<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ramin Najjarbashi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RaminNietzsche</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:21:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23060/avatar/ddSjuR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ramin Najjarbashi</title>
            <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمدم نبودید نیایید نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-lrcn9whom8dm</link>
                <description>بچه که بودیم ماهیت ارتباطات یک چیز انتزاعی نبود، بله به شکلِ بی‌رحمانه‌ای واقعی بود. هر ارتباطی حاصل حک شدنِ یک فیزیک بر فیزیکِ دیگری بود، چیزی از جنسِ نخستین تعاملاتِ بشری، بدوی و حقیقی، مثلاً اگر در خیابانی قدم می‌گذاشتی می‌دیدی لایِ درِ بعضی از خانه‌ها کاغذی را به‌زور چپانده‌اند، گاهی نامه‌ای بود در پاکتی رنگ و رو رفته با چندین تمبر از اداره‌ی پستِ مرکزی و گاهی تکه کاغذی بود که با عجله از جایی کنده‌شده و کسی یادداشتی برای صاحب‌خانه گذاشته. در محله‌یِ ما رسانه‌ی اصلی درِ خانه‌ها بود، وقتی از بیرون می‌آمدیم پدر به‌دقت در را می‌کاوید، یادداشت‌های قدیمی‌تر را می‌شناخت و خیلی سریع درمی‌یافت که چه کسی در نبودِ ما آمده و رویِ در نوشته «آمدیم نبودید-قرمانت رضا». رضا دایی من می‌شد و دست خط بیمارستانی‌اش همیشه بوی شیشه‌های الکل صنعتی می‌داد و دیگر اواخر که روی در جا نبود جلویِ اسم خودش ستاره می‌زد و مادرم یکی یکی ستاره‌ها را می‌شمرد تا نبودن‌های رضا را با ستاره‌هایِ آمدنش کم فروغ کند..روزی رندی، یا نمی‌دانم ساده‌دلی ظرافتی به خرج داده بود که تاریخِ در نگاری را در محله‌یِ محزونِ ما متحول کرد، جایی رویِ دری که سال‌ها باز نشده بود نوشته بود «آمدیم نبودید، نیایید نیستیم»، این را با خط درشت و گچ و به شکل مضحکی کج و معوج روی در نوشته بود انگار یک شوخیِ قدیمی بود جامانده از نیاکانِ غارنشینِ ما به قدمتِ خودِ تاریخِ بشیری و این طنازیِ کهن خیلی زود شد شوخیِ رایجِ روزگارِ ما که حتی شوخی‌هایِ‌مان به اندازه‌ی خودمان فقیر بود و تا زمان سیم‌کشی تلفن مزاحمتِ دلنشینِ ما همین بود، می‌رفتیم و رویِ درها می‌نوشتیم «آمدیم نبودید، نیایید نیستیم» و بعد نخودی می‌خندیدیم و فرار می‌کردیم به خیالِ آنکه صاحب‌خانه قرار است بیاید و نوشته‌ای بی اسم ببیند و با خودش لابد بگوید کدام وکیل و وزیری سراغِ ما آمده که اسمش نیست؟ و لابد شور تویِ دلش بیفتد و دستپاچه با مینی‌بوس‌های خطیِ آخرِ خیابان برود درِ خانه‌یِ تک تکِ اعضایِ فامیل و دوست و آشنایِ دور و نزدیک، به بهانه‌یِ صله‌یِ رحم اقوام را ببیند، تویِ استکان‌هایِ اساطیری یک چایِ دم کرده بنوشد، از حال و روز خود بگوید، چیزی بشنود، هی منتظر بماند که شاید صاحب خانه بینِ حرف‌هایِ صدمن یک غازِ خود بگوید:«راستی آن روز آمدیم به شما سر بزنیم، تشریف نداشین» و با این امید چایِ داغ را ذره ذره بنوشد تا شاید آشنایِ قدیمی با گفتنِ همین جمله تمامِ دلواپسی‌اش را بشورد و ببرد و آن قوم و خویش تا آخرِ چایِ سوم همچنان حرف‌هایِ صدمن یک غاز بگوید و در نهایت به نامیدی از آن در برود ، سال‌ها بنشیند دمِ درِ خانه و هرکسی را که می‌بیند بپرسد «آقایِ فلانی شما آن روز آمدید ما نبودیم برایِ ما یادداشت گذاشتید؟» و آقایِ فلانی هم حسابی تویِ فکر برود و بگوید «یعنی اسمش را ننوشته بود؟» بعد دو تایی بنشینند جلویِ در چایِ تیره بنوشند و منتظر نفر سومی باشند که به دردِ نادانی آنها مبتلاست و محله پر شود از آدم‌هایی که نگرانِ میهمانِ اسطوره‌ایِ همسایه هستند و زن‌ها روزها کنارِ درهایِ خانه‌یِ همسایه تا ظهر بشینند که شاید بارِ دیگر میهمانِ افسانه‌ای از راه برسد.البته ما در آن لحظه امیدوار بودیم این سناریو حتماً به نتیجه برسد و روزی کلِ محل جمع شوند دمِ درِ خانه‌یِ آقایِ فلانی و متحیر از آنکه این را که نوشته و تا چه زمانی نیست و ما کمی آن‌طرف‌تر با دمپایی آبی و توپ پلاستیکی فوتبال بازی کنیم و بزرگ‌ترها همه‌یِ حواسشانِ پیِ در باشد و کسی که در خانه‌ای که نمی‌دانند کجاست، نیست..کمی که گذشت آدم بزرگ‌ها حوصله‌شان از این بازی خیلی زود سر رفت و رفتند بالایِ تیر چراغ‌برق و سیم‌هایِ سیاه را از جایی که دیده نمی‌شد کشیدند تا تویِ محل و بعد آب‌نبات پزیِ محل یکدفعه بدل شد به «دفتر مخابرات» البته ان موفع نامِ تلفنخانه مرسوم‌تر بود بینِ اهالیِ محل، بعد از آن کاغذها یکی یکی کم شدند، اول درها یتیم ماندند بعد نوبت رسید به یادداشت‌هایِ سراسیمه نوشته شد و آخر از همه نامه‌ها دانه به دانه غیبِ‌شان زد. درهایِ محل به ناگهان رسالتِ کهنِ‌شان به پایان رسید و چون پیامبرانی بی پیرو شدند، به همان سرعتی که آب نبات‌پزی به فراموشی سپرده شد، درها نیز فراموش شدند. اهالی محل روزی یک‌بار می‌رفتند «دفترِ مخابرات» و مردی که محرمِ همه بود می‌گفت چه کسی امروز از کجا پیامی داشته یا اینکه می‌رفت تویِ یکی از آن اتاقک‌هایِ عجیب و غریب و ناشیانه انگشت‌هایِ نابلدش را می‌کشید رویِ دایره‌ای از اعداد و آن‌طرف مردِ تلفنچی پاسخ می‌داد که پیام بگذارید و عمده‌یِ پیام‌ها این بود که «به فلانی بگویید من تماس گرفتم، جمعه ساعت هفت می‌آیم مخابرات، بگویید هفت با مخابراتِ ما تماس بگیرد من هستم» و بزرگ‌ترها عاشق این بازی جدید شدند، ارتباطات انتزاعی شد و هیچ‌کس نفهمید که جه بر سر آب‌نبات پزی قدیمیِ محل آمد..پ ن : دلم لک‌زده برای لمس کاغذی که روی آن یادداشتی باشد که حاصلِ برخوردِ فیزیکی باشد با فیزیکی دیگر</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 16:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه -  مشهد – دبستانِ امید</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-vib90bgovafm</link>
                <description>مواجهه داستانِ دیدار من با آدم‌هایِ واقعی است، شاید در برخی از روایت‌ها توالی زمانی اتفاقات واقعی نباشد یا برخی از دیالوگ‌ها هیچ‌گاه انجام نشده باشد ولی ذهنِ من دوست دارد این مواجهه‌ها را اینگونه روایت کند.عکس تزئینی - منبع سایت الفچند روزی هست که ذهنم پیش ِ «مقداد» گیر کرده، اصولاً مقداد از آن آدم‌هایِ تاثیرگذاری نبود که بعد از بیست و چند سال یک‌دفعه بی‌دلیل یادش بیفتی، هرچقدر هم با خودم کلنجار می‌روم یادم نمی‌آید چه موقعیتِ عجیب‌وغریبی بود که بی‌هوا یادِ مقداد افتادم، شاید چون اسمش شبیه به عملیات‌هایِ جنگی است که در فیلم‌هایِ تلویزیونی می‌بینیم یا مثلاً توی بیسیم پلیس اسمِ رمزِ همه‌ی‌شان بی‌دلیل «مقداد» است، مقداد هم همین‌قدر بی‌دلیل تویِ ذهنم آمد و همین اندازه هم جنگ‌زده بود.اولین نفری بود که تویِ مدرسه به چشمم آمد، در حقیقت آن‌قدر بلند و لاغر بود که نمی‌توانست از چشمِ کسی پنهان بماند، قدش به شکل نامتعارفی بلندتر از بقیه بود، پشتِ لبش کمی سبز شده بود و صدای کلفتی هم داشت، اسمش برایِ ما عجیب بود به‌اندازه‌ی صدا و قدش، به‌تنهایی یک سازِ ناکوک بود در یک سمفونی کلاسیک، انگار یکی وسط سمفونی نمی‌دانم شماره‌ی چند بهتوون بلند شود و گیتار برقی بزند، همین‌قدر بی‌تناسب.وقتی دیدم‌اش که داشت یکی از بچه‌هایِ کلاسِ پنجم را تویِ صفِ صبحگاهِ مدرسه هل می‌داد، داشت چیزی هم می‌گفت که یادم نمی‌آید، اولین بار همان‌جا دیدمش، هیبتی که شبیه هیچ هیبتِ دیگری در زندگی من نبود، لبخندی پهن داشت و چشمانی درشت، صورتش می‌خندید ولی امان از چشمانش...مقداد دوستِ زیادی نداشت، درواقع هیچ دوستی نداشت و دقیق‌تر بخواهم بگویم تنها چیزی که مقداد داشت دشمن بود، حتی من هم از مقداد خوشم نمی‌آمد، با همه شوخی می‌کرد و محورِ همه‌ی شوخی‌ها هم خودش بود، دوست داشت با آدم‌ها معاشرت کند، دوست داشت قد بلندش را تا کند و هم قدِ بقیه شود، دوست داشت دشمن نباشد اصلاً هر چه کشیده بود از همین دشمنی‌ها بود، همین دشمن او را از کشورش کوچانده بود به‌جایی چنین غریب، جایی که در آن اسم هیچ‌کس مقداد نبود، هیچ‌کس قدی به بلندی او نداشت، هیچ‌کس مثل او نمی‌خندید و هیچکی چشمانی چون او نداشت، امان از چشمانش...جنگ مقداد را از کشورش آواره کرده بود به امید آنکه در دبستانِ امید، پسرکی ساعت‌های ۹ و ۱۰ صبح دستش را بگیرد بکشد بگوید بیا یارکشی کنیم، تو یک تیم جمع کنم من هم یکی و یک دست فوتبال با توپِ پلاستیکی تویِ حیاطِ کوچکِ مدرسه بازی کنیم و مقداد بلند بخندد بگوید «من دروازه وایمیستم، کی توی تیمِ منه؟» و بچه‌ها فریاد بزنند و توی سروکله‌یِ هم بزنند که زودتر خودشان را تویِ تیمِ «مقداد اینا» جا بدهند و مقداد ریسه برود و بخندند و توپ پلاستیکی را محکم شوت کند و گل بشود و ما برنده شویم و نگاه کنیم به چشمانِ کاپیتانِ تیم که یک لژیونر است و امان از چشمانش...مقداد تویِ هیچ تیمِ فوتبالی جا نداشت، مقداد اصلاً جا نداشت، هیچ‌کس با مقداد سرِ یک میز نمی‌نشست و خب میز کم بود، گاهی خیلی آرام و بی‌صدا زیراندازی پهن می‌کرد گوشه‌یِ کلاس و رویِ آن می‌نشست و می‌گفت «من انقدر درازم که توی هیچ میزی جا نمیشم، پاهام درد میگیره رو زمین راحتم»، ولی نبود، راحت نبود، می‌دانستیم که راحت نیست، می‌دانستیم که دوست دارد توی یک میز با دو نفر دیگر بنشیند و اگر از دستش برمی‌آمد دلش می‌خواست یک میزِ گنده بسازد که کلِ کلاس روی میز کنارِ او بنشینند ولی کسی با مقداد هم میزی نشد، شوخی‌هایِ مقداد گاهی ما را به خنده وامی‌داشت، هیچ دشمنی نبود که بتواند در مقابل اسلحه‌ی بذله‌گویی‌هایِ بداهه‌ی مقداد زخمی نشود، آن لحظه‌های ناب مقداد بلندتر از همه می‌خندید انگاری که کشورش تویِ جنگ پیروز شده، صدایِ کلفت و دورگه‌اش را بلندتر می‌کرد و تیر بعدی را به سمتِ ما پرتاب می‌کرد، ما بلندتر می‌خندیدیم، مقداد رویِ زیراندازِ گوشه‌یِ کلاس ریسه می‌رفت و ما را نگاه می‌کرد، امان از چشمانش...تمامِ آن سال مقداد در هیچ تیمِ فوتبالی نبود، هیچ‌کس خوراکی‌اش را با مقداد تقسیم نکرد، کسی قبل از عید مقداد را بغل نکرد و نگفت دلم برایِ شوخی‌های نابِ تو تنگ می‌شود، کسی آخرِ سال آرزویی برای مقداد نکرد حتی کسی وقتی مقداد بعد از عید دیگر پیدایش نشد نپرسید مقداد کجاست؟ آخرین روزِ مدرسه قبل از عید کسی مسیرِ خانه را با مقداد هم‌قدم نشد، ما رفتیم در حالی که مقداد با لبخندِ پهنی روی صورت  از ارتفاعی خیلی بالاتر از آنچه ما  تصور می‌کردیم ما را نظاره می‌کرد و امان از چشمانش...خیلی زمان می‌گذر آن‌قدر که نمی‌دانم مقداد را در چه سالی دیدم، حتی چهره‌یِ مقداد دیگر یادم نمی‌آید، چشمانم را که می‌بند در آن دوردست در آخرین روزِ مدرسه قبل از عید، درجایی که انگار برایِ ما گذشته ولی برایِ دیگری زمان ایستاده است، در تاریکیِ  عمیقی که پشتِ ِپلک‌هایم قبل از خواب  می‌دوم، پسری بلندقد با یک توپِ پلاستیکی ایستاد، لبخندِ پهنی دارد ولی امان از چشمانش...</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 01:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۷ شرکتی که باید از آنها فرار کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%DB%B4%DB%B7-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-fqcqdnadw37p</link>
