<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راضیه رحمتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Raziehrahmati</link>
        <description>سحر آن لحظه نابی است که مایوس دمی
فکر پایان شب و فجر مجدد باشد..  .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:14:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3563601/avatar/D3S9wF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راضیه رحمتی</title>
            <link>https://virgool.io/@Raziehrahmati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مزرعه حیوانات، لگد محکم جورج اورول به استالین</title>
                <link>https://virgool.io/@Raziehrahmati/%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%84%DA%AF%D8%AF-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-ehkr4nw8dzvo</link>
                <description>هشدار: این مطلب قسمت‌هایی از کتاب مزرعه حیوانات را آشکار می‌کند. لذا با علم به این موضوع نسبت به مطالعه آن تصمیم بگیرید.مزرعه حیوانات را نمی‌توان یک اثر هنری خاص از نظر واژگان و زیبایی‌های ادبی ظاهری دانست. انتخاب کلمات ویژه و توصیف‌های خاص و ریزی‌کاری شده در آن مشاهده نمی‌شود. در واقع از نظر فرم، این کتاب در یک سطح معمول به نظر می‌رسد. آنچه به نظر من باعث شهرت و جذابیت مزرعه حیوانات شده دو چیز است: یک خط سیر داستانی، دو تخیل شگفت‌انگیز. من همیشه بعد از خواندن چنین کتاب‌هایی تاریخچه نگارش آن‌ها را بررسی می‌کنم. جورج اورول انگلیسی، این داستان بلند را اگرچه در جنگ جهانی دوم نوشت ولی نقد او به سال‌ها قبل‌تر و به زمان حکمرانی استالین در شوروی برمی‌گردد. شاید علت جذابیت داستان او همین موضوع باشد که وقایع روی‌داده در داستان الهام گرفته از اتفاقات واقعی است. مثلا زمانی که ناپلئون به سگ‌های خود دستور می‌دهد هر حیوانی را که با اسنوبال همکاری کرده اعدام کنند و آن‌ها در یک شب تعداد زیادی از حیوانات را به خاک و خون می‌کشند، نمادی از پاکسازی بزرگ از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ در خاک شوروی است. زمانی که استالین برای حذف رقبای سیاسی و مخالفان خود دستور داد تعداد زیادی از افراد، باگناه یا بی‌گناه اعدام شوند. در واقع به مناطق سهمیه‌های مرگ داده شده بود و آن‌ها می‌بایست در مدت زمان خاصی، تعداد مشخصی را اعدام می‌کردند. در این مدت بالغ بر نیم میلیون نفر اعدام شدند که از آن به نسل‌کشی کوچک هم یاد می‌شود.در این داستان نمادهای دیگری نیز وجود دارد که مستقیما به حکومت کمونیستی شوروی اشاره می‌کند. مثل پرچم شاخ و سم که شباهت زیادی به داس و چکش دارد، استفاده از واژه رفیق، که معمولا کمونیست‌ها برای صدا کردن همدیگر به کار می‌برند یا بند آخر هفت فرمان که می‌گوید همه با هم برابرند.اما ورای از استعارات و لگدهای بی‌شمار جوروج اورول به کمونیسم استالینی، کسی که تاریخ نداند، با خواندن مزرعه حیوانات هم‌زادپنداری ویژه‌ای با آن پیدا می‌کند. چرا که کلیت داستان درباره چگونگی زوال درونی یک انقلاب است. اتفاقی که بارها در طول تاریخ برای انقلاب‌های مختلف روی داده است.