<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Iliya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ramzey</link>
        <description>دلتون شاد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:39:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/236964/avatar/8fsrlp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Iliya</title>
            <link>https://virgool.io/@Ramzey</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چوب های خشکِ وسط راه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramzey/%DA%86%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%D9%90-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-tbelhhng6kkh</link>
                <description>زندگی هممون پر از موانعه. از بعضی هاشون میشه راحت عبور کرد؛ از بعضی هاش سخت. اونی رو که نتونی رد کنی صرفا مانع بزرگی نیست، تو هنوز قدرت رد شدن ازش رو بدست نیاوردی...این روزا برای من سخت میگذره. خودمو از همه چیز و همه کس جدا کردم تا بتونم بیشتر برای هدفم که مهاجرت کردنه وقت بذارم. نمیدونم این کارم درسته یا غلط؛ بهرحال تا اینجاش رو اومدم. یذره دیگه مونده که اونم به همین شیوه پیش میبرمش. کارو با کلاس رفتن برای تقویت زبانم شروع کردم. شرکت تو آزمون های مختلف، دیدن کلیپ های متعدد آموزشی و چندجور کارای مختلف دیگه:« عصر طبق معمول برای پیاده روی رفتم بیرون. دیروز و پریروز طوفان سختی بود برای همین شاخه های درختا و حتی بعضی درختا کامل وسط پیاده رو افتاده بودند. شاخه های ریز و درشت، قر و قاطی. 30 متر اولِ پیاده رو صاف، اما بعد اون، یه تیکه هایی رو شاخه ها پر کرده بودن. ما بینش یه تیکه هایی هم بود که شاخه ای نباشه ولی نه اونقدری که به اون تیکه ها بشه گفت جاده صاف. شروع کردم به راه رفتن...»کلاس زبان اولاش راحت بود. چون اکثرش رو از قبل می دونستم. برام مرور شد. ولی از یه جا به بعد مطالب برام سنگین شدن. اونطوری هم نبود که جونم در بیاد تا یادشون بگیرم. یکم زمان برد ولی تهش اوکی شدم. آزمون ها هم راحت پاس می کردم. بجز دو ترم که اون موقع شرایطم بنا به دلایلی خوب نبود و نتونستم براشون بخونم. البته دو ترم هم به سختی تونستم پاس کنم. واقعا سخت بودن. ولی ازشون گذر کردم:« بعد از اون 30 متر، زیر پام همینطور چوب و شاخه های ریز بودن که خرد میشدن. چند تا شاخه های به نسبت بزرگتر هم زیر پام خرد شدن؛ البته اینا یه فشاری آوردن به پام ولی چیز خاصی نبود. ادامه دادم...»حین اینکه زبان می خوندم، سعی می کردم تو دانشگاه نمراتم رو بالا نگه دارم. کار سختی بود؛ نگه داشتن معدلم بالای 17-18. همیشه استرس اینو داشتم نکنه درسی رو با نمره مطلوب پاس نشم. وگرنه مجبور بودم درسای دیگه رو با نمره بالاتر پاس کنم تا کم بودن اون یکی جبران بشه. غیر از اینا، سعی می کردم مقاله هایی رو هم ارائه بدم تا توی رزومه ام کمکم کنه. این هم نسبتا کار دشواری بود. مطالعه و تحقیق های زیاد، ارتباط و کسب اطلاعات از آدم های مختلف و همچنین از استادای دانشگاه:«همینطور که از روی چوب های ریز گذر میکردم، چند جا پام به یه سری شاخه ها گیر کرد و زمینم زد؛ و یکسری چوب های ریز تو دستم فرو رفت. بلند شدم. خرده چوب هارو از دستم خارج کردم. خاک روی لباسام رو تکوندم، و ادامه دادم...»