ساعت کمتر و فعالیت در ساعتهای شلوغی متوسط درآمد برای هر ساعت افزایش یافته اما درآمد کلی کاهش پیدا می‌کند. چند نکته:طبیعتا این آمار نمی‌تواند به سادگی برای همه قابل تعمیم باشد اما می‌تواند نمونه خوبی برای مطالعه باشد.متاسفانه در این بررسی هزینه‌های مستقیم مربوط به این کار مانند بنزین، تعمیرات، خرید طرح ترافیک یا جریمه‌های اتفاق افتاده ثبت نشده‌اند. البته طی یک دوره حدود ۹۰۰ کیلومتر رانندگی در شهر و طبق محاسبه من برای هر ۱۰۰ کیلومتر ۷.۸ لیتر بنزین توسط ماشینم مصرف شده که برای یک پراید رقم مناسبی است. اسنپ برای بیمه رانندگان طرح خاصی ندارد در واقع راننده را پرسنل یا بخشی از مجموعه نمی‌داند در نتیجه برای کسی که بخواهد رانندگی را در اسنپ به عنوان کار تمام وقت درنظر بگیرد هزینه سنگین بیمه خویش‌فرما به هزینه هر ماه اضافه خواهد شد. طرح‌های تشویقی اسنپ چنان سختگیرانه انتخاب شده‌اند که من با تمام تلاشی که کردم نتوانستم شامل هیچ کدام شوم هرچند که به نظرم در یکی دو مورد می‌بایست این تشویق را دریافت می‌کردم اما هیچ شفافیت یا ارایه گزارشی در سیستم تشویق‌ها وجود ندارد و پس از پیگیری‌های تلفنی و حضوری تنها جواب این است که بررسی شده و به حساب شما واریز خواهد شد. هر چقدر که من به عنوان مسافر اسنپ در سال‌های قبل‌تر برای آن تبلیغ کردم و از سیستم مشتری‌مدار و اپلیکیشن خوب آن در سمت مسافر لذت بردم در سمت راننده با اپلیکیشن و تجربه کاربری آن بسیار اذیت شدم. مثلاً بارها از بخش‌های فنی درخواست کردم که ریز درآمد یا پرداختی‌های من را بدهید که گفتند نمی‌توانیم یا نمی‌خواهیم. مثلا در اپلیکیشن مسافر شما به راحتی می‌توانید رکورد سفرهای قبلی را داشته باشید ولی در سمت راننده چنین چیزی وجود ندارد حتی شما اگر درآمد دو روز قبل را بخواهید و فراموش کرده باشید که شخصا آن را ثبت کنید نمی‌توانید از اسنپ این داده‌ها را بگیرید.اتفاق افتادن هر سفر بدون حضور موبایل هوشمند، اینترنت و ماشین سالم شدنی نیست در نتیجه راننده نیز سرمایه قابل توجهی را برای انجام این توافق دو طرفه آماده و سالم نگه می‌دارد اما قیمت‌ها و نیز سیستم برخورد با راننده اصولا شامل چنین قدردانی از طرف اسنپ نیست.اسنپ اساساً راننده را پرسنل نمیداند و راننده نیز نوعی مشتری برای اسنپ است که همواره سعی می‌کند با انواع تبلیغات اجناس مربوط به شرکای تجاری خود مانند ماشین و موبایل و اکسسوری را به راننده بفروشد که تا اینجای کار خیلی چیز بدی نیست به هرحال یک توافق است اما اگر قرار است ما دو طرف یک میز باشیم پس حق داریم تا مشکلات موجود در سیستم را مشکل خود به عنوان اعضای یک تیم ندانیم و به عنوان یک طرف قرارداد حق اعتراض داشته باشیم اما مشکل اصلی این است که اگر کسی به عنوان راننده اسنپ بخواهد به برخی موارد این قرارداد اعتراض کند دقیقا به کجا باید مراجعه کند. شما وقتی برای اسنپ کار کنید تقریبا هیچ سندی در دست ندارید تا به جایی ثابت کنید که در حال کار تمام وقت یا پاره وقت هستید. اسنپ به اعتراض‌های مسافران در شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر نسبتا سریع واکنش می‌دهد ولی من تا به حال ندیده‌ام که به اعتراض راننده‌ای در توییتر جوابی داده شده باشد.چند نکته مهم دیگر:تک و توک اتفاق های هیجان انگیزی نیز دراین مدت افتاد که فقط یکی از آن‌ها از طرف اسنپ بود که تصویر بالای متن مربوط به آن است. اسنپ هر شب ماه رمضان در یکی از مناطق تهران به رانندگان حاضر در آن منطقه یک بسته افطاری می‌داد. بقیه معدود اتفاق‌های قشنگی که افتاد مربوط به آدم‌های باحال و با صفایی بود که با هم گپ زدیم و ترافیک و مسافت را فراموش کردیم. در اینجا باید از شما خانمی که در شلوغ‌ترین ساعت غروب تهران از چهارراه تهرانپارس سوار شدی و به جای رفتن به خیابان گاندی ناگهان نظرت عوض شد و دلت خواست بری اکباتان و بدون اینکه من چیزی بگم از قیمت پایین اسنپ ناراحت شدی و به زور هم پول بیشتری دادی و هم آب هویج خریدی با هم خوردیم تشکر کنم.