<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خودنویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ravannevis</link>
        <description>چیزهایی که همه تجربه می‌کنیم ولی کسی راجع بهشون نمیگه. با چاشنی روانشناسی! ایمیل: khodnevis9583@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:09:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2251711/avatar/LDN49m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خودنویس</title>
            <link>https://virgool.io/@Ravannevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید، فانوس...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-k8uhecwwqmky</link>
                <description>عطر تنت مرا سرزمینی میماند که دلم برایش پر میکشد. گویا تمامی وجودم بوی غربت می‌دهد. آخر میدانی؟ همین را بلدم!عطر تنت را نفس میکشم و آن هنگام که پشتم می‌ایستی، پشتم گرم به کوهی می‌شود که نمیدانم سست است یا که محکم. دوستت دارم، به تباهی فرشته‌ای که عاشق ابلیس بود و به جهنم افتاد. به امیدواری ماهی که خورشید را به قیمت اتمام شب می‌بیند. به ناامیدی ماهی‌‌ای جا مانده از موج دریا. دوستت دارم، به جسارت سربازی که بی‌سپر به جنگ می‌رود. به سبک باری و سبک بالی و سبک مغزی کسی که رولت روسی بازی می‌کند.از دور نگاهم میکنی و چشمم نمی‌بیندت. چشمم عشق تو را نمی‌بیند.چشمم سیاه می‌بیند. نه چون نابینایی هستم کور، که بینایی هستم که واهمه دارد که به امید نور آفتاب چشم بگشاید و جز تاریکی نبیند. عصا نمی‌خواهم.بگذار در تاریکی بمیرم با امید آن که شاید فانوسی دستت بود و من نشد که ببینم.دوستت دارم و دستم به جایی بند نیست. دلم از سنگ نیست. در اوج خواستن نمیخواهم. در اوج تمنا نمیخواهم. در اوج عشق… عشق؟قلبم افسار ندارد. قلبم از آن توست اما زنجیر ندارد.نه…از آنت نیست اما کاش بود. شاید که قلب و مغزم یک حکم میدادند و من هزاران بار میان مرگ و زندگی دست و پا نمیزدم.دوستت دارم، به بره ای که گرگ را. به زندانی‌ای که زندان‌بان را.سقوط با تو را به پرواز با غیر ترجیح میدهم.دوستت دارم به انسانی دیوانه که پی ستاره ی سهیلی می‌گردد تا آرزو کند!پانویس: نوشته ی عاشقانه ی اینجانب نه به معنی روال گشتن زندگی روزمره، بلکه به هدف بیان عواطفی ست که در میانه ی مبارزه برای دگرگونی به سوی آزادی اتفاق میفتد و متوقف نمی شود چرا که احساسات افسار ندارند که مهار شوند.قسم به خون یاران، ایستاده ایم تا پایان.به امید پیروزی.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 09:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان داستانی عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-hvgsonvrbryi</link>
                <description>داستان انتقام، داستانی محکوم به فناست. بازی ای محکوم به باخت در نهایتِ برد.قلبم از سنگ شد، ماشه را کشیدم. تو را در زندگی ام کشتم بی آن که فرصت دفاع داشته باشی. آن موقع یقین داشتم لایق حیات نیستی در زندگی من.اعتراف میکنم که اشتباه کردم.هر بار که دیدمت، دیدم که دوستم داری و من...؟ هنوز از دیدنت قلبم به سرعت میتپد. هنوز از شنیدنت لبخندی روی لبانم مینشیند بی آن که بخواهم. هنوز با بویت دلم برای آغوشت پر میکشد.دود انتقامم آنقدر در چشمت رفته بود که هیچ کدام را ندیدی. هر بار که مرا بی تفاوت دیدی، هر بار که صدای قهقهه هایم همه جا را برداشته بود، هر بار که چشمم تو را ندید، من انتقام غرورم را از تو گرفتم.عزیز من! می شود کسی را دوست داشت و برنگشت. می شود کسی را عاشقانه دوست داشت و جم نخورد.داستان انتقام، داستانی محکوم به فناست. من تو را در دنیایم کشتم و تو، تو را.من بازی را بردم!دستم را روی سینه ی خونینم میگذارم و می افتم.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 09:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهی که کاش کرده بودم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-nbidjn9r6qep</link>
                <description>هر آدمی اشتباه میکنه. واقعا راسته که میگن فقط دیکته‌ی نانوشته‌ست که غلط نداره. راستش بعدها فهمیدم با تو بودن اشتباهی بود که با مداد نوشته میشد و میشد پاکش کرد. از این نگران بودم که با خودکار بنویسم و نتونم پاک کنم.سال ها میگذره. نه خودکاری برام موند و نه مدادی؛ فقط حسرت...از اون دختر مشتاق که باهات در مورد آلبر کامو و ادبیات بحث میکرد، از اون دختر ظریف که براش کتاب شعر نوشتی و برای نوزده سالگیش بهش نوزده تا شعر هدیه دادی، یه زن مقاوم مونده که نه به راحتی دل میده و نه به قلبش دسترسی داره!من عاشقی رو فراموش کردم.همون موقع هم چندان بلد نبودم.من شدم یه زخم توی سینه ی تو. شدم یه درد توی بال‌های خودم.شدم یه خاطره‌ی دور برای آدم‌ها. شدم همون کسی که تو همون موقع شناخته بودی اما من نه...شدم همون «دوست همیشه دور» همون طور که خودت گفته بودی.تو خیلی بهتر از من میدونستی که من اجازه نمیدم کسی بهم نزدیک شه.راستش پیش هیچ کس غیر از تو روحم اون چنان برهنه نبود. شاید معجزه ی تبدیل رفاقت به عشق همینه. برهنه کردن روح بی محابا و بی دریغ و بی ترس از این که ترک شیم.به گذشته ی نه چندان خلوتم که نگاه میکنم، نمیتونم بگم کدوم آدم واقعا برای من مناسبتر بود اما از یه چیزی خیلی زیاد مطمئنم: دنیای ما اندازه ی هم بود! دنیای من و تو یه خورشید داشت و یه نور و یه آب و یه خاک. کاش با تو خاطرات بیشتری داشتم. کاش اون موقع به حرف دلم گوش داده بودم و میدونستم هیچ کس مثل تو هم‌دنیای من نمیشه.کاش و صد کاش!حیف و صد حیف!هر سال تولدهای همو تبریک میگیم و این تنها نخیه که هیچ وقت بین ما قطع نمیشه.ما نشد که بشه که از هم دل بکنیم.از کلماتت میخونم، از حرفات، از مدل پیام دادنت... دوستم داری و تو... یه خاطره ی شیرین و دوست داشتنی ای برای من که با هزاران هزار زحمت و تقلا و تمنا دفنت کردم زیر هزاران دلیل و منطق و خاطره ی جدید؛ دریغ از اینکه مدام یادت میفتم و با فکر اینکه «اتفاقی یادش افتادم» خودم رو دلداری میدم که شاید وقتی زخم های قلبم رو میشمرم، تعداد کمتری ببینم...یادمه یه بار بهت گفتم: چرا میخوای من فراتر از دوست باشم برات؟ باور کن من خیلی دوست بهتری‌ام! ارتباط غیر دوستی من خیلی بی ثباته.یک بار برای همیشه پیش خودم اعتراف میکنم و همین جا خاک میکنم: هیچ وقت نذاشتم بفهمی اما من دوستت داشتم از همون جنسی که دوست داشتی دوستت داشته باشم!شاید اگه هشدار اونسریم رو جدی گرفته بودی، میفهمیدی چقدر میترسیدم از دستت بدم!بعد از گذشت سه سال و نیم، یک سال و نیم ندیدن و هنوز به یاد بودن میتونم قاطع بگم: شاید ما هرگز از یاد هم نریم!</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 11:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین زمان، جایی که خاطرات نمیمیرند</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-s3cedkc07qk8</link>
