<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رامش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ramesh</link>
        <description>ترانه خون شهر کَر ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:34:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/476786/avatar/aZaSoZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رامش</title>
            <link>https://virgool.io/@Ramesh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DB%B1-s8jmngm9ff7m</link>
                <description>قرص سبز رنگ کوچک را از ورق المینیومی اش در میاورم با انگشتانم لمسش میکنم برامدگی های اطرافش را حس میکنم همان طور که کف دستم گذاشتمش لیوان اب را از روی اپن آشپزخانه بر میدارم قرص را بالا می اندازم طوری که درست اخر دهانم قرار بگیرد لیوان آب را سر میکشم خنکی آب داخل لیوان را در دهان و گلویم حس میکنمدستم را به دیوار کنار میگرم و از روی زمین بلند میشوم و به سمت اتاق قدم برمی دارم ، لبه تخت مینشینم به کشوی کوچک کنار تخت که با نور شب خواب کوچک روشن شده نگاه میکنم .یک ورق دیگر از همان قرص ها آنجا روی کشواست . به این فکر میکنم که تنها چیزی که این روز ها خوشحالم میکند همین قرص سبز رنگ باقی قرص های رنگی دم دستم اند میدانم که عادت کرن به این قرص ها کار خوبی نیست ، عادت کردن به هیچ چیز و هیچ کس کار خوبی نیست اما لااقل خواب را برایم آسان میکنندخواب برایم هنوز جزو معدود چیز های خوشایند این دنیا است درست برعکس بیداری.وه که چقدر بیدار شدن از خواب شیرین سخت است کاش میشد تا ابد خوابیدهمان طور که لبه تخت نشسته ام خود را آرام آرام به وسط میکشانم و شب خواب کوچک بالای سرم را خاموش میکنم پتویم را روی سرم میکشم طوری که چشمانم را بپوشاندحالا همه جا سیاه شده و تا اخرین جای ممکن تاریک است درهمین حال وقتی نفسم ارام تر شده به این فکر میکنم که تا به امروز هیچ وقت انقدر از رنگ دور نبودم از مداد های رنگی کودکی ام تا رنگ های همین  چند روز پیش روی اخرین بوم نقاشی که سعی میکردم نقشی بر ان بزنماما این روز های خاکستری تنها دایره های رنگی ا ش همین قرص هاست.</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 00:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران خانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-ulnwxy8kfbr0</link>
                <description>مادرم فزند آخر خانواده اش است دختر کوچک خانواده که وقتی پدرش را از دست داد آنقدر کم سن بود که حتی کوچک ترین چیزی از پدرش به یاد ندارد وهرچه که  هست یا در خواب هایش می بیند همه و همه را از عکس هایی به یادگار مانده  دارد، گاهی می بینم چقدر غمگین پای خاطراتی که خواهرانش از پدر بزرگم تعریف میکنند می نشیند و سراپا گوش میشود بلکه خودش را در آن صحنه و در آن خاطره تصور کنداو سه خواهر دارد امروز قصد کردم که از یکی از آنها بنویسمنامش &quot;ایران &quot; است ایران خانم پیر زنی است با با مو هایی سپید درست مثل قلبشایران  خاله هم مثل مادرم سنی نداشت که پدرش را از دست داداو پدرش را دیده بود کنارش رشد کرده بود با او بازی کرده بود و در آغوشش کشیده بود؛  به یک باره فهیمد که هیچ یک از این ها دوباره تکرار نخواهد شدشوکی که  از این اتفاق به  او وارد شد باعث ایجاد بیماری شد که هنوز که هنوز است با آن دست و پنجه نرم میکند .در پاندزده سالگی به اجبار مادرش با مردی که اورا دوست نداشت ازدواج کرد خودش همیشه می می گفت  :« من همیشه  آرزو داشتم معلم بشم اما ازواج کردم و نشد .حالا که رویای آرتیست شدن تو ی سرت داری بچسب بهش تا هم سن من که شدی حسرتش رو نخوری»هفده سال پیشتر نداشت که پسر اولش به دنیا آمد &quot; بابک &quot; من هیچ وقت اورا ندیدم اما هرچه از بابک شنیدم جز خوبی نبود مثل فرشته قصه ها فرشته ای که سفرش کوتاه بودایران فرزند جوانش را با دست خود به تن سرد خاک داد.مادری سی و چند ساله چند روز بعد از این اتفاق مادرش را هم از دست دادایران خاله همیشه برایم قصه میخواند و از شاهنامه میگفت یکی از چیز هایی که باعث شد از کودکی با کتاب انس بگیرم همین بودحتی وقتی خانمان حس خانه بودن را از دست میداد برای کودکی و من نقطه امن جهان می شدمادر بود برای  همه مانچند روزی است به این فکر میکنم که اسمت را چقدر درست انتخاب کردند «ایران»رنج کشیدی اما قوی ماندی و برای همه مادر بودیرامشبیست هفتم مهر هزار و چهارصد یک</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 19:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به  اولیانو‌‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-r3jdgow05dog</link>
