<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آلفِ قرمز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ramtin_n</link>
        <description>یه آدم مبتدی‌تر از مبتدی تو نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3017292/avatar/1YqbUx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آلفِ قرمز</title>
            <link>https://virgool.io/@Ramtin_n</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رامتین؟ (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramtin_n/%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tfqgleowdnvn</link>
                <description>اگه دوست داشتید می‌تونید قسمت اول رو هم بخونید.خب انگار که دیگه هیچ چاره‌ای ندارم. مجبورم ابتدا، انتهاش رو بگم.درست روز سی‌ام اَمُرداد ماه بود. اصلاح می‌کنم، مرداد ماه! رامتین همیشه بهم تاکید می‌کرد که امرداد به چَم (=معنی) هستی و جاودانگیست و در مقابلش، مرداد به چم نیستی و مرگ. از من همواره می‌خواست تلفظ صحیحش را یاد بگیرم. بگذریم...سی‌ام مرداد ماه بود. مثل روزهای تابستونی قبل و بعدش که شبش، جون می‌کنه تا به آسمون بیاد. اما اون شب فرق داشت. اون شب، یه شب معمولی نبود. سنگینی تاریکی اون شب رو هنوز هم حس می‌کنم. از سیاهیش می‌تونستم یه حدسایی بزنم. این سیاهی با شبای قبلش فرق می‌کنه. فکر کنم می‌شناسمش. همیشه نیست اما هر از گاهی که می‌آد، خبرای خوبی همراهش نداره...گوشیم رو روشن کردم و یه نوتیف از دوستم دیدم:+سلام. چطوری؟ شنیدی چی شده؟-نه. چی شده؟+نمی‌دونم چطور بگم...-داری نگرانم می‌کنی. می‌شه بگی چی شده؟+باشه باشه. الان می‌گم. راستش... رامتین... یه تصادف بد کرده...-یا ابلفضل. تصادف کرده؟ یعنی چی؟ چطور؟ الان کجاست؟ حالش چطوره؟(همین چند ثانیه کوتاه کافی بود تا دستام یخ بزنه، تپش قلب به سراغم بیاد و بدنم فراموش کنه چطور باید نفس بکشه.)+خداروشکر زنده‌ست اما حالش خیلی خوب نیست. مغزش مثل اینکه بدجوری آسیب دیده. داشته از خیابون رد می‌شده که یه ماشین با سرعت زیاد می‌آد و می‌زنه بهش. من شنیدم که می‌گفتن مست بوده. البته دقیق نمی‌دونم.ناتوان تو نوشتن بودم... حالم خیلی بد شده بود. گوشی با صفحه روشنش همینطور بین دستای عرق کرده‌م، به چشمام زل زده بود. چندبار قصد نوشتن کردم اما دیگه حتی دستام هم یارای نوشتن نداشتن. گوشی رو خاموش کردم. البته راستش یادم نمی‌آد. شاید خودش خاموش شد. نمی‌دونستم باید چیکار بکنم. گوشیمو پرت می‌کردم؟ فریاد می‌زدم؟ گریه می‌کردم؟ و یا...؟ نفهمیدم. گذشت. یکی دو ساعت گذشت و من نفهمیدم که توی اون مدت چیکار کردم. گیج گیج... گوشیم رو برداشتم. یه عالمه پیام از دوستای مشترکمون دیدم که داشتن حالمو می‌پرسیدن. خوب می‌دونستن که هیچکسی اندازه من قرار نیست دنیاش فرو بپاشه. داشتن دلداریم می‌دادن. هیچکدومشونو نمی‌خواستم. گوشی رو برداشتم و پیام دادم. به کی؟ به کسی که اصلا از ماجرا خبر نداشت...از بعد اون که رامتین به کما رفته بود، کابوس من شروع شد. کابوسی که نه پایانی داشت و نه حتی می‌شد تصوری برای پایانش کرد. هر روز با ترس و امید بیدار می‌شدم. با این امید که شاید وقتی خواب بودم به هوش اومده باشه و در عین حال با ترس اینکه مبادا وقتی خواب بودم...