                <description>از پله های خونه که پایین رفتم که سوار ماشینش شم، با خودم فکر کردم این از آخرین بارهاییه که روی این پله‌ها قدم میذارم. ۱ هفته به طلاقمون مونده بود. چه آرزوهایی که نداشتم! چه امیدهایی که با لباس سفید عروسم به این خونه نیورده بودم!سوار ماشینش شدم. تا کنارش نشستم، احساس کردم اضطراب خاموشی توی ماشینه.-حالت خوبه؟لبخند ملایمی زد و گفت: خوبم-کجا داریم میریم؟-تجریش-تجریش؟ من فردا صبح زود باید بیدار شم. الان بریم، کی بیایم؟-فردا چرا باید زود پاشی؟-ستایش میاد خونه‌مو...حرفم رو خوردم. کدوم خونه‌مون؟ کدوم ما؟! ادامه دادم: واسه جمع و جور کردن‌های آخر وسایلمچیزی نگفت. از وقتی قرار شده بود جدا شیم، انقدر تصور سوگواریش سخت بود که قرارداد ناگفته و نانوشته‌ای بینمون نوشته شده بود که احترام هم رو خیلی سفت و سخت حفظ کنیم تا همو کامل از دست ندیم.-چرا داریم میریم تجریش؟چیزی نگفت. ترکیب خاموشی هوا با رنگ قرمز چراغ ماشین‌ها و هوای خنک بیرون با نیم رخ نسبتاً اخموش یادم انداخت سکوت‌هاش هیچ وقت برام غریب نبود اما امشب انگار یه غریبه بود با سکوتی غریبانه.پرسیدم: تجریش چیکار داریم؟-بذار برسیم اونجا بهت بگم.به جی‌پی‌اس نگاه کردم. موقعی که راه افتادیم تو اتوبان، ۷۵ دقیقه راه بود. اون ۷۵ دقیقه یه ۱۰ دقیقه ای بود که تکون نخورده بود. ترافیک چمران بود و آزمون صبر!به سکوت ادامه دادیم. بچه که بودم، میگفتن مورچه‌ها صدا دارن اما صداشون انقدر بلنده که آدمها نمیشنون. بعدها فهمیدم بلندترین فریادهای دنیا تو سکوته که زده میشن.آهنگ تاک سیاوش قمیشی پخش شد. چقدر این آهنگ رو دوست داشتم! نگاهم رو از بیرون به داخل ماشین آوردم.اولین بار، آهنگ تاک رو وقتی ۱۸ سالم بود، توی ماشین خودش شنیدم. از یه جایی به بعد شد آهنگ مورد علاقه ی من. دوستش داشتم چون مال اون بود.۷۵ دقیقه هنوز هیچ تکونی نخورده بود. تا ابد طول میکشید برسیم. ازم پرسید: فکر میکنی چرا داریم میریم تجریش؟پوزخندی زدم: تجریش؟ اونجا قبرستون خاطرات خوبمونه. احتمالا... نبش قبر خاطرات!از تلخ بودن خودم شوکه شدم. زخم های ازدواج از من آدم جدیدی ساخته بود.چیزی نگفت. به جی‌پی‌اسش نگاه کرد. بعد از حدود یک دقیقه گفت:۵ سال پیش امروز، بردمت تجریش. بارون میومد، هوا خیلی سرد بود، دماغ کوچولوت سرخ شده بود و با وجود اون همه سرما بازم حاضر نبودی بریم. یادت میاد بهم چی گفتی؟چیزی نگفتم.-بهم گفتی: به هر حال سرمائه رو خوردم ولی بذار این لحظه رو تا ابد همینجوری یادم بمونه! اونجا اولین باری بود که حس کردم باید یه حلقه تو جیبم داشتم که بهت بدم. اون لحظه انگار یه تلنگر بود برای اینکه یادم بندازه چقدر دوستت دارم.اون روز رو به روشنی روز یادم بود. فردای تولدش بود. مگه میشد یادم نباشه؟ البته من حرفای اونو یادم بود نه حرفای خودمو!-نبش قبر خاطرات. درست شناختمت!تحملم به سر رسیده بود. ماشین زمان، منو از گذشته به زمان حال پرت کرده بود. بهش گفتم:-یه عمر برای هر مقصدی که مسافرش بودی، همسفرت شدم و چیزی نپرسیدم. دیگه همسفرت نیستم. بهم بگو چرا داریم میریم تجریش. من این ۷۵ دقیقه ای که نمیدونم کی تموم میشه رو با ابهام اصلا نمیتونم دووم بیارم.-بمون.چی گفت؟ گفت چی؟-بمون.-کجا بمونم؟ تو خونه ای که حتی شومینه‌ش هم سرمای تنهاییه؟ تو خونه ای که گل ها پژمرده‌ی حرفهای نشنیده میشن؟-چرا غصه ی تو خونه‌مون رو شاعرانه میکنی؟-شاعری رو که تو یادم دادی! اون روزها که هر روز برام فریدون مشیری و ابتهاج و فروغ میخوندی!-نکن نغمه! این کار رو نکن. اون روزا رو نشکن. از رو شاعری نبود. از رو عشق بود.-به من نه کامران! به من نه! قلب تو مال شغلت و پیشرفتت بود نه من! وگرنه که تمام روزها و شب‌های من به بی‌تو بودن و تنها بودن نبود.-یعنی تو خودت عشق کارت نبودی؟ تو غرق کارت نبودی؟-چرا نبودم؟ ولی هر روز که تو خسته میرسیدی خونه، بوی غذا تو خونه بود در شرایطی که من کلا ۲ ساعت زودتر از تو میرسیدم خونه.سکوت دوباره تو ماشین حکمفرما شد. در داشبورد رو باز کرد. یه کارت بیرون آورد. کارت رو شناختم. کارت اولین سالگرد ازدواجمون بود. کارت رو به سمتم گرفت.-نمیخوام بخونمش. خط به خطش رو حفظم.-دوباره بخونش.نفس عمیقی کشیدم.اقبال، خرافه نبود. عشق، دروغ نبود. افسانه‌ها را عاشقان نوشتند چرا که دریافته بودند عشق بزرگترین معجزه‌ی بشریت است.اولین بار که لبخندت را دیدم، قلبم ثانیه‌ای از تپش افتاد. (پرده ای از اشک جلوی چشمم رو گرفت) زندگی‌ام رنگ و بوی عشق گرفته و نغمه ی دل انگیز. رنگ شادی، عطر وانیل و شکوفه. عطر تو.(اشک از چشمم چکید) ماشین زمان میخرم. هزار بار به آن روزی بر میگردم که قلبم ثانیه‌ای نزد. بر میگردم و دوباره عاشقت می‌شوم. هر بار، هر بار، هر بار.سالگرد ازدوجمان مبارکمان!-کامراناشکهام همینجوری میریخت. مثل بارون بی‌بهانه، مثل پاییز ابری، مثل زمستون سرد. مثل میدون تجریش با قلب شکسته.بهش نگاه نکردم. خیره شدم به کارتی که توی دستم بود و احساس کردم وسط چمران میخوام پیاده شم و به مقصد ناکجاآباد حرکت کنم. همون جوری که به کارت خیره شده بودم، یه کارت دیگه گذاشت تو دستم. ظاهرش عین کارت قبلیه بود. بازش کردم:اقبال خرافه نیست اما خوش اقبال ماندن تلاش میخواهد.زندگی‌ام مدتهاست که دیگر عطر تو را نمیدهد آخر مدتهاست که زندگی من تویی و بس. افسوس که آدمها به بو عادت میکنند!صدایت، نغمه ی آرامش است و گرمی نفسهایت، گرمای خانه ی قلب من. سرمای دستانت، نسیم خنکی ست در گرمای سوزناک و آغوشت، بندری‌ست برای کشتی خسته ی من.سال ها هم را یاد گرفتیم. التیام یکدیگر شدیم و البته گاها بر هم زخم زدیم، بی آنکه بدانیم هرگز ردشان از روانمان نخواهد رفت. بی آن که بدانیم عمیق ترین ضربه های چاقو از فاصله ی نزدیک است که زده می شود.در میدانی که اولین بار دل باختم به تو، در خیابانی که جای جایش پر است از خاطرات من و تو، میخواهم که زندگی‌ام بمانی که هنوز دوستت دارم به اندازه ی تمام ستاره‌های این کهکشان لایتناهی.محبوب من! به اندازه ی تک تک اشکهایت متاسفم. ماشین زمان میخرم. به عقب بر میگردم و آن روزهایی که گله میکردی، اصلاح میکنم. ماشین زمان ندارم اما اگر مجال دهی، آینده ای پیش روست.-همسرت، کامرانبهش نگاه کردم. تا تجریش خیلی راه داشتیم اما دیگه مهم نبود. دیگه فرقی نمیکرد کی میرسیم. سالها با عشقش خوابیده بودم و بیدار شده بودم. سالها دوستی و سالها ازدواج. هیچ وقت نتونستم عاشقش نباشم حتی اون روزهایی که از شدت تنفر ازش، میخواستم سر به تنش نباشه، وقتی خار تو دستش میرفت، میخواستم بمیرم.اون روز تصمیم گرفتم بمونم.از اون روز ۴ سال میگذره. هر بار که توی ترافیک چمران گیر میکنم یاد همون روزی میفتم که تصمیم گرفتیم بمونیم و ادامه بدیم. همون روزی که ماشینمون ماشین زمان شد و نگهمون داشت که قطعا اگر توی ماشین و ترافیک نبودیم، نمیشد که اینجوری شه! توی میدون تجریش، وسط نبش قبر خاطرات، میذاشتم و میرفتم!یه ماه دیگه تولد ۲ سالگی پسرمون رو جشن میگیریم! پسری که حاصل گره زدن نخیه که یه بار به مو رسید و پاره شد.پانویس: تقدیم به نغمه و کامران عزیزم!</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 05:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک بعدی بودن مردها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%AA%DA%A9-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-f4obq1pgd6q8</link>