                <description>اولیانو دوست خیالی من برای تو می‌نویسم برای تو که  انگار چیزی جز وهم نیستیمن خسته ام اولیانو،  خیلی خسته . آنقدر که نمیتوانم از جایم بلند شوم حسی  مرا به زمین چهار میخه کرده ستنه خشمگینم نه غمگین  نمیدانم ... من‌  فقط خسته امدیگر حتی قلم   هم نمی‌تواند بگوید چه مرگم استدیگر صدایم در نمی آید. دیگر  نمی خوانم حتی داد هم نمیتوانم بزنمبیشتر میشنوم حرف ها را ، آواز هارا صدا ها میشنومبه مرور  لا به لای این سکوت، دارم  همه چیز را از یاد می برم رویا را یادم میرود خودم را یادم میرود ؛ حتی بودن را.یادت هست ؟،  آخرین باری که تو پیشم  آمدی،  ساعت ها نگاهت کردم بی آنکه حتی کلامی به زبان بیاورم حتی تو هم دیگر  پیش من نمی آیی اولیانو کاش می آمدی  تا دیگر اینها نتوانند مرا به جنون متهم کنند اولیانو‌‌ بیا کنار من بایست تا فریاد ی بلند بکشیم که گوش آسمان را بخراشد . و  به آنها بگوییم : شیزوفرنی یک دروغ بزرگ است.رامش </description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 22:47:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر همه چیز را به مجاز میگیریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-slapylrmprxt</link>
                <description>بعد از مدت ها انگشت هام برای نوشتن روی صفحه این طرف و آن طرف میروند حس قشنگی استفکر میکنم قریب به شش ماه شد که من تلفن همراه نداشتم.وحتی هیچ دستگاه دیگری که مرا به دنیای اینترنت راه بدهدراستش را بخواهید اصلاجالب نبود. انگار که نیمی از دنیایی که قبلاً برای خودم ساخته بودم از دسترس خارج شده بوداما قسمت جالب این ماجرا اینجاست که چند نفر از دوستانم ، با خاموش شدن سیم کارت و تلفن مرا گم کردن ، بله به معنای واقعی کلمه «گم کردن » با اینکه نشانی ام را بلد بودند.  حتی پاتوق همیشگی ام را  و... وحتی نه تماس از دست رفته ای بود نه پیغامی...  خلاصه حرفم این است که انگار خیلی از ما ها آنقدر مجازی شدیم که حقیقت را گم کرده ایم  حضور را  دوستی را حتی خودمان را...  رامش  هجدهم مرداد چهارصد و یک </description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 01:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوم نقّاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A8%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%82%D9%91%D8%A7%D8%B4%DB%8C-q8v2vrkvzbnr</link>
                <description>جهان من این روز ها درست مثل نقاشی است که روی بومی سفید جا گرفته و روز به روز و ذره ذره رنگش را دزدیده انده.و من احساس میکنم  آخرین جزء از این نقاشی رنگ رو باخته ام .که بی روح تر و خسته تر از همیشه   مثل یک عروسک خیمه شب بازی در دست عروسک گردان بی ذوق در نمایشی ناخوشایند گیر کرده ام که بارها و بارها تکرار میشود ؛و عده ای نیز آن را به تماشا نشسته اند دیگر نه پر پروانه ها برایم رنگین است نه ساز ها و آواز ها آهنگین  ‏کاش دستی لکه ی رنگی بر این جهان خاکستری بیفشاندرامش</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 20:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-b29gdgrcym42</link>
                <description>هیچ چیز تلخ  تر از آن نیست که بایستی و هر لحظه شاهد ذرّه ذرّه ذوب شدن خودت باشی ؛ نه مثل شمع بلکه همچون آدم برفی که قطره قطره آب میشود ،و به مرور  لبخندش محو میشود . و چیزی از آن باقی نمی ماند  جز شالگردن کودکی زیبا و معصوم،  که با تمام شوق و ذوقش به آدم برفی جان بخشیده بود و حتی وقتی  دستانش از سرما گِز گِز میکردند و رنگشان به سرخی می رفت. از خلقش دست نمیکشید آفتاب ، این آفتاب داغ به چه اندازه برای عده ای زیباست وبرای عده ای غم انگیز رامشبامداد بیست یکم آذر چهارصد</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 23:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار خزان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-hntheyfl4gsm</link>
