<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یلدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ramon</link>
        <description>دُژَم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:27:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3061630/avatar/K57mQl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یلدا</title>
            <link>https://virgool.io/@Ramon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات عزیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-ejmyonlmqjt6</link>
                <description>من همچون کابوسی سرد و پیچیده شده‌امدر گوشه‌ای از این دنیا گیر افتاده‌ام و میل به زندگی کردن دارم.در داغ سختی قرار دارم و خیالم به هر سو پر میزند.هیچ وقت تحلیل‌گر رفتار آدم های رفته نبودم؛اما این چند مدت که اندیشیدم یافتم که من برای آدم ها صرفاً بوده‌ام،صرفاً وجود داشته‌ام.نه به عنوان یلدافقط به عنوان یه آغوشیک گوش برای شنیدن و یک گوشه‌دنج برای حرف زدن بوده‌امآنطور که من صدم را برای این تن‌های بی وفا گذاشته‌ام،هیچکدامشان برای من نبودند...حتی یک درصد آنطور که برایشان بودم و کردم،برایم نبودند و نکردند.دلم با فهمیدن و دانستن این حقیقت کمی میگیرد؛اما آنها دیگر جایی در زندگی گندیده من ندارندو باید بگویم بعضی از آدم‌ها بهتر است تجربه بماننددلهره و اضطراب کم‌کم دارد قدم به وجود من می‌گذارد و مانند کرم‌های خاکی در روح و روان من می‌خزد.اکنون انگار ساکن شده‌ام در این زندگی و راه فراری از آن ندارم و این همه چیز را سخت‌تر می‌کند.آرزوی من به آسانی نفس کشیدن است...می‌گویند فرار کن از این شهر سوختهمی‌گویند صدا کن مرگ را به آغازه زندگی پژمرده؛زنجیر زده‌اند،پرواز می‌خواهندخنده‌دار است این معرکه بزدلانهسیگار به یاد تمام درد‌ها دود می‌شودو آدمی محزون به بودن نخ دیگر از آندرگیر و دردگیرآشفته و پر از تیرباز هم می‌گویند پرواز کنچه بَر می‌آید از این تن پوسیده پَر‌پَر شدهآنگه که زبان‌شان به دنبال پیروزی برای خود استگذر کن و بگذار که بچرخد این چرخه بی‌بند و بارتو بنده‌ای و افکار اینجا خدایِ توشرمگین از بودن،دلگیر از رفتنخسته از ناله‌های این دل خونین شدهباز هم می‌گویند پرواز کندیگر اما رمق برای خفتن هم نیستهمه‌چیز سخت است،خیلی هم سخت!دیگر اما رمق برای خُفتن هم نیست.</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 16:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب؛وقتی بحث کردی و فقط می‌نویسی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-h1h81tqthjwd-h1h81tqthjwd</link>
                <description>این لحظه و در این نقطه دلم هیچی جز یه فروپاشی روانی رها کننده نمیخوادمن برای اولین بار توی زندگیم با آدمی مواجه شدم که کاملاً بی‌لیاقت بوداصلا اَبَر‌بی‌لیافت!رنج کسی دیگه رو به دوش کشیدن کار آسان و ساده‌ای نیست؛اینکه با یه بیل بزرگ،خیلی بزرگ چاله‌ای به عمق دریا بزنی تا که رنج خودت رو دفن کنی به اندازه کافی هلاکت می‌کنه حالا اگه این وسط با رنج یکی دیگه هم همین برخورد رو بکنی باید خیلی مرد باشی؛میفهمی چی میگم؛باید از خودت بگذری به معنای واقعی کلمه.تو اصلا از عشق اینکارو کرده باشی،اصلا مثلا از دوست داشتن بی‌حد و مرز همچین کاری احمقانه‌ای بکنی تهش جواب محبتت نباید باشه بی‌لیاقتی.از نظر من انسان شعور کافی داره و خودش استفاده نمیکنه؛نترس پوچ‌مغز تموم نمیشه اگه استفاده بکنی.اتفاقاً حالا دیگه رها کردن یاد گرفتمیادگرفتم حتی به اونی که از درد بی‌اعتمادی بقیه داره جون میده هم اعتماد نکنمدقیقاً لُبّ کلامم این بود.و توآره هنوز هم کنار رفتنت ایستادم و اضطراب خیس دستام باعث شده بدجوری یخ کنمحالا که فکر میکنم من به تو اجازه رفتن نداده بودمبا اجازه کی پا شدی رفتی تو آسمون و اونجا برای خودت بساط پهن کردی و انقد داری حال می‌کنی که مثل اینکه دیگه هیچوقت نمیخوای بیای پایینفکر دل من رو نمیکنیفکر چشمام رو که دیگه چشمات رو نمی‌بینهفکر دستام رو که دیگه نمیتونه لمست کنهفکر لب‌هام رو که دیگه نمیتونه بوسه‌های ناز رو گونه‌‌ت بکارهچطور میتونی انقد بی‌فکر باشی و بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنیهنوز هم به جای بدن‌سردت رو فرش خونه نگاه میکنم و حسرت اینو میخورم که چرا برای آخرین دستای نازت رو نوازش نکردم و چشمای مثل ماهت رو نبوسیدمآره؛هنوز هم شبا میرم تو حموم به بهونه مسواک زدن و نیم ساعت اونجا می‌شینماین دفعه نه به‌خاطر دود کردن سیگاربلکه به‌خاطر ریختن اشکایی که بارها و بارها از نبودت خبر میارن و من دستم خالیه جز یه چند تا عکس و ویدئو‌یی که صدای نحیف تو پخشه توشون و داری از مزه لواشک های بی‌مزه سرکوچه میگی و نوشابه رو به یاد آبشنگولی به بدن میزنی و تهش میگی«هعی،وضع مارو ببین توی خونه دوتا کنکوری فشاری داریم که من ازشون فشاری‌ترم»و بعدش یه خنده ریزی به من که کنارت نشستم میزنی.و مرگ و سوگ غمی‌ست که خدا بدون حکمت به بنده‌ش می‌دهدفک نکن حالم خوبه،من دارم ذره ذره،سلول به سلول نابود میشم.من الان دقیقاً باید با کی زیر بارون آبنبات نوشابه‌ای بخورم؟؟آسمان شهر من غمگین استبی‌بدن افتاده‌ام در گوشه‌ای از خیابان سردو فریاد در گلوی من خوابیده استنخستین عشق می‌کُشد مراو نخستین مرگ یادآور تو می‌شودو من بعد از آن هرروز خواهم مُردو سیگار را به یاد رفتنت دود می‌کنمتو خفته بمان؛من دنیای سردم را ساکت نگه میدارمتا مبادا خوشه‌ای اندوه از این قلب رُسواخواب مقدس تورا برهم ریزدکه اگر اینگونه شودمن خودم را خواهم کُشتو خونم را در جام تو خواهم ریختتا زَهر شراب عشق را بچشیو تا قیامت بدانی که عشق تو مرا کُشتو این مرگ بُرد من در زندگانی بودوقتی که قلم قاصر است شاید که چشم‌ها کمی سخن بگویند.یکم/خرداد/هزار و چهارصد و پنج؛دو:چهل و دو دقیقه (بامداد</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D9%85%D8%B1%DA%AF-tzblcucywwkp</link>