                <description>موقعی که سنم کمتر بود و تلاش میکردم با بابام حرف بزنم، امکان نداشت موقعی که داره فوتبال میبینه، حرفام رو درست بشنوه. تو مدرسه فهمیدم باباهای بقیه هم همینن! اصلا این موضوع به عنوان یه حقیقت پذیرفته شده توی زندگی ماها در جریان بود بدون اینکه بحثی سرش داشته باشیمولیخب اینکه یه کلیشه جنسیتی رو به صرف اینکه کلیشه ست بپذیریم، درست نیست. آیا واقعا مردها تک بعدی‌ان؟ یا این برچسبیه که ما بهشون زدیم چون نوع درک کردنشون با ما فرق میکنه؟نظر علمتحقیقات روانشناسی تکاملی نشون می‌دن که در طول تاریخ، نقش‌های متفاوت زن و مرد باعث شده مهارتهای ذهنی متفاوتی از همدیگه داشته باشن.مردها شکارچی بودن و برای بقا باید روی هدف خاصی متمرکز می‌شدن. این باعث رشد نوعی تمرکز تونلی (تمرکز شدید روی یک مسئله و نادیده گرفتن بقیه‌ی محرک‌ها) شده.منظورم چیه؟باید روی هدفی کوچیک با فاصله‌ی زیاد تمرکز میکردن (مثلا یه حیوون در حال حرکت تو جنگل)حرکتش رو پیش‌بینی میکردناحساسات یا حواس مزاحم رو موقتاً خاموش میکردن تا خطا نکنن.این تمرکز بلندمدت و تک‌نقطه‌ای باعث شد بخش‌هایی از مغز مرتبط با تمرکز بصری، جهت‌یابی و تصمیم‌گیری هدف‌محور تو مردها قوی‌تر رشد کنه.تک بعدی بودن، آن روی سکه ی متمرکز بودنه!درسته که همزمان با فوتبال نمیتونن رو حرفاتون تمرکز کنن یا وقتی دارن گیم میزنن نفهمن که لباس جدیده‌تون رو پوشیدین! اما به جای تقسیم توجهشون، همه ی توجهشون رو به یه کار میدن. پس یعنی میشه روشون حساب کرد!نظر شما چیه؟به نظرتون کدوم کلیشه ی جنسیتی به واقعیت نزدیکه؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 09:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا مغز ما برای تک‌همسری ساخته شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-orafyi1ob4le</link>
                <description>کیه که وقتی بحث تنوع طلبی میاد، قضاوت نکنه؟ این روزها شبکه های اجتماعی پره از حرفهای زرد. از اینکه مردها ذاتا فلانن، زن ها ذاتا فلانن.کدومش درسته واقعا؟چند وقت پیش داشتم فکر میکردم وقتی توی زمان قدیم، مردها حرمسرا داشتن، فاتح ها، چندین معشوقه داشتن، چی شد که رسیدیم به تعهد؟ اصلا تعهد یه چیز غریزیه یا یه چیز فرهنگی؟شاید تنوع طلبی چیز غریزی باشه؟ چطور ممکنه که توی خاور میانه، سلاطین حرمسرا داشتن و از اون طرف ناپلئون بناپارات به تک همسری اعتراض میکرده؟!تکامل در مورد تنوع طلبی چی میگه؟حقیقت اینه که تنوع طلبی تا یه حدی توی غریزه ی انسان هست. این قضیه خیلی محدود به جنسیت نیست. از اوایل زندگی انسان های اولیه هم مردها هم زن ها موقع انتخاب شریک میومدن ویژگی های اون آدم رو برای بقای نسلشون در نظر میگرفتن.زن ها موقع انتخاب این رو در نظر میگرفتن که یه مرد توی شکار بهتره و از اون طرف یه مرد جثه ی قوی تر و سالمتری برای پدر شدن داره.مردها هم همینطور.به عبارتی دیگه میل به تنوع ژنتیکی (برای سلامت نسل بعد) باعث می‌شد هم زن‌ها هم مردها جذب افراد جدید بشن.ولی خب حقیقت اینه که همون بقای نسل شد محرک بشر برای تعهد! فرزند مردها به واسطه ی تعهد از امنیت و تغذیه و مراقبت بهتری برخوردار میشدن و زن ها موقع تعهد، فرزندان مورد حمایت تری میداشتن چراکه هیچ شبهه ای در مورد اینکه پدر بچه چه کسیه وجود نداشت.تاثیر فرهنگ روی تعهدتمدن، قانون و مذهب تک‌همسری رو تبدیل به یه هنجار کردن چون:برای فرزندان امنیت اجتماعی بیشتری داشتتقسیم منابع (مثل ارث و غذا) منصفانه‌تر می‌شدحس مالکیت و وفاداری باعث کنترل رفتار اجتماعی میشددر اصل، تک‌همسری بیشتر یه ساختار فرهنگی‌-اجتماعیه تا یه نیاز بیولوژیک خالص.مغز عاشق تازگیه اما عاشق پیوند هم هستناحیه‌ی پاداش مغز (dopamine system) از تازگی لذت می‌بره اما هم‌زمان، سیستم اکسی‌توسین (هورمون دلبستگی) و وازوپرسین باعث پیوند بلندمدت می‌شن.یعنی مغز ما دو نیرو داره که همیشه در تضادن:یکی میگه «کسی جدید رو تجربه کن»یکی میگه «بمون، چون این امنه»در واقع، عشق پایدار حاصل جنگ بین دو سیستم در مغزه.پس تعهد در واقع غریزیه یا فرهنگی؟تعهد ترکیبی از جفتشه. انسان فقط یه موجود زیستی نیست. وقتی عاشق میشه، وقتی حس تعلق پیدا می‌کنه یا حتی وقتی حسادت می‌کنه، داره از بخش انسانی مغزش استفاده می‌کنه، نه فقط غریزی. همون بخشیه که باعث میشه بعضیا از رابطه‌ی پایدار لذت ببرن نه از تنوع.در نهایتشاید ته تهش ما دنبال تنوع نیستیم، دنبال معنا‌ییم. دنبال کسی که وسط همه‌ی انتخاب‌های مختلف، حس «خونه» بده. شاید تعهد همون لحظه‌ایه که تنوع جذابیتش رو از دست میده.شاید تعهد معادله ایه متشکل از بلوغ، آدم درست و زمان درست!</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 08:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختتامیه سه فصل عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pf4fk4jajqrg</link>
                <description>از جرقه زدن لحظاتی خواندیم که نتیجه‌اش آتش عشق بود و انتهایش سوختن و خاکستر شدن. ققنوس قلم از میان پر زد و بر فراز آسمان خیال پر کشید.غریب موجودیست آدمیزاد و غریب پدیده ایست عشق. هزار و صد حیرت که احساسات، این چنین در حین تضاد با هم شباهت دارند. شاید به این دلیل که زخم، زخم است و درد، درد و خماری پس از ترک معشوق همان خماری اجباری و گریز ناپذیر.مسابقه سه فصل عشق با ۴۶ شرکت کننده و ۱۶۶۷ لایک و ۱۰۷۹ کامنت برای پست های مرتبط با مسابقه، با استقبال قابل توجهی مواجه شد. این مسابقه تمامی آن چیزی شد که دوست میداشتم باشد! خواندن از اعماق قلب و شنیدن نجواهای محکوم به خفقان.در این مسابقه از هر نویسنده ی این مسابقه، جمله ای وام گرفتم. من جمله ها را گرد هم آوردم برای یکدست کردن جمله‌های نوشته‌هایی که یک به یکشان ارزش خواندن دارند!پست های زیر را بخوانید تا ردی از قلم هر شرکت کننده ببینید:از دل عاشقانخط عشق، ایستگاه آخرکاش این مسابقه میتوانست به جای سه برنده، ۴۶ برنده داشته باشد چه بسا که از دید من هر کس که دست به قلم شد و آنقدر جسارت به خرج داد تا با جوهر قلبش بنویسد، برای من اندازه ی همان سه نفر قابل تقدیر است.برندگان مسابقه ی ما به شرح زیر است:نفر اول: یلدای روشن با نوشته ی یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزدنفر دوم: Razeghi با نوشته ی سراسیمهنفر سوم: Abnoos با نوشته ی سبزترین شعرتبریک میگویم!با تشکر از شما برای مشارکت، داوران محترم بشیر صابر و مهرداد قربانی و تیم محترم ویرگول که مرا در برگزاری این مسابقه یاری کردند.بودن در کنار دست به قلم‌های هنرمند و خلاق و جسور که خود را به چالش میکشند، باعث افتخارم بود.بی‌شک این مسابقه شروعی برای مسابقه های آینده است. در مسابقات بعدی مشتاق و منتظر قلم‌هایتان هستم!-ارادتمند، خودنویس (داور و برگزارکننده مسابقه سه فصل عشق)</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 08:37:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط عشق، ایستگاه آخر</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D8%B7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-yyne91ff5qit</link>