این ترس و امیدواری من رو ذره ذره و لحظه به لحظه فرسوده‌ می‌کرد. فرسوده و بی‌رمق! ابدا وضعیت جالبی نبود. میان آسمان و زمین... و این وضع تا کی باید ادامه پیدا می‌کرد؟ دیگه حتی در مورد معنای ساده‌ترین واژگان هم تردید داشتم. اینکه حالا کدوم واژگان بار معنای خوبی دارند و کدومشون نه؟ دیگه نمی‌دونستم امید چیز خوبیه یا نه؟ آیا آدم‌های امیدوار کار خوبی می‌کنند یا نه. حتی شاید فراتر، فراموش کردن بهترین دوستت چطور؟ دوستی که همیشه بهش مدیون بودی و هستی. پس مرام و معرفت چی می‌شد؟ تویی که مدام درباره داشتنش ادعا داشتی، خیلی زشته اگه سعی کنی فراموشش کنی. اما هر وقتی که بهش فکر می‌کردی حالت بدتر می‌شد. دنیات تاریک‌تر می‌شد و می‌دونستی که رامتین هیچوقت دوست نداشت حالت بد باشه. چه برسه به اینکه خودش بخواد موجب حال بدت باشه. اصلا رامتین اومده بود تا حال آدما رو خوب کنه. حتی شاید ماموریت خودش رو تو حال خوب آدما می‌دونست. حال خوب دوستاش. بیخود نبود که انقدر دوست داشتنی بود. کافی بود تا نیمساعت پیشش بشینی، از فرط انرژی و شور و انگیزه می‌تونستی کوه رو بذاری رو دوشت!اصلا جدای از درست بودن یا نبودن آیا من از پس فراموش کردنش برمی‌اومدم؟ چطور می‌شد اون همه خاطره‌های جور واجور رو فراموش کرد؟ اینجا بود که همه درست و غلط‌هایی که تا الان با وجودشون زندگی کرده بودم، برام معنا می‌باختن.در این استیصال بودم که دوباره پیام جدیدی رو صفحه گوشیم نقش بست. با همون صدایی که هروقت می‌شنیدمش، دلهره وجودم رو فرا می‌گرفت. هفده بهمن ماه. درست ساعت نه شب. در شبی سرد و برفی...+سلام پسرم. می‌تونم باهات صحبت کنم؟-سلام خانم... بله بله حتما. چیزی شده؟ الان تماس می‌گیرم.می‌دونستم که قرار نیست. مادر رامتین، ساعت نه شب...-سلام خوبین؟ (احمقانه‌ترین سوالی که تو عمرم پرسیدم.) فرمودین که صحبت کنیم. در خدمتم.+سلام پسرم. ممنون. راستش می‌خواستم یه خبر بدی رو بهت بدم. متاسفانه حدود دو ساعت پیش مرگ مغزی رامتین تایید شد. به ما برای اهدای عضو زنگ زدن و صحبت‌هایی کردیم. ما گفتیم که مشکلی نداریم اما خواستیم قبل از جواب نهایی با تو هم صحبت کنیم. بهمون گفتن که عمل پیوند ریه باید قبل 24 ساعت از اعلام مرگ مغزی انجام بشه در غیر این صورت فرصت از دست می‌ره. عمل پیوند ریه بخاطر زمان کمی که داره، کمتر کسی انجامش می‌ده. انقدر همه دست دست می‌کنن که متاسفانه انجام نمی‌شه. خب چون می‌دونیم همگی که رامتین چقدر تو رو دوست داشت و برعکسش چقدر تو رامتین رو دوست داشتی، گفتیم که اگه بیشتر از ما ناراحت نباشی کمتر نیستی. وقتی دورادور حالت رو که از بقیه می‌پرسیدیم، می‌فهمیدیم که چقدر روزای سختی رو می‌گذرونی. برای همین گفتیم که از تو هم بپرسیم تا ببینیم نظر تو چیه. مشکلی باهاش نداری؟فرو ریختم. یه بار دیگه. به شکلی متفاوت. بعد از شش ماه میان آسمان و زمین معلق بودن... وقتی صدای بغض‌آلود مادرش رو شنیدم که سعی در پنهان کردنش داشت، واقعا تبدیل به سست‌ترین انسان زمین شدم. متنفر از دنیا، روزگار و زندگی... زندگی... این زندگی لعنتی که انگار فقط منتظر خوشی‌های ماست تا خرابش کنه. زندگی‌ای که انگار راستی راستی سر کین داره با ما. زندگی‌ای که انگار راستی راستی نه دین داره و نه آیین!عصبانی بودم. غمگین بودم. خلاصه‌تر، دُژَم بودم... رامتین برام از شاهنامه سخن می‌گفت. از آیین دشمنانگی... رامتین می‌گفت که حتی تو شاهنامه هم وقتی دو طرف نبرد برای خونخواهی با هم نبرد می‌کنند، به هر شیوه و روشی پیکار نمی‌کنند. می‌گفت حتی جنگ‌هاشون هم قائده و آیینی داشت. ای روزگار... چقدر تو پست و فرومایه‌ای که از هیچ حَربه‌ای برای نشون دادن چهره زشت و کریهت ابایی نداری...