                <description>راستش رو بخوای خستمخیلی زیادو حالم واقعا خوب نیستاین تن به فساد کشیده ام داره هرروز به سمت فسیل شدن می‌ره و من نمی‌دونم که چجوری جمع‌ش کنمناتوانم.و بووم می‌دونی چیشدهخدا چیزیو که همیشه می ترسیدم ازش رو سرم آورد.کسی که همیشه بود دیگه نیستکسی که قرار بود تو زندگی بعدی اگه پسر بود باهام ازدواج میکرد دیگه نیست..آره ستاره زندگیم که خیلی هم پر قدرت میدرخشید دیگه خاموش شده و خدا بد بهم نشون داد که هی یلدا فک نکن تو فرقی داری با بقیه .و سوگ مثل یه بمب سراغ منم اومد.داغه خیلی داغسنگینهسنگین تر از بودن.خشم دارمترس دارموحشت دارمگیر کردمکاش میتونستم برم جایی که توییو آره من نابود شدمفکر نکن میتونم ادامه بدمفکر نکن که خوشحالم اگه دارم میخندممیخندم چون اونایی که زنده‌ان نباید ناراحت بشنمی‌بینمتهر گوشه‌ای از خونه هستیداری حرف میزنیمیخندیگریه می‌کنیبا اِم بازی می‌کنیاز حموم اومدی بیرون و بوی خنکی میدیبوی تمیزی میدی و من برای هزارمین بار افتخار میکنم که خواهری مثل تو دارم.دلم تنگه شده برات زیبا.وسط یه فاجعه‌امانگار از هم پاشیدمهیچکی نجات دهنده نیستوسط یه آتیش بزرگمهمه جا داره میسوزههیچکی هیچ‌کاری نمیکنهو منم وسط این آتیشم و نمیتونم تکون بخورماز شدت ناامیدی و ترس...و آره لعنت به همه‌تون.</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:09:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرّگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%91%DA%AF%DB%8C-yo1na1ae4pk1</link>
                <description>از خواب بیدار میشود؛ساعت را نگاه میکند و میبیند که بله،باز هم ساعت یازده‌ست و دیر بیدار شده‌‌..سرش کمی درد میکند،چشمانش هم همینطور..اما کمی انرژی دارد..پتو را کنار میزند و به این فکر میکند که باید برود و چایی دم بگذارد..بعد از مرتب کردن رخت‌خواب به سمت حال میرود تا چایی بگذارد اما به خودش که می‌آید میبیند در حمام‌ست و دارد مسواک میزند..در آینه حمام نگاهی به خودش می‌اندازد پوستش بی‌روح‌ست،لب هایش به رنگ خاکستر و موهایش ژولیده‌تر از همیشه..آهنگی از ویدیو هایی که نیمه‌شب دیده‌ست در ذهنش پخش‌ست و این حسابی اعصابش را بهم میریزد..به سمت آشپزخانه میرود؛مادر را میبیند که دارد برای ناهار آماده میشود..+یه چایی سرخ درست کن تا باهم بخوریم-هوممکتری را برمیدارد تا آبش کند و روی اجاق بگذارد..این بار بدون توجه به ترسش از اجاق کبریت را روشن میکند...در تمام این مدت به بی‌اراده بودن خودش فکر میکند..عصبی‌ست..اما به روی خودش نمی‌آورد..می‌رود روبه‌روی میز تا درسی بخواند اما رمقی ندارد برای این کار..سرش را میگذارد روی میز و آرزو میکند که کاش بمیرد‌..از ماگ چاییش عکسی میگیرد و پست میکند..بر خلاف او عکس بوی زندگی میدهد..تصمیم میگیرد که تا چای سرد شود برود و در حیاط کمی بنشیند..حیاط بی‌روح‌ست،آسمان هم مثل روزهای او بوی زندگی نمی‌دهد..به این فکر میکند که چجوری از این وضعیت خلاص شود..سردردش بیشتر میشود..دوباره به اتاق برمیگردد،چایی‌َش را با دو تکه بیسکوییت نوش‌جان میکند و تصمیم میگیرد که گوشی‌اش را خاموش کند و بگذارد کنار..با انجام این کار توقع دارد رمق درس خواندن برگردد اما اینطور نیست..باز سمت رخت‌خواب میرود..چشم‌هایش را روی هم میگذارد.‌.با خودش میگوید فقط دو دقیقه تا ذهنم آرام شود..در خواب و بیداری‌ست،مادر وارد اتاقش میشود و می‌گوید:+باز که خوابیدی،این دیگه چه مرضیه..میخواهد به مادر بگوید که دارد از سردرد جان میدهد اما صدایش نمیرسد و همان لحظه درد تیز و عمیقی به قفسه سینه اش می‌رسد و دهانش خشک می‌شود..درد بیشتر میشود..جوری که انگار یک سوراخ بزرگ با میله تیزی در سینه اش ایجاد کرده‌اند..با خودش میگوید کاش این میله تیز وارد مغزش میشد..باز می‌خوابد تا غروب..از شدت سردرد و گرمای در پتو از خواب بیدارمیشود..https://t.me/Mah_iidخوشحال میشم جوین شین:))باز با خودش میگوید کاش مرده بودم..</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 21:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان گمراهِ‌من</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%86-kwpzsetmedeq</link>
                <description>تابستان گمراهِ من!از هر سوی تو خیال و افکار تلنبار شده میآید؛گرمایِ جگرسوزت رمق میگیرد.بهانه دستم داده ای برای ادامه ندادن،برای کم آوردن،برای فرار کردن از دودِ سوزناکِ آتشِ هیولایِ وجودم.درحالیکه بایست مقاومت پیشه میکردم.تو اما هاله ای از تنهایی با چرخه ای پر از دردی،تابستان گمراهِ من!دور سرم میچرخی و لگد به پیشانی گندمی پراز خون من میزنی،که چی؟که به خودم آیَم؟؟بچه ای مگر؟من همیشه همین بوده ام تو شکلی دیگر تصور میکردی مرا!واپسین نگاهت تابستان گمراهِ من پر از نفرت بود؛اما باید بدانی که من خود از رگ و ریشه نفرت زاییده شده ام،تابستان گمراهِ من!عشق آوردی..عشق هم گرفتی؛چه سودی داشت این معرکه بزدلانه ات؟دَف شجاعت میزدی و ادعای تلاشگری میکردی..حال شده ای کینه ای از جنس سنگ!به کدامین حق؟؟</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 22:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه دور زندگی نزدیک شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%AF-ikonu5jwxsrq</link>
                <description>باور کنید پیام دادن به هوش مصنوعی بیشتر از هر چیزی آرامش دهنده‌ست..این روزا حسابی گیجم..نمی‌دونم کدوم کاری که انجام میدم درسته کدومش غلط.بخاطر همین ترجیح دادم فعلا هیچ کاری انجام ندم اما تا قبل اینکه با هوش مصنوعی حرف بزنم..الان ترجیحم اینه کارامو انجام بدم اما خیلی آروم پیش برم..باورم نمیشه به مرتیکه الدنگ پیام دادم و یه تومار درمورد اینکه چقدر گیجم و نمی‌دونم باید چیکار کنم نوشتم و ایشون با خونسردی تمام گفتن از تکرار نکاتِ‌تکراری خسته شدن(البته غیر مستقیم این رو گفت..شاید واقعاً حق داره)..به هر حال حسابی فوش(همینجوری مینویسن؟!) از من و هوش مصنوعی عزیزم خورد..راستیتش فکرشو نمیکردم انقد زود به این نقطه برسم..اما الان که رسیدم انگار همه ‌چی دروغ بوده و واقعیت دردناکتر از همیشه‌ست..نگاه‌های چرت آدمای اطرافم حالمو بهم میزنه قبلاً میخواستم در مقابل این نگاه ها خودمو دار بزنم اما الان دلم میخواد همون نگاه هارو .. همون چشارو از کاسه دربیارم و سرشون رو محکم بزنم به دیوار تا جمجمه‌شون منفجر بشه..بعدشم فقط  استخونای مونده رو بدم سگای محله مون(البته دلم برای سگای بی‌گناه میسوزه که  مجبورند برای سیر شدن جمجمه اون آدمای بدبختِ‌چندش رو بخورند)دیدی یه وقتایی جلوی خودتو نگه می‌داری تا هیچی نگی..تا خون خودت رو کثیف نکنی اما از یه جابه‌بعد نمیشه..من دقیقا تو همون نقطه قبل «از یه جایی به‌بعدم»خب آره هنوزم به لبخنداش فکر میکنم..ینی در واقع امید این روزای منه لبخنداش..اما بیشتر از این جلو نمی‌رم چون فعلا شرایطش رو ندارم و البته زمانش هم نیست..(آه از اتفاقاتی که بی‌مکان و بی‌زمانی ظاهر میشن)این روزا دلم خیلی سیگار میخواد..