در این رمان، حیوانات برای یک آرمان بزرگ، یعنی آزادی از دست انسان‌ها قیام می‌کنند. آن‌ها دشمنان خارجی که همان انسان‌ها هستند را شکست می‌دهند اما امان از وقتی که نوبت به خودی‌ها می‌رسد. در این انقلاب، مثل هر انقلاب دیگری افراد مختلف با دیدگاه‌های متنوع وجود دارند.باکستر نماد افراد سختکوش است که بار اصلی انقلاب را به دوش می‌کشد و فداکاری می‌کند اما خود بهره‌ای از آن نمی‌برد و دست آخر هم به دشمن فروخته می‌شود. بنیامین الاغی است که اتفاقاهمه چیز را خیلی خوب می‌فهد اما علاقه‌ای به واکنش و دخالت در مسائل سیاسی ندارد. سگ‌ها نماد ارتش و نظامیان سرسپرده هستند. مالی نماد انسان‌هایی است که لذایذ خود در اسارت را به زندگی آزاد ترجیح می‌دهد. گوسفندها نماد افراد فاقد تفکری هستند که کورکورانه دنبال رو هستند و قدرت تصمیم‌گیری ندارند. مدیریت این انقلاب بر عهده خوک‌ها بود؛ چرا که آن‌ها باهوش‌تر از بقیه حیوانات عمل می‌کردند. در بین خوک‌ها، دو خوک نر، اسنوبال و ناپلئون رهبری اصلی را بر عهده داشتند.اسنوبال نماد انقلابیونی بود که در راه آرمان اصلی می‌جنگید و با استفاده از عقل و درایت خود می‌خواست در جامعه ترقی و پیشرفت ایجاد کند. در واقع ابتدای این انقلاب به خوبی پیش می‌رفت. حیوانات اگرچه بهره هوشی خوک‌ها را نداشتند ولی به آن‌ها حق رای و انتخاب داده شده بود و هر حیوان، باهوش یا کم‌هوش جایگاه ارزشمند خود را برای پذیرش یا عدم پذیرش یک پیشنهاد را داشت.چه چیزی این انقلاب را استحاله کرد؟ آن چیزی نبود جز رذیلت‌های اخلاقی. حسادت ناپلئون به اسنوبال باعث شد که او را از مزرعه اخراج کند. حس خودبرتربینی و دیکتاتوری او حق رای را از دیگر حیوانات سلب کرد. او با ناکارآمدی‌های مدیریتی باعث شد دوبار آسیاب بادی که قرار بود زندگی حیوانات را آسان‌تر کند خراب شود. آلوده شدن ناپلئون به زندگی انسان‌ها سبب شد تا او هفت فرمان را یکی پس از دیگری زیر پا بگذارد و در نهایت حیوانی باشد که خوی انسان‌ها را به خود گرفته و لباس‌ آن‌ها را به تن می‌کند.این دقیقا ما را به یاد افراد و انقلاب‌هایی می‌اندازد که در مخالفت با یک تفکر قیام کردند اما رفته رفته از اصول انقلاب خود جدا شده و حتی با دشمنانشان دست دوستی می‌دهند. زمانی که قرار بود همه حیوانات برابر باشند خوک‌ها و محافظانشان سگ‌ها، در طبقه اشراف قرار گرفتند و بیشترین رفاه و راحتی را پیدا کردند. در عوض طبقات دیگر این جامعه حیوانی، بردگانی بودند که با کمترین غذا بیشترین کار را انجام می‌دادند.برای من جالب‌ترین کاراکتر این داستان، اسکیولر بود. اسکیولر ماده خوکی بود که در سخنوری استعدادی عالی داشت. در واقع می‌توان گفت بخش زیادی از موفقیت ناپلئون به دلیل داستان‌سرایی‌ها و چرب‌زبانی‌های اسکیولر بود. او نقش «رسانه» را برعهده داشت و با سخنرانی‌های جذاب، کارهای زشت ناپلئون را توجیه می‌کرد، دیگران را برای انجام دادن نقشه‌های ناپلئون تشویق می‌کرد و حتی تاریخ را به نفع ناپلئون و بر علیه اسنوبال تحریف می‌نمود. اسکیولر به خوبی از ضعف «حافظه تاریخی» جامعه استفاده می‌کرد و نظرات و عقاید خودش را القا می‌ساخت.