<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روان نویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ravan_Nevis</link>
        <description>(INTP)جهان هر فرد، به اندازه وسعت فکر اوست.&quot; خونم جوهر خودکارمه&quot; 
دانشجو معلمِ فرهنگیان| امورتربیتی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:57:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/232991/avatar/x0icVn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روان نویس</title>
            <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه ای از آنچه گذشت در ترم یک</title>
                <link>https://virgool.io/Moemiii/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9-x9kxlufkh1ol</link>
                <description>خب :) سلام بشتان(به قول زبان کردها توی نون خ!)تا حالا چندین نفر از ویرگولیها بهم گفتن که خیلی دوست دارن بدونن درسهای رشته امورتربیتی چیاست، اتفاقا تو سر خودمم بود بیام هر ترمی که از این هشت ترم گذشت خلاصه ای اینجا مکتوب کنم به یادگار. درسته که سه ترم گذشت و هنوز باورم نمیشه چیزی به شروع سال سومم باقی نمونده! ولی بیاید ترم یک رو با هم مرور کنیم.به ترتیب لیست.۱. تربیت بدنی! یادش بخیر مهیج ترین کلاس عملی با انواع اقسام شوخی های بامزه🤭برای این واحد عملی باید میرفتیم سالن ورزش دانشگاهمون. یه سالن بزرگ اندازه باشگاه هایی که توش فوتسال بازی میکنن. توی دانشگاه ما چادر داشتن اجباریه، و فقط بچهای خوابگاهی همدیگه رو بدون حجاب دیده بودن، اولین جلسه بعد از اینکه استاد گفت لباس راحتی مثل تی شرت و شلوار باید بپوشید بیاید سر کلاس، وقتی قیافه ی همدیگرو بدون پوشش دیدیم کلییی واسمون تازگی داشت و چقدر خندیدم.تازه فهمیدیم هرکی با تیپ راحتی چه شکلی میزنه، کی موهاش بلنده_ کی کوتاه، کی چطوره خلاصه. مثل اتاق پررو بود سالن.همون اولم استادمون اتمام حجت کرد که اگه بیینم راجع چاقی یا لاغری کسی چیزی میگید، یا همدیگرو سر هرچی مسخره میکنید نمره کم میکنم. و اینکه حق نداشتیم لباس خیلی لختی، کراپ تاپ، رکابی، یا شلوارک اینا بپوشیم چون به هرحال فضا کلاس درس دانشگاه بود نه باشگاه. ایشون متخصص حرکات اصلاحی بود، به هرکس میگفت قوز داره یا نه، پاهاش پرانتزیه یا تو رفته، کف پای کی صافه و غیره...سرکلاسش بعد گرم کردن وسطی بازی می‌کردیم، یا هفت سنگ با توپ. یه کار تحقیقی هم درباره بازی های محلی داشتیم. خیلی راجع اهمیت مراقبت خانما از سلامت جسمشون برامون میگفت. یه چند جلسه از بارداری هم صحبت کردن😅 به‌گمونم چند فصل از کتاب مدیریت خانواده رو سر کلاس وی گذروندیم.یه بار که دیر سر کلاس اومدن تو سالن، بچها فکر کردن قرار نیست بیاد، اهنگ گذاشتن و چقدررر رقصیدن، سالن رسما رفته بود رو هوا شبیه پارتی شده بود چشمتون روز بد نبینه اومد انقدر داد و بیداد کرد که...به همه حتی کسایی که نرقصیده بودن هم‌منفی داد، گفت من موافق شادی شما هستم ولی حراست گیر میده و فلان. رو ادب خیلی حساس بود. آخرش من ازش ۲۰ گرفتم.۲.روانشناسی تربیتیوای. خدا کتاب سخت رو با استاد سخت نشون نده.بچهایی که روانشناسی خوندن میدونن و میشناسن دکتر علی اکبر سیف رو. کتاب ایشون مصداق بارز لقمه را دور سر چرخاندنه.حالا با کتاب و قلم ایشون یجور میشد کنار اومد، ولی استاد این درس علی رقم اینکه واقعا سواد بالایی داشتن، در انتقال مفاهیم خیلی ضعیف عمل میکردن، و مثل متکلم وحده، یه ریز عین ربات از قبل برنامه ریزی شده، فقط توضیح پشت توضیح. این استاد خودشون روانشناس هم بودن تو کلینیک. بعد سر امتحانش بچها اصرار میکردن برای کاهش منبع، ایشونم عصبانی شده بود میخواست به زبان اصلی با رفرنس برای درسش مقاله بنویسم برای تنبیه که تازه فقط نمره کلاسی بده! که با التماس و عذرخواهی بچها، کوتاه اومد خداروشکر!۳.اصول و روش های راهنمایی و مشاوره بهتون گفتم ما درس هامون خیلی شباهتها و اشتراکات با رشته مشاوره داره، خصوصا مشاوره های داخل همین دانشگاه فرهنگیان. حتی ما میتونیم بعد فارغ‌التحصیلی تو مراکز کار کنیم و حتی مجوز ساختکلینیک یا تأسیس مدرسه و موسسه آموزشی بگیریم. بنابرین وقتی مدرسه رفتیم می‌تونیم به عنوان مشاور هم کار کنیم. گرچه لزوما پاس کردن این دروس، به این منظور نیست. بلکه هدف اینه در محیط مدرسه معاون هم بتونه گوش شنوای درددل و حرفهای بچها باشه، په بسا دانش آموزی با مربی پرورشیش بیشتر از مشاور مدرسشون احساس راحتی و درک شدن کنه، که من میخوام اینطور باشم ان شاالله. سر این کلاس ارائه گروهی داشتیم، و همینطور رول پلی، به این صورت یه نفر نقش مشاور مدرسه میشد، یه نفر دانش آموز، بعد استاد فضاسازی میکرد که مشکل دانش آموز الان فلان چالش و معضله، با گفت و گو حلش کنید. حینش خودشون هم اصلاحيه میدادن، چیزایی اضافه میکردن و نکات حرفه ای کار یک مشاور رو یادمون میدادن. سرکلاس این استاد چیزای خوبی یاد گرفتیم بحمدالله.۴.اصول برنامه ریزی درسی‌از اسمش مشخصه هدف درس چیه. ما معاونین مدرسه باید چارت امتحانات و درسی دانش آموزان رو بچینیم، و کسی که بلد نباشه چجور حرفه ای درس بخونه، درست درس نخواهد خوند، به نظرم چگونه درس خوندن خودش یک هنره. پس اگه کسی زیاد درس میخونه به تمسخر نگیرید! هرکس هدفی داره و همه چیز مستقیم درجا نباید بهت پول بده، بعضی راه ها تو رو طی مسیر بهش میرسونه. این کتاب قاعده مند فکر کردن و انواع اقسام نظریه های درسی رو شامل میشد. امتحانی که براش دادیم با مدل امتحانات نهایی مو نمیزد. تکلیف و کار گروهی هم زیاد داشتیم. حالا هم بعد اون ترم، استادش رفت رئیس دانشگاه یکی از پردیس های خواهران استان تهران شد.۵.سبک زندگی ایرانی_اسلامی واسه این درس، کتابی که استادمون خودش تالیف کرده بود رو باید ازش خودشون میخریدیم میخوندیم! کتابش چندان نکات جدیدی که منو جذب کنه نداشت، ولی کلاسش جذاب بود چون کلی مباحثه داشتیم. این استاد منو همیشه به خاطر بیان نظراتم تشویق میکرد و یکبار یادم نیست سر بیان چه حرفی دقیقا برام دست زدن و کلی ذوق کردم. این استاد حین حضور غیاب، کسایی رو که به خاطر مباحثه قیافتا می‌شناخت، موقع خوندن اسم میگفت، فلانی هم که هست(بدون اینکه طرف دیگه حاضر بخواد بگه) و خب اینجوری مشخص میشد هر جلسه کی تونسته بوده جلسه قبل نظر استاد رو جلب کنه که اسمش خاطر استاد بمونه!! ترم یک کلاس ایشون دوشنبه ساعت ۶ غروب تموم میشد که ما خوابگاهی ها باید برمی‌گشتیم میرفتیم خونه. ولی تایم قطار ۵:۳۰ بود، ما چندنفر خوابگاهی زودتر اجازه میگرفتیم که به قطار برسیم. ایشون بهمون میگفتن باند قطار پاشن برن، و خیلی از ترددی ها یهو قایمکی میپیچوندن کلاسو همراه ما :))) و کلاس یهو خالی میشد‌. اون تایم اون ترم فقط ما کلاس داشتیم تو کل دانشگاه چون استاد تایم خالی دیگری نداشت. و خودمون لامپ اخر سالن رو خاموش می‌کردیم!۶.مدیریت روابط انسانی در مدرسهاین کتاب خیلی قشنگ از مهارت های کادر آموزش در روابط انسانی گفته، حیف استادش اونقدر که باید و شاید شفاف سازی نمیکرد و خیلی سریع و خلاصه وار از رو مطالب میگذشت. بچها هم خدا خواسته به جای مطالبه، با استاد همراهی میکردن، اما خب من بعد ترم یک فهمیدم به امید استاد و کاربردی بودن دروس بمونی قرار نیست چیزی بارت بشه، اگه واقعا میخوای چیزی یاد بگیری بسم الله، چیزی که زیاده کتاب و دوره و آموزش و منبع، خودت پیگیر باش و نشون بده دانش رو میجویی نه که صرفا بیاموزی. یه مسئله مهم اینه که بتونی در عین صمیمت با بچها چارچوب و حریم ها رو حفظ کنی، که اون حرمت بینتون نریزه. اینکه بتونی همزمان با بگو بخند باهاشون، اقتدارت رو حفظ کنی، و توی ذهنشون طوری باشی که حتی اگر خواستن بین دوستاشون چیزی ازت بگن، خودشونم از روشون نیاد! محبت کلید اصلیشه، بچها سریع میتونن تشخیص بدن کی در حال تظاهره و کی واقعا بهشون اهمیت میده. خلاصه اگر سروکارتون با آموزشه، برید دنبال اصول کلاس داری، اخلاق حرفه ای کاری، فنون تعامل و جذب قشر کودک و نوجوان و...۷.روانشناسی عمومیاولییین درسی که سرکلاس اولین روز دانشگاه نشستم :)) تا اخر عمرم اسمش بیاد یه لبخند ملیح رو لبم میشینه. کتاب دکتر گنجی رو براش خوندیم همونکه عکس تخم مرغ روشه، یادش بخیر تو کتابخونه رفتم دنبالش بگردم، پیداش نکردم به کتابدار عین همینو گفتم و خنده اش گرفت😁گفت یکی دارم نیمرو شده میخوای؟ سر این کلاسم خیلی آموختم. من چون عاشق روانشناسی ام از واحدهای روانشناسی مون یجور دیگه خوشم میاد واسه همین میگم خدایا شکرت روانشناسی رو سرشار سرازیر کردی تو رشته ام :)) با یک تیر دو نشان. استادش الان باردار هست و دیگه نمیاد دانشگاه، خوبه زمان ما باردار نشد که کلاسو ترک کنه! ۸.اصول کتابداری و اصول مطالعهمیدونید چرا این درسو داریم؟ :)))چون کتابخونه مدرسه هم دست ما معاون هاست :))دیدید وقتی میگم همه کاره ی مدرسه ماییم و عملا آچار فرانسه ایم راستشو گفتم :)تو این کتاب نحوه طبقه بندی و دسته بندی سنی، چینش کتابها، رده بندی ها مثل دیویی و امثالهم آموختیم. یه روز هم به طور حضوری با استاد رفتیم کتابخونه سطح شهر. و وای شاید باورتون نشه استاد من و سه تا دیگه از دوستامو که اسنپ گیرمون نیومد با ماشین خودش برد ^^ نمیدونید چه ذوقی داره سوار ماشین استاد شدن! اونجا تو کتابخونه کتابدارها به صورت عملی از سیستم، نحوه کارشون، قفسه ها، رنگ و معنی هر برچسب کتاب، فهرست بندی و غیره گفتن.برگشتنی هم استاد چند سرویس بچها رو رسوند دانشگاه. عشقه این استاد...۹. پرورش خلاقیتیه توصیه کنم همین اول کاری، همیشه از اون استادی که دائما میگه نترسید، نگران نباشید، اتفاقا بیشتر بترسید و نگران باشید! اینا اخر ترم بدجور جبران میکنن.  دو دسته استاد کلا وجود داره.الف)استادی که در طول ترم مهربونه و اخر ترم در کاسه تان میگذاردب)استادی که طول ترم سختگیره و در پایان با یک امتحانی که مشخصه قصد آزار شما رو نداره و هدفش یادگیری بوده و خوراک استاد روح و روان دانشجو نیست، میگیرهیه دسته نامعلوم سومی هم هست هم طی ترم و هم آخرش ترور میکنه. دسته ی چهارم مهربان آسانگیر میگن اصلا آفریده نشده! بین خودمون باشه!این استاد تلاش بسیار مضاعفی داشت تا شبیه استاد در فیلم &quot;انجمن شاعران مرده&quot;، اولین تلاشش هم برای اینکار، تغییر چینش صندلی ها بود که میگفت، هرجلسه پیش از آمدن من آنها را گرد بچینید، طوری که همه بتوانند رو در رو یکدگیر را ببینند. هر جلسه که می آمد، بدون استثنا یک فیلم معرفی میکرد، و یک کتاب و نویسنده. و یک نقل قول از فردی روی تخته مینوشت و گفته بود اگر هرکس نقل قولی بگوید یا خلاصه کتابی ارائه بدهد، نمره مثبت خواهد گرفت که خداروشکر دست پر برگشتم!یه فرق دیگه ای که این استاد داشت این بود که اولین جلسه کلاس، تاریخ تولد کل لیست بچهارو پرسید. و اگر روز تولدشون در هفته ای بود که کلاس داشتیم، برای فرد دست میزدیم که تونست زنده بمونه یکسال دیگه، و فرد باید شیرینی ای چیزی پخش میکرد تو کلاس. من یادمه لواشک پذیرایی بردم و چقدر بچها بیشتر از شکلات براش خوشحال شدن :))یه کار دیگه ی این استاد، تبریک گفتن روز دختر و روز دانشجو به پی وی هر دانشجویی هست که باهاشون در تعامله. روز دختر هم باهاشون کلاس داشتیم و این یادبود قشنگ رو هدیه دادن.ایشون تنها استادِ مجردِ سن بالایی بودن که داشتیم و اصطلاحا دخترِ کشِ دانشگاه(!!!!!) آنقدر هم پلیور های تنگ می‌پوشیدن که کاملا مشخص باشه بدنسازی میرن و عضله ها بیرون بزنه :))خلاصه یکی از خاص ترین کلاسامون بود، کلی بحث راجع اینکه چجور کار متفاوت ارائه بدیم، چجور بچها رو جذب کنیم، پجور به کار خلاقانه و پرورش خلاقیت بچها کمک کنیم و امثالهم پرداختیم.۱۰.سخنوری و فن بیان!خوراک خودم بود این درس. همون جلسه ی اول استاد گفت خانوم لطف الله زاده شما تجربه ی کار سخنرانی و مجری گری داشتید؟ منو میگین؟! داشتم از ذوق پر پر میشدم :)))) بهشون گفتم که دوران دانش آموز زیاد مجری مراسمات مدرسه میشدم و بلندگو زیاد دستم میفتاد(که الانم به همون شغل و پیشه مشرف شدم!!)و به صورت دلی یک‌سری پادکست اینا میخونم و ضبط میکنم و ...ولی متاسفانه تجربه ی کار حرفه ای تا حالا نداشتم و از آرزوهامه این محقق بشه.(اگر جایی رو سراغ دارید ممنون میشم بگید)و بهترین کتابی که میتونم بهتون معرفی کنم؛ اصول سخنرانی به روش TED هست. من عااااشق سخنرانی هاشون هستم و حتما پیشنهاد میکنم نگاهشون کنید. اندازه چندین کتاب بعضیاشون درس دارن. و به فن بیان تون هم کلی کمک میکنه. اخیرا هم یه دوره توی ایتا دیدم. فن بیان برای همه لازمه، برای معلم ها واجبه، و برای ما مربی/معاون پرروشی ها از نان شب واجب تر!تصور کنید یه معاون فقط اون بالا داد و بیداد کنه و بچها به حرفاش اعتنایی نکنن! خب این قدرت جذب و نفوذ رو خیلی پایین میاره. یا هروقت بالای سکو رفت، بچها بگن هوف! باز این اومد! بازم حرفای تکراری! خسته کننده! سخن باید سنجیده، از قبل فکر شده، مختصر و در قالبی زیبا ارائه بشه تا بقیه از شنواش بشن. به نظرم به اندازه کافی از اهمیت سرمایه گذاری و وقت گذاشتن روی فن بیان گفتم.سر کلاس کلاس تمرینات صدا سازی انجام می‌دادیم، و صداهای عجیب غریب درمیاوردیم! آآآااااب ب ب ب، چ چ چ، خ خ خ، او او او، ای ای ای، حا حا حا و........... واقعا خندمون میگرفت سر بعضیاش و شبیه گروه کر یا اپرا میشد!باید برای کل کلاس هم ارائه میدادیم، شاید باورتون نشه، ترم اول بعضیا اصلا صد بار رنگ عوض میکردن، صداشون میلرزید، دستاشون یخ میکرد از استرس، و الان که ترم سوم هستیم میبینیم چقدر ترسشون ریخته، چقدر اعتماد به نفسشون بالا رفته، و چقدر راحت میتونن توی جمع صحبت کنن، فرقی نداره جمع دوستانه ۴ نفر باشه یا ۴۰۰ نفره یا جلوی دوربین. باید کم کم شروع کنید، و جلوی آینه صحبت کردن هم خیلی کمک کننده اس، گاهی هم از صحبت کردنتون فیلم بگیرید بعد اشکالاتتون رو خودتون متوجه میشید رفعش کنید.ترم یک برای ما با یک ماه تاخیر شروع شد، چقدر برای همه چیز ذوق داشتم، سال بالایی ها از این همه اشتیاق من تعجب میکردن، حق داشتن، الانم دوست دارم دانشگاه رو ولی به اندازه ی ترمکی ها(ترم یک!) دانشگاه ندیده نیستم و یجورایی برام عادی شده. راستش خیلی فکر میکردم دانشگاه خبریه. و تصورم یه فضای کاملا علمی، تخصصی، حرفه ای، پر از درسخون، همه پیگیر، همه در حال مطالعه آخرین دستاوردهای علمی ایران و جهان، همه در حال نوشتن مقاله و چاپ کتاب و اینطور صحبت ها بود، شاید توقع من زیاد بالا بوده، ولی حقیقتا اینا زیاد مشاهده نمیشه.یه روزایی انقدر خسته ای که خدا خدا میکنی زودتر کلاس تموم شه بری. یه روزایی انقدر کلاس به بحث و حاشیه کشیده میشه که به هرچی پرداخته میشه جز درس. یه روزایی حوصله نداری ولی مجبوری از ۷ صبح تا ۶ غروب سرکلاس بشینی. یه روزایی به عقل بعضی همکلاسیات شک میکنی. گاهی هم حس میکنی نشستی توی مهدکودک و از اینکه بعضیا چجوری دانشگاه قبول شدن افسوس میخوری، اونم دانشگاه فرهنگیان که تربیت بچهای مردم قراره دست اینها باشه. بعضی اساتید انگاری از سر نداشتن شغل دیگه و مجبوری اومدن تدریس، اصلا معلومه استادی که عاشق کارشه با استادی که فقط به شکل شغل بهش نگاه میکنه نه فراتر. دانشگاه دانش شاید یاد بده، ولی مهارت نه. دانشگاه تفکر میده، ولی چگونه فکر کردن نه. دانشگاه از مسئله حرف میزنه، ولی روش حل مسئله نه. دانشگاه اون چیزی نیست که توی فیلمها نشون میدن.اینارو گفتم که پیش از ورود به دانشگاه با نگاه واقع بینانه ای واردش بشید. و مثل من تو ذوقتون نخورده، و انتظاراتتون رو تنظیم کنید.با این حال اگر ازم بپرسن رفتن به دانشگاه رو پیشنهاد میکنی؟ به طور قطع و یقینی خواهم گفت بله.چون در کنار تمام نواقص و کمبود هایی که وجود داره، شما فضایی رو تجربه میکنید که هیچکجا مثلش نیست. رشدی رو بدست میارید که غیر از دانشگاه مشابهش سخت پیدا میشه. دو تا آدم تحصیلکرده میبینید، شبکه تعاملات میسازید، خصوصا من که همکلاسی و هم دانشگاهی هام، همکارمم هستند.جایگاه اجتماعی تون بالا میره، ترفیع پیدا میکنید، احتمالا تاثیر افزایش حقوق توی شغلتون داره(اگر دولتی باشید)، با همسالان خودتون مراوده دارید.کلی دوره و اردوهای خفن میرید.مطلب های جدید و آموزنده یاد میگیرید، از تجربه های خیلی مختلفی بهرمند میشید، بشدت مستقل می‌شید.به زودی پستی از آنچه در ترم دوم گذشت خواهم نوشت.عکس های خاطرات دانشگاه رو در پست دیگری به طور مجزا منتشر میکنم :) </description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معیارهای من برای ازدواج!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-kkoyh3msogtb</link>
