<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی‌ام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Resistance</link>
        <description>Like a book, you&#039;d better read it from the beginning</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2415478/avatar/NHlEF8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی‌ام</title>
            <link>https://virgool.io/@Resistance</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزنوشت،سیاست‌زده به قولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C-uanidcpfvdij</link>
                <description>می‌دونستید لاستیک ماشینو از شیره یک درخت درست میکنن؟! خیلی جالبه ، لاستیک ماشین خیلی محکم به نظر میاد و وقتی حرف از شیره گیاهی باشه 🥱🥱😂 محکم اصلا به فکرم نمی‌رسه.درخت های مینیاتوری ژاپنی، با پیچ و خم های استثنائی و حساب شده‌شون، درست مثل شاهکار هایی که طبیعت میسازه، همه حاصل بریدن، شکستن، تاکردن، خم‌کردن و پیوند زدن شاخه ها هستند و همینطور استفاده از سنگ ها و خزه‌های مختلف؛ درست مثل خود طبیعت.من برای اینکه بتونم فکر کنم نیاز دارم برای اون مفهوم، مشکل و ... یک تصویر بسازم، معمولاً توی اسطوره ها و قصه هایی که تو سرم پیدا میشه میگردم.ایندفعه بهترین استعاره‌ای که پیداکردم درخت بود، آدم ها با لحظه های که میگذرونن ساخته میشن، اگه باقی مونده تنه یک درخت رو پیدا کنید، میتونید کمی از خاطرات درخت رو بشنوید، لایه های تیره و روشن درکنار هم، اطلاعاتی خیلی بیشتر از زندگی‌ای که اون درخت گذرونده رو بهتون میدن. ای کاش آدمها هم این شکلی بودن....می‌شد خلاصه زندگی‌ رو جایی از بدن آدم پیداکرد.مثل همیشه که تو راه رو های ذهنم گم شده بودم و داشتم فکر میکردم، اگه همین امروز همه زندگیم رو جلوی چشمام بیارن، چشام روی کدوم بخش هاش صبر می‌کنه و از کجاش سریع رد میشه، چطور عمدا جایی رو نگاه نمیکنه، وقتی به دنبال چیزی میگرده و به سختی پیداش می‌کنه.........اون جاهایی که عمدا نگاه نمی‌کردم...ترسناک بودن...حتی فکر بهشون باعث میشه الآنم بلرزم، خوبه که هوا اونقدری سرد هست تا زیر پتو بخوابم، ای کاش میشد همه‌ی روز های زندگیم تحت حمایت پتو باشم.امروز خیلی گرفته‌ام، ناراحتم و دو سه تا از قول هام رو باهم شکستم، بدقولیم ربطی به امروزم نداره و ولی خب بارم رو سنگین تر کرده.وای چقدر از تلویزیون بدم میاد، چقدر خالی و بد صداست، چقدر زشت زیبایی هارو توصیف می‌کنه، دلم میخواد به دوران عمو پورنگ برگرده.دوست ندارم بنویسم ولی خیلی سرم شلوغه، باید بعضی حرف هایی که قبلاً نوشتم و ویرگول پاکشون کرد، یا اجازه انتشار نداد رو دوباره بگم و ایندفعه اگه ویرگول اذیتم کنه...مطمئن باشه که منم میتونم اذیتش کنم.صد و خورده‌ای روز از وقتی که بمباران کشور شروع شد میگذره و وضعیت اقتصادی...تعریفشو همه نمی‌دونیم...بلکه حس می‌کنیم، البته قصه تکراری‌ای هم نیست، لبتابی که آرزوی خریدنش رو داشتم...چند ساله الان...از نود و هفت واقعا میخواستم بخرمش، چون قبل‌ترش واقعا فقط برای بازی میخواستمش و خیلی بلد نبودم ازش استفاده کنم...ولی وقتی رفتم دانشگاه میتونستم با چونان لبتابی انیمیشنکی بسازم 😬 وضعیت اقتصادی و اجتماعی و هزارتا کوفت زهرمار دیگه باعث شد تا من به یه لبتاب استوک مزخرف بسنده کنم و...دیگه تو پنجره آرزوهام نمی‌بینمش🥱 این قصه فقط مال لبتابه...یه درد با کلاسو تقریباً غیر ضروری...اینو بشنوید و سختی های دیگه رو خودتون بسازید...یکی شاید بگه « لبتاب، نون شب...چی میگی مشتی...دنیات لاکچریه...»... نمی‌دونم... 🥱سید علی بابت همه‌ی این سالها دمت گرم، خسته نباشی بزرگ مرد، موندی سر همه حرف هات، تنها بودن شایسته تو بود، تو مثل بقیه ما نبودی، دم خودت و مردان و زنانی که ساختی گرم، دم اراده‌شون گرم...دوست داشتم همه میتونستن ببینن پونصد سال بعد درباره‌ت چی میگن...جمله پایین رو فقط تاریخ می‌تونه قضاوت کنهحاکمان با مردن حکومتشون به پایان میرسه و شهدا حکومتشون با مرگ شروع میشه، هرچند که شهدا زنده‌ان.......</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 18:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزان نوشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-lgilq8rwtfh7</link>
                <description>سلام ! خوبید ؟ خوشید ؟ خدا رو شکر...چند روزیه نوشته هام خیلی قابلیت انتشار نداره، هرچقدر هم که سعی کنم چیزی رو به هم ببافم، و اینجا بذارم موفق نمی‌شم، انگار واقعا دیگه امکان مخفی کردن احساسات و افکارمو ندارم.امروز خیلی اتفاقی، بدون اینکه عصبی بشم، فقط با یک تحریک کوچولو، حرفایی رو که مدتها با احتیاط به زبون می‌آوردم، فریاد زدم، اونم لحظه‌ای که معمولا ازین کارا نمی‌کنم، اوه البته اینو باید بدونید که من یکم دیوونه‌ام و گاهی از کوره در میرم.با توجه به پیشرفتی که تو ماموریت بازآرایی ذهنم داشتم، فکر می‌کردم که بهتر شده باشم، اما مثل اینکه اضافه کردن احساسات به این ترکیب متناقض، فقط همه چیز رو پیچیده تر کرده و من حالا باید پاسخگوی صداهایی باشم که مدتها فعالانه تلاش کردم تا ساکتشون کنم.این هرج و مرج اونقدرام بی‌ثمر نبوده، دریا تا زمانی که آرومه در ظرف خودش گرفتاره، اما وقتی که طوفانی می‌شه، هم چیزهایی رو به ساحل میاره و هم چیزهایی رو از ساحل باخودش به غنیمت می‌بره.شاید این اولین باری باشد که میفهمم وقتی از چشم ها حرف میزنن دقیقا منظورشون چیه! یا درون کسی رو از پنجره چشماش دیدن یعنی چی؟ اینکه می‌گن چشم ها دروغ تو کارشون نیست!معمولا ذهن من چنین ترتیبی داره: اول از چیزی آسیب می‌بینه، دنبال منشأ آسیب می‌گرده،  راه‌حلی برای مشکل پیدا می‌کنه و بعد هم تلاش می‌کنه تا از اون ابزاری بسازه.دوست دارم بدانم قراره چشمام چی کار کنن، چون حال خودمو درست نمی‌فهمم، یعنی می‌دونم درونم چی می‌گذره، اما راه گریزی از این سردرگمی ندارم.منطقم خیلی ساده می‌گویه «نباید کشتی‌ام را در معرض طوفان قرار بدهم»، احساسم اما حرف دیگه‌ای میزنه «ممکن است گنجی که در قلب این دریای طوفانی پنهان شده است را پیدا کنم!»؛ عقل مشکلش با همین احتمالاته، چون مدتهاست که با احتمالات جلو اومدم.من ماجراجویی زیاد داشتم و تقریبا از همه‌چیز، کم یا زیادش رو چشیدم، به اندازه‌ای که بشینم و چند ساعت با پیرمردا هم‌صحبت بشم، نمی‌گم از ماجراجویی خسته شدم ولی مطمئنم که این روند رو دوست ندارم.تا همینجا بسه....بقیش میشه حرفای دلم و فعلا کسی رو سراغ ندارم که بخواد بشنوشون. باید می‌نوشتم، چون به خودم قول دادم 😬😁</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 22:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن و ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-dvtypmrorvm5</link>
                <description>واقعا روان سالم داشتن تلاش زیادی میخواد، منم به عنوان یه روان‌پریش مناطق محروم، چاله چوله برای پر کردن زیاد دارم.دوتا مشکل خفن دارم، اگه یکم دیگه دیوونه بودم میشد حتی از زندگیم فیلم واسه یوتیوب درست کنم، ولی فکر نکنم این نسل زدی ها میذاشتن، هزارتا انگ درباره نقض حقوق فلان بهم میزدن.یکیشون اینه که موجیم، یعنی الان داغم ، ده روز دیگه یخ یخ، الان خوشحالم، یهو بی حوصله ...اون یکی توهمه، من تقریبا تو توهم زندگی میکنم، حتی بخش زیادی از ارتباطم با آدما تو ذهنمه.میترسم، از دوتا چیز میترسم، اول از نادیده گرفتن خودم و دوم از نقش بازی کردن، به نظرم مهمترین دشمنام میتونن اینا باشن.همین بقیه چیزایی که می‌نویسم اجازه انتشار نداره، یا خودآزاری میشه یا دگرآزاری 😭 ولی اگه اصلا ننویسم میشه شکستن قول، پس هر از چند گاهی یه چیزایی بلغور میکنم، برای من یکی از شیوه های متصل موندن به دنیای واقعیه، اگه اینجا گزارش ندم بازم درون خودم گم میشم، با نوشتن میتوانم حقیقت روزهای مهم را برای همیشه حفظ کنم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 22:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادب کردن Ni-Te و لوس کردن Fi</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ni-te-%D9%88-%D9%84%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-fi-lwmnwocfdx4r</link>
                <description>من همیشه سعی کرده‌ام راه‌راه باشم؛ یعنی بهتر است بگویم مجبور شدم، چون ساده‌انگاری برایم گران تمام می‌شد. این از اولین درس‌هایی بود که در زندگی آموختم.ساده بودن…؟! یعنی مراقب نبودن، خیال‌بافی کردن و ذوق‌زدگی، حسرت خوردن و بیچارگی؛ این‌ها چیزهایی بودندکه از آن‌ها فرار می‌کردم. دستِ روزگار هم که مثل همیشه منتظر چنین فرصتی بود، لحظه‌به‌لحظه امتحانم می‌کرد.نقشه‌ی حیرت‌انگیزی لازم نیست. اگر بیکار باشی ــ که فکر می‌کنم سرنوشت کارش همین است ــ می‌شود صبر کنی تا سوژه‌ات احساس امنیت کند؛ حالا اگر آسیب ببیند، نقطه‌ی امنش تبدیل به کانون بحران می‌شود.هرچند ناجوانمردانه است، ولی دیده شده گاهی می‌تواند باعث ریشه‌کن کردن نقاط ضعف در سوژه شود؛ همان داستانِ «هرچه تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند».داستان زنده‌شدن احساس در من عجیب است؛ حیف که نمی‌توانم تعریف کنم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در نتیجه‌ی آن ، بیشتر به احساساتم بها بدهم.ناظر می‌گوید طبق عادتم باید صورت مسئله را پاک می‌کردم. مدارک محکمی را هم از بایگانی خاطراتم ردیف کرده است.ناظر، حکمرانِ مطلقِ بارگاه ذهنم بود و هر کاری که دلش می‌خواست می‌کرد. احساساتی شدن باعث شد همه چیز بهم بخورد و ناظر کله‌پا شود.الان حرف‌های جدید می‌شنوم؛ گزینه‌ها و احتمالاتی که تا دیروز وجود نداشته‌اند برایم جذاب شده‌اند. حتی خاطراتم را هم جور دیگری می‌فهمم. اگر بگویم کمک کرده تا زبان تندم را مهار کنم، باور نمی‌کنید؛ خودم شگفت‌زده‌ام.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 02:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7-vgfd5eg1zezz</link>
                <description>سلام عجب هفته‌ای، خیلی تنم برای سیاسی نوشتن می‌خاره، ولی خب باید یکم دوزش رو تو زندگیم کم کنم تا بتونم مثلا دوباره شروع کنم به کتاب خوندن تا اینقدر غلط املایی نداشته باشم.دوست دارم اداره سانسور ذهنمو خاموش کنم تا هرچی دلم میخواد بنویسم، چرا اداره سانسور داریم؟ دلیلش رو میدونم، حتما یکی تو سرم ازش خبر داره و از من پنهانش کرده، من پیداش میکنم و مثل همیشه پاسخ سوالاتمو هرجور شده بیرون میکشم.احساسات اما برام عجیبن، حتی میتونم بگم تحسین بر انگیز عمل میکنن، همه قوانین سفت و سخت ذهن منو میشکنن.ذهن من مثل خاورمیانه است، قبلاً برای فهمیدنش یه دنیای خیالی از افسانه ها و اسطوره ها ساخته بودم، هر شخصیت نماینده یک بخش از ذهن من بود و اتفاقات بین شخصیت ها هم نشانه هایی از درگیری های درونی من بود.