یکی دیگر از نکات بامزه داستان انداختن همه تقصیرها و اتفاقات بد به گردن اسنوبال بود. و چقدر این قصه شباهت دارد به کسانی که تمام مشکلات کشور را به گردن دشمن می‌اندازند.در پایان می‌توان گفت داستان مزرعه حیوانات روایتگر تلخی از چگونگی استحاله یک انقلاب است؛ حقیقتی که بارها در طول تاریخ افتاده و شناختن آن به ما کمک می‌کند تا بدانیم رذایل اخلاقی مثل حسادت، خودبرتربینی، رفاه‌زدگی و لذت پرستی اولین قدم‌های تغییر آرمان‌های یک انقلاب و سکوت مردم، ضعف حافظه تاریخی و پذیرش بی‌چون و چرا تسهیل‌کننده این تغییر ناگوار است</description>
                <category>راضیه رحمتی</category>
                <author>راضیه رحمتی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 17:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخی در حصار فرهنگ: تاملی بر کتاب مدیر مدرسه نوشته جلال احمد</title>
                <link>https://virgool.io/@Raziehrahmati/%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-updpk12ckuha</link>
                <description>هشدار: این مطلب قسمت‌هایی از کتاب مدیر مدرسه را آشکار می‌کند. لذا با علم به این موضوع نسبت به مطالعه آن تصمیم بگیرید. کتاب مدیر مدرسه در دستم است. خدا را شکر فرهنگ معین را به قد یک اَپ، کوچک کرده‌اند. درست به اندازه یک بند انگشت که فشارش بدهی. وگرنه با درد فاصله‌ی زمانی و فرهنگی و جغرافیایی چه می‌کردیم؟ و من چطور معنای پوشت، باسمه، دنگ گرفتن، ارمک، پیزر و... را می‌فهمیدم؟ و گویا جلال کل لغتنامه را در صحن و سرای ذهنش کاشی کرده بود تا هر وقت لازم داشت با یک نگاه کلمه‌ی مورد نظرش را پیدا کند. و اینطوری است که به جای جمله توصیفی، با یک کلمه کل مفهومش را منتقل می‌کند. مثل این است که به جای تعریف شهربازی یک عکس از شهربازی نشان بدهی و خودت را خلاص کنی. کاری است زیرکانه برای جلوگیری از پرگویی و نوبت نگه داشتن برای حرف‌های مهمتر. و من هر چه بیشتر کتاب را می‌خوانم، بیشتر به آب رفتن دایره لغاتمان پی می‌برم. مگر چند قرن بین ما و جلال گذشته که این کلمات را تقریبا بر زبان هیچ همزبانی نشنیده‌ایم؟از این‌ها می‌گذرم و جذب داستان می‌شوم. جملات کوتاه، توصیفات دقیق، تمثیل‌های نغز. می‌گوید روی میز آقای رییس تمیز است مثل اتاق مهمانخانه عروس‌ها و من می‌روم به اتاق مهمانخانه منزل قدیمیان که درب مجزا رو به حیاط داشت و همیشه برای پذیرایی از مهمان‌ها با پشتی‌های قرمز و کناره‌های نو آماده بود. چه می‌شود که چنین تمثیلی پیدا می‌کند؟ اینقدر ملموس که با یادآوری‌اش بی‌اختیار لبخند می‌زنی. فقط تمیزی را به خوبی بیان نمی‌کند بلکه مثالی می‌زند که دیگر نویسندگان کمتر از آن استفاده می‌کنند. مثل میوه‌ای که همیشه سرشاخه است اما اوست که جرأت کرده آن را بچیند و توی سینی بلوری تعارفت کند. پیداست که چشمان تیزی دارد و همه بدیهیات را با دقت می‌بیند. و غیر از آن، تخیل لطیفی که بین واقعیت جاری می‌شود و تشبیهات بحقی می‌سازد. متن کتاب روان و ساده است. با اینکه به غایت توصیف از مکان و زمان و آدم‌ها و