<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی‌ام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Resistance</link>
        <description>Like a book, you&#039;d better read it from the beginning</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:56:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2415478/avatar/NHlEF8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی‌ام</title>
            <link>https://virgool.io/@Resistance</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-epfdq4tqbro5</link>
                <description>برایم جالب است نمیدانم اسم کارهایش را احمقانه بگذارم یا بگویم خیلی شجاع است، من فکر میکنم درست نباشد ولی خب حرف من بدرد نمی‌خورد ثابت نشده است، به نظرم سالم نمی‌آید ولی خب من تجربه‌ای ندارم 😅 باید بپرسم، باید مطمئن شوم، حتما به کارم می‌آید.عقل و احساسم کمی بی‌قراری میکنند، درکشان نمیکنم، من قبل‌تر برایشان توضیح داده بودم که اوضاع از چه قرار است، همان‌طور که من به حرف هایشان گوش نمیدهم، آنها هم مرا نادیده می‌گیرند، آخر هم دودش توی چشم خودمان میرود.طاقتم بیشتر شده، احتمالا توان بیشتری برای روبرو شدن با حقایق زندگی دارم اما هنوز هم آن گوشه و کنار ها جایی برای امید گذاشته‌ام، نمیدانم داستان چیست که هروقت همه شجاعتم را جمع میکنم انگار که دیر شده‌است، مثل نوشدارو بعد مرگ سهراب، باید حواسم را جمع کنم و فرصت ها را بقاپم، اگر اگر جدیدش گیرم بیاید.به خودم قول داده‌ام که قوی تر باشم و حساب شده تر رفتار کنم، هر اتفاقی که بیوفتد، من قرشمال‌بازی درنمیاورم، ته تهش دوباره به قلعه ذهنم برمی‌گردم، البته گفتم که، به خودم قول داده‌ام قوی تر باشم و خودخواه‌تر، آدم باید اول هوای خودش را داشته باشد، فکر کنم آدم های سالم همین کار را می‌کنند، این چیزی است تراپیست می‌گوید، هرچند به چرندیات اینها اعتمادی ندارم.این روز ها و شب ها زیاد مینویسم، گاهی چهار تا پنج متن، بعضی هایشان را نگه میدارم و بقیه را پاک میکنم، بعضی حرف ها جایشان روی زبان است و روی کاغذ.من همیشه سعی میکنم چند قدم جلوتر باشم، برنامه‌ریزی کردن هایم جواب میدهد ؟</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت جامانده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-xmukhczsyioq</link>
                <description>دیروز یه داستانک نوشتم، کامل نشد که پستش کنم، گفتم تا کاملش کنم صبر میکنم، گوشه ذهنم هم نگهش میدارم که یه وقتی بنویسمش، ولی عوضش به جای چند روز خوابیدم، طبق قوانین جدید ذهنم، تلاش برای کامل انجام دادن کارها یه جرم بزرگه، البته همه کارها نه ها، کارای اینجوری، تمرین لازما، تفریحیا و .... حالا بعداً یکی دیگه می‌نویسم که کامل باشه، این تو ذهنم تموم شد تقریبا اما نیاز به ویرایش و یکم وصله پینه داشت، منم هم املایی و هم لغت ضعیف 😂😂 دیگه نگم براتون ....، اینه هرچی هست و نیست.عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، چشمانش می‌سوختند، آستینش را نگاه کرد، اگر هم خونی شده بود آنقدری نبود که در میان لکه ها دیده شود، شمشیرش در دستش سنگینی می‌کرد، اگر مثل همیشه فقط شنل چرمی‌اش را پوشیده بود تا به حال زنده نمی‌ماند، باقیمانده های شنل را از نزدیک گردنش برید، مثلا با رشته های فولادی آن را تقویت کرده بود تا جلوی تیر های زره‌شکن را بگیرد، فکر نمی‌کرد موجودی سرسخت‌تر از اژدها پیدا بشود، پولک های اژدها را با همان رشته های فولادی به پوست اژدها دوخته بود، سنگین شده بود، اما حتی ضربه های هیولا هم تکانش نمی‌داد، شمشیری که گردن اژدها را زده بود هم بر هیولا کارساز نبود، چاره‌ای نبود، راه فراری وجود نداشت، هیولا نمی‌گذاشت او فرار کند، انگار جادویی قدیمی در این میدان مبارزه فقط یک برنده را ترجیح می‌داد، کمی جوهره اژدها را در ظرفی طلسم‌شده همراه داشت، ضربه‌ای بلند را به سمت صورت هیولا نشانه گرفت و چشمانش را کور کرد، چند لحظه بیشتر فرصت نداشت، زخم های هیولا سریع درمان میشدند، «پدر آتش، برخیز» ظرف شیشه‌ای که با ماده مثل خون پر شده بود را به سمت هیولا انداخت، جوهره اژدها به هر چیز برسد تا آن را نسوزاند خاموش نمیشود، کمی عقب رفت و دستش را بالا آمرود تا از چشمانش محافظت کند، آتش برای لحظه‌ای همان جا که ظرف شکسته بود، جان گرفت، اما با برگشتن بینایی هیولا، آتش هم خاموش شد، ردی از خون اما از بدن موجود رو به پایین جریان گرفته بود، ظرف آنقدر بزرگ نبود که چنین کاری بکند، برای اولین بار بود که هیولا را کامل نگاه میکرد، اگر اینقدر ترسناک نبود میشد گفت مثل گربه ها خز داشت، جایی که قبل‌تر آتش گرفته بود استخوانی بود، استخوان هایی کوچک که انگار از بدنش بیرون زده بودند، حدس میزد که زیر خز هیولا ازین استخوان ها زیاد باشد، همین ها بود که جلوی شمشیرش را می‌گرفت، بالهایش ظاهرش را مخوف تر کرده بودند، برای بلند کردن بلند کردن هیولا کافی نبودند اما دو بازوی اضافه در نبرد به حساب می‌آمدند، پنجه هایش مثل طوطی بود، این آرامش بیشتر از چند دم و بازدم طول نکشید، ......</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 06:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته دیگه ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-wsqhbhztjkpd</link>