حالا اما میتونم از احساسات استفاده کنم یه چیز واقعی و غیر قابل لمس، خیلی شخصی و عموما قابل بیان، و اینکه بقیه آدما هم میتونن زبون شما رو بفهمن، دنیای خیالی فقط تو سر من بود و فقط من فکر میکرم که خیلی جذابه، وقتی برده خیال باشید دیگران چیزی برای دوست داشتن در شما پیدا نمیکنن، چون دنیای واقعی فرق داره، چیزای دوست داشتنی ساده‌تری وجود داره که خیال ،شیرینی رسیدن به اونها ازبین می‌بره.می‌خوام دوست داشتنی تر و زیبا‌تر بشوم، نه اینکه دیگران مرا بپذیرند، میخواهم در آینه زل بزنم و کیف کنم، نه اینکه از آینه فراری باشم، چطور میشود تصویر خودم را نتوانم تحمل کنم و از دیگری بخواهم مرا با لذت نگاه کند؟!احساس کم بودن و بدردنخوری ولم نمی‌کرد، نمی‌دانستم باید چکار کنم، دوستی دارم که با او صحبت میکنم، صمیمی نمی‌شوم تا او را هم فراری ندهم، او البته مرا دوست نمی‌داند، او هم دانش ناچیز و گوگل‌واره‌ام را لذت بخش می‌داند، باید برای او عمیق شوم و این را دوست ندارم، یعنی همین عمیق بودنم دوستانم را فراری میدهد و زخمی‌ام می‌کند، به خودم قول داده‌ام که کنترلش کنم، ناظر هم قوی است و هم خطرناک، آنقدری قدرت دارد که تمام مرا تسخیر کند، باید اختیاراتش را کم میکردم، راهی وجود نداشت تا این کار را انجام دهم، دوستم برایم از معجزه شکرگزاری گفت از احساس لذت از داشته ها و صبر به شکرانه همان لذت در زمان فراغت از آن، او حتی کلمه صبر را هم نیاورد، می‌گفت دم خدا گرم که قبل را جور کرد، پس بعد را هم جور میکند، مهم این است که من چیزی را می‌خواهم یا نه، اگر میخواهم که جور می‌شود و اعمال من در همان مسیر هستند، اگر هم نه که مشخص است، این عملکرد مرا تحت تاثیر قرار میدهد.شاید بگویید خب همین است دیگر، این فلسفه زندگی است و ... حرف زدن آسان است، عادت کردن به چیزی سخت نیست، عادت کردن به یک نسخه قابل اتکا و کم دردسر اما تلاش زیادی را میطلبد، پاداش زیادی هم دارد.دارم تمرین میکنم ناظر را برای بررسی مسیر حرکت به خواسته هایم به کار بگیرم، نگذارم در کارم دخالت کند، ببیند و گزارش بدهد، نباید بگذارم پایش را از گلیمش درازتر کند، من هیولا را رام کردم 😂 یک کارمند ساده بارگاه، هرچقدر توانمند که باشد، من تسلیم نمیشوم، پوستش می‌کنم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 10:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشت+روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-mwpzuiqwsdtm</link>
                <description>امروزم را دوست داشتم، بعد از هفته‌ای شلوغ و پر از سردرد یک استراحت خوب داشتم، یک کلوچه‌ای پختم که....کافی‌شاپی، دیوونه، بیستتت نگم براتون 🤩🤩 با طعم هل و مغز کنجد و پسته .... نرم و لطیف بود، ایندفعه خشک درستش نکردم، فکر کنم چهار پنج دفعه دیگه .... رفتم قاطی کلوچه پزا، آشپزی روحمو جلا میده، عمق داره و همزمان هم خبری توش نیست، مثل لگو، قطعات ساده و احتمالات نامحدود ... عکساشه و ...👇مواد لازم:دویست گرم کره(تقریبا یک پیمانه)دو پیمانه آردکمتر از یک پیمانه شکروانیل و بیکینگ پودر هر کدوم یک قاشق چایخوری نمک یه کوچولوتخم مرغطعم دهنده به ذوق خودتون تا صد گرم اول فر رو روشن کنید، بعد شکر و وانیل و کره‌ی هم دمای محیط شده رو حسابی با هم قاطی کنید(دو سه دقیقه)بعدشم تخم‌مرغ ... دو دقیقه‌ام اینجاآرد رو هم به بقیه مخلوط کم کم اضافه کنید، اگه طعم دهنده هاتون با رطوبت و یا چربی خراب نمیشن(مثلا کنجد بوداده من تردی خودشو از دست می‌داد) همین الان به خمیر اضافه کنیدشون وگرنه بمونه برای بعد یخچال،خمیرتون رو برای چند دقیقه تو یخچال بگذارید تا کره شل نشههمین جوری بی نظم پخششون کنید تو سینی فر، اگه دوست داشتین میتونید یه برش نازک میوه هم داخل اینا بگذارید، ولی خب یادتون باشه، خمیرتون خودش شیرینه، پس میوه باید مزه‌ی قوی غیر از شیرین بودن داشته باشه.توی فر داغ حدود پانزده دقیقه، البته همش به سلیقه خودتون بستگی داره، شعله فر روی اندازه متوسط، تا وقتی که لبه های کلوچه ها برشته بشه، بعدش بیارید بیرون و بهش دست نزنید چون خراب میشه، تا سرد نشن نمیشه کاریشون کرد.چند بار که درست کنید متوجه میشید کی از فر بیرون بیاریدشون ترد میشه و کی نرم.عکس پایانی هم نداریم، همشو خوردم 😂😂نقاشی کشیدم، خیلی افتضاح شد، بیشتر تمرین میکنم تا به دوران شکوه خودم برگردم، خیلی بهتر میتونم نقاشی بکشم، رنگ کردنو هیچ وقت یاد نگرفتم ... کلا تو چیزایی که نباید خنگم ...هم هردوشون چشم ندارن، هم اینکه زبون اسبه خوب نشده، هم اینکه لذت نقاشی یادم رفته بودگیتار میزدم، انگشتام داشتن پینه میزدن و این نشونه خوبی بود، تا محرم شد، منتظرم عاشورا بگذره تا تمرین شروع کنم، ملودی غمگین هم دارم اما خودم خوشم نمیاد، باید یه کوچولو صبر کنم، موسیقی واقعی تو قلب نوازنده شکل میگیره و منم دلم راضی نمیشه تو این روزا سازمو بردارم.میترسم، از خیلی چیزا میترسم، اینقدر که باید مثل حلزون یه صدف واسه خودم دست و پا کنم تا هر وقت لازم شد، زودی بپیچم داخلش؛ تراپیست میگفت همین ترس مزخرف باعث خیلی از مشکلاتمه، حاضر نیستم ریسکی رو بپذیرم، یعنی برای چیزایی که می‌خوام نمی‌جنگم.به نظرم وقتی ترسی برای مدت طولانی توی ذهن بچرخه، شکل دیگری به خودش میگیره و چون ذهن آدم ظرفیت دائم ترسیدن رو نداره، نمیتونه تا ابد به عنوان ترس وجودشو ادامه بده، پس با یه اسم دیگه با یه هویت جعلی، پاشو به لحظات روزمره زندگی باز می‌کنه و تا دلش بخواد آتیش میسوزونه.از اینجای روزگار به بعد رو باید بجنگم، حداقلش درست جنگیدن تمرین کنم، باید یاد بگیرم به خواسته های خودم بیشتر احترام بگذارم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 02:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوروز نوشت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-prsjbglhzrqx</link>