                <description>این نامه را فرصتی برای آخرین واژگان رد و بدل شده میان خودم و خودت بدان. برای بیان تمام آنچه فرصت نشد در آخرین لحظات با هم بودنمان به تو بگویم.تو دیوار ندبه‌ای، بلند و بی‌پاسخ و من یک مسلمان فلسطینی‌ام. غمگین، با اورشلیمی بی‌قبله، بی‌اذان،بی هیچ ستاره‌ای در آسمان و بی امید در دل!دنیای ما اندازه‌ی هم نبود. تو مدام هوشیار که ناگاه دردی از راه نرسد و چیزی را به بهای گزاف نبرد، من هم که... من! عقیده داشتی عاشق واقعی زود میفهمد که باید خود را از زهر وجود آدم اشتباهی آزاد کند و دنبال نوش‌دارویی بگردد که التیامش دهد تا به یگانگی برسد.راست میگفتی. نمیتوانستیم با هم باشیم و فصل مشترک زندگی‌مان را به زور ورق بزنیم. آنها هم راست میگفتند: در خیابان های سرد شب، جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست.راستش دل کندن از تو سخت‌ترین کاری نبود که کردم، بخشیدنت اما سخت‌ترین کار کرده‌ام بود، شاید هم سخت‌ترین کار نکرده‌ام!از آن روز، زمان ناصاف شد. ساعت خانه عقب میماند. مزه قهوه فرق میکرد. هر روز انگار چیزی کم داشت. سپیدار، آواز نمیخواند، آفتابگردان سرش پایین بود.بعد از رفتنت، جای خالی نبودنت را به بغض‌های گلوسوز دادی و حرف های پژمرده‌ی نشنیده و دود در سینه. عشق تو را در طوفان کلمات، خاموش و در سینه‌ام فروزان دمیدم حال اما از من برای تو هیچ نمیماند جز چندی ترانه از یک دیوانه که بوی بی‌کسی گرفته‌‌اند.تتمه ی بودنت که بعد از رفتنت روی کتاب نیمه خوانده‌ام، روی قهوه ی سرد شده ی روی میز جا مانده، باقی مانده‌ای از تو روی پوستم، روی آغوش خالی‌ام و به روی دستهای تنهایم سنگینی میکند.کتابهایی که برایم خریده‌ای دیگر آنقدر قشنگ نیستند. جمله‌هایی که زیرشان خط کشیده بودم، دیگر آنقدرها هم عمیق نیستند. نیستند چون تو نیستی. من برای فهمیدن تاوان دادم. فهمیدن اینکه جای خالی بعضی چیزها هرگز پر نمی‌شوند حتی اگر با چیزی شبیه خودشان پر شود.آیینه به دروغ چهره ی مرا نشان میدهد. کدام من؟ تمامم شده تو. تنها باقی مانده از من، آهنگ سکوتی است که هرگز پایان نخواهد یافت.راستش من تو را یک بار از دست ندادم این تکه‌های وجودم بود که رها در بازی سرنوشت، با سرکشی تمام از من نافرمانی کرد و به تو پیوست. من در آغوش دوستان و خانواده‌ام دنبال آغوش تو گشتم اما هیچکدامشان تو نبودند. تو دوری و ممتنع، مثل یک ستاره دور با هزاران سال نوری فاصله از من.دنبالم نیا. پیدا نمی شوم. میدانی؟ هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی را که از دست رفته، در همان جای قبلی پیدا کند.شاید جایی میان باران، هنوز تکه‌ای از نگاه‌هایمان مانده باشد که با من بخار شود و در دریا فرو رود و شاید در جایی از دنیا قطره‌هایی از جنس من، تو را لمس کند. آخر عشق حتی وقتی که تمام می شود، آغاز میگردد!اعلام نتایج مسابقه نویسندگی سه فصل عشق : سه شنبه ۶ آبانپرانتزهای سرخابی و بنفش، مثالی از مجزا کردن جمله‌های نویسندگان از همدیگر می‌باشد. برای خواندن کامل هر نوشته، روی لینک‌های آبی، کلیک کنید.نویسندگان: روان نویس، real_mahan ، درخت بی پایان، Kanî، مأوا، B.O.W ، Shadi_Gholamzade، آیما شیخ، زهرایی که من باشم، ناصر اعظمی، تهمتن، دختری از تبار ماه، شیردشت زاده، یلدای روشن، فاطمه میم، زهره نایبی، سمیوس بلایت، Parisa_Asadi ، راوی سپیده دم، مهسا کاظمی، فرانک یعقوبیان، سید خانوم، Krkگردآورنده: خودنویس</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 05:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل عاشقان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-kytqhsfvor0e</link>
                <description>در دنیا یک چیز هست که با هیچ چیز قابل توجیه نیست و آن عشق است. فراق، تاوان عشقی ست که برای زیباتر تپیده شدن قلبهایمان میپردازیم. برای تمامی آن روزهایی که با لبخند بیدار شدیم، با یادش در طی روز، استوار ادامه دادیم و با یادش سر به بالین گذاشتیم.تاوان همان لحظاتی که بی دلیل دلت میخواهد کنارش بنشینی و سکوت کنی تا قلبت از صدای نفسش پر شود. آن جا که عشق، اکسیر جوانی می شود و با دیدنش دستی مهربان، باد غبار را از چهره ی خاطرات می‌زداید.میان کوی کویریِ من، بارانی میبارد. او میبارد. می‌شوید و می‌آمیزد و می‌برد. کالبدم را می‌بلعد در همان لحظه‌ای که بوسیدنش تولد دوباره ی من است. اولین مبعوث سرزمین وجودم می‌شوم و او فرشته ی وحی عشق.هر داستان از یک اتفاق متولد می‌شود و آرام‌آرام هم چون زرد شدن برگ های پاییزی ریشه میدواند. داستان ما هم در اولین نگاه، بذر آشوبش را کاشته بود. تا دیدمش لبخند زدم. ناخواسته بود.قسم میخورم! پیش از او آدمها با لبخندهای دروغ، قلبم را خسته کرده بودند.زندانی می‌شوم. مثل زندان های دیگر نیست، فرق دارد. آیا این عشقی‌ست راستین یا تنها دستاویزی ست برای پر کردن خلأ تنهایی؟ درس است. نه برای داشتن، بلکه برای فهمیدن نبودن.نیازی به سخن نیست. صدای قلبم همه چیز را میگوید به او. اینکه توکلم را به عطر تنش سپردم و ایمانم را در بوسه‌هایش شکستم. تا پیش از او عشق حسی آن سوی خط قرمزِ قصه‌ها بود؛ که حقیقت نداشت، که مجازی بود، هوس بود. من چون سربازی وطن‌پرست به دنبال او کشیده می‌شدم و از خودم دور. من میشکستم و او میشدم.مظنون بود و مضمون. مینوشتم از او، از شعر، از عشق، از او. در فراسوهای ذهنم فقط او بود. اویی که حتی فکرش شور و هیجان را به دلم سرازیر میکرد. در رویای با او بودن تا آخر دنیا رفته بودم. ای کاش قدرت نگه داشتن لحظات را میداشتم و لحظه‌ها را دقیقا در بغل او زیر اشک‌های آسمان نگه میداشتم.او اما همیشه یک قدم عقب‌تر بود. جایی میان خواستن و نخواستن، علاقه و غرور. من پر از خواستن بودم و نخواستم. این اذیتم می کند! ابرهای سیاه، رقص زیبای ستارگان را پنهان میکردند. یک بار به او گفتم «قبل از اینکه ترس رو بشناسی، قلبت چجوری می‌تپید؟ میشه یه بار دیگه صدای نرم اون ضربان رو بشنوم؟ یادم بیاد دویدن چه حسی داشت. نه از ترس، از شوق دیدن کسی که دوستش داری.» سکوت کرد. آن روز بود که فهمیدم بعضی جدایی‌ها با فریاد نه، با سکوت است که شروع می‌شوند.بی او گنگم و گم. سکوت خانه دیگر نه یک فقدان محض، بلکه شکسته ترین آوای هستی‌ست. پزشک می‌گوید قرص‌ها فقط برای اضطرابند ولی اضطراب من این بیداری‌ست. من از بیداری می‌ترسم، چون هر بار چشم باز می‌کنم، او نیست. این سکوت، یک فریاد رسا از نبودن اوست.آخر در این دنیا که در پایان حتی روح نیز جسم فانی را رها کرده و خود به تنهایی پرواز میکند، چگونه میتوان باور کرد که آدمهای ماندنی وجود دارند؟اعلام نتایج مسابقه نویسندگی سه فصل عشق به زودی…پرانتزهای سرخابی و بنفش، مثالی از مجزا کردن جمله‌های نویسندگان از همدیگر می‌باشد. برای خواندن کامل هر نوشته، روی لینک‌های آبی، کلیک کنید.نویسندگان: Taha، سارا حیدریان، Mahsa، Abnoos ، الهه گلکار، آذرگان، خاکستری،parsax_x، Leyla Hsd ،کمیل امینی، mim_banoo، دختر مهتاب، الهه روح اللهی، Kanî، آیما شیخ، پرواز بر روی اقیانوس، مهدار بنی هاشم، Razeghi، گل آتیش، فاطمه میم، Ayhan_Mihrad، Arezoo، Mr Jey ، Alfa، سرگرد دیزونانسگردآورنده: خودنویس</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 10:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه نویسندگی : فقط تا فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-i3pj2akhmuj3</link>
                <description>مسابقه ی نویسندگی ما -سه فصل عشق- در حال برگزاریه. تا به اینجا نوشته هایی دریافت کردیم، زیبا و سراسر احساس. مهلت فرستادن نوشته ها برای مسابقه تا فرداست (شنبه ۲۶ مهر ساعت ۲۳:۵۹).موضوع هامون اینا هستن:چیزی که بعد از رفتنش در من جا موندکاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل اینکه همه چی عوض شهوقتی ترس تموم شد و عشق شروع شدلطفا قبل فرستادن نوشته تون حتما شرایط مسابقه رو بخونین.از تگ #سه_فصل_عشق استفاده کنین. وقتی نوشته تون رو بخونیم، پایینش کامنت گذاشته میشه که نوشته‌تون دریافت شده و در حال بررسیه. اگر کامنت ما رو نگرفتین یعنی تگ‌تون رو درست نذاشتین. درستش کنین و پایین همین پست کامنت بذارین.برای خوندن جزئیات در مورد اینکه حداقل و حداکثر باید چند کلمه باشه، داورها کی ان و جوایز چی ها هستن، به این لینک مراجعه کنین.مشتاقانه منتظر خوندن نوشته هاتون هستیم!</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 07:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jqxytexmyfvv</link>
                <description>چند روز پیش یه بیانیه منتشر کردم برای یه مسابقه ی نویسندگی که جوهرش از قلبه و لازمه ش، خلاقیت. مسابقه ی «۳ فصل عشق». برای این مسابقه باید یکی از موضوعات زیر رو انتخاب کنین و در موردش بنویسین. مهلتتون تا شنبه ۲۶ مهر ساعت ۲۳:۵۹ خواهد بود.چیزی که بعد از رفتنش در من جا موندکاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل اینکه همه چی عوض شهوقتی ترس تموم شد و عشق شروع شداز تگ #سه_فصل_عشق استفاده کنین. وقتی نوشته تون رو بخونیم، پایینش کامنت گذاشته میشه که نوشته‌تون دریافت شده و در حال بررسیه. اگر کامنت ما رو نگرفتین یعنی تگ‌تون رو درست نذاشتین. درستش کنین و پایین همین پست کامنت بذارین.برای خوندن جزئیات در مورد اینکه حداقل و حداکثر باید چند کلمه باشه، داورها کی ان و جوایز چی ها هستن، به این لینک مراجعه کنین.مشتاقانه منتظر خوندن نوشته هاتون هستیم!</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 06:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عشق دست کشیدم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%85-if5iqkwigmrc</link>
                <description>از آدمها دست کشیدم، از دنبال آدم درست گشتن، از عاشق شدن. میدونم اگه کنار تو نشد، نشد. نشد که بشه. نشد که با هم بسازیم. تو آدم موندن نبودی، منم آدم ساختن نبودم. این روزها ازم چیزی جز حسرت خوردن بر نمیاد. حسرتی خاموش که در سکوت خودم پنهانش میکنم و لبخند میزنم به زوج های خوشحال کنار هم...کنار تو آروم میگرفتم. کنار تو هیچی مهم نبود. کنار تو هیچ زمانی دیر نبود.برعکس الان... که حتی زودش هم برام دیره.یادمه اون موقع ها که کنارت بودم حس میکردم هیچ کجایی نیست غیر از اونجا که بخوام باشم! انگار حضور و حضورِ در لحظه فقط کنار تو معنی پیدا میکرد.از عشق دست کشیدم. از اینکه دوباره درخشش شادی رو توی نگاهم جست و جو کنم، دست کشیدم. من دست کشیدم از کنار کسی آرام گرفتن.عزیز من! هیچ کس جای خالی تو رو برای من پر نکرد. هیچ کس حتی نزدیکش هم نتونست بشه!کاش میتونستم بخوابم و خوابت رو نبینم. کاش میتونستم بخوابم و نصفه شب بیدار نشم که از وقتی با هم قطع رابطه کردیم تا همین الان، حتی یک شب درست نخوابیدم. حتی یک شب آروم نگرفتم. با بقیه در موردت خیلی مسلط حرف میزنم. انقدر آروم در موردت حرف میزنم که گاهی یادم میره چقدر دردم اومده.حتی یادم میره چقدر هنوز که هنوزه درد دارم.کاش هیچ کس ازم نپرسه چمه. کاش هیچ وقت اعتراف نکنم به خاطر توئه. کاش دیگه هیچ وقت نبینمت. کاش دیگه هیچ وقت نشناسمت.دلم برات تنگ شده. کاش تو ازم بپرسی چمه. کاش تو بهم اعتراف کنی حال بدت به خاطر منه. کاش دوباره ببینمت. کاش دوباره بشناسمت.</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 06:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه نویسندگی : ۳ فصل عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%DB%B3-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-vio80sfzkazy</link>
                <description>هر بار که عاشق شدیم، یه ردی روی قلبمون افتاد. هر بار که نرسیدیم به هم و حسرت خوردیم، هر بار که رسیدیم و آروم گرفتیم، هر بار که توی پیچ و خم عاشقی افتادیم، روی قلبمون یه نقش و نگاری افتاد.ممکنه اون نقش و نگارها رو توی زندگی روزمره‌مون نبینیم اما امکان نداره روی قلبمون نباشن. این نقش و نگارها همیشه یکی از مهم ترین منابع الهام نویسندگی بودن.یه مسابقه در پیش داریم که جوهر قلمش، توی قلب شماست. توی تجربه‌هاتون، توی برداشت‌هاتون، توی خاطراتتون و البته توی کارهای کرده و نکردتون! مسابقه‌ای با محوریت عشق و مشتقاتش!سه فصل عشقلطفا وقتی نوشتین، پایین این پست کامنت بذارین. یه ذره با تگ درگیریم.توی این مسابقه ۳ موضوع ارائه کردیم که بتونیم یه طیف تجربه رو پوشش بدیم:چیزی که بعد از رفتنش در من جا موندکاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل اینکه همه چی عوض شهوقتی ترس تموم شد و عشق شروع شداز تگ #سه_فصل_عشق استفاده کنین. وقتی نوشتهتون رو بخونیم، پایینش کامنت گذاشته میشه که نوشته‌تون دریافت شده و در حال بررسیه. اگر کامنت ما رو نگرفتین یعنی تگ‌تون رو درست نذاشتین. درستش کنین و پایین همین پست کامنت بذارین.