                <description>در چند روز گذشته پلتفرمِ جاب گای پیامی را مبنی بر خاتمه‌یِ فعالیتِ خود در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد.این پلتفرم که یکی از بهترین مراجع برایِ به اشتراک‌گذاریِ تجربه‌یِ کار در شرکت‌ها به حساب می‌آید به دلیل شکایت‌هایِ سازمان‌ها و همچنین فشاری که از طرف منابع انسانیِ شرکت‌ها به آنها تحمیل می‌شد تصمیم به خاتمه‌یِ فعالیتِ خود گرفت. بی شک در هر سازمان ممکن است افرادی ناراضی وجود داشته باشند ولی نحوه‌یِ برخورد با نارضایتی شکایت از پلتفرمِ انتشار ارا نیست! ۴۷ سازمان زیر شرکت‌ها و سازمان‌هایی هستند که هیچ اعتراضی را نمی‌پذیرند و نگاه دژم و حذفیِ آنها به خوبی مشخص شده. این لیست شامل شرکت‌هایی است که با شکایت از جاب‌گای باعث شدند که فعالیت این پلتفرم متوقف شود، پس اگر در یکی از این شرکت‌ها کار می کنید به سرعت فرار کنید و یا اگر قرار است برای آنها رزومه‌ ارسال کنید، بیشتر فکر کنید. دیکتاتوری سازمانی در کمین است...لیست سازمان‌های دیکتاتوردست مزن! چشم، ببستم دو دستراه مرو! چشم، دو پایم شکستحرف مزن! قطع نمودم سخننطق مکن! چشم، ببستم دهنهیچ نفهم! این سخن عنوان مکنخواهش نافهمی انسان مکنلال شوم، کور شوم، کر شوملیک محال است که من خر شومچند روی همچو خران زیر بار؟سر زفضای بشریت برآربرای دسترسی به لیست شرکت‌ها از API خود جاب‌گای استفاده کنید (در حال حاضر به ۴۹ شرکت افزایش یافته)https://api.jobguy.ir/public/company/list/?size=100&amp;deleted=true&amp;order_by=HOTTESTپی‌نوشت: استفاده از این اطلاعات به هر نحوی و در هر پلتفرم آزادی، توسط هر فرد و سازمانی آزاد است.به روز رسانی:تمامی محتوای مربوط به شرکت‌ها، مصاحبه‌ها و نظرات روی گیت قرار گرفت، این مخزن شامل اطلاعات بیش از ۲۰ هزار سازمان است. https://github.com/RaminNietzsche/jobguy </description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 17:51:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ابر آروان تا نسل ما که آرمانی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-zdu0ildq2sra</link>
                <description>همه جا و همه کس آمدند و از ابرِآروان نوشتند، یکی آمد و گفت «اگر دوره‌هایِ شرکت من که کپی برداریِ فلان شرکت امنیتی است در آنجا تدریس میشد، چنین اتفاقی نمی‌افتاد»، دیگر گفت «در لیست لشکریان ابرِ آرمان سمتِ شغلیِ من نیست و همین باعثِ سقوط شده» و کلی انتقادِ دیگر.عده‌ای ولی آنطرفِ خط ایستاند، بی دلیل شروع کردند دفاع، گفتند قطارِ ایستاده را سنگ زدن انصاف نیست، این‌ها خیلی هم خوبند و منتقدان شعور ندارند و کلی دفاعِ دیگر.اگر نگاهی به لیستِ بلند و بالایِ تیمِ اروان بیاندازیم بدونِ شک چندتایی رفیق آنجا داریم، رفیق‌هایی که شاید در زمینه‌یِ کاریِ خودشان تبحرِ زیادی داشته باشند اما اینکه رفقایِ ما کارمندِ سازمانی هستند دلیل نمی‌شود نسبت به آن سازمان انتقادی نداشته باشیم. من عمیقا به ابرِ آروان انتقاد دارم.قبل از هر چیز باید گفت که حملاتِ سایبری به زیرساختِ ابرِآروان در یک دیتاسنتر انجام شده و بعد از سه روز اطلاع رسانی در این مورد انجام شده، اینکه چرا سه روز این مهم به تاخیر افتاده خود جای تآمل دارد.گزارش رسمی ابر اروان از حملات اخیرتا اینجایِ کار بجز تاخیر در اطلاع رسانی شاید هیچ انتقادِ دیگری به ابر آروان وارد نباشد اگر و تنها اگر ابرِ آروان یک شرکتِ خدمات دهنده‌یِ هاستیگ بود نه یک شرکتِ خدمات دهنده‌ی ابری! طبقِ ادعایِ خودِ ابرِ آروان،  آروان دارای تعداد زیادی پاپ سایت در سراسر جهان هست و دردسترس پذیری مهمترین دلیلِ استفاده از خدماتِ ابری است. سوال مهمتری که اینبار مطرح می‌شود این است که چرا یک شبکه‌یِ خصوصی بینِ دیتاسنتر‌ها ایجاد نشده بود؟ در اینصورت با کندنِ کابلِ ورودیِ یک دیتاسنتر لازم نبود همه چیز از دسترس خارج شود، می‌شد ابرک ها را به دیتاسنتر دیگر منتقل کرد و این تمام چیزی هست که از یک شرکتِ ارائه دهنده‌یِ خدماتِ ابری انتظار داریم.درباره‌ی ابر آرواناینکه عده‌ای آتش‌سوزی در OVH را که ارائه دهنده‌یِ سرورِ فیزیکی است را با مشکلاتِ ابرِ اروان مقایسه می‌کنند بدونِ یک شک مغالطه است.در مقامِ مقایسه اما مقایسه‌یِ ابرِ اروان به دیتاسنتر ها اشتباه است، ماهیتِ این دو متفاوت است و این مقایسه به هیچ وجه درست نیست. مقایسه‌یِ فنیِ آن با سایرِ ارائه دهنده‌گانِ خدماتِ ابری مثل گوگل و آمازون هم شاید دور از انصاف باشد. ابرِ آروان را باید مستقلا به عنوانِ یک ارائه دهنده‌یِ خدماتِ ابری بررسی کرد که در این زمینه چندان بد هم ظاهر نشده هر چند هنوز به اندازه‌یِ کافی خوب نیست.و اما نسلِ ما که هیچ آرمانی نداریدهمه‌یِ اینها را گفتم که به اینجا برسم، شاید ابرِ اروان دارایِ تیمِ تخصصیِ خوبی باشد، شاید توانسته حداقل نیازهایِ ابری را در ایران پاسخ بدهد ولی چیزی که ما به آن عمیقا انتقاد داریم استفاده از «رانت»هایِ دولتی است و بی رقیب بودنِ ابر آروان.سالها پیش گروهی از جوانانِ متخصص به ایران بازگشتند تا ارائه دهنده‌یِ سرویسِ ابری در ایران باشند، افرادی که شاید خیلی از استارتاپ‌هایِ قدیمی با آنها اشنا باشند  نتیجه‌یِ صدها ساعت آموزش، کلی کار، تعدادِ قابلِ توجهی مشتری و غیره شد این:ایمیل تعطیلی ابرکلودابرکلود در نیمه شبِ ۹ مردادِ سال ۱۳۹۷ خاموش شد و ابراروان شد یکه تازِ این عرصه، با قطعی سراسری اینترنت در آبان ۹۸، شخص وزیر قول پیگیری داد و یک روز بعد ابر اروان به عنوانِ تنها شرکتِ خصوصی در ایران به شبکه‌یِ جهانی اینترنت متصل بود و قیمتِ ارائه‌یِ خدمات خود را به شکلِ قابلِ توجهی  در آن دوران افزایش داد.  در سال ۹۹ نیر ۲۴۰۰ میلیارد تومان در قالب پروژه‌یِ «ابر ایران» به ابر اروان و فناپ داده شد تا سیطره‌یِ ابر اروان بر حوزه‌یِ خدمات ابری تثبیت شود و بیش از پیش انحصارِ این بخش را در دست بگیرد، این انحصارگرایی چیزی است که من با آن مخالفم.</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 07:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار تیمی (قسمت اول: گیت)</title>
                <link>https://virgool.io/CodeLovers/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA-ohlmkaa5w2zr</link>
                <description>تعدادِ زیادی از توسعه‌دهندگان برای توسعه‌ی محصول خود از سیستم‌های مرتبط با کنترل ورژن استفاده می‌کنند و «گیت» یکی از ابزارهاست که در بین برنامه‌نویسان و سازمان‌ها از محبویتِ خاصی برخوردار است اما صرف استفاده از گیت و توسعه‌یِ کد بر رویِ آن به این معنی نیست که شما در حالِ انجامِ کارِ تیمی هستید و یا اینکه به درستی کارِ تیمی را انجام می‌دهید.افرادِ زیادی به گیت هنوز به چشم یک ابزار برای پشتیبان‌گیری و نگهداری از فایل‌ها نگاه می‌کنند، عده‌ای هم به شکل فردی از گیت استفاده می‌کنند در حالی که پروژه توسط یک تیم در حال توسعه‌ است.فرض کنید شما یک آرایشگر ماهر هستید که از ابزار اشتباهی برایِ کار استفاده می‌کنید،  چیزی شبیه به ویدیو زیر: https://www.aparat.com/v/NzixF چیزی که حائز اهمیت است این موضوع هست که ما در زمان درست از ابزار درست برایِ کار استفاده کنیم، گیت مجموعه‌ای از ابزار‌ها و امکانات در اختیار ما قرار می‌دهد که می‌توانیم به کمک آنها روند توسعه‌یِ محصول را سرغت ببخشیم، همکاری تیمی بهتری داشته باشیم، مشکلات را با سرعت بیشتری کشف و رفع کنیم و از همه مهمتر کد با کیفیت بالاتری را ارائه کنیم.پروژه و کلان پروژهاولین کار این است که ابعادِ پروژه را مشخص کنیم، گاهی تمامیِ تیم بر رویِ یک پروژه کار می‌کنند و یا بر رویِ تعدادی پروژه‌ی مستقل کار می‌کنند و می‌توان با تعریف چند پروژه‌ی مستقل در گیت، روند توسعه را پیگیری کرد، این روش برای تیم‌های مستقل، کم تعداد و پروژه‌هایی با ابعاد کوچک و متوسط می‌تواند بسیار کارا باشد این در حالی است که اگر سازمان در حال انجام پروژه‌ای با ابعادِ بزرک باشد، مدیریت تعداد زیادی پرژه در گیت می‌تواند تبدیل به یک کابوس واقعی شود! شما باید روزانه ده‌ها مشکل را در پروژه‌های مختلف تعقیب کنید، درخواست‌ها را در مسیر درست قرار دهید، درخواست‌ها را بررسی کنید و در زمان معقولی تمام کارها را به شکلی انجام دهید که چیزی از قلم نیفتد، اگر شما در حالِ انجام این کار هستید به شما تبریک می‌گوییم، شما یک آرایشگر هستید که از همزن بجایِ شانه استفاده می‌کند!در پروژه‌های بزرگ (که در اصلاح آن‌ها را کلان پروژه می‌نامیم) از ساختار متفاوتی استفاده می‌کنیم، در اینجا ما از قابلیت submodule ها در گیت بهره می‌بریم تا بجای ساختن تعداد زیادی پروژه، یک کلان پروژه (super project) با تعدادی پروژه‌ی داخلی (sub project) بسازیم. در این ساختار یک پروژه‌ی اصلی تعریف می‌شود، سپس هر قسمت از سیستم به عنوان یک پروژه مجزا تعریف و بعد داخل پروژه‌ی اصلی بازتعریف می‌شود. این شکل از تعریف پروژه باعث می‌شود:امکان استفاده‌یِ مجدد از هر زیر پروژه‌ای وجود داشته باشد، به عنوان مثال فرض کنید شما برای یک محصول دو پروژه‌ی متفاوت یکی برای کارگزار (server) و یکی برای کارخواه (client) تعریف کرده‌اید که توسط دو تیمِ مستقل توسعه داده می‌شوند، به احتمال زیاد بخشی از هر دو پروژه به صورتِ مشترک در هر دو وجود دارد و اگر مشکلی در این بحش باشد، نیاز است که در هر دو پروژه اصلاحات انجام گیرد، همچنین باید مراقب باشیم که به‌روزرسانی این بخش به شکل همزمان در تمامی پروژه‌ها صورت بگیرد. در ساختارِ کلان پروژه‌ای ما بخشِ مشترک را به عنوانِ یک پروژه‌ی مستقل تعریف و در تمامیِ پروژه‌ها آنرا بازتعریف می‌کنیم، در حقیقت اشاره‌گری به شاخه‌یِ (branch) موردِ نظر از آن پروژه را در گیت قرار می‌دهیم، حال با هر تغیری در submodule تغییرات به شکل همزمان و خودکار در تمامی‌ِ پروژه‌ها اعمال می‌شود، تصویر زیر می‌تواند تا حدی این موضوع را به شکل نمادین بیان کند.نمایی از کلان پروژهدرخواست‌ها و گزارشات اشکال مجتمع باشند، در مثال فوق تصور کنید یک مشکل حیاتی در پروژه‌ی common گزارش شده و نیاز است به سرعت این مشکل مرتفع شود، گزارش اشکال در هر دو پروژه‌یِ client و server قابل دسترسی است و هر تیمی که اقدام به رفع مشکل کنید، مشکل در تمامیِ پروژه‌ها حل می‌شود. همچنین درخواست‌ها به شکل مجتمعی قابل دسترسی است، اگر درخواستی برای پروژه‌ی common ارسال شود، تمامیِ اعضا در دو تیم می‌توانند درخواست را بررسی کنند و نظراتِ خود را در موردِ آن مطرح کنند.استفاده از کلان پروژه‌ها می‌تواند در ابتدا کمی سخت باشد ولی زمانی که شما سراغ این مدل از تعریف پروژه بروید، بدون شک عاشق آن خواهید شد، برای اطلاع بیشتر می‌توانید اینجا را بخوانید.راهبردِ گیتراهبرد‌های متفاوتی برایِ استفاده از گیت وجود دارد، یکی از مشهورترین راهبردها را می‌توانید در اینجا بخوانید، در این راهبرد ۵ شاخه‌ی اصلی برای پروژه تعریف می‌شود«شاخه‌ی master: این شاخه شامل آخرین نسخه از کد می‌باشد که بدون مشکل در محیطِ عملیاتی قابلِ استفاده است. این شاخه دارایِ نسخه‌گذاری استاندارد می‌باشد، tag گذاری شده و تا زمان انتشار بعدی هیچ ادغامی در این شاخه انجام نمی‌شود. ادغام در این شاخه فقط از شاخه‌های Hot fix و Release و توسط مدیر پروژه امکان پذیر است. اگر شما در حال کار بر رویِ یک پروژه‌ی متن باز هستید و بستر توسعه‌یِ شما یک پروژه‌ی دیگر است می‌توانید پروژه‌ی اصلی را در داخل شاخه‌یِ master قرار دهید و تنها زمانی این شاخه به روز می‌شود که شما قصد دارید آخرین تغییرات را از سرچشمه (upstream) دریافت کنیدشاخه‌ی dev: این شاخه بعد از کامل شدنِ هر ویژگی (feature) به‌روز می‌شود، کد قرار گرفته شده در این شاخه باید بدون مشکل باشد، عملیات مربوط به بازبینی کد، آزمون‌های خودکار و ... قبل از ادغام رویِ کد اعمال شده باشد و در هر زمان بتوان بطور مستقل پروژه‌ را از این شاخه اجرا کرد. ادغام در این شاخه تنها از طریق شاخه‌ی feature صورت می‌گیرد (برای اطلاع از نحوه‌ی ادغام به قسمت «اعمال و ارسال تغییرات» از همین مستند مراجعه کنید)شاخه‌ی feature: هر ویژگی جدیدی که قرار هست به پروژه اضافه شود در یک شاخه‌یِ موقت ایجاد شده و در همان شاخه توسعه داده می‌شود، این شاخه به شکل feature_X نامگذاری می‌شود که X در حقیقت عنوان ویژگی است. به عنوان مثال feature_user نشان دهنده‌ی اضافه شدنِ کاربر به سیستم است، هر شاخه برای یک ویژگی ایجاد می‌شود و تنها فقط شامل یک ویژگی است و نه بیشتر، پس از اتمام ویژگی درخواست ادغام توسط توسعه‌دهنده از این شاخه به شاخه‌ی dev ارسال و پس از طی شدن روال‌های ادغام، ادغام بر روی شاخه‌ی dev انجام شده و این شاخه حذف می‌گردد.