خیلی کم پیش می‌اومد که از کسی یا چیزی اینطور گله کنم، اما حالا همه چیز فرق می‌کرد. من حالا تنهاترین آدم روی زمین بودم. تنهای تنها... صدای لرزان مادرش، تلاشش برای پنهان کردنش، مرگ رامتین، شش ماه میان آسمان و زمین بودن، دلتنگی و دوری از رامتین تو همه این مدت... شاید با همه این‌ها می‌تونستم کنار بیام اما با اون لحظه‌ هرگز نمی‌تونستم کنار بیام که فهمیدم مقصود مادرش از صحبت کردن نه فقط اطلاع‌رسانی بلکه یه مشارکت مهم درباره سرنوشت رامتین بوده... قلبم چندپاره شده بود. چی می‌تونستم بگم؟مِن مِن می‌کردم...-... عمیقا بابت اتفاقی که افتاده متاسفم. راستش هیچ حرفی ندارم برای گفتن... در رابطه با سوالی هم که پرسیدید باید بگم که هر طور شما تصمیم بگیرید. رامتین نزدیک‌ترین آدمی بود که می‌شناختم. خیلی ناراحتم و می‌دونم که شما ناراحت‌ترید. ای‌کاش کلمات جادویی تو دستم داشتم و ازشون استفاده می‌کردم... خیلی خیلی ممنون که باهام صحبت کردید. نمی‌تونم بگم خوشحال کننده بود اما دست کم دلگرم کننده بود! می‌خوام بگم که از این به بعد اگه هر مشکل یا هر کاری بود، لطفا به من بگید. من رو مثل پسرتون بدونید. ای‌کاش هیچوقت مجبور به گفتن چنین حرفایی نمی‌شدم...+می‌دونم پسرم. نمی‌دونم چیشد که اینطور شد... ممنونم. خدانگهدار.-خداحافظ.حالا توی تاریکی ذهنم گرفتار شده بودم. قبلنا هر وقت که تو تاریکی گیر می‌کردم، رامتین با یه چراغ‌قوه می‌اومد و کمی روشنش می‌کرد. کمکم می‌کرد تا خودم راه رو پیدا کنم، با اینکه احتمالا خودش راه رو بلد بود.&quot;تو مثل یه نسیم خوش از دل شب سر می‌سی / می‌آی و پس می‌ره با دست تو مه دلواپسی&quot;حالا که تنها گرفتار شده بودم، فکر می‌کردم. به همه چی...همیشه تو داستانا، پهلوون قصه درست وقتی نیست که همه بهش نیاز دارن. هر وقتی که شخصیت دانا و پیر قصه نیست، همه به راهنمایی‌هاش محتاجن. و حالا منم همینطور بودم. درواقع مشکل اون موقعیتی که توش گرفتار می‌شن، نیست، مشکل نبود پهلوونه. نبودنش همه چیز رو بهم می‌ریزه. درست لحظه‌ای که باید رامتین همراهی‌ام می‌کرد نبود. اما مشکل کجا بود؟ مشکل نبود رامتین بود و تنها علاج این درد، خود رامتین بود. مضحکانه‌ست.به قول مولوی:&quot;دردیست غیر مردن، کان را دوا نباشدپس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن؟&quot;بودن رامتین سرشار بود. از همه چیز...و حالا باید با نبودنش کنار می‌اومدم. با خلا به وجود آمده...&quot;خواب دیدم که پروانه‌ای هستم و امروز، وقتی که بیدار شدم از خودم پرسیدم انسانی هستم که خواب پروانه دیده یا پروانه‌ای که خواب انسان بودن، می‌بیند.&quot;الان دیگه نمی‌دونم که تو رویا دیدمت یا تو واقعیت. هرچی که بود اینو می‌دونم که الان نیستی و دیگه نمی‌تونم با چشمام ببینمت. از نبودنت هرگز نمی‌تونم خوشحال باشم اما حداقلش اینه که خیلی چیزا ازت یاد گرفتم و خیلی کارا رو می‌تونم انجام بدم. حالا دیگه هر وقت توی تاریکی‌های ذهنم گیر کنم، خیالم راحته. چون که از تو یاد گرفتم همیشه یه چراغ قوه کم نور کوچیک همراهم باشه.