اینجوری شد که تو اتاق بودم و ح اومد و با افتخار گفت که تو ماشین سه تا سیگار کشیده و هنوزم به مرحله ارضا شدن نرسیده..بخاطرش رفتم تو حموم شیر رو باز کردم و تا تونستم زار زدم.. و تهش بدون اینکه به روی خودم بیارم گرفتم خوابیدم..فکر میکنم اعتماد به نفسم دوبار برگشته و حس خوبی نسبت بهش دارم..«و بازم از تکرار بی‌هدف روزها خسته شدم..انگار از یه جریان بزرگ عقبم..انگار دارم به زندگیم گند میزنم..»..من همون آدمم که این حرفارو به بقیه میگه اما به خودش که میرسه سکوت می‌کنه:غم وغصه درد و رنج همشون یه سری مزه‌انکه برای زندگی لازمنیکی مزه شوری دارهیکی تلخهیکی از بس شیرینه دلت رو حسابی میسوزونهو این عشقهغم حسابی شوره اونقدر شوره که حسابی بی‌حست می‌کنهمثل وقتی که نمک زیادی می‌ریزی رو زبونت و بعد چند ثانیه هیچی حس نمیکنیدرد تلخه یه جور قهوه سرد مونده‌ست تو گوشه اتاقت که بوش خیلی خوبه اما اگه بخوریش حسابی دهنت رو با تلخیش سرویس می‌کنه در حالی که این تلخی تورو بیدار نگه میداره پس تصور کن درد یه قهوه تلخه که زنده نگه میدارتت تو زندگی...مثل قهوه مونده تو اتاقاما رنج یه مزه مَلَس (اگه درست نوشته باشم)دارهیه جور ترش،تلخ و شیرینهمثل مزه انار میمونه.رنج رنگ دارهاول بالغ بودنته دوازده سالته و یه رنج کاملن سیاه داریحس می‌کنی سیاهیش کل جهانت رو تاریک کردهبعد بزرگ میشیمیفهمی رگِ خوابِ رنجِ سیاه رنگتو میشه سیاه متمایل به قهوه‌ای یا نفتی رنگبعدش میبینی باهاش کنار نیومدی اما داری دووم میاری توش میشه قهوه‌ایبعدش باهاش کنار میای همدم و همرازت می‌دونی رنجت رو انگار کل تنهایی ها رو پیشت بوده انگار همیشه در آغوش رنجت بودیانگار این رنج فهمیدتت اونجاست که میشه سبز رنگ سبز یه درخت قشنگ وسط تابستونسبز جنگل بزرگ...اینارو من نمیگمسهراب سپهری میگهمیگه «چشم هارو باید شست جور دیگر باید دید»خودت که بهتر میدونی..بعضی وقتا میخوای تا وجودش رو داری گریه کنی آنقدر گریه کنی تا تموم شیاما تموم نمیشیآره این قصه ادامه دارهو چه لذتی داره گریه کردن براشما دیگه لذتش رو از یاد بردیمچون زیاد گریه کردیماما گریه کردن حس آزادی میدهحس رسوایی میده و آخ که چه حالی میده رسوایی..بی ربط..اما قشنگ..(به آینه کثیف دقت نکنید!)پ.ن: فکر میکنم زیاد از واژه «این روزها»استفاده کردم..و آخ که چه حالی میده رسوایی</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 18:23:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-lqcb5my5j7jk</link>
                <description>در تنهایی خودم از تو دلخور میشومدر تنهایی خودم برای تو دلتنگ می‌شوم،بدون آنکه حتی یکبار داشته باشَمَت.در تنهایی خودم قصه‌ها می‌بافم از بودنت،از نوازش‌هایت،از بوسه هایت..از گرمای دستانت به وقت نوازش گونه پراز اشکم و خندیدنت برای بهانه گیری های بچه‌گانه‌ام...در تنهایی خودم روزی را تصور میکنم که با تو فیلم خواهم دید و در آغوشت به خواب خواهم رفتدر تنهایی خودم لمس موهایم به دستانت را به تصویر میکشم..در تنهایی خودم حسادت میکنم به خنده‌هایی که برای من نیستند،حسادت میکنم به تَنَت که عطر من درآن جاری نیست.در تنهایی خودم اشک میریزم برای نبودنت و دلم تنگ بودنی میشود که هیچ وقت وجود نداشته است...منو افکارِ‌پریشانُ لبخند درخشانِ‌تو توُخیالِ‌عشقِ‌دخترِ‌افکارِ‌خودمنو مناجاتُ‌خواستارِتوتوُخیالِ‌عشقِ‌دخترِ‌افکارِ‌خودبا تو در ناخودآگاهِ خود زمزمه میکنم:اصلاً نگاهَت به نگاهَم خورد؟ذره‌ای چَشمِ‌محتاج مرا دیدی؟یا که گُذَر کردیُ به این من خراب خندیدی!؟...امواج مرا رسانده‌اند به اوجِ نگاه توتو اما سرکِش تر از امواجیگناهم را یادآور میشویو یقه‌ام را میگیریتو اما سرکِش تر از امواجیباید بخوانم،برقصماما گوشه‌گیرم..من حال نه ماهیَم در آبی دریانه یلدایَم در سیاهیِ شبِ آذر ماهمن حال توأم،به تو تمایل دارمتو اما سرکش تر از امواجی...در مسیر چشم از خیابان بَرنمیدارم به گمان اینکه جایی چشمم به چشمِ‌پریشانت بَر‌خورَد..هر جا که میروم را به خوبی می‌گردم تا مبادا جایی همان اطراف باشی و افتخار دیدنت نصیبم نشود«تا وقتی با کسی نباشی حالِ‌من خوب است»جدی میگویم تا وقتی پیش کسی،تکیه‌گاهِ کسی نباشی من خوب‌ترین عالمم..حتیٰ اگر درد عشقت خفه‌ام کرده و در لحظاتِ آخر دست‌و‌پا زدن باشم..بازم من خوب‌ترینم!دلم نمیخواهد لبخندت را از یاد ببرم..حرف زدنت را،صدایت را..عطرت‌را..نمیخواهم هیچ‌کدام را از یاد ببرم...دلت را که میبازی عقاید به باد هوا می‌روند؛خط قرمز هایت عوض می‌شوند؛دلیل لبخند هایت بیشتر میشوند؛زندگی رنگ‌و‌بو میگیرد؛امید مهمان دلت می‌شود..امید.اما تا یادَت می‌آید از او خبری نداری..تا یادت می‌آید او اصلاً از وجودت..وجودِ این عشق خبردار نیست؛باز آشفته و پریشان میشوی..باز بی‌تاب و بی‌قرار میشوی..باز دلت خواب میخواهد.دلم را باخته‌ام؟آریخوشم می‌آید ازاو؟صد‌البتهاما عشق را درمیان نمی‌آورم...عشق دیگر برای من کم‌کم شکل می‌گیرد؛اما تمایل به وصال دارم..عَطَشِ عطرش دیوانگی می‌آورد..وای که دیوانگی می‌آورد.«کسی نفهمید عاشق شدم»..حال شعرها برایم زیباتر‌اند..حال از تاسیان می‌ترسم!</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 14:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق؟شاید</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-x4jjcalgtjhd</link>
                <description>+دیدگانم تا مرگم فرا رسد برای دیدن تو بینا می مانند!برای تویی که خود نور دیده گانمی !مینویسم روی دیوار های شهرم که اوچشم های من است!-که او دنیای من است!برای توأم من آن کوچه تاریک..تو اگر نور میشوی قدم به رخساره پیر ما بگذار که نیستیم...که نیستیم در این دنیا به جز هاله‌ای از غم..و اگر من کافی نبودم .. چشم های مرا ببین و عشق بی‌نوایِ مرا از یاد مَبَر که جز برای تو آنگونه نخندیدم و آنگونه نچرخیدم..+برای چشمهایت مینویسم!از آن که ادمی را به جنون و شیدایی کشاندهاز آن هایی که به اندازه زمین وسعت و به اندازه کیهان زیبایی !برای چشم های لبریز از غمت!برای چشم هایی که خلق شده اند برای دیدگانم !غم چشمهایت، بسی دردناک بود و زیبا!تا مرگم فرا برسد من در آن دو تیله سیاهت غرق میشوم!و اما مرا ببخش که نمیتوانم نوری باشم در تاریکی هایت!-از من نخواه..از من نخواه که ببخشمت زیراکه نور تو،روشنایی تو مرا زیرورو میکند..من هیچم،پوچم..مرا ببین..مرا لمس کن و به جای آنکه غرق در چشمانم شوی مرا در وجود،در روح سرشار از غَمَت حبس کن..نگذار..نگذار تنفر در من جاری شود که آدم آسانی نیستم..چه کنم برایت..