راه سختی رو در پیش گرفتم. چند جا ناامید میشدم. هی با خودم می گفتم ارزشش رو داره این همه سختی کشیدن؟ اخه اگه اونور هم برم که بازم باید تلاش کنم، حتی بیشتر و سخت تر. ولی به خودم گفتم نه. تا اینجا رو اومدی، اگه ادامه بدی یه نتیجه ای میگیری؛ مطمئن باش نتیجه اش خوبه. برو؛ میتونی:«یه تیکه از مسیر صاف بود. جلوتر رو که دیدم، با تعداد زیادی از شاخه های بزرگتر مواجه شدم. به خودم گفتم برگردم خونه، امروزو بیخیال پیاده روی شم طوری نمیشه، که یهو چشمم خورد به یه بنر که روش نوشته شده بود: به تویی که تا اینجای راه رو اومدی تبریک میگیم! به اخر این مسیر برس. خبرای خوبی تو راهه... ؛ و همین باعث شد که ادامه بدم...»چند روزی دنبال کار میگشتم. کار میتونست به رزومه ام کمک کنه. یه کاری متناسب با رشته دانشگاهیم. هر طرف می رفتم به در بسته میخوردم. کار نبود؛ اونطوری که من میخواستم نبود. دو هفته ای رو همچنان دنبال کار گشتم ولی هیچ خبری نبود. قیدش رو زدم:«در ادامه مسیر، پام همینطور گیر میکرد به شاخه ها و هی میخواستم بخورم زمین. تا اینکه پام رو یکی از شاخه ها پیچ خورد و بدجور زمین خوردم. دست و پاهام زخم شد. دستم رو گرفتم به یه شاخه ها که بلند شم، ولی با اولین فشاری که بهش آوردم، شکست. چند دقیقه نشستم...»پیدا نکردن کار، چند روزی خونه نشینم کرد. نه زبان رو دنبال کردم، نه دنباله مقاله رو گرفتم، نه درس خوندم. برای خودم آهنگ گوش میدادم و سریال میدیدم. ما بینش بازی میکردم. بالاخره ربات که نیستم، مغزم یه جاهایی کم میاره. پس به خودم راحت گرفتم تا چند روزی رو تفریح کنم: «همینطور که نشسته بودم، اطراف رو نگاه میکردم. غرق تماشای درختا و صدای گنجیشک ها، باعث شده بود درد از یادم بره. نسیم خنکی وزید و حس تازه ای رو به بدنم تزریق کرد. به خودم اومدم، دیدم تا چشم کار میکنه شاخه هست؛ یکی از یکی بزرگتر. عوض اینکه بگم این تیکه رو باید اینطوری برم اون تیکه رو اونطوری، یا اینکه بگم وای من نمیتونم و نمیشه و بهمان، بلند شدم، و رفتم؛ فقط رفتم...»بعد از سه چهار روز استراحت و تفریح، رفتم سراغ مقاله و تمرین زبان و کارای دیگه ای که لازم بود. حالم خوب بود. همه چی طبق روال پیش میرفت. چند ماهی رو به همین شکل گذروندم. مقاله ام به آخرش رسیده و سطح زبانم به حد بالایی رسیده و دیگه میتونم راحت صحبت کنم. رفتم آزمون دادم؛ آزمون سختی بود و نمیدونستم که چیکار کردم. ولی خب بنظر خودم خوب بود. بهرحال همه چیز داشت خوب پیش میرفت؛ تا اینکه:«نه به دردی که داشتم اهمیت میدادم و نه به سختی راهی که پیش رو داشتم. شاخه ها هرچقدر هم بزرگ، جاده هر چقدر هم که ناصاف، من داشتم جلو می رفتم. انقدر رفتم تا به بنر بعدی رسیدم: یذره دیگه مونده. دیگه آخراشی. داره تموم میشه!... ؛ و بعد از این بنر، دیگه شاخه های ریز و درشت نبودن که تو مسیر قرار داشتن، تنه های درختایی بودن که به کل، مسیر رو بسته بودن. دیگه اینهارو نمیشد زیر پا خردشون کرد و یا از روشون گذشت. باید یجور دیگه ازشون رد میشد...»