                <description>نشستن و نوشتن خیلی لذت بخشه، مثل یه خونه امن، کلمات دستچین شده و یا تصادفی، مهم نیست چجوری ، کنار هم قرار میگیرن ، من نویسنده نیستم پس میبافمشون ، چقدر غلط دارم 😂 اما همه اینا یک ریسمان محکم میشن و من میتونم از تاریک ترین گوشه های ذهنم خودمو بیرون بکشم ، مثل وقتی که سیاسی می‌نویسم ، کلماتم رو می‌چینم تا پازل ذهنم کامل شود ، مثل وقتی که رنجی را می‌شنوم ، تمام اعضای بارگاه جمع می‌شوند ، ناظر ، قاضی ، عقل و احساس خودشان را اول قاطی می‌کنند ، همدلی و همدردی هم که همیشه خدا دیر به جلسه می‌آیند ، تمام این مزخرفات به کنار تا نوبت به من می‌رسد همه خسته می‌شوند ، مثل زنگ آخر ، تا میخواهم چیزی بگویم می‌پیچند به بازی ، انگار نه انگار که من روی تخت نشسته‌ام ، اشکالی ندارد ... اشکال که دارد اما چه میشود کرد باید ازین حس فرار کرد ، نوشتن کلمات ، پاک کردن آنها ، مکث کردن بر روی یک جمله ، نوشتن چند بند و دیدن احمقانه بودنش ، همه چیز باعث می‌شود تا این صدا های مبهم و پیچیده برایم ساده تر شوند ، مثل کلنجار رفتن با برگه های یک دفترچه ، یک کاغذ چرک‌نویس بزرگ یا همین گوشی فسقلی ، کلماتم جادو می‌کنند ، هر چه می‌خواهم راز دار باشم و اخبار جلسات بارگاه را برایتان نگویم نمی‌شود از یک جای کوچکی بیرون میزند ، البته از قدیم گفتن »کار نیکو کردن از پر کردن است« مهم این است که تمرینی را که شروع کرده‌ام ادامه بدهم ، هدف گذاری کرده‌ام تا هر مخمصه که گرفتارش هستم نهایت استفاده را ببرم ، تجربه‌ای که در قلب هزار توی های ذهنم بدست می‌آورم ارزشمند است ، دیوار هایی بی‌انتها از کلمات ، تصاویر و صداها ، که با هر تکانه ‌ای تغییر می‌کنند ، هر چیزی که وجود دارد عوض می‌شود ، برای اینکه گم نشوم در دفترچه ام می‌نویسم ، هر چیزی که از دیوار بردارم و روی کاغذ بیاورم همان جا می‌ماند و دیوار فرو می‌ریزد و من میتوانم به هر سمتی که میخواهم بروم ، کوله‌ام را محض احتیاط سالهاست که روی شانه دارم ، حتی در حمام ، خسته نمی‌شوم ، این قوی ترین سلاح من است ، همین خسته نشدن ، باعث می‌شود تا از سختی ها عبور کنم و به لحظه های آرامش برسم ، در همین نوشته دوست دارم یک بار هم که شده از خدا بنویسم ، بودنش در نوشته‌ام باعث می‌شود فکر کنم مهم شده است ، خیالم هم راحت می‌شود ، ترس‌هایم می‌ریزد ، مثل دیوار های هزارتو و همه چیز را ساده می‌کند ، آنقدر آرامش دارد که به اینجای متن که میرسم دیگر چیزی درونم نمیجوشد و نمیدانم چطور تمامش کنم 😬اشتراکم تموم شده بود.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:24:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهرنوشت‌داستان‌الکی‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B8%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-wbcnqeeobrsh</link>
                <description>پتو رو کشید روی سرش، هوا سرد بود و زوزه باد هر فکری رو از ذهنش پاک میکرد، اولین بار بود که در طوفان شن میخوابید، هر چقدر پتو رو محکم تر میکرد تا شن واردش نشه ازون طرف نفس کم میاورد، دستمالش رو روی صورتش کشید، بوی عرق و نم دماغش رو پر کرد، دوست نداشت فکر کنه وگرنه حتما از خودش و تصمیمش برای اومدن به اینجا عصبانی میشد، زیر پتو گرم تر میشد، انگار شنی که به پتو گیر میکرد اون رو در آغوش گرفته بود، یک لحظه یاد لحاف و کرسی خانه مادر بزرگش افتاد، باید مطمئن میشد زمستان بعدی پیش مادربزرگ و کرسی باشد، شکمش انتظار یک غذای درست و حسابی را می‌کشید، این همه پیاده روی و چند تکه نان، میوه و دانه خشک که با آب نه چندان خوشایند قمقمه کمی قابل تحمل تر شده بودند، ولی می‌ارزید، این سفر قرار کلی خاطره برای تعریف کردن داشته باشد، دیشب آسمان بی انتها، ستارگان و شهاب سنگ ها تصویری در ذهنش ساخت که هر وقت خسته شد برای انرژی گرفتن خاطره‌اش را مرور کند، کیسه خواب و پتو و شن، اگر موقع خواب دفن میشد، در آوردنش کار حضرت موسی بود، طوفان که به حرکت در می‌آید شن ها بال و پر پیدا می‌کنند و یاد آرزو هایشان می‌افتند، منظره‌ای که به خاطر داشت احتمالا فردا عوض میشد، برای همین بهترین راهنما ها در بیابان ستارگان و بهترین دوستان چاه ها هستند، البته گاهی باید بیلچه را در یک دست و جانت را در دست دیگرت بگیری و برای قطره‌ای آب خاک و خل و کف چاه را تمیز کنی، دوستی تاوان دارد دیگر، برای فردا باید به یک چاه میرسید، کمی غذا هم در نزدیکی همان محل پنهان کرده بود، اگر شانس می‌آورد قبل از بازگشت به سمت خودرویش می‌توانست یک شام حسابی بخورد، ماشین را در یک کاروانسرا که تبدیل به اقامتگاه شده‌بود گذاشته بود، امشب فقط می‌توانست بخوابد، طوفان شن هم جزیی از صحرا است، خوشحال بود که آماده آمده است، اصلا خوب شد که آمد، بی نقص نبود اما معرکه بود، اگر خواب امانش میداد می‌توانست حتی برنامه سفر بعدیش را هم بچیند.