حالت‌ها دارد، لیکن خسته نمی‌شوی. با اشتیاق صفحه‌هارا ورق می‌زنی و این یک حسن است که کتاب برای خواننده خسته کننده نیست. البته ایرادش هم این است که مثلا یادت می‌رود کدام معلم کراوات می‌زد و کدام یک از قماش داس و چکش بود. در طول کتاب، مخصوصا در اوایل آن مدام حرف ربط «و» اول هر جمله به کار رفته است. گویا عمدی است. مثل انشاهای دانش‌آموزی که سر تا تهش را «وَ» های سرگردان به هم وصل کرده است. شاید این «وَ» ها را جلال با ظرافت در این جملات گنجانده تا حس مدرسه را بیشتر در داستانش القا کند. اگر نمی‌رفتم زندگینامه جلال را دربیاورم گمان می‌کردم اصفهانی است! این حجم از خوشمزگی‌ها، طعنه‌ها، طنازی‌ها و کنایه‌های سنگین،(مثل اینکه می‌گفت دیوار فرهنگ را بلند ساخته‌اند تا کسی از آن فرار نکند) هوش و ذکاوت نویسنده را به رخ می‌کشد و اینکه منظورش را طوری بگوید که تحسین مخاطب را برانگیزد. از نگارش متن که بگذریم کلیت داستان سرودی از معضلات و مشکلات اجتماعی است. معمول بودن رشوه و چرب کردن سبیل دیگران، وجود اختلاس و فساد در داستگاه‌های دولتی، دست گدایی آموزش و پرورش به سمت این و آن، فساد جنسی، کم بودن حقوق معلم که انگار ریشه در آفرینش آدم دارد، حضور آمریکایی‌ها و اینکه آمدنشان در رسیدن یا نرسیدن برق به یک محله چقدر مهم است و.... تفاوت این داستان بلند با دیگر داستان‌های اجتماعی در این است که شعار نمی‌دهد. یا بهتر است بگویم شعارهای اعتراضی را بلند و غرا سر می‌دهد اما نه کلیشه‌ای، مشمئزانه، جوری که مثل تف سربالا توی صورت مخاطب بخورد. جلال شعارهایش را لای پنبه‌ها حلاجی می‌کند و در بالشت می‌گذارد و آرام زیر سرت هل می‌دهد. طوری که فقط نرمی‌اش را حس کنی و هرگز مستقیما با آن روبرو نمی‌شوی. خیلی از حرف‌های دلش را در نشخوارهای فکری مدیر مدرسه می‌زند. زمان‌هایی که آقای مدیر با خودش فکر می‌کند و برای کارهای کرده و نکرده‌اش قاضی می‌شود یا برای اتفاقات دور و برش تحلیلگر سیاسی. اتفاقی که در ذهن همه ما می‌افتد. البته یک روی دیگر هم دارد. همه آدم‌ها دیوان عدالتی برای افعالشان دارند اما درباره معلم‌ها گویا این مسئله دوچندان است. هربار در برخورد با هر دانش‌آموز، قاضی درون معلم کلاس بیدار می‌شود و مدام سوال می‌کند نکند زیاده روی کردی؟ چرا به حال خودش رهایش کردی؟ بهتر نبود اینطوری برخورد کنی؟ و بیشتر از کار معلمی این قضاوت‌های متعدد و نشخوارهای فکری است که مثل یک گچ نخراشیده، صورت جوان معلم را با خط‌های بزرگ و کوچکِ پیری، نقاشی می‌کند. یکی دیگر از نقاط مثبت مدیر مدرسه این است که از ایده‌آل گرایی فاصله گرفته و همین باعث شده مخاطب بیشتر با آن ارتباط بگیرد. مدیر مدرسه آدمی است درونگرا، بدور از سیاست‌های مدیریت که فقط برای اینکه از کار و بار کلاس و سر و کله زدن با محصل‌ها راحت شود با رشوه این شغل را به دست آورده است؛ طوری که اگر آقای ناظم نبود حتما سازمان مدرسه از هم می‌پاشید. اما گذشته از این‌ها، مدیر مدرسه چهره دیگری هم دارد. آدمی مهربان که ترکه‌های تنبیه را می‌شکند، به دیدار معلم در بندش می‌رود، شبانه خودش را به معلم کلاس چهارم که در بیمارستان باندپیچی