اما باید یه خبر بدی بهت بدم. تو همیشه تو وجود من در جریانی. همیشه کنارمی. اینو می‌دونم و کامل حسش می‌کنم. پس فکر نکن از دستم در رفتی و از شرم خلاص شدی. هر چقدرم که ازم دور باشی می‌دونم که پیشم هستی.ولی راستش دلم خیلی برات تنگ می‌شه... برای آخرین باری که بغلت کردم، برای آخرین باری که دیدمت و برای آخرین باری که صدات رو شنیدم و هیچوقت فکر نمی‌کردم ممکنه آخرین بار باشه. با همه اینا من خیلی خوش‌شانس بودم که باهات آشنا شدم، هرچند که متاسفانه کوتاه بود. خیلی کوتاه... بدرود رفیق نیمه راه.دوست‌دار تو؛ من...حدود یه ماه از این متن می‌گذره و هرکاری می‌کردم دست و دلم نمی‌رفت تا منتشرش کنم. خلاصه بعد یه ماه اینجا نوشتمش. خیلی خیلی ممنونم که تا آخرش خوندین. اینجا نوروز رو هم تبریک می‌گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید و اگه هم بعد نوروز این متن رو خوندید امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه و خودتون سرشار از امید و انگیزه. ❤️</description>
                <category>آلفِ قرمز</category>
                <author>آلفِ قرمز</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 16:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رامتین؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%86-jvr79fbjibwt</link>
                <description>اون روز یه روز گرم تابستونی بود. یه روز که قرار بود دقیقا مثل روزهای قبلی باشه. همونقدر مزخرف و کسل کننده!کرونا همچنان جان میگرفت و غوغا میکرد. بعد از یک سال خانه نشینی مطلق به خانه خاله رفته بودیم. با ترس و لرز. جوری که معلوم بود از ترس کرونا قراره اون چند روز زهرمارمون بشه. تو اون یکی دو روزی که اونجا بودیم، یه روز خالهم شال و کلاه کرد تا بیرون بره. اهل کتاب بود و حتی کرونا هم باعث نشده بود که تو جمعهای کتابخوانیشون نره. با جمعی از دوستاش و همکاری یکی از کتابخونهها که زیاد رفت و آمد داشتن، به صورت محدود جلساتی برگزار میکردند.سرم رو بالا آوردم و همچون مورچه شاخکهام رو تیز کردم.+ کجا داری میری خاله؟ (با صدای آروم که اول صبحی بقیه بیدار نشن.)- تو چرا بیدار شدی؟ هیچی دارم میرم زودی میآم.+ میشه منم بیام؟ اینجا حوصلهم سر میره.- فکر کردی دارم میرم شهربازی؟ اونجا بدتر حوصلهت سر میره.+ خاله لطفا!- خیله خب پس آروم بلند شو بریم.ذوق زده و خوشحال راه افتادم. از سر ذوق چند باری هم حین بیرون رفتن به در و دیوار خوردم و صدای دَرَنگ و درونگشون بلند شد. آخه قرار بود آروم بریم و بیایم تا بچههای کوچک خالهم بیدار نشن که اگه بیدار میشدن واویلا بود. تو راه انقدر از خالهم سوال پرسیده بودم که حسابی کلافه شده بود. کمی دور بود اما بالاخره رسیدیم. خاله رفت سراغ دوستاش و منم فرصتی پیدا کردم تا در میان کتابهای کتابخانه گشتی بزنم. آن زمان دور، دورِ اینستا بود. شب و روز در آن میگشتم و مدام درحال پر کردن وقت تو قرنطینه بودم. چه کتابایی بخونیم؟ چه فیلمایی ببینیم؟ چه بازیایی بکنیم؟ و ...یادم میآد خیلی زیاد در مورد کتاب صدسال تنهایی گابریل گارسیا مارکز شنیده بودم. توی اینستا یه عالمه چیزمیز در موردش خونده بودم. یه کتاب دیگه ازش میشناختم به اسم گزارش یک مرگ که تو واپسین روزهای حضوری مدرسه، معلم ادبیاتمون در موردش گفته بود.