اینو همین جوری نوشتم، نمی‌دونم 😅 ولی خب بخش روزنوشت رو هم نباید فراموش کرد، درس امروز برای من اینه که از معمولی بودن نترسم، معمولی بودن یعنی دردکشیدن، خسته‌شدن، شکستن و همه حس های بد به علاوه خوباش، مهم اینه که من دارم تجربه میکنم، بد هارو نوشتم چون خوبا که خوبن دیگه، موقع سختی ها یکم آدم از کنترل خارج میشه، البته به نظرم خوابیدن در طوفان شن باعث میشه زیر کرسی خوابیدن یه حس دیگه داشته باشه.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 16:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشتِ شب‌انتشار!</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-iop78uu8akpx</link>
                <description>به جمله « توبه گرگ مرگه» ایمان آوردم، فهمیدم ذهن من به هر چیزی عمق میده، یعنی اصلا امکان نداره یه دقیقه آروم بشینه، همش باس بچاله و بره پایین، انگار که اون ته طلا و الماس ریختن.متوجه چندتا چیز شدم، باید نصف قیمت باهام حساب میکرد، خودم کلی سرنخ بهش دادم ... 😬 برگردیم به چیزا، مثلا فهمیدم، اگه یه تعریف خیلی سنگین و فانتزی از عشق داری ... یه جای کارت میلنگه، درسته این چیزا قانون سرش نمیشه، اما هر بنایی برای استوار موندن باید بر اساس یه قاعده‌ای ساخته بشه، معمولا تصورات مولانایی درباره عشق نشانه از یه روانه .... حداقل زخم خورده داره، چون منطقه امن رویایی رو برای به آرامش رسیدن میسازه، یا با استفاده از مخدر عشق سختی های دیگری رو پنهان می‌کنه.البته من همیشه تلاش میکنم، تا اجازه ورود چنین مزخرفاتی رو به ذهنم ندم، یه دیوار محکم برای فیلتر رفتار های خودم درست کردم.این هم یه مزیته و هم یک دردسر، خوبه چون هر لحظه دارم بهتر و بهتر میشم، انگار یه تراپیست مناطق محروم سرخود دارم و خب بدیش اینه که من هم باید به عنوان خودم و هم به عنوان یک ناظر زندگی کنم، این خیلی سخته، در معرض قضاوت دائم و لحظه‌ای و عمیق هستم ، جملات نیش داری که توسط خودم به خودم گفته میشه و ... کلی فشار و استرس هم بهش اضافه کنید، ببیند چه آش پر ملاتی میشه!!برای مدیریت کردن این موضوع واسه ناظر درونم یه ماموریت مشخص تعریف کردم، یه پرونده سنگین بهش دادم ... پرونده عشق، ازش خواستم فقط روی همین موضوع تمرکز کنه، تصوراتم، دلتنگی و یا هر حالتی که به این موضوع مربوط میشه، همش تحت همون بررسی ها و نظارت های شدید قرار میگیره.فرقش با حالت قبلی چیه؟! دوتا فرق بنیادین داره، اولیش اینه که من بینوا سینگلم 😂😅 دومیشم هم، اینه که من فقط درباره یک مجموعه کوچکتر از هزاران رفتار، فکر، احساس و نیت، که روزانه انجام میدم رو بررسی میکنم و کمتر خسته میشم.فایده هم داشته واسم، تراپیست دست دوم درونم معمولا نتایج جالبی بهم میده و کمکم می‌کنه پیشرفت کنم، البته از کمک واقعیش هم استفاده میکنم ولی هنوز کشفیات خودم درباره خودم نقش کلیدی در رشد و توسعه شخصیت و هویت من دارن.متوجه شدم برای اینکه نیمه گمشده یکی دیگه باشی، برای اینکه بتونی شریکت رو تکمیل کنی، اول باید خودت کامل باشی(یه لعنت به کمال‌گرایی بفرستید و این جملات رو بخونید، همه چیز همراه با لعنت به کمال‌گرایی)، لازم نیست انسان خیلی خفنی بشی، فقط لازمه کمی بیشتر با خودت آشنا بشی.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-fb4xrlaayb5a</link>
                <description>من این هیولای وحشی را در درونم دارم، کمی از آن خوشم می‌آید، اما نمی‌خواهم زندگی‌ام را خراب کند، و می‌خواهم با این هیولا رابطه‌ی خوبی داشته باشم، این یک تعادل سخت است. تازه همین اواخر توانستم با این هیولا ارتباط برقرار کنم و او را درک کنم، او حسابی اوضاع را بهم می‌ریخت، نیش‌هایش را به کسانی که برایم عزیز بودند نشان می‌داد، من این را دوست نداشتم، بنابراین خودم هم خیلی بیشتر از این‌ها عصبانی شدم، تا جایی که یک ناظر نمی‌توانست تفاوت بین من و این هیولا را تشخیص دهد. اول از خودم عصبانی شدم، بعد که مست افکار خودم شدم، فکر کردم اینجا همان جایی است که می‌توانم رابطه‌ای را که می‌خواهم با این هیولا شکل بدهم، رنگ کردن یک دیوار بدون داشتن چند لکه‌ی ناخواسته واقعاً سخت است. همیشه یک چیز ناخواسته در وسط هر چیزی وجود خواهد داشت، این انتخاب شماست که یا از همه چیز اجتناب کنید یا کمی صبور باشید تا ببینید به کجا می‌رسد. در کل کار خیلی سختیه، میشه گفت خیلی با رام کردن یه حیوون، یه اسب یا یه همچین چیزی فرق نداره 😂😂 شما چطور؟ تو ذهنتون تنها هستید؟پ.ن: انگلیسی نوشتمش نذاشت بفرستمش، ......</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 18:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادار</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-gbiubdmdga2a</link>