برای نوشته تون یکی از این موضوع های بالا رو انتخاب کنین.درسته که عشق‌های مختلف داریم اما این موضوع‌ها فقط برای عشق بین زن و مرد هستن. (عشق به پدر ، مادر، کار و… موضوع مسابقه ما نیست)هیئت داورانبرای داوری این مسابقه از دو تا از نویسنده‌های خوش قلم و خوش‌نام ویرگولی دعوت کردم. نویسنده‌هایی که یقین دارم پست‌هاشون توی پست‌های منتخب بارها به چشمتون خورده و خوندین!داوری بر عهده ی ما سه نفر خواهد بود: مهرداد قربانی ، بشیر صابر و من (خودنویس)برای من واقعا باعث افتخاره که کنار این دو عزیز یاد بگیرم و تجربه‌هام رو شریک بشم. گروه داوری ما سبک‌ها و دیدهای مختلفی رو در نوشتن پوشش میده تا ابعاد هیچ نوشته ای از چشممون پنهان نمونه.قوانین مسابقه و مبنای داوریلطفا اینو بدونین که رعایت نکردن هر کدوم از موارد زیر، باعث میشه نوشته تون توی مسابقه نباشه. حتما همه ی موارد رو رعایت کنین.قالب آزاد (دل‌نوشته، داستان کوتاه، نامه و...)هر اثر باید حدودا بین ۳۰۰ تا ۶۰۰ کلمه باشه (زمان خوانش بیشتر از ۳ دقیقه نباشه لطفا)حتما در بازه ی مسابقه (۱۹ تا ۲۶ مهر)هر نوشته باید همراه با یک عکس باشه. تصویری که مثل موسیقیِ متن روی فیلم، حال‌و‌هوای نوشته‌تون رو کامل کنه (می‌تونه عکسی باشه که خودتون گرفتین یا از اینترنت).آثار فقط در پلتفرم ویرگول منتشر بشن.عمق عاطفی، خلاقیت و تاثیرگذاری متن ستون‌های داوری این مسابقه هستن.جوایزنفر اول: ۱ میلیون توماننفر دوم: ۸۰۰ هزار توماننفر سوم: ۶۵۰ هزار تومانزمان‌بندیشروع مسابقه: ۱۹ مهرپایان ارسال آثار: ۲۶ مهر (۲۳:۵۹)اعلام نتایج: در آینده اعلام میشه.برای اینکه نوشته‌تون بررسی بشه، حتماً در انتهای مطلب از هشتگ#سه_فصل_عشقاستفاده کنین (حتما عدد ۳ رو به‌صورت حروف بنویسین).اگر سوالی دارین، خوشحال میشم جواب بدم!</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 08:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام قدمهایی که با هم نزدیم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D9%85-lwpx1fsgnq1c</link>
                <description>از غم نداشتنت چیزی نمیدونی. از اینکه هر بار که بعد از تو فیلم عاشقانه دیدم، تو ذهنم باهات حرف زدم هم همینطور. هر موقع یه دیوونه میبینم که دیوونگی‌هاش از جنس توئه، تو ذهنم باهات حرف میزنم.صدای باد رو میشنوی؟ اون صدای منه. صدای اون برگ که از درخت میفته، صدای بوق آشنای پشت ماشینت، صدای آهنگمون توی یه ماشین رندوم هم همینطور.صدای شکستن قلبم رو چی؟ شنیدی؟ چقدر پشیمون روزهایی‌ام که با تو نبودم. چقدر زمان باارزش میشه وقتی میفهمی هیچ کجا، هیچ زمانی، هیچ ثانیه‌ای بر نمیگرده.به اندازه ی تمام قدم‌هایی که با هم نزدیم، به اندازه ی تمامی آهنگ‌هایی که با هم گوش ندادیم، به اندازه ی تمامی عشقی که ازت نگرفتم و بهم ندادی، این دنیا به من مدیونه.اون روزهایی که برای اینکه برسیم همو هر روز ببینیم، ۷ صبح میومدی دم خونه‌مون که بریم قهوه بخوریم، یادته؟از خوابت برام میزدی، مراقبت میکردی و اهمیت میدادی...عشقت نیست و نابود نشد که... شد...؟پایان داستان عاشقانه ی ما خیلی دلگیره. دلگیر اندازه ی غروب های جمعه، اندازه ی روزهای سیزده به در، اندازه ی تولدهایی که تو خاطر بقیه نمیمونه...میدونم که منو میبینی. با هر باری که پا بذاری تو محل کاری که محل تولد عشق ماست. تو جایی که توش غیر از خنده و خاطره خوش با هم نساختیم. همون جایی که اول رفیق هم شدیم بعد عاشق. همون جایی که روزهایی که شیفتم با تو بود، برام مهم نبود به نظرت چقدر خسته به نظر میرسم یا ریملم بعد از ۸ ساعت سر پا وایسادن چقدر سر جاشه! انقدر که هم صحبتیمون با هم خوش میگذشت...اولین بار که درست حسابی بهت اهمیت دادم رو به روشنی روز یادمه. مشتریت اعصابت رو خرد کرده بود و من از نیم‌رخت خوندم که حالت خوش نیست. خیلی جدی و آروم ازت پرسیدم: خوبی؟چشمهات خوشحال شدن... چشمهات خیلی خوشحال شدن و اون موقعی که قند تو دلم برات آب شد همون موقعی بود که فهمیدم دلم برات رفته و خبر نداشتم.دلم برات تنگ شده. دلم برای نموندنت گرفته و دلم از خودم پره که تصمیمی گرفتم که پشیمون شم.هر شبی که پایان روزیه که بدون تو گذشته با خودم فکر میکنم: همین؟ واقعا تموم شد؟امروز بالای سنگ مزار رابطه‌مون می ایستم و فاتحه میخونم به امید اینکه شاید یک درصد، توی این قبر مرده‌ای نباشه که براش اشک بریزم. به امید اینکه یکی بیدارم کنه و بگه همه‌ش یه خواب بد بود و تموم شد.راستی عزیز من! صدای باد رو میشنوی؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 08:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطمئنی میدونی عشق چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%DB%8C%D9%87-ndqvyamcjv2n</link>
                <description>توی ویرگولم بارهای متعدد نوشتم: دیگه عاشق نمیشم.بارهای متعدد ازتون پرسیدم: من دوباره عاشق میشم؟سوال من سوال خیلی از آدمهاست. موقعی که قلبمون برای کسی جوری میتپه که یادمون میاد قلبمون چقدر گرم داره توی سینه مون میتپه و بعد از دستش میدیم، مگه میشه این سوال رو از خودمون نپرسیم؟راستی عشق اصلا در مورد رسیدنه یا راجع به مسیر؟عشق در مورد همون موقع هایی نیست که حس میکنی، اونم تو رو یواشکی نگاه میکنه؟ مگه عشق در مورد همون شبهایی نیست که تو ذهنت کارهاش رو تحلیل میکنی تا ببینی تو هم براش مهمی یا نه؟عشق در مورد رفتنه یا در مورد موندن؟اصلا اینکه ما میدونیم شاید یکی رو از دست بدیم، مگه این دلیل هیجان نیست؟ مگه اینکه نمیدونیم قراره چجوری بند شیم و بمونیم همون چیزی نیست که ما رو به هیجان میاره؟مگه عشق هیجان نیست؟نه شاید نیست... شاید عشق در مورد اهمیت دادنه. در مورد مراقبت کردن.اونجایی که سیگار میکشه و تو نگران ریه هاشی. اونجایی که با آدمهای سمی میگرده و تو نگران روانشی.ولی عشق مراقبت کردن نیست.مگه عشق کشش فیزیکی نیست؟اونجایی که میخوای به هر قیمتی کنارش باشی و از حضورش آرامش پیدا کنی... نه ولی فقط کشش فیزیکی نیست.عشق چیه واقعا ؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 09:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیت من به من برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-zm3cgpvxuoci</link>