خلاصه بعد از کمی جستجو کتاب رو پیدا کردم و سرخوشانه ارشمیدسیوار در ذهن فریاد &quot;یافتم یافتم&quot; سر دادم. کتاب را برداشتم و به سالن مطالعه رفتم. شروع به خوندنش کردم که دیدم یه پسر با موهای کوتاه شبیه بوکسورها و قدی بلند، اومد و کنارم نشست. نوشتههای کوچکی در دست داشت و وانمود به خوندنشون کرد. نامحسوس زیر نظرش گرفتم. مضطرب و دستپاچه به نظر میاومد. نمیدونم چرا اما مدام اینور و اونور رو نگاه میکرد. نگاهش کردم؛وقتی هوش مصنوعی داستانم رو شنید این عکس رو برام ساخت. جالب بود...+ سلام! خوبین؟ چیزی شده؟- عامممم... نه چطور؟+ آخه کمی انگار مضطرب به نظر میرسید. گفتم شاید بتونم کمکتون کنم.(ناگفته نمونه که من هم به شدت آدم اجتماعی هستم و خوشبختانه یا متاسفانه کافیه که ده دقیقه کنار یکی بشینم تا از جیک و پوک خودم خبردارش کنم و از جیک و پوک خودش باخبر بشم.)- نه! یعنی آره کمی استرس دارم. البته چیز مهمی نیست. الانا باید برم. فقط یه کمی حوصلهم سررفته.+ (با خنده تمسخرآمیز) خب برای چی اومدین اینجا؟ کتاب بخونین حوصلهتون سر نره دیگه:))- نه آخه به اونقدر نمیکشه کتاب بردارم و بخونم.+ اوهوم!- این کتابی که دستته رو خوندیش؟ یکی از کتابای مورد علاقه منه.+ عه جدی؟ چه جالب. نه منم نخوندمش اما خیلی زیاد تعریفشو شنیده بودم. گفتم الان یه ذرهشو بخونم. آخه من نویسنده این کتابو خیلی دوست دارم. (وی درحال قپی آمدن بود و حتی یک کتابش رو هم نخونده بود.)- واقعا؟ چه کتابی؟+ (قورت دادن آب دهان) امممم... آها! گزارش یک مرگ. آره گزارش یک مرگ رو خوندم. عجب کتابی بود. فقط طول کشید تا بخونمش.- وای آره منم خوندمش. فقط کتابش که خیلی کوتاه بود چرا طول کشید تا بخونیش؟+ (قورت دادن آب دهان برای بار دوم، خیس عرق شدن و خندیدن با یک صدای رو مخ) آره آره کتابش کوتاه بود. نه منظورم این بود که من هی الکی لفتش دادم. نظرت درمورد همین کتاب صد سال تنهایی چیه؟ میخوای در موردش حرف برنیم؟ دوست دارم نظرتو درموردش بدونم.- البته البته! من این کتابو وقتی...و شروع کرد ده دقیقه تمام و کمال درمورد سبک گارسیا مارکز، جایزه نوبلش و نویسندهها، کتابها و فیلمهایی که از او الگو گرفته بودند و فلسفه و همه چی صحبت کرد. به قدری کامل و جامع حرف میزد که احساس میکردم استاد دانشگاهی همه چیزدان روبرویم نشسته. غرق در دنیای زیبای کلماتش شده بودم که تلفنش زنگ خورد. مادرش اومده بود دنبالش تا برن جایی. لهجه غیرایرانیش و تلاشش برای استفاده از واژگان ایرانی، توجه من رو جلب کرده بود. بلند شد تا خداحافظی کنه. بلند شدم و با خودم گفتم که نباید به این راحتیها همچین فرصت نابی رو از دست بدم. مگه چندبار همچین آدم حسابیهایی رو تو زندگیمون میبینیم؟+ عه داری میری؟ حرفات نصفه موند که...- آره آره حیف شد. منم خوشحال میشم بیشتر باهات گپ بزنم. خواستم بهت بگم حتی، اما گفتم شاید نخوای... خب من زیاد میام اینجا. یکشنبهها مثلا صبح تا ظهر هستم همیشه. دوازده یازده اینطورا. خوشحال میشم باز ببینمت. امرو...+ نه نه! ببین آخه من تهرانی نیستم که. دیگه هم معلوم نیست کی بیام اینجا.- ای بابا... خب اوکیه. بیا! این شماره منه. اینطوری میتونیم باهم در ارتباط باشیم.و من خوشحال از اینکه موفق شدم ازش پرسیدم؛+ راستی اسمتو نپرسیدم.- رامتین. و شما؟+ ...رامتین؟- آره آره! رامتین. خیلی خوشحال شدم دیدمت. دیگه باید برم. میبینمت.+ منم همینطور. خدانگهدار.مثل تو فیلما، وقتی که رفت همونطور ایستاده بودم و مثل آقای والتر میتی تو فیلمِ&quot;the secret life of walter mitty&quot;رفته بودم تو هپروت. یه پسر باحال خوش برخورد مودب همه چیزدان. چه دوستی از این بهتر؟همون لحظه جرقههایی تو ذهنم زده شد که فهمیدم رامتین با بقیه فرق میکنه.و بله! این تازه شروعی بود برای مسیرِ کوتاهِ مشترکِ من و دوست خوبم رامتین. کسی که طولی نکشید تا تبدیل به تاثیرگذارترین آدم، بزرگترین و بهترین معلم من بشه.یک مهرماهی متولد 1380...تمامی این سری نوشتهها تقدیم به تو. تویی که فکر نمیکنم هرگز آنها را بخوانی...</description>