                <description>داشتم فکر میکردم که چرا بعضی چیز ها دلم را میزند، شوقم تمام میشود، کمی درد و یا سختی کوچک مرا خسته میکند، انگار فقط هیجان اولیه‌اش را دوست دارم، توان مقاومت و دوام آوردن دارم، اینجا دلم نمی‌رود که خرجش کنم.با خودم زیاد صحبت میکنم، این کلنجار رفتن میتواند تا ابد وقت مرا پر کند، ذره‌ای کنجکاوی کافی است تا ساعت های مشغول خزیدن در کانال های تنگ و تاریک یک رشته غار کشف نشده باشم، کمی را اینجا مکتوب میکنم که بماند به یادگاری برای خودم، چند شاهد هم که شما باشید لازم دارم، چون مرز بین دنیا و واقعیت برایم کمرنگ شده‌است، اینهایی می‌گویم بد نیست ها، من برایش وقت گذاشته‌ام و ابزار هایی را بدست آورده و توسعه دادم که خدا میداند، فقط دیگر باید از حالت جمع کردن خارج شوم، موقع فرآوری رسیده است تا بتوانم چیزی برای خودم سرهم کنم.عمیق ترین احساس در من بی‌حوصلگی است، باید رفعش کنم، از بزرگترین موانع عشق است، ممکن است از سر بی حوصلگی و شوق دیدن کسی توهم برم دارد.یادگرفته‌ام نسبت هر چیز که نفهمم مصونیتی هم ندارم، برعکسش هم درست است. همین که سرنخی را پیدا کنم تمام است، میتوانم هر جور که میخواهم به کارش ببرم، برای دفاع، حمله، نظارت و مشاهده، این جدیدترین ابزاری است که به آن مسلط شدم، هنر تبدیل رنج به فایده به نیت تمام کردن عامل دردسر.اینها همه از صدق سری احساس است، کارها را ساده کرده، میتوانم حالا سریع تر فکر کنم، کمی بیشتر از منظره لذت ببرم، میخواهم ابزار کسب فایده از شیرینی لذت را فعال کنم؛ درد عامل حرکت است اما لذت هم می‌تواند محرک قدرتمندی باشد.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-epfdq4tqbro5</link>
                <description>برایم جالب است نمیدانم اسم کارهایش را احمقانه بگذارم یا بگویم خیلی شجاع است، من فکر میکنم درست نباشد ولی خب حرف من بدرد نمی‌خورد ثابت نشده است، به نظرم سالم نمی‌آید ولی خب من تجربه‌ای ندارم 😅 باید بپرسم، باید مطمئن شوم، حتما به کارم می‌آید.عقل و احساسم کمی بی‌قراری میکنند، درکشان نمیکنم، من قبل‌تر برایشان توضیح داده بودم که اوضاع از چه قرار است، همان‌طور که من به حرف هایشان گوش نمیدهم، آنها هم مرا نادیده می‌گیرند، آخر هم دودش توی چشم خودمان میرود.طاقتم بیشتر شده، احتمالا توان بیشتری برای روبرو شدن با حقایق زندگی دارم اما هنوز هم آن گوشه و کنار ها جایی برای امید گذاشته‌ام، نمیدانم داستان چیست که هروقت همه شجاعتم را جمع میکنم انگار که دیر شده‌است، مثل نوشدارو بعد مرگ سهراب، باید حواسم را جمع کنم و فرصت ها را بقاپم، اگر اگر جدیدش گیرم بیاید.به خودم قول داده‌ام که قوی تر باشم و حساب شده تر رفتار کنم، هر اتفاقی که بیوفتد، من قرشمال‌بازی درنمیاورم، ته تهش دوباره به قلعه ذهنم برمی‌گردم، البته گفتم که، به خودم قول داده‌ام قوی تر باشم و خودخواه‌تر، آدم باید اول هوای خودش را داشته باشد، فکر کنم آدم های سالم همین کار را می‌کنند، این چیزی است تراپیست می‌گوید، هرچند به چرندیات اینها اعتمادی ندارم.این روز ها و شب ها زیاد مینویسم، گاهی چهار تا پنج متن، بعضی هایشان را نگه میدارم و بقیه را پاک میکنم، بعضی حرف ها جایشان روی زبان است و روی کاغذ.من همیشه سعی میکنم چند قدم جلوتر باشم، برنامه‌ریزی کردن هایم جواب میدهد ؟</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت جامانده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-xmukhczsyioq</link>
                <description>دیروز یه داستانک نوشتم، کامل نشد که پستش کنم، گفتم تا کاملش کنم صبر میکنم، گوشه ذهنم هم نگهش میدارم که یه وقتی بنویسمش، ولی عوضش به جای چند روز خوابیدم، طبق قوانین جدید ذهنم، تلاش برای کامل انجام دادن کارها یه جرم بزرگه، البته همه کارها نه ها، کارای اینجوری، تمرین لازما، تفریحیا و .... حالا بعداً یکی دیگه می‌نویسم که کامل باشه، این تو ذهنم تموم شد تقریبا اما نیاز به ویرایش و یکم وصله پینه داشت، منم هم املایی و هم لغت ضعیف 😂😂 دیگه نگم براتون ....، اینه هرچی هست و نیست.عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، چشمانش می‌سوختند، آستینش را نگاه کرد، اگر هم خونی شده بود آنقدری نبود که در میان لکه ها دیده شود، شمشیرش در دستش سنگینی می‌کرد، اگر مثل همیشه فقط شنل چرمی‌اش را پوشیده بود تا به حال زنده نمی‌ماند، باقیمانده های شنل را از نزدیک گردنش برید، مثلا با رشته های فولادی آن را تقویت کرده بود تا جلوی تیر های زره‌شکن را بگیرد، فکر نمی‌کرد موجودی سرسخت‌تر از اژدها پیدا بشود، پولک های اژدها را با همان رشته های فولادی به پوست اژدها دوخته بود، سنگین شده بود، اما حتی ضربه های هیولا هم تکانش نمی‌داد، شمشیری که گردن اژدها را زده بود هم بر هیولا کارساز نبود، چاره‌ای نبود، راه فراری وجود نداشت، هیولا نمی‌گذاشت او فرار کند، انگار جادویی قدیمی در این میدان مبارزه فقط یک برنده را ترجیح می‌داد، کمی جوهره اژدها را در ظرفی طلسم‌شده همراه داشت، ضربه‌ای بلند را به سمت صورت هیولا نشانه گرفت و چشمانش را کور کرد، چند لحظه بیشتر فرصت نداشت، زخم های هیولا سریع درمان میشدند، «پدر آتش، برخیز» ظرف شیشه‌ای که با ماده مثل خون پر شده بود را به سمت هیولا انداخت، جوهره اژدها به هر چیز برسد تا آن را نسوزاند خاموش نمیشود، کمی عقب رفت و دستش را بالا آمرود تا از چشمانش محافظت کند، آتش برای لحظه‌ای همان جا که ظرف شکسته بود، جان گرفت، اما با برگشتن بینایی هیولا، آتش هم خاموش شد، ردی از خون اما از بدن موجود رو به پایین جریان گرفته بود، ظرف آنقدر بزرگ نبود که چنین کاری بکند، برای اولین بار بود که هیولا را کامل نگاه میکرد، اگر اینقدر ترسناک نبود میشد گفت مثل گربه ها خز داشت، جایی که قبل‌تر آتش گرفته بود استخوانی بود، استخوان هایی کوچک که انگار از بدنش بیرون زده بودند، حدس میزد که زیر خز هیولا ازین استخوان ها زیاد باشد، همین ها بود که جلوی شمشیرش را می‌گرفت، بالهایش ظاهرش را مخوف تر کرده بودند، برای بلند کردن بلند کردن هیولا کافی نبودند اما دو بازوی اضافه در نبرد به حساب می‌آمدند، پنجه هایش مثل طوطی بود، این آرامش بیشتر از چند دم و بازدم طول نکشید، ......