                <description>توجه: نکات مهم پیش از مطالعه ی پست که نويسنده از شما خواهشمند است که رعایت فرمایید.نویسنده ی پست خودش در جریانه که هیچ گلی بی خار نیست و هیچکس کامل نیست، و هیچ تفاهم و تشابه صد در صدی هم وجود نداره. صرفا اینکه انسان بدونه چی میخواد و چی نمیخواد خیلی مهمه و نشأت گرفته از خودآگاهی و خودشناسی هست. بنده خودم مطلع هستم که همه ملاک و معیارها در یک نفر پیدا نمیشه. و اینکه تنها بخشی از اونها ملاک قطعی و اصطلاحا خط قرمز من محسوب میشه که برای پذیرش یا عدم پذیرفتن فردی، لحاظ میشه. الباقی اساسا صفات و خصلت های &quot;ترجیحی&quot; و ملاک های مستحب هستش! که یعنی اگر نبود مشکل ساز نیست و اگر که بود فبها! چه بهتر؛ خدا راضی و ما راضی تر!فارغ از اینها، بخش اعظمی هم مربوط به سلیقه و ذهنیت خود فرد هستش، نمیشه گفت چون ما از فلان معیار خوشمون نمیاد پس این ملاک اشتباهیه، بنابراین، این سلیقه و نظر شخصی فرد هست که حائز اهمیته‌‌.و نکته ی آخر؛ گاهی فقط کافیه کسی به دلت بشینه؛ اونوقت میبینی چقدر با همه تفاوت های احتمالی که در ذهن و معیارهات بوده، دوستش داری و می‌پسندیش!بریم از ملاک های ظاهری شروع کنیم نه به منزله ی مهمتر بودنش بلکه چون کمتره:♥️ویژگی های ظاهری مد نظرمترجیحا قد بلند.حداقل از من! (خودم ۱۶۸ ام!)چاق نباشه اسکینی و خیلی لاغر نباشه(بازم مثل خودم :) ورزشکار باشه؛ اهل ورزش حالا هرچی عضله داشته باشه ولی سیکس پک نه. پوستش زیاد تیره نباشه چشم ابرو مشکی/قهوه ای تیره باشه. رنگی بور نه دندون های صاف و مرتب تمیز و سفیدی داشته باشه پرمو باشه. کچل نباشه. مو به هیچ وجهبلند نکنه حتما ته ریش داشته باشه و کوسه نباشه خط رویش مو و ریشش همیشه تمیز و مرتب باشه آن کارد باشه موهای روی دست و پاش کاری نداشته باشه زبان بدن و حرکات مردونه داشته باشه عینکی بودن یا نبودن فرقی نداره ترجیحا نه(صرفا برای اینکه بچه عینکی نشه)چون من خودم نیستم. وگرنه عینکی ها از نظرم خیلی جذابن. استخون بندی درشت اهمیت به تمیزی و آراستگی زیاااااد همیشه بوی خوب بده زیاد حموم بره.......♥️ویژگی های اخلاقی و رفتاریصادق باشه صداقت حرف اول و آخر رو بزنه مرد واقعی باشه. انرژی مردانه داشته باشه. نجیب باشه. سرسنگین با وقار و متانت باشه.  پاک باشه، با ادب باشه، با احترام با شخصیت، متعهد وقت شناس، خوش قول، شکاک نباشه، بلد باشه چطور با یک خانم برخورد کنه. انسان باشه،حامی باشه،تکیه گاه باشه، گوش شنوا داشته باشه، خوش مشرب باشه،خوب صحبت کنه، فن بیان داشته باشه، قضاوتگر نباشه، کنترلگر نباشه، دیکتاتور و خود رای نباشه، اهل مشورت باشه، اجازه دخالت به کسی نده مومن باشه، مقید باشه، با دین و ایمان مذهبی و اهل نماز و روزه و هیئت و متوسل به اهل بیت. مسئولیت پذیر با عرضه کاری با جربزه. با جنبه و ظرفیت، شجاع، اهل ریسک، متعصب و خشک مذهب نباشه. خانواده دوست باشه، همسر اولویت اول باشه، بچه ها رو دوست داشته باشه. اعتماد کنه، قدرت و اقتدار داشته باشه.اهل توجه باشه، اهمیت بده، اولویت شناس باشه، زیادی رفیق باز نباشه، صبور باشه، عجول نباشه، خشن و پرخاشگر نباشه، رمانتیک باشه، عاشق باشه، محبت کلامی_ فیزیکی_ عملی_ لمسی و همه جوره بیان کنه. بغل خیلی دوست داشته باشه. ولخرج نباشه، زیادی خسیس هم نباشه. ترجیحا خوش خط، باشه اهل سفر باشه، پایه باشه، پرانرژی؛ پر از احساس باشه، مشکلات رو بزرگ نکنه، حتما شوخ طبع باشه، با والدینم مثل مادر و پدر خودش رفتار کنه. به شکل مطلق مطیع حرف کسی نباشه(استقلال فکری داشته باشه) حرف دیگران براش مهم نباشه.(دخالت ها) اهل غیبت نباشه، دهن بین نباشه، زودرنج و حساس نباشه، به من آزادی عمل بده.(محدودم نکنه و اجازه بده به فعالیت های سالمم جهت پیشرفتم در چارچوب ادامه بدم. ازدواج رو مثل قفس نکنه بلکه مثل بال پرواز باشه و در رسیدن به اهدافم بهم کمک کنه و حمایتم کنه)  مدیر و مدبر باشه، مدیریت زمان_ مالی_رابطه و غیره بلد باشه. شمه اقتصادی داشته باشه، اهل پس انداز باشه. رهبر و جهت دهنده باشه. با حوصله باشه، حرفام رو گوش کنه، شنونه خوبی باشه، لجباز نباشه، مثل بچه ها رفتار نکنه نباشه، فحاشی نکنه. اهل عکس و فیلم و خاطره سازی باشه. رانندگی و موتور سواری بلد باشه و دست فرمونش خوب باشه. بخشنده و اهل چشم پوشی باشه.کینه ای نباشه. وقت ناراحتی دلجویی کنه. مرکز خریدهای خوب_ رستوران_ مکان تفریحی خوب_ اینا رو بلد باشه. برام گل زیاد بخره. اهل علم و دانش باشه. با درک و شعور باشه. حتمااا کتابخون باشه. پادکست گوش بده، همیشه دنبال توسعه فردی، رشد و پیشرفت باشه.شب زنده دار باشه(صرفا از اینا که ساعت ۹ میخوابن نباشه!) شغل با درآمد خوبی داشته باشه،(لزوما دولتی نه) آبرومند باشه، اهل شعر باشه. ادبیات دوست داشته باشه، پرذوق باشه، اهل سورپرایز کردن باشه،سازش_سازگاری_ پذیرش_ انعطاف داشته باشه. صلح طلب باشه(از بحث و جدل و مشاجره بدور باشه) مهمونی و سرگرمی های بیهوده اهلش نباشه شکمو باشه غذا و خوردنی دوست داشته باشه(چون قراره یه عالمه خوشمزجات براش درست کنم بخوره  ؛)بد غذا نباشه!توجه به جزئیات کنه، زبان نرم داشته باشه، راز نگه دار باشه، به سلایق و علایقم احترام بذاره زیادی سخت گیر و اهل تکلف نباشه تندخو نباشه،  دوراندیش باشه. بینش ژرف و وسیع داشته باشه. عاقبت اندیش، خوش قلب و مهربون باشه. نیت های خیر، اهل کمک و دستگیری باشه.بشه باهاش بحث ادبی_علمی_فلسفی کرد.از سوسک و حشرات نترسه(بتونه نجاتم بده!) هنر دوست باشه(چون زندگی من با هنر گره خورده طبیعتا باید فردی باشه که با فضا انس بگیره) فیلم دیدن دوست داشته باشه از طبیعت و از تنهایی بتونه لذت ببره.ترجیحا آی ان تی پی(intp) باشه NTاش مهمتره.  تو کارای خونه کمک کنه.( مخصوصا که من شاغلم)سبک و اصول تربیتی داشته باشه. اهل مسجد، قرآن و هیئت و مداحی باشه.(ماه محرم ها هر شب بریم) صدای خوبی داشته باشه گاهی برام بخونه ؛) هم کفو باشیم. کشور، نظام، رهبر و ولایت رو قبول داشته باشه.  با اصالت و ریشه باشه. خانواده خوبی داشته باشه. (مخصوصا مادرش)ترجیحا تک فرزند نباشه(بچه عمه و عمو داشته باشه، چون دایی هم نداره :)!) شریف و آبرودار باشه. با اعتماد به نفس باشه عزت نفس نیز.با کار و تحصیل خانوم مشکلی نداشته باشه‌اختلال یا مشکلات روانی نداشته باشه. حسود نباشه، راحت طلب نباشه، متکی به پدر نباشه(واسه اول کار و راه افتادن عیب نداره ولی همیشگی نه!) مستقل بودن واقعا مهمه  با برنامه باشه،  به نظافت و بهداشت خیلی اهمیت بده. دنیای خانما و نیاز و ذهنشون رو بشناسه. بالغ باشه از جهات مختلف. قدرت تصیم گیری و حل مسئله بالایی داشته باشه. عاقل و پخته باشه. سرش تو کار خودش باشه. زبان انگلیسی بلد باشه.( بتونم باهاش رمزی حرف بزنم@_@ مسلط به کامپیوتر گوشی و تکنولوژی باشه نظر منو بپرسه. ناز کشی بلد باشه. اشتباهاتش رو بپذیره و قدرت عذرخواهی داشته باشه. خونگرم باشه، حد شناس باشه، دارای چارچوب و خط قرمز باشه، اهل رعایت قانون باشه، با من همفکر، همراه، هم قدم، همدم، همسو، و هم عقیده باشه(تفاوت اشکال نداره تا جایی که به اختلاف های اساسی نخوره) سر به زیر باشه. چشم چران نباشه. حلال و حروم  خیلی براش مهم باشه(روی کل نسل تاثیر میذاره) هول نباشه(!!!) خیانت و چند همسری که هرگز!فسفسی و حلزونی نباشه(واای از اینا که کلیی طول میکشه یکاری کنن و صدبار باید بگی یا کاراشون رو کلا با سرعت خیلی پایین انجام میدن اصلا هیچی اندازه ی این منو اذیت نمیکنه😶🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️) زبان تشکر داشته باشه‌(قدرشناسی)زحماتت به چشمش بیاد‌.همه جوره هواتو داشته باشه. پشتت رو خالی نکنه،حسابگر باشه هم دنیا هم آخرت. با حیا و غیرت باشه، اهل نوشتن باشه(مطلب، کاراش، خاطره، هرچی) کادو بده.مناسبت ها یادش نره تبریک بگه جشن و غیره.پایه برگزاری جشن‌های کوچیک واسه مناسبتا باشه. با القاب زیبا و متفاوت صدا بزنه.پدر خوبی واسه فرزندانمون باشه.(بیشتر از دو یا سه تا بچه هم نخواد!) خوش بین و مثبت نگر باشه.سالم باشه؛ جسمی و روحی. به مراجعه به مشاور و تراپی معتقد باشه خودساخته_ باهوش و ذکاوت.(هوش خیلی منو به عنوان یک سایپوسکشوال جذب میکنه!) هوشمندانه عمل کنه عملگرا باشه نه صرفا آرمانگرا و اهل شعار! با آرامش و طومانینه باشه. اهل یادگیری و مهارت آموزی دائمی توی کل زندگی باشه. هدفمند باشه. از خودم سنی حتما بزرگ تر باشه.( کوچیکتر به هیچ وجه) ترجیحا همسن هم نه.  خوب میشه قرآن حفظ باشه(از آرزوهای خودم بوده) دست کم ترتیل و قرائتش قوی باشه. سفر اربعین دوست داشته باشه.حس امن بودن بده. از غذا اینا ایراد الکی نگیره. خوش خوراک باشه. رژیم خیلی سخت نداشته باشه. در ایام خاص ماه حواسش بهم خیلی جمع باشه.....♥️ویژگی های پوشش مد نظرم جلف و خز و طبق مد نباشهساده و مینیمال با وقار و سنگینتنوع رنگ و مدل و طرحشلوار بدون زاپ و پارگی/ خیلی جذب نپوشهپیراهن رنگی یا چهار خونهیه انگشتر خصوصا عقیقحتما رینگ ازدواج همیشه دستش باشهساعت مچی بندازهادکلن تلخ و خنک بزنه(اگه دیور و اونتوس باشه که عالیه!) لباساش با اتو و تمیز باشه جوراب کالج و ساق کوتاه هرگزکفش کالج یا نوکتیز یا براق هرگزبه طور کلی مردانه، مذهبی،کلاسیک، رسمی،اسپرت تیپ شیک و باکلاس و آراسته و خوش پوش و خوش استایلکتونی هم دوست داشته باشه و گاهی کوله تو استایلش باشه</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوبم اگر بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-zgm28iuyqtgf</link>
                <description> با هم نماز هامون رو دو نفره میخونیم مخصوصا نماز صبح بشرطی که خودت بیدارم کنی.بعد صبحونه میخوریمنرمش و ورزش می‌کنیم مسواک میزنیمبعد آماده شدنو رفتن به سرکار (یا با ماشین خودم میرم یا اگه تونستی تو میرسونیم🥹)بعد برمیگردیمناهار رو یا از شب قبل مجبورم نگه دارمیا از فریزر دربیارمیا اینکه اومدم خونه درست کنم(این خوبه ولی یکم طول میکشه دیگه باید صبور باشی😁)بعد دوست دارم همیشه قبل تو خونه باشم که بپرم بغلتیا خریداتو از دستت بگیرمو از صبح که اونهمه دلم برات تنگ شده بوسه بارانت کنمبعد از روزمون برای هم تعریف کنیمدست و صورتمون رو بشوریمراستی طی سرکار هم بهم اگه شد زنگ میزنیم یا پیام میدیمبعد نماز میخونیم و ناهار میخوریمو استراحت میکنیمیا چرت میزنیم یا همینطوری تو بغل هم چیل میکنیم و کادلینگ :)حال داشتیم کتاب میخونیم یا هر فعالیت دو نفرهباشگاه میریم برمی گردیمعصر چای دبش دم میکنم میخوریم با کیک خودم پز و مقوی سر شب، قبل یا بعد شام میریم پیاده رویمن به کارای خونه میرسمدرس داشتم، درس میخونمیا نقاشی میکشماهنگ میذارم طبق روال هر روز میرقصمشام درست میکنمظرفا رو با هم میشوریم(از بین کارای خونه از این فقط خوشم نمیاد)فیلم نگاه میکنیمراجع موضوعات مختلف صحبت میکنیممیریم بیرون با ماشین دور دوریا بازار و خریدکلی بازی میکنیم فکری، فیزیکی، آنلاین، پی اس( باید یادم بدی🤭)مهمونی میریم و مهمون دعوت میکنیمبا هم تو یوتیوب یا جاهای دیگه دوره های آموزشی نگاه میکنیم و نوت برداری میکنیمبهم دیگه هرچی بلدیم یاد میدیمیه شبایی تو هفته میریم خونه مامانم اینا بهشون سر می‌زنیم یه شبایی خونه شما. جاهای مختلف میریم میگردیم، میچرخیم، تجربه کسب میکنیم لحظه هامون رو با فیلم و عکس آرشیو میکنیمحتما خاطره نگاری داریم و درباره خاطراتمون برای هم مینویسیمهمینطور نامه می‌نویسیم همو سورپرایز میکنیماز هر فرصتی برای خوشحال کردن هم، و توجه به همدیگه استفاده می‌کنیم محبت لمسی و جسمی مون خیلی زیادهبا الفاظ زیبا همو صدا میزنیمصد خودمون رو برای هم میذاریم و هیچی برای هم کم نمیذاریممسجد و هیئت میریمکارای خیر میکنیمسفر های داخلی و خارجی میریمپولامون رو پس انداز میکنیم کارای خفن میکنیم کسب و کار خودمون رو راه میندازیمدوستای خوبی پیدا میکنیم و روابط اجتماعی و دایره دوستای سالم و مفیدی داریمحواسمون بهم دیگه هست ولی همو کنترل نمیکنیم بر پایه ی صداقت و اعتماد راسخ هستیم.رو پروژه های مختلف کار می‌کنیم برای هم کادو میگیریممناسب های مختلف رو حتما جشن میگیریمیه خونه میسازیم آکنده از عشق، آرامش، محبت، صمیمیت، تعهد و سازگاری و گذشت و مهربونی.همه ی مسائل رو با مذاکره پیش میبریمهمدیگرو کمک میکنیمدرک می‌کنیم اگه به مشکل، یا سختی خوردیم هیچوقت پشت همو خالی نمیکنیمتو حال بدیا و مشکلات همدرد و همدل هم میشیمخط قرمز همدیگه هستیماگه تا الان خیلی مراقب خودمون بودیم، از این به بعد باید هزار برابر مراقب اعمال، کردار، رفتار و منش خودمون چه در خلوت چه در ملع عام باشیم.سفرای معنوی و زیارتی میریمماه رمضونا سحری درست میکنم روزه میگیریمگاهی نذری پخش میکنیمماه محرم مراسمات و روضه میریمچیزای جدید رو تست میکنیمقرآن میخونیم و ادعیه و دعاهای مختلف.شب تا سحر رو توی حرم بمونیمموضوعات مختلف رو تحلیل می‌کنیم و تفکر عمیق داریماگر نیاز به خلوت داشتیم این فرصت رو از هم دریغ نمی‌کنیم اهداف دونفره میذاریم، دد لاین میذاریم، دیسیپلین میچینیم و دوتایی بهش میرسیم و دونه به دونه تیک شون میزنیم.والیبال بزنیمکلبه جنگلی بریم لب دریا و ساحل بریمِغروب تماشا کنیمکنار آتیش بریمخوراکی های سالم بخوریممراقب تغدیه و سلامتی مون باشیمسالانه حتما چکاپ بدیم.موهامو شونه کنی ببافی و من کتت رو تنت کنم و دربیارمسکوت هم رو بفهميم لازم بود مشاوره بریمکوه بریمدوتایی ورزش کنیم و برقصیمرانندگی کنیمماسک پوست بذاریم آرایشم کنی برام لاک بزنی لباساتو بپوشم میدونی که لباس پسرا، تن ما دخترا چقدر قشنگتره :)حسابی به خودم برسمفیلم و مستند ببینیم نقدش کنیمکمپینگ تو چادر داشته باشیمشهربازی بریمموتور سواری کنیمچالش های مختلف تعیین کنیم انجام بدیم.گل بگیری واسمنازمو گرون میخری :)خونمون رو دیزاین کنیمپازل درست کنیمقهر طولانی نداریمحتی اگر قهر بودیم باید صحبت کنیم و فاصله نندازیمکسی ناراحت و ناراضی شب نمیخوابه حتما باید حل بشه هرچی هستسرمایه گذاری کنیمهدف نهاییمون بنده ی خوب خدا شدن و زیست مؤمنانه، اخلاق حرفه ای و انسانیت باشهکافه و رستوران های خاص بریمبا غم همدیگه غمگین بشیم و با شادی هم خوشحالی کنیم. همدیگرو یه روح در دو جسم بدونیم اگه زبان محلی داشتید یادم بده، منم بهت ترکی یاد میدم اگر بلد نبودیاستخر بریمفروشگاه و مال های مختلف بریمبدونیم هر حرفو کجا بزنیمبهترین گوش شنونده ی هم باشیم ولی هیچوقت همو قضاوت نمیکنیمبرای هم لالایی بخونیملباس به سلیقه ی هم بپوشیمجدا از باشگاه کلی ورزش کنیم.با هم اهنگ میخونیمساز یاد میگیریمدابسمش میریممسخره بازی و دیوونه بازی درمیاریم یوقتایی😂تو ابعاد مختلف تنوع جزو لاینفک ماستتفریحات هیجان انگیز انجام میدیمسنگ صبور هم میشیمپیش خانواده هامون همدیگرو بالا میبریم و همه جوره تحت هر شرایطی احترام همدیگر رو حفظ میکنیمشیرینی و پیتزا میپزیم.کتاب صوتی و پادکست و مداحی گوش میدیم.هر روز بهتر از دیروز میشیم.گویندگی می‌کنیم بسیار بسیار کتاب میخونیم و شاید مینویسیم یه تایمایی بدون گوشی و اینترنت داریمتمرکزمون رو فقط روی خودمون میذاریممحبت کلامی و عملی کلا به طرق گوناگون داریمشعر بخونیم.جاهای دیدنی میریمهیچجا رو ندیده و نرفته ول نمیکنیم خلاصه😂مشورت و همکاری و همفکری داریمهمیشه احساساتمون رو بروز میدیمبه سلایق، نظرات، علایق هم احترام میذاریم از هم نظر میخوایمهیچکاری رو بدون مطرح کردن بهم انجام نمیدیمالویت اول زندگی همدیگه میشیماگه الان کم حوصله ایم به هر دلیلی، با بدخلاقی رفتار نمیکنیم، فقط با صحبت میگیم: باشه برای بعد، یا الان وقت مناسبی نیست.کلا تا وقتی گفت و گو و صحبت هست، دعوا، درگیری، جدل، بحث سنگین، مشاجرههیچجوره تو کتم نمیره و ازش بیزارم، فراری ام، میترسم حتی!وسایل هامون و لباسامون رو و چیزای مختلف رو ست میکنیم😍به تولد ها و سالگردها اهمیت میدیم.حریم خصوصی همدیگه رو رعایت میکنیمرو مخ هم نمیریم😂 حرص همو درنمیاریم وقتی می‌بینیم یکیمون روی چیزی حساسه، رعایتش می‌کنیمآزادی عمل هم رو سلب نمیکنیم(هرکاری در چارچوب و مرز های مشخص)هرچیزی رو شفاف سازی میکنیم تا جلوی هرگونه ابهام و سو برداشت رو بگیریم.هر کسی طاقت دیدن خوشی های آدم رو نداره، بنابراین جلوی چشم دیگران زیاد تو چشم نمیریممثل ملکه و پادشاه با هم رفتار میکنیمدروغ، سیاست، نقاب، نقش بازی کردن هیچ جایی تو زندگیمون ندارهخونه فامیل های هم میریمهیچوقت دست همو ول نمیکنیمآدم امن همیشگی هم هستیممحرم راز هستیمهمه حرفا و درد و دلامون رو فقط و فقط بهم میگیمروابطمون با جنس مخالف رو خیلی رعایت میکنیم بیشتر از قبل.هر اتفاقی توی خونمون افتاد، تو خونه باقی میمونه و هیییچجا درز پیدا نمیکنه؛ حتی خانواده هامون.اجازه ی دخالت به هیچکس نمیدیم.تصمیم گیری هامون با هم دیگه اس.به رشد هم همه جوره کمک میکنیم.هیچوقت همدیگرو با کسی مقایسه نمیکنیم.بهترین ورژن هم برای همدیگه هستیم.حتی الامکان همه کارامون رو با هم انجام میدیدم و‌ تا اخر عمر کارای دو نفره رو یکی یکی انجام میدیم.مدیریت های مختلف زندگی رو تمرین میکنیم.اگه جایی اشتباهی از هرکدوممون سر زد عذرخواهی میکنیم، سعی میکنیم جبران کنیم.فداکاری و بخشش لازمه ی زندگیه.و...................کلی ایده برای تربیت فرزندمون، کلی ایده برای مراسماتمون، کلی ایده برای ادامه ی زندگی و نفس کشیدن کنار تومحبوبم به راستی اگر بودی... چه ها که نمیشد...</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 18:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشِ منِ دانشجومعلم...</title>
                <link>https://virgool.io/Moemiii/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%90-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-uydac7vhwe1q</link>
                <description>https://aparat.com/v/ajttc36https://aparat.com/v/ajttc36https://aparat.com/v/ajttc36امروز اماامروز امانقش منِ دانشجومعلم در صف مقدم رزم، پشت سنگر آموزش در جبهه ی تدریس، رشد و بالندگی...با قلمی در دست که چون اسلحه هست و تبیین و جنگ اصلی در اذهان و رسانه تپانده شده.به عنوان معلم این بوم و دیار ، این خرده سرباز کوچک، جوانِ دهه هشتادی، میخواهم مادامی که نفس در سینه دارم جز آنچه حق هست به زبان نیاورم و با استعانت جستن از خداوند متعال،  هربار پیش از ورود به کلاس درس با وضو تطهیر شوم، و با تضرع و تواضع در درگاه خداوند، از او یاری و تمسک جویم‌. 《قال رب اشرح لی صدری》هرگز جز برای رضای خدا، فی سبیل الله و قربه الی الله کار نکنم.خدایا، من با موهبتت، پا به مسیر مقدس و خطیری گذاشته ام، کمکم کن در زنده نگه داشتن یاد شهدا و عمل به وصیت‌نامه آن بزرگواران هرگز دریغ نورزم و هیچ کوتاهی نکنم.خداوندا میدانم که تو مرا مسئول منتخب و برگزیده برای تربیت و پرورش بندگان پاک خودت روی زمین قرار دادی، پیشه ای که برای پیامبران ات چیده بودی.هدایتم کن که در این مسیر پر پیچ خم، به نحو احسن اعمال وظایف کنم، و خاری باشم در چشم دشمن.و هرساله جهاد اکبر(تزکیه نفس)را بپا دارم و نسل فرزندانی صالح و آگاه، با آرمان‌ها و اهداف بزرگ، جهت تمدن سازی، ساخت آینده ی درخشان برای ایران‌زمین و زمینه سازی ظهور حضرت ولیعصر را رقم بزنم. و به تعداد یارانی که با اهتزار پرچم سه رنگ وطن خود احساس غرور و افتخار میکنند بیفزایم.خدایا مرا پاک و منزه نزد خویش ببر، کمکم کن قلبم را که حرم توست جز عشق اهل بیت و جوشش پرخروش اسلام و ولایت مداری و پرستش میهن و ارج نهادن به پرچمی که کفن ماست، چیزی افزون قرار ندهم.خدایا مرا از ادامه دهندگان استقامت حضرت زینب، عفت حضرت زهرا، هزاران شهدای خدمت، شهدای مدافع حرم، شهدای هشت سال جنگ دفاع مقدس و دوازده روزه، و اینک شهدای دفاع از امنیت برای این مرز و بوم قرار ده. درنگی نگذار که از خاطرمان برود که &quot;ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی&quot; و ما را به حال خویش وا مگذار.اللَّهُمَّ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً...میدانی که ما تنها دلخوش به وعده های&quot;ان مع العسر یسری&quot; تو هستیم.عزتمان تماما همگی دست توست، &quot;و هذا من فضل ربی&quot; من از بندگان تو هیچ باکی ندارم و تا زنده ام از تو خواهم گفت، اگرچه خرد تر و صغر و حقیرتر از آنم که نام پر شکوه و جلال و جبروت تو را حتی بر زبان جاری کنم، اما تو آنقدر لطف و عنایت به این بنده ی سر و پا شکسته ات داشته ای که اجازه داده ای هر صبح و هر شام با تو باشم و در نهایت با &quot;انا لله علیه راجعون&quot; مرا نزد خودت بازگردانی.به من نیرو و شکیبایی زینبی ده که حتی در اوج ویرانگی و حزن قلبی، &quot;ما رایت الا جمیلا&quot; را فریاد کشیم.کاری کن که هر نقشه ی شوم دشمن، دودی شود در چشم خودشان و هر حرکت، مردم کشور را متحد تر، منسجم تر و قوی تر کند.ما تاریخ خوانده ایم، ما ابابیل را، ما طوفان طبس را، ما موسی و فرعون را، ما معاویه و علی ع را، ما حسین و شمر و یزید را فراموش نمی‌کنیم. هرکه خلاف میل و اراده ی الهی حرکت کند شکست اش حتمی است.&quot;إِن يَنصُركُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُم ۖ وَإِن يَخذُلكُم فَمَن ذَا الَّذي يَنصُرُكُم مِن بَعدِهِ ۗ وَعَلَى اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنونَ&quot;ما مملکت امام رضاییم،‌ این مردم پرچم به دست صاحب الزمان خواهند داد.تا زمانی که از گلدسته های مساجدمان صدای الله اکبر و حی علی خیر العمل طنین انداز میشود، ناامیدی گناه کبیره ای است.ما هنوز ماه محرم هایمان به عشق رفتن به اربعین پرشکوه برگزار میشود.هنوز در ماه رمضان با فکر لب تشنگی اباعبدالله و گرسنگی کودکان غزه سپری میشود. آمریکای منحوس، آن ترامپ قمارباز، و کودک حرام زاده ی موقت اش اسرائیل آرزوهای خام خود را باید به گور ببرند.این قانون خداست،:«يَرْفَعُ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ يَضَعُ الْمُسْتَكْبِرِينَ».درستكاران را نجات مى‌دهد و به ضعف گرفته‌شدگان را بالا مى‌آورد.وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزيزٌو خداوند کسانی را که یاری او کنند، یاری می‌کند؛ خداوند قوی و شکست ناپذیر است.در نهایت ما به این فرمان لبیک می‌گوییم؛و لاتهِنوا و لاتحزنوا و أنتُمُ الأعلون إِنْ کنتُم مُؤمِنین&quot;صدق الله العلی العظیمخوشحالم که در آخرین جلسه ی کنفرانسم در کلاس دانشگاهپرچم کشورم رو به اهتزار درآوردم.ارائه برای درس اصول و روش های تدریس بود، ما مختار بودیم هر درسی از هر پایه ای که میخواستیم رو انتخاب و با اصولی که یاد گرفتیم، تدریس کنیم.و من درس پرچم داران از کتاب فارسی پایه هشتم رو انتخاب کردم.ای پرچمت ما را کفنایرانِ منایرانِ منایرانِ من🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷&quot;صدق الله العلی العظیم&quot;</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 18:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به چالش مستر کریپتون!| از آخرینها بگو!</title>