                <description>اون جایی که تنها رفتم کافه ای که با هم رفتیم، همون جایی بود که مطمئن شدم این قلب دیگه برای من قلب نمیشه! آخرین بار که تنها سر این میز نشسته بودم همون جایی بود که تازه داشتی فصل جدید ارتباطمون رو باز میکردی (و چقدر دیوانه واره که بوی عطرت رو همین که کلمات رو تایپ میکنم توی مشامم حس میکنم!).آخرین باری که سر این میز نشسته بودم، به خودم قول داده بودم تو رو جدی نگیرم. واقعا هم جدیت نگرفته بودم. تو فقط انقدر مصمم و قاطع تلاش کردی که من چاره ای نداشتم جز اینکه جدیت بگیرم. من ماشین زمان نمیخوام. اگه ماشین زمان داشتم، فقط بر میگشتم عقب و از تک تک لحظاتم همون قدری لذت میبردم که اون موقع لذت بردم.چقدر فقدان عجیبه... چند بار دیگه باید به خودم تسلیت بگم برای از دست دادن تو؟چند بار دیگه باید برگردم عقب و اشک نریزم...؟اشک که مال گذشته نیست. اشک مال الانه. نه... اشک مال همین الانه... اونجایی که من تو کافه مون نشستم، بوی ادکلنت میاد و من انقدر مطمئنم توهم نزدم که توی جمعیت دنبالت میگردم! نمیدونم من دیوونه م که رفتم یا تو که برنگشتی...لعنت به زمان. لعنت به زمین. لعنت به من. لعنت به تو. لعنت به چرخ روزگار که به جهت عقربه های ساعت میچرخه و نه برعکس.چقدر من احساس پیری میکنم.شاید این احساس پیری کردن دقیقا تاوانیه که سر جوونی کردن با تو دادم. همیشه گفتم، بازم میگم: با تو جوون ترین و سرزنده ترین نسخه ی خودم شدم. با تو توی سن 21 سالگی، نوجوونی کردم! آخه میدونی...؟ من تو سن و سال نوجوونیم همون دختر خوبه و دختر عاقله بودم.شاید اصلا با تو رفتم که بدون تو برگردم و عاقل شم.چه بازی خطرناکی بود... چقدر با تو بودن خطرناک بود. کاش تو هم میدونستی که من برای تو همونقدر خطرناکم. شاید هم میدونستی... شاید هم واسه همین بود که الان دیگه نه مایی هست و نه تو!لعنت به روزگاری که به جهت عقربه های ساعت میچرخه.اصلا هر چی بیشتر فکر میکنم، بیشتر ازت میترسم. نه... میدونی...؟از تو نمیترسم. از اینکه برگردی میترسم. من از خودم میترسم. از اینکه منم بهت برگردم. از اینکه بعد از دو ماه یاد گرفتن اینکه بی تو زندگی کنم، باز تو برگردی و شبم رو روشن کنی و روزم رو تاریک!اگه برگردی چی؟ اگه باز بری چی؟ اگه این سری نتونم خودم رو ببخشم برای اینکه دوباره تو رو راه دادم تو زندگیم چی؟بعدش چی میشه؟بعدش چی میمونه از من؟از آدمها چی میمونه بعد از رفتن؟چقدر دیگه باید این مسیر رو برم؟ مسیری که بدون تو بی صفاست و با تو بی وفا؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 09:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف به قیمت اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-gbyf9q9nj6sy</link>
                <description>نقطه ی پایان داستانمون رو که گذاشتم، غصه خوردم. خیلی غصه خوردم ولی یه مشکلی وجود داشت:سلول سلول وجودم میدونستن که داستانمون تموم نشده.شب‌ها قبل اینکه خوابم ببره، با خودم مرور میکردم که پایان داستانمون چجوری باید باشه.هزار جور توی ذهنم باهاش حرف زدم. نه اینکه توی دنیای واقعی تلاش نکرده باشم باهاش حرف بزنم‌ها... اون خودش هیچ گونه میلی برای اینکه با من حرف بزنه، نشون نمیداد.دو ماه گذشته و من شباهتی به اون خودنویسی ندارم که دو ماه پیش بودم. آروم شدم... آروم، ناامید و البته غیر عصبانی...یه ماه پیش با خودم فکر میکردم اگه برگرده، چقدر قراره عصبانی بشم. چقدر قراره ازش انتقام بگیرم و تلافی کنم تک تک اشک‌هایی که براش ریختم رو... الان...؟دیگه عصبانی نیستم. نه از رفتنش عصبانی‌ام، نه به ادامه دادنمون امیدوار. من بهش حق میدم. من به خاطر اینکه ول کرد رفت بهش حق میدم. برای اینکه نمیخواست باهام حرف بزنه بهش حق میدم. برق نگاه من خیلی وقته که دیگه نیست!شور و سرزندگی دیگه تو نگاه من نیست. راستش این اولین باره که چنین حسی میکنم. من بارهای زیادی عاشق شدم اما این اولین باره که در من شوری کشته شده...اگه میخواد برگرده، میتونه برگرده! من دیگه هیچ وقت اون نسخه ی سرزنده و سبک بالی نمیشم که اون بارها کنارش بودم.من نقطه ی پایانمون رو گذاشتم. اون چی کشید؟خدایا!این مرد واقعا چی کشید؟شاید من دلم براش میسوزه چون پذیرش اینکه این آدم از طرف من آسیب دیده، خیلی راحتتر از اینه که قبول کنم شاید من واقعا هیچ نقشی توی زندگی این مرد نداشتم که تا الان برنگشته.شاید دلیل اینکه تا الان بعد از دو ماه برنگشته اینه که بین اون همه عیاشی و دختر یادش رفته یه خودنویسی قبلا توی قلبش نوشته...</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 06:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقایقی که هیچ وقت نگفتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%AD%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-wjeaubpqv14j</link>
                <description>اگه هیچ کس نمیتونست دروغ بگه چی میشد؟ چه چیزهایی به شریک عاطفیمون میگفتیم؟-فراموشش کردی؟-نه ولی فکر نمیکنم هیچ وقت فراموشش کنم.-خیلی دوستت دارم.-منم دوستت دارم ولی نه خیلی... با وجود اینکه منطق حکم میکنه خیلی دوستت داشته باشم!-قول میدم باهات میمونم.-من نمیتونم قول بدم.-اگه قصدت جدی نیست از الان بهم بگو.-نمیدونم قصدم جدیه یا نه اما اگه بگم نمیدونم، تو به هیچ عنوان روم حساب نمیکنی.-از اینکه بهم خیانت کنی میترسم.-نکنه خودت قبلا خیانت کردی؟-نه بابا قابلت رو نداره!-آخه من نمیخوام زیر دِینت باشم.-به خاطر تو فلان کار رو کردم.-دستت درد نکنه ولی کاش نمیکردی.-دلم برات تنگ شده. بیا همو ببینیم.-منم دلم برات تنگ شده اما اصلا انرژی اینکه از خونه بیام بیرون ندارم.-نه.-از اینکه هر بار منو رد میکنی، خسته میشم.-هر جور تو دوست داری. برا من فرقی نمیکنه!-کاش هر بار مسئولیتش رو روی دوش من نندازی.اگه نمیتونستیم دروغ بگیم، عشق ها زودتر میمردن ولی کمتر آدمی قلبش میشکست... نه؟شما چه حقیقتی رو میگفتین که هیچ وقت نگفتین؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 07:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای شکست عشقی که هیچ کس نمیدونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-uydi9lguxbgf</link>
                <description>توی این کره ی خاکی شاید آدمها اندازه ی ستاره های کهکشان راه شیری شکست عشقی خوردن اما بازم یه سری راز در مورد شکست عشقی هست که هیچ کس در موردشون حرف نمیزنه! این متن دقیقا همون رازهاست.- موزیک هایی که باهاشون خاطره ی مشترک ندارین هم دردآورن.بار اول که عاشق شدم، مسیر عاشق شدنم همزمان بود با اون زمانی که تازه عاشق آهنگهای چارتار شده بودم. وقتی شکست عشقی خوردم، هر روز چارتار گوش میدادم. نه به خاطر اینکه منو یاد روزهای خوب مینداخت، به خاطر اینکه دلم میخواست انقدر گوششون کنم که دیگه رد اون آدم روی اون آهنگ ها نمونه برای من.من و اون آدم کنار همدیگه از چارتار خاطره ای نداشتیم ها! من صرفا وقتی در سودای وصال این آدم بودم، گوششون میدادم. رو همین حساب اون آهنگ‌ها برای من بخشی از شخصیت من بودن نه اون!بعد شکست عشقی هر روز خدا اون آهنگها رو گوش میدادم تا مبادا رو حساب تلخی درد شکست عشقی بعدها این آهنگها به کامم تلخ بیاد.وقتی تصمیم گرفتم پلی لیستم رو عوض کنم، تازه مسیر التیامم شروع شد! اینو بعدا فهمیدم...- رویای به هم رسیدن، کنار اومدن شما با شکست عشقی رو عقب میندازه.