<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ربکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rebeccaine</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:18:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3959054/avatar/WlNgOi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ربکا</title>
            <link>https://virgool.io/@Rebeccaine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باد می‌وزد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D9%88%D8%B2%D8%AF-msilk8siify5</link>
                <description>باد می‌وزد،بوی دود و خاک و دوری را با خودش می‌آورد.زمین، خسته از زخم‌های پی‌درپی،آسمان، گرفته و کم‌حوصله،و ما، در پناه پنجره‌ای شکسته،هنوز به طلوعی فکر می‌کنیمکه وعده‌اش را هیچ جنگی نتواند بگیرد.ما با دستانی که هنوز می‌لرزند،بذر صلح می‌کاریمدر دل خاکی که یادش رفته چگونه شکوفه بدهد.اما ما یادمان نرفته.ما هنوز بلدیم عشق را، دعا را، آشتی را.و روزی،روزی دوباره سبز خواهیم شد.درخت خواهیم شد با شاخه‌هایی رو به آفتاب،و ریشه‌هایی عمیق‌تر از تمام ترس‌ها.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 10:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-uunxksp8r0pv</link>
                <description>گاه باید از شلوغی‌های روزمره فاصله گرفت،دل را از هیاهوی بی‌پایان جهان بیرون کشید،و در پستوی خاموش لحظه‌ها،بی‌صدا به تماشای خویش نشست.نه از سرِ سکوت،بلکه از سرِ ناگفتنی‌هاییکه واژه‌ها از بازگو کردن‌شان ناتوان‌اند.دل، وقتی در تنگنای دقایق بی‌قرار می‌شود،نه صدای آشنایی آرامَش می‌کند،نه تصویری از لبخندهای گذشته...آن‌گاه،تنها پناه، واژه‌ها می‌شوندو جاده‌های خاموشِ خیال،که شاید میانِ کوچه‌های غبارگرفته‌ی ذهن،خودت را،آنگونه که گم کرده‌ای،دوباره پیدا کنی.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 23:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشته‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-c3drrlrjbabc</link>
                <description>نوشتن، پناهی‌ست برای دل‌هایی که در سکوت می‌سوزند و لبخندهایی که تمام نمی‌شوند، چون باید بمانند...و اگر روزیتصادفی، بی‌هوا،چند خطی از این واژه‌ها به دستت رسید—بدان،دلِ کسی مثل تو،جایی میان همین حروف، نفس می‌کشد.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 13:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو حساسی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ycpm5pa3mrhd</link>
                <description>از بچگی صدای دنیا تو گوشم پیچید که: زیادی حساسی، زود گریه می‌کنی، چرا اینقد فکر می‌کنی؟ بی‌خیال شو، ولش کن…من اما دلی داشتم که با یه نگاه می‌لرزید، با یه حرف می‌شکست، با یه لبخند جون می‌گرفت…و حالا همه‌ی اون صداها هنوز یه گوشه‌ی قلبم سنگینی می‌کنن، درست همون‌جا که همه‌ی حرف‌ها و لحظات  قایم شدن.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 13:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول برای من یعنی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-fgbluzqizj7w</link>
                <description>ویرگول برای من، یعنی یک پنجره‌ویرگول برای من فقط یک سایت نیست. یک پنجره‌ است رو به دنیایی که توش می‌تونم خودم باشم.اینجا کسی ازم نمی‌پرسه چند سالمه، رشته‌م چیه، یا چرا هنوز دنبال چیزی می‌گردم که مطمئن نیستم دقیقاً چیه.اینجا فقط کلمات مهمن. فقط فکرها. فقط چیزی که توی دلم مونده و بالاخره یه جایی پیدا کرده که شنیده بشه.اولین بار که وارد ویرگول شدم، فقط دنبال جواب یه سوال ساده بودم.ولی کم‌کم فهمیدم که می‌تونم خودم هم بنویسم. درباره‌ی چیزهایی که شاید به نظر ساده بیان:یه روز سخت، یه جمله از یه کتاب، یه رؤیای کوچیک، یا حتی یه لحظه سکوت.نوشتن توی ویرگول، برام یه تمرین بود برای شنیدن صدای خودم.اون صدایی که توی سرم زمزمه می‌کرد ولی بین همه‌ی صداهای دنیا گم می‌شد.ویرگول برای من یعنی:دیده شدن بدون فیلتر.حرف زدن بدون ترس.و پیدا کردن آدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت از نزدیک نبینمشون،اما با چند خط نوشته، حس می‌کنم که می‌فهمنم.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 13:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او ماند .</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-ha0gsxxuv9cc</link>