مقاله رو که تقریبا آخراش بود و حاصل دو سال تلاش و تحقیق بود رو به چند تا از استادای دانشگاه نشون دادم. شروع کرد ایراداتش رو گفتن. تا جایی که یکی دو عنوان رو کلا باید حذف می کردم؛ چون ایراداتش زیاد بود و بهتر بود که کلا حذف بشن. مشکلی نداره. هنوز وقت دارم بازم روش کار میکنم. دو ماهی رو روش کار کردم و تایید استادا رو گرفتم. وقتی فرستادم برای استادای اون دانشگاه مد نظر، مقاله ام رد شد. به همین سادگی:«با شوق اینکه اگه این چند تنه رو رد کنم بالاخره به مقصد می رسم، اولی و دومی رو راحت رد کردم. سه تا بعدی رو با سختی. ولی تنه های بعدی بلند تر از حد انتظارم بودن. هیچکاری نمیتونستم بکنم. هرکاری کردم نتونستم ازشون عبور کنم. حالا دیگه نه حال اینو داشتم که برگردم و نه قدرت اینکه از این تنه ها عبور کنم. اطرافم رو حصار در بر می گرفت، بالای سرم رو شاخه های درختا. زندانی شده بودم. به تنه ی بلند تکیه دادم و نشستم و چشمام رو بستم...»تو شوک بودم. برام تلخ بود؛ خیلی تلخ! تا چند وقت با خودم لج کرده بودم. نه جایی میرفتم، کاری میکردم. کارم شده بود خوابیدن و نگاه کردن به سقف. تو همین روزا خبر اومد که نمره زبانم قابل قبول نبوده؛ عالی شد! بهتر از این نمیشد. درسته من تلاشم رو کرده بودم و نباید بابت درست نشدن کارام خودمو سرزنش می کردم؛ ولی واقعا اینطور نبود. هرروز و دائم خودمو سرزنش میکردم. همیشه و همیشه:«یذره که حالم سر جاش اومد، شروع کردم که برگردم به عقب. همینطور میرفتم و شاخه هارو با پام کنار میزدم. خرده چوب های شکسته شده که قبلا زیر پام خرد شده بودن رو میدیدم. رسیدم به بنر اول؛ پشت بنر نوشته شده بود: میخ و چکش و ...(جاخالی) به ترتیب چهل قدم و هشتاد قدم و صدو شصت قدم جلوتر...»دو سال گذشت. تو این دو سال عملا کار خاصی نکردم. واقعا هم توانشو نداشتم که کاری بکنم. صبح یه روز تصمیم گرفتم بعد مدتها از خونه بزنم بیرون یه حال و هوایی عوض کنم. رفتم سمت یه کافه نزدیکای پارک اصلی شهر. برای خودم نشسته بودم که یکی از همکلاسیای ترم های اول دانشگاه رو دیدم. نشستیم باهم یه گپی زدیم و میگفت که صاحب فلان شرکته. منم که داستانم رو بهش گفتم و شرایطم رو، ازم دعوت کرد که برم اونجا و کار کنم. با یه دستمزد خوب و شرایط خوب. گفت باتوجه به پشتکار و تلاشی که داشتی و فلان و فلان (و البته آشنایی مون از قبل!) هواتو دارم:« چهل قدم جلو رفتم. اطرافو بررسی کردم؛ میخ ها رو پیدا کردم. هشتاد قدم جلوتر رفتم؛ چکش رو پیدا کردم. صد و شصت قدم جلوتر رفتم و رسیدم به بنر دوم. هرچی اونجا رو گشتم چیزی پیدا نکردم. میخ و چکش رو داشتم ولی به یه ارّه هم نیاز بود تا بتونم چوب هارو ببرم و باهاش یه نردبوم درست کنم؛ اما خبری از ارّه و یا چیزی مشابه اون نبود. یذره گذشت. تو اوج عصبانیت و خشم بودم که یهو نگاهم افتاد به بنر. به یه نردبوم وصل شده بود! سریع بنر رو ازش جدا کردم و به سمت تنه های بلند دویدم...»