</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 06:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته دیگه ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-wsqhbhztjkpd</link>
                <description>نشستن و نوشتن خیلی لذت بخشه، مثل یه خونه امن، کلمات دستچین شده و یا تصادفی، مهم نیست چجوری ، کنار هم قرار میگیرن ، من نویسنده نیستم پس میبافمشون ، چقدر غلط دارم 😂 اما همه اینا یک ریسمان محکم میشن و من میتونم از تاریک ترین گوشه های ذهنم خودمو بیرون بکشم ، مثل وقتی که سیاسی می‌نویسم ، کلماتم رو می‌چینم تا پازل ذهنم کامل شود ، مثل وقتی که رنجی را می‌شنوم ، تمام اعضای بارگاه جمع می‌شوند ، ناظر ، قاضی ، عقل و احساس خودشان را اول قاطی می‌کنند ، همدلی و همدردی هم که همیشه خدا دیر به جلسه می‌آیند ، تمام این مزخرفات به کنار تا نوبت به من می‌رسد همه خسته می‌شوند ، مثل زنگ آخر ، تا میخواهم چیزی بگویم می‌پیچند به بازی ، انگار نه انگار که من روی تخت نشسته‌ام ، اشکالی ندارد ... اشکال که دارد اما چه میشود کرد باید ازین حس فرار کرد ، نوشتن کلمات ، پاک کردن آنها ، مکث کردن بر روی یک جمله ، نوشتن چند بند و دیدن احمقانه بودنش ، همه چیز باعث می‌شود تا این صدا های مبهم و پیچیده برایم ساده تر شوند ، مثل کلنجار رفتن با برگه های یک دفترچه ، یک کاغذ چرک‌نویس بزرگ یا همین گوشی فسقلی ، کلماتم جادو می‌کنند ، هر چه می‌خواهم راز دار باشم و اخبار جلسات بارگاه را برایتان نگویم نمی‌شود از یک جای کوچکی بیرون میزند ، البته از قدیم گفتن »کار نیکو کردن از پر کردن است« مهم این است که تمرینی را که شروع کرده‌ام ادامه بدهم ، هدف گذاری کرده‌ام تا هر مخمصه که گرفتارش هستم نهایت استفاده را ببرم ، تجربه‌ای که در قلب هزار توی های ذهنم بدست می‌آورم ارزشمند است ، دیوار هایی بی‌انتها از کلمات ، تصاویر و صداها ، که با هر تکانه ‌ای تغییر می‌کنند ، هر چیزی که وجود دارد عوض می‌شود ، برای اینکه گم نشوم در دفترچه ام می‌نویسم ، هر چیزی که از دیوار بردارم و روی کاغذ بیاورم همان جا می‌ماند و دیوار فرو می‌ریزد و من میتوانم به هر سمتی که میخواهم بروم ، کوله‌ام را محض احتیاط سالهاست که روی شانه دارم ، حتی در حمام ، خسته نمی‌شوم ، این قوی ترین سلاح من است ، همین خسته نشدن ، باعث می‌شود تا از سختی ها عبور کنم و به لحظه های آرامش برسم ، در همین نوشته دوست دارم یک بار هم که شده از خدا بنویسم ، بودنش در نوشته‌ام باعث می‌شود فکر کنم مهم شده است ، خیالم هم راحت می‌شود ، ترس‌هایم می‌ریزد ، مثل دیوار های هزارتو و همه چیز را ساده می‌کند ، آنقدر آرامش دارد که به اینجای متن که میرسم دیگر چیزی درونم نمیجوشد و نمیدانم چطور تمامش کنم 😬اشتراکم تموم شده بود.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:24:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهرنوشت‌داستان‌الکی‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B8%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-wbcnqeeobrsh</link>
                <description>پتو رو کشید روی سرش، هوا سرد بود و زوزه باد هر فکری رو از ذهنش پاک میکرد، اولین بار بود که در طوفان شن میخوابید، هر چقدر پتو رو محکم تر میکرد تا شن واردش نشه ازون طرف نفس کم میاورد، دستمالش رو روی صورتش کشید، بوی عرق و نم دماغش رو پر کرد، دوست نداشت فکر کنه وگرنه حتما از خودش و تصمیمش برای اومدن به اینجا عصبانی میشد، زیر پتو گرم تر میشد، انگار شنی که به پتو گیر میکرد اون رو در آغوش گرفته بود، یک لحظه یاد لحاف و کرسی خانه مادر بزرگش افتاد، باید مطمئن میشد زمستان بعدی پیش مادربزرگ و کرسی باشد، شکمش انتظار یک غذای درست و حسابی را می‌کشید، این همه پیاده روی و چند تکه نان، میوه و دانه خشک که با آب نه چندان خوشایند قمقمه کمی قابل تحمل تر شده بودند، ولی می‌ارزید، این سفر قرار کلی خاطره برای تعریف کردن داشته باشد، دیشب آسمان بی انتها، ستارگان و شهاب سنگ ها تصویری در ذهنش ساخت که هر وقت خسته شد برای انرژی گرفتن خاطره‌اش را مرور کند، کیسه خواب و پتو و شن، اگر موقع خواب دفن میشد، در آوردنش کار حضرت موسی بود، طوفان که به حرکت در می‌آید شن ها بال و پر پیدا می‌کنند و یاد آرزو هایشان می‌افتند، منظره‌ای که به خاطر داشت احتمالا فردا عوض میشد، برای همین بهترین راهنما ها در بیابان ستارگان و بهترین دوستان چاه ها هستند، البته گاهی باید بیلچه را در یک دست و جانت را در دست دیگرت بگیری و برای قطره‌ای آب خاک و خل و کف چاه را تمیز کنی، دوستی تاوان دارد دیگر، برای فردا باید به یک چاه میرسید، کمی غذا هم در نزدیکی همان محل پنهان کرده بود، اگر شانس می‌آورد قبل از بازگشت به سمت خودرویش می‌توانست یک شام حسابی بخورد، ماشین را در یک کاروانسرا که تبدیل به اقامتگاه شده‌بود گذاشته بود، امشب فقط می‌توانست بخوابد، طوفان شن هم جزیی از صحرا است، خوشحال بود که آماده آمده است، اصلا خوب شد که آمد، بی نقص نبود اما معرکه بود، اگر خواب امانش میداد می‌توانست حتی برنامه سفر بعدیش را هم بچیند.