شاخه‌ی Hot-Fix: این شاخه تنها از مسیر  master در دسترس است و برای مشکلات حیاتی بعد از انتشار نسخه‌ی پایدار استفاده می‌شود، در زمانی که نسخه‌ی منتخب برای انتشار و یا نسخه‌ی منتشر شده دارای یک اشکالِ حیاتی باشد، توسعه دهنده یک شاخه از کد ایجاد و با عنوان hotfix-X مشخص می‌کند که این رفع اشکال مربوط به چه چیزی بوده و سپس درخواست ادغام را برای نسخه‌ی منتخب یا نسخه‌ی منتشر شده ارسال می‌کند.(این درخواست باید خارج از نوبت و در اسرعِ وقت روال‌های بررسی قبل از ادغام را طی کند)شاخه‌ی Release: این شاخه حدِ فاصلِ بینِ شاخه‌ی توسعه و شاخه‌یِ اصلی می‌باشد، این شاخه حاوی کدهای عملیاتی است که شاملِ ویژگی‌های زیادی بوده و قابلیتِ انتشار به عنوانِ نسخه‌ی پایدار را دارند ولی قبل از انتشار نیاز است تا آزمون‌های کارایی و عملکرد بر روی آنها به طور کامل اعمال شود، در این مرحله ممکن است خطاهایی در عملکرد و یا کارایی توست تیم آزمون گزارش شوند و این مشکلات در قالب یک شاخه‌یِ موقت به عنوان bugfix حل و در شاخه‌یِ release مجددا ادغام می‌شوند.نمایی از شاخه‌های مختلف در یک پروژهبرای اطلاع بیشتر می‌توانید از ابزار «git-flow» استفاده کنید و همچنین این راهنما را بخوانید.اعمال و ارسال تغییراتخب تا اینجایِ کار پروژه با ساختارِ مناسب ایجاد شده و فرایند توسعه در ساختارِ تعریف شده انجام می‌شود، در این قسمت لازم است تا ساختاری برای «ارسال تغییرات» و روالی برای «اعمال تغییرات» تعیین شود. این ساختار و روال در ابتدا توسط تیم توسعه تعیین شده و در تمامیِ طولِ پروژه نیاز است تا مواردِ تعیین شده توسطِ تمامی اعضا به طورِ کامل رعایت شوند.ساختار و قوانین مربوط به ارسالِ تغییراتهر درخواستِ تغییر باید توسط یکی از اعضایِ تیمِ توسعه ارسال شود و رعایت تمامیِ مواردِ زیر برایِ تمامی درخواست‌ها الزامی می‌باشد:۱ - نام شاخه‌ی مربوط به درخواست باید از قواعدِ تیم پیروی کند، به عنوان مثال در قالبِ X-Y باشد، که X نشان دهنده‌یِ نوع درخواست می‌باشد و Y نشان دهنده‌یِ توضیحاتِ مربوطه که نوع درخواست می‌تواند feature، hotfix و یا bugfix باشد.۲ - به ازایِ هر درخواست حتما و حداقل یک issue ثبت شده وجود داشته باشد، در صورتی که هیچ موردی ثبت نشده، نیاز است تا توسعه دهنده یک issue ایجاد کرده و دلایل خود را برای ارسال تغییرات در پروژه در آن به طور کامل بیان کند، همچنین این issue باید شامل روندهایی برای اعتبارسنجی صحت تغییرات باشد.۳ - عنوانِ درخواست باید مطابق با issue ثبت شده‌یِ مرتبط با تغییرات باشد، همچنین اگر تغییرات هنوز آماده‌یِ ارسال نیست، توسعه دهنده «باید» عبارتِ WIP را قبل از عنوانِ درخواست درج کند.۴ - درخواست تنها زمانی باید ارسال شود که تمامیِ روندهایِ مربوط به اعتبارسنجی حداقل یکبار توسط توسعه‌دهنده طی شده باشد، درخواستِ ارسالی حتما باید قابلیت اجرا داشته باشد و در روندِ اجرایِ پروژه خللی ایجاد نکند و شخص توسعه‌دهنده قبل از درخواست موظف است تا از صحتِ این موارد اطمینان پیدا کند.۵ - در هنگامِ ارسالِ درخواست، اعضایِ تیمِ توسعه برایِ بازبینیِ کد مخاطب قرار می‌گیرند. توصیه می‌شود در گامِ اول اعضایی مخاطب قرار گیرند که آشنایی بیشتری با تغییراتِ اعمال شده دارند و سپس بعد از بررسیِ اولیه، سایرِ اعضا مخاطب قرار گیرند.۶ - در متنِ درخواست، توسعه‌دهنده باید قالبِ کلیِ درخواست را که توسطِ تیم قبلا تهیه شده را رعایت کند. پیشنهاد می‌شود قالب شاملِ توضیحاتی مربوط به تغییراتِ انجام شده به زبانِ فارسی باشد و شماره‌یِ issue هایِ مرتبط و درخواست‌هایِ مرتبط با این درخواست در متن اشاره شود و پیوند‌هایی به این درخواست‌ها و issue ها قرار گیرد.۷ - درخواستِ ارسالی باید بر رویِ شاخه‌یِ درست ارسال شود، در غیرِ اینصورت درخواست باید در اولین فرصت توسط مدیرِ پروژه بسته شده و توسعه‌دهنده درخواست مجدد را بر رویِ شاخه‌یِ درست ارسال کند.۸ - متن، توضیحات، عنوان و سایر قسمت‌هایِ درخواست‌ها و نظرات، توسط  هیچ یک از اعضا در هیچ زمانی نباید تغییر داده شود و در صورت نیاز به تصحیح می‌توان درخواست را حذف و یا در قالب نظرِ جدید مواردِ اصلاحی را گزارش داد.۹ - هر فرد مسئولِ مستقیمِ درخواست‌هایِ ارسال شده از طرف خودش است، به این معنی که فردِ درخواست کننده موظف است درخواست را تا تعیین وضعیت پیگیری کند، به تمامی بحث‌هایِ مرتبط به درخواست در زمانِ مشخص پاسخ داده و در پایانِ زمانِ تعیین شده (مثلا ده روز از زمانِ ارسالِ درخواست) وضعیت درخواست را از «درخواستِ باز» به یکی از حالت‌هایِ «درخواستِ بسته شده»، «درخواستِ آماده‌یِ ادغام» و یا «درخواستِ در حالِ تغییر (WIP) » درآورده و این موضوع را به اطلاعِ مدیر پروژه برساند در غیرِ اینصورت مدیرِ پروژه می‌تواند راسا نسبت به تغییر وضعیتِ درخواست اقدام کند.۱۰- فردِ درخواست دهنده پس از پاسخ دهی به تمامیِ ابهامات و سوالات و اطمینان از صحتِ عملکردِ تغییرات (منطبق بر روندِ اعتبار سنجیِ مطرح شده در issue مرتبط)، مدیرِ پروژه را از آمادگیِ اعمال تغییرات مطلع می‌کند.۱۱- در صورتی که ابهامات و سوالات و یا بررسیِ اعضا از زمانِ معین شده بیشتر شد، شخصِ درخواست دهنده می‌تواند مستقیما درخواستِ جلسه‌یِ حضوری و یا بر خط داده و اعضایِ تیمِ توسعه در موردِ تغییرات در جلسه‌یِ مذکور تصمیم‌گیری نمایند.۱۲- بر هر فردی از اعضا در هر جایگاه و درجه‌یِ علمی واجب است که در تمامیِ بحث‌ها و نظرات جانبِ ادب را رعایت کرده و صرفا بر اساسِ شواهد و مدارکِ علمی و فنی و تنها پیرامونِ تغییراتِ مطرح شده صحبت کنند.۱۳- هر درخواستِ تغییر صرفا باید شاملِ رفعِ یک مشکل و یا افزودنِ یک ویژگی باشد، ارسالِ چندین تغییرات و یا تغییراتِ زیاد در قالبِ یک درخواست موردِ قبول نیست و این مورد بدونِ بررسی باید توسطِ مدیرِ پروژه بسته شده و شخص در خواست‌هایِ خود را در قالب چند درخواستِ مجزا مجددا ارسال نماید.۱۴- اولین در خواست به عنوان (init) شناخته می‌شود، این درخواست که شالوده و محور اصلی پروژه می‌باشد باید از تمامیِ قواعدِ فوق پیروی کند و ارسال یک درخواست با حجمِ بالایِ تغییرات به عنوانِ درخواست init زمانی مجاز است که این قسمت از تغییرات، انشعابی از یک پروژه‌یِ دیگر باشد و مسولیت آن با شخصِ درخواست دهنده خواهد بود. ۱۵- توسعه دهنده موظف است تا تغییرات را به شکلِ کامل در قالبِ ویکی مستند کرده و مستندات را با دیگران به اشتراک بگذارد. این مستندات شاملِ مستندسازیِ کد و همچنین توضیحاتِ مربوط به عملکرد کلیِ تغییرات می‌باشد. (این بخش می‌تواند به قالبِ درخواست اضافه شود)۱۶- توسعه دهنده موظف است همراه با ارسالِ تغییرات، آزمون‌هایِ لازم را منطبق بر نیازمندی‌ها و استاندارهایِ تعیین شده توسطِ تیم تهیه کرده و گزارشِ مربوط به خروجیِ آزمون‌ها را نیز در اختیارِ سایرِ اعضا قرار دهد. (این بخش می‌تواند به قالبِ درخواست اضافه شود)نکته: هیچ توسعه دهنده‌ای نباید در زمانِ ترکِ محیطِ کار، کدِ ارسال نشده‌ای داشته باشد، نیازی نیست درخواست برای تیم ارسال شود ولی توسعه دهنده باید همیشه آخرین تغییرات را در گیت قرار دهدساختار و قوانین مربوط به اعمالِ تغییرات۱ - برایِ اعمالِ تغییرات نیاز است تا تغییرات توسط تعدادِ تمامیِ توسعه‌دهنده‌گان بازبینی شده و تعدادِ مشخصی از افراد صحتِ تغییرات را با «لایک» یا «approve» و یا هر روشِ دیگری تایید کنند.۲ - درصورتی که تنها و تنها  یک نفر از توسعه‌دهنده‌گان به هر دلیلی تغییراتِ ارسالی را نادرست بداند و این موضوع را به شکلی به اطلاعِ عموم برساند، تا زمانِ رفع ابهام تغییرات به هیچ عنوان اعمال نخواهد شد.۳- در صورتی که هر یک از روندهایِ اعتبار سنجیِ « دستی و یا ماشینی»  و آزمون‌هایِ مربوطه با خطا یا اشکال مواجه شود، عملیات ادغام متوقف شده و وضعیت درخواست به «بسته شده» یا در «حالِ تغییر» درخواهد آمد و گزارشِ اشکال در قالبِ نظرات به درخواست اضافه خواهد شد.۴- در صورتی که با اعمالِ یک تغییر، سایرِ درخواست‌ها دچارِ ناسازگاری (conflict) شود، روندِ ادغامِ درخواست‌های ناسازگار متوقف خواهد شد و شخصِ درخواست کننده موظف است در اسرع وقت نسبت به رفع ناسازگاری اقدام کند. (به همین دلیل پیشنهاد می‌شود توسعه‌دهنده‌گان درخواست‌هایی را که می‌توانند ایجادِ ناسازگاری کنند را در اولویتِ بررسی قرار دهند)۵- تمامیِ صحبت‌ها (discussion) عموما توسط درخواست کننده پاسخ داده شود، فردِ سوال کننده می‌تواند پس از دریافتِ جوابِ مطلوب این صحبت را حل شده قلمداد کند (برایِ اینکار باید حتما دگمه‌یِ  resolve را برایِ صحبتِ موردِ نظر فشار دهد). شخصِ پاسخ‌دهنده اجازه‌یِ حل کردنِ هیچ صحبتی را بدونِ هماهنگی با مدیر پروژه و یا شحص سوال‌کننده نخواهد داشت و فرایند ادغام زمانی ممکن است که هیچ صحبتِ حل نشده‌ای باقی نمانده باشد.شما قرار نیست با کد خودتان ازدواج کنید! پس همه چیز را شخصی نکنید، افراد به کد شما نظر می‌دهند و نه شخصیتِ شما، این نظرات را یک حمله ندانید و با روی باز از آن استقبال کنید. ایرادی که به کد گرفته می‌شود هیچ ارتباطی با شخصیتِ شما ندارد، لطفا این را همیشه به یاد داشته باشید.بهتر است قبل از اینکه ادامه دهید، این پست را بخوانید.در انتها لازم است یاداوری کنم هر فرد در پروژه موظف است زمان معینی از روز را (ترجیحا اوایل وقتِ کاری) صرفِ بررسی درخواست‌ها کند، این مورد یکی از الزاماتِ کاری است که در تمامیِ تیم‌هایِ توسعه و تمامیِ توسطِ اعضا باید به درستی رعایت شود. این پست تنها حاوی نکاتی بود برایِ کار با گیت، نحوه‌یِ ارسالِ درخواستِ ادغام و همچنین نحوه و شرایطِ اعمالِ آن که بر اساسِ تجربیاتِ افراد نوشته شده، لطفا نظراتِ خود را در این‌ باره بیان کنید تا بتوانیم با اصلاحِ این فرایند ها به روشی مناسب برایِ توسعه‌یِ بهتر محصول برسیم. این پست را با دیگران به اشتراک بگذارید و به یاد داشته باشید این مستند ممکن است در طولِ زمان و متناسبِ با بازخوردها، تغییر کند.</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 00:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه (مارسی، اواخرِ ماهِ اوت)</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%A7%D9%88%D8%AA-kmrcp7u2phmc</link>
                <description>مواجهه داستانِ دیدار من با آدم‌هایِ واقعی است، شاید در برخی از روایت‌ها توالی زمانی اتفاقات واقعی نباشد یا برخی از دیالوگ‌ها هیچ‌گاه انجام نشده باشد ولی ذهنِ من دوست دارد این مواجهه‌ها را اینگونه روایت کند.عکس از مجموعه مراودات فرهنگی بین من و دختر (گاهی عکس و آهنگ برای هم می‌فرستیم)دخترک آمده بود جلویِ در خانه‌یِ پدری و مادریِ من، اینکه می‌گویم پدری و مادری برایِ این است که وامِ خانه را پدرم گرفت ولی قسطِ آن را دوتایی دادند به عبارت  هر قسط۱۷۶۰ تومان در هر ماه و البته خشت به خشتِ آن را با اوس محمودِ بنا سه‌تایی چیده بودند و دیوارها همزمان با شکمِ مادرم بالا آمده بود و پدرم که آن زمان تنها در کسوتِ همسری بود به درجه‌یِ پدری تنزلِ مقام گرفت. تابستان بود،اواخرِ ماهِ اوت و تابشِ گرمایِ تابستان رویِ پوستِ سفیدِ دختر خطوطِ درهمِ سرخی نقاشی می‌کرد.دختر را از روزگارِ دوری می‌شناختم و جهانی دورتر، جهانی که در آن نگرانیِ ما محدود  به معنیِ واژگانِ نوشته شده در متونِ چاپی بود و هر یک مجهز به انباری از مهمات بودیم که مشتمل بود بر لیستی از آدرس‌هایِ ایمیل از اندیشمندان و زبان‌شناسان و فیلسوفانِ زبان و به هنگام هر جنگی رگباری از نامه‌ها بینِ ما ردوبدل می‌شد در بابِ ریشه‌شناسیِ فلان واژه به رأی و نظر استاد فلانی که آرایِ ایشان به‌ضمیمه پیوست شده است.در زمانِ صلح ولی مراوداتِ ما متفاوت بود، گاهی سینما می‌رفتیم و فیلم‌هایِ هنر و تجربه را شانه‌به‌شانه‌ی هم می‌دیدیم و اگر فرصتی بود فاصله‌یِ سینما دیاموند (که امروز شده پردیسِ سینماییِ هویزه) تا هتل‌هایت (که امروز شده هتل هما ۱) را پیاده می‌پیمودیم و دراین‌بین سعی می‌کردیم یکدیگر را قانع کنیم که کارگردان اگر فلان خط از دیالوگ را در دقیقه‌یِ ۱۲ با این عبارت تمام می‌کرد می‌توانست تأثیر بیشتری بگذارد.