                <category>آلفِ قرمز</category>
                <author>آلفِ قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 22:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستش داشتم و دوستم نداشت. همین!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramtin_n/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-shug5wp4ellw</link>
                <description>و این تمام آن چیزی بود که دنیا برای شکستن قلبمان نیاز داشت.تکراری‌ترین داستان تاریخ! داستانی بس کوتاه که طولانی می‌نماید. داستانی که هرچه تکرار می‌شود، از غم و درد و رنج آن گویی ذره‌ای کاسته نمی‌شود. به شعله شمع می‌ماند که هرچه شعله‌های بیشتری را برانگیخته کنی، کم نمی‌شود.شاید قدیمی‌ترین داستان ما همین باشد. در این داستان چهار کلمه‌ای تمام پستی‌ها به چشم می‌خورد؛ حس عمیق تنهایی، طردشدگی، دوست داشتنی نبودن، درک نشدن و ...خوب می‌دانم رفیق! خوب می‌دانم... من نیز همانند توام. دچارش شدم.بگذار از تو بگویم. یعنی از خودم!مدام با خود فکر می‌کنی: اما &quot;او&quot; فرق می‌کرد... &quot;او&quot; فرق داشت... &quot;او&quot; مانند دیگرانی نبود که می‌دیدم... &quot;او&quot;  زیبا بود... &quot;او&quot;، &quot;او&quot;،&quot;او&quot;...آن &quot;او&quot; لعنتی... دلت می‌خواهد نفرینش کنی اما دلت رضا نمی‌شود (شاید مجید چرا). چرا که دوستش داری. و این بهانه خوبیست تا به جای &quot;او&quot; خود  را لعن و نفرین کنی که با اینهمه، همچنان دوستش داری. مدام در گذشته سیر می‌کنی؛ یعنی چه شد؟ چرا؟ چه کار اشتباهی کردم؟ کجا؟ به راستی من آدم بدی هستم یا دوست نداشتنی؟دردت را خوب می‌دانم رفیق. از تنهایی نمی‌ترسی. درواقع نگران آنکه روزی تنها بمانی نیستی! نگران آنی که دیگر هرگز کسی همچون &quot;او&quot; را پیدا نکنی. چون که دوستش داری...اما خب، گاهی هم نمی‌شود رفیق. همانطور که برای من و تو نشد، برای هزارانِ دیگر هم نخواهد شد. و این همان واقعیت تلخ زندگی ماست. زندگی‌ای که خود ما ساختیمش! شاید در این بین یاد این بیت از حافظ هم بیوفتی:&quot;جهان پیر رعنا را ترحم در جِبِلَّت¹ نیست / ز مهر او چه می‌پرسی؟ در او همت چه می‌بندی؟&quot;شاید هم نه.با خودت می‌گویی که اگر چنان و چنین نمی‌شد، &quot;او&quot; در کنارت می‌ماند. اگر &quot;او&quot; چنین بود و چنان نمی‌شد و از این قبیل حرف‌ها... پر از حسرت و اما و اگر...اما خب همه این‌ها باید بخشی از داستان باشد. همه آن اتفاق‌ها. و حتی &quot;او&quot;. &quot;او&quot; همانی بود که نشانت داد. همانی که رفت. همانی که فکر می‌کردی اگر چنین نبود...خب، مناسبت نبود. حقیقت تلخ همین است. برای من هم چرت و پرت محض بود و هرگز گمان نمی‌بردم که این‌ها را در این بستر برای &quot;تو&quot; بنویسم. اما واقعیت است.