                <description>فکر میکردم وقتی احساس رییس باشه این ذهن نقطه‌باز من می‌ره مرخصی و من یکم نفس راحت میکشم، اما خب وقتی عقل بیکار بشه واسه خودش پروژه شروع می‌کنه و یهو یه ایده‌ای به ذهنم میرسه.حالا نمی‌دونم کار عقله یا احساس هم نقطه بازی بلده.بگذریم که کی کارای اداری شو انجام داده، یه چیز میزا جدیدی کشف کردم خیلی عجیب، اصن وحشی جالب، به هیجان اومدم و به شکل غیر منتظره‌ای احساس آرامش میکنم، فقط حس میکنم مثل لحظه اول تصادفه و هنوز گرمم، شایدم بخاطر باز شدن تعداد زیادی گره و فهمیدن همین چیزا باشه.در حین نوشتن همین متن متوجه شدم، ذهنم چطور می‌تونه وارد گردباد های وحشتناک بشه، هر چیزی که پیدا می‌کنه رو از جنبه های مختلف میسنجه، بعد پاک‌ترین و درست‌ترین و خلاصه خفن‌ترین ورژنش رو پیدا می‌کنه و بعد همه چیز رو با اون مقایسه میکنه، این شکلی میشه که خیلی وقتها احساس خستگی یا فرسودگی می‌کنم 🤔🤔 البته هنوز مطمئن نیستم ولی همیشه زمان حقیقت مشخص میکنه، در کوتاه مدت و به صورت کلی درسی که گرفتم اینه که درباره مردم غیبت نکنم 😂😂😑 یعنی کلا زیاد صحبت نکنم، تو کله‌ام هم باید همین کارو بکنم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 20:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-lny00ryrlfgj</link>
                <description>ورزش میکنم که سالم باشم، ولی هرکس میبینه میگه چی شده چرا لاغر شدی 😂😂😂 البته بماند که من خودم همین جوری لاغرم.یکی از دوستامو دیدم، دیگه نمیشه بهش گفت دوست احتمالا، روشو ازم برگردوند وقتی منو دید، این سومین نفره تو این چند روز .... چرا ؟! نه واقعا کجای کارم میلنگه ؟! سوال مهمیه واقعا 🤔🤔🤔از دیگر معایب ورزش کردن درد گرفتن جاهایی از بدنه که باید جور بخش های تنبل رو هم بکشه، البته ازونجایی که دااشتون کاربلده، واسه هر دردی یه پاددرد داره(دیدین: پادزهر، پاددرد)، البته هرچی هم ندونم از آیت‌الله گوگل میپرسم، ولی میخوره آیت الانسان باشه تا خدا! میدونید که به خداتون بستگی داره ... ولش کن ... ارسطو نیستید شما، اهههه😄😄😄چندروزه می‌خوام کلوچه بپزم(کوکی تحریمه، اسمش دیگه کلوچه است) ولی نمیشه، ازین شکلات گردا باس بخرم، ازین توپیا با چند تا چیز دیگه، البته یه ترازوی خوبم میخوام، این یکی که دارم فک کنم یه سی چهل گرمی خطا داره، واسه دستوری که آردش دویست و خورده‌ای گرمِ، به اندازه خورده فرق خطا ایجاد میکنه.قرارداد کاریم رو تا پایان سال تمدید کردن، خوبه یا بد نمی‌دونم، هرچند داشتن یه بخش از روز که برنامه‌اش مشخص باشه عالیه، میشه بقیه رو با اون منظم کرد، خودم فضای دیگه ای رو ترجیح میدم ولی فعلا چاره ای نیست.باید برم سراغ کلاس TTC، ببینم چی میشه، دفعه قبلی که گولم زدن، یارو بهم گفت کلاس هم سطح خودم منو می‌فرسته، آخرشم وسط یه سری تازه کار، داشتم ABC باهاشون یاد می‌گرفتم ،خدا کنه ایندفعه بلایی سرم نیاد😭😭😭</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 07:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته دیگه😬</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-ey7r8oivjats</link>
                <description>دلم تنگ شده، دلم میخواهد باز هم غرق شوم، اما لب ساحل که میروم دریا عقب میکشد، دلتنگی هم حس عجیبی‌است، از آن هاست که دوستش دارم فقط تحملش را ندارم، دلتنگی همین قدرش خوب است که سر عقل بیایی، البته اگر اصلا عقلی بماند، مطمئنم همین دو تیکه تخته که به آن ها می‌نازم قرار است بترکد.توصیفی نوشتن جالب است، البته من میگویم توصیفی، شاید اسم دیگری داشته باشد؛ نویسنده نباید از افکار، احساسات و خلاصه هر چیزی که با چشم دیده نمی‌شود بنویسد، برای من سخت است، تقریبا هر چیزی که ببینم، خودبه‌خود با تمامی اطلاعات قبلی مقایسه میشود تا درست و غلطش مشخص شود، به محتوایش نمره داده میشود و بعد اگر توانست مجوز ورود بگیرد، تازه قصه شروع میشود.هرچه که باشد، ساختاری دارد، قبل و بعدی دارد و از الگویی مشخص پیروی میکند، پس بررسی میکنم چطور میشود این الگو ها را تغییر داد و بهینه سازی کرد.این ها همه‌اش خوب است و عالی و این حرفا، اگر، عقل و احساسم بگذارند، هر کدام چیزی می‌گویند 😭 قبلاً نه من به آنها کاری داشتم و نه آنها به من، هر کدام کار خودمان را میکردیم، اما از وقتی به هر دویشان افسار زده‌ام تا مرا به مقصد برسانند همه چیز را خراب کرده‌اند. پ.ن: ویرگوووووووول، خدا حفظت نکنه، خیلی خری، خیلی باگ داری، خیلی کم امکاناتی، دست تیم زحمت کش ویرگول هم درد نکنه، بچه‌تون ادب کنید لطفاً.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 07:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-cw3ugkjotb5k</link>
