<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝑅ₑᵧₕₐₙ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rey_hoo_nam</link>
        <description>من سفر کردم از ترانه شدن ♡
کوچ کردم به سرزمین سکوت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:11:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4564496/avatar/mbKDz1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝑅ₑᵧₕₐₙ</title>
            <link>https://virgool.io/@Rey_hoo_nam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من مودی هستم اما چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Rey_hoo_nam/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-dkhbi5z3jzm3</link>
                <description>داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر دربارهٔ تغییرات ناگهانی رفتاری ام قضاوت شدم با اینکه هیچگاه نمیخواستم اینگونه باشم و هرگز نفهمیدم چرا واقعا اینطور رفتار میکنم! یک روز که مثل همیشه دچار تغییر ناگهانی در رفتارم با اطرافیانم شدم به نکته ای برخوردم که شاید ارتباط زیادی با مودی بودنم داشته باشد! اینکه من یک شخص به شدت کینه ای هستم! چرا ناگهان رفتارم با کسانی که دور و برم هستند تغییر میکند؟ چون ناگهان ذهنم که متاسفانه متعلق به یک شخص اورتینکر است برایم یادآوری میکند که چند هفته پیش، چند ماه پیش یا چند سال پیش چه ضربه ای  از شخصی که دچار تغییر رفتار ناگهانی با او میشوم خوردم و چه صدمه، آسیب، بد رفتاری یا اهانتی از جانب او دیدم! برای مثال میگویم که وقتی در آشپزخانه خوابگاه با هم اتاقی ام مشغول آشپزی هستم و با هم گپ میزنیم،ناگهان خاطره ای ناخوشایند، از رفتار ناپسندی که او پیش از شروع تعطیلات تابستان با من داشت به ذهنم خطور میکند و میدانم عنوان کردنش دردی را دوا نمیکند و شاید با وجود اینکه مدت زیادی از آن موضوع گذشته است مسخره هم باشد که بخواهم چنین چیزی را پیش بکشم! بنابراین گزینه ای برایم به جز تغییر رفتار باقی نمی ماند و هرچقدر سعی کنم عادی باشم و حالات معمول و دوستانه لحظات قبل را ادامه بدهم نمی توانم! چیزی که دیگران آن را برچسب میکنند و روی پیشانی تو میزنند مودی بودن نیست ! من از اصطلاحات جدید این چنینی بیزارم! این برچسب، همان دلشکستگی های عمقی از جانب آنهاست که برایش علاجی نیافتند، عذری نخواستند و مرمتش نکردند ؛ به همین علت تورا مقصر میدانند حال آن که مقصر تو نیستی! تو فقط آن طور که مستحقش بودی زمانی که شکستی مورد احترام و عذرخواهی قرار نگرفتی و خودت هم تلاشی برای ترمیم وضعیت پیش آمده نکردی! حال نمیدانم مودی هستی؟ حال به حال هستی؟ یا کینه ای؟ فقط میدانم که نباید خودت را بابت چیزی که در شکل گیری آن در شخصیتت نقشی نداشتی سرزنش کنی !!!</description>
                <category>𝑅ₑᵧₕₐₙ</category>
                <author>𝑅ₑᵧₕₐₙ</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 00:14:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به دختری که ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rey_hoo_nam/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vcisdi2iocwm</link>
                <description>دخترم احتمالا وقتی این نامه را میخوانی، در لی لی پوت روی شاخهٔ تنومند یک درخت نارون نشسته ای؛ نسیمی آرام موهای موجدار مشکی ات را نوازش میکند و پاهای کوچک برهنه ات را از شاخه آویزان کرده و تکان میدهی!یا شاید زیر سایهٔ همان درخت دراز کشیده و از فرط پرتوی نور آفتاب که چشم های قهوه ای مایل به سیاهت را نیمه بسته گذارده اند نوشته هایم را به زحمت میخوانی!به هرحال دختر عزیزم نمیدانم یک روز خواهم توانست آن موهای مشکین را که اشتیاق بلندتر شدنشان را دارم شانه بزنم، آن پاهارا درحالیکه اولین قدم ها را برمیدارند و به سویم می دوند ببینم و یا آن چشم ها را هنگامی که در لحظهٔ میلادت اشک میریزند ببوسم!