شده می‌رساند و از این حیث اتفاقا مسئولیت پذیر است. از طرف دیگر عزت نفس دارد، زیر بار حرف زور نمی‌رود، رسید میزان زغال دریافتی را به دروغ امضا نمی‌کند، از گدایی کردن بیزار است، خودش را برای دادگاه آماده می‌کند و... همین خاکستری بودن، کامل نبودن و افعال خوب و بد است که مدیر مدرسه را باورپذیر می‌کند. یک نکته دیگر توجه او به سیستم آموزشی است. چیزی که شاید در آن دوران و در کشاکش‌های سیاسی کمتر مورد توجه قرار می‌گرفت. او برایمان از امتحانات می‌گوید، از اضطراب بچه‌ها که هر ثلث تکرار می‌شود و ترسی که شخصیت این بچه‌ها را در طول ۱۲ سال نابود می‌کند. اینکه در میان بحبوحه‌های گوناگون سیاسی کسی حواسش به نظام آموزشی هم باشد واقعا ارزشمند است. البته اینکه شغل خودش هم معلمی بوده در این قضیه بی تاثیر نیست. مدیر مدرسه ورای ارزش ادبی و اجتماعی‌اش، نسخه‌ای ارزشمند از تاریخ است. تاریخ دهه چهل که بخاری‌هایش زغالی است، مدارس دوشیفته است، به جای هدیه‌های آسمان و ریاضی، شرعیات و مرابحه دارد، تنبیه بدنی امری عادی است، انجمن خانه و مدرسه یا همان انجمن اولیا و مربیان اختیاری است و... اما برای من از همه جالبتر واریز حقوق بود. در حالی که کل کشور با صدای یک پیامک حقوقشان را می‌گیرند، در آن زمان مدیر مدرسه یک کاغذ در دست می‌گرفت و به اداره کل می‌رفت و پس از گذراندن صفهای طولانی مشتی اسکناس کف دستش می‌گذاشتند. چقدر برایمان عجیب و دور از باور است. تکنولوژی چه کارها که نمی‌کند. سکانس پایانی حال و هوای عجیبی دارد. آقای مدیر خودش را برای یک سخنرانی غرا در دادگاه و یک محاکمه درست و حسابی آماده کرده است، اما... اما دادگاهی در کار نیست که بغض فروخورده‌اش را در آن آزاد کند و در درماندگی تمام به قصه مدیر مدرسه با یک استعفا پایان می‌دهد. به نظر می‌رسد این قصه تصویری از حال و هوای خودش بعد از شکست مبارزاتش در احزاب گوناگون و به ویژه پس از دستگیری مصدق باشد. چرا که بعد از این واقعه دیگر به صورت جدی وارد سیاست نشد و گویی از آن استعفا داد. به طور کلی مدیر مدرسه را دوست داشتم. به قولی حرفی که از دل برآید بر دل نشیند. داستان بلندی که تمام شخصیت‌ها با ویژگی‌هایشان شناخته می‌شوند و هیچ کدام از آن‌ها نام و نام خانوادگی ندارند... #چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر</description>
                <category>راضیه رحمتی</category>
                <author>راضیه رحمتی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 19:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی بر جاناتان، مرغ دریایی اثر ریچارد باخ</title>
                <link>https://virgool.io/PartoMehr/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AE-sda4rc8xkncv</link>