                <link>https://virgool.io/Navayebanoo/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%88-l31hh0aaheal</link>
                <description>۱. آخرین باری که قهقهه خنده زدی؟من کلا خیلی زیاد میخندم، و بین دوستام و آشنایان و همه، به خوش خنده بودن معروفم، و آخریش هم همین چند ساعت پیش که با دوستم تماس گرفتم احوالش رو بپرسم، هم اتاقی اسبقم که بعدا دربارش بهتون میگم.کسایی که بیشتر از همه میخندن، معمولا همونان که زیاد هم گریه میکنن.و زیباترین چشمها بیشترین اشکها رو ریختنو خیلیا به من میگن چشمات زیباست🙂 . . .۲. آخرین باری که زجه‌ی گریه زدی؟زجه؟ برای گریه؟! ابدا! هیچوقت تو زندگیم واسه گریه کردن زجه نزدم، چون همینطوری اشکم دم مشکمه و میتونم بدون هیچ دلیل خاصی صرفا به خاطر ماهیتی که از این دنیا درک کردم و حزنی که داره، بی پایان به پهنای صورت اشک بریزم و بالشت و یقه ی لباسم رو حتی با گریه هام خیس کنم! (اخرش مثل حضرت یعقوب کور میشم انقدر گریه میکنم خدایا خودت یه سیل بندی چیزی واسه چشمام بذار) ولی گریه روحم رو تصفیه میکنم کاش ازم گرفته نشه، بعضی حرفهارو فقط میشه گریه کرد.به قول فاضل نظری؛ خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را ...۳. آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟امروز، در واقع کار هر روزمه( عزیزانتان را بسیار بغل گیرید بعدا چرایش را خواهید فهمید....) هم ابجی ماهلین کوچولو رو بارها بغل کردم، هم آبجی محدثهو هم مادرم رو سفت بین دوتا دستام گرفتم، منو مامانم روزی چندین بار همو بغل میکنیم، البته مامانم از لحاظ بروز احساسات مثل خواهرمه، قلبشون بی کران ولی موقع بروز دادن بسیار ضعیف عمل میکنن :(مثلا خیلی کم پیش میاد مامان خودجوش بیاد منو بغل کنه و همیشه این منم که سمتش میرم، توی دوران نوجوانی خیلی بابتش غصه میخوردم که چرا هیچکس بغلم نمیکنه، ولی بعدش گفتم همینه که هست، اشکال نداره، کنار بیا و تو برو سمت عزیزانت.وی بشدت عاشق بغل کردن و بغل گرفته شدن بود و به محبت لمسی علاقه ی خاصی داشت؛ دست گرفتن، نوازش شدن و امثالهم.۴. آخرین باری که به خودکشی فکر کردی؟همین دیروز! من خیلی بهش فکر می‌کنم متاسفانه، کلا به مرگ... نه فقط این مدلش، یوقتایی استاک میکنم و واقعا اینطوری میشم که؛ (ببخشید بابت زبان فرنگی مجبورم اینطوری بگم تا حق مطلب ادا بشه، بار معناییش تو فارسی کار رو درنمیاره، احتمالا قراره بابتش مؤاخذه بشم چون همین یه دقیقه پیش کامنت نوی صاد جان رو خوندم گفت نگو اورتینک بگو بیش فکری😭😂)خلاصه، اینطوری میشم که؛What the hell is going on!!!یا مثلا What are you doing exactly in this world?!!به تعبیر مستر کریپتون؛ دارم چه غلطی میکنم دقیقا!What the ... off!!!Leave alone everything!!Damn with everyone and anything و همون حین I don&#039;t care خاصی توی چشات موج میزنه که فقط خودت معناش رو میدونی...ولی خب قول میدم در حد فکر باقی خواهد ماند چون نه جرأتش رو دارم، نه سودی دریش میبینم، چراکه اولا از بعدش آدم خبر نداره و ممکنه از این دنیا بدتر باشه، البته بعیده، ولی خب به نظرم مرگ شیرینه، آروم و بدون درده. یکی از بهترین دعاها همیشه همینه که از خدا مرگ خوب بخوایم...به قول مولا علی، دنیا مضحکه ای گریه آور است.این خودکشی نیست که جرأت میخواد رابرتدر اصل زندگی کردن با وجود اینکه نخوایش هست که جسارت و جرأت میخواد!پس با قوت به زندگی و نه صرفا زنده بودن، ادامه میدهیم 👊🏻(البته اگه بذارن)من میجنگم یاس را پلی کنید👩‍🦯۵. آخرین باری که به ازدواج‌کردن/بچه‌دار‌شدن فکر کردی؟امروز 😂 من کلا آدم ازدواجی هستم، اینو میتونید از نگین بپرسید🤣( از این به بعد هر سوالی نیاز به توضيحات بیشتر داشت شما رو به نگین ارجاع میدم.) من از همه لحاظ احساس آمادگی میکنم به عنوان یک خانوم.( شاید بپرسید خانوم دیگه چه امادگی میخواد؟ ماشین و خونه میخواد مگه یا غیره؟ باید بگم که بله، به نظرم توانایی و امادگی تشکیل یک زندگی مشترک، برای خانوم به مراتب حائز اهمیت تر از یک مرد هست، برای اقایون بیشتر جنبه ی رهبری و مالی و اقتصادی داره، ولی برای خانوم توانایی مدیریت داخلی یه خونه به طور کامل، از پس همه کارات بر اومدن، و پختگی و بلوغ عاطفی بولد تره، در حدی که بتونی جز هندل کردن خودت، پشت یک مرد دربیای(متاهل ها بگن)، و البته بعدشم مادر فرزندانت بشی که این خودش یه مقوله مفصل و جداست.من عاشق بچهام ولی خب یوقتایی واقعا فکر میکنم تو این دنیای بی سر و سامون، عجیب و وحشتناک آیا واقعا گناه نداره یه موجود بی گناهی که خودش نمیخواسته رو به این دنیای بی رحم اضافه کنی؟(ببخشید اگر این پست واقعا پر از بدبینی شد ولی اینا چیزایی هست که واقعا حس میکنم، شایدم اشتباهه، یعنی امیدوارم که اشتباه باشن!) ولی خب تاحالا اون آدم دلخواهی که تایپم باشه رو ملاقات نکردم، و معتقدم هرچیزی در بهترین و مناسب ترین زمان خودش رخ میده و آنقدر صبر میکنم که آدم درستش سر راهم سبز بشه.۶. آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟به قول مستر کریپتون؛ تقریباً همیشه.حتی وقتی که کنار دوستام یا خانواده ام هستم، همون لحظه ها دلتنگشون میشم چون میدونم یه روز اون لحظه خاطره میشه و لحظه ای که رفت دیگه برنمی‌گرده، تنهایید باور کنید ...هروقت به این واقعیت که بهترین همسرم داشته باشی یه روز اون تو رو، یا تو اون رو به واسطه ی مرگ قراره ترک کنی، یا فررندانت میرن پی زندگیشون، یا یه روز عزیزانت دیگه نیستن، اینکه هرچی بیشتر عمر کنی از دست دادن های بیشتری رو تجربه میکنی واقعا برام مهیب و دهشت انگیزه و واسه همین دوست دارم عمرم به قدری باشه که هیچکدومش رو نبينم. و درنهایت خودت هم برای خودت نمیمونی، روحت جسمت رو ترک میکنه، اما وقتی به این فکر میکنم که خدا در همه حال هست و بعد از مرگ هم قراره پیش خودش برگردم واقعا آرومم میکنه.۷. آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟مهم نیست چقدر آدم دورت هستن، مهم اینه کنار چندتاشون میتونی احساس تنهایی نکنی.من احتمالا اینطور به نظر میام که دورم خیلی شلوغه ولی در واقع یه منم، یه خدا، و یه دنیای درون خودم.بعدشم به نظر من اینکه دورت شلوغ باشه اهمیتی نداره، اینکه اون افراد چه سطحی دارن و چقدر آدم حسابی هستن مهم تره، یه دوست خوب می‌ارزه به کلی دوست که رفیق واقعی نیستن. همون مثال معروف که اتوبوس ۴۰ تا صندلی داره ولی لامبورگینی ۲ تا!و اینکه من همیشه تنهاییم رو با دنیای مجازی پر میکنم تو واقعیت واقعا تنهام و هیچ دوست صمیمی نزدیکی ندارم(نظرتونه برم نگین رو از خونه شون بدزدم بیارم تو اتاقم؟!)وقتایی که میام تو ویرگول و با شماها حرف میزنم واقعا جزو زمان هایی هست که احساس میکنم دارم زندگی میکنم و کسایی هستن که بهشون اهمیت میدم و این متقابله. برای همین خیلی دوستتون دارم :) واسه تک تک خاطراتی که کنار هم ساختیم.از شلوغی های اجباری مثل محیط خوابگاه و یا جاهای پرازدحام هم خوشم نمیاد چون خلوتم رو از دست میدم و بعد از یه تایمی تو جمع بودن باطری اجتماعی بودنم تموم میشه و باید با خودم تایم سپری کنم تا دوباره ریکاوری بشم.۸. آخرین باری که داد زدی سرِ کسی؟من اصلا اهل دعوا و داد و بیداد و اینا نیستم، تا زمانی که امکان گفت و گو و صلح طلبی هست از جدل و مشاجره بیزارم. حتی برخلاف یسریا که میگن اخ جون دعوا و تماشا میکنن! من حتی از دیدنش هم تپش قلب میگیرم و نگران میشم میگم الان یه اتفاق بدی میفته!باری به هرجهت اگر بوده، صرفا تهش بالا بردن ولوم صدا بوده(ته عصبانیت من اینه) بیشتر شکل درونی داره و خودخوری و سرکوب، ولی سر ماهلین بوده چون بشدتتت شلوغ میکنه و آرامش و تمرکزم رو وقتایی که بهش نیاز دارم ازم میگیره، در زمان هایی غیر از این خودم میرم باهاش بازی میکنم و وقت میگذرونم...۹. آخرین باری که به یه نفر فحش دادی؟من فحاش و بد دهن نیستم، و از کسایی که اینطورن هم دلِ خوشی ندارم، واسم مهمه طرف مقابلم الفاظ رکیک و زشت به زبان نیاره، مخصوصااا که اگر خانوم باشه چون اصلا در شأن و شخصیت یک بانو نیستن، با این حال اخرین بار چند وقت پیش از این فحشای ساده ی به قول جناب کرپیتون دم دستی به ماهلین گفتم چون یه ساعت مچی گرون قیمتم رو شکست😭 ولی خب خداروشکر دادم تعمیر و درست شد.۱۰. آخرین باری که احساس پوچی و بی‌هدفی کردی؟با اینکه راهم مشخصه، مسیرم مشخصه، و اهدافی که در راستاش میشه داشت هم مشخصه، ولی متاسفانه خیلی این احساس بهم دست میدهخصوصا پوچییعنی واقعا جالبه، با علم به اینکه خداوند حکیم ما رو آفریده و حکیم هیچ کار بیهوده ای نمیکنه و وجود من در عالم پی هدفی و رسالتی بودهبا این حال یوقتایی یجوری تو گرداب این حال پوچی غرق میشم که واقعا حس میکنم دارم دست و پا میزنم و پنیک وار حس خفگی و زندونی بودن توی دنیا میگیرم. کسی میدونه دنیا چرا انقدر عجیبه؟فشار دنیا رو خیلی روی سینه ام حس میکنم، پرتکرار ترین سوالم شده اینکه؛ که چی! اخرش که چی! و واقعا حالت مسخره و عبثی هست، امیدوارم توی دامش نیفتید هیچوقت گرچه به گمانم نشان از آدم بودن و زنده بودن داره!چون اگه این حس نباشه شاید برنگردی عقب که بازنگری کنی.۱۱. آخرین باری که احساس کردی بدبخت و فلک‌زده‌ای؟اخیراوقتایی که میبینم کشورم رو یه عده بی فکر میخوان به فنا بدنو زمام کار افتاده دست یسری مسئول بی مسئولیت.وقتایی که از سوریه سازی ایران میگن و از وحشی‌گری های ترامپ علیه ایران میشنوم با اینکه به قدرت کشورم ایمان دارم ولی از اینکه جنگ جهانی سوم بشه، کار به بمب اتم و هسته ای بکشه یا همون جنگ ایران سالها طول بکشه واقعا میترسم و فلجم میکنه این ترس. هنوز که هنوزه صدای بلند میشنوم ترومای موشک تو ذهنم روشن میشه!۱۲. آخرین باری که عاشق‌شدی(کاملاً دنیایی!)؟عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست👀ولی یه چیز اینجا تو پرانتز بگم؛ من تا چند وقت پیش خیلی دنبال این بودم که اول عاشق بشم و بعد ازدواج کنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کم پیش میاد عشق زمینی حقیقی باشه و نگاه منتفعانه به دنبالش نداشته باشه، بنابراین بهتره بذاریم اول عقل و منطق انتخاب کنه، بعد عاشقانه زیست کنیم.اینطوری شاید محتاطانه به نظر برسه اما ریسک کمتری داره و درصد احتمال انتخابی متناسب تر با معیارها بیشتر و خطر ازدواج ناموفق هم پایین تر میاد.عشق واقعا کور و کر میکنه ایرانیا اینطورن که اول چشماشون رو میبندن و بعد از ازدواج باز میکنن درحالیکه باید کاملا برعکس باشه.اولش به اخرش فکر کن که اخرش مجبور نباشی به اولش فکر کنی‌.بعدشم واقعا هیچی از این روابط بی سر و ته درنمیاد، الکی واسه سرگرمی و پر کردن تایم خالی با کسی نباشید که بعدا وابستگی عاطفی پیش بیاد و کلی آسیب ببینید، به قول یکی از هم اتاقیام تا زمانی که پای سفره عقد با کسی ننشستی بهش دل نبند!۱۳. آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟من هر روز به خودم افتخار میکنم بابت چیزایی که پشت سر گذاشتم و هنوز زنده ام! اگه زنده موندم همشو واسه شاگردام تعریف میکنم!۱۴. آخرین باری که احساس کردی چقدر بدردنخور و بی‌عرضه‌ای؟تقریبا هیچوقت احساس بدرد نخور یا بی عرضه بودن نکردم، چون همیشه هرچی در توانم بوده رو پای کار آوردم، حالا هرچی که بوده، ولی احساس ضعف زیاد کردم، فقط وقتایی که از جانب احساساتم شکست خوردم یا احساس بهم غلبه کرده.۱۵. آخرین باری که حس مفیدبودن و کارآمدی بهت دست داد؟وقتیکه آدما بهم میگن باعث حس خوبی درونشون شدم، باعث شادی، لبخند و تغییر حالشون شدم، یا توی یک مسئله ای ازم الهام گرفتن یا انگیزه و امید دادم بهشون، هرجا که میتونم از دریای مهربونی که خدا توی قلبم قرار داده به آدما ببخشم و کلا هروقت تونستم جوری باشم که کسی رو به یاد خدا بندازم.و اصلا اصلی ترین دلیلی که وارد شغل معلمی شدم، همین مفید بودن و کارآمدی واقعی بوده ان شاالله اونم در راه رضا و تقرب به خدا. ۱۶. آخرین باری که از خط قرمزت رد شدی؟سه هفته پیش🥲 خط قرمز که نمیشه گفت، ولی من عادت نداشتم عکسمو پروفایل جایی بذارم،(به دلایل شخصی) ولی جهت تست که چه حالی داره😂 یکی گذاشتم پروفایل تلگرامم که وقتی نتا برگشت احتمالا پاکش کنم۱۷. آخرین باری که یه حال به خودت دادی؟اونروز با خواهرم بیرون رفته بودیم ذرت مکزیکی، بادوم زمینی روکش دار(جزو مورد علاقه هام این دوتا) و خوراکی و ساندویچ خوشمزه خریدم خوردیم، (قبول دارید از لذتهای زندگی خرج کردن واسه کساییه که دوستشون داری؟) تک خوری اصلا حال نمیده وقتی با کسی سهیمش میشی لذتش چندبرابر میشه...چند روز قبلشم هوس باقلوا ترکی کرده بودم از قنادی محل رفتم خریدم با چای تازه دم دارچینی میل کرديم🥲(من اهل شیریجات نیستم و ترشیجات&gt;&gt;&gt;&gt; و تندیجات&gt;&gt;&gt;&gt; رو صد ترجیح میدم) ولی باقوا ترکی واقعا عالیه، دوستان طبق هوای هوس پیش نرید😁 باقوا خورده را کی کند منع باقوا هوم؟!۱۸. آخرین باری که شاد و سرزنده شدی؟هروقت پیش عزیزانم هستم، صرف وجودشون به خودی خود رسما برای من همه چیزه؛ همه چیزاینم همین دیشب درست کردم با چای کنار خانواده بخوریم جاتون خالی :) جفتشو همزمان درست کردم چون یکیش فقط سفیده تخم مرغ میخواست و یکیش فقط زرده🤣</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 04:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با اینا یاد من بیفت ...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-i599tlw2tdzi</link>
                <description>چالش با اینا یاد من بیفت...هروقت نگاهت به ماه توی آسمون افتادیا هروقت کسی رو دیدی که از دیدن ماه مثل بچها ذوق میکنه طوریکه انگار اولین باره که بینا شده و ماه دیده.هروقت نی نی دیدی. انگشت اشاره ات رو توی دستای نرم کوچولوش گرفت. بوی نی نی رو استشمام کردی و به پاکی وجودش غبطه خوردی. و محکم بغلت گرفتی تا مثل ماهی از دستت لیز نخوره. یا وقتی از جلوی مغازه ی سیسمونی فروشی رد شدی و قند تو دلت آب شد و سرت رو کج کردی و با دیدن سایز لباس ها بغضی شدی.هرجا کتاب خریدی، و با کتابت معاشقه کردی، بوسیدیش، بغلش کردی، شب گذاشتیش کنار بالشتت و طی روز چندبار رفتی سر زدی، چک اش کنی ببینی حالش خوبه، سالمه، و صفحاتش رو بوییدی و با دستات ورق به ورق اش رو لمس کردی، جملات مهم اش رو نوشتی، خط کشیدی و با ذوق برای دوستت از خلاصه اش گفتی و عکسش رو انداختی.هروقت رفتی زیارت، مخصوصا اولین بار که رفتی کربلا، و نگاهت به گنبد دوخته شد(عشق در یک نگاه فقط همین و بس)بدون که این آغاز یه دلتنگی بی پایانه. هروقت به بارگاه های مقدس و مکان های معنوی رفتی، مشهدالرضا و از آب یخ سقاخانه‌خوردی، نجف خانه ی پدری، قم با بازار سوهانش و جمکران سوار ماشین برقی ویژه حمل افراد سالمند، ناتوان و معلولین شدی!هروقت کسی اگر چندساعت دیر پیامش رو سین زدی، قبل جواب دادنت پیامش رو دیگه پاک کرد( مربوط به روزگار گذشته که چیزی به نام اینترنت وجود داشت!)هروقت یکیو دیدی خیلی زیاد میخنده، معنا و علت خنده هاش رو فقط خودش میدونه و معدود آدمایی که جنس طنزشون باهاش یکیه. یا کسی رو دیدی که حین خندیدن داره گریه میکنه یا بلعکس!هروقت یه کنکوری دیدی که یکسال تمام خودش رو قرنطینه کرد تا به آرزوش برسه. هروقت کسی توی مهم ترین روزهای زندگیش هم آزمون و امتحان داشت!هروقت یه دانشجومعلم دیدیهروقت شیرکاکائو، نودل، پنیرپیتزا، قرمه سبزی های ظهر جمعه ی مامان، قهوه، چای، کرانچی آتشین، کیک خیس، ترشک و لواشک خوردی!هروقت اومدی خطه ی کرجهروقت روان نویس دیدی، خریدی، یا باهاش نوشتیهروقت دیدی کسی ذهن خیلی پرسشگری داره  و عاشق مصاحبه است(اشاره به روان شو)هروقت صمیمی ترین دوستت رو از ویرگول پیدا کردی و بهترین آدمای زندگیت رو مدیون فضای مجازی هستی.(مخصوصا ویرگول)هروقت یه معاون پرروشی دیدی که با بقیه فرق داشت.هروقت فشفشه ی تولد روشن کردی و نزدیک بود باهاش آتش سوزی راه بندازیهروقت یه دختر چادری دیدیهروقت کسی رو دیدی که دلش اندازه ی گنجشکه و به راحتی میتونه اشک بریزه و خروار خروار گریه کنههروقت کسی مجنون رشته ی انسانی بود و با شعر و ادبیات روحش آروم میگرفت.هروقت حس کردی یه فردی واقعا بهت اهمیت میده، به حرفات گوش میکنه، و حس کردی واسه کسی مهمی( تو ارتباط با آدما من واقعا اینشکلی ام)هروقت یه درونگرا دیدی که هیچکس باورش نشد درونگراست و همه به برونگراییش قسم میخوردنهروقت اهنگهای علی یاسینی رو شنیدی(کراش یادگاری از دوره نوجوانی، که آثار قدیمیش خیلی بهتر از جدیداست)هروقت الکی به حرفای بی مزه ی کسی خندیدی که حس دلقک بودن یا ناکافی بودن بهش ندی.هروقت به کسی اعتماد کردی و رکب خوردیهروقت همون سنگی که میزدی به سینه ات خورد به سرت!هروقت کسی رو عمیقا دوستش داشتی ولی صلاح در رها کردن و رفتن بود :(هروقت بهترین عکسهارو از دوستات گرفتی و برای جبران بدترین عکسها رو ازت گرفتنهروقت کسی رو دیدی که تاکید داره کنار پنجره ی ماشین/قطار بشینههروقت هرگونه گل دیدی، خصوصا رزسفید، ژیسپوفیلا، یاس و نرگسهروقت کتابخونه یا کتاب فروشی رفتی، کتاب هدیه دادی یا کتاب هدیه گرفتیهروقت برف و بارون آومد، آسمون خیلی قشنگ بود یا ستاره ها زیاد چشمک میزدن.اگه چای ات رو انقدر سرد میخوری که یکباره سر میکشی و البته بدون قند اگه پیتزا رو بدون سس میخوریاگه عاشق شب بیداری هستیاگه فیلم five feet apart. و the feaut in our stars رو دیدی و باهاش هق هق کردیاگه &quot;تو&quot; رو &quot;طُ&quot; مینویسیاگه یه شبایی تو زندگیت داشتی که برات قد چندسال گذشتوقتی دلت برای خودت سوخت و برای مظلوم واقع شدنت گریه کردیوقتی خودت آگاهانه انتخاب کردی کسی گولت بزنه!وقتی میدونستی طرف مقابلت داره اراجیف میبافه و مهمل میگه ولی چون حوصله ی بحث کردن و اثبات اینکه اشتباه میکنه رو نداری با یک &quot;باشه&quot; بحث رو تموم میکنی.وقتی میدونی جایی حقت رو ضایع کردن، یا توی فلان جا میتونستی جواب فلانی رو بدی ولی حرمتش رو حفظ کردی و بعدش توی دعواهای خیالی تو سرت فقط خودخوری کردی‌.وقتی با موزیک گوش دادن سرعتت برای انجام کارا چندبار شد نیترو!وقتی از نرم افزار زیاد سررشته نداری با این حال مهندسِ فنیِ خونه محسوب میشی!وقتی کسی رو دیدی که بینهایت آشپزی کردن رو دوست داره.وقتی کسی ذهن خیلی خلاقی داشت و تلاشش بر این بود کارهارو متفاوت انجام بده.وقتی اورتینک هستی و از  هیچ چیز دیگه تعجب نمیکنی چون مدتها پیش، پیش بینی کرده بودی و حدسش زده بودی.وقتی هردفعه عهد میبندی دیگه نمیذارم آدما از مهربونیم سو استفاده کنن ولی بازم دلت میسوزه و روز از نو روزی از نو!یه روز که رفتی پینترست و هرچی خوشت اومد دانلود کردی. اگه توی مراسم خواستگاری کسی رو به خودشناسی رسوندی👀وقتی حس کردی باید چیزی بگی ولی به هزار و یک دلیل نگفتی، حرفتو قورت داری و سکوت رو انتخاب کردی.وقتی بین دوراهی های ۵۰/۵۰ موندی و رسما دیوانه شدی.