اینو همین جوری نوشتم، نمی‌دونم 😅 ولی خب بخش روزنوشت رو هم نباید فراموش کرد، درس امروز برای من اینه که از معمولی بودن نترسم، معمولی بودن یعنی دردکشیدن، خسته‌شدن، شکستن و همه حس های بد به علاوه خوباش، مهم اینه که من دارم تجربه میکنم، بد هارو نوشتم چون خوبا که خوبن دیگه، موقع سختی ها یکم آدم از کنترل خارج میشه، البته به نظرم خوابیدن در طوفان شن باعث میشه زیر کرسی خوابیدن یه حس دیگه داشته باشه.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 16:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشتِ شب‌انتشار!</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-iop78uu8akpx</link>
                <description>به جمله « توبه گرگ مرگه» ایمان آوردم، فهمیدم ذهن من به هر چیزی عمق میده، یعنی اصلا امکان نداره یه دقیقه آروم بشینه، همش باس بچاله و بره پایین، انگار که اون ته طلا و الماس ریختن.متوجه چندتا چیز شدم، باید نصف قیمت باهام حساب میکرد، خودم کلی سرنخ بهش دادم ... 😬 برگردیم به چیزا، مثلا فهمیدم، اگه یه تعریف خیلی سنگین و فانتزی از عشق داری ... یه جای کارت میلنگه، درسته این چیزا قانون سرش نمیشه، اما هر بنایی برای استوار موندن باید بر اساس یه قاعده‌ای ساخته بشه، معمولا تصورات مولانایی درباره عشق نشانه از یه روانه .... حداقل زخم خورده داره، چون منطقه امن رویایی رو برای به آرامش رسیدن میسازه، یا با استفاده از مخدر عشق سختی های دیگری رو پنهان می‌کنه.البته من همیشه تلاش میکنم، تا اجازه ورود چنین مزخرفاتی رو به ذهنم ندم، یه دیوار محکم برای فیلتر رفتار های خودم درست کردم.این هم یه مزیته و هم یک دردسر، خوبه چون هر لحظه دارم بهتر و بهتر میشم، انگار یه تراپیست مناطق محروم سرخود دارم و خب بدیش اینه که من هم باید به عنوان خودم و هم به عنوان یک ناظر زندگی کنم، این خیلی سخته، در معرض قضاوت دائم و لحظه‌ای و عمیق هستم ، جملات نیش داری که توسط خودم به خودم گفته میشه و ... کلی فشار و استرس هم بهش اضافه کنید، ببیند چه آش پر ملاتی میشه!!برای مدیریت کردن این موضوع واسه ناظر درونم یه ماموریت مشخص تعریف کردم، یه پرونده سنگین بهش دادم ... پرونده عشق، ازش خواستم فقط روی همین موضوع تمرکز کنه، تصوراتم، دلتنگی و یا هر حالتی که به این موضوع مربوط میشه، همش تحت همون بررسی ها و نظارت های شدید قرار میگیره.فرقش با حالت قبلی چیه؟! دوتا فرق بنیادین داره، اولیش اینه که من بینوا سینگلم 😂😅 دومیشم هم، اینه که من فقط درباره یک مجموعه کوچکتر از هزاران رفتار، فکر، احساس و نیت، که روزانه انجام میدم رو بررسی میکنم و کمتر خسته میشم.فایده هم داشته واسم، تراپیست دست دوم درونم معمولا نتایج جالبی بهم میده و کمکم می‌کنه پیشرفت کنم، البته از کمک واقعیش هم استفاده میکنم ولی هنوز کشفیات خودم درباره خودم نقش کلیدی در رشد و توسعه شخصیت و هویت من دارن.متوجه شدم برای اینکه نیمه گمشده یکی دیگه باشی، برای اینکه بتونی شریکت رو تکمیل کنی، اول باید خودت کامل باشی(یه لعنت به کمال‌گرایی بفرستید و این جملات رو بخونید، همه چیز همراه با لعنت به کمال‌گرایی)، لازم نیست انسان خیلی خفنی بشی، فقط لازمه کمی بیشتر با خودت آشنا بشی.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-fb4xrlaayb5a</link>
                <description>من این هیولای وحشی را در درونم دارم، کمی از آن خوشم می‌آید، اما نمی‌خواهم زندگی‌ام را خراب کند، و می‌خواهم با این هیولا رابطه‌ی خوبی داشته باشم، این یک تعادل سخت است. تازه همین اواخر توانستم با این هیولا ارتباط برقرار کنم و او را درک کنم، او حسابی اوضاع را بهم می‌ریخت، نیش‌هایش را به کسانی که برایم عزیز بودند نشان می‌داد، من این را دوست نداشتم، بنابراین خودم هم خیلی بیشتر از این‌ها عصبانی شدم، تا جایی که یک ناظر نمی‌توانست تفاوت بین من و این هیولا را تشخیص دهد. اول از خودم عصبانی شدم، بعد که مست افکار خودم شدم، فکر کردم اینجا همان جایی است که می‌توانم رابطه‌ای را که می‌خواهم با این هیولا شکل بدهم، رنگ کردن یک دیوار بدون داشتن چند لکه‌ی ناخواسته واقعاً سخت است. همیشه یک چیز ناخواسته در وسط هر چیزی وجود خواهد داشت، این انتخاب شماست که یا از همه چیز اجتناب کنید یا کمی صبور باشید تا ببینید به کجا می‌رسد. در کل کار خیلی سختیه، میشه گفت خیلی با رام کردن یه حیوون، یه اسب یا یه همچین چیزی فرق نداره 😂😂 شما چطور؟ تو ذهنتون تنها هستید؟پ.ن: انگلیسی نوشتمش نذاشت بفرستمش، ......</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 18:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادار</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-gbiubdmdga2a</link>