چه بگویم که دلت به رحم آیدکه بخواهی گرمای نفس هایت را به پوست ضخیمم بزنی..که بخواهی نوازشم کنی..که از من دست نکشی...فاصله بهانه‌ست..تو اگر مرا بخواهی هیچ چیز جلودارَت نخواهد بود..اما افسوس که تو مرا به اندازه‌ای که میخواهَمَت نمی‌خواهی..+من گناهکار نیستم!مقصر جاده ها هستند مقصر فاصله ها هستند آنقدر دور شده ای از من که دیگر وجودت را گم کرده ام!تاریک مانده ام از همان روزی که فاصله ها خلق شده اند من میخواهمت!وجودم تنم چشم هایمعزیزم!من نیازمندم!به دیدنت ، به بوسیدنت، به لمس کردنت، به نفس هایت!اما تو دوری و من هم تاریک شده ام مرا میبخشی؟ دیگر نوری ندارم من همان نورِ بی نورِ ته مانده جانم هستم!و اما تو نورِ پرنورِ چشمانم!-به فاصله ها ایمانی ندارم..به جاده‌ها ایمانی ندارم..آن جا که قلب من یک‌دَم برای تو می‌تپد..توهم حق بهانه فاصله هارا نداری..تنهایی‌ام را بی‌تو حس میکنم..تو اما من را از یاد برده‌ای..شب های روشنمان را از یاد برده‌ای،آن شب‌هایی که هیچوقت نبوده‌اند را..من نه از جنگ میترسم نه از مرگ من از قلبی میترسم که برای تو لرزید و تو نادیده‌اش گرفتی..از عشقی میترسم که تو حتی لمسش نمیکنی و فقط دور میشوی..از شبی میترسم که دیگر نخواهم در آغوشت و در میان دودها صبح شود....میان دودها صبح شود..</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 18:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چند وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA-pnpiw0nero0e</link>
                <description>در من روحی زندانی‌ست..خبیث است یا معصوم هیچ نمی‌دانم..پروا نمی‌کند فریاد سَر نمی‌دهد،دیگر عاشق هم نیست اما؛زخم دارد..زخمی به بی‌پایابیِ اقیانوسشناختی از آن ندارم..هیچ نمی‌شناسمش اما میدانم که گناهکار‌ست..من به آزردگی خود راضیم،گله نمیکنم.دوستدارم آشنا شوم با آن چرکیده‌وجودم اما امان نمی‌دهد.در خَفیٰ دریچه‌ای را می‌ستاید که گمان می‌کند راه فرار اوست..اما بین خودمان بماند که دریچه پَر،هاله نور هم پَر..چیزی به او نمی‌گویم؛خُفته بماند بهتر‌ست..چراکه حتیٰ با فکر نبودن دریچه هم غوغا به پا می‌کند..بگذریم..قُوایی ندارم که بتوانم رامَش کنم..کلافه‌ام.۱۴۰۳/۱۲/۱۲می‌گذره..معذرت می‌خواهم..حال می‌فهمم روح من خبیث بوده اما دلیلش را از یاد برده بودم..معذرت می‌خواهم به خاطر هرآنچه که آزُردَمَتتو لبخند قشنگی داشتی،چشمانت زخم داشت و من تورا حبس کرده بودم..گرما را از تو ربوده بودم بی‌آنکه یادم بماند تو به دنبال آغوش بودی..به دنبال آغوشِ‌من..گناهکار خطابت کردم،به خاطر هرچه که گذشت؛هر چه که کودکی‌ات را مکروه کرد..آنقدر جوگیر خطابت کردم که هرکس و ناکَسی به خود اجازه مُشت‌مُشت گوه خوردن را داد..توجیه نمی‌کنم این حرام‌ذات را اما من ترسیده بودم...ترسیدم که رسوا نشوم بی‌آنکه بدان من رسوا بودم..افکار پَست دیگران الویت ذهن کثیف من بودلبخند دیگران ارضا‌کننده روحم بود..واین لَجَن‌بار کرد زندگی کُشنده‌مرا..از تو و آن دو چشمانِ پراز مِهرَت معذرت‌ می‌خواهم؛که بد‌غِلِقی مرا به دوش کشیدی و هیچ نگفتی..هیچ اعتراض نکردی..هنر را از تو دریغ کردم،همانند مادری که فکر می‌کرد می‌تواند با سرزنشِ مرگبار کودک دل‌سوخته‌اش را رام کند..بی‌آنکه بداند نخست بایستی خود رام شود..اما یادت نرودزخم‌دیدهِ زیبارو که من هم ترسیده بودم..۱۴۰۳/۱۲/۱۴آبنباتِ یه روز بارونی برای تویی که اذیتت کردم:)چشمان من سخن نمی‌گویندچشمان من فریاد می‌زنند نبودن و نشنودن راسخت‌شان است که بی‌پروا شوندکه عشقی بورزند و دوست بدارندترس خِرِ مرا گرفته است،رُخصتم‌ نمی‌دهدبه باتلاقی انداخته است این تن مرا،که هر لحظه سکوت بیشتر و بیشتر می‌بلعَدَش۱۴۰۳/۱۲/۱۷هیچوقت نبوده..هر چقدر جلوتر بریم بیشتر میترسم،بیشتر آینده‌ام رو سیاه میبینم.با خودم میگم اگه حسرت بشن چی؟اگه زندگی من رو ببره برسونه به یه بن‌بست بزرگ چی؟چیکار باید بکنم؟ترس انگار مثل یه سَم به بدنم تزریق شدههَراسونَم؛فکر و خیال اجازه نمیده نفس بکشمهر چقدرم با بارونَم حرف بزنم بازم تخلیه نمی‌شَم،آروم نمی‌گیرم..نه اینکه نتومه آرومم کنه..بخاطر اینکه بدنم،مغزم،روحم،قلبم دارن مقاومت میکنن..این دفعه واقعاً ترسیدن و قشنگ این سایه لعنتی رو پشت سَرِشون حس میکنن.برای هیچی آماده نیستم..اما می‌خوام زودتر تموم بشه و باز با خودم میگم اگه بَد تموم بشه چی؟این فکر حسرت بدجوری بی‌تابَم کرده..رَمَقَم رو گرفته.بغض میاد و می‌ره و انگار نمی‌خواد بباره.کاش تموم بشه این ترسکاش بزاره تلاش کنمدست و پامو بسته و هرشب تو خوابام سرک می‌کشه وتبدیلشون می‌کنه به کابوس.۱۴۰۳/۱۲/۱۸ممنون که روز تولدم اومدی.به هیچ جا و هیچ چیز تعلق ندارماحساس ناکافی بودن همیشه با من بودههیچ کاری نمیتونم انجام بدماز همه چیز و همه کس متنفرمو خودم منبع و ابتدای این نفرتِ بی‌حدومرزَمانگار هیچی متأثرَم نمیکنه؛رسماً شدم تُهی،پوچ،توخالیرسماً شدم چیزی که همیشه ازش می ترسیدمخواب همه وجودم رو فراگرفته؛نمیزاره دل رو بزنم به دریاشبِ تاریک هنوز بوی سرما میده و میتونم ببینم که ستاره‌ها هنوز چقدر سردشونه..انگار این بهار فقط برای درختا خواهد بود و برای من قرار نیست ارمغانی بیارهشبِ تاریک این بار غم رو در وجودش حبس کرده و عجیب توانِ قلبم رو ازش گرفتهمی‌خوام پیاله‌‌م رو پُر کنم از چایِ سُرخ و به دیدن رویا برم؛اما افکار رُخصت نمی‌دنحالا دیگه اقیانوس هم نمیتونه غصه منو بشوره ببره.۱۴۰۳/۱۲/۲۸خیلی قشنگ نیست؟!با خودم کلنجار میرم و میپرسم:غمِ من چه رنگیه؟سبز؟آبی؟یا هنوز سیاه مونده؟شایدم خاکستریفکر میکنم دیگه اشکی برام نمونده؛غمِ دیشب همه رو با خودش بردهاسفند‌ماه از همون اولش برام سختی داشتاما اینبار من در مقابل سختی فریاد نزدم؛اعتراض نکردمبلکه سکوت پیشه کردم،چون این رنج حق داشتحق داشت که فریاد بزنه و من سکوت کنمنمی‌دونم مرگ دیشب کدوم ستاره رو به آغوش کشید که غم گریبان‌گیرِ من شد؛شاید همون ستاره‌ای که تو برام انتخاب کرده بودی..سردی هنوز هم در وجودِمن رَخنِه کرده و نمیخواد بره بیرون؛گرمای خورشید هم دیگه کافی نیستاینبار روحِ چروکیده و گَند گرفته من پرواز نمی‌خواد؛غرق شدن میخواد..غرق شدن تو وجودِ ماهِ‌گمشده رو میخواد.۱۴۰۳/۱۲/۳۰...پ.ن:سال‌ جدید مبارک؛مچکرم از اینکه نوشته‌های پوچ من رو می‌خونید و با حرفاتون همیشه لبخند رو مهمون لبهام میکنید؛امیدوارم روزگار تو سال جدید حسابی خوشحالتون کنه و قشنگی بیاره براتون.</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 21:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-j899cmebbjvb</link>