وقتی اسنپ گرفتی و ماشینی غیر پراید اومد و خوشحال شدی!وقتی از کسی خوشت میاد ولی با شنیدن بهانه ی مسخره ی تو لیاقتت بیشتر از منه، طرد شدیاگر خانوم هستی و هروقت آقایی از کنارت رد شد و خودش رو کج کرد تا باهات برخوردی نداشته باشه و تو بهش افتخار کردی و خوشحال شدی(وام گرفته از پست آقای کریپتون)هروقت یکی دیدی در عین وقار و سرسنگین و جدی بودنش بیرون، طوری میتونه شوخ و صمیمی و در حال بگو بخند با دوستاش باشه که قبل از شناخت کاملش کسی باور نکنه اینطور شخصیتی داره.هروقت واسه احوال پرسی دوستات پیش قدم شدی و بهشون زنگ زدی و ازشون شنیدی(عه اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنماااا)هروقت یکی عکس های پستش از متن پستش هم بیشتر بودوقتی به خاطر بچه ی اول بودن کلی با مامانت سر برچیدن سبیلات و تابوشکنی در نوجوانی بحث کردی و سر بچه ی دوم بدون اینکه خودش یک کلمه چیزی بگه، مادر خودش پیش قدم شد :// (هرچی بدبختیه واسه بچهای اوله!)هروقت آزمایش‌ خون دادی، یا خون دیدی و حالت بد شدهروقت جواب کسی رو دیر دادی، نه چون نخواستی، چون نمیخواستی حالِ بدی که اون تایم داشتی به فرد دیگه ای منتقل بشه، یا اینکه حوصله ی توضیح دادن آنچه که بهت میگذره نداشتی؛ همون شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست معروف...هروقت خودکار خریدی و درِ خودکار رو دور انداختی چون به ضرورت وجودش اعتقادی نداریهروقت انقدر آب خوردی که صدای قمقمه دادیهروقت مسیری طولانی رو پیاده طی کردی خونه اومدی، فقط چون دلت نیومد پدرت رو از خواب بیدار کنیهروقت تعدادآمار چراغ هایی که برای سحری خوردن بیدار میشدن رو درآوردیهروقت نذر کردی روزی که ترامپ و نتانیاهو نفله شدن، شیرینی پخش کنیهروقت مواقع سخت به خدا گفتی اگه اون مسئله حل بشه دیگه نمازات رو اول وقت میخونی و هربار تکرارش میکنی :(هروقت رو شیشه بخار کرده چیزی نوشتی یا شکلک کشیدیاگه خیلی ساعت00:00 رو دوست داری یا ساعت های جفت برات جذابناگه عاشق رایحه دیور ساواج و ویکتوریا سکرت هستیاگه هنوز با معلم های دوران تحصیلت در ارتباط هستی وقتی میشینی تو پارک و فقط به بازی بچها خیره نگاه میکنیوقتی کسی رو دیدی که کوله و کتونی رو خیلی بیشتر از کیف دستی و کفش پاشنه بلند دوست داشتوقتی دختری رو دیدی که اگه از ظاهرش پیش از باطنش تعریف کنی خوشش نیومدوقتی سلطان شکار لحظه ها بود.اگه ساعت عقربه ای رو به ساعت هوشمند ترجیح میدیوقتی کسی رو دیدی که عینکی نبود ولی به خاطر علاقه به عینک، گاهی بلوکات میزدوقتی دو تا خواهر دیدین که یکیش مثل باب اسفنجی بود و دیگری مثل اختاپوس(در ظاهر و برای بروز احساسات)وقتی کسی صدا و چهره اش چندسال از خودش کوچیکتر میزداگه کسی رو دیدی که کشته ی مرده ی تجربه های جدید بودیوقتی کاپل مذهبی تو بیرون دیدی و دلت غنج؟ رفت براشون و از خدا یکی از همونا طلب میکنیاگه چندین ساله تلوزیون تماشا نمیکنی و اینستاگرام هم نداری اگه تو هم خواهر/برادر کوچیکتر از خودت رو بزرگ کردی هروقت پروانه ی آبی دیدیهروقت تونستی از اقشار مختلف با کسایی که عقاید متفاوت باهات دارن دوست بشیهروقت کسیو دیدی به عنوان یه خانوم سرعت راه رفتنش زیاده! (به نظرتون چیز بدیه؟)هروقت کسی رو دیدین که خودجوش و دلی نقاشی میکشه و دنیاش میون رنگها و آفرینش محصور بود.اگه عاشق حافظ و فالش هستی اگه ذهن فوق العاده رویاپرداز و فانتزی سازی داری*_~هروقت حس کردی جز خدا هیچکس رو نداریو هربار که به واقعیتی پی بردی دچار شوک شدی!اگه عاشق شب با موزیک به جاده زدن هستی و چراغ تیر برق ها رو نگاه میکنی. همیشه میگفتی ۱۸ سال و یک روزم بشه رفتم گواهینامه بگیرم ولی دریغ که برنامه زندگی همیشه جوری که میخوای پیش نمیرهاگه انتخابت بین فیلم و کتاب، کتاب هستشو همیشه دوستای فیلم بازت ازت میپرسن چطور میتونی فیلم نبینی(نه که نباشه، هست ولی زیاد نیست، نگه داشتم با یار ببینیم :)وقتی به خاطر تنها نبودن از استاندارد های خودت پایین نیومدی و با هرکسی نبودی و نگشتیو درنهایت اگه به خاطر تموم آنچه که پشت سر گذاشتی و فقط خودت ازش خبر داری به خودت عمیقا افتخار کردی.چندتا مثال خیلی کوتاه از دنیای وسیع روان نویس تقدیم نگاه شما :) مرسی که تا اینجا خوندیدبهم بگید شما با چه چیزهایی یاد من میفتینو توی کدوم موارد مشترک بودیم؟با تشکر از جوجه تیغی بابت این چالش جالبیکم فقط به نظر خودم بهم ریخته اس، که اونم اشکالی نداره انعکاسی از حال این روزهاست =]</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 02:26:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از رفیق؛ چون خواهر</title>
                <link>https://virgool.io/Navayebanoo/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-fxgf3hgqfvoq</link>
                <description>حیف که نشد عکس های خودمون رو اپلود کنم، ان شاالله بعد از درست شدن اینترنت و وضعیت ویرگول ویرایش میکنم و پست بروزرسانی میشهحالا دیگه بیشتر از سه سال از قدمت دوستیمون میگذره.باورت میشه؟من ویرگول رو به خاطر تموم دوستای خوب و ناب و واقعی که بهم بخشید، از عمق وجودم دوست دارم.تو رو بیشتر، تو رو یجور دیگه، اخه حسابت واسم جداست، اخه تو همون دوستی بودی که از خدا همیشه آرزوش رو داشتم. اخه تو منو بیشتر از هرکسی بلدی، اخه تو میتونی منو بدون اینکه حتی کلمات از دهانم جاری بشه بفهمی.هروقت تو زندگی چیزی رو شدید دوست داشتم، ازم گرفته شد، انگاری رسم بازی طبیعت اینطوریه که هی قطع تعلق کنی تا به هیچ وابسته نباشی، حالا ترس از دست دادن تو رو دارم. اینکه تو یا من بریم یه استان دیگه واسه زندگی، اینکه به هردلیلی نشه با هم خاطرات خوب بسازیم. ولی نه ... نمیخوام شیرینی حضور حالمون رو با فکر و خیال بیخودی و نگرانی از چیزی که رخ نداده و ان شاالله که هیچوقتم رخ نده، خراب کنم. قشنگم، نمیدونم چرا هربار که میبینمت دلم میخواد از خاطراتمون حتما اینجا چیزی بنویسم. لحظات با هم بودنمون انقدری واسم جذابه که دلم نمیخواد حتی ذره ای ازش توسط ذهنم پاک بشه.لحظاتی که با همیم، برات از رنج دنیا و رسمش حرف میزنم و تو با حوصله به حرفام گوش میکنی، دلم میخواد یه تابلوی مزاحم نشوید بزرگ دور خودمون بکشم و عقربه ی ساعت رو با چکش بشکنم تا بلکه زمان متوقف بشه و از همه عالم و آدم جدا بشیم و من بمونم و تو و تمام واژگانی که ما رو به هم محرم میکنن. هیچوقت نتونستم دوست صمیمی که نزدیکم باشه تو زندگیم پیدا کنم، این ضعف من نبود، آدمش نبود. اما حالا که تو رو پیدا کردم، گرچه دوری و نمیشه اونقدر که باید و شاید با هم باشیم، بازم خدا رو شکر میکنم و وقتی میگی از اینکه اینجا این لحظه با همیم خوشحالی، یه نفس راحت میکشم،  دلم از تاب دلتنگی میفته و لبخند رضایت به لبم میزنم از اینکه زنده بودم و یبار دیگه همو دیدیم.میدونی چیه، نمیشه تو رو دوستت نداشت، انقدر که به دل میشینی و همه وجودت لطیف و ظریف و ملایم و آرامش بخشه.اصلا خوش به حال هرکی تو رو داره. حیف که پسر نیستم میدونی که وگرنه مال خود خودم میشدی، و همش خنده ام میگیره که هربار تو هم اینو متقابلا به من میگی :)حداقل اگر داداش بزرگتر داشتم انسان خوشحال تری بودم، اونوقت به جمع خانواده ی ما میپوستی :)به هرحال تو هدیه ی خدایی به من.خدایی که دید نمیتونم حرفای دلم‌رو تنهایی تحمل کنم، تو رو فرستاد که تو عمر کوتاهم لاقل بتونم یه دوستی واقعی رو بعد بیست سال زندگی تجربه کنم و بی نصیب ازش نرم!با تو لای ثانیه ها زیست میکنم، حس میکنم تنها کسی که درکم میکنه و دغدغه های مشترک و تشابهات باهاش دارم تویی.لاقل کسی با این ویژگی ها تو مدرسه و دانشگاه پیدا نکردم ...تو رو از بین ویرگولی ها بیشتر از همه دیدم و این خاصش میکنه. جالب‌تر اینکه هربار دیدارمون یه ملاقات جدید و خاصه که انگار برای اولین باره و ما هیچوقت برای هم تکراری نمیشیم و هردو میدونیم هیچوقت حرف برای گفتن به هم تمومی نداره ولی زمان چرا!من همیشه به ذوق اینکه بعد از ازدواجمون قراره رفت آمد خانوادگی داشته باشیم فکر میکنم.یا اینکه هردو قراره همدیگرو تو جشن عروسی هم دعوت کنیم.و با تولد فرزندمون قراره خاله بشیم!یا احتمال اینکه یه روز تو مقطع ارشد همکلاس و هم دانشگاهی بشیم!من به تک تک شون فکر میکنم و قلبم مثل چشمام برق میزنه.ای کاش بجای اینهمه آدمی که کنارم هستن و صنمی باهاشون ندارم فقط تو بودی.من خوشمزه ترین ساندویچ ها رو با تو خوردم، دبش ترین چای های چایخونه رو با تو سر کشیدم.خیابونا رو با تو متر کردم. غرغرهام رو پیش تو آوردم.حتی مادر و پدرم تو رو دیدن تا بدونن چه دوست بی نظیری دخترشون انتخاب کرده.عزیز جانم، دوستهای آدم خیلی تو زندگی موثرن، ما به مرور شبیه دوستامون میشیم. و چی بهتر از اینکه شبیه تو شدن!چقدر با هم خاطرات قشنگ ساختیم، نمایشگاه کتابها، دانشگاه، حرم، مترو، خیابونها، پارک، کافه، زیارتگاه، کارگاه، مشاوره، بازار و ... عاشق وقتایی ام که بهم پیام میدیم، زنگ میزنیم، حرف میزنیم و تخلیه میشیم و از نو برای ادامه دادن انرژی میگیریم.یادته شبهای جنگ تا اذان صبح با هم حرف میزدیم تا آروم بشیم؟یادته اولین دیدارمون؟یادته کی بودیم و چی شدیم و هردو چقدر بزرگ شدیم؟یادته چهره ات رو طراحی کردم واسه تولدت؟یادته بهم کتاب کادو دادی؟یادته چقدر تو مترو تجریش بدو بدو کردیم تا به موقع برسیم؟یادته چتامون که هرکسی بخونه به عقلمون شک میکنه :)))یادته پیامک های یهوییمون واسه سوپرایز شدن!یادته خرید رفتن هامون و نظرهای بامزه ات؟خوراکی های که با هم خوردیم و مزه اش از حالت عادی کنارت صدبرابر خوشمزه ترن!دیدی سرما زد بینی هامون چقدر سرخ شد لرز میزدیم و از دهنمون بخار سرد بیرون میزد با این حال رفتیم چای چایخانه خوردیم؟یا نمازخوندن های دوتاییمون ...اون یخ در بهشت نمایشگاه کتاب...مکالمه های طولانی نیم ساعته یا بیشتر... با اینکه من آدمی ام که از تلفنی صحبت کردن عموما خوشش نمیاد.یا تموم اون عکسهای زیبای دونفرمون که فقط خودمون دو تا میدونیم پشت هرکدومشون چه ماجرا ها چه خنده ها چه ریسه رفتن ها هست!یا وقتایی که راجع ازدواج بهم مشاوره میدیم و یجور درباره پیدا کردن هدف زندگی حرف میزنیم که انگار مادربزرگ های هشتاد ساله ایم ؛))یادته روزی که برای گزینش فرهنگیان اومده بودم شهر ری، اومدی اون مدرسه تا همو بیینیم؟ :)امید دادن هامون به هم برای اینکه دلهره و نگرانی نداشته باشیم...زمانهایی که با تو ام میتونم به هیچی فکر نکنم و رها باشم.میتونیم ساعتها حرف بزنیم بدون اینکه حتی خسته بشیم.خیلی خوشحالم که دوستی در واقع(خواهری :) مثل تو توی زندگیم دارم نگین عزیزم. بمونی برام.از طرف آبجی مهسا :)</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتحاد مقدس، دل به دل سنگر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-seaocfbo5bbw</link>
                <description>https://aparat.com/v/oydf88dروایتی از آن روزهای جنگیزیر نویس قرمز بود، از نوع چشمک زن، از همان مدل فوری هایش که معمولا خبر های ناخوش و تلخی را برای ما در چنته داشت، ما به صبح های گس و دردناک جمعه ها عادت کرده بودیم... این تن گویا بی حس شده بود، و البته که ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!حاج قاسم که رفت، میدان جولان باز شد، سید حسن که رفت، مزرعه گندم درهایش به سوی یورش ملخ های وحشی و کلاغ های نژند وا شد، شهید رئیسی که رفت، دیگر کسی نبود در سازمان ملل قرآن؛ کلام خدا را بر سر بگیرد، بالا بیاورد و به آن قسم بخورد که نابودی دشمنان حتمی است. حالا از شدت ضعفشان دانشمندان‌ این مملکت را ترور میکنند، ترسی بزدلانه که حتی احتمال وجود سلاح های مدرن و هسته ای ما، آنها را دیوانه میکند. سردار هایمان رفتند، سردار سلامی، سردار باقری و سردار حاجی زاده. فرزندان نسل پیامبر و علی و حسن و حسین، یادگاران تربیت ولایی و زینبی. رفتند اما بیشتر از هر زمان دیگری هستند و مکتب هایشان پابرجاست. از آن پیراهن مقدس رزم، بر تن یکایک سربازان سیدعلی است. این مملکت تک به تک درختانش با خون میلیونها شهید آبیاری شده. ما برایش جان داده ایم، خون داده ایم، دنیا داده ایم، اما خاک؟... هرگز...هرگز.یک ریگ و کلوخ از این کشور را با تمام داشته و نداشته های گیتی معامله نمی‌کنیم. اکنون اینبار دوباره قصه ی عیسی و فرعون تکرار میشود. راست می‌گفتند، تاریخ، تکرار میشود. مردمی که از تاریخ درس و پند نگیرند مجبور به تکرار زیستی آن برای عبرت گیری هستند. میدان حق علیه باطل دوباره پیداست، این‌بار نه از دور دستها، که از بیخ گوشمان. یزید و شمر و معاویه دوباره قرآن بر سر شمشیر می‌نهند، و حسین ع از نو یار میکشد، هل من ناصر ینصرنی زمانه. جبهه حقیقی و سنگر های امروز عیان است.و همچنان بالا رفتن انگشت تحکم و قدرت رجز خوانی بانوانی که لالایی شان شجاعت و توصیف: ما رایت الا جمیلا پس از هر شهادت بوده. در کرب و بلا بی طرفان بی شرفانند. از برکات جنگ همین روسیاهی دوباره ی منافقان و نفوذی های داخلیست. کنار رفتن نقاب های دروغین گرگ های بی صفت در لباس میش! خائین وطن فروشی که اثبات میکنند هیچ بویی از ناموس و شرف و غیرت و آبرو نبرده اند که البته به سزای اعمالشان میرسند اما، مرگ برایشان کم است. در مقایسه با آنکه سرود: کاش بمیرم اما وطن فروش نباشم. وطن علاج است. وطن همان آب و خاک و نان و علم و لبخند و اشک است. ایرانِ من که بر سراسر تنش زخم است اما همچنان چون کوه دماوند چون دشت لاله ها و آبشار های روان و جنگل های سبز استوار است و قد پیش هیچ یک از مزدوران تاریخ از سگان زرد و شغالان حریص گرفته تا امثال هیتلر و صدام و عالیجنابان، خم نمی‌کند.این واژه ها را من نمی‌نویسم، این واژه ها را چون شلیک گلوله بر صفحه های تاریخ از اوایل فصل جوانی ام حک میکنم. تا زمانی که بر سر کلاس درس حاضر شدم برای شاگردانم مفتخرانه تعریف کنم قصه ی تاریخی جنگ تحمیلی رژیم موقت منحوس اسرائیل  علیه ایران عزیز و قوی را.در صف مقدم معلمی، با سلاح قلم و کلماتم، قدرت تربیت نسل و دمیدن نفس انقلابی بر پیکره وجود دانش آموز این دیار که فردا بشوند تهرانی مقدم ها، احمدی روشن ها، چمران ها، مطهری ها و آوینی ها ...اگر سر به سر تن به کشتن دهیماز آن به که کشور به دشمن دهیمچه باک وقتی مردمان شیردل و دلاور کشورم، رزمنده های شجاع دلم، و نیروهای جان بر کف نظام کشورم چون حیدر کرار می غرند و رعشه بر تن دشمن می افکنند و حکایت از رستم دستان و آرش های کمانگیر دارند.و بانوانی که صبورانه زیر خیمه ی امام حسین، در مکتب فاطمیون با سربند یا زهرا سالها نوای یا زینب و یا رقیه بر گوش فرزندانشان زمزمه کرده اند و چون تهمینه جسور و چالاک هستند.تهدید برای کسی است که از تهدید بترسد، آنها اگر سنگر شکن دارند ما دلگرم خیبر شکن هستیم. ما با روضه های اباعبدالله قد کشیده ایم، بهشتمان کرب و بلاست و شهادتمان افتخار ماست و آن را تبریک می گوییم! لعنت الله علی قوم الظالمین، این کینه ی کهنه ماست با یهود. در کتابان آمده مردمان پارس بر آنها چیره میشوند، این مملکت صاحب الزمان است. شیعیان علی با غسل شهادت زنده اند. محرم هایمان باشکوه تر از هر مراسمی است. آری اینجا جاییست که مردمان واقعی مان به وقت تگنا و سختی بیشتر از هر زمانی انسجام، اتحاد، همدلی و همبستگی خود را آشکار می کنند. </description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنلی که افتتاح شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%DA%86%D9%86%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D8%AD-%D8%B4%D8%AF-scbdoutkpwqk</link>
                <description>آدرس کانال در تلگرام: mahpod@سلام آدمیان!شاید تا به حال بالغ بر بیست_ سی بار فکرِ چنل زدن به سرم زده باشه.اما هر بار به دلیلی ازش منصرف شدم.حداقل در این یک مورد مطمئنم علتش هرچه که بوده هیچوقت اهمال کاری و یا کاهلی نبوده، کمالگرایی شاید...یکی از دلایلش ترسِ من از وقت گیر بودنِ مدیریت کانال بوده( که برای جلوگیری از این اتفاق، احتمالا یه روزهایی خیلی پرکار باشم و یه روزایی خیلی کم کار!)دلیل بعدی، انبوه و انباشت ایده در ذهن من، برای مشخص کردن موضوع و محوریت کانال بود.از اونجایی که انسان گرایش به تنوع داره و اینجانب طبق آخرین دستاوردها، انسانی چند پتانسیلی خطاب میشم، تصمیم گرفتم با محدود نکردن خودم به یک موضوع، قالب و تم، خویش را نیازارم و با تنوع در محتویات به چشمان شما نیز رنگ و لعابی ببخشایم.ادبیات و سبک نوشتار این چنل ثابت نیست، یه موقع احتمال داره بسیآر فلسفی باشه، یوقت ادبی، یوقتی کتابی، یوقتی کاملا عامیانه و صمیمی و خودمانی.مهمترین اصلی که بر کل محتویات حاکمه، اینه که من اینجا خودِ واقعیمم. و از تظاهر به آنچه نیستم و نقش بازی کردن به معنای واقعی کلمه بیزارم.آدمایی که منو از نزدیک می‌شناسن کاملا این رو درک میکنن.دلم میخواد از هرگونه خودسانسوری بپرهیزم.اینجا هم قراره شاد بشید، هم غمگین.هر زمان فکر کردید دنبال کردن محتوا براتون ارزش افزوده ای نداره، بی سر و صدا لفت بدید.هدف اصلی از تاسیس چیه؟۱. تجربه ی چنل داشتن( با اینکه تجربه ی ادمین چنل مشاوره ای بودن، و چنل دیلی و اشتراکی با دو تا از دوستانم رو تا بحال داشتم) اما اینبار به صورت شخصی و تنهایی.۲. ثبت وقایع، اتفاقات، گاها روزمرگی، حرفای دلی، افکارم، نقد، پند، و هرچه که فکرش رو کنید.۳. و سوم اینکه از زیر ذره بین قرار گرفتن خوشم نمیاد، اما تا جایی که به مرز و حدودش لطمه ای وارد نشه، اشتراک سبک زندگی و اموراتش میتونه هم به خود شخص کمک کنه و سعی و تلاشش من باب مورد رصد و نظارت قرار گرفتن بیشتر بشه، و انرژی جمعی بالا بره و هم اینکه کسی اگر لایق دونست الگو بگیره یا انگیزه بگیره برای ادامه مسیر.۴. نمیدونستم چه بستری برای کانال زدن مناسب تره، میخواستم برای اپلود و آرشیو کارای هنری و نقاشیم توی اینستا پیج بزنم که پیج قبلیم پرید و من چندساله برای رژیم مصرف رسانه ای و کنترل خوراک ذهنم اینستاگرام رو پاک کردم. ایتا هم به دلیل باگ های متعدد مورد پسند نبود و در نتیجه تنها انتخاب مانده تلگرام بود. و الان اینجا هستم!من اصولا آدمی نیستم که مثل بعضی ادمینها یا بلاگرها، بر طبق واکنش یا عدم واکنش دنبال کننده ها فعالیتم رو تنظیم کنم.راستش اینجا بیشتر برای خودمه، اما اگر دارین به عنوان یک عضو همراهیم میکنین و انرژی می‌بخشین، یقینا باعث افتخاره.حالا اینجا قراره شاهد چه محتوایی باشیم؟تقریبا همچی! از انواع و اقسام فیلم، کلیپ، موزیک، مداحی، دلنوشته، ذهن نوشته، عکس نوشته، تا عکس غذا و کیکام، کارای هنری و دستیم، نقاشی، ایده، ترفند، مباحث جدیدی که یاد میگیرم، خاطرات، انگیزشی، آموزشی، نقل قول، جملات برتر، معرفی فیلم و کتاب و مستند، پادکست، تجربیاتم و غیره.نمیدونم شما کی هستی که داری این اولین پست چنلم رو میخونی و از کجا وارد شدی، اما پیشاپیش باید بگم لطفا از هیچ چیز تعجب نکن...یکم برای اولین پست طولانی شداما برای مقدمه و شروع، لازم بود.پ.ن: ویرگولی های عزیزسلام و درود ویژه تر به شما :)ذوق گفتن این خبر رو به شما خیلی داشتم.امیدوارم تأسیس این کانال، جرقه ی اتفاقات بزرگ هم برای من، و هم برای شما باشه.دوست دارم یه ابعادِ دیگه از روان نویس رو در کانال《 مه پاد》 شاهد باشید.منتظر استقبال و حضور گرمتون هستم.خبرای خیلی خوبی تو راهه :)❤سلاپبه چنلم خوش اومدید ❤🫂</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 15:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اینک، پایان دو دهه زندگی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oayatc10z8kj</link>