                <description>فکر میکردم وقتی احساس رییس باشه این ذهن نقطه‌باز من می‌ره مرخصی و من یکم نفس راحت میکشم، اما خب وقتی عقل بیکار بشه واسه خودش پروژه شروع می‌کنه و یهو یه ایده‌ای به ذهنم میرسه.حالا نمی‌دونم کار عقله یا احساس هم نقطه بازی بلده.بگذریم که کی کارای اداری شو انجام داده، یه چیز میزا جدیدی کشف کردم خیلی عجیب، اصن وحشی جالب، به هیجان اومدم و به شکل غیر منتظره‌ای احساس آرامش میکنم، فقط حس میکنم مثل لحظه اول تصادفه و هنوز گرمم، شایدم بخاطر باز شدن تعداد زیادی گره و فهمیدن همین چیزا باشه.در حین نوشتن همین متن متوجه شدم، ذهنم چطور می‌تونه وارد گردباد های وحشتناک بشه، هر چیزی که پیدا می‌کنه رو از جنبه های مختلف میسنجه، بعد پاک‌ترین و درست‌ترین و خلاصه خفن‌ترین ورژنش رو پیدا می‌کنه و بعد همه چیز رو با اون مقایسه میکنه، این شکلی میشه که خیلی وقتها احساس خستگی یا فرسودگی می‌کنم 🤔🤔 البته هنوز مطمئن نیستم ولی همیشه زمان حقیقت مشخص میکنه، در کوتاه مدت و به صورت کلی درسی که گرفتم اینه که درباره مردم غیبت نکنم 😂😂😑 یعنی کلا زیاد صحبت نکنم، تو کله‌ام هم باید همین کارو بکنم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 20:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-lny00ryrlfgj</link>
                <description>ورزش میکنم که سالم باشم، ولی هرکس میبینه میگه چی شده چرا لاغر شدی 😂😂😂 البته بماند که من خودم همین جوری لاغرم.یکی از دوستامو دیدم، دیگه نمیشه بهش گفت دوست احتمالا، روشو ازم برگردوند وقتی منو دید، این سومین نفره تو این چند روز .... چرا ؟! نه واقعا کجای کارم میلنگه ؟! سوال مهمیه واقعا 🤔🤔🤔از دیگر معایب ورزش کردن درد گرفتن جاهایی از بدنه که باید جور بخش های تنبل رو هم بکشه، البته ازونجایی که دااشتون کاربلده، واسه هر دردی یه پاددرد داره(دیدین: پادزهر، پاددرد)، البته هرچی هم ندونم از آیت‌الله گوگل میپرسم، ولی میخوره آیت الانسان باشه تا خدا! میدونید که به خداتون بستگی داره ... ولش کن ... ارسطو نیستید شما، اهههه😄😄😄چندروزه می‌خوام کلوچه بپزم(کوکی تحریمه، اسمش دیگه کلوچه است) ولی نمیشه، ازین شکلات گردا باس بخرم، ازین توپیا با چند تا چیز دیگه، البته یه ترازوی خوبم میخوام، این یکی که دارم فک کنم یه سی چهل گرمی خطا داره، واسه دستوری که آردش دویست و خورده‌ای گرمِ، به اندازه خورده فرق خطا ایجاد میکنه.قرارداد کاریم رو تا پایان سال تمدید کردن، خوبه یا بد نمی‌دونم، هرچند داشتن یه بخش از روز که برنامه‌اش مشخص باشه عالیه، میشه بقیه رو با اون منظم کرد، خودم فضای دیگه ای رو ترجیح میدم ولی فعلا چاره ای نیست.باید برم سراغ کلاس TTC، ببینم چی میشه، دفعه قبلی که گولم زدن، یارو بهم گفت کلاس هم سطح خودم منو می‌فرسته، آخرشم وسط یه سری تازه کار، داشتم ABC باهاشون یاد می‌گرفتم ،خدا کنه ایندفعه بلایی سرم نیاد😭😭😭</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 07:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته دیگه😬</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-ey7r8oivjats</link>
                <description>دلم تنگ شده، دلم میخواهد باز هم غرق شوم، اما لب ساحل که میروم دریا عقب میکشد، دلتنگی هم حس عجیبی‌است، از آن هاست که دوستش دارم فقط تحملش را ندارم، دلتنگی همین قدرش خوب است که سر عقل بیایی، البته اگر اصلا عقلی بماند، مطمئنم همین دو تیکه تخته که به آن ها می‌نازم قرار است بترکد.توصیفی نوشتن جالب است، البته من میگویم توصیفی، شاید اسم دیگری داشته باشد؛ نویسنده نباید از افکار، احساسات و خلاصه هر چیزی که با چشم دیده نمی‌شود بنویسد، برای من سخت است، تقریبا هر چیزی که ببینم، خودبه‌خود با تمامی اطلاعات قبلی مقایسه میشود تا درست و غلطش مشخص شود، به محتوایش نمره داده میشود و بعد اگر توانست مجوز ورود بگیرد، تازه قصه شروع میشود.هرچه که باشد، ساختاری دارد، قبل و بعدی دارد و از الگویی مشخص پیروی میکند، پس بررسی میکنم چطور میشود این الگو ها را تغییر داد و بهینه سازی کرد.این ها همه‌اش خوب است و عالی و این حرفا، اگر، عقل و احساسم بگذارند، هر کدام چیزی می‌گویند 😭 قبلاً نه من به آنها کاری داشتم و نه آنها به من، هر کدام کار خودمان را میکردیم، اما از وقتی به هر دویشان افسار زده‌ام تا مرا به مقصد برسانند همه چیز را خراب کرده‌اند. پ.ن: ویرگوووووووول، خدا حفظت نکنه، خیلی خری، خیلی باگ داری، خیلی کم امکاناتی، دست تیم زحمت کش ویرگول هم درد نکنه، بچه‌تون ادب کنید لطفاً.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 07:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-cw3ugkjotb5k</link>
                <description>روزنوشت هایم را به صبح منتقل کردم، شب‌نوشت هایم اصلا قابلیت انتشار ندارد، البته میشود ها فقط پر از بیماری است، متن قشنگ است، استعاره و جانبخشی و ازین ها دارد، سیر متن هم به سیاهی و تباهی نمیرسد، اما اما، خود کم‌بینانه و بدون توجه به خودم نوشته شده است، این غلط است، تراپیست که تعطیلات تشریف داشت، ولی هوش مصنوعی عزیز پیشنهاد داد که توصیفی بنویسم، دکتر هم قبول کرد، یک روز باید بهش بگویم مدرکش به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد.توصیفی هم چندتایی نوشتم ولی خیلی سیاه میشود و نوشتنش حتی از اعتراف کردن هم سخت تر است.عجب بارونیه پسر ای کاش ... چترم خراب شده ... بهتر ؟ نمی‌دونم 😂😂سر و کله زدن با احساسات سخت است، باعث می‌شود آدم حرفهایش را زیر پایش بگذارد، البته خوب است که من هنوز مرد نشدم و آدمم، هروقت مرد شدم آنوقت نگران حرف هایم میشوم.این روز ها شاید روزی دو تا سه متن می‌نویسم و بعد با قیچی تراپیست شروع به زیر ریز کردنش، خوب نیست واقعا خوب نیست، باید از شر تراپیست خلاص شوم، البته پول اینقدری ندارم که زیاد بروم پیشش، از تسلط دنیای ریاضی و علمی‌اش بر احساساتم میترسم، اینکه شاید یکی از همان کودن های خر خوان مدرسه باشد که نفهمیده و فقط حفظ کرده و دارد بلغور می‌کند از ذهنم بیرون نمی‌رود.(اینم مرضه؟)هرکی اینترنت وصل کرد دمش گرم، هر چند ... به درک ... تراپیست نگفته ولی من میگم ... تحلیل سیاسی ساعتی چهل میلیون، خلاصه دمش تا حدودی گرم.کلاس گیتارم دوباره برقرار شده، استاد عزیز تر از جانم که جز در ویدیو هایش فرصت ملاقات نداشته‌ایم، خسته نباشی، آقا سنت نیکلاس پشت پناهت باشه، گیتار هم مثل کوکی مهم است.البته هنوزم می‌نویسم، از چیزایی که باید، برای روزی که بلند بتونم بخونمشون.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 06:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-aaef4ftm3qkd</link>