                <description>کنار پنجره ایستاده بود ، به آرامی سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد و همانطور که دودِ سیگار را از دهانش بیرون میداد ؛ نگاهی به قاب عکس روی طاقچه کرد و گفت : این آخریش بود . میدونی وقت هایی که آدم منتظره خیلی سخت میگذره .وقتی سیگار رو روشن میکنم با خودم میگم : تا این تموم بشه رسیدیبه خودم میام و می بینم خورشید غروب کرده و ،  زیر سیگاری  دوباره پر شده . من میدونم که حتما میای امّا اینا فکر میکنن من دیونه شدمهر بار هم که ازشون می پرسم: خزان کی می رسه سوالم رو با سوال جواب میدن و میگن : قرصاتو خوردی؟</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 04:37:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش زود تر تمام‌ شود</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%AF-elsn6juwfuxh</link>
                <description>من نمی دانم منت چه بر سر ما میگذارند  وقتی نتیجه غریزه حیوانی و یا  تاوان یک شب عشق بازی شان‌ میشود یک عمر حداقل ۴۰ ساله  برای من و مثل منی که از وقتی  به قول آنها بزرگ‌شده ،  و یک سری چیز ها را فهمیده شبش با این جمله به انتها می رسد که &quot;کاش زود تر تمام شود&quot;همه چیز خوب است  تا زمانی که‌  بخواهی خودت باشی و‌  اگر این خلاف چیزی باشد که  آن ها میخواهند و برایش بجنگی  تو میشوی ناخلف  میشوی  نفهم  میشوی حیف نان و حیف حیف حیف.... سرت‌‌فریاد می کشند و تو نیز گاهی به نا چار فریاد میزنی ‏ ‏گاهی گم میکنم معنی  واژه احترام رارامش به وقت گیجی  </description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 08:08:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفجار بیروت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-cj8uk4zsyyku</link>
                <description>و این تکرار  که هر روز و هر روز پای غم به میدان مین تاریک  قلبم می‌رسدمنفجر می شوم !  و اشک می ریزم برای بِیروتی که ویران می‌شود  اما صدایش را نمی‌شنوی می گویند جنگ تمام‌شده اما کودکانه هایم هنوز در زمین های آلوده به مین قایم باشک  بازی می کنندرامش ‏ </description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 00:39:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای گرفته ام سرم داد میزند</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF-wfajyp9titoo</link>
                <description> وقتی ترانه های نیمه کاره روی هم تلنبار میشودو آینه هر روز آرزویش را طلب کار میشود وقتی  صدای گرفته  ام  سرم داد میزندبیدارم و خواب زیر چشمم چاه میکندجنینِ واژه می میرد و هر شب آه میشود آه میشود آه میشود... و اشک روی گونه های من  راه می رودرامشبعد از نزدیک به سه ماه دوباره  اینجا اومدم   این روز ها روز های خوبی نیستند حداقل برای من  و این چند خط رو نوشتم تا  توصیف سر بسته و مختصری باشه  از  این حال و هوا  شانزده  فروردین هزار و چهارصد </description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 23:23:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنین ترس</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-hoxrzsgduqyx</link>
                <description>عکسی نزدیک به حس و حال اون لحظات پیدا نکردم  صدای جیغ آمبولانس از خیلی دور تر به گوش میرسد  چند لحظه ای میگذرد اما  این طنین ترسناک هنوز توی گوشم می پیچد  این صدا لحظه ام را  می رباید   ‏ترس  سر تا سر  وجودم را میگیرد   ‏ریتم نفس هایم تند تر و تندر می شود دستم را محکم‌مشت میکنم  تا لرزشش را  نادیده بگیرم ‏کجا ؟برای کی؟  چه اتفاقی افتاده ؟ ‏بغض‌سنگینی گلویم را میگیرد  ‏می نشینم و به دیواره بالکن تکیه میدهم  ‏در آن لحظه تمام اجزای وجودم یک چیز را در خواست میکنند  ‏که این صدا پایان تلخ قصه ای نباشدرامش بیست و ششم دی ماه نود و نه</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 00:28:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%85-q0lxck799ogp</link>