سه ساله که تو شرکت مشغول به کارم. وضعم خوب شده. تا حالا سه سفر کاری به خارج از کشور داشتم و تونستم قرارداد های خوبی رو با شرکت های خارجی ببندم. طبق گفته دوستم، از وقتی پام به این شرکت باز شده، سود های کلونی رو براشون رقم زدم. وضعشون رو از این رو به اون رو کردم. وضع خودمم راستش خوب شده. قرار شده مدیریت شعبه دوم شرکت خارج از کشور، بیفته دست من! و چی بهتر از این:«نردبوم رو به تنه ها تکیه می دادم و ازشون یکی یکی بالا می رفتم. به بالای آخرین تنه رسیدم. جلو روم چیزی جز ادامه مسیر پیاده روی نبود. البته صاف بود. (تا جایی که چشمم می دید) به عقب نگاه کردم. تنه های درخت از بالا معلوم بودند اما خرده چوب ها نه. اصلا انگار اون تیکه هایی که شاخه ها و خرده چوب ها بودند، صاف بود. از آخرین تنه هم پایین رفتم و دوباره یک بنر دیدم: موفق شدی! ولی مسیر هنوز ادامه داره... ؛ پایین که اومدم مسیر رو پر از تنه درخت ها و شاخه چوب ها دیدم. اما با این تفاوت که الان من یه نردبوم، چکش، ارّه (که کنار همین بنر بود) و چندین بسته میخ دارم. هرچقدر هم تنه ها بلند، من نردبوم بلندتری رو میتونم بسازم و ازش بالا برم. هرچقدر شاخه ها زیاد و بُرَّنده، بدنم عادت کرده و دیگه بهم آسیب نمی رسونن. مسیر از اینجا به بعد برای من هموار و صافه...»</description>
                <category>Iliya</category>
                <author>Iliya</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 20:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیکلام</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-lw653g2zgrcx</link>
                <description>یه مسیری رو شروع کردیم. سرد بود هوا، ولی گفتیم بیخیال، میریم دیگه هر چی شد، شد! از اونطرف هم به اونا  گفته بودیم فوقش چهار ساعت تو راهیم. خودمون می دونستیم کمتر میشه، ولی اینو گفتیم تا بدقولی نشه. رفتیم سمت اتوبوسا. خلوت بود. البته طبیعی هم بود. ساعت یک نصف شب کمتر کسی پیدا میشه بخواد بزنه به دل یه جاده پیچ و تاب دار. اونم با اتوبوس! ولی ما حرفمون این بود که بریم تا برسیم فقط. مهم نبود با چی یا چجوری؛ فقط برسیم. بلیط خریدیم دادیم به راننده. گفت وسایلتون رو بذارید تو صندوق. گفتیم لازم نیست؛ دوتا کوله پشتیه با خودمون می بریم دیگه. شونه هاش رو انداخت بالا یعنی اینکه هرطور راحتین. وقتی رفتیم تو اتوبوس، ماتمون برد. اتوبوس پرِ پر بود و کلا جا فقط برای ما خالی بود! از بیرون اصلا بنظر نمیومد این همه جمعیت تو اتوبوس باشن. عجیب بود! بدیش این بود که جامون کنار هم نبود. دو سه تا ردیف باهم فاصله داشتیم. گفتیم مهم نیست زیاد. ما فقط قراره برسیم دیگه. چه کنار هم چه دور از هم. ولی خودمونیم، از ته دل دوست داشتم کنار هم باشیم؛ ولی خب شرایطش نبود دیگه. بغل دستیم آدم خشکی بنظر میومد. از قیافش میگم. هیچ حسی توش نبود. چه اهمیتی داره اصلا. هندزفریم که تو جیبم به طرز بازنشدنی ای گره خورده بود رو برداشتم، یکی دو دقیقه بهش ور رفتم تا گره اش رو باز کنم. زدم به موبایلم و آهنگو پخش کردم. دقیقا وقتی که آهنگ تموم شد، کنار دستیم زد رو دستم اشاره کرد بردارم هندزفریم رو. وقتی برداشتم گفت: چی گوش میدی؟ _ آهنگ   باکلام یا بیکلام؟ _مهمه؟جوری که بهش برخورده باشه روشو برگردوند. بهش گفتم بیکلامه. واکنشی نشون نداد. منم حرفی نزدم. رسیدیم به یه استراحتگاه. راننده گفت همگی پیاده بشن. کنار دستیم نرفت. فقط اون موند تو اتوبوس. راننده به من گفت اون یارو مشکلی داره؟ گفتم نمیدونم. پیاده که شدیم باهم یذره قدم زدیم و رفتیم داخل ساختمون تا یه قهوه بخریم و بخوریم. بهش گفتم کنار دستی من خیلی عجیبه. ازم پرسید آهنگی که گوش میدی باکلامه یا بیکلام؛ یه کلام بهش گفتم مگه مهمه، بهش برخورد. گفت خب بهش می گفتی، چیزی کم نمی شد ازت. گفتم آخه حوصله نداشتم خسته بودم. قهوه زیاد مزش خوب نبود. چنگی به دل نمی زد. ولی خب انتظار بیشتری هم از یه قهوه بین راهی نباید داشت. بهش گفتم:_کنار دستی تو چطوریه؟مظلومه. تو زندگیش خیلی اذیت شده و آزار دیده._پس باهم درد و دل کردین؛ خوبه.آره. داشتیم می رفتیم سمت اتوبوس که سوار شیم، راننده گفت یکی از مسافرا حالش بد شده باید ببریمش درمونگاهی جایی. اون مسافر، کنار دستیم بود. گفتیم آخه این وقت شب اونم وسط جاده درمونگاه پیدا نمیشه. یکی از کارکنای استراحتگاه گفت بیاریدش داخل، اینجا پزشک داریم! بردنش داخل. راننده خیلی استرس داشت. گفت صبر می کنیم ببینیم حالش بهتر میشه یا نه؛ اینجا نمیشه ولش کرد. یک ساعتی منتظر موندیم. تو این حین رفتیم باهم قدمی زدیم یه چیزی هم گرفتیم و خوردیم. بقیه مسافرا هم داشتن باهم پچ پچ می کردن. راننده هم آروم و قرار نداشت؛ یک لحظه هم یه جا بند نمی شد. گفت بهشون گفتیم چهار ساعت دیگه می رسیم، از اون موقع سه ساعت گذشته ها. گفتم الانا دیگه باید راه بیفتیم. بریم ببینیم یارو بهتر شده یا نه. یارو اوضاعش خوب نبود. پزشک استراحتگاه گفت باید زنگ بزنیم اورژانس. همه عصبانی و کلافه بودیم. راننده به پزشک گفت من مسافر دارم باید ببرمشون. این شماره منه. خبری شد لطفا خبر بدین. پزشک گفت باشه. رفتیم داخل اتوبوس. کنار دستیم این دفعه نبود، جاش خالی شده بود. پس بغل همدیگه نشستیم. از طرفی از اینکه کنار هم بودیم خوشحال بودم از طرفی هم چون اون دیگه نبود، ناراحت. مسافرا هم سکوت کرده بودن. سکوت بخاطر ناراحتی یا استرس. بعضیا هم خوابشون برده بود. داشتم آهنگ گوش می کردم. بهم گفت:باکلام یا بیکلام؟_بیکلام. می خوای تو هم گوش بدی؟آره. خوابمون برد. وقتی چشم باز کردیم، تقریبا رسیده بودیم. ساعتو نگاه کردم حدود شش صبح بود. هفت تا میسدکال افتاده بود ولی نفهمیده بودم. زنگ زدم:  کجایید شما؟  _تازه رسیدیم.گوشی رو چرا جواب نمی دید. دلم هزارجا رفت._ببخشید؛ خواب بودیم.انقدر دیر شد چرا؟_حالا قضیش مفصله. اومدم تعریف می کنم. بهش گفتم به تو هم زنگ زدن؟ آره بابا. دَه بار! رسیدیم بالاخره. همه موقع رفتن از راننده می پرسیدن ازش خبری نشد؟ می گفت نه. ما آخرین نفر بودیم که از اتوبوس می رفتیم بیرون. تلفن راننده همون موقع زنگ خورد. قیافش رفت تو همدیگه و ناراحت بنظر می رسید. گفتیم چی شد؟ کی بود؟ چیزی نمی گفت. داشتیم می رفتیم که راننده از دور صدام کرد. رفتم پیشش. گفتم چی شده؟ بی هیچ مقدمه ای گفت اون یارو که حالش بد شد، کنار دستیت، مُرد. نمی دونستم چه واکنشی باید نشون بدم. ولی از درون ناراحت شدم. ولی اونقدری هم نمی شناختمش که بخوام بخاطرش زانوی غم بغل کنم.