و از شما خانمی که آشغال خوراکی‌های کودک خود را روی صندلی ماشین جا می‌گذاری و با تذکر من با اکراه برمیداری بگم که کار خوبی نمیکنی. چند توصیه:در اسنپ فقط تلاش کنید در ساعت‌‌های پردرخواست کارکنید.در اسنپ تلاش کنید هزینه ماشین را گردن کس دیگری بیندازید، پدرها گزینه خوبی هستند خدا نگهشون بدارد.در اسنپ تلاش کنید یک درآمد راحت دیگر داشته باشید که برخی از هزینه‌های جاری را تامین کند و همه فشار درآمدی روی کار کردن در اسنپ نباشد.برای کار کردن تمام وقت در اسنپ سعی کنید مجرد باشید تامین هزینه‌های یک زندگی دو یا سه نفره فقط از طریق رانندگی در اسنپ خیلی راحت نیست. یک نکته خیلی خیلی مهمتر:این‌ها تجربه و تحلیل شخصی من است ممکن است به دلایل شخصی کمی جهت‌دار شده باشد هرچند که من حدود هفت ماه صبر کردم تا احساسات تاثیر زیادی در تحلیل‌ها نداشته باشند ولی بالاخره آدمیزاد ممکن است احساساتی برخورد کند. قول می‌دهم آخرین نکته باشد:ممکن است بسیاری از موارد مطرح شده در بالا اصلا چیز بدی نباشد. صرفا تلاش کردم این تجربه را ثبت کنم.</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Wed, 18 Apr 2018 12:26:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکابر برنامه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@RahimAgha/%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-jpvkauyulm1r</link>
                <description> لازم است یک مقدمه کوتاه بگویم شاید هم یک مقدمه بلند . اساسا من از تهیه مقدمات برای هرکاری لذت می‌برم. من سال‌ها با عشق و علاقه به دنبال طراحی محصول رفتم درس خواندم کار کردم و بعد از حدود 10 سال که از وارد شدن من به این رشته گذشته بود اولین مبلی که طراحی کرده بودم به تولید رسید و وارد بازار شد خاطره‌ای لذت‌بخش و دستاوردی بزرگ بود.مبل FC898 تولید شده توسط شرکت ایتالفوم توزیع و فروش توسط شرکت نیلپرمبل FC898 تولید شده توسط شرکت ایتالفوم توزیع و فروش توسط شرکت نیلپر اولین بار که صندلی‌ام را در شهر دیگری و در یک فروشگاه دیدم که نشسته بود و منتظر خریدار بود اشک در چشمانم جمع شد. معجزه طراحی اتفاق افتاده بود و همه توانایی‌ها، تفکرات و یافته‌های من تا آن روز در یک پیکره، منجمد و ابدی شده بود. هربار که آن را می‌دیدم تمام احساسات، بوها و رنگ‌هایی که در لحظه لحظه طراحی آن با من بود دوباره زنده می‌شد.مبل ویکتوریا تولید شده توسط شرکت ایتالفوم توزیع و فروش توسط شرکت جلیس  مبل و صندلی‌های دیگری را نیز طراحی کردم که به مرحله تولید رسید یکی از این مبل‌ها به نام ویکتوریا به یک برنامه تلویزیونی پر بیننده هم راه پیدا کرد من در اوج لذت بودم. صندلی پارما اوج توانایی‌ها و حساسیت‌هایی بود که در طراحی یک محصول می‌پسندیدم ظاهری نسبتا ساده و آرام ولی پر از پیچیدگی‌های ظریف فرمی و بسیار دشوار در ساخت. صندلی پارما حاصل کافه‌های تنهایی در استانبول بود طی چند روزی که برای یک نمایشگاه مبلمان رفته بودیم. صندلی پارما تولید و فروش توسط شرکت ایتالفوم  پارما برای من همچون خاطره یک معشوق قدیم بود خاطره ای شیرین از استانبول دوست داشتنی. پارما برای من بوی بهمن کوچک می‌داد و کافه و نم نم باران در کوچه‌های غریبه استانبول.اگر دوست ندارید بخش‌های ناراحت کننده را بخوانید این بخش فیلم را با سرعت زیاد رد کنید تا انتهای نسبتا خوشایند آن را ببینید.