                <description>پاهایم درد میکند ؛ این یک هشدار است. باید بنشینم تا خستگی شان‌ در برود. مثل همیشه نیمکت نارنجی رنگ انتهای پارک ،  نفسی عمیق می کشم  ضربان قلبم آرام آرام عادی میشود  به آسمان نگاه میکنم دسته ای کبوتر بالا ی سرم پرواز میکنند با خودم میگویم چه می شد  اگر پرواز سهم‌ من بود ؟  شاید دیگر خستگی امانم را نمی برید و میتوانستم یک نفس تا هر جا بخواهم پرواز کنم فرق بسیار است  میان آبی آسمان و تیرگی زمینهر قدمی  که بر میدارم‌ بیشتر و بیشتر  شکوه لحظه پرواز لمس میکنم گریه ام میگیرد   &quot;اخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟&quot;رامشدرست همینجا نوشته شد</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 20:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این زمستان از همیشه سرد تر است .</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-il4cpd04nbr7</link>
                <description>ده روز ی می شود که پاییز تمام شده یادت هست ؟ می گفتی : &quot; پاییز را دوست ندارم   فصل دو رویی است ظاهرش پر از   رنگ های  زیباست اما باطنش غم انگیز است می گفتی زمستان را دوست دارم  تا چشم کار میکند سفیدی و یک رنگیتازه اسفند ش که به آخر می رسد آمدن بهار را جار میرند&quot;تو خودت زاده پاییز بودی چه دیر  میرسد اسفند،  امسال بدونه تو رامشدی ماه ۹۹</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 00:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمک های توی نقّاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D9%91%D8%A7%D8%B4%DB%8C-k8ixridwlmeu</link>
                <description>خوب به خاطر دارم روزی را که تصمیم گرفتم آدمک های اضافی نقاشی ام را خط بزنم مداد سیاهم را دست گرفتم و شروع به خط زدن کردمیکی، دو تا ،سه تا ...و امروز من با خط خطی های سیاهی احاطه شدمکه جایشان هنوز درد میکند .رامش خیلی کوتاه بود اما دوست داشتم اینجا هم باشه :)</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 22:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل پناهجوی سوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-lcq1ub7c9ngx</link>
                <description>راه زیادی نرفته ام اما خستگی و درد پاهایم مرا وادار به نشستن میکند. به آرامی روی نیمکت نارنجی رنگی که در انتهای پارک قرار دارد مینشینم .واکِرم  را  تا میکنم و آن را به نیمکت تیکیه میدهم. درست کنار خودم، شاید بشود گفت تنها همراه و هم مسیر من، این عصای  چهار پایه ی سفیدِ  ، رنگ و رو رفته است  تقریبا 5 سالی می شود که  باهم راه میرویمرفته رفته سرمای هوا برایم ازار دهنده میشود نوک انگشتانم گِزگِز میکند و پاهایم سِر شده ، با این حال به هبج وجه دلم نمی خواهد به خانه برگردم.این اولین باری نیست که بی هدف و مقصد مشخضی شروع به راه رفتن میکنم .فقط به رفتن فکر میکنم . شاید رفتن، و شاید هم فرار ، فرار از ویرانه ها ی روح خودم .درست مثل پناهجوی سوری ، اما آیا برای کسی که از خودش فرار میکند ماوایی وجود دارد ؟رامش3 دی ماه 99</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 14:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همپای خیال تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D9%87%D9%85%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-zxtkx4hmck8w</link>
                <description>چقدر برایت مینوشتم و تو نمی خواندیچقدر برایت میخواندم و تو هرگز نمی شنیدیچقدر هم پای خیالت قدم میزدم و تو همراه نبودیچه مشتاقانه آمدنت را انتظار میکشیدمچه بی رحمانه  رفتنت نصیبم شدرامش۲۹ آذر ۹۹ </description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 00:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramesh/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-jgauan3mfegb</link>
                <description>گاهی کلمات به تنها راه ممکن برای فرار بدل میشوندتنها راه برای خلاص شدن از تاریکی که هر لحظه بیشتر و بیشتر جهان را فرا میگیرد.فرار از تمام واقیت های تلخ و نا خوشایند ، و آغاز سفری هرچند کوتاه  به جهانی که هر آنچه تو بخواهی در آن رخ میدهد.</description>
                <category>رامش</category>
                <author>رامش</author>
                <pubDate>Thu, 17 Dec 2020 22:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>