بهم گفت راننده هه چی گفت بهت؟ گفتم هیچی، می خواست مطمئن شه چیزی جا نذاشتیم.یه تاکسی گرفتیم که بریم خونه. تو تاکسی هندزفری تو گوشم بود. صداش زیاد بلند نبود. می تونستم بشنوم بقیه چی دارن میگن. راننده بهش گفت:داره چی گوش میده؟_آهنگ.باکلام یا بیکلام؟_مهمه؟ من در اومدم گفتم بیکلام. راننده گفت: برادر من عاشق آهنگای بیکلامه. قرار بود امروز بیاد پیش ما. فکر کنم کاری براش پیش اومد که نیومده.» چند بار زنگ زد به برادرش ولی کسی جواب نمی داد. بهش گفتم یه آهنگ پخش کن. با یه خنده ریزی گفت: باکلام یا بیکلام؟_بیکلام...</description>
                <category>Iliya</category>
                <author>Iliya</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 23:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دوم و نصفی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramzey/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B5%D9%81%DB%8C-r5f2zm1wvlsq</link>
                <description>همۀ ما از یک جنسیم؛خاک. از یک نقشیم؛انسان. از یک مبدأ، مسیر و مقصد. نور در مسیرمان ما را راهنمایی می کند. تاریکی ها از سایه هایی هستند که همان نور ها درست کرده اند و همان ها، مارا گم می کنند. به نرسیدن به هدف عادت کرده ایم و برایمان عادی است. اگر برسیم شگفت زده می شویم، اما وقتی هنوز در مسیر هستیم و نرسیده ایم، معمولی هستیم. آن نرسیدن است که طبیعی است؛ رسیدن عجیب است! در مسیر تکامل گام برمی داریم. مسیری که انتها دارد اما زمانِ رسیدن ندارد. زمین می خوریم، ضربه، غصه و شکست. اما اینها ایستگاه نیستند؛ اینها خودِ مسیر هستند. در رابطه با این سفر طولانی که نویسندۀ سفر نامه اش من نیستم بلکه خودتان هستید، ناگفته ها زیاد است و گفته ها در برابر آن چون قطره ای در برابر دریا. پس بگویم برایتان از دنیای خود. دنیایی پر از زیبایی که غم ها حسادت می کنند در برابرشان. زندگی ای از عشق نسبت به تمامی آدم ها و موجودات. پر از احساسات و آرزو هایی که می دانم روزی تحقق پیدا می کنند. مسیری پر از هدف های بزرگ و کوچک، دست یافته و نیافته. در زندگی خود قطعا اشتباهات داشتم، اما جبران پذیر، درد ها داشتم اما قابل درمان، سختی ها اما آسان پذیر. دنیایی رنگی، با آسمان آبی، و البته سه بعدی. کسانی را دارم که حواسشان همیشه به من بوده و هست. سرپناهی داشتم و دارم که همیشه امن بوده و هست. قلبی دارم که عاشق بوده و هست. عشق را موهبتی می دانم که خود به خود در دل آدمی چون جوانه ای از خاکِ دل بیرون می زند و دلیلی برای کاشته شدن و رشدش نداشته و ندارد. در طولِ مسیرِ سفرِ خود با آدم هایی بسیار شریف و نجیب آشنا شده ام و قطعا اینها تنها آشنایی من با همچین انسان هایی نخواهد بود. شاید از خیلی ها گذر کردم و رد شدم اما هنوز دل و یاد من در کنار آنها باقیست. اینکه چه کسی بودم، از کجا آمدم و چه کاره بودم به کنار، اینکه چه کسی، کجا و چه کاره هستم مهم است. از این خوشحالم که از گذشتۀ خودم در حال استفاده می کنم تا در آینده موفق باشم. موفقیت را سر لوحۀ کار خود قرار می دهم و خودم را در میان انبوهی از موفقیت ها می بینم.