                <description>و در آخر، او ماندبا دستانی که هنوز بوی رویا می‌دادو چشمانی که شب را بیشتر از هر طلوعی می‌شناختاو ماند، میان صفحاتی پر از ناگفته‌هابا قلبی که آهسته…آهسته نفس می‌کشیدتا کسی نفهمدچقدر خسته است،و هنوز،چقدر دوست دارد زندگی کند...</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 09:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشته شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-snopilvhemb6</link>
                <description>فقطمی‌خواستم کسی باشدکه از میانِ تمامِ لبخندهای اجباری‌امرد شودو برسد به جایی کهمن،خودِ واقعی‌ام راسال‌هاستپنهان کرده‌ام…کسی کهبا یک نگاه،پرده‌ی سکوت را کنار بزندو بگوید:«تو را… با تمام آن‌چه پنهان کرده‌ای،دوست دارم.»#دلنوشته</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 10:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gtgblxoragby</link>
                <description>انگار یه جایی بین همه‌ی این رفت و آمدها، گم شدیم.نه خاطره‌ای که گرممون کنه، نه آدم‌هایی که ما رو همونطوری که هستیم بخوان.فقط یه مشت روز تکراری، یه عالمه خستگی بی‌دلیل.گاهی فکر می‌کنم شاید مشکل از ما نباشه...شاید دنیا دیگه اونجوری که توی رؤیاهای ما بود، واقعی نمیشه و همه‌اش خیال و توهمه.ولی با این حال، با همه‌ی این حسرت‌ها...هنوز ته دلم یه چیزی میگه که یه روز، یه جایی، آدم‌های خودمونو پیدا می‌کنیم...شاید.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 11:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-kslv07gsvcpp</link>
                <description>هیچ‌کس زیر باران نمی‌ماند مگردلش از آفتاب دنیا گرفته باشد،مگر خیال کند شاید این بارانچیزی را بشوید که سال‌هاست بر دل مانده...مگر به صدای قطره‌ها دل بسته باشد،یا منتظر کسی باشد که گفته بود:&quot;زیر بارون می‌بینمت.&quot;</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 14:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-euxfvjs3fgbf</link>
                <description>زنده بودن همیشه به تپیدن قلب نیست...گاهی وقتا، حس زنده بودن از یه چیزای کوچیک میاد؛مثلاً وقتی یکی به حرف‌هام با دقت گوش می‌ده،وقتی عادت‌های خاصم رو بلدهو به جای قضاوت، با لبخند نگام می‌کنه.وقتی یه‌دفعه بی‌دلیل می‌پرسه:«امروز چطوری بودی؟ خوش گذشت؟»اون‌وقته که انگار یه گوشه از دنیاواقعاً صدام رو شنیده...و دلم، یه نفسِ راحت می‌کشه.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 18:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیدایم کن .</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%86-mxj47f9ivlyx</link>
                <description>در این دنیای شلوغ و پرهیاهو، جایی که صداها در هم می‌آمیزند و چهره‌ها در سایه‌ها گم می‌شوند، تنها یک نگاه کافیست تا دل را به آرامش دعوت کند. ای کاش می‌توانستم در میان این همه غوغا، دست‌هایت را بیابم؛ دستی که مرا از این شلوغی رهایی بخشد و در آغوش گرم خود پنهان کند. پیدایم کن؛در این باغ بی‌نهایت از ناپیداها و گم‌شده‌ها، جایی که عشق هنوز در سکوت انتظار می‌کشد.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعداد</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-x7evrbm27uwd</link>