هوا گرم بود و دخترک آمده بود برایِ خداحافظی، می‌دانست که به هیچ تلفنی پاسخ نمی‌دهم، قبل از آمدن یک پیامک فرستاده بود که در راه است و همین. وقتی واردِ خانه شد با تمامِ متعلقاتش مستقیم داخلِ اتاق آمد، چندتایی از فیلم‌هایِ رومن پولانسکی را آورده بود به انضمامِ دوربین عکاسی، یک عدد لپ‌تاپِ لنوو و یک تبلت که برایِ مادرش خریده بود تا در غربت بتوانند از طریقِ سیستم‌هایِ رایانه‌ای رایج با هم ارتباط تصویری داشته باشند. فیلم‌هایِ رومن پولانسکی را چند سالِ پیش اشتراکی خریده بودیم و زمانِ زیادی را صرفِ صحبت درباره‌یِ آنها کرده بودیم، در واقع قسمتی از یک دنیایِ مشترک بود که متعلق به هر دویِ ما بود، لپ‌تاپ هم واردِ خانه شده بود تا برایِ یک سفر طولانی آماده شود، از نصبِ سیستم‌عامل تا نصبِ تک تکِ نرم‌افزارهایی که شاید ۴۵۰۰ کیلومتر آن‌طرفتر ممکن است کارایی داشته باشند و اما دوربین، دوربین بالذات شاملِ هیچ چیزِ خاصی نبود، یک عدد دوربینِ کانن با لنزِ معمولی که در ظاهر باید حاویِ مجموعه‌یِ طول و طویلی از خاطراتِ ثبت شده باشد ولی در عمل فقط و فقط یک خاطره را در دل حمل می‌کرد و آن مربوط بود به قبرستان. تماشایِ عکس‌هایِ قبرستان در روزِ خداحافظی می‌تواند به شکل توصیف‌ناپذیری تراژدیک باشد ولی برایِ ما ماجرا جورِ دیگری بود.از همان مجموعهساعت ۱۱ ظهر دخترک با من تماس گرفته، بعد از تماس‌هایِ زیادی گوشی را برداشتم، هیجان‌زده بود، سبزی فروشِ کنارِ قبرستان تماس گرفته بود که نگهبان امروز حضور ندارد و تنها ۵ ساعت زمان داشتیم برایِ اینکه خودمان را به قبرستان برسانیم، به کوچه‌یِ سمتِ چپ برویم، واردِ تعمیرگاهِ ماشین‌هایِ سنگین بشویم، زیرِ نگاه‌هایِ سنگینِ راننده‌ها و تعمیرکاران یک نردبان به امانت بگیریم، قسمتی از دیوارِ پشتیِ قبرستان را که با تکه‌هایِ شیشه محافظت نمی‌شد بیابیم، از دیوار بالا برویم، خودمان را بیاندازیم داخلِ قبرستان، عکس بگیریم و خارج شویم! همه‌یِ اینها با احتسابِ زمانِ رفت‌وبرگشت و از دست رفتنِ نورِ روز به ما چند ساعت بیشتر وقت نمی‌داد.چیزی تا سپتامبر نمانده بود و شاید این آخرین دیدار من با دختر بود، یکی از عکس‌هایِ قبرستان را برداشتم و عکسی که مربوط به یک پروژه‌ی عکاسی بود، فیلمِ چاقو در آب و یکی دیگر از فیلم‌های رومن پولانسکی که اسمش خاطرم نیست، کوله‌اش را بست، دوربین را با دقت گوشه‌ای جا داد، به شوخی گفتم: «نگفتم نرو، گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی‌دهد»، واقعیت را اگر بخوام بکویم این را نگفتم، دوست داشتم که بگویم ولی مگر ما ریشه‌ای داشتیم؟ ریشه‌یِ ما را سال‌ها پیش در کفِ خیابان‌هایِ شهر خشکانده بودند و جز خون از خاک چیزی نمی‌جوشید، وداع کردیم، شبیه به زمانی که یک کلاسِ دانشگاه تمام می‌شود و قرار است فردا صبح بازهم را ببینیم و رفت، سپتامبر آمد، مارسی جایش را به یک شهر کوفتیِ دیگر در غربِ پاریس داد و سالها بعد آن شهر جایِ اش را داد به شهری در شرقِ فرانسه و من هنوز فکر می‌کنم چرا در آن روزِ گرمِ اوت که برایِ خداحافظی آمده بود صدایش نکردم، نگفتمش نرو، بمان و او رفت.</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 18:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه (بندر عباس، بلوارِ ساحلی)</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%28%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C%29-lcitjmugpdpf</link>
                <description>مواجهه داستانِ دیدار من با آدم‌هایِ واقعی است، شاید در برخی از روایت‌ها توالی زمانی اتفاقات واقعی نباشد یا برخی از دیالوگ‌ها هیچ‌گاه انجام نشده باشد ولی ذهنِ من دوست دارد این مواجهه‌ها را اینگونه روایت کند.پیام داد «حاجی حق من بود بیشتر از این شاد باشم»، پیغامش را چند بار خواندم، از توی شکلک‌هایِ گوشی یک لبخند کج‌ومعوج پیدا کردم و فرستادم تا برود هزاران کیلومتر دورتر رویِ صفحه‌یِ گوشیِ تلفن‌اش که احتمالاً مثلِ خودش نحیف و لاغر مردنی است! «لاغر مردنی» را مادرم به من می‌گفت زمانی که خیلی کوچک بودم و او هم همان‌قدر لاغر بود و حتی بیشتر. کمی به تصویر پسرک نگاه می‌کنم و صفحه‌یِ چت را می‌بندم، توی سرم یک نفر می‌خواند با لهجه‌یِ جنوبی «اِی موم جِمایَه، اِی بله، ایسَک شِمایَه، اِی بله، نَوَک وَک اِی کِه، ای بله» و دسته جمعی بعد از هر عبارت فریاد می‌زنیم «اِی بله» و می‌خندیم، تویِ یکی از موتورهای سه چرخ نشستیم و داریم حد فاصل راه آهن بندر تا خیابان ساحل را طی می‌کنیم و همان پشت در گرمایِ سوزنده‌یِ خردادِ جنوب پسرک داد می‌کشد «اِی موم جِمیلهَ» و پاسخ می‌شنود «اِی بله».پسر را اول بار در همان راه‌آهن بندرعباس دیدم، آمده بود ما را ببرد خیابانِ ساحل. به طرز خیره‌کننده‌ای لاغر بود با پوستِ سیاهِ متالیک، انگار همین ده دقیقه‌یِ پیش از کوره‌یِ کمپانیِ رنگ‌سازی درش آورند و هنوز کامل خشک نشده بود، قطراتِ رنگ آرام از رویِ پیشانی‌اش می‌ریخت رویِ اسفالتِ داغ، سیاهی فرش بزرگی است که در سراسر جنوب پهن شده. دستش را که جلو آورد با همان لهجه‌یِ محلی چیزی گفت و خندید، خندیدیم.پیام داد: «شنیدُم حالت گرفتن» راستش را بخواهید توی پیام هیچ لهجه‌ای نداشت ولی من آن لحظه دوست داشتم پیام‌اش را با لهجه بخوانم، جواب داد «خوبم»، چند ماهی بود که پسر روی دریا بود و تازه برگشته بود، بعد از فوت پدرش درس و دانشگاه را بوسید رفت توی اسکله یک لنچی، قایقی چیزی پیدا کرد سوار شد و رفت، چندتایی عکس ازش دیدم همان دماغه‌یِ قایق نشسته بود با موهای بلند، هیکلِ نحیف‌ِ لخت‌اش در انبوهِ ریش و مو نحیف‌تر می‌نمود و یک سازدهنی دستش بود، شاید داشته آهنگِ «ای مام جمایه» را می‌زده با خودش یا من این‌طور تصور می‌کنم، شاید هم یک موسیقیِ بندریِ دیگر، پسرک در هنر موسیقی نمی‌گویم بی بدیل بود ولی خوب بود، سازی داشت و می‌نواخت، عکاسی هم می‌کرد با یک دوربین نیکون نمی‌دانم مدلِ چی، یک عینکِ دودیِ مارک داشت و یک جفت کفشِ ورزشیِ نایکی، دروغ نگویم همین مجموع دارایی‌های پسرک بود به انضمام یک پدر که بیشتر یک دائم‌الخمر خشمگین بود روبه‌رویِ تلویزیون قدیمیِ خانه‌ای در یکی از محله‌هایِ بندر.تلفن را برداشتم و زنگ زدم به پسر، گفتم «مرد تولد رفیق قدیمت نمیای؟»، گفت «میام»، گفتم «قرار شده تو بشی کادوی تولدش، با بچه‌ها هماهنگ کردیم برات بلیت بگیریم بیای، فقط خودش خبر نداره»، گفتم «باشه»، خندید، خندیدیم. وقتی آمد کفش‌هایِ نایکی‌اش را پوشیده بود، سازش پشتش بود و دوربین‌اش در دست، آمده بود تا خاطره بسازد، تمامِ گرمایِ جنوب را ریخته بود تویِ کوله‌اش و آمده بود مشهد، قطره‌های رنگ از رویِ صورتش آرام می‌چکید رویِ زمین.دختر از شدت سفیدی چشم را می‌زد، خوش‌هیکل بود با موهایِ رنگ‌شده و یک رژِ قرمزِ پررنگ زده بود و وسط مهمانیِ تولد دلبری می‌کرد، به هیچ وجه تصور نکنید زیباترینِ دخترِ حاضر در مهمانی بود، نه اصلاً و ابداً ولی سفیدترینِ‌شان بود و مردمکِ چشم پسر رویِ سفیدیِ پوستِ دختر می‌لغزید بی‌آنکه پلک بزند. دختر با آهنگ تن‌اش را حرکت می‌داد و پسر بی‌آنکه چشم از او بگیرد گفت: «سفیده‌ها». همان روز برف آمد و پسرک اولین برف زندگی‌اش را در کنارِ ملکه‌یِ یخی‌اش دید، شبیه نماهایِ هالیودی از فیلم‌های سورئال دخترک ریز می‌خندید و پسرک زیر برف شادی می‌کرد، زمین سفیدپوش شده بود.شنیده بودم پسرک چندهفته‌ای است آمده مشهد، اسپرسو را سفارش دادم، آورد و خودش هم نشست کنارم، گفت: «رفت»، گفتم: «می‌دونم، خیلی وقته با یکی دیگه است، کسی بهت نگفت، تو هم که نبودی گفتیم ناراحت نشی»، گفت: «سازم رو فروختم براش کادو بگیرم، کفشام هم شد خرج سفر فقط دوربین رو آوردم که با هم عکس یادگاری بگیریم»، داشت آب می‌شد، پارافین دوده گرفته‌ای آرام آرام از گوشه‌یِ چشمم میامد تا رویِ میز تا تویِ شاتِ اسپرسویِ لعنتی و چقدر تلخ بود آن قهوه. گفتم: «ولش کن تو حقت خیلی بیشتر از ایناست، یک سفیدترش رو برات پیدا می‌کنم»، خندید، خندیدم.پدرش که مرد، دارایی‌اش به یک دوربینِ عکاسی تقلیل پیدا کرد، دوربین را با یک سازِ قدیمی طاق زد و مابقی خرجِ حلوا و خرمایِ خیرات شد، زنگ زد: «دارم میرم دریا»، گفتم: «که چه مردِ حسابی؟ میری چکار کنی؟ پری دریایی شکار کنی؟»، نخندید، نخندیدم.پیام داد «حاجی حق من بود بیشتر از این شاد باشم»، پیغامش را چند بار خواندم، از توی شکلک‌هایِ گوشی یک لبخند کج‌ومعوج پیدا کردم و فرستادم تا برود هزاران کیلومتر دورتر رویِ صفحه‌یِ گوشیِ تلفن‌اش که احتمالاً مثلِ خودش نحیف و لاغر مردنی است! «لاغر مردنی» را مادرم به من می‌گفت زمانی که خیلی کوچک بودم و او هم همان‌قدر لاغر بود و حتی بیشتر. کمی به تصویر پسرک نگاه می‌کنم و صفحه‌یِ چت را می‌بندم.</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 13:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه (یوسف آباد، پله‌ی سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-aqxzirlxlg1d</link>
                <description>مواجهه داستانِ دیدار من با آدم‌هایِ واقعی است، شاید در برخی از روایت‌ها توالی زمانی اتفاقات واقعی نباشد یا برخی از دیالوگ‌ها هیچ‌گاه انجام نشده باشد ولی ذهنِ من دوست دارد این مواجهه‌ها را اینگونه روایت کند.دیگران را دقیق نمی‌دانم ولی من معتقدم خاطراتِ آدم در پایتخت باید محدود شود به خیابان ولیعصر حدفاصل میدانِ راه‌آهن تا میدانِ ولیعصر. شبِ یلدا را ده سال پیش من در همین خیابان گذراندم، ساعت ۸ شب واردِ کافه گرامافون شدم و پشتِ میزی نشستم، کافه به طرز رعب‌انگیزی خالی می‌نمود و تصاویرِ رویِ دیوار چپ چپ به من نگاه می‌کردند، قیافه‌یِ خسته‌یِ من تناسبِ چندانی با عکس‌هایِ خندانِ رویِ دیوار نداشت و نوری کمی که به زحمت خودش را به پشتِ ستون می‌رساند چهره‌ام را به شکلی اسطوره‌ای روشن می‌کرد انگاری سربازی بودم بازمانده از آخرین نبرد در خط مقدمِ جنگی که هیچ‌گاه پایان نمی‌گرفت.کوله‌ام را روی میز گذاشتم و از بین انبوه وسایل دستگاه پخش موسیقی را در آوردم با یک هدست سفید رنگ، باملاحظه و از سرِ بیخیالی شروع کردم به بازکردنِ پیچ و تابِ گره‌هایِ سیمِ بلندِ هدست، خانمی با صدایِ بلند موسیقیِ جاز می‌خواند و با هر ناله‌یِ خانم بلندگویِ کافه کنار گوشم مدام ارتعاش‌هایِ ناجور می‌کرد، جکِ سه و نیم میلی‌متریِ هدست را داخل دستگاه فرو کردم و صدایِ محسنِ نامجو در گوشم پیچید: «اینکه زاده‌ی آسایی و میگی جبرِ جغرافیایی...»دخترک واردِ کافه شد با یک کوله‌پشتی بزرگ، یادم نیست عینک داشت یا نه ولی چهره‌اش ساده و بی‌آرایش بود، عکس‌ها به سمت او چرخیدند و نامجو فریاد کشید: «ای عرشِ کبریایی چی هست تو سرت؟ کی با ما راه میایی جونِ مادرت»، بدون آنکه بلند شوم هدفون را از تویِ گوشم درآوردم و گفتم «چقدر زود رسیدی»، پاسخ داد: «خودش خونه‌اش نزدیکه، پله‌یِ سیزدهم تویِ یوسف‌آباد». همیشه همین‌طور حرف می‌زد، خودش را سوم شخص خطاب می‌کرد انگار منیت نداشت به تمامِ جهان از منظرِ شخصی بیرونی نگاه می‌کرد و خودِ خودش هم از این قاعده مستثنا نبود، شاید عینک داشت خاطرم نیست، با خودم فکر کردم چقدر خوب است آدم خانه‌اش به‌جای کوچه و خیابان توی پله باشد، پله‌ی دهم باید جایِ مناسبی باشد برایِ زندگی خیلی از زمین دور نیست ولی به آسمان به‌اندازه‌ی کافی نزدیک است، غروب را بیشتر می‌بینی ولی نه انقدر زیاد که دلت را بزند و از همه مهم‌تر خیلی‌ها خسته می‌شوند تا به آنجا برسند و بینِ راه از آمدن منصرف می‌شوند، هدست رویِ میز بود و نامجو از دور در میانِ موسیقیِ کانتری نجواکنان از رویِ میز فریاد می‌زد: «صبحانه‌ات شده سیگار و چایی...» کافه‌چی آمد با یک ظرف پلاستیکی که چند دانه انار تویش ریخته بود، گفت هدیه‌یِ شبِ یلداست، لباس‌اش، لبخند مصنوعی‌اش، لاک ناخن‌هایش و صدایِ زنانه‌اش را به یاد دارم ولی یادم نیست دخترک عینک داشت یا نه.