<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raha_1999</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rasooli</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:05:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Raha_1999</title>
            <link>https://virgool.io/@Rasooli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Rasooli/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-egelxgixgv50</link>
                <description>احساس میکنم باید کم کم به زندگی برگردماین شش ماه اخیر برام یکی از سخت ترین دوران زندگیم بود،نمیدونم شاید به این دلیل که تمام حس هارو توأمان تجربه کردم،شادی و غم،دوست داشتن و دوست داشته شدن،رها کردن و رهاشدن و...احساس میکردم باید ازهرچیز با هرکسی ک آزارم میدم دور باشم،پس دور خودم یه حصار کشیدم و با تنهایی و غم وغصه هایی ک فقط خودم  میدونم روزامو شب کردم و شبام صبح.بنظرم هرکسی حق داره برای ناراحتیش و یوگ هاش ارزش قائل باشه و بهشون بپردازه،چون این غم هامون هستن ک باعث میشن معنی شادی واقعی رو متوجه بشیمفکر کنم دیگه وقتشه کم کم این حصاری ک چند ماهی میشه دورم کشیدم رو ترک کنم،زندگی همینه،همیشه منصفانه نیست...</description>
                <category>Raha_1999</category>
                <author>Raha_1999</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 19:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها</title>
                <link>https://virgool.io/@Rasooli/%D8%B1%D9%87%D8%A7-oj4j7dtpkvay</link>
                <description>این روز ها در سردترین و خنثی ترین حالت ممکنم،دلم میخواد تنهایی سفر کنم به یه جای دور،خیلی دورمن فقط نیاز به کمی زمان و تنهایی دارم،تا با گذر زمان قدرت پذیرشم بالا بره، نمیدونم من ادم زود باوری هستم یا اون واقعا دوسم داشتحتی اگه دوستمم داشت، اشتباه بود،یه اشتباه خیلی بزرگنمیتونم پا بزارم رو وجدانم،چون به قول یکی از استادامون ک همیشه میگفت«نمیمیری تا سرت بیا»منم رها کردم،رها کردم  چیزهایی رو ک حالم رو خوب میکردن،رها کردم حس دوست داشته شدن رو،چون اشتباه بوداشتباهی ک ممکن بود نه تنها تاوانشو من بلکه ادم های دیگه ای هم بپردازنپس رها کردمهمه چیز رو سپردم به خدا،خودش از دلم خبر داره،میدونم ک مثل همیشه هوامو داره</description>
                <category>Raha_1999</category>
                <author>Raha_1999</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 21:31:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لا أنساه...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%84%D8%A7-%D8%A3%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%87-mulax9pw4w0h</link>
                <description>امروز 7اسفند ماه1402صبح ک از خواب بیدار شدم غافلگیر شدم،حیاط پوشیده از برف بود،ذوق کردم و دستامو از بالکن  دراز کردم،دونه های برف ریز ریز فرود میومدن تو دستم،حس قشنگی بود،پالتومو پو شیدم و بدون اینکه به کسی بگم، از خونه زدم بیروننیم ساعتی زیر برف قدم زدم،حس خنکی روی گونه مو دوس داشتم،تو همین حین یاد کسی افتادم که دیگه تو زندگیم نیست،خودم نخواستم باشه،خواستم با نبودم حداقل حرمت بینمون از بین نره،همون تصورات قشنگی که از هم داریم به یادگار بمونه،هرچند به قول خودش دوتا آهنگ از من به یادگار داره.بغض گلومو گرفت،چشمام پر اشک شد،اما جلوی خودمو گرفتم،به اندازه ی کافی  برای این موضوع اشک ریختم با اینکه هرگز فراموشش نمیکنم،چون این جور مواقع ک خیلی خوشحال یا ناراحت بودم فقط با اون درمیون میزاشتم،اونم همینطورشاید فقط  زمان بدی باهم آشنا شدیمالبته همیشه به حکمت خدا از ته قلبم ایمان  دارم</description>
                <category>Raha_1999</category>
                <author>Raha_1999</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 18:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>