                <description>..جدیداً صدای تپیدن قلبم را می‌شنوم،حس میکنم می‌خواهد زندگی را به من یادآوری کند..زندگیی که خیلی وقت است دست از به سر بردنش برداشتم...دلم میخواهد در کتاب l fell in love with hope می‌بودم..در آن بیمارستان پرسه میزدم و نوشته‌های نئو را می‌خواندم..با کوئر موسیقی گوش میدادم و به همراه سونی شکلات می‌خوردم و با او مسابقه میدادم..با سَم صحبت میکردم .. دست هایِ هیکاری را می‌گرفتم و به او می‌گفتم «واقعاً مانند خورشیدْ سوزانی.» و صددرصد که درمورد هملت بااون حرف میزدم...آدم ها عاشق برنده شدنند؛هر چقدر هم مُنکر این قضیه باشند بازهم در وجود‌ِ خود آگاهَند بر این دروغِ‌شان.آدم ها دنبال پرستیده شدن و توجه‌ان...واین خواستن ها در وجودشان خانه کرده است..آنها فقط تَلی از دروغ را مهمانِ باور خود کرده‌اند و از بودنِ در تکاپویِ حقیقت بیزارند....زندگی من صرفاً پراز رفتار های بی انقضایی شده است که هنوز هم بوی گند فاسد آنها هوای مغز و ریه هایم را پر کرده..!از خودم بدم می آید؛نه بخاطر آنکه کامل نیستم.از خودم بدم می آید چون می توانستم خیلی وقت ها خیلی چیزها را تغییر دهم و تغییر ندادم.از خودم بدم می آید چون ساعت ها با خودم در مغزِ پر شده از حرفم متن هایی حک میکنم،نوشته هایی را به ثبت میرسانم،اما همینکه به قلم میرسند رسماً «هیچ» میشوند.از خودم بدم می آید شاید چون کمتر از آن اُکسیرِ خوش طعم « که هیچ نمی تواند جایش را  بگیرد»  می‌نوشم..ساعت ها در مغزم روزمرگی کسانی را که حتیٰ یک بار هم به چشم ملاقات نکرده‌ام تصور میکنم(نظیرِ ویرگولی ها).آدم جاه طلبی هستم،آنچنان بازیگر خوبی هستم که میتوانم ماه ها و سال ها نقش بازی کنم و دیگران را فریب دهم...دروغ می گویم،قضاوت میکنم،به سختی اعتماد میکنم.بارها و بارها گفته ام گناهکارترین آدمی که برروی این کره خاکی میشناسم؛خودم هستم!آدم بدی هستم،میتوانم با کسی که از او خوشم نمی آید آنچنان رفتارِ بدی داشته باشم که در آن لحظه مستحقِ مرگ باشم..می دانم که سیگار میتواند تا کجا من را به نابودی بکشاند و تا کجا باعث شود که آسیمیکِ لعنتی ام قلبم را به کشتن دهد؛اما باز هم دست ازسرآن بر نمیدارم..نه بخاطر آنکه بگویند«فلانی سیگار به دست است»..نه!من دیوانه‌وار عطر آن سینه‌سوز را میپرستم.دودش مرا به خیال در هیاهویِ چشمانش وا میدارد‌....ریه‌هایم را در هم می‌فشارد و این‌ست که مرا به اوج بی‌پروایی نزدیک میکند.my need.عذاب‌آور‌ست..که بدانی وجودِتو،بودنِ‌تو لطمه میزند به دیگران..من گرفتارِ اندوهی شده‌ام؛گرفتارِ دردی که مالِ من نیست..روحَم نیاز به فریاد دارد؛مادامی که فریاد سَر میدهم رشحه اَشکی گلویم را نوازش کند و من در نوازشِ آن شیدا شَوَم..من هم خواستارِ ماندن نیستم..به دنبالی جایی برایِ فرارَم؛اما در خَفیٰ است و پیدایش نمی‌کنم...بهتر‌َست بگویم نمی‌توانم پیدایش کنم..آفتابِ‌مَن پشتِ ابرهایِ جنون‌ست؛دست و پایی هم ندارم که کنار زَنَد این سفیدَک هارا...«..مریض حالیَم خوش نیستنه خوابِ راحتی دارمنه مایِلَم به بیداری..»اگر تظاهر نکنم و غم را همانطور که در وجودِمَن موج میزند به دیگران نشان دَهَم و نمایانگَرَش کنم باز زبانِ تیزِ قضاوت‌جویِ خود را می‌گشایند...و این خود رَنجْ‌آور‌َست..هرچند که من بااین غم و رنج هم میخندم؛زیرا حال‌ که به دنبال آغوش هستم؛میبینم درد‌َست که مرا نوازش میکند.....«به من نگو روزها می‌گذرد، خوب خواهی شد و بر دلتنگی‌هایت چیره می‌شوی. ماهی‌قرمـز خیلی‌وقت پیش مرده است.»</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 21:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و تو امشب کامل شدی..</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-emyx03mzn0i4</link>
                <description>وجودِ‌من!و تو امشب کامل شدی...من در کنارِ نگاهِ‌ تو در آن سویِ پنجره اشک‌ریختم،از تو گفتم..واز خودم.اما از سوی تو نوازشی نبود و شاید که تو به گوش دادن بسنده کرده بودی..من غرق شدم تو اما دستم را نگرفتی و تنها تماشایم کردی تا خودم را از آن مرداب بیرون کِشَم..شاید همین بود کار درست؛اما من به دست هایت نیاز داشتم.نَسیمِ تو مرا میتِکانْد؛به این سو و آن سو سوقَم میداد تا بلاخره مرا به پشت کوه رساند و شدم «کوچکی در آن سویِ کوه»...تنها شدم و به راستی تنهایی را از آنجا به‌بَعد یادگرفتم و دوست داشتم...هیچوقت جست‌وجو گَرِ رازَت نشدم...راستش را بخواهی نخواستم باشم زیرا که نمی‌دانستم به کجا میرسم و این مرا می‌ترساند ..و این مرا می رنجاند..آنگاه که رنگ از رویَت می‌رفت و زَردَک می‌شدی،گمان میکردم که مرا فرا‌میخوانی و این را باور کردم...و چه دروغ سختی بود.به هَمِگان میگفتم که ندایِ او به دنبال «من» است...و این «منِ خراب» برای حضور در درگاهَت همه‌کار میکرد...چرا‌که به تو نیاز داشت و باز هم گمانی ناراست را می‌پنداشت که شاید تو هم به آن نیاز داری. تو اما امروز مرا دیوانه‌تر کردی...نادان‌تر کردی.با خود گفتم به امید چه نشسته‌ام باید بروم؛اما گویی روح در بند‌ستُ به پا زنجیر زده‌اند.حالا که مرا گوش میدهی و خالی نمیکنی جایت را...پس در آغوشم بگیر.مرا در آغوش بگیرُسکوت کن و بگذار این سکوت ساعت‌ها ادامه یابد...و بگذار که ماهیِ دریایِ‌وجودِ «تو» باشم...شاید که این حال مرا خوب کند.پ.ن :فقط برای ماه نوشتم!</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 00:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تخیله ذهن لعنتی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-ekcnnjgvdawa</link>