دوام خوشی‌ها کم بود و خورشید درخشان طراحی زود به غروب نزدیک شد. طراحی مبلمان وضعیت اقتصادی من را به شدت تحت تاثیر قرارداده بود کسی به طراحی اهمیت نمی‌داد چرا که نمی‌توانست حق مولف برای محصول خود داشته باشد. سهمی از فروش و موفقیت محصولات نداشتم و به فاصله کوتاهی مجبور به ترک شغل دوست داشتنی طراحی شدم. شب تاریک شروع شده بود انواع مشاغل مختلف را تجربه کردم از مشاوره و تدریس و جوشکاری و مسافرکشی تا طراحی دکوراسیون و غرفه سازی اما من آدم این کارها نبودم. من همچنان چشم به در داشته‌ام تا آن عشق سال‌های دور رخ بنماید. امروز اما پس از نزدیک به 9 سال باید که آب زنیم راه را هین که نگار می‌رسد، شغل جدیدی در رابطه با طراحی محصول به من پیشنهاد شده است. شرح آن چه که پس از این بیاید و دیدار یار را بعدتر خواهم نوشت فعلا فقط شور و شوق است و بیقراری.مقدمه طولانی شد، بله این فقط مقدمه بود. یکی از کارهایی که در این مدت انجام دادم نزدیک شدن به ‌برنامه‌نویسی بود و ناگهان دیدم که ای وای چنانکه پای مرد به گِلِ صحرا فرو شود پای من در ‌برنامه‌نویسی فرو شد. رابطه من با ‌برنامه‌نویسی به زمان دبیرستان یعنی حدود 21 یا 22 سال پیش بازمی‌گردد -من هر بار که حساب می‌کنم چندسال پیش یک بچه دبیرستانی بودم شگقت‌زده می‌شوم- در آن زمان در یک نمایشگاه مدرسه‌ای برنامه‌ای با ویژوال بیسیک نوشته بودم که اجازه می‌داد اشکال ساده مانند مربع و مثلث و دایره رسم کنی یا آن‌ها رنگ آمیزی کنی و بتوانی با یک ابزار بخش‌هایی از نقاشی را پاک کنی. پس از آن ارتباط ما قطع شد تا همین یک سال پیش که به صورت اتفاقی و بر اثر کسالت شدید ناشی از امور کارمندی شروع به بررسی زبان‌های ‌برنامه‌نویسی مختلف کردم تا ببینم که اگر بخواهم یک زبان ‌برنامه‌نویسی بخوانم چه چیزی باید بخوانم القصه این بررسی به هیچ نتیجه‌ای نرسید چرا که من اصلا نمی‌دانستم که زبان ‌برنامه‌نویسی را برای چه کاری لازم دارم. تا اینکه به طور اتفاقی به توییتی از جادی رسیدم که کد تخفیف یک کلاس پایتون آنلاین را گذاشته بود در نتیجه شروع کردم به پایتون خواندن.در این مدت زیاد به این فکر کردم که چه فاصله عظیمی هست بین من و کسانی که کار ‌برنامه‌نویسی حرفه‌ای می‌کنند چرا که من هنوز نمی‌توانم شغل ‌برنامه‌نویسی داشته باشم سوای اینکه وقتی کسی به یک کار شناخته شود همه همان کار را از وی می‌خواهند و تغییر رویه دادن مثل مردن و دوباره زنده شدن سخت است، من هنوز یک برنامه‌نویس مبتدی هستم طبیعتا هیچ کس به چنین آدمی کار برنامه نویسی‌نمی‌دهد. بسیاری پروژه‌های کارآموزی را پیگیری کردم ولی این پروژه‌ها اساسا برای جوان‌ها طراحی شده‌ها و یک آدم سی و هفت یا سی هشت ساله که سر ماه باید یک مقدار مشخص خرجی به خانه ببرد نمی‌تواند وارد چنین سیستمی شود. یکی دیگر از مشکلاتی که هر روز با آن مواجه بودم حجم بسیار زیاد مطالبی بود که باید می‌خواندم و یاد می‌گرفتم تقریبا هر صفحه ای که باز می‌کردم می‌‌دیدم چه جالب این‌ها همان چیزهایی است که من لازم دارم بعد یک لینک را کلیک می‌کردم و می‌دیدم که ای بابا کلی مطلب هم اینجا هست که به درد می‌خورد. خلاصه شاید نزدیک به یک سال گذشت تا تقریبا بفهمم که چه چیزی لازم دارم و چطور حجم زیاد و پیچیده این همه مطالب مورد نیاز را برای یک تازه کار با شرایط خودم هماهنگ کنم. همه این اتفاقات در حالی می‌افتد که من شاغل در کارهای نزدیک به حرفه طراحی هستم و وقت آزادم را بین خانواده و آموزش ‌برنامه‌نویسی تقسیم کرده‌ام. به هرحال ‌برنامه‌نویسی برای من حکم یک کار جدید را دارد یک زمینه‌ای است که به آن علاقمند هستم و دوست دارم به عنوان شغل آن را انتخاب کنم اما به واسطه سابقه‌ای که در این کار ندارم پروسه بسیار سخت و زمان‌بر خواهد بود بنا دارم تجربه‌ام در این راه را ثبت کنم. در نتیجه، این تجربه طراحی است که تصمیم گرفت برنامه‌نویس شود به تدریج خواهیم دید که آیا موفق می‌شود یا شکست خواهد خورد. * اکابر کلاس‌هایی است که بزرگسالان بیسواد ثبت نام می‌کنند تا از نعمت سواد بهره‌مند شوند.</description>
                <category>RahimAgha</category>
                <author>RahimAgha</author>
                <pubDate>Wed, 07 Mar 2018 13:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>