من همانی هستم که از مُشتی خاک درست شده، همان که انسانیت را گرامی داشته، همانی که سعی کرده دوستانی داشته باشد تا هم بیاموزد و هم یاد بگیرد. رفاقت را لازمۀ زندگی هرکس می دانم. چون رفیق یعنی دَم و همرفیق یعنی همدَم. رفیق یعنی دِل و همرفیق ، همدِل. رفیق یعنی راه، همرفیق همراه؛ و «هم» هایی که پایان ندارند. اینهایی که عرض کردم، چِکیده ای از سفر من بود. من تا به الان یاد گرفتم که چطور زندگی کنم که مفید باشم و برایم منفعت داشته باشد. آن گونه زندگی می کنم که شادی ها و زیبایی ها، در برابر فریادِ غم ها و زشتی ها، آنگونه نعره می کشند که دیگر جایی برای سخن نمی ماند. آنگونه نگاه می کنم که کمتر کسی به آن شکل و از آن زاویه نگاه کرده. سعی می کنم سکوت کنم تا مبادا قانونِ طبیعت را زیر پا بگذارم. همیشه به نرسیدنِ همراه با موفقیت فکر کردم تا اگر نرسیدم، گِله نکنم، بلکه کورسوی امیدم را هنوز دارم. پس من، همانم که با تک تک لحظات زندگی اش کوشید به بقیه بفهماند من هنوز کامل نیستم؛ من، یک دوم و نصفی ام که به 1 فکر می کند!</description>
                <category>Iliya</category>
                <author>Iliya</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 18:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرفاً جهت یادآوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramzey/%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%AC%D9%87%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-xhalnmjwgreq</link>
                <description>در زمان زندگی می کنیم. نیستی و پوچی، هستی و بودن و سپس ابدیت. کل مراحل همین سه مرحله است. از جهان و مکانی می آییم. جثه ای کوچک. بزرگ و بزرگتر می شویم. چشم هارا می گشاییم و اینجاست که شروع می شود. در این حال فقط و فقط نیاز داریم. نیاز به محبت، به آغوش، به تغذیه، به استراحت. دنیارا در همین چند نیاز می بینیم. بزرگتر می شویم. تمام نیاز ها برایمان برآورده شده، انتظارمان بالا می رود. فراهم نشود، گریه کار را حل می کند. برای همین باز هم دنیا را شیرین و مثبت طلقی می کنیم. بزرگتر می شویم. انتظار و توقعمان تا حد زیادی بالا رفته. همه چیز را با هم می خواهیم. همان محبت بلکه گرم تر، همان آغوش بلکه محکم تر، همان تغذیه بلکه بیشتر، همان استراحت بلکه راحت تر. اما اینجاست که روی دیگر زندگی برایمان رو می شود. بله؛ اینها نیاز است. اما دیگر خودمان هستیم و خودمان. اجتماع می آید و اتفاقاتش. خشم، غم، اعتراض، کینه، حسادت، غیبت، شهوت، کدورت، خیانت، نفرت،... دیگر اینجا مظلوم نمایی فایده ندارد. ما همان شخص با جثه کوچک هستیم، باهمان نیاز ها، با همان آسمان آبی و با همان زمین خاکی. اما این اجتماع است که تغییر کرده. امروزه را عصر پیشرفت تکنولوژی می نامند. پیشرفت؟ کدام پیشرفت؟ اینکه همه ی ما از این دنیا بیزاریم، اسمش پیشرفت است؟ ما همان کودکی هستیم که از بین یک تراول و یک شکلات، شیرینیِ شکلات را انتخاب می کرد؟ همان که تمامی خوشی اش به اسباب بازی هایش و وجود خانواده ی گرم و صمیمی بود؟ همان که پیدا کردن دوستان برایش اتفاقی بسیار خوشایند بود؟ نه. ما نیستیم. ما خودمان را گم کرده ایم آن وقت در پی کشف اسرار هستیم. مشکل از همانجاست که افکار کثیف و منفی را در ذهن پروراندیم. ما گم شده ایم. در جنگلی از اتفاقات منفی.تصمیم و قضاوت با خودتان؛ دوست دارید خود را پیدا کنید؟...</description>
                <category>Iliya</category>
                <author>Iliya</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 18:22:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی از نظر اول شخص مفرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ramzey/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF-bp3x5z0qaeux</link>
                <description>   به نام جامعِ مجموعِ مفردسلام به همه ی هم سیاره ای های گرامی. من یک پسر نوجوان هستم که تا به همین امروز، تعاریف کوتاه اما نیمه کاملی از زندگی دارم. همه ی ما می دانیم که هیچ کلمه ای در دنیا تعریف خاص و منحصر به فردی برای خودش ندارد. همه ی این تعریف ها از نظر و دید هفت میلیارد نفر بوجود آمدند. من هم به عنوان عضوی از این هفت میلیارد، می خواهم که تعریف و تفسیر خودم را از زندگی برای شما دوم شخص های عزیز تعریف کنم.زندگی، کلمه ای ساخته شده از پنج حرف ساده اما همراه با جملات بسیار پیچیده. تشکیل شده از دو خط اما همراه با شخصیت های هفت خط. بوجود آمده از دو نقطه اما همراه با نقطه چین های به هم وصل نشده. آری! زندگی در همین حرف های ساده اش خلاصه، کوتاه و در نهایت تمامِ نا تمام می شود.  زندگی از عواطف بسیار عمیق برخودار است. از شادی ها و خوشحالی ها گرفته تا غم ها و ناراحتی و دلخوردگی ها. از ترس ها و شجاعت ها؛ زشتی و زیبایی و کم و زیاد و خوب و بد ها. از آنجا که امروزه ما حاضران در دنیایی زندگی می کنیم که گرفتاری ها تمامی ندارد، دلمان پر است و از این زندگی گِلِگی داریم. دلمان می خواهد مشکلات دُمشان را بر روی کولشان نهاده و دست از سرمان بردارند و بروند که بروند، که دیگر نه غمی باشد، نه گرفتاری، نه افکار بد و منفی. اما باید یک چیزی را همه ی ما خوبِ خوب بدانیم و با آن خوبِ خوب کنار بیاییم. ما باید این را درک کنیم که همین مشکلات هستند که زندگی را معنا بخشیدند. همین بدی ها و غم ها و ناراحتی ها و ترس ها و سختی ها و افکار منفی اند که زندگی را ساختند. چه زیباست علامت «یین و یانگ» که به ما می گوید در جهان، دو اصل متضاد اما در عین حال مکمل وجود دارند. در کنار هر خوبی، بدی؛ هر زیبایی، زشتی؛ هر شادی، غمی؛...در آخر می خواهم که گوشزد و به عنوان یکی از هفت میلیارد اعلام کنم که زندگی کلمه ای است که با خودش متضاد و هم معنی است؛ پس نگران یا خونسرد نباشید!در پناه حق تعالی.</description>
                <category>Iliya</category>
                <author>Iliya</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 18:35:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>