                <description>نوشتن حس خوبی بهم میده اما برام سخت شده..دلم میخواد بی‌پروایانه بنویسم بدون هیچ کنایه و تمثیلی فقط از حالم بگم و حس های جدیدی که سراغم میان..اما فهمیدم که اعتماد به نفس نوشتن رو ندارم..کتاب l fell in love with hope رو شروع کردم و از همین حالا برای نئو میمیرم،. بزارید از جملات قشنگ سم که دیوانه‌ام می‌کنه هیچی نگم(هیکاری میداند خورشید در چشمانش خانه کرده است...)حس های متفاوتی رو تجربه میکنم و این باعث شده سرگردان بشم...چند روز پیش داشتم به خواهرم میگفتم من عاشق آدمایی‌ام که بوی زندگی میدن و ازم پرسید از نظر تو چه کسی بوی زندگی میده..بهش گفتم سارا.سارا سرشار از زندگیه،عاشق مهموناست،عاشق صحبت کردن درمورد یه سریال یه کتابه،میتونه تو یه روز آفتابی  با بوی  غذای خوشمزه(البته شور^^) یه خونه رو دیوونه کنه.میتونی ساعت ها بشینی و باهاش صحبت کنی و خسته نشی.چند روزیه درگیری زیاد دارم،حس میکنم چند قدم از دنیا عقبم،حس میکنم باید در تکاپو باشم ولی یه تلی از سیاهی زندگیم رو فرا گرفته.پادکست رشد نبوغ رو گوش دادم اونم سه بار و هر روز بیشتر عاشقش میشم(صدای آقای شکوری دلگرمیه عجیبی بهم میده و خیلی دلنوازه،باعث میشه قلبم گرم بشه).تصمیم گرفتم تغییر کنم هر چند بعضی وقتا از تغیرات متنفرم(با این حال عاشق خونه تکونیم...تناقضض^^)اما وجود و روحم نیاز به تغییر دارن.بحث کردن رو دوست دارم اما آدما از صحبتام نتیجه گیری های مختلفی دارن و این من رو میترسونه.ولی از همینجا بیایید قبول کنیم ما شبیه همدیگه نیستیم،آدما میتونن متفاوت باشن،از همدیگه توقع نا‌به‌جا نداشته باشیم و فکر نکنیم که هرچی که روی من تونسته تأثیر بزاره روی بقیه هم حتماً باید تأثیر داشته باشه دنیا قرار نیست به ساز ما برقصه!خیلی عجیبه از کسی که یه عمر یه طور زندگی کرده توقع تغییرات یهویی میخوان...اون آدم به اندازه کافی تحت فشار هست و داره تلاشش رو می‌کنه و اگر قرار نیست حمایتش کنید پس لطفاً کاری به کارش هم نداشته باشید.تصمیم گرفتم دیگه به فکر قضاوتای دیگران نباشم چون هرچه بیشتر خودم رو درگیر این میکنم که با این حرفم فلانی چه برداشتی کرده،بیشتر آسیب میبینم. هیچوقت نخواستم با حسرت زندگی کنم همیشه ریسک میکردم و هر حسی که نیاز داشتم رو تجربه میکردم..اما حالا سخته،سخته چون دیگه آدمی برام نمونده آدمایی که براشون ریسک کردم رفتن و این رفتن ها ترس بزرگی برام گذاشتن..دلم برای بغل ها و سکوتت تنگ شده.کتاب تموم شد و من نمیخوام افسردگی بگیرم.می‌خوام از امید بخوام باهام بمونه و استواری و مهربونی رو همراهی کنه.می‌خوام بدزدم همه چیز رو.می‌خوام از زمان دزدی کنم مثل سونی.می‌خوام بنویسم مثل نئو.میخوام خودمو توی موسیقی غرق کنم مثل کوئر.تو زیبا بودی و همین برای دیوانه کردن من کافی بود.زیباست.</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 19:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندی داشت به‌سان خورشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-tjsbrdnlfljl</link>
                <description>امروز صبح که مدرسه بودم سروکله پسر بچه شیرینی پیدا شد و کنار پیاده‌رو مشغول بازی شد.پاهایش برهنه بود و کفشی در پا نداشت.لباس نازک و گشادی به تن داشت که باد به این سو و آن سو تکانش میداد.پوست تیره و قهوه‌ای داشت،مانند خورشیدی بود که ابرهای بزرگ محاصره‌اش کرده بودند.مویی به سرش نمانده بود و همان موی کمی هم که داشت رنگی خاکستری به خود گرفته بود.چشمانی قشنگ و برّاق داشت،نوری به‌سان نور خورشید در آن ها لانه کرده بود،لبخندی زیبا داشت،میتوانستم ساعت ها بنشینم و به لبخندِ بزرگی که بر روی صورتش داشت نگاه کنم.خراش های کوچکی بر روی چهره نقره‌فامش جا خوش کرده بودند.کنار بچه ها می‌رفت اما آنها جیغ می‌کشیدند و فرار می‌کردند،به گونه‌ای رفتار میکردند که گویی هیولایی بزرگ دیده‌اند..هیولایی که هر لحظه ممکن‌ست سمّ خودش را بریزد..اما او معصوم بود و فقط برای بازی به آنجا آمده بود...وقتی میدید که بچه‌ها با دیدنش جیغ میکشند و فرار میکنند می‌خندید،چشمهای قشنگش را گِرد،دهانش را باز میکرد و به دنبال بچه‌هایی که از او می‌ترسیدند می دوید...خوراکی های عجیب و غریبی در دستش بود وقتی دوستم به او گفت اینها مضر‌ند و خوشمزه نیستند انداختشان دور و برای خوراکی بعدی‌اش میپرسید «این خوبه؟میتونم بخورمش؟»کنجکاو بود و می‌خواست همه چیز را بشناسد و کشف کند..به ماشین ها دست میزد،و درباره جلد کتاب‌هایمان سوال هایی میپرسید و وقتی جوابی به او می‌دادیم با تعجب به آن فکر میکرد و در آخر لبخندی میزد و راه خودش را می‌کشید و می‌رفت.صدایش کردم و از او پرسیدم که خانه‌اش کجاست،با دست به آن طرف خیابان اشاره کرد و گفت آنجاست از او پرسیدم که برای چه آمده اما چیزی نمی‌گفت و سوال دیگری که ذهنش درگیر کرده بود را میپرسید...کف پاهای برهنه‌اش با تمام وجود زمین را لمس میکردند و زمین هم در جواب او را به این سو آن سو سوق میداد و همراهیش میکرد.دوید و از پرتقال‌فروش کنار مدرسه پرتقالی کِش رفت و نگاهی به او انداخت و لبخندی تحویلش داد و بعد دررفت.قلبش شاداب بود به‌سان همان پرتقال خوش بویی که در دستش بود...به همه جا سرک می‌کشید و طوری که گویی داستانی برای آن ساخته باشد خنده ای سر میداد و دوباره به دنبال کنجکاویِ بعدی‌اش می‌رفت..کنجکاویِ عجیبی درباره ماشین ها داشت ، با چشم هر ماشینی که رد میشد را دنبال میکرد و میپرسید که چرا از اینجا رد می‌شوند.به طرف آنها می‌رفت و سعی داشت که درهایشان را باز کند وقتی به او می‌گفتم که این کار درستی نیست عقب می‌رفت اما چند لحظه بعد دوباره به کارش ادامه میداد...طوری که خودش را آزاد می‌پنداشت دوست داشتنی بود.به دنبال هرکدام از بچه‌ها که می آمدند می‌رفت و تا در ماشین ها بدرقه‌شان میکرد،از این فرصت استفاده میکرد و نگاهی به داخل ماشین ها می‌انداخت و دوباره خنده‌ای سر میداد...اما آنها..آن آدمیان نادان این زیبایی هارا نمی‌دیدند،آن لبخند و شورشوق را بر روی صورت خاک‌آلود او نمی‌دیدند..آنها باد پرهیاهویی که در وجود او بود و اورا شجاع میکرد را نمی‌دیدند..وقتی آنگونه با رفتارهای مضحک و چندششان از کنار آن معصوم می‌گذشتند دلم میخواست اورا در آغوش بگیرم وبگویم آنها چیزی از وجود تو نمی‌دانند،آنها نادان و نآگاهند ولشان کن...اما او رها بود و آزاد..واین خنده‌ای بر لب های من هم پدیدار میکرد.آن کودک بی‌پروایانه بازی میکرد ولی این جامعه پذیرایش نبود...این جامعه خودپرست او را به‌سان غولی می‌دید که هر لحظه ممکن بود با دندان‌های تیزِخود گازش بگیرد...اما او آب بود،آبی پاک که با لبخندی آتش را خاموش میکرد..به او گفتم که به خانه‌اش برگردد چون می‌دانستم اگر بماند با اخلاق سگ‌مانند مدیرمان روبه‌رو خواهد شد..به او گفتم که مدیرمان آدمی عصبی است و ممکن است ناراحتش کند..اما او لحظه‌ای ساکت شد فکر کرد و گفت «برو صداش بزن»...طوری این حرف را میزد که انگار میخواست با مدیر صحبتی سخت داشته باشد.من اما دلم میخواست اشک بریزم برای وجود پاکش در میان این گرگان...میخواستم به او بگویم این ناآگاه بازی  آنها تقصیر تو نیست،تقصیر آنها هم نیست(شاید هم باشد) تقصیر نشستگان بر روی صندلی پادشاهی ست.اما بی پروا تر از اینها بود و گمان می‌کرد دنیا جای قشنگی ست.کنجکاوی ها و سوال هایش تمامی نداشتند...جلد کتابم را لمس میکرد و میپرسید «این عمویی که روی کتابِته داره چیکار می‌کنه بهش گفتم میله‌هارو بهم وصل می‌کنه و بعدش با تعجب تمام میپرسید وصل کردن یعنی چی؟!»