دخترک دست کرد تویِ کوله و یک پوشه درآورد، پوشه را که آرمِ دانشگاهِ تهران داشت گذاشت رویِ میز و گفت: «بابایی، خودش بالاخره از دانشگاه انصراف داد تا ژانویه از ایران می‌ره»، همیشه همین‌طور خطابم می‌کرد، یک ماه پیش به من زنگ زد، گوشی را که برداشتم گفت: «آره یا نه؟»، جواب دادم: «آره»، با خوشحالی تشکر کرد و گوشی را قطع کرد، دخترک عادت نداشت سلام کند، خداحافظی هم همین‌طور، یک‌بار دوسالِ پیش به هم سلام کرده بودیم و آن شب قرار بود خداحافظی کنیم، پوشه‌یِ رویِ میز نتیجه‌یِ «بله» ای بود که از سرِ بی‌خیالی از آن طرفِ خطوط تلفن پرت کرده بودم تا ۱۰۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر دخترک برگه‌یِ انصراف از دانشگاه را امضا کند، آن روز صبح تویِ دفترِ آموزشِ دانشگاه وقتی برگه‌هایِ انصراف را می‌گذارند جلویِ رویش تا امضا کند گوشی را برداشته بود و زنگ زده بود به من، نمی‌دانم آن لحظه عینک داشته یا نه ولی صدایِ‌اش طوری قرص و محکم بود که گفتم «بله» و همین بله از گوشش تا خودکارش پیچیده بود و خودکار روی برگه‌یِ انصراف از دانشگاه لرزیده بود و نتیجه‌اش تویِ یک پوشه دقیقاً جلویِ چشمم بود، کافه‌چی پرسید: «چیزی سفارش نمی‌دهید؟»، گفتم: «یک اسپرسو لطفاً» و موسیقیِ پشتِ صحنه انگار متوقف شد، شاید زمان توقف کرد حتی عکس‌هایِ رویِ دیوار هم نگاه خیره‌شان به یک‌باره متوقف شد، یادم نمی‌اید دخترک عینک داشت یا نه.«بابایی، جایزه‌یِ خودش چی شد؟»، این را دخترک گفت، عاشقِ شکلاتِ کیت کت بود و قرار بود وقتی تمام کارهای‌اش جفت و جور شد به‌عنوان جایزه یکی برایش بخرم ولی نخریده بودم، یادم رفته بود، چرا باید یادم می‌رفت؟ یادم بود ولی نخریده بودم دوست داشتم نخرم، حتی همان‌جا می‌توانستم از پله‌ها پایین بدوم، از دکه‌یِ تقاطع انقلاب یکی بخرم و برگردم قبل از اینکه زمان دوباره جاری بشود ولی نشستم، نگاهش ملتمسانه بود، بویِ تندِ قهوه می‌آمد، وقتی نگاهم می‌کرد عینک داشت یا نه؟ کافه‌چی با یک لیوانِ آب و یک شات قهوه برگشت، موسیقی به صدا درآمد، عکس‌ها چشم چرخاندند سمتِ من و خودش لبخند زد.گفتم: «بیا یک بارِ دیگه کتابِ برجِ ایفل رو بخوانیم» در حقیقت این کتاب یک یادداشت ۷۰ صفحه‌ای از رولان بارت بود که به تفسیر برجِ ایفل از منظر نمادشناسی می‌پرداخت، تمامِ مقاله همین را می‌خواهد بگوید که برجِ ایفل چیزی جز یک نماد نیست بی‌هیچ کارکردِ دیگری، نمادی است از یک شهر و از یک فرهنگ. اولین بار این مقاله را در کنارِ یک آب انبارِ قدیمی خواندیم در روستایی در جنوبِ خراسان، در خلالِ یک پروژه‌یِ مردم‌شناسی رفته بودیم به روستایی با ۶ خانوار جمعیت در دلِ کویر، برایِ رسیدن به روستا باید از بشرویه یک ساعت رانندگی کنید در برهوتِ مطلق تا به یک گودال بزرگ برسید، درونِ گودال یک جنگلِ کوچک با رودی نحیف قرار دارد،در بینِ درختانِ بزرگ خانه‌هایی روستایی با خشت ساخته‌شده، چند بُز در اطراف می‌بینید و در کنارِ جویِ آب یک آب انبارِ متروکه است و کنارِ آب‌انبار یک سنگِ سیاهِ بزرگ، غروب که می‌شود فکر می‌کند داخلِ یکی از فیلم‌های ترسناکِ هالیوودی گیر کرده‌ای، نور مهتاب در بیابان از وسطِ درختان با تلاشی ستودنی خودش را به زمین می‌رساند، اهالی روستا در خواب هستند و گوشه‌ای شاید دودی از کنده‌ای نیم‌سوخته هنوز در هوا معلق باشد و ذراتِ کوچکِ خاکستر، دقیقاً همان‌جا بود که برایِ اولین بار این مقاله را خوانیدم و ساعت‌ها در موردش بحث کردیم، یادم نیست آن زمان دخترک عینک داشت یا نه.دست کرد تویِ کیفش، در حال جستجو بود به دنبال شی نامعلومی، گفت: «خودش تا حالا چند بار این مقاله رو خونده، اگر میخوای برات تعریفش کنه»، گفتم: «تعریف کن»، شیِ نامعلوم پیدا نشد، نشست پشتِ میز و با لحنِ جدی شروع کرد به توضیحِ آرایِ رولان بارت در بابِ نشانه‌شناسی، چرا من شکلات را نخریده بودم؟ عکس‌های رویِ دیوار با دقت گوش می‌دانند، باید به قطارِ برگشت می‌رسیدم، «نشانه‌ها همه‌جا هستند»، یعنی عینک نشانه‌ی چیست؟ «می‌دونی بابایی مثلاً آدم‌ها می‌تونن تبدیل بشن به نشانه»، باید به قطار برسم، ساعت چند شده؟، «مثلاً همین کافه می‌تونه بشه نشانه‌یِ خداحافطیِ ما، هروقت از کنارش رد بشی یادِت بیاد کیت کت نخریدی» و خندید، همیشه بلند می‌خندید صدایش را ول می‌کرد تویِ هوا، عکس‌ها خندیدند، کافه‌چی پرسید چیز دیگری سفارش نمی‌دهید؟ «حتی همین قهوه میشه نشانه‌یِ تو» و باز خندید، صدایِ موسیقی روبه‌زوال می‌رفت شاید بلندگوها خراب‌شده بود، نامجو آمد تویِ بلندگو، پرسیدم: «ترانه میتونه نماد باشه؟»، جدی شد، گفت «خودش فکر می کنه موسیقی همیشه نماد بوده، هر آهنگی که گوش میدی برات یک خاطره میاره، یک خاطره برایِ خودت که با کس دیگه‌ای مشترک نیست یک نمادِ شخصی، شخصی‌ترین نمادِ دنیا» ساعت نزدیک ده شده بود، دخترک باید می‌رفت، من باید می‌رفتم، حتی کافه‌چی هم باید می‌رفت تا شبِ یلدا را با خانواده‌اش باشد. دخترک دست کرد تویِ جیبِ لباسش و با تقلایِ زیاد چیزی را در آود: «بابایی زیاد میاد تهران، این بلیت مترو دیگه بدرد خودش نمی‌خوره، مال تو باشه، یک نماد مثلاً که»، خیلی وقتا جمله‌اش را با «مثلاً که» تمام می‌کرد انگار آخرش را خودت باید حدس بزنی یا بسازی یا آن‌قدر ساده است که دیگر نیاز به گفتن نیست، ازاینجا تا دکه فقط چند قدم راه بود ولی هنوز بلند نشدم، نماد را توی جیبم گذاشتم بلند شدیم، عکس‌های رویِ دیوار دیگر به خواب‌رفته بودند، بلیط‌ام را چک کردم، وسایلم را هم بررسی کردم تا چیزی جا نمانده باشد، خودش هم این کار را کرد، نمی‌دانم عینک نداشت یا جدا گذاشت ولی دوتایی بلند شدند و به سمت در کافه رفتند، دست دادند، دخترک به سمتِ ایستگاهِ مترو رفت و پسرک دستگاهِ پخشِ موسیقی را روشن کرد، نامجو تویِ گوشش فریاد می‌زد «یک روز از خواب پا می‌شی می‌بینی رفتی به باد، هیچ‌کس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد»، دستانش را تویِ جیبش کرد، از دکه‌یِ اولِ انقلاب یک بسته کیت کت خرید و سلانه به سمت راه‌آهن حرکت کرد…</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 13:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال و جواب بیت‌کوینی</title>
                <link>https://virgool.io/@RaminNietzsche/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-xzv4lafbvkzq</link>
                <description>اولین بار که نامِ بیت کوین را شنیدم بر می‌گردد به سال‌ها قبل در جلساتِ گروه‌ِ کاربرانِ لینوکسِ مشهد، در حد یک خبرِ کوتاه در ابتدایِ جلسه در این مورد صحبت شد. بعدها سر کلاسِ درسِ «سیستم‌هایِ توزیعی» می‌خواستم پروژه‌ای مبتنی بر بلاک‌چین ارائه کنم که خب به دلیلِ اسمِ عجیب و غریب‌اش موافقت نشد و از دو سال پیش به شکلِ جدی‌تری تصمیم گرفتم در موردِ بلاک‌چین مطالعه کنم و یادبگیرم.در ابتدا قصد داشتم این مطلب را در وبلاگِ شرکت قرار بدهم ولی از آنجایی که اکثر مطالب این پست صرفاً بر اساسِ تجربه و دانشِ شخصی است، از صرافتِ انجامِ این کار گذشتم. البته اگر راستش را بخواهید همه چیز در موردِ بیت کوین همین است، تجربه و دانش شخصی!این روزها به دلایلِ اقتصادی از جمله بالا رفتن قیمتِ دلار و بیت‌کوین و پایین بودن قیمتِ حامل هایِ انرژی به‌خصوص برق در ایران، مجدداً بحث در موردِ خرید و فروش و استخراجِ بیت‌کوین در جامعه به شدت بالا گرفته است، افرادِ زیادی در این مورد سؤال می‌پرسند یا به دنبالِ راهی برای ورود به این بازار نسبتاً نوظهور هستند.در این پست بنا دارم تا به سؤالاتی که عموما پرسیده می‌شود پاسخ دهم، این نوشته ممکن است در طولِ زمان گسترش یافته و یا تغییر کند.در این قسمت به هر سؤال به ۵ طریق پاسخ داده می‌شود:پاسخِ خیلی خیلی کوتاه: به صورتِ یک تعریف حداکثر یک جمله‌ایپاسخِ فنیِ کوتاه: وارد توضیحات فنی می‌شود ولی به نحوه‌یِ عملکرد نمی‌پردازدپاسخِ غیرِ فنیِ کوتاه: این پاسخی است که خیلی‌ها انتظار آن را دارند، اگر خیلی بی حوصله هستید فقط به خواندن این پاسخ اکتفا کنید.پاسخِ فنیِ حوصله سر بر: واقعاً دلیلِ وجودِ این پاسخ را نمی‌دانم! یعنی دلیلی برای بیانِ این پاسخ نیست ولی اگر به جزئیاتِ فنی علاقه‌مند هستید این پاسخ می‌تواند برایِ شما جذاب باشد، در غیرِ اینصورت از آن عبور کنید.پاسخِ حقیقی: شاملِ چیزی است که شاید دوست نداشته باشید بدانید!سوال: بیت کوین چیست؟پاسخ خیلی خیلی کوتاه: یک پولِ دیجیتال «رمز ارز»پاسخ کوتاه فنی: یک واحدِ پولیِ مبتنی بر شبکه‌هایِ همتا به همتا در یک سیستمِ توزیع شده و با مکانیزمِ اجماعپاسخ کوتاه غیر فنی: یک واحدِ پولیِ جهانی که در آن نقشِ بانکِ مرکزی و دیگر واسط‌ها حذف شده و افراد در آن راسا نسبت به انتقالِ دارایی اقدام می‌کنند.پاسخ فنی حوصله سر بر: سالها قبل از وجود بیت‌کوین، استفاده از دفاتر کل رواج داشت و هنوز هم برایِ انجامِ کارهایِ حساب‌داری از این دفاتر استفاده می‌شود. با فراگیر شدنِ فناوریِ اطلاعات، این علم جای خود را در امورِ حساب‌داری نیز باز کرد و دفاترِ کلِ دیجیتالی ارائه شدند، پس از آن با ظهور و رشدِ یکباره‌یِ شبکه‌یِ جهانیِ اینترنت و شبکه‌هایِ کامپیوتری این دفاتر به شکل توزیع شده نیز موردِ استفاده قرار گرفت.از طرفی قبل از حبابِ «دات کام» افرادِ زیادی نسبت به تولید و عرضه‌یِ پولِ مجازی مبادرت کردند که به دلایلی هر یک از پروژه‌ها به شکست انجامید (اینجا را بخوانید)، رؤیایِ پولِ غیرِ متمرکز بارها توسط اقتصادانان برجسته از جمله «فریدمن» مطرح شده بود، شبکه‌هایِ همتا به همتا و شبکه‌هایِ توزیعی در ابعادِ گسترده مورد استفاده قرار می‌گرفتند و رمزنگاری به عنوانِ یک دانشِ هیجان‌انگیز به سرعت رو به رشد بود، با این حال هیچ اقبالِ عمومی به پول‌هایِ دیجیتالی وجود نداشت تا اینکه یک نامه از طرفِ شخصی ناشناس به نامِ «ساتوشی ناکاموتو» در یک لیستِ پستی منتشر شد که خبر از تولیدِ نوع جدیدی از پول‌هایِ دیجیتالِ رمزنگاری شده و غیرِمتمرکز مبتنی بر اجماع در بسترِ شبکه‌یِ توزیعی و به شکلِ همتا به همتا می‌داد (تمام اصطلاحاتی که در این قسمت به کار رفت را می‌توانید در همین یک عبارت پیدا کنید)! ارزِ جدید دو ویژگیِ منحصر به فرد داشت، اول آنکه کاملاً به شکلِ متن‌باز ارائه شده بود و جامعه می‌توانست نسبت به بهبودِ آن وارد عمل شود و دوم اینکه این ارزِ جدید راهی برایِ حلِ مشکلِ «خرجِ مجدد یا دوبار پرداخت» پیدا کرده بود، این مشکل که در تمامیِ شبکه‌هایِ مشابه وجود داشت این امکان را به افراد می‌داد تا به محضِ دریافتِ مقداری ارز، قبل از آنکه شبکه متوجه بشود آن پول را برایِ چند نفر واریز کنند و عملاً در عرضِ چند ثانیه داراییِ خود را به شکلِ غیرِاخلاقی (و البته زیرکانه) چند برابر کنند، ساتوشی یک راهِ حلِ جالب برای این موضوع پیدا کرد که می‌توانید در اینجا آن را بخوانید.مواردِ فوق سبب شد که بیت‌کوین در میانِ جامعه‌یِ کاربری از محبوبیتِ خاصی برخوردار شود، مرموز بودنِ سازنده‌یِ آن، حلِ مشکلِ دوبار پرداخت، متن‌باز بودن و عدمِ اعتمادِ افراد به سیستم‌هایِ بانکی و همینطور استفاده از رمزنگاری و ناشناس بود در عینِ وجودِ شفافیت در سیستمِ مالی توانست بیت‌کوین را با اقبالِ عجیبی رو‌به‌رو کند. در این میان اتفاقاتِ سیاسی و حتی شوخی‌هایِ خوره‌هایِ فناوری نیز بی تأثیر نبود.شاید مهم‌ترینِ این اتفاقات یکی خرید اولینِ پیتزا با بیت‌کوین باشد و دیگری بحرانِ اقتصادی یونان، اتفاقِ اول باعثِ مشهوریتِ بیت‌کوین در جامعه و اتفاقِ دوم سببِ استفاده از آن توسطِ عامه‌یِ مردم شد.پس از آن مباحثِ تجاری و سیاسیِ دیگری واردِ معادلات شد، سود! افراد می‌توانند بیت‌کوین را استخراج کنند، این ارزِ جدید قابلِ دستیابی است، کافی است تا یک معادله‌یِ ریاضی را حل کنید تا پول‌دار شوید! برایِ خیلی از افراد در ابتدایِ کار و زمانی که شبکه کوچک بود، استخراجِ بیت‌کوین یک درآمدِ بادآورده محسوب می‌شد، پیچیدگیِ شبکه بسیارِ کم بود و رقابت برای کسبِ درآمد ناچیز در نتیجه افراد شروع به استخراجِ بیت‌کوین کردند و در طولِ زمانِ کوتاهی شرکت‌هایِ عظیمی برایِ این کار به وجود آمد و امروزه این تجارت به‌قدری رشد کرده که پیش‌بینی می‌شود چیزی نزدیک به یک‌دهم درصد از گرمایش کره‌یِ زمین بابتِ دستگاه‌هایِ استخراجِ بیت‌کوین است و البته پیش‌بینی می‌شود که تا سال ۲۰۳۳ استخراجِ بیت‌کوین سبب شود گرمایِ زمین ۲ درجه‌یِ سانتی‌گراد بیشتر شود!