بدون &quot;او&quot;، بدون &quot;تو&quot;، بدون &quot;من&quot; و  بدون &quot;ما&quot; جهان ادامه خواهد داد و به جلو خواهد رفت. بهتر از من خیام می‌گوید: &quot;ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود / نی نام ز ما و نی نشان خواهد بودزین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل / زین پس چو نباشیم، همان خواهد بود&quot;پس برای جا نماندن بهتر است بعد از سوگواری، بلند شوی و ادامه دهی.اینگونه شاید یک &quot;او&quot; بهتر و مناسب‌ خودت پیدا شود. ʘ⁠‿⁠ʘ⁩1) غریزه، ذات</description>
                <category>آلفِ قرمز</category>
                <author>آلفِ قرمز</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 23:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا تا به حال سردتان شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramtin_n/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-om53vxqj72ja</link>
                <description>تا به حال به احساس گرمی و سردی دقت کردین؟ راستش منم دقت نکرده بودم تا اینکه یک روز &quot;او&quot; گفت: سردمه!اون روز، یک روز گرم تابستانی بود. هوا سرد نبود. اما &quot;او&quot; واقعا سردش بود. لباس گرم‌تری پوشاندمش و بغلش کردم. کمی گرم‌تر شد. روزهای سختی را می‌گذراند...به سرما فکر کردم. چه می‌شود که انسان‌ها سردشان می‌شود؟ وقت‌هایی که احساس نیاز می‌کنند. نیاز به گرما! گویی که بدن، از گرم کردن خود وامانده و اظهار ناتوانی می‌کند. انگار توام با احساس تنهایی است. از بعد از آن، فهمیدم که چقدر احساس گرما با سرما تفاوت داشته و نمی‌دانستم. سرما گر چه به ذات احساس تنهایی را با خود به همراه دارد، اما در عین حال پر است از همراهی. همراهی پتو‌ها، بغل‌ها و... و خب شاید این بخش، شیرین‌تر باشد. یعنی شاید اگر سرمایی نبود، هرگز هیچ بغلی وجود نداشت و اگر هم وجود داشت، آنطور که باید نمود پیدا نمی‌کرد. حالا &quot;او&quot; نیست که بدانم کی سردش می‌شود یا اصلا حالا دیگر سردش می‌شود یا نه؟ اما هروقت که احساس سرما می‌کنم به یادش می‌افتم. و شاید برای همین است که سرما را دوست دارم. حس همراهی!</description>
                <category>آلفِ قرمز</category>
                <author>آلفِ قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 16:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریت ماری اینجا بود...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-rdeltqfn5nsf</link>
                <description>شاید در نگاه اول بریت ماری از آن آدم‌هایی به نظر برسد که فقط در قصه‌ها پیدا می‌شوند. همانقدر خشک و معتقد به یک سری قوانین. متعصب. اما رفته رفته درمی‌یابیم که بریت ماری را خیلی دیده‌ایم. شاید هر روز...آدم‌هایی که هرگز خودشان را در اولویتی قرار نداند. آدم‌هایی که همیشه وقف دیگران بودند. آدم‌هایی که همیشه مورد انتقاد دیگران بودند. آدم‌هایی که همیشه فکر می‌کردند، اشتباه می‌کنند. برای همین هیچوقت آنقدر که باید به خود اطمینان نداشتند. شاید برای همین بود که بریت ماری هرگز با خودکار نمی‌نوشت. هرگز کسی از بریت ماری قدردانی نکرد. هرگز کسی او را تایید نکرد. برای همین بود که مداد را بیشتر دوست داشت.  بریت ماری همواره زندگی‌اش را وقف دیگرانی کرده بود که هرگز متوجهش نبودند. مادرش، خواهرش، کنت، فرزندان کنت، آن زنی که با سه فرزند برای استخدام کار آمده بود و ...