                <description>تموم شد، ۲۰ سال زندگی کردن گذشت و رفت.مهسایِ ۲۰ ساله که وقتی کلاس نهمی بود و ۱۵ سال بیشتر نداشت، پاش رو توی دهکده ی ویرگول گذاشت و مهمترین اتفاقات زندگیش(بنا به آنچه ناگفتنی ست) توسط همین بستر و آدماش رقم خورد.راستش گاهی انقدر از نوشتن و اینجا فاصله میگیرم که دوباره نوشتن برام سخت میشه. نه که حرفی نداشته باشم! نه! اتفاقا گاهی انقدر حرف برای گفتن دارم که در نهایت تصمیم میگیرم هیچی نگم!انقدر موضوع برای گفتن و صحبت کردن و نوشتن ازش دارم که شاید یه روز عمر من به پایان برسه ولی اونا نه!وقتی میام بگم سال، سالِ عجیبی بود، به این نتیجه میرسم که بهتره اینو نگم! چون هرسال، عجیب تر از سال قبلش میشه و زندگی هر لحظه پیش‌بینی ناپذیر تر از چیزی که فکرش رو میکنی،  همیشه برای سورپرایز کردنت توشه ای در چنته داره... خب... حالا با این مفاد، ولی واقعا باورم نمیشه یدک کشیدن سن ۲۰، این دهگان سنگینِ 2، بمدت ده سال کنار شمع تولدم، هضمش برام سخته.من به اندازه ی کافی زندگی کردم، از این به بعد فقط سنم بالا میره.میتونم به خودم ادعای اینو کنم که روزایی که زنده بودم، آره زندگی کردم، حسش کردم، غمش رو تا انتها سر کشیدم و خوشی هاش رو نوش جان کردم.تجربیات جدید هم به اندازه ی خودم کم و بیش داشتم. میدونم اونجا اون دنیای مخوف و شگفت انگیز بیرون منتظر منه، واسه کشف شدن، واسه يادگيري، واسه آموزه های جدید، ولی حتی اگر همین لحظه عمرم پایان بگیره، از هیچکدوم از لحظه های زندگیم پشیمون نیستم و برگردم عقب همین راهی رو میرم که تا الان اومدم. اگرچه گاهی با اشتباه و خبط و خطا.و فکر میکنم دقیقا جایی هستم که باید باشم، هیچوقت آرزو نکردم جای کسی باشم، من همینی هستم که هستم و عاشق چیزی هستم که هستم! و البته کسی که هر روز دارم بهش تبدیل میشم! واسه شخصیت و زندگی ای که دارم خون دلها خوردم! به معنی واقعی کلمه رنج و زحمت کشیدم، درد تراش خوردن رو چشیدم واسه صیقل داده شدن روحم، واسه رشد کردن، واسه قد کشیدن، واسه الگو گرفتن برای الگو شدن.بخوام دعای خوبی در حقتون کنم، همیناست که من تجربه اش کردم:۱. پشیمون نبودن از هیچ لحظه زندگی و حسرت و افسوس گذشته رو نخوردن و به آینده همچنان امیدوار بودن[در من امیدیست می‌آید و می‌رود، اما هرگز بدرودش نمی‌گویم]۲. غبطه و رشک نورزیدن و آرزوی جای کسی بودن رو نداشتنو خودیاری و خود دوستی در حد اعلی!هنوزم میگم ۴۰۳ سخت ترین و بدترین سال زندگی من بود، هم بخاطر کنکوری بودن هم به خاطر اتفاقات تلخ و بدی که واسم رخ داد.ولی تا به اینجای سال بخوام ۴۰۴ که مصادف با پایان ۲۰ سالگی من هم بود بگم، میگم پر تجربه ترین سال زندگیم.منِ دانشجومعلم، که یادم میاد واسه جایی که هستم چه اشکها که نریختم و چه دعاها که نکردم، گاهی وقتها از شدت و میزان حجم مسئولیتی که به عهده ام هست احساس ترس و نگرانی میکنم! نه که نتونم، بلکه راه بسیار سخت و پیچیده ای در پیش دارم.سالِ اول دانشگاهم تموم شد! حالا دانشجوی سال دومم! تقریبا ۲ سال دیگه مونده درسم تموم بشه و من سال ۴۰۷ باید رسما وارد مدرسه بشم. راستی اولین لباس فرمم رو برای کارورزی رفتن از دو ترم آینده خریدم :)) خیلی ابزار و سلاح ها هست که باید خودم رو بهشون مجهز کنم، وگرنه مثل نابینایی میشم که عصا نداره، باید بتونم در قبال نسل آلفا کم نیارم و هر پرسش آینده ی اونها انگیزه ی قوی برای مطالعه و تحقیق من باشه.امسال روی گسترش دایره اجتماعیم کار کردم.سازگار تر شدم و البته منعطف تر. احتمالا خوابگاه خیلی تاثیر گذاشته.اصلا خاصیت زندگی همینه، همیشه شمارو در وضعیت و موقعیتی قرار میده که یه روز تصورش هم نمی‌کردید!عاشق شدم! بعدشم به جبر زمانه فارغ شدم! مهاجرت هم کردم، البته از غمی به غم دیگه! یکی از عمیق ترین، و صمیمانه ترین رابطه ی دوستیم رو به پایان رسوندم.دوستای خوب و جدیدی رو به جاش پیدا کردم.کلی کارگاه های دانشگاهی و دوره های آموزشی شرکت کردم. مهارت های جدید کسب کردم.طبق روال هر سال بسیآر گریستم.یه بازه ای بازم با افسردگی دوره ای، شایدم احوالات مزخرف و پوچی و انزوا و بی حالی سر کردم.هنوزم هست، یعنی میاد و میره! آخرش نفهميدم واسه چی و اسمش چیه، ولی خب یوقتایی من اونو کنترل میکنم یوقتایی هم اون منو!میدونید چیه، زندگی با تموم ارزشمند بودنش و داشتن لحظه های زیباش، واسه من اینطوریه که در گوش کودکی که مرده به دنیا اومده خم میشم و آهسته میگم چیزی رو از دست نداده.و اگر اومدن یا نیومدن به این دنیا، دست من بود، با وجودِ داشتن بهترین زندگی، احتمال خیلی زیاد نیومدن رو انتخاب میکردم. چون گاهی حس میکنم غمِ این دنیا به خوشی هاش نمی ارزه.نمیدونم چرا خوشی ها زودگذرن ولی غم موندگار!به هرحال من یه انسان غمگین ولی خوشحالم.بسیار شادم ولی دلیل شادیم، نابلدیم در مواجه با غمه، یعنی چون نمیدونم چیکارش کنم، ایگنورش میکنم و میگم ببین من اینطوری شادم، حالا هرکاری میخوای کنی کن، تو باعث میشی من برای فرار از تو خودم رو به کارایی وادار کنم که تو ازم دور بشی...اسکار بهترین تصمیم ۴۰۴ من میرسه به شروع باشگاه رفتن که از تابستون شروع شد‌. و البته لیزر رفتن!رشته ی فیتنس میرم، من چاق نبودم و اسکینی هم نیستم، یه اندام رو فرم تر و ایده آلِ ورزشکاری مدنظرم بود که دارم خیلی بهش نزدیک میشم :)و هم در کنارش پیاده روی مستمر و طولانی دارم، هم هفته ای یکبار سالن ورزش دانشگاه والیبال کار میکنم( با اختلاف مورد علاقه ترین رشته ی ورزشی من)هم به شکل حرفه ای و زیاد همیشه تو خونه در حال رقصم و برام مثل تراپیه =)یه عالمه سفر رفتم که دلم میخواد از همش براتون بگم.به طرز وحشتناکی دلم برای کربلا و مشهد تنگ شده، متأسفانه امسال اربعین توفیق نداشتم برم. شاید مهمترین تغییر بیرونی زندگیم طی امسال، اثاث کشیمون به خونه ی جدید بود، محیط جدید، همسایه های جدید، وسایل های جدید، خاطرات جدید...طی این اسباب کشی هم کلی درسای مهم گرفتم.و اینکه نزدیک ترین تجربیات به ازدواج رو هم همین امسال گذروندم، از مشاوره ی قبل از ازدواج بگیر، تا صحبت و خونه اومدن خواستگارها، و مداومت من توی مطالعه و دوره و کارگاه های مربوط به ازدواج خوندن و رفتن و دیدن...هنوز آدمِ مطلوبِ مورد علاقه ی زندگیم رو ملاقات نکردم‌. شاید اصلا نیست، شاید من خیلی سختگیرم، شاید قراره تا آخر تنها بمونم، نمیدونم... شما واسه ما جوونا و عاقبتمون دعا کنید.تو نقاشی و طراحی حرفه ای تر شدم، تکنیک های جدید کار میکنم.دسر و شیرینی و غذای جدید و متنوع کلی به آموخته های قبلیم اضافه کردم.سلامت روانم رو با چنگ و دندون بهبود دادم. از حجم اورتینکم کاسته شده، تقریبا توی زیستن در لحظه حال موفق تر عمل میکنم. تمرکز اصلیم روی ارتقای سلامت جسمانیم هست، از وقتی ورزش رو حرفه ای شروع کردم، ساعت خوابم خیلیی بهتر شده، منی که زودتر ساعت ۳،۴ شب نمیخوابیدم الان ۱۱،۱۲ خوابم معمولا و صبحها سحرخیز شدم و ۸،۹ اگر تعطیل باشه، اگر کلاس باشه ۶،۷ بیدارم.روی سالم خوری و تغذیه ی سالم تاکیدم بیشتر شده.خیلی دلم میخواست موسیقی رو شروع کنم ولی فعلا که نشده.میخواستم گواهینامه رو هم امسال حتما برم ولی خب با وجود جنگ و اثاث کشی و مسافرت رفتن اونم امسال نشد و مجبورم تا تابستون به شرط حیات صبر کنم.از کتابایی که خوندم راضیم ولی کمیت و مقدارش نه، البته همیشه جا داره بیشتر خوند ولی خب میتونستم بیشتر و بهتر از تایم های مرده استفاده کنم.احساس میکنم مهارت کنترل خشمم افزوده شده یعنی خویشتن دار تر شدم و صبورتر.قبلا خیلی روی غیبت نکردن حساس بودم و توی هرجمعی بودم با صراحت میگفتم که غیبت نکنید، ولی الان از این بابت ناراحتم که فضای خوابگاهی و گعده های دوستانه مون خیلی بستر غیبت و بدگویی پشت سر استادها و دوستامون رو فراهم میکنه گاهی بدون اینکه خودمم حواسم باشه میبینم منم جزو یکی از اونام! میدونید، کارما یا کائنات یا هرچی شما اسمش رو بذارید، شما رو تو موقعیتی قرار میده که قبلا به خودتون میگفتید من &quot;عمرا&quot; و&quot; هیچوقت &quot; همچین کاری نمیکنم. اصلا به خودتون اطمینان نداشته باشید و اینو بدونید گاهی لغزیدن یا نلغزیدن فاصله اش از یک تار مو باریک تره.و تا میتونید، تا میتونید فقط و فقط از قضاوت دوری کنید وسلام. من یکی هروقت چنین کاری کردم عین همون شرایط یا بدترش سَرم اومد... پس از غضب خدا بترسید و باشد که تعقل و اندیشه کنید.اوایل امسال یه عادت قشنگی ایجاد کرده بودم هر روز یک صفحه قرآن میخوندم از درون حس شعف و سبکی داشتم که متأسفانه ادامه دار نشد و اکنون محزونم! نمیدونم چرا توی برنامه چیدن و حتی شروع کردن کارای خوب استادم، ولی توی استمرار و ادامه دادن اینهمه کم میذاریم‌.و بدترین اتفاق ۴۰۴ هم بدون مکث، جنگ ۱۲ روزه بودکه البته خیلی حقایق رو آشکار کرد و از من کسی ساخت که قبل جنگ نبودم و روزگاری رو تجربه کردم که مثلش رو فقط توی کتابها و فیلمها دیده بودم. و امیدوارم هرگز تکرار نشه، چه دسته گل هایی که پر پر شدن ... چه داغ ها که بر دل نشست ...فیلم های زیادی ندیدم طبق معمول، ولی همون چندتایی که دیدم خوش ساخت و جالب بودن.شعر بسیار زیاد خوندم.با قومیت های جدید آشنا شدم نسبتا.روی شکوفایی ظرافت ها و لطافت دخترانه و انرژی زنانه ام کار میکنم و به صدای درونیم(شهود غنی) خوب گوش میدم و راهنمایی میگیرم.برای بار چندم به اینکه که هستم، چه هستم، از کجا آمدم و آمدنم بهر چه ها بود عمیقا نگریستم و‌ به جوابهایی رسیدم که گاهی قانعم میکنند و گاهی خیر.چندین بار فکر شروع کسب و کار شخصی به سرم زد و باز منصرف شدم.به واسطه ی محیط های تازه ای که درونشون قرار گرفتم خدا چندتا آدم خیلی خوب سر راهم قرار داد.به نظرم هیچ سرمایه ای بالا تر از اطرافیان ارزشمند نیست. گاهی خدا حضورش رو اینطوری اثبات میکنه.لپ تاپم حافظش پره و نیاز به آپدیت داره ولی همینطوری مونده به امون خدا! دلم میخواد یکی بیاد نجاتش بده، دستی به سر و روش بکشه احیاش کنه بعد بهم بده!آبجی محدثه امسال کلاس نهمه، و من در قبال انتخاب رشته اش خیلی احساس مسئولیت میکنم، هم به عنوان خواهر بزرگتر، هم اینکه راهیه که خودم پشت سر گذاشتم و رشته ام مشابه مشاوره اس ...با آبجی ماهلین ۴ ساله هم سِیر می کنیم و روز به روز وابستگیمون به هم بیشتر میشه، هنوزم هرجا دوتایی میریم همه فکر میکنن دخترمه. و من خوشحالم برای مامانِ واقعی و دوم ماهلین بودن. ولی خب دمار از روزگارمون درآورده انقدر که به هیچ چیز رحم نمیکنه و همه چیز رو با شیطنتش خراب میکنه و بلا استثنا همه میگن که کپی بچگی خودته :)))) هم قیافتا و هم شلوغ کاریاش. منکه هنوز این شخصیت همراهم مونده امیدوارم این بشر اصلاح بشه ==))هنوز نتونستم با وابستگی عاطفیم با خانواده کنار بیام‌.به نظرم بهترین و بدترین چیزی که درباره من توی شخصیتم وجود داره به طور همزمان احساساتم هستش. اینکه خداوند اینهمه به من احساس عطا کرده همزمان به من قدرتی میده که میتونم سنگ رو نرم کنم و در عین حال باعث ضعف من در برخی صحنه های زندگیم میشه.شما که غریبه نیستید با اینکه فقط جمعه تا دوشنبه‌ خوابگاه هستم، هنوزم که هنوزه وقتی میخوام فضای دنج خونه و آغوش گرم خانواده رو ترک کنم و برم بغضم میگیره و حس رها شدگی و پرت شدن میون غریبه ها بهم دست میده‌‌. البته بخشیش بهhsp بودن منم برمیگرده.بعد با مرور اینکه آدمایی هستن که ماه ها و سالها خانواده شون رو نمیبینن یا حتی مهاجرت میکنن، یا اینکه قراره زودی برگردی خونه، به خودم تسکین و دل آرامی میدم.هیچوقت شبیه سنی که درونش بودم، نبودم. هیچوقت تو هیچ سنی مثل همسالانم نبودم. همیشه هرکس چهره ام رو ندیده بود از حرفام چندسال بزرگتر حدس میزد. و هرکس منو نمیشناخت و فقط چهره ام رو میدید، کوچیکتر حدس میزد. هرچی جلوتر میره بیشتر و بیشتر و بیشتر ارزش خانواده ام رو درک میکنم.و چقدر میفهمم آدمایی که باهاشون مواجه میشم چیزی نیستن جز انعکاس تربیت و شعور خانوادگیشون!دلم نمیخواد لحظه های با خانواده بودنم تموم بشه.به نظرم سخت ترین قسمت ازدواج، ترک کردن خونه است. اینکه دیگه اون اتاقی که شب تا صبح توش خوابیدی و زندگی کردی رو نداری، دیگه هروقت اراده کردی بغل مامان رو نداری، دیگه نمیتونی برای بابا چای ببری، جوراباش رو دربیاری و خسته نباشید بگی.دیگه نمیتونی هر روز شاهد بزرگ شدن و درس خوندن خواهرات باشی. کنارشون هستی و دیگه پیششون نیستی. دیگه خودت خونه داری، زندگی داری، یه خانواده ی جدید تشکیل دادی...!توی ایاب ذهاب کاملا مستقل شدم، رسما هرجا نیاز باشه با مترو میتونم برم. اولین پس انداز مالیم رو داشتم. در کنارش بدهی های دانشگاه رو تسویه میکنم، چندتا حساب بانکی دارم، پول قرض دادن رو تجربه کردم. خرید و فروش داشتم. چندبار کافه رفتم، دو تا جوجه رنگی خریدیم و بعد سه روز مرد!بازی آنلاین رو تجربه کردم، با خانواده منطقه آزاد رفتیم، ماه محرم کلی هیئت و روضه شرکت کردیم، تو چندتا مسابقه ی دانشگاه مقام آوردم، خادم اجلاسیه شهدای دانشجومعلم بودم، دوره ی چمران قم رو شرکت کردم، نمایشگاه بین المللی نوآوری و فناوری رفتم، کتابخونه ی اتاق جدیدم رو دیزاین کردم، موزه دفاع مقدس رفتم، شعر گفتم، باغ گیاه شناسی رفتم، باغ کتاب، ایرانمال، پارک ارم، موزه فرش، موزه ساعت، باغ فردوس، کاخ گلستان، کاخ سعد آباد. خونه عمه ام موندم. عکاسیم حرفه ای تر شده، تو یوتیوب ویدیو آموزشی میبینم، از کست باکس پادکست گوش میدم، از تلگرام هم کتاب صوتی و الکترونيکی میخونم. عاشق بازار تجریش شدم، چندتا تولد دعوت شدم، دوتا عروسی. توی تجمع دانشجویی مشارکت داشتم و راهپیمائی. برای عزیزانم هدیه گرفتم، مدلِ میکاپ شدم، به تماشای ماه خونین نشستم، نماز آیات خوندم، نی نی بغل کردم، از خطاط مورد علاقم امضا گرفتم، میوه چیدم، تدریس کردم، ارائه داشتم، راجع مقاله نویسی خوندم، کنفرانس دادم.چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من...این خلاصه ی اندک، موجز، مختصر از آنچه قابل بیان بود، و آنچه در یاد ماندگار بود، در این یکسال زیستن ...پشت هر انسان بلندپرواز و ادامه دهنده‌ای، کوهی از شکست خوردن‌ها، از هم پاشیدن‌ها، دوباره پیوند خوردن‌ها و به میدانِ پیکار بازگشتن‌هاست. 🫂🫀در من کسی در پیِ من میگردد.قدرت و شکوه زن😌😍/باغ کتاب امیدوارم به قدر اعجاز فرصت حیات، تا نوشتن پست بعدی تولد ۲۱ سالگیم، سالی پربار تر، مفید تر و پرکارتر داشته باشم.دعای خیر شما بدرقه ی راهِ این منِ مهسایِ بیست ساله.پ.ن:دیشب، شب تولدم، تو خوابگاه بودم، یه کیک سفارش دادم نمیدونید با چه بدبختی تحویل گرفتم! مثل اینکه چند روزه تصویب شده بعد از ساعت ۱۰ شب سفارش تحویل نمیشه گرفت. با وجود اینکه منو هم اتاقی هام، پارسال کلی از اُکالا خوراکی سفارش میدادیم یا با اسنپ فود غذا میگرفتیم یا آیس پک میگرفتیم و غیره. اصلا از این قضایا نبود! خلاصه انقد از دم در نگهبانی تا اتاق سرپرست رفتم و تماس گرفتم که راضی شدن، قد سوزن باقی مونده بود اشکم سرازیر بشه، بنده خدا شیرینی فروش خودش با ماشین خودش کیک و فشفشه رو آورده بود و حدود نیم ساعت معطل بود، خدا خیرش بده؛ هرکس دیگه جای ایشون بود قطعا میرفت. و البته هیچوقت نگهبان رو بابت یسری رفتار زشتی که داشت نمیبخشم. خلاصه بعد از هزارتوی ماراتن، و اندکی زدن و رقصیدن با بچها و فوتیدن شمع و بریدن کیک، وقت روشن کردن فشفشه ها رسید.چشمتون روز بد نبینه، یه فاجعه میخواست رقم بخوره. یه آتیش بازی کوچولو تو اتاق داشتیم، انقدری کوچولو که هیچ بعید نبود کل اتاق بسوزه و بیچاره بشیم. یه تیکه فشفشه ریخت رو فرش و اون رو سوزوند، بعد یه دستمال کاغذی اون بغل بود، کاملا آتیش گرفت، ما هم فقط جیغ و داد، منکه دو دستی داشتم میزدم تو سرم😭😂 فیلمش هست منتها فروشیه‌. آخرش کوله کوبوندیم تو سر دستمال تا خاموش شد، تازه جنس همچی اونجا پلاستیک بود و فوق العاده مشتعل. خلاصه خدا رحم کرد برای چندمین بار.اما کلیییی خاطره شد و به یاد موندنی و هر بار مرورش می کنیم غش غش میخندیم و ریسه میریم.دوستم میگفت اولین آتیش ۲۰ سالگیت رو روشن کردی🤣https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%86-ojxuay4kqzoxپست پارسال تولدم</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 12:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به پسرِ ندیده ام💙</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%F0%9F%92%99-zfjicwr797ge</link>
                <description>پسر عزیزم، سلام شیر‌دلِ مادر. این نامه را برایت نوشتم تا بدانی میان تو و خواهرت برایم هیچ تفاوتی وجود ندارد. در میزان توجه و محبتم به شما، تمام تلاشم را کرده‌ام که هیچ تمایزی قائل نشوم؛ مگر در شیوه و روش آن، که آن هم به سبب تفاوت‌های جنسیتی‌تان است. چراکه تو تکیه‌گاه خواهی شد و خواهرت، همچون معدنی از آرامش. پسر شجاع من، هیچ‌گاه طبق خرافات بافته‌شده و جاافتاده پیش نرو. جمله‌ی «مرد گریه نمی‌کند» را باور نکن. هر وقت و هرگاه نیاز بود، چشمانت را ابری کن و اجازه نده قساوت قلب و سنگینیِ بغض، چیزی از شکوه و ابهتت کم کند. پسرکم، از هیچ چیز به اندازه‌ی غرور مردانه‌ات مراقبت نکن. اقتدار، غرور و غیرت هر سه ملاک مردانگی‌اند. جانِ مادر، سایه‌سرِ مادر، قهرمان کوچک من! این را بدان که هرچقدر هم بزرگ شوی، برای مادرت همیشه همان پسرک شیطون و بازیگوش باقی می‌مانی. پسرم، بزرگ‌مردان را به ایمان و اخلاقشان می‌شناسم. تو هم سعی کن از این آزمون، سربلند بیرون بیایی. پهلوان مادر، تحت هر شرایطی به ورزش اهمیت بده. حتماً شنا، تیراندازی و اسب‌سواری را بیاموز. عشق من، بزرگ‌ترین کاری که در حقت می‌توانستم بکنم، انتخاب پدری شایسته بود؛ پدری که هرچه جوان‌تر شوی، به انتخاب مادرت در سال‌های جوانی‌اش افتخار کنی. چراکه اولین الگوی هر پسری، پدرش است. من پدری عاشق را انتخاب کردم تا بیاموزی عشقِ یک مرد به یک زن چگونه می‌تواند میوه‌های دلش را شکوفا کند و قدِ دلش را بلند. پسرم، همیشه تلاش کن دنیای بانوان را بشناسی، اما مطمئن باش هیچ‌گاه در این زمینه به طور صددرصد موفق نخواهی شد؛ چراکه ما خانم‌ها حتی برای خودمان هم گاهی معادلاتی پیچیده و نامفهوم هستیم. پسرم، عشق برای مردان شجاع است؛ برای پسران ضعیف، مادرانشان زن می‌گیرند! و من هنوز به این جمله باور دارم. تو را طوری تربیت خواهم کرد که خودت عاقلانه‌ترین، بالغانه‌ترین و در عین حال عاشقانه‌ترین تصمیم را بگیری. من و پدرت همه‌جوره پشتت هستیم و حمایتت می‌کنیم. پسرم، تنها می‌خواهم به من یک قول بدهی؛ آن هم اینکه هرگز، هیچ‌گاه و هیچ‌وقت با قلب دختری بازی نکنی و او را بازیچه‌ی خودت قرار ندهی. تا زمانی که اطمینان نداری می‌توانی او را خوشبخت کنی، وعده‌وعیدهای پوشالی و توخالی نده. با دختران و زنان دیگر، طوری رفتار کن که دوست داری با من و خواهرت رفتار شود. دوستت دارم پسر عزیزم. مراقب خودت باش، مرد کوچک من... و البته اجازه نده هیچ دختری با دخترانگی‌اش تو را به دام بیندازد و فریب دهد. قوی باش و همچون جنگجویی واقعی، برای خواسته‌هایت در سکوت بجنگ. بنده‌ی نفست مباش؛ به دنبال ثروت باش، اما برده‌ی آن نشو، و ثروت‌های حقیقیِ زندگی‌ات را فراموش نکن. نامه ای به دختر ندیده ام....</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 10:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سه فصل عاشقی، سهم من فقط &quot;نوشتن&quot; شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B4%D8%AF-mepqnbohivzk</link>