                <description>از بچگی از عدد ها تنفر داشتم، همه‌ی اعداد. روز تولدم، سایز کفشم، قدم و یه عالمه چیز دیگه. همیشه فکر می‌کردم که اعداد فقط یه سری نشانه‌ هستن که زندگی رو پیچیده‌تر می‌کنن. هر بار که باید سنم رو بگم یا اندازه‌ی چیزی رو بگیرم، حس می‌کردم مثل یه زندانی در دنیای اعداد گرفتار شدم.یادمه وقتی معلم ریاضی می‌خواست برامون مسئله حل کنه، قلبم تندتر می‌زد. هیچ وقت نمی‌فهمیدم چرا باید این همه روی اعداد تمرکز کنیم. برای من، دنیای واقعی با رنگ‌ها، احساسات و داستان‌ها پر شده بود و اعداد فقط مزاحم بودن. هر بار که کسی از من می‌پرسید &quot;سنت چنده؟&quot; یا &quot;چند سال دیگه فارغ‌التحصیل می‌شی؟&quot; حس می‌کردم که دارن منو به یه قفس می‌برن. به همین خاطر سعی می‌کردم به هر طریقی از این سوالات فرار کنم. اما با گذر زمان، کم‌کم متوجه شدم که اعداد هم بخشی از زندگی‌اند. وقتی بزرگ‌تر شدم و وارد دانشگاه شدم، فهمیدم که اعداد می‌تونن به من کمک کنن تا دنیای اطرافم رو بهتر بفهمم. از آمار گرفته تا تحلیل داده‌ها، هر کدوم از اعداد می‌تونستن داستانی برای گفتن داشته باشن.حالا دیگه از اعداد نمی‌ترسم. بلکه سعی می‌کنم باهاشون دوست بشم و ازشون به عنوان ابزاری برای درک بهتر جهان استفاده کنم. بنظرم زندگی بدون اعداد نمی‌گذره، نظر شما چیه؟</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My first poem</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/my-first-poem-afpp1tfnl5sq</link>
                <description>My stars whisper in bright ,Guiding me through the darkest nightTheir shimmering light,like a strong beacon,Leading me to where I belongIn the vast expanse of the sky,They twinkle and dance, never shyEach constellation tells a tale,Of love, of hope, of dreams that set sailSo I gaze up at the heavens above,Listen to my stars with loveFor in their celestial song,I found my place, where I belong</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-uhxnqdpfacsm</link>
                <description>در دل شب‌های تاریک، وقتی سایه‌ها به رقص درمی‌آیند، ترسِ فراموشی به سراغم می‌آید. یادهای کودکانه‌ام، آن روزهای شاد و بی‌خیالی که در باغچه خانه‌مان بازی می‌کردم و صدای خنده‌هایم در فضا پیچیده بود، به تدریج رنگ می‌بازند. هر چه بزرگ‌تر می‌شوم، این ترس بیشتر در دلم لانه می‌کند. لحظه‌های کوچک و بزرگ زندگی‌ام، مثل برگ‌های زرد پاییزی، یکی یکی به زمین می‌افتند. چهره‌ها، صداها و عطرها در ذهنم محو می‌شوند و من در جستجوی آن‌ها، به یادآوری‌های گسسته‌ای می‌پردازم که گویی هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند.هر روز با این ترس دست و پنجه نرم می‌کنم؛ ترس از آنکه روزی برسد که نتوانم نام‌های عزیزانم را به یاد آورم یا نتوانم صدای پرشور خنده‌های خود را در گوشم بشنوم. فراموشی، مانند سایه‌ای سنگین، بر زندگی‌ام نشسته است و من، با قلبی پر از اضطراب، به دنبال راهی می‌گردم تا این یادها را زنده نگه‌دارم. شاید نوشتن، شاید نقاشی یا شاید فقط نشستن در کنار خاطرات قدیمی، راهی باشد برای مقابله با این ترس. اما در عمق وجودم می‌دانم که فراموشی بخشی از زندگی است و من باید بیاموزم که با آن کنار بیایم؛ حتی اگر این کنار آمدن به معنای وداع با بخش‌هایی از خودم باشد.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یادم باش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-fcic61mv1y5v</link>