                <description>روزنوشت هایم را به صبح منتقل کردم، شب‌نوشت هایم اصلا قابلیت انتشار ندارد، البته میشود ها فقط پر از بیماری است، متن قشنگ است، استعاره و جانبخشی و ازین ها دارد، سیر متن هم به سیاهی و تباهی نمیرسد، اما اما، خود کم‌بینانه و بدون توجه به خودم نوشته شده است، این غلط است، تراپیست که تعطیلات تشریف داشت، ولی هوش مصنوعی عزیز پیشنهاد داد که توصیفی بنویسم، دکتر هم قبول کرد، یک روز باید بهش بگویم مدرکش به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد.توصیفی هم چندتایی نوشتم ولی خیلی سیاه میشود و نوشتنش حتی از اعتراف کردن هم سخت تر است.عجب بارونیه پسر ای کاش ... چترم خراب شده ... بهتر ؟ نمی‌دونم 😂😂سر و کله زدن با احساسات سخت است، باعث می‌شود آدم حرفهایش را زیر پایش بگذارد، البته خوب است که من هنوز مرد نشدم و آدمم، هروقت مرد شدم آنوقت نگران حرف هایم میشوم.این روز ها شاید روزی دو تا سه متن می‌نویسم و بعد با قیچی تراپیست شروع به زیر ریز کردنش، خوب نیست واقعا خوب نیست، باید از شر تراپیست خلاص شوم، البته پول اینقدری ندارم که زیاد بروم پیشش، از تسلط دنیای ریاضی و علمی‌اش بر احساساتم میترسم، اینکه شاید یکی از همان کودن های خر خوان مدرسه باشد که نفهمیده و فقط حفظ کرده و دارد بلغور می‌کند از ذهنم بیرون نمی‌رود.(اینم مرضه؟)هرکی اینترنت وصل کرد دمش گرم، هر چند ... به درک ... تراپیست نگفته ولی من میگم ... تحلیل سیاسی ساعتی چهل میلیون، خلاصه دمش تا حدودی گرم.کلاس گیتارم دوباره برقرار شده، استاد عزیز تر از جانم که جز در ویدیو هایش فرصت ملاقات نداشته‌ایم، خسته نباشی، آقا سنت نیکلاس پشت پناهت باشه، گیتار هم مثل کوکی مهم است.البته هنوزم می‌نویسم، از چیزایی که باید، برای روزی که بلند بتونم بخونمشون.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 06:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-aaef4ftm3qkd</link>
                <description>دوباره سربه‌زیر شدم و موزاییک ها را می‌شمارم، جز آنها هر جای دیگری قصه دارد که برایم تعریف کند، شهر هم کوچک است، جای جدید ندارد، یعنی جای جدید برایش باقی نگذاشتم😂کتاب خواندن خسته‌ام میکند، نوشتن را دوست دارم، ولی نوشتن هم سخت است، هر کارش میکنم یک جایی در کلماتم پیدا میشود.قرار شده درست تر فکر کنم، هر چند هیچ کجایش درست به نظر نمی‌آید، دارم ویدیو ترجمه می‌کنم، برای کی ؟! برای خودم 😌 هرچند امیدی به فایده داشتنش ندارم، بیشتر سرگرمی است تا زیاد عمیق نشوم. درست فکر کردن سخت است، چون اگر لحظه‌ای به ذهنم اجازه تسلط بدهم مرا در خیالات غرق میکند.چقدر سخت است با احساسات سر و کله زدن، مخصوصا تنهایی، حتی تراپیست هم نمی‌فهمد، یعنی فکر میکند میفهمد، خودم میدانم هرچه بلغور می‌کند. به کلمه های جدید احتیاج دارم، نه احمقانه است، حرف های تکراری زدن با کلمات متفاوت چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟امروز چیزی دیدم ....، ای کاش که واقعی باشد.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-vxlfequs04lk</link>
                <description>آدم هایی که کتاب میخوانند و دو دقیقه بیشتر از بقیه فکر میکنند، تخته هایشان ناتراز میشود، البته نه که بد باشد ها، چون یکی دو تخته کم داشتن هم همین است، آنهم ناترازی های خودش را دارد و بد نیست.مثلا من به اندازه نصف آدم های شهرمان فکر میکنم، یعنی آنها می‌توانند فکر نکند و از من بپرسند... نه که زیادی عاقل باشم، صرفا اسب تخیلم را زین میکنم و میتازم تا به مقصدی نو برسم، کار خاصی هم احتمالا آنجا ندارم، از سر بی‌حوصلگی و تکراری شدن روزها رغبتی برای چیز دیگری پیدا نمیکنم.وقتی کله‌ام کار می‌کند، دست و پایم فلج می‌شود و این خوب نیست، خزیدن و غلظت زدن و حتی راه رفتن هم تکان خوردن به حساب نمی‌آید، حرکت یعنی مقصدی وجود داشته باشد برای رفتن، وگرنه سنگ‌ریزه هایی که از زیر پای کوهنوردان به حرکت در می‌آیند هم می‌توانند ادعای کوهپیمایی کردن کنند.حرکت باید سوار بر عقل و احساس باشد، حرکت آنجا معنا دارد که به تعریف شدن من کمک کند، چون حرکت فرسایش می‌آورد، فرسایش ... اصطکاک، جالب است که بدون اصطکاک اصلا حرکتی به وجود نمی‌آید.البته ... البته اگر اصلا اصطکاکی وجود نداشته باشد، حتی کوچکترین تکانه هم باعث حرکت می‌شود، که من فکر میکنم همان تخیل باشد، چون نه محدودیتی هست و نه واقعیتی، همه‌اش را خودم میبرم و میدوزم و قضاوت میکنم.همین یکجا نشستن ها هم باعث شد تا سنگین شوم، طعمه‌ای آسان برای دیوی حیله‌گر که تخصصش خیال بود، از قضا آمد و تسخیرم کرد، فکر آزاد شدن را هم نمی‌کردم تا آنجا که کارد به استخوان رسید، اشتباهی را تکرار کردم، دیو آنجا بود و مرا هل میداد، نیش میزد و مسخره‌ام میکرد، هرچه از او کینه کرده بودم را بیرون ریختم و سیلی شد و همه چیز را شست و برد، دیو راهم باخودش برد، دیوار و سقف را هم برد.مثل بودنش، نبودنش هم دردسر داشت، اما حداقل خودم اشتباه کردم، دیگر دیو نیست و من می‌توانم یقه مقصر را بگیرم.مقصر را مجبور کردم راه بیوفتد و سقف و دیوار را بسازد، مثل روز اولش، فقط این دفعه برای زندگی کردن و نه فکر کردن....</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 07:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوا</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7-vja6nynwwu6u</link>