                <description>محبوب‌ غایب و دیرینه ی من سلام!خبر آمد که اینجا موضوعِ نوشتن، سه فصل عاشقیست!سه فصل؟ کدامین سه فصل؟ همان سه فصلی که در اولینش عاشقم کردی در دومینش که توجه و نظرم را بدست آوردی و اندکی ماندیو در سومینش رهایم کردی؟؟؟این آدمیان چه چیز را و چه را میخواهند بدانند؟چرا برایشان روایتِ سرگذشتِ عاشقانه ی تلخی که بی فرجام ماند، شنیدن دارند؟لابد میخواهی بگویی برای ابراز همدلی و همدردی!و یا شاید هم میخواهند بدانند آنطرف دنیا یک نفر دلشکسته و محزون همچون خودشان هست!این عادت اکثریت آنهاست؛ هر کس با فهمِ اینکه کسی به بیچارگی و درماندگی خودش وجود دارد، به دردِ خودش تسکین میدهد! بیخیال ... از هر خیالبگذار کمی برایت از آنچه از &quot;تو&quot; در &quot;من&quot; جا ماند بگویم...حتی اگر من تو را بخشیدمتو هرگز خودت را نبخش.محبوب بی رحم، سنگدل و بی احساس من...این نامه اتمام حجت از پایان راهِ منو تو با هم در انتهای سرنوشت هردومان است.لطفا از شنیدن هیچ یک از کلماتم دلخور مشو، درست است که برای هم نشدیم اما هم‌چنان ناراحت نشدن تو برایم مهم است.این نامه را فرصتی برای آخرین واژگان رد و بدل شده میان خودم و خودت بدان.برای تخلیه ی تمام آنچه هیچوقت فرصت نشد درآخرین لحظاتِ با هم بودنمان به تو بگویم.اگرچه کارِ ما دِیر زمانی بود که با یکدیگر رو به اتمام رفته بود اما هیچکدام جرات مستقیما بند گسستن،‌ از این طنابِ پوسیده و بی جان را نداشتیم.محبوبم من فهمیدم که نمیتوان با طناب شل به انتهای چاه رفت، آنهم چاهی به نام زندگی که در حالت عادی هم مهیب و سهمناک است، چه رسد به اینکه همسفر و هم مسیرت همراهِ مناسبی برای تو نباشد.منو تو هردو خوب بودیم، هر دو به نوبه ی خودمان، اما در کنار هم تناسب خوبی نداشتیم.علی رغم شباهت ها و احساس نزدیکی زیادی که با هم داشتیم در برخی مسائل چنان با من رفتار میکردی که گویی دشمن جانی تو هستم.محبوبم میخواستم بگویم که میشد بمانی و نخواستی.اما حالا میخواهم بگویم ممنونم که نیستی. ممنونم که رفتی، ممنونم که نماندی.ممنونم که راه را باز کردی و اجازه دادی افرادی که لایقم هستند خودشان را سبز کنند.اجازه دادی آنها که بهتر از تو، زیباتر از تو و عمیق تر از تو مرا به خاطر وجودم و آنچه واقعا خودم هستم بدون هرگونه تغییر، دوست بدارند، بستایند، عشق بورزند، ابراز علاقه کنند و مرا به آنچه هستم و برایش زاده شدم نزدیک تر کنند.مدت مدیدی، همچون سی فصل عاشقی! از احساسات پاک، دست نخورده و خالص و معصومم دوشیدی و نوشیدی. گِله ای نیست؛ مقصر دل دیوانه ی ماست.تقصیر خودم بود که میخواستم قلبم تو را انتخاب کند، تو را دوست بدارد. اما اینک فهمیدنش بسیار بهتر از فهمیدنش زیر یک سقف بود.میخواستم آنکه اسمش در شناسنامه ام ثبت میشود تو باشی، میخواستم آنکه پدر بچه هایم میشود تو باشی، میخواستم لحظه ای که&quot; بله&quot; میگویم کنارم تو نشسته باشی، میخواستم صبحم را با تو شب و شبم را با تو صبح کنم. میشد که دخترم به تو بگوید &quot;بابا&quot;...اما شانس؟ سرنوشت؟ تقدیر؟ شرایط؟ بهانه؟ تفاوت های اساسی؟ نمیدانم نامش کدام است اما به هرجهت نشد که بشود.و من اکنون دختر قوی ای هستم که برای نبودن هیچ مذکری نه تنها دیگر هیچ اشکی نمی ریزد بلکه به دیگر هم نوعانش یاد میدهد هیچ پسری ارزش هدر دادن اشک های ارزشمندت را نداشته و ندارد.تو به من قدرتی دادی که هیچ دشمنی نمی‌توانست بدهد. تو یاد دادی برای چندمین بار در زندگی ام به خود یادآوری کنم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست و دقیقا همان کسی که از او بیشترین توقع را داری بیشتر از همه تو را ناامید میکند. و ما آدمها از سمتی سقوط میکنیم که به آن تکیه داده ایم. دقیقا همان کسی که فکر میکنی از او بعید است، از همان، از همه بیشتر محتمل است.یادم دادی از هیچکس در سرم بت نسازم‌. و دوباره از میزان اعتمادم به آدمها بسیار کمتر از قبل کنم، بطوریکه دیگر دکمه ی اعتمادم خراب شده است و من ماندم  و کوله باری از خاطره، خستگی، عواطف بیجا خرج شده و قلبی که نشسته ام به دوخت و دوز پارگی هایش و وصله پیله زدن هایش!دوست دارم خوشبخت شوی، نمیخواهم زندگی ات تلخ باشد. از آن آدمهایش نیستم! آرزو و دعای بد حتی برای دشمنم نمیکنم. اما فقط از خدا میخواهم یاری بی احساس، سرد، خشک و بی ذوق و هیجان نصیبت کند.آنوقت شاید آن روز، کمی، فقط &quot;کمی&quot; یاد من بیفتی.پشیمان میشوی اما روزی که بسیار دیر شده است.من از عشقی که به تو دادم هرگز افسوس نمیخورم، گرچه زخمی ام و از جنگ عشق برگشته، گرچه عزت نفسم را خدشه دار کردی، مدام حس ناکافی بودن به من دادی، و با من طوری رفتار کردی که انگار قلبی در سینه ی من نیست.عطایت را به لقایت بخشیدم، اکنون دیگر رهایی، هیچ حس و تعلق خاطری مطلقا به تو ندارم. با رهگذران خیابان دیگر برایم فرقی نداری، این خودت بودی که خواستی از بهترین جای فکر و قلبم به بی اهمیت ترین بخش پرتاب شوی.فقط رویاهایمان را با دیگری تجربه نکن، بگذار آنها جایی مدفون، ناپیدا و پنهان در کنج دلت باقی بمانند.پایان</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 15:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دختر ندیده ام🤍</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%F0%9F%A4%8D-ixapgzd5spi0</link>
                <description>دخترِ ندیده‌ام؛ سلام جانِ مادر.امیدوارم حالت خوب باشد. امیدوارم روزی که این متن را می‌خوانی، از دختر بودنت راضی و خوشحال باشی. امیدوارم توانسته باشم مادر خوبی باشم، مادری که آرزو کنی کاش وقتی بزرگ شدی، شبیه من باشی. دخترم به تو یاد خواهم داد چگونه با حفظ نجابت به آرزوهایت برسی. به تو یاد خواهم داد چگونه دنیای اطراف خودت را رنگی و پر از نور کنی. تو نوری. تو پر از پیچیدگی‌ها و ظرافت‌ خلقت خدایی. ظرافتی که اگر مراقبش نباشی، اگر به اهلش نسپاری، اگر هرروز و هر لحظه به آن مهر نورزی، خواهد شکست. اگر شکست نگران نباش، مادرت تمام قد کنار توست تا دوباره بسازی. دخترم، امیدوارم دنیا با تو مهربان باشد و هیچ‌گاه آرزو نکنی که کاش پسر بودم. دخترم، دخترانه زیستن قشنگ‌ترین چیز دنیاست. دلم می‌خواهد هرگاه کسی از تو حرف می‌زند، بیشتر از ظاهر و زیبایی‌ات، شیفته‌ی اصالت و منش و اخلاق و مهربانی و عزت نفس و اعتماد به نفس و نجابت و ایمانت شود. دوست دارم تجلی یک دختر واقعی باشی. دوست دارم به آینه که نگاه می‌کنی از بودنت در جهان لبخند بزنی و خدا را شاکر باشی. دوست دارم برای رسیدن به آرزوهایت منتظر دستان دیگران نباشی. دوست دارم شجاع باشی و هیچ‌گاه حقی از خودت و دیگران ضایع نکنی. دخترکم؛ نمی‌دانم ممکن است از چه چیزی در خودت راضی نباشی ولی بدان حتی آن هم متعلق به توست و هرچیزی که متعلق به تو باشد، دوست‌داشتنی- ‌ست. عزیز روحم، من تو را دوست خواهم داشت نه چون متعلق به منی بلکه چون تو، تویی؛ تو را فقط به خاطر تو بودنت دوست دارم. آرزو می‌کنم چشمان شاد و مهربانی داشته باشی چرا که چشمان تو دریچه‌ای از روح تو هستند و روح تو جلوه‌ای از خدا. تو را از آغوش و بوسه‌ی مادری سیراب می‌کنم چرا که تو بهترین رفیق منی.بهترین رفیق منی. دوستت دارم جان دلم، روزت مبارک.</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 00:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود، هنوزم هست🫁🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%F0%9F%AB%81-tzirtszhszpg</link>
                <description>GetMobile - سامانه ثبت نام اهدای عضو https://register.ehda.sbmu.ac.ir/ابتدا شما رو به دیدن این ویدیو دعوت میکنم:https://www.aparat.com/v/j786f14از قدیم به ما گفتن وقتی می میریم، فقط جسممون از بین میره و تجزیه میشه اما در باور دینی روح فناناپذیره و قراره به زندگی ابدی خودش ادامه بده.تاحالا به این فکر کردید که چی میشد اگه کاری کرد حتی همون جسم هم باقی بمونه و ما جاودان بشیم؟پاسخش ساده است. میشه نبود، ولی همچنان بود.میشه به جای سپردن اعضای بدنت به خاک برای متلاشی شدن، اون رو به فردی که بود و نبودش به اعضای بدن تو بستگی داره، امانت بدی.میشه واقعا بشی شاد روان.خود را ترشی نیندازید ممنونمیشه که بجای اینکه خوراک کرم و مورچه ها بشی، تو سینه ی یک کودک بتپی. برای یک جوان فکر و ایده بسازی‌. قدم های کسی بشی که یک عمر در حسرت راه رفتن میسوزه. تنفسی بشی برای کسی که نفسش به نفست بنده. خون توی رگهات رو جاری کنی در کویر رگ های خشکیده. میشه مادامی که اون فرد زنده است تو هم زنده بمونی‌. میشه چند تا زندگی جدید و هیجان انگیز رو تجربه کنی. میشه باقی الصالحات برای خودت جمع کنی. میشه که دعای خیر از ته مادری رو روانه ی اون دنیای خودت کنی. میشه اینطوری دلتنگی بازماندگانت رو کمتر کنی. میشه دلت رو خوش کنی به اینکه یجاهایی تو هم مفید و موثر واقع شدی.میدونی وجودت حالا بیشتر معنا داره حتی اگر دیگه نبضت نزنه. میشه پشت سر خودت فرهنگ سازی کنی و به آدمهای خیلی زیادی زندگی ببخشی. همش با یک تصمیمه. یه تصمیم ساده برای تو، اما حیاتی برای مستمندش. برای اونی که تو صف انتظاره. برای اونی که چشم به راهه، اونی که پشت شیشه های آی سی یو، لحظه شماری میکنه که عضوی بهش برسه تازه اگر پس زده نشه. برای اون طفل معصومی که بی نصیب از شادی ها و خنده های کودکانه با همسالانش مونده.برای بیماری که تمام خواسته اش از این دنیا خلاصه میشه به یک روز سالم بودن.ولی همه چیز به تو بستگی داره. به تویی که یک روز حتی فکرش هم نمیکردی بتونی انقدر حیات بخش، الگوساز، پر دل و جرات، محکم و استوار، و بخشنده و سخاوتمند باشی.رضایتت به اين تصميم توفیقی از سمت خداست.نوریه که به دلت میتابه و مطمئن باش دیر یا زود تاثیرش رو در زندگیت میبینی.این چراغ راهیه که انتهاش سبزه. سبز، آباد، روینده.رویش آفرینش، تجلی زندگی دوباره، جوانه زدن مجدد حیات بکر.میبینی؟ همش به تو و تصمیم همین الان تو بستگی داره.میتونی علاوه بر خودت، خانواده ات و اطرافیان و دوست و فامیل و اقوامت رو به این کار فوق العاده ارزشمند، ماندگار و جاودان دعوت کنی‌.دیر یا زود همه رفتنی هستیم. ما مسافر های موقت این زندگی پر پیچ و تاب هستیم. پس چه بهتر پیش از پیاده شدن به سمت مقصد، مشخص کنیم هرکدوم از اعضا کجا ساکن بشن، اینطوری هم سبک بار هستی و هم خیالت از حال جسمت راحته‌.این دومین کارت عضویه که من گرفتم، دفعه اول چند سال پیش بود که چون زیر سن قانونی بودم و سیم کارت به نام خودم نداشتم نشد ثبت نامم رو تکمیل کنم. دفعه دوم نزدیک تولد امسالم بود که گفتم یک کار معنوی خداپسندانه انجام بدم و کارتم رو ثبت کردم، البته هنوز به صورت فیزیکی دریافتش نکردم.نمیدونم موقع مرگم دقیقا کدوم جوارح و اعضای بدنم قراره بدرد بخوره، اما بعد از مرگ واقعا هیچکدومشون بود و نبودش فرقی نداره، پس چه بهتر که گره مومنی رو باز کنه. من راضیم تمام اعضای قابل اهدای بدنم، اهدا بشه.ان شاالله که اهدا پذیرنده ها راضی باشن.https://www.aparat.com/v/y17am2aاون مغز خیلی روان بوده و پر از ایده و فکر.با معده ام فقط خیلی خوردنی های ترش و تند و فلفل و کرانچی آتشین و سس چیلی خوردم.و اما قلبم ...این قلبی که هرچی میکشم از دست دلهبه قول شاعر، تقصیر کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست.نمیدونم، فقط گیر هرکسی اومد امیدوارم خیلی مواظبش باشه، اون قلب مملو از احساس و شیشه ایه، عاشق شده و سرشار از عشق خداست. قول بده که هیچ رذیلت و بدی و چرک توش راه نده، فقط همین.خدا پشت و پناه همتون❤برای گرفتن کارت همین الان به این سایت مراجعه کنید، ان شاالله که چندین نفر به واسطه ی این پست این تصمیم قشنگ رو بگیرن✨بر چرخ فلک مناز که کمر شکن استبر رنگ لباس مناز که آخر کفن است✨ مغرور مشو که زندگی چند روز استدر زیر زمین شاه و گدا یک رقم است</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 18:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🎂🍹🍦کافه کتاب روان نویس!☕🍓🍫</title>
                <link>https://virgool.io/BOOKCAFE1029/%F0%9F%8E%82%F0%9F%8D%B9%F0%9F%8D%A6%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%E2%98%95%F0%9F%8D%93%F0%9F%8D%AB-m8gbbjjcgcza</link>
                <description>می خواهم شما را با زیباترین کافه کتاب جهان آشنا کنم.این کافه زیاد بزرگ نیست و دلیل آن هم جلوگیری از شلوغی و ازدحام جمعیته. در عوض وسعت قلب آدم های حاضر در اینجا و این جمع به پهنای بی کران آسمونه. از ویژگی های اصلی این کافه خاص، دنج بودن، پر از آرامش، کنج خلوت، جایی برای تعمق، تفکر و بی انتها فقط فکر و خیال های قشنگ، دکوراسیون متمایز، امن، پناهگاه، انرژی بخش، زنده کننده و روح افزا بودنشه.برای حضور حتما باید از قبل رزرو کنید.به مشتری های پایه ثابت کارت اشتراک می‌دیم به جای کد اشتراک؛ واژگان اشتراک داریم.رمز ورود کلمات مقدسی مثل: عشق، مهر، ماه، محبت، نور، پیوند، وصال، پرواز، پروانه، آسمان، رشد و...سیگار و قلیان و هرگونه دود و دخانیات اکیدا ممنوعه.مکان این کافه کتاب تو بلندای یه کوه پایه است.احتمال زیاد کرج یا یکی از روستاهای تهران کنار یه آبشار دائمی.ماشین ها باید دور از محوطه کافه پارک بشن، و راه رسیدن به مقصد پیاده روی و یا دوچرخه.به دلیل علاقه ی صاحب کافه به موتور، استثنا قبوله!تمام طول مسیر پارکینگ تا کافه پر از چراغ ایستاده فانوسیه.و سراسر ریسه های پرنور روشن. پر از گل های رنگارنگ و خوشبو.و کف مسیر شن بادومی و سنگ ریزه های رنگی.دقیقا از جلوی درب ورودی کافه، طلوع و غروب خورشید و نور مهتاب ماه نشان به زیباترین شکل ممکن قابل روئیته. شب ها چند تلسکوپ داریم برای دیدن ستاره ها و اجرام آسمانی.برای نشستن، هم محیط بیرون هست هم داخل.زمستان ها وسیله گرمایشی بیرون آتیش و هیزم هست و داخل، شومینه که برای استفاده ازش حتما باید جوراب پشمی داشته باشید.و اگه برف بارید، برنامه ی برف بازی، آدم برفی درست کردن و تیوب سواری و گوله برفی پرتاب کردن داریم.تابستون ها پاها و دست هامون رو توی آب خنک رودخونه ی آبشار میذاریم. و به فواره های بیرونی خیره نگاه میکنیم.هم صندلی های حصیری مدرن نرم و راحت موجوده، هم میز و صندلی سنتی چوبی.محیط بیرون موسیقی زنده ساز های ایرانی و خارجی داریم؛ گوش نواز ترین موسیقی های دنیا.و در داخل فاخر ترین آثار خوانندگان ایران و جهان.گل های معطر و نایاب هم موجوده.هم به صورت دسته گل و هم گلدون و باکس گل کادویی.بازم استثنا دیزاین گل ماشین عروس و دسته گل عروس هم «به خاطر شیرینی این جشن» داریم.ترکیب گل ژیسپوفیلای سفید با رز سفید پیشنهاد برتر ماست =))گل نرگس، گل صد تومانی، گل پیاز، نیلوفر و شقایق و شمعدونی و هرگلی که بخواید موجوده هرچی!نور داخل لایته، پر از شمع. با سیستم تهویه قوی، عود ملایم معطر از عصاره ی بهار نارنج یا شکوفه ی گیلاس.بوی مغلوب: عطر تازه و ماندگار گل یاس...یه بخش کتابخوانی داریم در کتابخانه و یک بخش فروشی.هر کتابی سفارش بدید، دیر یا زود اما بلاخره براتون پیداش می کنیم.تعداد کتاب ها خیلی بالاست و تقریبا از هر ژانری به جز کتاب تست کنکوری (!) کتاب داریم.محفل های گرم کتابخوانی داریم. هر هفته دور هم جمع می شیم و از کتاب همخوانی شده صحبت و گفت و گو می کنیم، مباحثه می کنیم و نظرات و تحلیل های خودمون رو بدون ترس از قضاوت شدن و تحمیل عقاید بیان می کنیم. از شروط مهم اینجا، خود واقعی به دور از نقش بازی کردن یا نقاب زدن هست.چه از نظر ظاهری، چه فکری، چه دیگر ابعاد.چیدمان فضای داخل به شدت هنریه.هنر، ذره ذره ی این فضا رو تشکیل داده.روی یک طرف دیوار که گالری نقاشیه پر از تابلو های نقاشی صاحب کافه است.و طرف دیگه پر از اشعار منتخب از بزرگانی مثل حافظ و مولانا و غیره. کتب این مجموعه از ادبیات روس، آلمانی، ایرانی و سراسر شاهکار های جهانی هست.در ضمن بخش قابل توجهی از درآمد حاصل از این مجموعه، صرف امور خیریه سایه، بیماران تالاسمی، کودکان بی بهره از آموزش و دست گیری میشه.اینجا به طور مرتب شب شعر و مشاعره برگزار میشه.همینطور جلسات آشنایی با شاعران و آثارشون.یه بخش هم اختصاص داره به لوازم تحریر های مخصوص و البته روان نویس!شرط دیگه ورود به اینجا اینه که هربار قبل ورود یه شعر جدید حفظ کرده باشید و بخونید. یک نقل قول درست و حسابی هم قبوله!یه بخش هم برای سرگرم شدن کوچولوی قشنگتون داریم!هر از گاهی هم بازی های گروهی و بازی فکری داریم.در نهایت میرسیم به بخش خوشمزه ی ماجرا!این کافه تحت تعلیم اساتید بین المللی و متبحری بوده شما شیرینی هایی صرف می کنید و خوردنی ها و نوشیدنی هایی میل می کنید که قول می دیم هیچ هیچ کجا مثلش رو و نه حتی شبیهش رو پیدا نمی کنید.بوی دارچین، زنجبیل، پودر کاکائو، وانیل، عصاره توت فرنگی، پودر نارگیل، عسل و خامه و شکلات های ذوب شده، فندق، گردو و بادوم های خرد شده، مرباها و مارمالادها و شربت های دست ساز و دست چین شده، زعفران دم کشیده، بستنی، انواع و اقسام کیک ها و نون ها تمام فضای آشپزخانه و مطبخ رو احاطه کرده.بویی به جرئت مدهوش کننده و غذاهای ارگانیک و با کیفیت و درجه یکی که تنها با یک بار تجربه کردن تمام وجودتون خواستار تجربه دوباره اون هست.طعم و یاد و خاطره ای ماندگار برای لمس زندگی واقعی برای لحظاتی دور شدن از زندگی پرهیاهو و شلوغ شهری. برای مرور کردن تلفیق شادی و آرامش برای یادآوری انسان بودن و حس زنده بودن به دور از هرگونه دغدغه و استرس.رنگ، هنر، نقاشی، گل، آشپزی، عشق، طبیعت،شعر، قلم، کتاب فکر، موسیقی، بچها، ذوق و مهربونی و انرژی این ها من رو میسازه ...دوستان متن بالا فانتزی واقعی ذهنی اینجانب بوده یه کافه کتاب و شعر پر از رنگ و گل گلی، آمیخته به هنر و گالری نقاشی خودمبا دستپخت و آشپزی های خودمبا دوستایی که بهتر از آب روان هستنتوی طبيعت بکر جهت ثبت نام و رزرو کامنت بذارید و اعلام آمادگی کنید👩🏻‍🍳🙋🏻‍♀️پایه ثابت ها اعلام حضور کنند :)رو می گیره.</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 20:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه ای دور از خوابگاه؛ از زیارت تا بهشت زهرا🕊</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7%F0%9F%95%8A-dhoxkxgi9t5i</link>