                <description>دوباره سربه‌زیر شدم و موزاییک ها را می‌شمارم، جز آنها هر جای دیگری قصه دارد که برایم تعریف کند، شهر هم کوچک است، جای جدید ندارد، یعنی جای جدید برایش باقی نگذاشتم😂کتاب خواندن خسته‌ام میکند، نوشتن را دوست دارم، ولی نوشتن هم سخت است، هر کارش میکنم یک جایی در کلماتم پیدا میشود.قرار شده درست تر فکر کنم، هر چند هیچ کجایش درست به نظر نمی‌آید، دارم ویدیو ترجمه می‌کنم، برای کی ؟! برای خودم 😌 هرچند امیدی به فایده داشتنش ندارم، بیشتر سرگرمی است تا زیاد عمیق نشوم. درست فکر کردن سخت است، چون اگر لحظه‌ای به ذهنم اجازه تسلط بدهم مرا در خیالات غرق میکند.چقدر سخت است با احساسات سر و کله زدن، مخصوصا تنهایی، حتی تراپیست هم نمی‌فهمد، یعنی فکر میکند میفهمد، خودم میدانم هرچه بلغور می‌کند. به کلمه های جدید احتیاج دارم، نه احمقانه است، حرف های تکراری زدن با کلمات متفاوت چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟امروز چیزی دیدم ....، ای کاش که واقعی باشد.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-vxlfequs04lk</link>
                <description>آدم هایی که کتاب میخوانند و دو دقیقه بیشتر از بقیه فکر میکنند، تخته هایشان ناتراز میشود، البته نه که بد باشد ها، چون یکی دو تخته کم داشتن هم همین است، آنهم ناترازی های خودش را دارد و بد نیست.مثلا من به اندازه نصف آدم های شهرمان فکر میکنم، یعنی آنها می‌توانند فکر نکند و از من بپرسند... نه که زیادی عاقل باشم، صرفا اسب تخیلم را زین میکنم و میتازم تا به مقصدی نو برسم، کار خاصی هم احتمالا آنجا ندارم، از سر بی‌حوصلگی و تکراری شدن روزها رغبتی برای چیز دیگری پیدا نمیکنم.وقتی کله‌ام کار می‌کند، دست و پایم فلج می‌شود و این خوب نیست، خزیدن و غلظت زدن و حتی راه رفتن هم تکان خوردن به حساب نمی‌آید، حرکت یعنی مقصدی وجود داشته باشد برای رفتن، وگرنه سنگ‌ریزه هایی که از زیر پای کوهنوردان به حرکت در می‌آیند هم می‌توانند ادعای کوهپیمایی کردن کنند.حرکت باید سوار بر عقل و احساس باشد، حرکت آنجا معنا دارد که به تعریف شدن من کمک کند، چون حرکت فرسایش می‌آورد، فرسایش ... اصطکاک، جالب است که بدون اصطکاک اصلا حرکتی به وجود نمی‌آید.البته ... البته اگر اصلا اصطکاکی وجود نداشته باشد، حتی کوچکترین تکانه هم باعث حرکت می‌شود، که من فکر میکنم همان تخیل باشد، چون نه محدودیتی هست و نه واقعیتی، همه‌اش را خودم میبرم و میدوزم و قضاوت میکنم.همین یکجا نشستن ها هم باعث شد تا سنگین شوم، طعمه‌ای آسان برای دیوی حیله‌گر که تخصصش خیال بود، از قضا آمد و تسخیرم کرد، فکر آزاد شدن را هم نمی‌کردم تا آنجا که کارد به استخوان رسید، اشتباهی را تکرار کردم، دیو آنجا بود و مرا هل میداد، نیش میزد و مسخره‌ام میکرد، هرچه از او کینه کرده بودم را بیرون ریختم و سیلی شد و همه چیز را شست و برد، دیو راهم باخودش برد، دیوار و سقف را هم برد.مثل بودنش، نبودنش هم دردسر داشت، اما حداقل خودم اشتباه کردم، دیگر دیو نیست و من می‌توانم یقه مقصر را بگیرم.مقصر را مجبور کردم راه بیوفتد و سقف و دیوار را بسازد، مثل روز اولش، فقط این دفعه برای زندگی کردن و نه فکر کردن....</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 07:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوا</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7-vja6nynwwu6u</link>
                <description>قلم در دستانم بی تابی میکرد، جوهره‌ی وجودش به نوشتن بود و من جز تو چیزی در نظر نداشتم، متنی نوشتم و فرستادمش بارگاه ذهن و از احساس خواستم بخواندش و نظر بدهد، خوشش آمد، هرچه از تو بنویسم خوشش می‌آید، دادمش عقل خواند، گفت: نمی‌فهمد و مشغول خودش شد، من ماندم و احساسم، از او پرسیدم، بازم بنویسم؟! گفت: نه؛ من هم احساس را نمی‌فهمم، عقل واقعا حق دارد، گفتم: چرا، پاسخش لبخند به چهره عبوص عقل آورد: مگر تو نباید دوست داشته شوی؟ مگر نمی‌خواهی که خواسته شوی؟ گفتم: چرا، ولی من باید به او بگویم که دوستش دارم، من عاشقم و او معشوق، این حرفت معنایی ندارد؛ عقل کلا از هر جواب دندان شکنی خوشش می‌آید، ولی احساس باز هم گفت نه، عقل باز هم تایید کرد که به احساس اعتماد دارد و منی که مانده بودم با عقلی که به احساسات متناقض اعتماد میکند، و همان احساسات و تناقضاتشان، چطور میتوانم درست فکر کنم.تصمیم گرفتم تا به احساس اعتماد کنم و تناقضاتش را بپذیرم، عقل هم که خودش را همه جا قاطی میکند و کاریش نمی‌شود کرد، خودم اما میخواهم عمل کنم، حرف هایم هیچ اعتباری ندارد، حتی برای خودم، شاید احساس از همین هم میترسد، عقل اما میگوید باید حرکت کنم، باید با عمل خودم احساس را راضی کنم که بگذارد باز هم از تو بنویسم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>