                <description>قلم در دستانم بی تابی میکرد، جوهره‌ی وجودش به نوشتن بود و من جز تو چیزی در نظر نداشتم، متنی نوشتم و فرستادمش بارگاه ذهن و از احساس خواستم بخواندش و نظر بدهد، خوشش آمد، هرچه از تو بنویسم خوشش می‌آید، دادمش عقل خواند، گفت: نمی‌فهمد و مشغول خودش شد، من ماندم و احساسم، از او پرسیدم، بازم بنویسم؟! گفت: نه؛ من هم احساس را نمی‌فهمم، عقل واقعا حق دارد، گفتم: چرا، پاسخش لبخند به چهره عبوص عقل آورد: مگر تو نباید دوست داشته شوی؟ مگر نمی‌خواهی که خواسته شوی؟ گفتم: چرا، ولی من باید به او بگویم که دوستش دارم، من عاشقم و او معشوق، این حرفت معنایی ندارد؛ عقل کلا از هر جواب دندان شکنی خوشش می‌آید، ولی احساس باز هم گفت نه، عقل باز هم تایید کرد که به احساس اعتماد دارد و منی که مانده بودم با عقلی که به احساسات متناقض اعتماد میکند، و همان احساسات و تناقضاتشان، چطور میتوانم درست فکر کنم.تصمیم گرفتم تا به احساس اعتماد کنم و تناقضاتش را بپذیرم، عقل هم که خودش را همه جا قاطی میکند و کاریش نمی‌شود کرد، خودم اما میخواهم عمل کنم، حرف هایم هیچ اعتباری ندارد، حتی برای خودم، شاید احساس از همین هم میترسد، عقل اما میگوید باید حرکت کنم، باید با عمل خودم احساس را راضی کنم که بگذارد باز هم از تو بنویسم.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-rykqouad2zjw-rykqouad2zjw</link>
                <description>باید از او می‌پرسیدم، که در زندگی من چکار میکند، صدایش زدم و پرسیدم، چرا ؟! گفت که:ـ خوشگلم هر جا باشم خوب است.- خوشگل هستی مال خودت و احسنت بر خدایت، جایت کجاست ؟!- دستان تو !مرا بگو انگار جنی شده باشم:- دستان من ؟! دستانم همین حالا جا ندارد و تو هم میخواهی سوارش شوی؟- سوار که نه نوازشم کنی !دیگر تاب نیاوردم و آب پاکی را ریختم کف دستش؛ گفتم:- دل و دماغ ندارم که تو را دلداری بدهم، برو زیر آفتاب تا خورشید نوازشت کند.چیزی نگفت، «مطمئنم دلش شکست ولی خب برود به درک» با سرعت از ذهنم گذشت و او از چشمانم خواند و باز انتخاب کرد تا ساکت بماند، می‌توانستم ببینم که دارد منفجر میشود، حتی نفس نمی‌کشید، صورتش سرخ شده بود، به سمتش رفتم، تکان نمی‌خورد، ترسیدم بمیرد پس دست بردم تا ...خوشگله منه</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 17:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه تکونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%88%D9%86%DB%8C-icvdcvrm0ir2-icvdcvrm0ir2</link>
                <description>از دوری نوشتن عادتم شده، از طرفی میترسم زیادی بگویم و از ما بهتران بیایند تو را ببرند، باید بروم پول بدهم به تراپیست تا بگوید چرا تمام نوشته های مثلا عاشقانه‌ام تلخ و دردناک شده است، البته دلیلش که مشخص است، باید از چرخه های تکراری خودم بیرون بیایم، قدم های زیادی مانده تا بشود اما مطمئنم مقصدم کوهستانی مرتفع با درختانی باستانی و دامنه‌ای پر از گل های رنگارنگ است، یعنی از مسیر مطمئنم. میخواستم بنویسم از مرداب به این کوهستان میرسم، طبق عادت، مرداب و سیاهی خیلی وقت است تمام شده، روزهایم رنگین تر از همیشه است و من هنوز از تنها بودن و چقندرات می‌نویسم 😂 دارم تمرین میکنم، شعر گفتن هم برای همین است، البته شر و ور می‌گویم تا شعر ولی اشکالی ندارد ذهن کمال گرا باید برود به درک، آنطوری که من خواندم و رفیقم گفت خشم (احساس) عملکرد یا کارکرد یا نمی‌دانم چی چی اولیه است و عقل و عمل بعدش می‌آید، خوش به حال آن ها که رادار احساس خوبی دارند.من هم دلیل برای ناراحت، خشمگین، افسرده، بیچاره و یا گناه کار بودن زیاد داشتم، خودساخته یا واقعی‌اش را کار ندارم، اما حالا من فقط تلاش میکنم شادی را وارد جریان زندگی‌ام کنم و مثل حرف های سیاسی‌ای که میزنم، باید برای خودکفا بودن در شادی خودم بیشتر تلاش کنم.باید یه متن عاشقانه شاد بنویسم...</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 17:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-qbzk5klnqyyd</link>
                <description>دارم تمرین میکنم تا بیشتر تصاویر را ببینم تا قصه های در هم تنیده، متن آخرم هم حاصل همین تلاش ها بود، از مربی و مشوق هایم در نویسندگی هم حسابی متشکرم، تمرین هایم را میگذارم تا روند یادگیری را ببینید، برایم خودم که خیلی جالب بود :خودش روی صندلی جابجا کرد، پاهایش را از روی هم باز کرد و بندش رو بیشتر روی صندلی پهن کرد، چشمانش به گوشی دوخته شده بود و تند تند انگشتان را به صفحه گوشی اش می‌کوبید، اگر دری فلزی زیر دستانش بود صدایش محله را پر میکرد.ضرب گرفته بود و سرعتش بیشتر میشد، مثل دونده‌ای که قبل از دویدن تمرین میکند،پس آرنجش روی زانویش گذاشت و با کمک وزن بدنش سعی کرد تا پا را آرام کند، کمی روی صندلی به عقب برگشت، انگشتانش هنوز روی صفحه جابجا می‌شدند و اگر طبلی زیر دستانش بود سکوت پارک را میشکست..............