                <description>ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدندنمیدونم تا حالا بهشت زهرا رفتید یا نه؟منکه نرفته بودم و خیلی دلم میخواست حداقل یکبار تجربه اش کنم.تا اینکه اردیبهشت امسال چون برای گذراندن طرح معراج دانشگاه مجبور بودیم با با همکلاسی هام بمدت دو هفته پیاپی خوابگاه بمونیم، حسابی دلمون گرفته بود و نیاز به یه تفریح داشتیم. تفریحی که آغشته به معنویت باشه و روحمون رو هم تازه کنیم‌.بنابراین تصمیم گرفتیم با دو تا از دوستام بریم شاه عبدالعظیم واقع در شهر ری که از دانشگاه تا اونجا یکساعت راهه و بعدشم بریم بهشت زهرا.یه گروه تشکیل دادیم با عنوان:جمعه ای دور از خوابگاه :) شما بخونید فرار از خوابگاه دقیقا عین این مینی سریال های آمریکایی!خلاصه با قطار رفتیم تا ایستگاه شهر ری، از اونجا به بعد تا دم ورودی حرم رو اسنپ گرفتیم. هوا خیلی گرم بود اما قطعا نه به اندازه ای که الان هست!وارد حرم شدیم اولین کاری که کردیم از چای حضرتی نوشیدیم. شاخص ترین کاری که یک ایرانی در گرما میکنه چیه اگه گفتید؟ آفرین چای خوردن.نوش جان کردیم و رفتیم برای زیارت.همونجا نماز ظهرمون رو خوندیم و بعد رفتیم بازار های داخل حرم رو گشتیم. تمام مدت من یاد خاطراتم با نگین افتادم و اتفافا باهاش تماس گرفتم اگر تونست بهمون ملحق بشه اما یکاری داشت نشد بیاد :(اتفافا چون روز جمعه بود نماز جمعه هم میخوندن، اما ما چون عجله داشتیم وقت نداشتیم بشینیم خطبه ها رو گوش کنیم فردی خوندیم و رفتیم از بازار یکم خرید کردیم. من واسه ماهلین یه اسباب بازی قلاب ماهیگیری و ماهی گرفتم که انقدر دوستش داشت حد نداشت. بعدنا میاوردم وان حموم رو پر از آب میکردم و ماهی ها رو میریختم توش و با قلاب صیدشون میکرد و ذوق میکرد. منم پا به پاش قند تو دلم آب میشد وقتی خوشحالیش رو میدیم.( ورووجک یاد گرفته حالا که میدونه نقطه ی ضعف همه ی اعضای خانواده خوشحالی اونه، وقتی میخواد کاری براش انجام بدیم، میگه فلان کارو کن بذار خوشحال بشم🤣)بعد از خرید دلمون یه نوشیدنی خنک میخواست میخواستیم بریم سوپرمارکت که دیدیم شربت پرتقالی خنک و کلوچه میدن(بقول ماهلین چلوچه😂🤦🏻‍♀️)جیگرمون حال اومد. حالا اون روز هرکی ما سه تا رو میدید میگفت احسنت که چادر به سرتون دارید و فلان. جالبه هرچند بار که با نگین‌هم بیرون میریم اینطوری بهمون میگن! حالا دیگه وقت ناهار بود. گفتیم بریم غذای حضرتی در دارالضیافه بخوریم‌. من تا حالا توفیقش رو نداشتم. خیلی دلم میخواد برای مشهد رو یبار بخورم. فکر میکردم مال شاه عبدالعظیم هم همینطوره که باید نوبتت بشه و از قبل رزرو کنی و اینا ولی اینطور نبود. سر ساعت معین وارد سالن میشی، از منو انتخاب میکنی و فیش رو میگیری و بعد تسویه با صندوق، و دادن فیش برگ غذا رو تحویل میگیری.یکی از چیزهایی که من بدم میاد عکس گرفتن خودت با غذاست. حالا عکس خود غذا زیاد عیب نداره. ولی خودت با غذا رو واقعا برنمیتابم. حالا این دوستمون تو رستوران هی جلو چشم همه عکس و فیلم میگیره .وای یه فیلم گرفته، من توش دست گرفتم جلو صورتم هی بهش میگم نگیر نگیر😂🥲خیلی خنده دار شده، از اون موقع به بعد اون دو دوستم تو کلاس منو میبینن بهم میگن نگیییررر نگیییر😂😂😂غذاش کیفیت قابل قبولی داشت.خلاصه رفتیم سمت بهشت زهرا. از دم حرم تا اتوبوس های مترو اسنپ گرفتیم. بعد قرار بود اتوبوس ببره رم مترو که کاشف به عمل اومد خط ۱ تجریش در دست تعمیره و ما نمیتونیم تا بهشت زهرا با مترو بریم. بنابراین بازم اسنپ گرفتیم.همینکه رسیدیم یه حال عجیبی به قلبم دوید.اول از قطعه شهدا شروع کردیم.انقدررر محوطه ی اونجا بزرگ بود که از این ماشین برقی ها که توی حیاط حرم ها مثل قم و مشهد میذارن اونجا گذاشته بودن.با بچه ها سوار شده بودیم بعد بهشون میگفتم ما معلولیم یا سالمند؟😂 اکثر شهدای معروف که اسم کوچه خیابون ها و اتوبان هامون به نامشون مزین شده اونجا بودن.شهید چمران اسطوره ی زمان.شهید غیرت، آرمان علی وردی.شهید پلارک که همیشه مزارش بوی گلاب میده.شهیدی که میگن حاجتت رو سریع میده،شهیده دانشجو معلم فائزه رحیمی که در حادثه ی تروریستی کرمان شهید شد و الگوی همه ی ما دانشجومعلم هاست.اونجا برای همتون دعا کردم. مثل وقتی که کربلا بودم یا هرجای زیارتی و معنوی که میرم واقعا به یادتون هستم. خیلی هایی که ازدواج موفق دارن به شهدا متوسل میشن، منم همونجا از اعماق وجودم خواستم هم خودم طینت و باطنم پاک بشه و خدا کمکم کنه ذات الهی داشته باشم و هم همسری قسمتم بشه که مثل شهدا روح بزرگ و خدا جویی داشته باشه و خلوص نیت براش حرف اول رو بزنه.منکه نمیدونم اما دوستام میگفتن پنجشنبه ها اینجا خیلی شلوغ میشه و گویا اینجا خیلیا یارشون رو پیدا کردن :) همونجا سر یسری مزار ها مراسم بود و چندتا موکب هم ‌کار میکردن.یجا بود مخصوص شهدای غواص. یجا بود مخصوص شهدای نیرو هوایی ودریایی.یجا بود مخصوص دکتر ها.یجا بود مخصوص شهدای مدافع حرم.یجا سرهنگ ها و فرمانده ها بودن.یجا بود شهدای منا دفن شده بودن.هر جا عطر و بوی خاص خودش رو داشت.شهدا اونجا کنارت قدم میزدن، میتونستی حضورشون رو حس کنی. دست پدرانه شون رو بر سرت لمس کنی. آغوش گرمشون رو برای شفاعت حس کنی.دستشون رو که به سمت دستت دراز شده بگیری و ازشون بخوای به اندازه ی خودشون تو رو به آسمون ها پر بدن و پرواز کنی.شهدا چطور زندگی کردن که عاقبتشون اینطور ختم به خیر شده؟می‌فرمایند که آرزوی مرگ نکنید، بخواید که کمک به خلق کنید و در راه خدمت رسانی به مردم تلاش کنید وقتش که برسه تعین میشه که چطور به ملکوت اعلا بپیوندید. مهم اینه تا وقتی زنده هستیم چطور از عمر و زندگیمون بهره ببریم و دست گیری کنیم.وگرنه خیلی ها زنده هستن اما فرقی با اونایی که مردن نمیکنن.پیر و جوونکودک و بزرگسال مرد و زنثروتمند و فقیردانشمند و بی سوادکافر و مومنخوشحال و غمگینغنی و ضعیفوطن پرست و خائنهمه و همه اونجا بیصدا خوابیده بودن.انتهای آخر قصه ی همه ی ما مرگه.اما مهمه که چطور بمیریم.مهمه بعد از مرگمون دعای خیر پشتمون باشه یا لعن و نفرین.اینکه راحت جان بدیم و ما یتعلق بهی شئ باشیم یا دودستی سفت چسبیده باشیم مثل کنه به دنیا و سخت جان بدیم.اینجا صرفا کمیت سنی داشته باشیم و کیفیت ضعیف باشه...مرگ با عزت خودش نعمته، چگونگی مرگ خودش توفیق میخواد. آسوده پر کشیدن سبکی روح میخواد.باید شهید بود، پیش از شهید شدن ...شهادت فقط نوع مرگ نیستشهادت سبک زندگیه.قطعه شهدا رو ترک کردیم و سمت مزار مردم عادی هم رفتیم. آدمیزاد هر یمدت یبار حتما باید در مجاورت این آرامستان ها قرار بگیره تا یادش نره وقت محدوده، به تاریخ تولد و تاریخ فوت ها نگاه کنه و بفهمه که مرگ و میر سن و سال نمیشناسه‌. خصوصا که در آخرالزمان مرگ جوانان(دور از جون شما) زیاد میشه. که قطعا نمونه هاش رو هم از دور و نزدیک شنیدید.خلاصه مرگ و زندگی دو قسم ناگسستنی از همدیگه هستن. فکر زندگی نباید مرگ رو از یادمون ببره و همینطور تفکر زیاد درباره مرگ نباید شوق و امید به زندگی رو در ما بمیرانه.وقتی که داشتیم سمت ایستگاه قطار میشدیم، یه آقا ایستاده بودن و به صورت جهادی سوال میپرسیدن و جایزه میدادن.جایزه هاش کارت ملی فیک و شناسنامه شهدایی بود. یه جزوه میداد همونجا سرپا میخوندی و اگر درست جواب میدادی میتونستی از جوایز انتخاب کنی.که من برای شهید ابراهیم هادی عزیز رو انتخاب کردم. بعد به صورت اختیاری گفت هرکی مایله چندتا سوال راجع امر به معروف و نهی از منکر جواب بده کتاب جایزه میدم. ولی فقط یه کتاب دارم و نمیتونم به هرسه تای شما بدم. با دوستام توافق کردیم هرکی بیشتر جواب درست داد جایزه برای اون. که با کمک خدا من بیشترین پاسخ درست رو داشتم و یکی از قشنگترین یادگاری های معنوی الان نشسته توی کنج کتابخونه ام :)که ان شاالله معرفی اش هم توی پست های معرفی کتاب میگم خدمتتون.این بود خاطره ی یه روز دل انگیز، جذاب و به یاد موندنیو من الله توفیق حسن ختام باشد این کلیپ:https://aparat.com/v/xuy2r76https://aparat.com/v/xuy2r76</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 22:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای زیست بهتر &quot;کتاب&quot; بخوانیم📕20!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%F0%9F%93%9520-rycg5f8awita</link>
                <description>🧘‍♀️قانون خودسازی بیشترین کتابی که از یک نویسنده دارم، پائولو کوئیلو هستش؛ پنج تا کتاب. نه چون حالا خیلی مورد علاقمه، نه پیش اومده. شایدم در ناخودآگاه حرفی برای من دارن! به هرحال قلم روانی داره خصوصا که با اثر کیمیاگر مشهور شد. کتاب، در کل جالبه، اما من خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم. کلید واژه های تیر، کمان، برخورد هدف، زه، تیرانداز و امثالهم زیاد درونش خواهید دید. 2️⃣1️⃣قوانین قرن بیست و یکماین کتاب با همون نویسنده ی قبلی، کیفیت خیلی بهتری داره. موضوع و کاربردش بهتره و قابلیت انطباق و درونی سازی با دیسیپلین زندگی خودتون رو داره‌.کم حجم و روان، مخصوص کسایی که حوصله کتابای قطور و طولانی رو ندارن!ارزش یه بار خوندن داره، کتاب بخش بخشه و سفر جنگجوی راه روشنایی و مقایسه ی زندگیش با میدان مبارزه است، البته نه تمام قسمت هاش! در کل جالبه.👋سه شنبه ها با موریمن خیلی به مطالعه درباره ی مرگ و هرچیز مربوط بهش علاقه دارم. حقیقتا هیچی به اندازه ی مرگ، منو مشتاق زندگی نمیکنه!البته که این کتاب مستقیما درباره خود مرگ حرف نمیزنه، بلکه مکالماتی بین یک دانجشو و استاد پیر خودش آقاق موری، در عجز و ناتوانی و پیری هستش که در حداقل ترین کارهای شخصی خودش مونده و محتاج دیگرانه، و هر شه شنبه با شاگردش قرار صحبت و ديدار دارن. من که شخصا دوست دارم کم عمر کنم و با کیفیت، و به اون سن و دست اجیری و سالخوردگی نشم. به هرحال یکی از قوی ترین و تاثیر گذار ترین کتابایی بوده که تاحالا خوندم و پیشنهادش میکنم.🙄بی‌شعوریبه صورت تکی قبلا معرفی این کتاب رو گذاشتم. ولی یه چیزی که درباره این کتاب جالب هست اینه که بعد از مطالعه کردنش(عذر میخوام اما فکر می‌کنید که زمین و زمان همگی از دم بی شعور هستند!) بعد با خودتون میگید ای بابا پس کی با شعوره این وسط؟این کتاب اصلا نویسنده ی مشخصی هم نداره، یعنی یه عده میگن خاویر کرمنت نویسنده ی اصلیش نیست. به نظرم مثل بعضی کتابای دیگه، یهو الکی معروف شد و چندان چیزی برای یاد دادن به شما نداره. راستی اینو از این جشنواره های تخفیف ۵۰ درصدی خریده بودم و میدونید که تو این جشنواره ها کتابایی میارن که یا عمدتا زرد هستن و یهو ترند شدن، یا ترجمه و انتشارات خوب و مطرحی ندارن، و دست بر قضا این کتاب سانسور نشده و پر از الفاظ رکیک بود! در کل حس جالبی نداشت برام خوندنش.😇ترگل ۲۰ دلیل عقلی برای پوشیدگیمن اول حجابم رو با عشق و دل انتخاب کردم بعد سعی کردم با برهان و دلیل، عقل و منطق دنبالش برم که علت علاقه ی شهودیم رو پیدا کنم، تا حالا هم کتابا و دوره های مختلف زیادی دربارش دیدم و خوندم،دوره هایی مثل &quot;نورا&quot;_ &quot;ریحانه&quot;_ و ...یکی از کتابای مختصر و کوتاه و مفید و موفق، همین کتاب ترگل هست و به شکل زیبایی درباره دلایلی کاملا عقلی پوشیدگی انسان وارسته و مزایاش به شکل دلنشینی روایت میکنه. به نظرم حتی اگر حجاب رو قبول ندارید برای یکبار بخونیدش، و اگر محجبه هم هستید باز برای پاسخ در چنته داشتن مقابل شبهات و استوار و ثابت قدم شدن بیشتر خودتون مطالعه اش کنید. به اعتقاد من حجاب داشتن نباید صرفا تقلیدی، اجباری، با بدون آگاهی باشه، هر فرد محجبه ای موظفه بدون که واقعا چرا حجاب داره؟ مطمئن باشید کسی که دلیلش رو بدونه هیچوقت نه تنها کنارش نمیگذاره بلکه با رغبت درونی و میل بهش کشش داره.👌🏻حجاب شهید مطهریاز علاقم که شهید مطهری و قلم و بینش این استاد بزرگ هرچی بگم کم گفتم. البته شهید بهشتی رو هم خیلی دوست دارم اما تا به حال توفیق مطالعه اثری ازشون رو نداشتم. همینطور دکتر علی شریعتی و استاد صفائی حائری.یکی از خوبی های قلم استاد مطهری اینه که قلم عامه فهمی داره و هرکس فارغ از سطح سواد و تخصص اش میتونه از مکاتب و نوشته های ایشون بهره ببره.کتاب &quot;انسان کاملشون&quot; رو هم خونده بودم و قبلا معرفی کرده بودم و چقدر خوب بود. این کتاب هم خوندم و دوستش داشتم، میخوام کتاب &quot;زن&quot; رو هم از ایشون بخونم. 🌱برایم بهار بیاورمن این کتاب رو چندسال پیش از دیجی کالا سفارش دادم، یادم نیست خودم اشتباه سفارش دادم یا اشتباه فرستادنش خلاصه یه مجموعه شعر خیلی کوتاهه که من خوشم نیومد حقیقتش. و فکر کنم با کتاب بهار برایم کاموا بیاور اشتباه شده بود. به قول ابجی کوچیکم؛ (اشتبابازی=اشتباهی) شد!📒اصول برنامه ریزی درسیهعییی یادش بخیر خوابگاهاین کتاب اگرچه دانشگاهی هستش، و جزو واحد های درسیمون بود، اما برای استفاده ی شخصی هم به نظرم کاربردیه، و همه کسایی که مشاوره تحصیلی کار میکنن و یا میخوان به طور حرفه ای و تخصصی برنامه ریزی درسی انجام بدن میتونه موثر باشه. یکم نثر سخت فهمی داره اما در کل خوبه👍🧐هفت عادت مردمان موثرتعریف این کتاب رو زیاد شنیده بودم، از استفان کاوی نویسنده ی آمریکایی بود. با این جمله ی معروف که: اگر به انسانی یک ماهی بدهید، خوراک یک روز او را داده اید، اما اگر به او ماهیگیری یاد دهید، خوراک همه عمرش را داده اید!حالا هفت تا عادت مردمهایی که موثر بودن چیه به نظرتون؟ ۱. عامل باشید، اشاره به منفعل نبودن و تاثیر حداقلی از انفکاک و اصطکاک محیط گرفتن. مثل خورشید د. هر شرایطی تابیدن.۲. ذهنا از پایان آغاز کنید. مهندسی معکوس. اشاره به درست فکر کردن و عملی کردن برنامه ها ابتدا در ذهن.۳.نخست امور نخست را قرار دهید. اشاره به الویت بندی کارها. و همچنین قربانی نکردن سلامتی و روابط انسانیمون برای امورات کم ارزش تر. چون یک روز حسرت اینکه چرا بیشتر کار نکردیم رو نمیخوریم اما حسرت اینکه چرا بیشتر با عزیزانمون وقت نگذروندیم رو چرا. انجام دادن رسالت انسانی و استفاده از چهار مربع برای مدیریت لازم تحت عنوان: کارهای ضروری، کارهای غیر ضروری، مهم، بی اهمیت.۴. برنده، برنده می اندیشد. اشاره به اصول رقابت سالم، توافق، روابط، منش، رهبری، قابلیت تولید، بازدهی، و توجه به نشانه ها در راه.۵. نخست گوش دهید، سپس بخواهید به شما گوش دهند. گوش دادن برای همدردی و نه صرفا پاسخ دادن. همدلی و اهمیت درک متقابل.۶. سینرژی. انرژی گروهی و ارج نهادن به تفاوت ها، سطوح ارتباطات و همکاری.۷. ارّه را تیز کنید. اگه بی وقفه کار کنید که توی این بازه ی عدم استراحت چوب های بیشتری اره کنید بازدهی بیشتر میشه؟ یا اینکه اره رو که کند شده، تیز کنید و با اره تیز چوب ببرید؟پس متوجه اثر بازسازی خویشتن، توجه به جنبه های جسمانی، ذهنی، معنوی، اجتماعی، عاطفی شدید.این بود هفت تا عادت آدم های موثر. نظر شما چیه؟💙تکه هایی از یک کل منسجمعجیبه که تا حالا معرفی این کتاب رو به صورت مجزا و تکی نذاشتم و نتونستم ابرازش کنم که چقدرررر دوستش دارم و میتونم بگم جزو چندتا کتابای مورد علاقه ی منه. یجایی بین جایگاه اول تا سوم! این کتاب کلمه نیست، آغوشه، درمانه، مرهمه، نوازشه، علاجه.حاصل تجربیات یک روان‌درمانگر واقعی(پونه مقیمی) از مراجعینش هست و در پایان هر قسمت نامه هایی به من. به شدت گیرا و دلنشین. انقدر دوستش دارم که دلم میخواد بارها و بارها مرورش کنم و از نو لذت ببرم. وقتی چیزی رو زیادی بهش ارادت دارم میگم بوسیدنیه!حالا هم میگم این کتاب عمیقا بوسیدنی هستش. بدون مکث برید سراغش و بخونیدش و سرمست اش بشید!💍دوره طلایی عقدیکی نیست بگه حالا مگه ازدواج کردی که میری سراغ مطالعات عقد😅نه خب باید بگم از همون قبلنا عاشق مطالعه درباره ازدواج و زندگی مشترک و مهارت‌اموزی دربارش بودم. مثلا مقاله های فارسی و انگلیسی میخوندم یا یوتیوب و کلیپ های مشاوره های خانواده رو می دیدم یا ویس های دکتر عزیزی و استاد قمشه ای گوش میدادم و ...این کتابم رایگان توی طاقچه بود. به نظرم دوران عقد تا ازدواج(یعنی دیگه زیر یه سقف رفتن) اهمیت واقعا زیادی داره از هر جهت. پس مهمه که آگاه باشیم و آمادگی های لازم رو کسب کنیم. البته یسری محتواها رو نگه داشتم برای وقتی که علنا توی دوره عقد بودم! البته اگر وقت بشه اون زمان!🧠هنر مدیریت ذهنیه کتاب قوی که راه حل های واقعی و کارساز داره. بنده بشدت انسان اورتینکر یا همون نشخوار کننده ی فکری هستم. و مشکلم اینه که به آنچه که نباید بسیار می اندیشم... تا جایی که دود از سرم بلند شدن رو میبینم! و خب همین باعث کم/بی تمرکزی و پرش های فکری میشه، پس مشخصه مدیریت ذهن و افکارش چقدر میتونه مهم باشه. مادامی که حین خوندنش بودم داشتم بعد مدتها یکم آرامش ذهنی رو تجربه میکردم، اخه تنها زمانی که مغز من فکر نمیکنه، فقط خوابه. که همونم انقدر خواب های عجیب غریب برام میسازه که راحتم نمیذاره. واسه همین زیاد به خواب پناه میبرم تا مغزم انقدر سوت نکشه و جلوی خودمو و افکار شلوغم رو بگیرم. درباره نیات و تمرکز نماز هم راهکار میده.بخونیدش، همین دیگه.کتاب که تموم شد، من باز همون آدم سابق شدم. امان از افکار ناشی از افکار. امان💔💫🤲🏻آسمان همین حوالی/ همه چیز روبراه است ممنونمصحیفه ی سجادیه ی خوندید تا حالا؟منم نخونده بودم متاسفانه! تا اینکه این کتاب رو از یک شخص به غایت عزیزی هدیه گرفتم.دیدید یسریا ایراد بنی اسرائیلی میگیرن میگن مگه ما عربیم که قرآن رو عربی بخونیم؟حالا خبر خوب اینه که این کتاب کاملا ترجمه ی فارسی صحیفه ی سجادیه است. ترجمه ی مناجات فوق زیبای امام سجاد علیه السلام. انقدر آرامبخش و انوار بخش به دله که نگم براتون.حیفه واقعا نخونید. میشه برید خودتون ترجمه ی عربی صحیفه رو بخونید اما این کتاب ترجمه هاش رو به شکل زیباتری تبدیل به کتاب مجزا کرده و خیلی زیباست. مناجاتی رو به شکل قلبی می آموزیم و همینطور قشنگ دعا کردن رو.🩸خون مباح کلماتدومین کتابی که از مصطفی مستور خوندم.این کتاب حالت شعر نو داره، بیشتر نثر گونه است تا نظم! ولی مثل داستان کوتاه شما رو داخل خودش همچو گرداب میکشه و سبک شعریش برام متفاوت بود و لذت بردم. اهل شعری؟ بسم الله! من کلا هم زیاد کتاب هدیه میدم هم میگیرم😂اینم هدیه اس.🏔قلهکتابیه که نسبتا خوندنش زمانبره چون باید با به اعداد ارقامی که برای نتایج آزماش ها آورده دقت کنید تا بتونید به خوبی قیاس کنید. این کتاب طرز تفکر جدیدی در زمینه ی استعداد بهتون هدیه میده. ما خیلی بیشتراز آنچه که فکر میکنیم روی زندگیمون تاثیر داریم. با خوندن این کتاب متوجه میشید که چیزی محدود به استعداد ذاتی وجود نداره و هر توانایی با تمرین و استمرار قابل پرورش و پیشرفته. به کسایی که مطالعات پژوهشی رو دوست دارن، پیشنهادش میکنم.🧠⚡ذهن نامحدودنوروساینس علمیه که به مطالعه ی عصب های ذهن و نحوه کارکردشون میپردازه. یکی از آدمای موفق این عرصه آقای پیام بهرام پور و دیگری دکتر آذرخش مکری هستن. این کتاب با ارائه آزمایش های مکرری که درباره مغز و نتایج شگفت انگیزش شما رو به حیرت وا میداره. اگه معلم هستید یا کلا در کار آموزش مشغول به کار کارید، یا عاشق یاد گرفتن و پیشرفت کردن هستید، خوندن این کتاب رو از دست ندید. شاید فکر کنید مغزتون همونطور که هست تا ابد قراره باقی بمونه، در حالیکه یاد میگیرید چطور با تشکیل مسیر های عصبی جدید، در هر سن و هر جایگاهی، بیشترین استفاده از مغزتون رو ببرید! مغز ما نامحدوده و کاملا منعطف. باور به ثبات و ایستا بودن مغز کاملا فلج کننده است. اگر بدونید مغز چقدرر قدرت داره از اینکه چرا از همه پتانسیلش بهره نمیبرید مثل من کلی افسوس میخورید. یادمه حین خوندن این کتاب با وجود نفرتم به ریاضی، علاقمندش شده بودم! 👫همسفر تا بهشتعارضم خدمتتون که این کتابم همونطور که از اسمش مشخصه درباره ازدواج و انتخاب همسفره. خیلی بهتره به جای انتخاب همسر، بگیم همسفر. چون زندگی واقعا یک سفره و چه چیزی مهمترین رکنه سفره جز یک همسفر خوب و پایه؟ زن و شوهر میتونن همدیگه رو به عرش برسونن و بلعکس به فرش. اینکه واقعا میخوای باقی تموم عمرت، زندگیت، جوونیت، داراییت و عملا همه چیزت رو با چه کسی شریک بشی، خیلی مهمه. به نظرم بزرگترین قمار زندگیه. این کتابم از رهنمود های رهبر به زوج های جوانه. منکه خوشم اومد. و گزین گفته هاست، اگر نسخه جامع و کاملتری میخواید به کتاب &quot;مطلع عشق&quot; مراجعه کنید.🥰آیه های دخترونهاین کتابچه با لحن ساده و خودمونی تقریبا هرچی آیات مقدس قرآنی درباره دختران و بانوان هست رو یجا گردآوری کرده و دربارشون توضیح داده چند خط. به گمونم به درد دو گروه افراد زیاد میخوره.یک کسایی که دوست دارن جایگاه واقعی و ارجی که بهشون نهادینه شده رو در آیات قرآن بدونن. و دسته دوم گروهی که مدام در حال شکوه و شکایت از این هستن که نه در حق خانما خیلی اجحاف شده. اگه مطالعه ی عمیق و زیاد درباره متون اسلامی داشته باشیم واقعا خیلی شفافه که تو اسلام زن مثل یک ملکه ای هستش که آقا باید مثل پروانه دورش بگرده! 👰🏻‍♀️عروسی داریممدل نوشتاری این کتاب رو خیلی دوست داشتم. به این صورت که یک صفحه درباره افکار و صحنه هایی از ازدواج یک دختر امروزی توی عصر حاضر نوشته بود تحت عنوان یکِ من، و صفحه ی بعدش تحت عنوان یکِ او، از مدل ازدواج حضرت زهرا علیهاالسلام گفته بود. خیلی زیبا میتونیم الگو بگیریم. بیخودی سخت نگیریم و با شروع ساده تر زندگی رو شیرین کنیم.🏡کار خانه و خانه کارطی چندین سال اخیر خیلی زیاد به نقش های خودم فکر کردم. اینکه چطور میتونم در کنار شاغل بودن به نقش مادریم و همسریم لطمه وارد نکنم و برای هیچکدوم چیزی کم نذارم. واقعا یکی از دغدغه هامه و فکر میکنم هر دختری حداقل یکبار بهش فکر کرده. کسی که کلا خانه داره که تکلیفش مشخصه. مطلقا مدیریت زمان و زندگیش دست خودشه، اما کسی که شاغله، خصوصا شغل دولتی، خیلی باید تلاش کنه به موازات کارش، به نحو احسن مراقب تامین گرمای خونه، تربیت بچهاش، و حلال کار کردن(یعنی وقتی سر کاری، فقط مشغول کارت باشی نه چیز دیگه) باشه. بنابراین لازمه علاوه بر مشورت گرفتن از اهل فن و درست برنامه چیدن، در این زمینه مطالعه کرد. اجر خانه داری و حسن الخلق با همسر خیلی زیاده و جهاد زن به همین معروفه. مثلا اگر زنی یک لیوان آب به همسرش بده، از اینکه یکسال شب و روز روزه بگیره، براش بهتره! در این حد! از اهمیت تقسیم کار هم در این کتاب گفته شده‌. </description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 21:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستن از دامت نتوانم، محبوب زیبای من ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-oytocf9iyrbp</link>