                <description>هشدار: این مطلب می‌تواند بخشی یا تمام داستان جاناتان، مرغ دریایی را روایت کند. لطفا با علم به این مطلب در خصوص مطالعه این پست تصمیم بگیرید. اوایل کتاب شاید کمی نامفهوم باشد. تصور کردن حالت پرواز پرنده‌ای که ریچارد مدام به کش و قوس‌ها، پرها، نوک، سرعت و فرود آن اشاره می‌کند. مخصوصا برای ماهایی که کیلومترها از دریا فاصله داریم. البته که بیان دقیق و با جزئیات پرواز یک پرنده برای یک خلبان نیروی هوایی شگفت‌انگیزترین و جذاب ترین چیزی است که می‌تواند از آن بنویسد. شاید هم جاناتان که یک مرغ دریایی است استعاره‌ای از ریچارد باشد. فصل اول کتاب خیلی معمولی به پیش می‌رود. یک مرغ دریایی به جای اینکه مثل بقیه مرغ‌های دریایی فقط فکر طعمه و غذا باشد، می‌خواهد معنای دیگری به زندگی‌اش بدهد. او این معنا را در پرواز جست‌وجو می‌کند. از خودش می‌پرسد که چطور می‌توانم سریعتر و بهتر پرواز کنم؟! همین بلندپروازی‌اش باعث می‌شود تا از گله رانده شود. جاناتان در تنهایی خویش هر روز بر مهارت پرواز خودش می‌افزاید که دست بر قضا باعث می‌شود خیلی راحت‌تر و بهتر از بقیه مرغان دریایی غذا هم پیدا کند. یعنی وقتی او سطح آرزو و مطالبه خود را بالا می‌برد خیلی بهتر از بقیه همنوعانش به نهایت آمال آنان یعنی پیدا کردن غذا دست می‌یازد.  مطالبه اصلی جاناتان یادگیری است. او می‌خواهد بیشتر بیاموزد نه اینکه روزمره‌های زندگی را مطالبه خود قرار دهد. باخ در استعاره مرغ دریایی بیان می‌کند که آدم‌ها، زیادی درگیر روزمره‌های زندگی شده‌اند و از هدف اصلی خود که آموختن است جا مانده‌اند. اما قضیه از فصل دوم جذاب می‌شود. وقتی که جاناتان می‌میرد و وارد یک بهشت با دوازده مرغ دریایی می‌شود. او بیان می‌کند که این بهشت هم برای پرواز جاناتان محدودیت‌هایی دارد. او خسته می‌شود در حالی که تصور می‌کرد بهشت باید بدون مرز باشد. در بهشت هم یادگیری را ادامه می‌دهد. بعد با مرغ دریایی‌ای آشنا می‌شود که به او کمک می‌کند «درک کند که او یک مرغ دریایی آزاد و کامل است». وقتی جاناتان به این درک می‌رسد از حصار مکان و زمان خارج می‌شود. هر زمان که اراده کند در هر جایی حضور پیدا می‌کند. او در می‌یابد بهشت نه یک مکان، بلکه لحظاتی است که عشق می‌ورزد و به دیگران می‌آموزد.  جاناتان حالا خیلی چیزها یاد گرفته است. نکته مهمی که ریچارد به آن اشاره می‌کند این است که پس از یادگیری زمانی می‌رسد که باید به دیگران بیاموزی. او عشق ورزیدن، مهربان بودن و بخشیدن را هر روز تمرین می‌کند. جاناتان حالا به زمین و گله مرغان دریایی فکر می‌کند. آیا مرغ دریایی دیگری هست که به پرواز و وسعت دادن به معنای زندگی فکر کند؟! او به زمین باز می‌گردد. فلچر مرغ دریایی است که به دلیل بلندپروازی از گله رانده شده است. جاناتان او و دیگر مرغ‌های دریایی مطرود را آموزش می‌دهد. هدف او این است که در نهایت مرغان دریایی را به این درک برساند که آن‌ها آزاد و کامل هستند و اخلاقیاتی مثل بخشش، عشق ورزیدن و مهربان بودن را به آن‌ها بیاموزد اما از آموزش پرواز شروع می‌کند. چیزی که اهمیت آن پایین‌تر است اما پله‌ای برای آموزش‌های بعدی است. او بعد از مدتی مرغ‌های دریایی مطرود را پیش دیگر مرغان دریایی می‌برد. مرغان دریایی دیگر با دیدن بلندپروازی آن‌ها وسوسه می‌شوند ولی از ترس طرد شدن جلو نمی‌آیند. آن‌ها یک دنیای جدید را پیش روی خود می‌بینند که فطرتا به آن علاقه دارند اما سنت‌های غلط همچنان مانع پرواز آن‌ها می‌شود. بعد کم کم در تاریکی و در خفا شاگرد حرف‌های جاناتان می‌شوند و بعد یکی یکی آشکارا می‌خواهند پرواز را بیاموزند. در این بین بعضی شایعات اهریمنی یا ایزدی بودن جاناتان درست می‌شود. مثل همین شایعاتی که برای آدم‌های بزرگ درست می‌شود.  