به افق خیره شده بود و عبور ماشین هارا تماشا میکرد، ماشین ها، سیاه و سفید از جلویش رد می‌شدند و او چشمانش را به انتهای خیابان دوخته بود.صدای خش خش مداوم مرد راست قامت را مجبور کرد تا سرش را خم و به پاهایش نگاه کند، سرش آرام حرکت می‌کرد و تا نگاهش به پلاستیک گیر کرده به پایش رسید، برای لحظه‌ای متزلزل شد، تعادلش بهم ریخت، پلاستیک به هر دری زد تا مرد رهایش نکند، صدایش را همه خیابان شنیدند و همه دیدند چطور خودش را به مرد چسبانده بود اما مرد بی توجه کیفش را زمین گذاشت و با دستانش به سراغ کیسه سمج رفت، دعوا داشت بالا می‌گرفت که بوقی گوش خراش مرد را به خود آورد، اتوبوسی قرمز در انتهای خیابان ظاهر شد، مرد کیفش را برداشت و به سمت ایستگاه رفت، همه چیز را درباره پلاستیک فراموش کرده بود، پلاستیک اما نظر دیگری داشت و پای مرد را که حالا به ایستگاه رسیده بود رها نمی‌کرد.اتوبوس تمام توجه مرد را جلب کرده بود و پاهایش را جایی می‌گذاشت که نمی‌دید، همین هم کاردستش داد، بطری نوشیدنی که قبل از مرد به ایستگاه آمده بود مرد را به پشت روی زمین انداخت، مرد اما چشمانش به اتوبوس قرمز رنگ بودند.دهانش را باز کرده بود، آنقدر راه رفته بود که برای نفس کشیدن به چیزی بیشتر از سوراخ های بیشمارش داشت، به ظاهر رنگارنگش نمی‌خورد ولی با هر قدم بدنش تا میخورد و چروک هایی را نشان می‌داد که همین چند لحظه قبل آنجا نبودند، گرد و خاک و لکه های بیشماری که حالا جزیی از وجودش شده بودند خبر از مسیر طولانی که آمده بودند می‌داد..................اینکه چطور اینا باهم شدن یکی تو «قیچی» خیلی برام جالبه، و برام جالب تره یکی مثل من با کلی اشکال دستوری و نگارشی و ادبی، با یکم تمرین هدفمند چقدر می‌تونه زود پیشرفت کنه، البته این متن ها کوتاه هستن ولی زمان زیادی برای نوشتن شون صرف شد.باید شروع کنم به خوندن، خیلی عصبانیم، خیلی شکننده و خیلی آسیب‌پذیرم، باید دوباره لای برگه های کتاب ها لونه درست کنم و زمان بیشتری با قدیمی ترین همراهانم بگذرونم(خدا فراموش نشه-من از تو کتابت شناختمت)تراپیست چقدر گرونه، تقریبا دو بار رفتم تو این هفته و مطمئنم اگه با اون پول میرفتم بوستان نزدیک شهر، تا چند هفته انرژی اضافی داشتم، چون خیلی بهم خوش می‌گذشت.خلاصه ازین به بعد باید یکم بیام رو سطح، تو آبهای عمیق فقط هیولا ها زندگی میکنن.دارم روی ذهنم کار میکنم تا داده های کمتری رو پردازش کنه و بیشتر مشاهده کنه، در واقع به جای حلاجی مفاهیم می‌خوام ازش بخوام تا ببینه، یعنی چی؟! یعنی دیگه قرار نیست فکر کنیم، تحلیل کنیم و بر اساسش تصمیم بگیریم؛ قراره ببینیم، حسش کنیم و بعد واکنش نشون بدیم، البته مطمئنم نمیشه کامل خاموشش کنم و قرار هم نیست که چنین کاری بکنم، صرفا قراره یه زمین بازی جدید بهش معرفی کنم...</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیچی</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D9%82%DB%8C%DA%86%DB%8C-fltw5alwv7n5</link>
                <description>جلوی آینه آمد، آینه کوچک نبود، نگاهش ولی دنبال چیز دیگری میگشت، پوستری از یک خواننده که کنار آینه روی دیوار نشسته بود توجه‌ش را جلب کرد و از پسرک برای لحظه‌ای یک مجسمه ساخت.در پس تصویر خواننده یک گیتاریست که مثل تسخیر شده ها گیتار را چسبیده و ساز میزد قرار داشت، محو ولی زنده بود ، انگار که برای دیده شدن به جزییات احتیاج نداشت، ژستش خام بود و دوامی نداشت، دست هایش از کنار بدنش راه افتادند روی جیب های شلوار لی آبی‌ و پیراهن سفید چهارخانه اش ، مثل رباتی که نیروی کافی برای انجام دادن کارهایش ندارد و باید اولویت بندی کند.گردن که انداخت به کفش های کتانی سفید و آبیِ رسید. لکه افتاده بودند و چند جایی برچسب هایشان کنده شده بود، احتمالا قرار بود زبان دربیاورند و حرفی بزنند، کفی‌شان داشت جدا می‌شد و خبر از همسفریِ طولانی میداد، سفری که استراحت کوتاهش جلوی آینه‌ تمام شد، قدم هایش صدایی نداشت، سنگ های نیریز دوست داشتند چند قدمی بخوانند اما پاهای پسرک بزرگسال سکوت را ترجیح میدادند، وارد اتاق شد، انبوه وسایل را روی میز کنار زد تا قیچی را پیدا کرد، آن را برداشت و به سرعت به جلوی آینه برگشت، موهایش را تازه کوتاه کرده بود، چند تار مو که توانسته بودند از دست ماشین اصلاح جان سالم به‌در ببرند را قیچی کرد، به تصویر خودش در آینه زل زده بود، دوبار قیچی را بالا آورد تا چند تار موی دیگر را سر جایشان بنشاند و دوباره چند موی دیگر که ناگهان قیچی را پایین آورد، به میان ابروهایش دست زد و دست دیگرش که با قیچی شروع به بالا آمدن کرده بود سرجایش ماند، فوتی محکم درون آینه کرد، با دست موهایش را تکاند و به دورن اتاق رفت.لباسش رو خواستم، عوض کنه کلا ترکید ، همینو ببخشید.پشت صندلی اش خزید، میز را کاغذ ها، نوشته ها جدول و ها عدد ها احاطه کرده بودند، انبوه یادداشت های قدیمی و فراموش شده اتاق را شبیه دفتر کار یک قاتل سریالی کرده بود ، یک کامپیوتر روی میز بود، اما از روی کاغذ نمیخواند، چشمش برگه های طوفان زده روی میز را زیر نظر گرفت و دست دیگرش که قیچی را محکم گرفته بود دوباره داشت بالا می‌آمد، دست دیگر اما زودتر خودکار را برداشت و شروع به نوشتن کرد.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-m3drqj7giptg</link>