البته خبرِ خوب برایِ دوستدارانِ محیط زیست این است که طبقِ بررسی‌ها و با در نظر گرفتنِ ارزشِ بیت‌کوین، مقدارِ انرژی که صرفِ استخراجِ بیت‌کوین می‌شود اگر قرار بود صرفِ تولیدِ پولِ کاغذی شود، خسارت بیشتری به زمین می‌رسید (می‌توانید یک مقاله‌یِ با مزه در این مورد را در اینجا بخوانید).قسمتِ غم انگیزِ ماجرا ولی چیزِ دیگری است، رؤیایِ ساتوشی هیچ‌وقت به حقیقت نپیوست! شاید باور نکنید ولی ایده‌یِ ایجادِ یک پولِ غیرمتمرکز که همه فکر می‌کنند همان ارزهایِ دیجیتال است هیچ‌وقت محقق نشد و اگر هم شد، دوره‌یِ آن خیلی کوتاه‌تر از تصورِ همه بود.رشدِ چمگیرِ قیمتِ بیت‌کوین باعث شد افرادِ ثروتمند، سازمان‌هایِ عرض و طویل و حتی دولت ها به شکلِ آشکار و پنهان واردِ بازی شده و اقدام به استخراجِ بیت‌کوین در ابعادِ بسیار وسیع کنند، آن‌ها با در اختیار داشتنِ حجمِ زیادی از ارز که از طریقِ استخراج یا خرید از اشخاصِ ثالث بدست آورده‌اند می‌توانند به راحتی قیمتِ بیت‌کوین را تعیین کنند، انجمن‌هایِ مخفیِ بسیاری شکل گرفته که در آن افرادِ با نفوذ با تغییرِ قیمت‌ها کنترل بازار را در دست می‌گیرند و یک شبکه‌یِ مخفی برای مدیریتِ قیمت ایجاد شده که منافی با ذاتِ اصلیِ بیت‌کوین است.پاسخ حقیقی: هیچ چیز! در حقیقت بیت‌کوین مجموعه‌ای از مقادیرِ رمزنگاری شده و ذاتاً بی‌ارزش است که جامعه برایِ حیات و مرگ آن تعیینِ تکلیف می‌کند.سوال: ساتوشی ناکاموتو کیست؟پاسخ خیلی خیلی کوتاه: نمی‌دانیم!پاسخ کوتاه فنی: نمی‌دانیم!پاسخ کوتاه غیر فنی: نمی دانیم!پاسخ فنی حوصله سر بر: نمی‌دانیم! با این حال شایعاتِ زیادی در این مورد وجود دارد، از وجودِ یک برنامه نویسِ ژاپنی تا فردی که در استرالیا ادعا می‌کند ساتوشی است و حتی هنرمندی آمریکایی که ار قضا ریاضی‌دان است و رابطه‌یِ خونی با پدیدآورندگانِ بلاک‌چین دارد و حتی ادعاهای خانمِ کسپرسکی که بیان می‌کند نوکوماتو در‌واقع نامِ عملیاتیِ یک تیمِ بزرگ در آمریکا است که به دلایلِ سیاسی بیت‌کوین را به عنوانِ پولِ پشتیبانِ دلار با حمایت‌هایِ نامحدودِ دولتی ایجاد کرده‌اند! در عین حال این موضع آنچنان اهمیتی ندارد، مگر مهم است مخترعِ کاغذ چه کسی بوده؟ اینکه ساتوشی کیست به همان اندازه اهمیت دارد، چیزی که می‌بایست برای ما اهمیت داشته باشد دانشی است که ایجاد شده و نه کسی که آنرا به هر هدفی که داشته ایجاد کرده.پاسخ حقیقی: نمی دانیم!سوال: بیت‌کوین چطور کار می‌کند؟پاسخ خیلی خیلی کوتاه: بسیار پیچیده‌تر از آن‌چیزی که تصورِ عمومی‌است.پاسخ کوتاه فنی: بیت‌کوین بر اساسِ شبکه‌یِ بلاکچین یا زنجیره‌ی بلوک فعالیت می‌کند، در این سیستم هیچ نقطه‌یِ مرکزی وجود ندارد و افراد با هم بر رویِ درست بودنِ اطلاعات یا اشتباه بودنِ آن اجماع می‌کنند.پاسخ کوتاه غیر فنی: افراد در یک محیطِ عمومی لیستِ اموال و دارایی‌هایِ خود را جار می‌زنند، تمامِ کسانی که صدایِ فریاد را می‌شنوند لیستِ اموالِ فرد را در دفترچه‌یِ خود یادداشت می‌کنند، همچنین اگر فردی مقداری از داراییِ خود را به شخصِ دیگری بدهد، این انتقالِ دارایی نیز فریاد زده می‌شود و همه آنرا یادداشت می‌کنند در نتیجه در هر زمان تمامیِ افراد لیستِ اموالِ فعلیِ دیگران را به شکلِ کامل در اختیار دارند و لیستی از اموالِ منتقل شده، همچنین افراد در پایانِ هر وعده‌یِ کاری دفترچه‌هایِ خود را مقایسه می‌کنند و یک دفترچه به عنوانِ مرجع انتخاب می‌شود و دیگران یک نسخه از آن را برایِ شروعِ وعده‌یِ کاریِ بعد ملاک قرار می‌دهند و این روند به شکلِ بی‌پایان تکرار می‌شود.پاسخ حوصله سر بر: ساختارِ کارِ بیت‌کوین کمی پیچیده‌است و توضیحِ کامل آن می‌توانند موضوعِ مطالعه و یا نگارشِ یک کتابِ فنی و خسته‌کننده باشد (البته ما یک کتابِ غیر فنی و جذاب را آماده کرده‌ایم که به زودی منتشر خواهد شد!)، در اینجا تنها به کلیاتِ موضوع اشاره می‌شود و اگر آنقدر حوصله داشتید که این متن را تا انتها بخوانید، احتمالاً می‌توانید کتاب‌هایِ خسته‌کننده‌ای در موردِ روشِ کارِ بیت‌کوین پیدا کنید و قبل از خواب آنرا بخوانید.قبل از هر چیز باید بدانید بلاک‌چین چطور کار می‌کند. طرزِ کار بلاک‌چین به شکلِ یک زنجیره‌ای از بلاک‌ها هست که به یکدیگر متصل شده‌اند، می‌توانید صفحاتِ یک کتاب را در نظر بگیرید که هر صفحه با استفاده از شماره‌گذاری به صفحه‌یِ قبل مربوط است، حتی اگر شما یک کتابِ برگه برگه شده را در اختیار داشته باشید می‌توانید با استفاده از شماره‌یِ صفحات آن‌ها را به هم مرتبط کنید.همه‌چیز از برگه (بلاکِ) صفر شروع می‌شود، در این برگه هنوز هیچ چیزی از داستان شروع نشده و فقط شاملِ اطلاعاتِ کلی از کتاب است مثلاً شناس‌نامه‌یِ کتاب، اطلاعاتِ این برگه برای اینکه از تغییرات محفوظ باشد و کسی نتواند آن را تغییر دهد توسطِ یک الگوریتمِ درهم‌ریزی (هش) بررسی شده و حاصلِ نهایی در انتهایِ برگه درج می‌شود، وجودِ این هشِ منحصر به فرد می‌تواند در آینده به ما نشان دهد که اطلاعاتِ این صفحه دستکاری شده است یا نه.پس از آن افراد شروع به انجامِ تراکنش می‌کنند و مجموعه‌یِ تراکنش‌ها پس از هر وعده‌یِ کاری در بلاک‌ِجدید ثبت می‌شود (در حالِ حاضر هر وعده‌یِ کاری نزدیک به ده دقیقه است) . بعد از پایانِ وعده‌یِ کاری رقابت برای پول‌دار شدن شروع می‌شود، تمامیِ افرادی که در شبکه عملِ استخراج را انجام می‌دهند باید دو کارِ اصلی را قبل از دیگران به اتمام برسانند:۱– یک رکوردِ پاداش به انتهایِ زنجیره‌یِ تراکنش‌ها اضافه کنند، این رکورد در‌واقع پاداشِ استخراجِ موفق است و امروز این مبلغ ۱۲.۵ بیت کوین است که هر چهار سال مبلغ آن نصف می‌شود. (اینجا می‌توانید یک شمارشگر در این مورد پیدا کنید)۲– پس از اضافه کردنِ رکوردِ پاداش عملیاتِ نفس‌گیرِ استخراج شروع می‌شود، باید فرد زودتر از بقیه تمامیِ اطلاعاتِ موجود در بلاکِ جاری را با اضافه کردنِ رشته‌هایِ تصادفی (nonce) به تابعِ هش داده و خروجیِ آن را با هشِ بلاکِ قبل مقایسه کند، در صورتی که تفاوتِ هشِ جاری با هشِ قبلی مقداری بود که از قبل پیش‌بینی شده فرد برنده‌یِ مبلغِ پاداش می‌شود در غیر اینصورت باید یک رشته‌یِ تصادفیِ جدید به انتهایِ بلاک اضافه کند و این عملیات را تکرار کند تا زمانی که به هش درست دست‌پیدا کند و یا فردی بتواند زودتر از او هشِ مناسب را بدست آورد.در صورتی که فردی زودتر از بقیه هش را به دست آورد بازی تمام نمی‌شود، در‌واقع این قسمتِ دوست‌داشتنی و هیجان انگیزِ بازی است که در آن فردِ بازنده از دور خارج نمی‌شود و هنوز شانسِ پیروزی دارد. اگر قرار بود به محضِ باختن فرد از چرخه‌یِ رقابت کنار زده شود بازی هیجان کافی را نداشت و بازیکنان خیلی راحت باهم تبانی می‌کردند و چون کسی ناظر بر رفتارِ کسی نیست در همان ابتدایِ امر بیت‌کوین شکست می خورد!بازی به این شکل ادامه پیدا می‌کند که اگر فردی زودتر هش را پیدا کرد بقیه‌یِ افراد سعی می‌کنند تا نشان دهند هشِ پیدا شده و یا تراکنش‌های ِبلاک دارای مشکل است، در اینصورت خودشان برنده‌یِ بازی می‌شوند و در عین‌حال یک مکانیزمِ نظارتیِ دقیق و همیشگی در سیستم به‌وجود می‌اید که بازنده‌ها برای ِبازگشت به بازی و دریافتِ سود نهایتِ تلاش خود را برایِ پیدا کردنِ هر تقلبی به کار می بندند.اگر دو بازیکن همزمان به هشِ درست دست پیداکنند، کسی برنده است که زنجیره‌یِ بزرگتری از تراکنش‌ها را در اختیار داشته باشد و اگر هر دو زنجیره یکسان بود کسی برنده است که هشِ ارزشمندتری از نظرِ عددی در اختیار داد.پیدا کردنِ این الگوریتمِ هش به شکلی است که میزانِ زمان و انرژی بسیاری از سیستم‌ها می‌گیرد و به آن «اثبات از طریق کار» گفته می‌شود. با رشدِ سخت‌افزار‌ها و ظهورِ دستگاه‌هایِ مخصوصِ استخراج، زمانِ پیدا کردنِ هش به شدت کاهش یافته و ممکن است یک هشِ درست در عرض چند ثانیه پیدا شود و این قسمت دیگر ِبامزه‌ای است که در بیت‌کوین وجود دارد! شما پیشرفت کرده‌اید پس به مرحله‌یِ بعد می‌روید و بازی سخت‌تر می‌شود! در‌واقع اگر افراد در زمانی کمتر از ده دقیقه بتوانند هشِ درست را پیدا کنند الگوریتمِ بیت‌کوین اقدام به سخت کردنِ هش می‌کند تا زمان یافتنِ هشِ جدید طولانی‌تر شود و این روند آنقدر اتفاق می‌افتد تا میانگینِ  استخراج در طولِ زمان همیشه ده‌دقیقه باقی بماند! هوشمندانه و اعجاب آور است!این کلیاتِ تمامِ چیزی است که باید در موردِ استخراج بدانید، مفاهیمِ بسیار پیچیده‌ای از رمزنگاری، شبکه و دیگر زمینه‌ها وجود دارد که می‌توانید آن‌ها را مطالعه کنید، برای نمونه «کلیدِ عمومیِ گسترده» را جستوجو کنید، یک مفهومِ جدید و جذاب در رمزنگاری که کمک می‌کند هویتِ افراد در شبکه‌یِ بلاک‌چین (در اینجا بیت‌کوین) ناشناس بماند.پاسخ حقیقی: با استفاده از توابعِ درهم‌ریزی و انجامِ یک سری‌ها کارهایِ محاسباتیِ پیچیده و بی‌ارزش که زمان و هزینه‌ی زیادی در پی دارد.سوال: آیا منطقی است در خرید و فروشِ بیت‌کوین (یا هر ارزِ دیجیتالِ دیگری) سرمایه‌گذاری کنیم؟پاسخ خیلی خیلی کوتاه: خیرپاسخ کوتاه فنی: توصیه نمی‌شود مگر به شرطِ احتیاطپاسخ کوتاه غیر فنی: می‌توانید وارد این بازار شوید ولی فراموش نکنید باید چیزهایِ زیادی یاد بگیرید قبل از ورود به بازار. در‌واقع بازارِ خرید و فروشِ بیت‌کوین یک بازارِ غیرِقابلِ پیش‌بینی و هیجانی است، باید ریسک پذیر باشید و از انواعِ کلاهبرداری و خطراتِ آن آگاه باشید. باید در موردِ امنیت چیزهایی بدانید اینکه چه چیزهایی را نباید در اختیارِ دیگران قرار دهید بسیار مهم است، باید شّمِ خوبی داشته باشید و از اینکه سرمایه‌تان یک‌شبه نابود شود هراسی نداشته باشید، ممکن است در نهایت بتوانید یک جزیره‌یِ کوچک در جایی خوش آب و هوا بگیرید ولی باید تمامِ زندگی خود را وقف این ماجرا کنید.پاسخ حوصله سر بر:خواندن این پاسخ برای همه ضروری است!خیلی‌ها فکر می‌کنند بازارِ بیت‌کوین چیزی است شبیه به بورس ولی باید بدانید که شباهتِ بین این دو شباهتِ بین سنگ است و گلابی! اگر شما بین این دو شباهتی می‌یابید قطعاً می‌توانید بین بورس و بیت‌کوین هم شباهت پیدا کنید.یادتان باشد که عمرِ بیت‌کوین بسیار ناچیز است، هیچ تاریخچه‌یِ درستی در موردِ آن وجود ندارد، برخلافِ بورس که قدمتی طولانی دارد. در دوره‌یِ کوتاهِ بیت‌کوین ما هیچ جنگِ بزرگی را تجربه نکردیم، هیچ بیماریِ عمومی وجود نداشته و سوانح طبیعی خیلی کمی رخ داده، خیلی از دولت‌ها هنوز آن را به رسمیت نمی‌شناسند ، قوانین خاصی در موردِ آن وجود ندارد و نبضِ بازار در اختیار افراد کمی است. اگر کسی به شما پیشنهاد داد که به روشِ بورس با آن برخورد کنید بدانید چیز ِزیادیِ از ذاتِ بیت‌کوین نمی داند، تحلیلِ تکنیکال و فاندامنتال برایِ بازارِ بیت‌کوین شبیه این است که بخواهید مقدارِ دو تاس قبل از پرتاب را با استفاده از فالِ قهوه پیش‌بینی کنید (البته شاید فالِ قهوه نتیجه‌یِ درست‌تری به شما بدهد تا تحلیل‌هایِ عمومی!). برخلافِ همه‌یِ پیشبینی‌ها در اواخرِ سالِ میلادیِ قبل و قبل از سالِ جدیدِ چینی قیمتِ بیت‌کوین توسطِ گروهی از افراد به شدت افزایش پیدا کرد (تا مرزِ ۲۰ هزار دلار) و بعد یک سقوطِ غیرِقابلِ پیشبینی تر داشتیم (تا حدودِ ۳۵۰۰ دلار)، من به شخصه افرادی را می‌شناسم که زندگیِ خود را در اوجِ قیمتِ بیت‌کوین چوب حراج زدند و اکنون تنها دارایی‌شان چند عددِ بی مصرف است در یک کیفِ پولِ اینترنتی! و البته افرادی هم توانستند یک شبه میلیاردر شوند. در این بازار شاید استفاده از تکنیک‌هایِ بورس بتواند کمی به شما راهنمایی برساند ولی اصلاً نباید رویِ آن حساب کنید، کمی شانس و ریسک‌پذیری می‌تواند کمکِ بسیار بیشتری محسوب شود. باید دائماً بازار را رصد کنید و آستانه‌یِ ضرر را مشخص کنید، به محض رسیدن به آستانه‌یِ ضرر از بازار خارج شوید حتی با ضرر و برایِ سود هم چشم انداز واقعگرایانه داشته باشید و طمع نکنید.