                <description>محبوب زیبای منبه رسم نامه ها، مکتوبات، رساله ها و متون نوشتار قدیمی، باید اعتراف کنم زیاده عرضی نیست جز گاه به گاه دور شدن خیال از برای شما‌.اینجا در این شهر شلوغ و پرهیاهو، من در سکوت خویشتن در کشور ذهنم که فرمانروا و حاکم حکم فرمایش شما والا مقام باشید، آئین شهروندی را بجا میاورم. جالب است نه؟ قلب، قلب ماست، ذهن، ذهن ماست، اما هر دو در تصاحب شماست!تصدقتان روم. شما تکه ای از بهشت برین روی زمین هستید‌. شک ندارم همان وعده ی پاداش شیرین خداوند برای پرهیزکاران هستید. اگرچه در مراوده با شما بودن، معنای پرهیزکاری رنگ میبازد. بین خودم، خدا و خودتان باشد. با خیالتان چه بسیار گنه ها که نکردیم. تلفنی داشتم با همان دفترها که احکام میجویند‌‌. ابتدا حکم عاشقی را پرسیدم و فرمودند که اگر بی اختیار باشد موردی ندارد. نفسی راحت به بیرون دمیدم که این امر از گردنم ساقط گشته. آخر بزرگ ترین گناه من، &quot;بیشمار شما را دوست داشتن&quot; است.همین دیروز به جرم کفر و پرستش معشوق زمینی، از دادگاه به شکل معجزه آسایی تبرئه شدم.دومین سوالم را از مرجع پرسیدم... پرسیدم؛حکم بوسه زدن بر عکس از شدت دلتنگی با خیال آغوشش به خواب رفتنبوییدن عطر پیرهن های تنشنوار ضبط شده ی صدایش را صدباره گوش دادنبر مهر و سجاده اش سجده کردن و با تسبیحش برای سلامتی اش ذکر گفتنبا شانه اش به زلف شانه زدنبا لبخندش خندان شدن و با غمش محزون شدنتار مویش را به دفتر چسباندن  طرح چهره اش را کشیدنلحظه ها را با یادش سپری کردنصبح را با یادش آغاز کردن و شب را با فکرش به خواب رفتنقلب را به خاطرش تپیدنو روح و جان را الفداء اش کردنحکمش چیست؟پاسخ آمد : بر کالبدی که روح بر آن تعلق ندارد، حکمی صادر نیست. </description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 21:11:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان شات ³ با تم جنگی![³Ravan shot]</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%C2%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%C2%B3ravan-shot-hogemoz39xro</link>
                <description>سلام رفقااین سومین قسمت روان شات هستدقیقا روز قبل از آتش بس آماده ی انتشار بود اما نمیدونم چرا تعلل کردم...ولی برای اینکه کاملا منفعل نباشم و در وسع خودم کنشگری کرده باشم، در صفحه ی آپاراتم ویدیو بازنشر میدادم.یه متنی هم نوشتم برای دانشگاه.به هرحال ان شاالله نابودی اسرائیل کودک کش رو با چشم شاهد باشیم.در اخرالزمان نگه داشتن اعتقادات سخت تر از نگه داشتن گدازه ی آتش در مشته. حواسمون باشه کدوم طرف تاریخ ایستادیم. &quot;فرقان&quot; یعنی قدرت تشخیص حق از باطل، امیدوارم در این مسیر دچار غفلت و لغزش نشیم.در نهایت: کلام اول و آخر:لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم</description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 21:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی اولین خواستگاری که بالاخره به خانه راه داده شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravan_Nevis/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-i524dzeo5mjs</link>
                <description>خواستگاری! خود کلمه اش هم عجیبه. یعنی خواستار بودن. حال خواستار چه چیزی؟ ازدواج، بله ازدواج...چندسالی میشد که خانواده با خونه اومدن هر خواستگاری مخالفت میکردن، و حالا میگم خدا خیرشون بده! تا قبل کنکور که مشغول درس و تحصیل بودم. ولی بعد از اون هم، یکساله که فارغ و رسما دانشجو شدم، جواب خیلی ها رو با تلفن میدادن و همونجا در نطفه خفه میشد. و خیلیارو مطمئنم اصلا به من نمیگفتن که ذهنم درگیر نشه!!بماند که خود منم از مواردی که برای خودم پیش میومد چه بیرون از خونه، چه تو فضای مجازی، از آشناهای دانشگاه، یا توسط معرف و واسطه گفته میشد، اصلا به خانواده اطلاع نمیدادم.تا همین پارسال خودم هم فکر میکردم زوده، اما از وقتی خوابگاهی شدم، فضای جدید زندگی، مستقل و تنها بدور از خانواده بودن، ورود رسمی به اجتماع، خانه داری تمام عیار، و بزرگ کردن آبجی سه ساله ام، و تعمق در خودم جهت خودشناسی، و مطالعه کردن و دوره دیدن ها باعث شد خودم رو آماده ی تشکیل زندگی مشترک بدونم.البته این فقط یه اعلام آمادگیه و خدا میدونه شاید چندین سال تا زمان پیدا شدن مورد مناسب مد نظرم طول بکشه. به هرحال یسری سخت گیری های منطقی و کمال‌گرایی هایی دارم که به نظرم توی کیس ازدواج کاملا بجاست. چون بحث رفاقت نیست که بگی، اگه این نشد یکی دیگه، یا اگر خوب نبود فوقش جدایی! نه! زندگی مشترک یعنی یه عمر متعهدانه و عاشقانه پای انتخابی که قلبت بپسنده و عقلت تائیدش کنه بمونی و بسوزی و بسازی و حینش به سر حد کمال و رشد از ابعاد مختلف برسی.یادمه پارسال، اواخر فصل زمستون از چندتا از دوستانم پرسیدم برنامتون برای ۴/۴/۱۴۰۴ چیه؟و اونها همگی در کمال تعجب پرسیدن: برنامه ی خاصی باید داشته باشیم؟ توی دلم گفتم نه ...گذشت و گذشت تا ۴/۴/۱۴۰۴ دقیقا یکی از روزهای هیجان انگیز از این منظر که تا حالا هیچوقت تجربه اش نکرده بودم، رقم خورد.یکی از هم اتاقی هام که باهاش از بقیه افراد اتاق صمیمی تر بودم، از شروع ترم دوم تو گوشم مدام زمزمه میکرد که با خانوادت صحبت کنیم برای امر خیر بیایم خونتون... از اون هی اصرار و از من هی انکار. تا اینکه به واسطه ی جنگ تلخی که برای کشور عزیزمون رخ داد، تعویق افتادن امتحانات، رفتن به خوابگاه برای آوردن وسایلم(شما بخونید جهزیه!!)، و خلاصه خونه نشینی، یه روز که دقیقا صبح روز اول جنگ بود، و من حالم خراب و اشکام جاری، دیدم زنگ زد. اون موقع هنوز خبر نداشتیم روند جنگ قراره چطور بگذره و چه اتفاقاتی در انتظارمونه، از طرفی اخر تیر ماه قرار بر اسباب کشی بود. با کلی خجالت و لپای سرخ شده، اول مادرم رو در جریان گذاشتم(طبق معمول_شما هم همینطورید؟) بعد ایشون به پدرم انتقالش دادن.بعید میدونستم موافقت کنن، ضمن اینکه پدرم خانواده ی دوستم رو نمیشناخت.اما در کمال تعجب گفت تو عالم رفاقت ممکنه دوستت فکر کنه به خونه راهش نمی دیم، بگو تشریف بیارن، ولی بعد از اثاث کشی، چون یسری وسیله های خونه رو جمع کرده بودیم. باز قبول نمیکردن و میگفتن زودتر باشه. دیگه اخرش قرار شد اوایل تیر بیان، که باز امان ندادن و دقیقا روزی که آتش بس شد، شب اش منزل اومدن. معمولا باید بدونید خونه دم اثاث کشی ریخت و پاش و کثیف میشه، حالا از روز قبل منو و مامانم افتادیم به جون خونه و از سقف تا کف اش رو برق انداختیم و رسما خونه شد عین دسته گل! فکر کن خونه ای که میخوای بزودی تحویلش بدی رو اونهمه تمیزش کنی🤧😅 هیچی دیگه انقدررر فشرده زیاد کار کرده بودم شب قبل از خواستگاری کتف هام داشت از جاش کنده میشد، بقدری درد میکرد که برای حرکت دادن دستم مجبور بودم از اون یکی دستم کمک بگیرم!تجربه اول: قبل از شب_روز خواستگاری اونقدری کار نکنید که مجروح بشید، سالم بمونید! خب شب موعود فرا رسید، ساعت ۸ شب بود، ما هنوز شام نخورده بودیم.دوستان! ساعت ۸ شب اومدن!!!تجربه دوم: آقا پسر های گل لطفا اینقدر زود  نرید خونه ی کسی، ۹ تایم خوبیه، زودتر از اون خیلی زوده و دیرتر از اون دیره.همون شب قبل، یسری جزوات و تجربيات کاربران تو گروه های مربوط به ازدواج رو مطالعه میکردم تا یسری نکته استخراج کنم. لباس عیدم رو که کت و سارافن کرم رنگ بود با روسری صورتی ملیح پوشیده بودم. به همراه چادر گل دار بشدت زیبایی که مادرم قبلا برای روزهای خاص خریده بود :)) تجربه سوم: اگه تا حالا جلوی مهمون چادر سر نکردید، برای اولین بار امتحانش نکنید، ممکنه حین چای گرفتن تسلط خودتون رو از دست بدید، قبلش حتما امتحان کنید‌. و ضمن اینکه خودِ واقعی تون باشید، اگه چادری نیستید با پوششی که همیشه دارید حاضر بشید، نقش بازی نکنید!توقع داشتم طبق روال گل و شیرینی بیارن، ولی فقط شیرینی آورده بودن! قیافه ی من اون زمان:😐⁉️حالا اگر وضع مالیشون خوب نبود میشد کنار اومد، در ادامه بهتون میگم چه دک و پزی که نمیومدن...هیچی دیگه اولین خواستگاری رسمی بنده بدون گل پیش رفت😢 تازه شیرینی اش هم دانمارکی بود، من فکر میکردم سالها پیش نسلش منقرض شده! تا اینکه برای خواستگاری خودم دیدم از همون آوردن😭😂 که البته ماهلین در دقایق اولیه ترتیبش رو داد.تجربه ی چهارم: آقایون، داداش ها، وقتی جایی میرید اولا که ادب ایجاب میکنه به هیچ وجه دست خالی نرید، من از بچگیم یادم نمیاد جایی رفته باشیم و هیچ چیز نبرده باشیم، مراسم رسمی خواستگاری که جای خود دارد. دوما حتی اگر از کسانی هستید که زیاد خواستگاری میرن، باعث نشه که از کیفیت چیزی که میبرید کاسته بشه، دخترا لحاظش میکنن و تازه اگر به وصال برسه همیشه یادشون میمونه. حالا درسته اگر جلسات آشنایی به مراحل بعدی رسید و جدی تر شد آدم بیشتر هزینه میکنه، و هیچکس هم شیرینی نخورده یا گل ندیده نیست،  اما هر کاری آدابی داره، و خیلی بده که بخوره تو ذوق یه دختر اونم توی اولین تجربه! خواستگار بعدیم اگر گل قشنگ برام نیاره از دم در راهش نمیدم😂روشم باید بنویسه گل برای دسته گل☺💐واو😍رز با ژیسپوفیلای سفیدبابای بنده خدای من همیشه و هر زمان بهترین هارو هم برای خانواده تهیه میکنه و هم وقتی مهمون میاد سنگ تموم میذاره، یعنی همون شب با شیرینی و شکلات خارجی و شربت زعفران و چای و چندین رقم میوه، نزدیک سه تومن حداقل هزینه کرد. البته واسه همه ی مهمونا همینطوره. برای همین خونمون مثل کاروانسراست و مهمون معمولا زیاد میاد میره 😁راستی ماشینشون هم آوردن داخل پارکينگ! باورتون میشه؟ تجربه ی پنجم: آقایون لطفا ماشینتون رو داخل پارکينگ منزل دختر خانم نبرید :/بعد از اینکه اومدن بالا یکم که نشستن موضوع بحث رفت درباره جنگ(اون زمان هرجا میرفتی داغ ترین موضوع همین بود) و فضا اصلا محزون، مضطرب و سیاسی شد.تجربه ی ششم: در مراسم خواستگاری لطفا بحث سیاسی نکنید.و اینکه پدر و مادر اون پسر نزدیک پدر و مادر اینجانب نشسته بودن، بعدش هم اتاقیم، بعدش اقا پسر تقریبا انتهایی ترین مبل که ته خونه میشد نشسته بود.در حالیکه من میدونم پدرم آدمیه که دوست داشت اون آقا نزدیک مینشست و اصطلاحا خودی نشون میداد، اما اون پشت انگار قایم شده بود و مشخص بود اعتماد به نفس کافی برای پرزنت کردن خودش نداره که بعدا خودم هم طی سوالات متوجهش شدم.تجربه ی هفتم: هرچقدر هم که استرس داشتید، سعی کنید خودتون رو آروم کنید، نفس عمیق بکشید، سرتون رو بالا بگیرید، به هیچ وجه زبان بدن بسته نداشته باشید، با روی گشاده و خوش مشربی نه زیاده گویی کنید نه اونقدر کم حرف باشید که در سکوت مطلق سپری کنید.ما از قبل همه ی وسایل پذیرایی رو روی اپن چیده بودیم، شما هم اینکارو کنید که دو ساعت دنبال وسیله ها نگردید و بدونید هرچیزی توی چه ظرفی باید سرو بشه‌. تنهایی آشپزخونه رفتم و یکی یکی استکان ها رو پر میکردم. یهو یاد سکانس فیلما افتادم که دختره چای خواستگاری رو روی پای پسره میریخت😂😂یه کوچولو دستام می‌لرزید فنجون ها صدا میدادن،  بعد به خودم مسلط شدم. اول از بزرگترا شروع کردم تا رفتم ته. آخرین نفر اون آقا بود. تقصیر خودش بود که اونجا نشسته بود! یکم نشستم که دیدم مادر آقا پسر گفت اگر اجازه بدید بچها برن با هم صحبت کنن. منم که اتاق قبلیم توی خونه قبلی(این پست در خونه ی جدید نگاشته میشود) چیزی کم از مهدکودک نداشت از بس که رنگی رنگی بود و اتاق دوره کودکیم بود 🤭.اول من جلوتر رفتم بعد ایشون اومد داخل، و میخواست در رو کامل کیپ ببنده😑تجربه ی هشتم: آقا پسرا لطفا در رو کامل نبندید، با تشکر. منم بهشون گفت لطفا نیمه باز بذارید.بعد جالبه طی مکالمه خواهر سه سالم(ماهلین) هی میومد مینشست تو بغلم میگفت آجی چرا داری با غریبه صحبت میکنی؟!😂😂😂خب، حالا رسیدیم به بخش شیرین ماجرا سوالات روان شوییِ روان نویسی😎😎😎شما فکر کنید روان شو هام اینه، سوالات خواستگاریم چیه دیگه.یه چیز جالب درباره شما ویرگولیا هست اینه که هروقت روان شو دعوتتون میکنم میفرمایید که سوالات سخت نباشه ها! یعنی من انقدر سخت میپرسم؟!😂هیچی دیگه شروع کردم مهمترین سوالاتم رو پرسیدم. از خطوط قرمز تاااا بقیه موارد. مرزها و حریم خصوصی رو کاملا رعایت میکردم و سوالات خیلی شخصی رو نمیپرسیدم. و اینکه هر جلسه سوالات مخصوص خودش رو داره. مثلا نباید جلسه ی اول راجع بیماری، مشکل خانوادگی، انحرافات یا اختلالات احتمالی، یا مسائل جنسی پرسید. بعد اینکه من دوست دارم کیسی که میاد، خودش زمام جلسه رو دست بگیره و جهت بده ولی کاملا برعکس بود و اونی که سوال میپرسید فقط من بودم. ایشون فقط چندتا پرسید و تازه همونا رو هم از توی سوالات من میپرسید، یعنی انتهای پاسخی که به سوالم داده بود، میگفت شما چطور؟اول تا اخر ایشون به ستاره های سقفم نگاه میکرد و منم گل های قالی رو میشمردم. خیلی وضعیت دوربین مخفی طوری بود. دلم میخواست جلسه رو ضبط کنم ولی گفتم شاید راضی نباشن و از نظر اخلاقی درست نباشه(نظر شما چیه؟)خوبی این جلسه برای ایشون این بود که واقعا به خودشناسی رسیدن. یعنی من یسری سوالاتی پرسیدم که مطمئنم برای اولین بار بود که توی زندگیش داشت میشنید. چون هرچی میپرسیدم کلی فکر میکرد. و یجا دیگه بنده خدا بریده بود میگفت سوالاتون خیلی سختن🤫😂خب دیگه هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.😌یجا هم پرسیدم هدفتون کلا از زندگی چیه(میدونستم کلیشه ای به نظر ممکنه بیاد، ولی دور اندازشون رو میخواستم ببینم کلا چیه) گفت اینکه لذت ببرم😶😐در واقعیت نگاه کنی آره شاید انسان برای لذت خیلی کارا میکنه و اصلا رفاه حرف اول رو میزنه. ولی اینکه در جوابِ هدفت از زندگی چیه اینو بگی، یکم خیلی کم ارزش و سخیفه. ما نباید برای لذت زندگی کنیم، ما باید به اهدافمون برسیم و از بدست آوردن، طی مسیر لذت هم ببریم. این نگاه تک بعدی رو اصلا نپسندیدم.بعد پرسیدم ۵ سال آینده خودتون رو کجا میبینید. هرجوابی که داد، کاملا مادی و مالی بود. گفت ماشینم رو عوض میکنم، باغ ویلا میخرمچندتا آپارتمان ساختم، بیزینس خودم رو دارم و خلاصه از این دست اهداف.شغلشون بساز و بفروش بود. مهندسی عمران خونده بودن. ولی به ابعاد روحی، معنوی و اخروی هیچ توجهی نداشت. و اصلا از نظر اعتقادی هم تناسب نداشتیم. نماز و روزه که تعطیل بود، و یکی از چیزهایی که من بشدتتتت بدم میاد هرگونه استعمال دخانیات هستش. که جد و آباد پدری و مادریم هیچکدوم اهلش نیستن. که خب ایشون گفتن تفریحی قليان میکشن. بهشون گفتم میدونید یکبار قلیان کشیدن برابر ۱۰۰ نخ سیگار کشیدنه؟! گفت پس برم سیگار بکشم🙄😕ولی خب صداقت خیلی خوبی داشتن.اصلا هم اهل مطالعه و کتاب و یادگیری و دانش اندوزی نبودن. خب مشخصه کسی که همه زندگیش پوله و تمام اهدافش به پول ختم میشه به چیز دیگه ای بخواد هم نمیتونه فکر کنه.از اون طرف هم پدر و مادرش خطاب به خانوادم میگفتن هفت هشت تا واحد داریم، شش تا ماشین داریم فقط راننده نداره، هه هه هه🤦🏻‍♀️ باغ داریم، ویلا داریم. فلان و بلان خلاصه انگار اومده بودن با دارایی هاشون دختر ببرن.در حالیکه من از اوشون پولداراش هم بیان و معیارام رو نداشته باشن جواب رد میدم.صحبتامون یک ساعت نفس گیر طول کشید و بعد بیرون اومدیم. شاید هر دختر دیگه ای بود به خاطر شرایط مالی خوب تو این وضع اقتصادی جوابش مثبت بود. چون یسری ها هم هستن میگن نه ما ملاکمون مادی نیست. اونوقت خواستگار پولدار که میاد دست و پاشون رو گم میکنن.من تو زندگیم کمبودی نداشتم واز همه لحاظ تأمین بودم. آدمی هم نیستم که با زرق و برق دنیایی و تجملات و هزینه های سنگین به وجد بیام. من چیزهای گرون تری دوست دارم مثل عشق، تعهد، صمیمیت، صداقت، معنویت، احترام، ادب، دانش و درک و شعور و بلوغ. تکیه گاه و حامی بودن و احساس امنیت و رشد همه جانبه.ازدواج فقط برای خودت نیست، بلکه داری پدر فرزندانت و عضو جدید خانوادت رو هم همزمان انتخاب میکنی. کسی که وقتی جایی میخوای باهاش بری با افتخار معرفیش کنی که همسر منه. وقتی توی جمع میری نگران این نباشی که الان چی میخواد بگه.یه آدم با شخصیت، با کمالات، با ایمان و اخلاق، مودب، موقر، متین و مرد واقعی.(شوخ طبع و با احساس هم باشه که دیگه نور علی نور!)بعد از اینکه رفتن چندین و چندین بار زنگ زدن، پیام دادن و اصرار که جلسه ی دوم هم صورت بگیره ولی خب من جوابم همون بود. خواهرش که هم اتاقیم باشه هنوزم که هنوزه پیام میده آرزوی قلبی ما بود که باهاتون وصلت کنیم، داداشم خوشبختت میکرد، نظرت عوض نشده؟ و امثالهم ...تجربه ی نمیدونم چندم اینکه درسته بعضی وقتا دختر خانوما ناز میکنن و لازمه بیشتر پیگیری کنید، ولی دیگه وقتی محترمانه &quot;نه&quot; قاطع شنیدید لطفا اصرار نفرمایید. با تشکراینم یه تجربه ی شیرین پر از درس برام بود.مخصوصا که همون شب بعد رفتن مهمونا با پدرم کلی درباره معیار های ایشون هم برای داماد آینده اش گفت و گو کردیم. ما سه تا دختریم و قراره سه تا داماد به خانواده ی ما اضافه بشن، و مطمئنم هر سه، مثل پسرهای نداشته ی والدینم میشن.من قطعا آدمی رو انتخاب میکنم که مثل پدرم باشه. چون قهرمان زندگی من پدرمه.ان شاالله که همه ی جوون ها عاقبت بخیر و خوشبخت بشنو تمام عاشق ها به وصال برسن.❤❤شما هم دوست داشتید از تجربياتتون برام بنویسید، چه دختر خانم ها چه آقا پسر ها :)   </description>
                <category>روان نویس</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 19:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>