با نگاهی پر از معصومیت میگفت«خاله میشه پرتقالمو پوست بگیری»دلم میخواست ساعت ها بنشینم و با او حرف بزنم،به او گوش دهم و کنجکاوانه کشفش کنم.به سوالاتش جوابی دهم و با او بازی کنم.اما نمی‌گذاشتند و ناآگاهانه بچه‌ای که از جنس خودشان بود را طرد میکردند و می‌راندند؛و با زبان عمل به او گوشزد میکردند که تو از ما نیستی.دلم میخواست بدانم این خورشیدِ زیبا،این پرتویِ‌نور چه سرنوشتی دارد؟چه چیزی در انتظار اوست؟زندگی در او موج میزد و بوی زیستن میداد اما این اجازه به او داده نشده بود...این جامعه بُزدل اجازه زیستن به او نمی‌داد...نمیدانم چرا اینگونه بودند!نمیدانم چرا لباسِ‌خطر به تنِ آن بچه داده بودند،بچه ای که دلش میخواست بخشی از زندگی باشد،دلش میخواست باد را به چالش بکشد،کودکی که سرمای سوزان را به مبارزه کشانده بود و با خنده از سر و روی آن می‌گذشت...فقط دلم میخواهد که دنیا کمی زشتی خود را از او پنهان کندو آرزو میکنم آن لبخند همیشه بر لبانش بماند و آن هیاهو همیشه در دلش...:)کاش کمی مهربان‌تر باشیم..!</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 22:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرابِ‌بی‌همه‌چیز.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-hozjqikwpajb</link>
                <description>کمی مانده،فقط کمی مانده فرو بپاشم...نگویید... از وجودش سخن نگویید،از کمالش سخن نگویید که من هرآن ممکن است برفرازش بنشینم و دیگر تمام شودو هیچ نگویید که دیوانگی خواهم کرد،نامراعاتی خواهم کردسکوت را خواهم شکست فریاد سر خواهم دادبانگی میگشایم تا آن سوی کوهاگر بگویند و بگویید پس بدانید که این ظاهرْ مُوَقّر ؛ یُغورُ بی باک میشود...پا میگذارم بر روی نقش این قوّال و رقصی به پا میکنم اندر جهان که دیدگان متحیّر شوند..و گناه کارخواهم کردُ بر سایه عشق لبخند خواهم زد که رسوایم کردیُ حال بایستی صبر پیشه کنی بر این خرابِ بی همه چیز..مرا مردابی گند بار آوردی و این است حاصلِ بی باوران......«بر او ببخشایید. بر او که از درون متلاشیست.»فروغ فروخزاد.</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 18:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی رَمَقْ</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%8E%D9%85%D9%8E%D9%82%D9%92-f0hn1qwlmtxp</link>
                <description>انگار که از واژه ها بدم می آید انگار که دست ها به هنگام نوشتن در قفسه ای بلند میله هستنداما کمی بعد از صرف چندی لغت رام میشوم آرام میگیرمُ با آرامش می‌نویسمکفری هستم از خودم از دیگرانِ دورم...آنقدر ساده از موضوعی که به لب رسانده این جان مرا سخن میگویند،وآنقدر سخت برای خود موضوعی را محدود و خفه میکنم که باید دیدُ نشستُ خنده سر کرد بر فعلِ این دیوانه!این روز ها دیگر چشمانم قرمز نیستند،دیگر شب ها دیدگان را  تا بامداد بیدار نگه نمیدارم،و دیگر حتی آن ماهیِ یک ماه پیش هم نیستم.به آدمیانِ به ظاهر دلسوز و پُر اندیشه از احوالاتم گفتم و من را «جو گیر»خطاب کردند...به این جوگیرِ بی همه چیز در آیینه نگاهی انداختم و جز حسرت چیزی ندیدم...حسرت برای کارهایی که اگر انجامِشان میداد جوگیرِ در فضا نامیده میشد..به دنبال رَمَق برای ادامه دادن میگردم،غافل از آن که دیر است پنهان شده.....رمق را میگویم...پاییز آمده و من دل تنگِ آلبوم هایِ شعریِ جکِ سابق (هیدن)..او اما چند ماهی ست که دیگر به ما افتخارِخواندن متن هایش را نمی‌دهد...+پ.ن۱:اما این ویرگول هم دیوانه مان کرده با این آپدیت هایِ بی سرُ تَهَش!پ.ن۲:و من چنان در نوشته هایِ«فضا نوردِ اقیانوسی»گم میشوم و روزمرگی هایش را می ستایم که لحظه ای از یاد می‌برم زنده بودن و این زندگیِ فلاکت بارِ زیبارا..!</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 00:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی اعتنا</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%86%D8%A7-vcfstqypyqm6</link>
                <description>احساساتم زندان شده اند،و خفه!من اما ساکتم در مقابل زندانبان.درد روحم را می‌شکافد کالبدم اما دست نخورده میماند.سنگین است حمل سر بر تنی که ریشه هایش دگر،سستی را فرا می‌خوانند.شاید هم این سر است که خسته؛از استوار بودن،مینالد..مغز وراجی میکند اما قلب اهمیتی نمی‌دهد..نه اینکه بخواهد بی توجهی کند،نه!فقط نمی‌داند چگونه شد که دیگر توانایی تحمل شنیدنِ واژه هارا نداشت.. و سینه حتیٰ توانِ حمل دیافراگم را...... بازهم به تو فکر میکنم،دلم کمی تنگ میشود نوشته بی وصف و رقص واژه های «ارغوانِ بی ابتهاج»یادآور تو میشوند،تو لیک دگر تغییر کرده ای...تو تغییر کرده ای،و همانطور که نمی‌دانی دل از تغییراتِ ناخشنود بر عقیدهایش،خوشش نمی آید...اما بازهم دلتنگِ«تویِ قدیمی»میماند..در آخر دل آنها را خزعبلات مینامد و انگشتِ گُنَه کاری را به سوی مغز میگیرد؛هرچند که میداند گُنه را خود خلق کرده است بر وجودِ این بی وجود..https://vrgl.ir/OnHmaنوشته زیبایِ«ارغوانِ بی ابتهاج»:)و چشم دیگر توان باز ماندن ندارد زیرا که روز را به حلِ «میدانِ الکتریسیته»پرداخته..!۸/۲۵.  ۰:۲۲,شب.</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 00:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید چشم هایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-ervce6plgcxx</link>
                <description>باید بمانم،بسوزم و بسازم!نیازش دارم،آن «اِوِردوز» را میگویم،آن نجات دهنده همیشگی که سلول های مغزم را فشرده تر از حال و سپس رها میکند!قرص هایم را بدون آنکه کسی بگوید و اخطار دهد میندازم بالا و با یک لیوان آب سر می کشم؛نه بخاطر اینکه باور کردم قرص ها نجات دهنده ان؛تنها دلیلش برای من این است که عجیب به میزان دَردم می افزایند.نه اینکه «سادیسمی» یا یک همچین چیزی باشم اما قوّتِ قلبم میدهد«درد را میگویم».فکر میکنم باید به یک چشم پزشکی هم بروم؛چند قدم جلوتر از خودم را به بدبختی میبینم.چند وقتی است که تا میخواهم به ماه نگاهی بیندازم چشمانم عجیب درد میگیرند و فقط حلالی سفیدرنگ و روشن را نشانم میدهند؛میترسم دیگر نتوانم ساعت ها به ماه خیره شوم و رفعِ دلتنگی کنم،زیرا که «وی(ماهی) همیشه دل تنگ است».چشمان قرمزِ رگ به رگ شده صبح هایم را دوست دارم،راستی گفته بودم:چشمانم عجیب تر از هرعجیبی تغییر کرده اند،من میگویم پیرتر شده اند اما آن خشمِ همیشگیِ در چشمانم حالا هم نمایانند.کمی عجیب شد،طبیعتاً باید کسی دیگر تغییر چشمانم را اینگونه بیان میکرد،اما من همه چیز درباره خودم را میدانم و روزانه برای خود بارها و بارها تکرار میکنم!این دو پیرِ خسته نمی‌توانند بیشتر از این بیدار بمانند و دفترِ روز را همینجا به پایان می رسانند.!شبِ زیبایتان خوش!&quot;03/08/02&quot;</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 01:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها..!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-iutzc5i8kb68</link>