                <description>روزها سریع می‌گذرند، نه؟ نمی‌دانم . امروز ترسی وجودم را فرا گرفته بود . نکند با فاصله ای کوتاه، خاطراتمان پاک شوند؟ اما هر شب، وقتی نگاهم را به آسمان می‌اندازم و  نم نم باران را روی صورتم حس می‌کنم، آرام می‌شوم . نم نم باران ، مرا یاد آرامش خاصی که در چشمانت است ، می‌اندازد. آرامشی که امیدوارم همیشه در زندگی‌ات باشد.همچنین، هر بار که پروانه‌های سفید را می‌بینم، به یاد زیبایی و شجاعتت می‌افتم .  آرزو می‌کنم که همیشه شجاعت داشته باشی و به سوی آرزوهایت پرواز کنی.حتی اگر فاصله‌ای بین ما ایجاد شود، این آسمان آبی و این پروانه‌های سفید همیشه تو را به یادم می‌آورند. لطفاً فراموشم نکن . قطره های باران روی بوته های رز سفید ، کتاب های رولد دال ، شکلات سفید ، گربه ی خیابانی کوچکی که خودش را به پاهایت می‌چسباند ؛ با اینها به یادم باش . فراموشم نکن.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار، نماد شروعی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-lggsfbhcojz6</link>
                <description>مدت‌هاست که قلمم بر کاغذ نرقصیده. روزها و شب‌ها در سکوت گذشتند و افکارم در دل حبس شدند. هر بار که به دفترم نگاه می‌کنم، یاد خاطراتی می‌افتم که هرگز نوشته نشدند.  اما حالا، با یک نفس عمیق، تصمیم گرفته‌ام دوباره شروع کنم. کلماتم مانند پرنده‌هایی در قفس، در انتظار آزادی‌اند. شاید این بار بتوانم احساساتم را به تصویر بکشم و دنیای درونم را با دیگران شریک شوم. زندگی برای من داستانی ناگفته است و وقت آن رسیده که صفحات جدیدی را ورق بزنم.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چه بگویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-y0oybptkzck7</link>
                <description>از چه بگویم برایت؟از ذهنم که وحشیانه در کابوس های شبانه خفه ام می‌کند ؟از لبخند های بی‌روحی که بر روی نقاب خوشحالی‌ام می‌نشینند تا مبادا کسی مرا بشناسد؟از چه بگویم؟از فضای تاریک و پوچ سرم ؟از گریه های خفه شده در بالشت ؟ از خاطرات طلایی رنگم در آن گوشه ی ذهنم که هنوز افکار منفی تسخیرشان نکرده‌؟ از لبخند زیبای پدر که مرا به دقایقی خندیدن دعوت می‌کند؟از چه بگویم برایت ؟از نگرانی های پی‌در‌پی که مبادا نتوانم دوست خوبی برای کسی باشم؟ از کتاب هایم که در کتابخانه ی اتاقم خاک می‌خورند و مدام مرا با اندوه می‌پایند؟از آن حرف ها و حرکات و عادت های خاص‌‌ام که مملو از شوق زندگی بودند؟ از ناتوان بودنم در حل مشکلات بگویم؟ تو بگو ، از چه بگویم ؟</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-bvnqvvweobcg</link>
                <description>ما تمام بوم‌های زندگی‌مون بخاطر نداشتن  امید، سیاه شد. جنگل رویاهامون سوخت و بی گل و درخت شد. ما پروانه‌هامون سوخت و بال‌هاشون خاکستر شد و دود شد رفت روی کوهی از خاطره‌ها. ما حرفای نگفتمون بغض شد، ابر شد بارید روی بالشتمون توی شب‌های سیاه زندگی‌مون. ما غبار گرفتیم، غبارِ دردِ دلتنگی.ما در آینه‌های شکسته خودمون رو جستجو کردیم، اما فقط سایه‌هایی از گذشته رو دیدیم. روزها به شب‌ها تبدیل شدند و شب‌ها به بی‌خوابی‌های طولانی. امیدی که روزی مثل نوری در دل‌هامون می‌درخشید، حالا به یک شعله‌ی کم‌نور تبدیل شده . ما یاد گرفتیم که چطور با درد زندگی کنیم، اما فراموش کردیم چطور بخندیم. هر لبخند ما، یک نقاب بود که بر روی غم‌هامون کشیدیم. اما هنوز هم در عمق وجودمون، صدای امیدی ضعیف وجود داشت که می‌گفت: «هنوز هم می‌توانی پرواز کنی.» ما تصمیم گرفتیم که از خاکسترها برخیزیم و دوباره جنگل رویاهامون رو بسازیم. شاید با هر قدمی که برمی‌داریم، کمی از آن غبار دلتنگی کم بشه. ما می‌دانیم که زندگی هنوز ادامه دارد و شاید، فقط شاید، روزی دوباره پروانه‌هایمان را ببینیم که با بال‌های رنگینشان در آسمان پرواز می‌کنند.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Rebeccaine/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-uh2jmzxi9w2y</link>
                <description>دلتنگی مثل بوی خاکِ بارون‌خورده‌ست؛ بی‌دلیل، عمیق، و آشنا. می‌شینه گوشه‌ی دل، بی‌صدا، اما سنگین... انگار یه نفر سال‌هاست که باید برگرده، ولی هنوز راه خونه رو یاد نگرفته.</description>
                <category>ربکا</category>
                <author>ربکا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>