در کنارِ تمام این‌ها شیوه‌هایِ بسیار زیاد و متنوعی برای کلاهبرداری وجود دارد، مراقبِ کلاهبردارانِ باهوش باشید، آن‌ها همیشه چند قدم از شما جلوتر هستند، به افراد بدونِ احرازهویتِ کامل اعتماد نکنید و در این مورد به شدت سخت‌گیر باشید، در موردِ روش‌هایِ آن اطلاع کسب کنید و فراموش نکنید لازم نیست به کسی اطلاعاتی بیشتر از آنچه نیاز دارد بدهید.بیایید با یک مثال در دنیایِ واقعی این بحث را خاتمه دهیم، ممکن است کمی گیج‌کننده باشد ولی آنرا چند بار و با دقت بخوانید.ما سه اسمِ فرضی داریم (در این اسامی سعی شده یکی دختر، یکی پسر و سومی نامشخص باشد تا توازنِ جنسیتی حفظ شود):احمدرهاسوسناحمد می‌خواهد مقداری بیت کوین بخرد به ارزشِ ۱۰۰ میلیون تومانسوسن می‌خواهد مقداری بیت‌کوین بفروشد به ارزشِ۱۰۰ میلیون تومانرها یک کلاهبردار استاحمد در یک گروهِ تلگرام درخواستِ خرید را مطرح می‌کند، رها آنرا می‌بیند و فوراً پاسخ می‌دهد، در همان زمان رها به سوسن خبر می‌دهد که خریدارِ بیت‌کوین است و سوسن خوشحال می‌شود که یک مشتری پیدا کرده.احمد و سوسن هر دو بسیار محتاط هستند و می‌خواهند فرایندِ احراز هویت حتماً انجام شود برای همین احمد از رها می‌خواهد تا عکسی از صورت خودش در کنارِ کارتِ ملی و کارتِ بانکی برای او بفرستد، رها این درخواست را عیناً به سوسن منتقل می‌کند و سوسن عکسی از صورتِ خودش در کنارِ کارتِ ملی و کارتِ بانکی برای رها ارسال می‌کند و رها عکسِ دریافتی را برایِ احمد می‌فرستد. احمد برای اطمینان یک عبارتِ تصادفی را برای رها می‌فرستد تا آن را رویِ کاغذ بنویسد و با همان لباسی که در عکس قبلی داشته کنار صورتش بگیرد و برای او بفرستد، رها این فرایند را به اطلاعِ سوسن می‌رساند و سوسن عکس را ارسال می‌کند و رها انرا به احمد می‌رساند. اکنون احمد مطمئن شده که رها همان سوسن است، در گامِ بعدی احمد پول را به حسابِ کارتی که در عکس بوده یعنی حسابِ سوسن ارسال می‌کند و به محضِ دریافتِ پول، سوسن شماره‌یِ کیفِ پول را برایِ واریزِ بیت‌کوین از رها درخواست می‌کند و رها آدرسِ کیف پول خودش را می‌دهد! سوسن هم چون پول را دریافت کرده بیت‌کوین را به حسابِ رها واریز می‌کند و تمام!این یک نمونه‌ی‌ای از کلاهبرداری است که اخیراً اتفاق افتاده و اگر مراقب نباشید ممکن است شما احمدِ بعدی باشید!پاسخ حقیقی: اگر فکر می‌کنید به قدرِ کافی باهوش، خوش‌شانس و محتاط هستید، بازارِ بیت‌کوین می‌تواند پولِ خوبی نصیب شما کند وگرنه اصلاً به آن فکر نکنید.سوال: آیا استخراج بیت‌کوین به صرفه است؟پاسخ خیلی خیلی کوتاه: شاید! خوب حساب کنید.پاسخ کوتاه فنی: عواملِ بسیار زیادی در اینجا باید مدِ نظر باشد، میزانِ پیچیدگیِ شبکه، هزینه‌یِ دستگاه، طولِ عمرِ دستگاه، هزینه‌یِ برق، هزینه‌یِ نگهداری و غیره.پاسخ کوتاه غیر فنی: اگر برقِ ارزان‌قیمت در اختیار دارید و می‌توانید سرمایشِ موردِ نیاز برای نگهداریِ دستگاه را فراهم کنید و همینطور فروشنده‌یِ مطمئنی برای خریدِ دستگاه می‌شناسید، اینکار می‌تواند بازده‌یِ قابلِ قبولی داشته باشد. در غیرِ این صورت یک سری به مزارع بزنید شاید سودِ کار در مزرعه بیشتر باشد. (این جمله‌به شکلِ آزاردهنده‌ای دو پهلو است، واقعاً شاید سرمایه‌گذاری در یک مزرعه بتواند سودِ بیشتری به شما بدهد و البته به مجموعه‌هایی که در ابعاد گسترده بیت‌کوین را استخراج می‌کنند هم مزرعه‌یِ استخراج می‌گویند، برخی از آن‌ها در قبالِ پرداختِ مبلغی از شما به شکلِ ماهانه سود پرداخت می‌کنند که در صورتی که سرمایه کافی ندارید و یا نمی‌خواهید ریسک کنید می‌تواند گزینه‌یِ خوبی محسوب شود.)پاسخ حوصله سر بر:عملیاتِ استخراج عموما عملیاتِ پر هزینه‌ای است، باید به برق با قیمت معقول دسترسی داشته باشید و بتوانید هزینه‌یِ نگهداری و سرمایش برای دستگاه‌ها را تأمین کنید، همچنین دستگاه را با قیمت مناسب و به شکل مطمئن تهیه کنید. اگثر دستگاه‌ها طول عمری برابر ۶ ماه تا یک‌سال دارند پس قبل از هرچیز مطمئن شوید که در طیِ این مدت می‌توانید سودِ موردِ نظر را کسب کنید.فراموش نکنید که هر دستگاه می‌تواند یک یا چند ارزِ مختلف با توجه به الگوریتمِ آن استخراج کند پس دستگاهی را انتخاب کنید که بیشتر از یک ارز را پشتیبانی کند.سری به سایت‌هایِ محاسبه گر بندازید، تک تک دسنگاه‌ها را با قیمتِ برقِ خودتان امتحان کنید و ببینید چه دستگاهی تواند بیشترین سوددهی را برای شما داشته باشد. در انتهایِ همین متن یک سایت برای بررسیِ دستگاه‌ها معرفی شده و اگر لازم شد روزها در این سایت وقت بگذرانید تا به اطلاعاتِ درستی برسید. همچنین یک پروپوزالِ پیشنهادی در انتها مطرح شده است که مربوط به سال گذشته می‌باشد شبیه این پروپوزال توسطِ سه ارگان دولتی و شبه دولتی و خصوصی درخواست شده بود که مبنای تصمیم‌گیریِ هر سه آن‌ها برای ورود به بخشِ استخراج قرار گرفت، شاید این اطلاعات با آنکه کمی قدیمی است بتواند به انتخابِ بهتر شما کمک کند. (به دلایلی انجام این امر میسر نشد!)قبل از ورود به بازار در موردِ استخر‌هایِ (pool) مختلف تحقیق کنید و بدانید کدام استخر بیشترین بازدهی را دارد، به شکبه‌یِ فروش فکر کنید و از نیرو‌هایِ متخصص و مشاورانِ فنی استفاده کنید.پ ن منابع: سعی شده تا حدِ امکان برایِ منبع گذاری از ویکی‌پدیایِ فارسی استفاده شود، اگر فکر می‌کنید این منابع به اندازه‌یِ کافی خوب نیست خب همین الان دست به کار شوید و آنرا بهبود بدهید!پ ن فنی؛ بسیار از مفاهیم ساده سازی و یا خلاصه شده‌اند، خیلی از آنها نیمه کاره رها شده‌اند و یا از ذکر منابع و توضیحات غیر ضروری اجتناب شده است.پ ن ادبی: «کسره» بالذات ارزشی برابرِ یک واژه‌یِ کامل دارد، سعی شده تا حدِ امکان از آن استفاده شود، برای اطلاع بیشتر به این مقاله‌یِ داریوشِ آشوری مراجعه کنید.پ ن نهایی: این متن بدونِ ذکرِ منبع قابل استفاده، ویرایش و بهبود است.توضیحات و منابعِ بیشتر:آموزش بلاک‌چین قسمت اولآموزش بلاک‌چین قسمت دومسه باور نادرست در مورد بلاک‌چینرویای فریدمن- رادیو گیکمقایسه سخت‌افزارهای استخراج رمز ارزها</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 14:39:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر برنامه‌نویسی در هفت گام</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D9%85-xc7eowf3iyj6</link>
                <description>هر روز افرادِ زیادی در این مورد سوال می‌کنند که «چطور می‌توان‌ام یک برنامه‌نویس شوم؟» و یا اینکه «رشته‌یِ تحصیلیِ من کاملا متفاوت بوده ولی علاقه دارم برنامه‌نویسی را یاد بگیرم و از کجا شروع کنم؟» و تعداد بسیار زیادی سوالاتِ مشابه با این را دریافت می‌کنم و در این پست بنا دارم تا به شکلی به این سوالات پاسخ دهم.بدیهی‌ است که این پست با توجه به تجربیاتِ شخصیِ من به عنوان یک برنامه‌نویس و مدرس نوشته شده و ممکن است برایِ همه کارایی نداشته باشد، هر کس ممکن است روشِ منحصر به فردِ خودش را برای یادگیری داشته باشد و این روشی‌ است که من پیشنهاد می‌کنم و شما می‌توانید روش‌هایِ پیشنهادی و تجربیاتِ خود را در قالب پست یا کامنت به اشتراک بگذارید.گام اول: الگوریتمبرای برنامه‌نویسی لازم نیست یک استادِ ریاضی باشید! کافی است مثلِ یک کامپیوتر فکر کنید.کامپیوتر‌ها بر خلافِ تصورِ عموم، موجوداتی به شدت کودن و ابله هستند و این اول چیزی است که لازم است بدانید، آنها تنها و دقیقا کاری را انجام می‌دهند که شما خواسته‌اید و نه چیزی بیشتر و کمتر.فرض کنید به یک کودک که درکِ درستی از «پُر و خالی» بودن ندارد می‌گویید در لیوانِ من آب بریز و بعد از چند دقیقه می‌بینید که کودک همچنان در حال ریختن آب داخل لیوانی است که سرریز شده! چقدر عجیب!اینبار لیوان را خالی می‌کنید و از او می‌خواهید دوباره داخل لیوان آب بریزد تا زمانی که لیوان پُر شود، احتمالا وقتی دوباره به سراغِ کودک بروید می‌بینید هنوز در حال ریختنِ آب داخلِ لیوان است و بعد از پُر شدنِ لیوان نیز متوقف نشده چرا که درکی از مفهومِ «پُر شدن» ندارد. برای بار سوم لیوان را خالی می‌کنید، با ماژیک یک خط رویِ قسمتِ بالایی لیوان می‌کشید و از کودک اینبار می‌خواهید تا زمانی در لیوان آب بریزد که آب به آن خطِ خاص رسید و در کمال تعجب می‌بینید که همه چیز این‌بار به درستی پیش رفت در حالی که نه شما خواسته و هدفِ‌تان را تغییر دادید و نه کودک در طیِ این چند دقیقه دانا شد، چیزی که اتفاق افتاد این بود که شما توانستید درخواستِ خود را به شکلی قابلِ درک برایِ کودک مطرح کنید و همین شما را به نتیجه رساند.ویدئویِ زیر را ببینید: https://www.aparat.com/v/UyOh3/%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%D8%B4_%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF_%DA%A9%D9%87_%D8%B7%D8%B1%D8%B2_%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86_%DA%A9%D8%B1%D9%87 همه چیز دقیقا همانگونه است که در فیلم دیدید. کامپیوتر‌ها هیچ هوشی ندارند و تا زمانی که چیزی را به شکل دقیق از آنها نخواهید نمی‌توانند آن را انجام دهند و این اشتباهی است که تعدادِ قابلِ توجهی از برنامه‌نویسان انجام می‌دهند و عموما در دوره‌هایِ برنامه‌نویسی و کلاس‌ها زمانی به آموزشِ این موضوع اختصاص داده نمی‌شود، شما باید یاد بگیرید که مانند یک کامپیوتر فکر کنید و درخواست‌ِ درست را مطرح کنید.اجازه بدهید یک مثالِ دیگر در این باره بزنم، فرض کنید شما از کامپیوتر خواسته‌اید که دو عدد را در هم ضرب کند، احتمالا خواسته‌ی شما چیزی است شبیه به این:دو عدد را در هم ضرب کن خب سوالی که برای کامپیوترِ شما مطرح می‌شود این است که «کدام دو عدد؟» پس قبل از آن لازم است دو عدد را به کامپیوتر بدهید، پس خواسته‌یِ خود را به این شکل تغییر می‌دهید:۱- دو عدد را از کاربر بگیر۲- آن دو عدد را در هم ضرب کنتا اینجایِ کار خیلی خوب پیش رفت! کامپیوتر از شما دو عدد را در یافت می‌کند (مثلا ۲ و ۳) و آنها را در هم ضرب می‌کند و تمام! شما قرار نیست نتیجه را هیچوقت ببینید چرا که از کامپیوتر نخواستید حاصلضرب را به شما نمایشد دهد، تنها خواسته‌ی ِ شما این بود که اعداد در هم ضرب شوند، پس خواسته‌یِ خود را اینبار این طور تکمیل می‌کنید:۱- دو عدد را از کاربر بگیر۲- آن دو عدد را در هم ضرب کن۳− نتیجه‌یِ گامِ دوم را به من نمایش بدهو بووووم! عدد ۶ رویِ صفحه نمایش ظاهر می‌شود.این تمامِ آن چیزی است که شما برایِ شروع نیاز دارید و ما به آن الگوریتم می‌گوییم، شما در این مرحله یاد می‌گیرد که چطور می‌توان مسائلِ بزرگ را به قدم‌هایِ زیر و قابلِ فهم تقسیم کرد و از آن به جواب رسید. منابع زیادی برای یادگیری الگوریتم وجود دارد.مراقب باشید! بعضی از اساتید فکر می کنند الگوریتم یعنی نوشتن مسائلِ پیچیده‌یِ ریاضی و اگر یکی از آنها را دیدید حتما فرار کنید!به دلیل کپی‌رایت در این قسمت هیچ لینکی قرار ندارد ولی می توانید محتوای خوبی در اینترنت پیدا کنید که به شما در فهمِ الگوریتم‌ها کمک کند، همچنین فراموش نکنید که ساعاتِ بسیاری را باید صرفِ یادگیری و تمرین کنید و از این نوضوع به هیچ عنوان غافل نشوید.گام دوم: انتخاب زبانِ برنامه‌نویسیپایتون!واقعیت این است که به هیچ‌وجه نمی‌توان به این سوال یک پاسخِ مشخص داد چرا که زبانِ مناسب برایِ هر فرد با دیگری به کلی متفاوت است، شبیه به انیمیشنِ «چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم» در اینجا هم اژدها شما را انتخاب می‌کند.برای انتخابِ یک زبانِ مناسب می‌توانید در اینترنت جستوجو کنید به عنوان مثلا سایت StackOverFlow هر سال مقاله‌ای منتشر می‌کند در زمینه‌یِ برنامه‌نویسان، زبان‌های برنامه‌نویسی، حقوق‌هایِ دریافتی، فرصت‌هایِ شغلی و مواردِ دیگر که ممکن است در انتخابِ شما تاثیرگذار باشد. آخرین نسخه از این مقاله را می‌توانید اینجا بخوانید.