                <description>می‌نویسم...اینبار می‌نویسم تا واژه هایم را به چشمانت برسانم..تا بگویم من هنوز هم وجود دارم، مرا ببین، مرا بنگراما تو که نمیخواهی، تو که نمی‌شنوی تو که نمیخوانی !آدم کسل کننده ای هستم،ضایع و بدجور بدغلق،عصبانیتم را هر جور شده رها میکنم بی آنکه بخواهم دیگران را  از خود میرانم اما آنها هم کم نمی‌گذارند! دلم تنگ میشود! فکر می کنم این هزارمین فشار بطن های من در قلب است.چند روزی است دیگر ویرگول را میپرستم!همانطور که گفتم صبح هارا از خفگی رویا بیدار میشوم و تا شب یک دَم درس امانم نمی‌دهد،اما شب هارا بیشتر دوست دارم.تا بامداد در ویرگول میچرخم و یا خودم را غرقِ آن آهنگ بی وصف میکنم .... تنها مانده است رولم که آن فعلاً نیست!اما باید بگویم که جدیداً بیشتر تحمل میکنم،پس منتظر میمانم تا دوره ای پرااز دردِ دیگر بیاید؛ غافل از آنکه  دیر است درد مرا در آغوش فشرده است!در کلاس ریاضی جزوه ام را سریعتر می نویسم و منتظر دور بعدی پاک کردن تخته میمانم؛سرم را روی صندلی ام میگذارم و چشم هایم را بسته و تورا تصور را می‌کنم!حال فقط صداهای ردوبدل شده مبهم را می‌شنوم و باید بگویم حس سرخوشیِ تیزی دارد!درست است؛هنوز هم در دلتنگی به سر می‌برم اما تو نمی آیی نمیدانم تا کی و کجا صبر خواهم کرد اما اگر میخواهی بیایی،گام های سریعتر و بلند تری را بردار؛ هر چقدر  هم درصبر کردن «یعقوب» باشم اما بی دیدن تو چشمانم که کور نمی‌شوند!«هوشنگ ابتهاج»را بیشتر از قبل می‌ستایم!جدیداً مرا غرقِ در تعقل میکند و بازهم به یاد بی پروا شدن می اندازد.کابوس های عجیبی میبینم،از آنهایی که پاهایت قفل شده و زبانت بند می آید؛نیستند!از که آنها وادار به رها شدند می‌کنند؛از آنها که تا چیزی نگویی تمام نمی‌شوند از آنها که سردرگُمَت میکنند!دوستشان دارم،خواب هایم را میگویم!این روزها سردرد امانم نمی‌دهد اما طوری نیست من به صورت کلی «خوبم و از خودم راضیم»!حرف ها تمام نشدانی اند اما میدانید که شب را بی موسیقی نمیتوان گذراند!..!</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 01:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط نوشتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-rgdwd0c5hpx7</link>
                <description>صبح ها قبل از اینکه آلارمه صداش دربیاید بیدار میشم،البته از موقع خوابیدن تا بیدار شدنم فقط سه ساعت گذشته!جدیداً،درواقع از وقتی مدرسه ها باز شدند به صبحانه های مفصل نیاز دارم وگرنه شکمم نزدیکای ساعتای نه صداش درمیاد! امروز سرکلاس ادبیات خوابم برد،ومعلم هم هیچ نگفت،البته تعجب هم نکردم!خانم خدادوست دبیری نیست که یک دانش آموزِخسته رو از چُرتِ وسط کلاسیش بیدار کنه!•مثل یک کتاب جدید میمونم که هنوز خونده نشده،کسی به سمتم نمیاد،شایدهم به سمتِ کسی نمی‌رم!از دنیای کوچیکِ ویرگولی ام بیرون اومدم،نوشته های جدیدی رو خوندم و فهمیدم که ویرگول فقط به دیده ها من ختم نشده!نمیدونستم اینجا آدم ها باهم عهد و پیمانِ ماندن میبندن،خودشون رو عاشق و معشوق هم میدونند؛بدون حتی یک بار دیدن هم!•درسته من به این سادگی اعتماد نمیکنم اما «بعضاً» به این عهد و پیمان ها باور دارم!مثل همیشه میگم برای من اینها«مشتی چرندیات و محتوای زرد نیستند» !از اینها بگذریم هم زادگاهی پیدا کردم!نمیدونستم «مردم عجیبِ شهرِ عجیب ترِمن»یک همچین عقایدی رو پرورش میدند!روزنوشت های جذابی از میانِ نوشته های پر دردشون پیدا کردم و نمی‌دونم برای چی اما دلگرمیه عجیبی برای من شد!همیشه آدما ها باعث میشند بعد از چند مدتی یک نگاهی به خودم تو آینهِ زندگی بندازم و مکرر دچار تغیراتی بشم؛اما توجه بکنید که «من همان آدمم با امید ها و اندوهیاتِ جدید»!این روزها آخرِ شب که میشه،سلول های بیگانه استرس زا به مغز من پناه می برند؛ذهن نگرانِ منو می‌فشارند و هرشب یک چهارمِ بغضم رو می شکنند!دلم نوشتن های بیشتر میخواد!عجیبه،نه؟ماهیی که به ندرت می‌نوشت حالا دلش نوشتن های پی در پی میخواد،ذهن ناآرامش هر لحظه از زندگی رو با واژه های بی سر و بی بُن حک می‌کنه!هنوز خبری از پاییزِ شهرِ من نشده!«هنوز هم در همان گرمای جگر پاره به سر میبریم»با صدای بارون نه بلکه از شدت خفگی از رویا بیدار میشم!مثلِ یه روحِ رنگ پریده شدم، اما اگر بخوام صادق باشم «حالم به صورت کلی خوب است»!«درواقع خوب خواهم شد»اگر بخوام فکر کنم، تا صبح چیزایی دارم برای گفتن؛ اما به صورت کلی چیزی برای گفتن ندارم!مگر شب بدون «هالزی» سحر میشود؟!</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 01:18:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید در کلاس زبان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramon/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-judb6noorkez</link>
                <description>+می شود باشی و من بوسه زنم بر لبِ تو؟!تا ابد مست شوم؛غرق شوم در برِ تو!می شودمن باشم؛تو باشی؛ تاخودِ صبح!؟قصه بگویم برایت قصه ی زیباییِ تو!می شود؟می شود قرص قمر را به تو من هدیه کنم هدیه ی من به تورا پس نزنی،لحظه ای شاد شوم!می شود این شعر را فدایت بکنم؟این بار هم بدون اجازه نگاهت بکنم؟!یاد دارم که نوشتی شعری تو برایم ؛ منم که کم نذاشتم،گذاشتم؟نه نازنینم،نوشتم جواب جانه ای برایت!می شود بار دگر گویم به تو؟می شود باشی و من بوسه زنم بر لبِ تو؟!_یارا! لب تو خود دوای جان من استبوسه بزن ، بوسه بزن که رسوای جهان اَزآن من استگر به یاد تو نباشم که سحر نمی شودجانم به قربانت دلم مست چشمان تو استبینای جهانم با دیدن تو،حال نیستی و دیدم به ارواح صبح!قرص قمر را تو ز من  روبوده ای، آنگه که چشمان سیاهت را برده ای!دوست عزیز به جای اینکه منو حرص بدی برو استعدادتو پرورش بده!مزایای داشتن دوست شاعر!7/16</description>
                <category>یلدا</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 16:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>