اما ناگهان یک حادثه جدید پیش می‌آید. فلچر به شدت با صخره برخورد می‌کند و در یک لحظه با مرگ مواجه می‌شود. همین مواجهه با مرگ باعث می‌شود که آگاهی فلچر به طرز شگفت‌انگیزی دو چندان شود. او تازه درس‌های جاناتان از آزاد بودن را درک می‌کند. وقتی فلچر به این آگاهی می‌رسد از حصار زمان و مکان خارج شده و چون استادش به کمال می‌رسد. بقیه مرغان دریایی با دیدن از مرگ نجات یافتن فلچر می‌پندارند که او و استادش اهریمنی هستند و قصد حمله به آن‌ها را دارند. در این زمان فلچر در دل آرزو می‌کند که ای کاش از آن‌ها دور شود و خودش و جاناتان را در هوا می‌یابد.  اینجا باخ بیان می‌کند که دشوارترین کار دنیا این است که به مرغ‌های دریایی بفهمانی آزادند. اما جاناتان و فلچر بدون چشمداشت، با آنکه مرغ‌های دریایی طردشان کرده بودند و قصد جانشان را داشتند، فقط و فقط از روی مهربانی، عشق و دلسوزی باز هم به مرغ‌های دریایی نزدیک می‌شوند و آن‌ها را به سوی این اندیشه رهنمون می‌شوند.  کلیدی‌ترین قسمت داستان که مرا به فکر فرو برد همینجا بود. پیامبران زیادی از ابتدای عمر بشر برای هدایت او فرستاده شدند تا به او این آزادی و رهایی از زندگی پست و اندیشیدن به چیزهایی والاتر از نان و آب هدیه کنند ولی انسان‌ها لجوجانه آن‌ها را اذیت و تمسخر می‌کردند، طردشان می‌کردند و حتی آن‌ها را می‌کشتند ولی... ولی این پیامبران با عشقی وصف ناشدنی به نجات بشر با وجود تمام دشواری‌هایی که در مسیر بیداری انسان داشتند باز هم برای هدایتش کوشش می‌کردند. اگر ریچارد باخ نقش خدا را هم در داستانش به درستی تعریف می‌کرد می‌توانستیم بگوییم او به خوبی فلسفه و تاریخ حیات بشر را در داستانش به تصویر کشیده است.  با وجود این نقص، حکایت جاناتان، مرغ دریایی قصه پندآموزی است که این درس‌ها را به بشر یادآوری می‌کند: ۱) انسان‌ها باید سطح نگرش و خواهش خود را از روزمره‌های زندگی و کسب مقام و ثروت که چیزهای پیش پا افتاده‌ای است بالاتر ببرند. ۲) انسان‌ها باید مدام به یادگیری و بهتر شدن خود بپردازند. هدف انسان باید رشد کردن و پرورش یافتن و آگاه شدن باشد. ۳) مهمترین چیز در زندگی درک آزاد بودن خویشتن خویش، مهربانی و عشق به دیگران است. ۴) وقتی که از آگاهی لبریز شدی وقت آن است که به دیگران بیاموزی. ۵) سخت ترین کار دنیا رشد دادن دیگران است. آدم‌ها چون به آنچه می‌کنی جاهلند تو را اذیت می‌کنند ولی باید بخشنده بود و باز هم برای پرورش دیگران تلاش کرد. ۶) مهمترین مانع رشد آدم‌ها عادت‌ها و سنت‌های غلط است. ۷) مرگ نه یک پایان بلکه دروازه‌ای به یک آگاهی جدید است.  #چالش_کتابخوانی_پرتومهر</description>
                <category>راضیه رحمتی</category>
                <author>راضیه رحمتی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2025 17:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>