<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ??????? ?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Raini</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:25:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/857385/avatar/c1ASBF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>??????? ?</title>
            <link>https://virgool.io/@Raini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان: گلدونِ خونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Raini/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-c8ccn3fh2tpu</link>
                <description>داستان: گلدونِ خونی
- الهه همینجا دیدیش؟به دختر درشتی که قد بلند تر از من بود و خود را سپیده معرفی کرده بود نگاه کردم و با صدایی ک ب زور شنیده میشد گفتم: اره همینجادوباره پرسید: ینی واقعا یه کیف پر از دلارو گذاشته پشت گلدون تو اتاقشو رفته؟؟کسی ک خود را فرهاد معرفی کرده بود، دکمه ی دوم از بالای پیرهن جذبش را باز کرد و با خنده گفت: یه گلدون زندگی هممونو عوض کرد!و رو به پسری ک از خودش چند سالی کوچیکتر و شاید ۲۰ ساله میزد گفت: روزبه بودی دیگ؟ بگیر اینارو تقسیم کن.مینا کف دستش را چند باری به لباس فرمی که به تنش گشاد بود، کشید و لرزان گفت: حرومه. اگه، اگه واسه یه بدبختی باشه چی؟؟سپیده با تعجب دورخود چرخید: بدبخت؟ ینی کسی که همچین اتاقی تو این هتل میگیره از ما هم بدبخت تره؟ نترس این پول از شیرمامانت هم حلال ترهدو دل به کیف خیره بودم.لبهای خشکم را تر کردم و پرسیدم:اگ بفهمن چی؟دوتا خانوم تو راهرو بودن وقتی میومدم تو اتاق، شاید خبر بدن.مینا درجا روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید.روزبه خونسرد جلو آمد: چیو بفهمن؟ روز اول کارمونه کسی نمیشناسه مارو، بعدا هم بفهمن کاری نمیتونن کنن.مینا دستم را گرفت و از روی تخت بلند شد.یخ یخ بود و رنگ به صورت نداشت. باصدایی مرتعش گفت: میخوای پسش بدیم؟ چندثانیه بهش زل زدم و بعد سرم را پایین انداختم.نگاهم به لبه های ور امده ی کفشم که خورد،لبم را گزیدم و روبه روزبه گفتم: بدو تا کسی نیومده.مینا گفت: پس من میرم بیرون مراقب باشم فرهاد که نزدیکی پنجره بود جلو آمد: کجا؟ لازم نکردهروزبه در همان حالت نیمه نشسته کنار کیف گفت : یه میلیونه و چهار سهم را برایمان با فاصله رو تخت انداخت.سمت پول ها میرفتیم که با بسته شدن در اتاق درجا خشک شدیم.فرهاد گفت: این چرا رفت؟ بیا برو دنبالش گند نزنهسپیده دست به سینه و با نیشخند روبرویش ایستاد: عه؟ من برم؟ بهتر نیس تو بری و من مراقب سهمت باشم؟ عرق سرد را روی تیغه کمرم حس میکردم. به روزبه نگاه کردم که با ته ساک درگیر بود. آن دو هنوز مشغول بحث بودند که گفتم بسه خودم میرم دنبالش-هیچ کس جایی نمیرهباصدای روزبه هرسه به سمتش برگشتیماسلحه ای را با دستان لرزانش به سمتمان گرفته بود.فرهاد گفت این چیه گرفتی دستت بچه؟ از کجا آوردیش؟روزبه با صدایی که کمی میلرزید گفت ته ساک بود. برید... برید تو سرویس بهداشتی درو قفل میکنم تا چندساعت دیگه هم شیفت بعدی میان میبیننتون.فرهاد دورش میچرخید خب؟دیگه چی؟ میگفتی؟ سپیده آرام سمت در رفت که روزبه فریاد کشید به خدا تکون بخوری میزنم. چشمم به فرهاد بود ک پشت سر روزبه همان گلدان را بلند کرد. دهانم را برای حرفی چند بار باز و بسته کردم ولی در آخر با چشمان اشکی به کفش و شلوار زانو انداخته ام خیره شدمبا صدای آآآخخخخخخخخ، سرم را بلند کردم و فرهاد را گلدان به دست کنار روزبه ای دیدم که باریکه ای خون از فرق سرش به پیشانی راه گرفته بود.یک لحظه تعادلش را از دست داد و سرش محکم به لبه ی میز کنارش خورد و کف اتاق افتاد.با دو دست روی صورتم کوبیدم.حالت تهوع و لرزش بدنم دست خودم نبود.صدای خش گرفته ی سپیده آمدچی کار کردی فرهاد؟فرها با صدایی مرتعش گفت: ندیدی ؟ میخواست شلیک کنه. چی کار میکردم؟ساک را برداشت تا دلارهای روی تخت را در آن بریزد که لحظه ای مکث کرد.به ته ساک زل زد و سپس به روزبه که خون سرش کف اتاق پرشده بود.با صدایی که از ته چاه می امد پرسیدم: چیه؟ چیشد؟با لبخندی بی حس یک خشاب را از ته ساک بیرون کشید. همانطور روی زمین خودش را سمت روزبه کشید و اسلحه ی دستش را بلند کرد. چشمانم روی اسلحه ی بدون خشاب دو دو میزد.نمیتوانستم باور کنم.پرسیدم ینی چی؟سپیده گفت:ینی اسلحه ی دستش خشاب نداش اصلا.فرهاد مات خندید. چشمم سیاهی رفت و چند بار عوق زدم.به زور دستم را به دیوار گرفتم و بیرون رفتم. ساعت سه و چهل دقیقه ی نیمه شب بود. مینا گوشه راهرو ایستاده بود که با دیدنم سریع جلو آمد: الهه چیشده؟ نگاهم به پله ها و دو زنی ک همراه چند مامور بالا می امدند بود وزیرلب گفتم: یه گلدون زندگی هممون رو عوض کرد  ...ᖇᗩIᑎI1400-SPRING</description>
                <category>??????? ?</category>
                <author>??????? ?</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 13:10:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عافتابگردون خودخواه  ?  :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Raini/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-luvkdtdpqh3f</link>
                <description>(((((((((((((=آفتابگردون نزدیک دخترک شدگلبرگ هایش را به آهستگی روی دست دخترک میکشیددختر با لبخند فقط نگاهش میکردآفتابگردون قدمی جلوتر رفتدختر فقط میخندید و بالاپایین میپرید و ب حرکات آفتابگردون با ذوق خیره بودآفتابگردون بالا و بالاتر رفتروی قلب دختر نشستآن قدری آنجا ماند ک طرح گرد قلب را شبیه گلبرگ هایش کرداما آفتابگردون راضی نبودبرایش کافی نبودشکل خود را عوض کردپیچک شددور چیزی ک خودش طرحش را تغییر داده بودرشد کرددر تمام دخترک رشد کردبا رگ و پی دخترک پیوند خوردرنگ هر چیزی را تغییر دادکافی نبودگل راضی نمیشدبالاتر رفتب مغز رسیدبا لبخند مغز را از دختر درخواست کرددختر با بهت و نگرانی ب حرکات گل خیره بودحرفی نداشتنمیدانست جواب درست چیستگل دور مغز پیچک نشدآن را برداشت و خواست با خود ببردراه خروج نداشتتمام دخترک برگ و پیچک بوداز چشم های دختر ب همراه مغزی ک بغل زده بود خارج شدچشم دختر آتش گرفتمگلبرگی را روی آن گذاشتآب روی آتش شددرمانِ درد خودش شدپایین رفتپایین ترب دست دخترک رسیدگلبرگی را روی دست او کشیدومغز ب بغلدورشدپایان ..‌.پ.ن :آفتابگردون نتوانست جایی برود، چون ریشه هایش پیش دخترک مانده بودحالا  دیگه هر دوی آن ها مبتلا، وابسته و اهلی شده بودند  ...  =)ᖇᗩIᑎI1400-SPRING</description>
                <category>??????? ?</category>
                <author>??????? ?</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 01:19:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>