شب‌های اول رو با بی‌خوابی شدید طی میکردم. یه تیکه‌ای از قلبم درد میکرد. چشمهام مدام خیس اشک بود. تصمیم گرفتم فقط برای یه شب، فقط برای یه بار رویا ببافم. رویا ببافم که با همیم، که دوستم داره، که اونقدری که شایسته و لایقمون هست دوستم داره...دیگه هر شب همینجوری میخوابیدم. تو ذهن من، اون کاملا زنده بود. تو ذهن من ما از هم جدا شده بودیم که بعدا برگردیم... هفته‌ها طول کشید تا بتونم به خودم بقبولونم شاید انتهای ماجرای ما خیلی وقته که رسیده.رویاپردازی نکنین... خواهرانه میگم... دردش و شدت تاثیرش روی شما خیلی بیشتر از اونیه که تصور میکنین.- قرار گذاشتن با آدم اشتباه، حالتون رو بدتر میکنه.اینکه آدم بعد یه مدت با یکی دیگه قرار بذاره، یه شروع تازه داشته باشه و تلاش کنه فراموش کنه، خیلی عادی و منطقیه اما یه نکته ی کنکوری وجود داره که خیلی وقتها آدمها تا تجربه ش نکنن، نمیفهمن:وقتی کنار آدم اشتباهی قرار میگیرین، از آدم اشتباهی محبت و توجه دریافت میکنین و یا رفتار آزاردهنده ای میبینین، دردتون میاد! چون یادتون میفته که عه...؟ چقدر فلانی خوب بودا... چقدر فلانی جذاب بود...بهتون تبریک میگم! به همین سادگی چند ماه اعصاب خردی و دلتنگی همراه شماست به اضافه ی اینکه الان باید بشینین فکر کنین چجوری با این آدمه به هم بزنین:))- دفاع کردن از عشق سابقتون پیش بقیه، احساستون رو زنده نگه میداره.با آدم‌هایی که از عشق سابقتون بدشون میاد، درد دل نکنین. اونا از روی علاقه و دلسوزیشون نسبت به شما بدی‌های اون آدم رو به شما یادآوری میکنن تا شما رو شکرگزار این قضیه کنن که دیگه با اون آدم نیستین. در صورتی که هر چقدر بیشتر بگن، شما بیشتر به روانتون فشار میاد و بیشتر تلاش میکنین نظر این آدمها رو عوض کنین.اگر هم تلاش نکنین، توی ذهنتون احتمالا با خودتون میگین: اینا نمیشناسنش. من میشناسمش...در نهایتزمان، بهترین التیامه. هر چقدر بیشتر تلاش کنین که از درد شکست عشقی فرار کنین، تو بلندمدت آسیب بیشتری میبینین.شما چی از شکست عشقی تجربه کردین یا دیدین که تجربه کردن؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Sat, 27 Sep 2025 06:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون دوستت داره، ولت میکنه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ravannevis/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-zli4qf8v3l9v</link>
                <description>همیشه فکر میکردم معادله ی عشق خیلی ساده ست: آدمها همو دوست دارن و با هم میمونن.بعدها فهمیدم عشق معادله ی درجه ۱ نیست که فقط یه جواب داشته باشه! معادله ایه با بی نهایت جواب و دقیقا همینه که خیلی سختش میکنه. موقعی که رفتم تو رابطه، یه الگوی تکراری دیدم: آدمی که احساس خطر میکرد و دور میشد.خیلی طول کشید تا بفهمم دور شدنش دلایل زیادی داشت اما دلیلش این نبود که منو دوست نداشت. راستش من اینو هفته ها بعد اینکه باهاش به هم زدم فهمیدم...تا حالا شده رابطه تون به یه عمق جدی ای برسه و بعد یهو ببینین طرف غیب شده؟ دقیقا فردای همون روزی که با هم یه دعوای اساسی داشتین و تنها دلیل اون دعوا سطح توقعاتتون از هم بوده. در واقع چون رابطه تون به اون عمق رسیده این دعوا رو کردین!یا وقتی به طرف میگین دوستش دارین، طرف غیب میشه. شاید هم شما اون آدمی هستین که غیب میشه.داستان این غیب شدن ها چیه واقعا؟انواع سبک دلبستگیاون مثال قدیمی «دخترها/پسرها با بی توجهی جذب میشن» رو شنیدین؟ به مثال ها و تمثیلهای دور و برتون که رجوع کنین، میبینین که یه الگو وجود داره: بی توجهی آدمها رو جذب میکنه و توجه زیادی ممکنه فراریشون بده.تعمیم دادن یه رفتار به همه ی دخترها یا پسرها واقعا درست و منطقی نیست اما من میخوام از همین مثالهای کلیشه ای به یه چیزی برسم.یه نظریه ای داریم به اسم نظریه ی سبک های دلبستگی. این نظریه میاد میگه که:اینکه ما توی رابطه‌ها چه رفتاری می‌کنیم و چرا بعضی وقتا نزدیک می‌شیم یا عقب می‌کشیم، ریشه‌اش برمی‌گرده به تجربه‌های اولیه‌ی ما با والدین یا مراقب‌هامون در کودکی.دلبستگی ایمن (Secure)این آدم‌ها معمولاً راحت عشق می‌دن و عشق می‌گیرن. اگه طرفشون مشکلی داشته باشه کنارش می‌مونن و اگه خودشون مشکلی داشته باشن هم بلد هستن بیانش کنن. ترس زیادی از رها شدن یا صمیمی شدن ندارن.دلبستگی اضطرابی (Anxious)این افراد مدام نگرانن که نکنه طرف مقابل رهاشون کنه. به همین خاطر معمولاً نیاز زیادی به توجه دارن. گاهی زیادی تماس می‌گیرن، زیادی پیام می‌دن یا از کوچک‌ترین تغییر رفتار طرف، استرس می‌گیرن.دلبستگی اجتنابی (Avoidant)این گروه معمولاً از صمیمیت می‌ترسن. وقتی رابطه به عمق می‌رسه یا حس می‌کنن زیادی نزدیک شدن، یه‌جورایی می‌ترسن آزادی یا استقلالشون از بین بره و عقب می‌کشن. همین باعث میشه غیب یا سرد شن.دلبستگی مضطرب–اجتنابی (Fearful-Avoidant)ترکیبی از دوتای قبلیه. هم دلشون نزدیکی می‌خواد، هم ازش می‌ترسن. برای همین رفتاراشون متناقضه: یه روز نزدیک می‌شن، روز بعد دور.کدوما معمولا همو جذب میکنن؟اکثرا آدمهایی که سبک دلبستگیشون اضطرابیه و آدمهایی که اجتنابی هستن همو جذب میکنن و البته خیلی وقتا روابطشون خیلی هم طولانی میشه! پس این مثال ها که بی توجهی آدمها رو جذب میکنه، روی آدمهایی جواب میده که سبک دلبستگیشون اجتنابیه. چرا؟ چون این آدمها از نزدیک شدن میترسن و از طرف دیگه از طرد شدن هم همینطور.چرا میگی «چون دوستت داره، ولت میکنه؟»آدمهای اجتنابی با ترس از رها شدنشون اینطور برخورد میکنن که قبل اینکه طرف مقابل رهاشون کنه، خودشون اون آدم رو رها کنن. برای همین به اون آدم اجازه نمیدن خیلی بهشون نزدیک شه یا با کوچیکترین تعارض میرن گم و گور میشن.اتفاق خیلی وقتها رها کردن این آدمها دقیقا همون موقعی اتفاق میفته که واقعا عاشق شدن! و اتفاقا خیلی وقتها هم بعد از یه مدت طولانی برمیگردن. آدمهای اجتنابی معمولا در شروع روابطشون با شدت زیادی عشق میورزن و یه وقتایی اون شدت اصلا به اون نسبت زمان آشنایی و عمق رابطه نمیاد. به اصطلاح بهش بمباران عشقی میگیم (love bomb).بعد یه مدت غیب میشن متاسفانه و خیلی وقتا وقتی میبینن شریکشون کاملا ازشون بریده، دوباره بر میگردن.در نهایتهمیشه توی شکست های عشقیم اینطوری نگاه کردم که «آیا اون آدم واقعا منو دوست داشت؟». بعدها فهمیدم اینکه اون آدم چه حسی به ما داره خیلی مهمه اما چیزی که مهمتره چیزیه که بروز میده. اینکه چطور تو رابطه رفتار میکنه و چقدر به ما احساس امنیت میده واقعا از همه چی مهمتره.مضاف بر اینکه هر کسی که ولمون میکنه دلیل بر این نیست که عاشقمونه!تجربه ی شما چیه؟ توی روابطتون بیشتر سبک دلبستگی اضطرابی رو تجربه کردین یا اجتنابی؟</description>
                <category>خودنویس</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 08:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>