نمیدانم متولد هزار و چهارصد و چندی اما یک روز که به سن مادری که نمیدانم خواهی داشت یا نه میرسی میخواهم احساساتی را که او در روزهایی که قرار بود برایش دلبخواه و دوست داشتنی باشند تجربه میکند نداشته باشی!نمیخواهم قلب کوچکت را که غرق روشنی های خداییست با غباری غلیظ، از جنس آدمک های زمینی بیالایی!نمیخواهم دربارهٔ آدمها بیندیشی، چرا که اگر افکار خوبی داشته باشی، آن ها به زودی به تو ثابت خواهند کرد که اشتباه میکردی و من نمیخواهم خودت را از اینکه دیگران را با عیاری از جنس پاک بودن خود سنجیدی شرمنده شوی . میدانم که قلب کوچکت از جنس قلب من است و طاقت آنچه که انتظار نداشت و گمان نمیبرد روزی اتفاق بیفتد ندارد؛ به هرحال دخترم، وقتی افکار خوب اینچنین تورا خواهند شکست اصلا چرا باید برایت بگویم افکار بد چه خواهند کرد؟آدم ها را به حال خودشان بگذار!نه آن ها را از روی حرف هایی که میزنند بسنج و نه رفتاری که میکنند؛ چرا که حرف ها با دروغ باطل می شوند و رفتارها با تزویر!صرفا تمام آن ها را در همان لحظه ، همانطور که هستند و تظاهر میکنند بپذیر و بشنو، ببین و رد شو!مبادا درگیر حرف ها و رفتارهایشان و خام وعده ها و نقاب هایشان شوی!دختر خوبم آن ها به محض اینکه احساس کنند دارند تورا از دست میدهند خوبند! خیلی خوب! خیلی خیلی خوب!اما عزیزم مگر من و تو خودمان اینطور نیستیم؟ ما همیشه وقتی چیزی را در کنارمان تمام و کمال داریم به آن توجهی نمیکنیم چرا که گمان میبریم تا ابد همینطور خواهد بود اما اشتباه میکنیم!وقتی یک روز عروسکی را که هربار با بی میلی آن را این گوشه و آن گوشهٔ خانه رها میکنی در مترو جا گذاشتی و یا جوجه رنگی 10 روزه ات که طی چندروز از چشمت افتاد را از دست دادی معنی حرفم را میفهمی!من خیلی بدتر از آن جوجهٔ طفلک و آن عروسک تنها را از دست داده ام اما دخترم زندگی مجموعه ای از به دست آوردن هاییست که دیر یا زود از دست خواهند رفت!از آن شغلی که همیشه آرزوی به دست آوردنش را داشتم بازنشست خواهم شد!از خانه ای که رویای خریدنش را داشتم کوچ خواهم کرد، یا خودت من را از آن به خانه سالمندان منتقل خواهی کرد و شاید هم بعد از آن به منزل ابدی ام سفر کنم ؛ ولی به هرحال میدانم که تمام این داشتن ها پایانش نداشتن است!مثال های زیادی در این خصوص دارم که برایت بگویم اما تو برای شنیدن اینها زیادی کوچکی و باید حواست را به دفتر نقاشی 40 برگ و جعبه مداد رنگی 12 رنگت بدهی!ببخش که اینگونه خطابت میکنم، چرا که هنوز نامت را نمیدانم؛ شاید یک روز بیشتر یکدیگر را شناختیم و اسم هم را بلد شدیم! تا آن روز میخواهم بدانی که من تورا بسیار دوست داشته ام و دوست میدارم و میخواهم بدانی از صمیم قلب خوشحال میشوم که مادر تو باشم!تا آن روز... ♡</description>
                <category>𝑅ₑᵧₕₐₙ</category>
                <author>𝑅ₑᵧₕₐₙ</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 00:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم خودم باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Rey_hoo_nam/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-taskybm3rizy</link>
                <description>واقعا معاشرت با اون دسته از آدما که به گفتن کلمهٔ ″ زشتههه ″ عادت دارن اذیتم میکنه!توو یه جای عمومی میخوای بخندی میگن زشته!میخوای بین بقیه بهشون محبت کنی میگن زشته!یا مثلا میخوای بیرون بغلشون کنی، دستشونو بگیری میگن زشته!اصلنم منظورم جنس مخالف نیستا من بارها این کلمه رو از دوستای صمیمی و آدمای نزدیکم شنیدم که هروقت خواستم خودم باشم و پیششون رفتار واقعیمو بروز بدم این کلمه رو شنیدم!تایپ من تا ابد کسیه که بهت جسارت اینو میده که توو هر موقعیتی جوری که دلت میخواد باشی! بدون اینکه قضاوتت کنن!</description>
                <category>𝑅ₑᵧₕₐₙ</category>
                <author>𝑅ₑᵧₕₐₙ</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 18:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>