                <description>باید اسمم را بگذارم عاشق، چون من واقعا عاشقم، دیگران از مولانا و شمس مینویسند و من با آنها هم مجلسم، دلتان بسوزد.در آخرین مکاشفه ها و مکالمه هایی که با صداهای سرم داشتیم به این نتیجه رسیدیم که احساس هم آدم است و باید به بارگاه تصمیم‌گیری بیاید، اما خب جایش مشخص نبود، فازش هم معلوم نبود، بوی مرگ و ناراحتی میداد، از او که پرسیدیم چرا اینطوری است ؟! گفت که درد دوری و جدایی اذیتش میکند، یادش از معشوق که می‌آید دیوانه میشود!به او گفتیم که ما حضورش را لازم داریم، سازمان استاندارد انسان هاهم گفته باید کمی احساس هم درون‌مان باشد، ما زیاد داریم و باید فکری اساسی برایش بکنیم.دستورالعمل ها میگوید احساس باید جهت فکر را مشخص کند، یعنی پردازش اولیه با احساس است.پس از او خواستیم تا تصمیمش را بگیرد، گفت که مرغش یک‌ پا دارد و هیچ جوری بی خیال عشق نمی‌شود، از عقل خواست تا فکری بکشد و مشکل را حل کند، عقل اما گفت برای فهمیدن عشق ساخته نشده است.احساس اما بیخیال نمیشد، پایش را در یک کفش کرد و گفت، معشوق معشوق معشوق.عقل میخواست عصبانی بشود ولی برای درک خشم هم ساخته نشده بود، تجربه هم از خشم دل خوشی نداشت، می‌دانست تقصیر عادت است.احساس هنوز هم حرف خودش را می‌زد و می‌گفت الا و بلا که می‌خواهمش.نمیشد، باید موضوع را حل میکردم وگرنه همه چیز روی زمین می‌ماند، پس همه چیز را به خدا سپردم، حرف احساس را گوش کردم و عقل را مجبور کردم راهی پیدا کند.قرار شد ازین به بعد عاشق باشیم، اینجوری درست میشود، عاشق باید زنده و پویا باشد تا به معشوق برسد، پس عقل سرجایش می‌ماند و احساس خفه نمیشود.....</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-iqhj4cn01gw5</link>
                <description>نیمه شب بود و آسمانش سیاهتا که ظاهر شد کلاغی خوش صداآورده بود با خود خبرخبری جالب اما از دردسرخواند و خواند چون هر کلاغچسباند به هر نامی یک الاغخندیدم تا که چشمانم سوختندو نگذاشت بخوابم تا که صبح زدخورشید بیرون آمد و باقی نگذاشتهیچ از سیاهی و نه هیچ از کلاغچشم باز کردم، عقل آمد و دیدمبلبل بر شاخه، خواب کلاغ می‌دیدمخسته از روز و کاربا نوای بلبل، غرق خوابباید خوابید و فکر نکرددمی آسایش بی دردسرصبح که شد زود بپربه تعقیب نیمه شباز تاریکی هاستکه‌ نور بیرون میزند</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Janus</title>
                <link>https://virgool.io/@Resistance/janus-bfncbnziofjh</link>
                <description>از آنجایی که اوستا ویرگول داره مرامشو به رخ منم می‌کشه:تمرین میکنم نوشتنو به هر بهانه‌ای 😄Mirror mirror on the wall who&#039;s the fairest of them all? Nah, I never ask that question from something made by someone I don&#039;t know and probably suspicious, it&#039;s not a game, certainly not all seriousness and for known reasons it&#039;s a necessity.In English too I&#039;m bad at vocabulary and because I&#039;m so persistent on using words I don&#039;t know I look up every one of them I&#039;m not sure of it&#039;s spelling.یعنی اینجوری میشهFor ages I thought that I was a warrior by nature, not that I took pride in, it was a pain i endured every single moment, what for? I didn&#039;t know, a constant state of alert, as if something wicked was chasing me.It seems stupid and strange, me who excels at figuring out patterns and understanding sequences, gets caught up in all of it, when you are being chased it means you are on the run, a warrior never looks away at the sight of hardship or disability, that&#039;s what a survivor does, the actions of a warrior should follow a different order.این آخرین تلاش ویرگول یه سایته .... پر تلاشع 🤓 نقطه چین چی می‌تونه باشه به نظرتون I hate one Roman god (notice the small g) in particular, the one and only Janus, god of forced choices, it appears at crossroads at times when it&#039;s hard to think.There&#039;s this small catch to Roman deity&#039;s story, they get their existence from the believers.I&#039;m looking at living now, it&#039;s as if I had never been here, on earth and accompanied by these pitiful creatures, it&#039;s a weird feeling almost like I was the pitiful loner all the time, I should look for a new god to hate.ده اذیت نکن ویرگول این پست رپورتاژ نیست.</description>
                <category>مصطفی‌ام</category>
                <author>مصطفی‌ام</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>