در ابتدا وقتی بریت ماری را شناختم، ترسیدم. بریت ماری بودن خیلی وحشتناک است. اما رفته رفته وقتی شجاعت بریت ماری را برای یک شروع دوباره دیدم، امیدوار شدم. بریت ماری می‌گفت کسی که بداند شروع دوباره چقدر سخت است نمی‌خواهد به زندگی قبلی‌اش برگردد. راست می‌گفت. شروع دوباره همیشه سخت است. بریت ماری برای اولین بار خودش تصمیم گرفت. بریت ماری رفته رفته چیزهایی را یاد گرفت. متوجه شد که می‌تواند با خودکار هم بنویسد. اما خب بریت ماری مملو از خاطره بود. خاطره‌هایی که همانند لک‌های روی قالیچه پاک نمی‌شدند. مانند جای حلقه در انگشتش. بریت ماری فکر می‌کرد که با عشق و ایمان می‌تواند هر کاری بکند اما فهمید که همیشه اینطور نیست. او وقتی که روزهای پشت سر گذاشته‌اش را بیشتر از روزهای پیش رویش می‌دید، فهمید. اما به زودی این را هم فهمید که بدون عشق هرگز نمی‌شود. او دریافت که عشق مانند توپ فوتبالی است که وقتی به سمتت قل بخورد نمی‌توانی بی‌تفاوت بمانی. &quot;توپی قل خواهد خورد و  پایی آن را شوت خواهد کرد.&quot; بریت ماری در این سفر اما هرگز تنها نبود. همه او را همراهیش کردند. هر کس به نوبه خودش. از کنت که او را وادار به سفر کرد و اسونی که دوباره او را عاشق کرد، تا سامی، عمر، وگا، وزغ و مهم‌تر از همه غریبه. بریت ماری حالا دیگر می‌دانست که اگر به موقع نپرد، چه اتفاقاتی ممکن است رخ دهد. اما در این سفر بریت ماری تنها کسی نبود که یاد گرفت. او خود معلمی بزرگ بود. شاید ناخواسته! او  شجاعت آمیخته با عشق و احساس را یاد داد. او فهمید که شاید خود فوتبال مهم نبود. آنچه که مهم بود، پیوند قلبی بود که انسان‌ها به واسطه آن با هم برقرار می‌کردند. چیزی که باعث می‌شد تا کنت و اسون فارغ از نفرت یکدیگر را در آغوش بکشند، چیزی که بانک را بالاخره از آن خانه بالکن‌دار لعنتی بیرون می‌کشد و بریت ماری را وادار به پریدن می‌کند فارغ از حرف‌هایی که ممکن است مردم بگویند. او فهمید که می‌توان طرفدار تاتنهام بود با آگاهی بر آنکه چیزی نصیبت نخواهد شد. او فهمید که حتی منچستر یونایتد هم ممکن است گاهی نبرد. حتی آن‌ها هم ممکن است راه بردن را گم کنند و از نو شروع بکنند و باز هم نتیجه نگیرند. او حالا انگیره و امیدی سرشار برای اهالی بورگ شده بود. اما بورگ کجا بود؟ شاید در همین نزدیکی. شاید در یک رویا و شاید در تاریکی‌های قلب تپنده ما...ما هرگز نخواهیم فهمید که بریت ماری چه کرد. آیا مسیر جدیدش را ادامه داد یا دوباره به مسیر قبلی و همیشگی‌اش بازگشت؟ اما احتمالا دیگر مهم نباشد که او چه کرد. بریت ماری حالا دیگر خیلی چیزها را یاد گرفته بود. حالا دیگر هر اتفاقی که بیفتد...هر کجا که باشد...همه ما می‌دانیم بریت ماری اینجا بود. درست در همین نزدیکی...این رمان بینظیر جای صحبت زیادی دارد. فقط سعی کردم به نکاتی که توجهم را جلب کرد اشاره ریزی بکنم. هرگز نویسنده خوبی نبودم و ادعایی هم ندارم. فقط فکر کردم شاید کاچی به از هیچی!اما دلم می‌خواهد این نوشته را تقدیم به تو کنم. تویی که به دنبالت می‌گردم...</description>
                <category>آلفِ قرمز</category>
                <author>آلفِ قرمز</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 16:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>