یکی دیگر از مواردی که باید به آن توجه کرد علاقه‌یِ شخصی شماست، گاهی اینکه از قیافه‌یِ یک چیز خوشِ‌مان بیاید می‌تواند ملاکِ مهمی برایِ انتخاب باشد، بعد از آن به سطحِ خود نگاه کنید. پایتون به دلیلِ سادگیِ زیاد می‌تواند همیشه یک انتخابِ خوب برای ابتدایِ کار باشد (هر چند شاید در مواردی بهترین انتخاب نباشد)تصویر زیر یک نقشه‌ برایِ انتخابِ اولین زبانِ برنامه‌نویسی است که توانسته نظرات مثبت زیادی را دریافت کند، شاید دنبال کردن این نقشه کمی به شما کمک کند تا راحت‌تر تصمیم بگیرید:همچنین مقالاتِ زیادی را می‌توانید پیدا کنید که در آنها معیارها و ملاک‌هایِ گوناگونی برایِ انتخابِ زبانِ برنامه‌نویسی بیان شده ولی در نهایت تصمیم نهایی فقط با خودِ شماست.دقت کنید که لینک زیر توسط یک شرکتِ تجاری نوشته شده و ممکن است حاویِ مطالبی باشد که به انگیزه‌هایِ مالی نوشته شده و کاملا بی‌طرف نباشد مخصوصا در پیوند به کلاس‌‌ها! https://vrgl.ir/yx59G گام سوم: یادگیریِ مبانیِ برنامه‌نویسیهمانطور که همیشه مثال می‌زنم، اگر شما برنامه‌نویسی را مانندِ آشپزی بدانید تا اینجا شما یادگرفته‌اید چطور دستورِ پختِ یک غذا را بخوانید و یا آن را به کسی ارائه کنید (گامِ اول) و همین‌طور ظرف‌هایِ مناسبِ خودِتان را انتخاب کرده‌اید و یک دست چاقویِ خوب برایِ خود تهیه کرده‌اید (گامِ دوم) و در این قسمت یاد می‌گیرید چطور با گاز، فر و ستِ چاقویِ جدیدِتان کار کنید.این قسمت دقیقا چیزی است شبیه به مطالعه‌یِ دفترچه‌یِ راهنمایِ یک محصول و تنها کاری که نیاز است انجام دهید این است که دفترچه را یک دور بخوانید. یک کتابِ مقدماتی پیدا کنید و سعی کنید مفاهیمِ اولیه‌ی برنامه‌نویسی را فرابگیرید، چیزهایی شبیه:متغیر‌هاانواع دادهکار با داده‌هاکلماتِ کلیدیِ زباندریافت ورودی از ورودیِ استاندارد (صفحه کلید)ارسالِ خروجی به خروجیِ استاندارد (صفحه نمایش)ساختار‌های کنترل و تکرارکار با توابعو اگر از زبان‌هایِ بی‌خودِ شی‌گرا استفاده می‌کنید مفاهیم کلی مثل کلاس‌هالازم نیست در هیچ‌کدام از این موارد یک متخصصِ بلامنازع شوید، فقط کافی‌است تا حدی با آنها آشنا شوید و بعد گاز را روشن کنید، از اینجا به بعد همه چیز آسان می‌شود.در اینجا می‌توانید لیستی از ابزار‌ها و بازی‌ها پیدا کنید که در این قسمت می‌تواند به شما کمک کند، همچنین استفاده از سایت و اپلیکیشن (IOS, Android) «سولو لرن» می‌تواند سرعت یادگیریِ این مقدمات را تا حدِ بسیاری افزایش دهد.برای انجام تمریناتِ بیشتر هم می‌توانید از وب‌سایت «HackerRank» استفاده کنید و اگر خیلی هم اصرار به مدرک دارید به صورت رایگان مدرک بگیرید :)توصیه می‌کنم هنوز به سراغ دوره‌هایِ آموزشی عجیب و غریب و یا کتاب‌هایِ برنامه‌نویسی نروید و فقط با ابزار‌ها و سایت‌های آموزشیِ تمرین محور به یادگیریِ زبانِ موردِ نظر بپردازید.گام چهارم: یک پروژه را نابود کنید!برایِ من مهمترین گام در یادگیری همین گامِ چهارم بود. من به کدِ یک برنامه دسترسی پیدا کردم و بعد از آن فهمیدم لذتِ برنامه‌نویسی تا چه حد برایِ من زیاد است. اگر سنِ شما کمی زیاد باشد و به قدرِ کافی کنجکاو بوده‌باشید احتمالا به یاد دارید در دوره‌ای بیشترِ بازی‌‌هایِ کامپیوتری یک نسخه‌یِ ایرانیزه شده داشت که در آن منو‌هایِ بازی و یا صداها فارسی بود! آن زمان من به بازیِ «لوکِ خوش شانس» رسیدم و این خودش آغازِ خوش‌شانسیِ من بود.در این بازی تمامیِ صداها فارسی بود ولی بقیه‌یِ قسمت‌ها نه! پس بازی ساختِ ایران نبود برایِ همین کنجکاو شدم تا ببینم دقیقا چطور این اتفاق افتاده، سعی کردم فایل‌هایِ بازی را یکی یکی باز کنم و بعد رسیدم به فایلی که حجم‌اش بیشتر از بقیه بود و تقریبا با هر ابزاری سعی کردم آن را باز کنم و در نهایت به Winrar رسیدم و بله! تمام قسمت‌هایِ بازی داخل همان فایل بود و شروع کردم به تغییر دادن، خراب کردن، عوض کردن عکس‌ها و ... و بعد بقیه‌یِ بازی‌ها.در نهایت کشف کردم چقدر تغییر دادن می‌تواند لذت بخش و آموزنده باشد، با انواع فرمت‌های عکس و صوت آشنا شدم و حتی خواندن فایل‌های تنظیمات و بعد بازکردن dll و چیزهایی از این دست و «لوک خوش شانس» برایِ من بیشتر از چهارسال دوره‌یِ کارشناسی دستاورد علمی به همراه داشت.شما هم همین امروز لوکِ خوش‌شانسِ خود را پیدا کنید.یک پروژه‌ی متن باز که با زبانِ موردِ نظرِ شما نوشته شده انتخاب کنید و سعی کنید آنرا تغییر دهید، با تغییر متن منو‌ها شروع کنید و بعد حذف و اضافه کردنِ قسمت‌هایِ مختلف، سعی کنید با هر تغییری در برنامه یکبار آن را اجرا کنید و بعد به دنبالِ مفهومِ تغییرات بگردید! مثلا اگر جایی عددی را تغییر دادید و رنگِ متنی عوض شد سعی کنید آن را درک کنید، بفهمید چطور رنگ‌ها در برنامه کار می‌کنند، چطور تعریف می‌شوند و چطور می‌توان متنی با رنگ دلخواه نوشت. این کار را ساعت‌های زیادی انجام دهید و هر تغییر را درک کنید آن وقت برایِ گامِ بعدی آماده هستید.گام پنجم: یک پروژه بسازید!تا اینجایِ کار شما چیزهایِ زیادی فرا گرفتید، با اصولِ برنامه‌نویسی آشنا شدید و در عینِ حال حداقل یک پروژه‌ی واقعی را از نزدیک دیده‌اید، کد‌هایِ آن را مطالعه کرده‌اید و احتمالا تغییراتی در آن ایجاد کرده‌اید و حالا زمانِ مناسبی است که دست به کارِ ساختِ یک پروژه شوید. لازم نیست دیجی‌کالا یا گوگل را بازنویسی کنید، خیلی ایده‌ال گرا نباشید و فقط شروع کنید.برایِ شروع یک پروژه‌ی ساده انتخاب کنید:دفترچه تلفندریافت جدید‌ترین فیلم‌ها از IMDBارسالِ ایمیل در ساعتِ مشخصپشتیبان‌گیری از فایل‌هایِ یک دایرکتوریِ خاصو یا هر چیزی که دوست دارید. می‌توانید لیستی از پروژه‌ها را در اینجا و اینجا پیدا کنید که برایِ برنامه‌نویسانِ مبتدی مناسب است.توصیه‌ی اکید این است که ایده‌آل گرا نباشید ولی سعی کنید به ایده‌ال نزدیک شوید!احتمالا هنگامِ نوشتنِ پروژه به سوالات و مشکلاتِ زیادی بخورید و تا حدی ناامید شوید ولی لازم است بدانید تقریبا هر کسی این دوره‌ را طی کرده و شما در این ناامیدی تنها نیستید. سوال بپرسید و سعی کنید از راهنمایی افراد استفاده کنید، خوب جستجو کنید. هر زبانِ برنامه‌نویسی دارایِ یک جامعه‌یِ کاربری، مقداری زیادی مستندات و مجموعه‌ای از مثال‌ها است، از آنها بهره ببرید. سایت‌های و انجمن‌هایِ زیادی وجود دارد که به سوالات و مشکلاتِ شما پاسخ می‌دهند، در آنها ثبت نام کنید و سوالِ خود را آنجا مطرح کنید ولی فراموش نکید «سوالِ درست را مطرح کنید و سوال را درست مطرح کنید». چند روز پیش پیامی دریافت کردم که «من یک جا به خطا خوردم می‌توانی به من کمک کنی؟» و من تنها کاری که می کنم پاک کردنِ این پیام است، اگر شما مشکلی دارید من موظف به پیگیری نیستم باید سوال و مشکل را کامل مطرح کنید. این مهارت به اندازه‌یِ خودِ برنامه‌نویسی اهمیت دارد و به هیچ وجه آنرا دستِ کم نگیرید. حتما و حتما مقاله‌یِ «چگونه هوشمندانه سوال کنیم» را مطالعه کنید.پروژه را در ابتدا به ساده‌ترین شکل بنویسید و به مرور سعی کنید آنرا توسعه بدهید، مثلا برایِ دفترچه‌یِ تلفن در ابتدا فقط قابلیتِ افزودنِ یک شماره برایِ هر نام وجود داشته باشد در گامِ بعد جستجو را اضافه کنید، بعد از آن می‌توانید به هر فرد تعدادی شماره تخصیص بدهید، شماره‌های تکراری را یکی کنید و یا عکس به هر کاربر اضافه کنید و برایِ هر کدام از این مراحل نیاز به مطالعه و یادگیری خواهید داشت و بهترین روشِ یادگیری همین است که با تمرین و تجربه به آن می‌رسید.گام ششم: بخوانید و پاسخ دهید!این گام شاملِ دو مرحله است در مرحله‌یِ اول شما شروع به مطالعه‌یِ کتاب‌هایِ پیشرفته‌تر می‌کنید و این موارد را در پروژه‌یِ خود اعمال می‌کند و در مرحله‌یِ دوم در یکی از انجمن‌ها و یا سایتی مشابهِ Stack Overflow عضو شده و سعی می‌کنید به سوالاتِ دیگران پاسخ دهید.خواندنِ سوالاتِ دیگران باعث می‌شود که در مدت زمانِ کوتاهی با تعدادِ زیادی از مفاهیمِ چالش برانگیز آشنا شوید و پاسخ دادن به آنها مهارتِ شما برایِ یافتنِ راهِ‌حل را افزایش می‌دهد و در نهایت شما می‌توانید در مدتی کوتاه تجربه‌یِ بالایی کسب کنید. شاید در نگاهِ اول این روش تا اندازه‌ی زیادی عجیب باشد ولی اثراتِ آن را در مدتِ کوتاهی خواهید دید.گام هفتم: مانندِ یک حرفه‌ای رفتار کنید!تا اینجایِ کار شما یک برنامه‌نویس شده‌اید ولی هنوز راهی طولانی در پیش دارید. در اینجا شما تمامِ اصولِ برنامه‌نویسی را فراگرفته‌اید ولی هنوز یک برنامه‌نویسِ حرفه‌ای نیستید. برایِ اینکار هنوز سه مرحله‌یِ اصلی دارید:مرحله‌ی یک: کد تمیزاینکه شما می‌توانید یک برنامه بنویسید بالذات چیزِ ارزشمندی است ولی تا زمانی که دیگران نتوانند از آن سر در بیاورند و یا اینکه بعد‌ها خودتان نتوانید چیزی از آنچه که نوشته‌اید بفهمید یک عیب محسوب می‌شود. در حقیقت شما شبیه به کسی هستید که یک گاوصندوق پر از طلا دارد ولی رمزِ گاوصندوق را نمی‌داند و کس دیگری هم نمی‌تواند آنرا باز کند و در عمل شما هیچ چیزی ندارید.نوشتنِ کدِ تمیز یک ویژگیِ است که از شما یک فردِ حرفه‌ای میسازد پس در حینِ یادگیریِ برنامه‌نویسی سعی کنید این مهارت را نیز کسب و تمرین کنید. تقریبا هر زبانِ برنامه‌نویسی مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها برای کدنویسی تمیز ارائه می‌کند (مثل PEP8 در پایتون)، همچنین تعداد زیادی استاندارد برایِ کد نویسی توسط شرکت‌ها و سازمان‌ها پیشنهاد شده که می‌تواند راهنمایِ مناسبی باشد به عنوان مثال:گوگلناساگنولینوکسو ...همچنین کتاب‌هایی نظیر Clean Code می‌تواند راهگشایِ ارزشمندی برایِ شما باشد. https://www.aparat.com/v/pDnBK/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%B2 مرحله‌ی دو: یادیگری سیستم کنترل ورژن مثل گیتبرای اینکه بتوانید با یک تیم کار کنید باید اصولِ کارِ تیمی را فرا بگیرید. یک فرد نمی‌تواند به تنهایی یک پروژه را به سرانجام برساند پس برایِ اینکار لازم است تا با افراد همکاری کنید و برایِ همکاری باید بتوانید با ابزارهایِ لازم کار کنید، یکی از مهمترین ابزارها در حالِ حاضر گیت است و شما باید مهارتِ استفاده از آن را داشته باشید.مجموعه پست‌هایِ زیر می‌تواند در این زمینه به شما کمک کند. https://virgool.io/tag/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%AF%DB%8C%D8%AA مرحله‌ی سوم: مشارکت در یک پروژه‌ی واقعیحالا وقتِ آن رسیده تا مهارتِ خود را بسنجید، یک پروژه‌یِ واقعی پیدا کنید و سعی کنید یک کامیت موفق رویِ آن داشته باشید. اجازه بدهید دیگران کدِ شما را قضاوت کنند (و فراموش نکنید که این کدِ شماست که قضاوت می‌شود و نه خود شما پس از نقد نرنجید!)، وقتی شما در یک پروژه‌ی جهانی مشارکت می‌کنید آدم‌های زیادی کدِ شما را می‌بینند آن را بررسی می‌کنند و نظراتِ خود را درباره‌یِ آن بیان می‌کنند پس آنقدر تلاش کنید تا کسی ایرادِ بزرگی در کدِ شما پیدا نکند. حالا شما یک برنامه‌نویسِ حرفه‌ای هستید به همین ساده‌گی.در اکثرمواقع از شما انتظار می‌رود که برایِ کدِ خود تست هم بنویسید پس این را هم فراموش نکنید که زمانی را برایِ یادگیریِ تست نویسی اختصاص دهیددر اینجا شما می توانید لیستِ بلندی از پروژه‌ها برایِ زبان‌هایِ برنامه‌نویسی مختلف را پیدا کنید که برایِ مشارکت مناسب است، کارِ مشارکت را با یکی از این‌ها شروع کنید. https://github.com/MunGell/awesome-for-beginners موارد همین‌طوری:برایِ نوشتنِ این متن زمانِ قابلِ توجهی صرف شده و اگر نکته و نظری در موردِ آن دارید به شکل کامنت و یا ایمیل آنرا ارسال کنید و آنرا با دیگران به اشتراک بگذارید. در انتهایِ این متن مواردی که فراموش شده و یا در این حوزه مفید و جالب است به مرور قرار خواهد گرفت.این کشفِ جدیدِ من بود، برنامه نویسی را با بازی یاد بگیرید! خیلی هم هیجان انگیز و سرگرم کننده https://codecombat.com/ مجموعه‌ای از منابع آموزشی مفید برایِ پایتون</description>
                <category>Ramin Najjarbashi</category>
                <author>Ramin Najjarbashi</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 20:01:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>