<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Reza_Sadeqi64</link>
        <description>فعال بازارهای مالی، دانشجوی دکترای مدیریت، علاقه مند حوزه استارتاپی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:49:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24878/avatar/wA7lLp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@Reza_Sadeqi64</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سر تا پای مملکت رو گُل گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_Sadeqi64/%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%8F%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-n6fg2teuegtb</link>
                <description>گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. گُل تو این مملکت. </description>
                <category>رضا صادقی</category>
                <author>رضا صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 15:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? تئوری اسب مرده در بورس (THE DEAD HORSE THEORY)</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_Sadeqi64/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B3-the-dead-horse-theory-zuseqvdv0ij8</link>
                <description>به شما این اطمینان و دلگرمی را می‌دهم که این اسب پتانسیل شگرفی دارد!قبایل سرخ‌پوستان در داکوتای جنوبی آمریکا (در جایی از قول هندوها) یک ضرب‌المثل قدیمی دارند با این مضمون که: “وقتی دیدید در حال سوارکاری روی یک اسب مُرده هستید، بهترین استراتژی، پیاده شدن از آن است”❗️❗️❗️معنا و مفهوم تئوری اسب مرده برای شاخه‌های مختلف كسب و كار متفاوت است اما ما صرفاً از نگاه بازارهای مالی به ویژه بورس کمی در مورد آن گپ می‌زنیم.#آموزشی#داستان_بورسیدر نگاه اول ضرب المثل بالا یکی از بدیهیات به نظر می‌رسد که در مواجه با آن می‌گوییم مگر می‌شود کار دیگری هم کرد، اما بلی واقعا امکان دارد!!! به عبارت دیگر، هر چند پاسخ این سوال شفاف و روشن است اما رفتار ما در مقام عمل، بدلیل عدم آگاهی خنده دار و غیر قابل توجیه می‌شود. در واقع ما علاوه بر اینکه دانش مالی کافی نداریم، بر بی‌دانش بودن خود نیز آگاهی نداریم. این حالت باعث بروز رفتار عجیب ادامه سوارکاری بر اسب مرده می‌شود. در این هنگام معمولا دست به رفتار و افکارهای عجیبی می‌زنیم. مثلاً:- شلاق محکم‌تری می‌خریم و بر اسب مرده خود تازیانه بیشتری می‌زنیم (بر روی سهامی که رشد نمی‌کند، خرید بیشتری می‌زنیم)!?- چیزهایی مثل این عبارات می‌گوییم: «این روشی است که ما همیشه با آن از این اسب سواری گرفته‌ایم!»?- اسب سواران یا پیست اسب سواری را تعویض می‌کنیم (کارگزاری خود تغییر می‌دهیم)!?‌- گروهی را برای بررسی اسب منصوب می‌کنیم (اتاق فکرهای بیخود و بدون نتیجه داخلی تشکیل می‌دهیم یا عضو کانال‌های تلگرامی می‌شویم که خود آنها نیز اغلب سوار بر اسب مرده خود هستند)!?- مامورهایی را به دیگر کشورها می‌فرستیم تا ببینند دیگران چگونه اسب مرده سوار می‌شوند (مدام در حال تحلیل اشتباه دیگران می‌شویم با پارامترهایی که اساسا اشتباه انتخاب شده‌اند و كاركردي بجز رضايت‌مندی درونی ندارند اين مقایسات را انجام می‌دهیم)!- استانداردها را پایین می‌آوریم تا اسب مرده را هم شامل شوند (با مقایسه عملکرد خود در بورس با سایر بازارهای مالی کم بازده، وجدان خود را راحت می‌کنیم که سرمایه‌گذاری خوبی در بورس کرده‌ایم)!?- اسب مرده را در طبقه جدیدی به نام “زنده بی‌تحرک” دسته‌بندی می‌کنیم و مقررات را عوض می‌کنیم تا اعلام کنیم:«این اسب نمرده است!» (خود را در دسته‌بندی اشتباهی از بازار قرار می‌دهیم، بطور مثال می‌گوییم فلان سهم مان که رشد نکرده است را برای بلندمدت خریداری کرده‌ایم)!!!???- پیمانکار برون‌سازمانی می‌گیریم تا اسب مرده را سوار شود (به افراد به اصلاح خبره و اساتید بازار می‌رویم، همان‌ها که صرفا با دریافت و هزینه وجوه تبلیغاتی علی الخصوص در فضای مجازی دوباره ما را دچار توهم رشد می‌نمایند)!?- چند اسب مرده را هم‌زمان به کار می‌گیریم تا سرعت زیاد شود (حال آنکه مرده بودن یک اسب مان، دلیلی بر زنده بودن یا زنده شدن بقیه اسب هایمان نمی‌شود و داشتن یک اسب مرده یا ده ها اسب مرده، تاثیری بر سرعت سوارکاری ما ندارد)!?- بودجه و آموزش بیشتری برای بهبود عملکرد اختصاص می‌دهیم (هزینه‌های بیخود آموزش در دوره‌های مختلف می‌پردازیم تا در نهایت بتوانیم بر اسب مرده مان سوارکاری پرشتابی رو تجربه کنیم)!??- می‌گوییم این اسب از درآمدهای مستقل و برای اهداف مستقل خریداری شده بود!☹️- اعلام می‌کنیم که چون اسب مرده غذا نمی‌خورد، هزینه‌ها کاهش و سود افزایش می‌یابد (می‌گوییم این سهم ها درست است که رشد نمی‌کنند اما ریسک زیادی ندارند و در نزول بازار ایمن هستیم! توهمی که به مزاج ما خوش اید!)!?- اعلان می‌کنیم: «این اسب‌ها تا به آن حد نمرده‌اند که نتوان آن‌ها را شلاق &quot;هی&quot; کرد!!!»?- اهداف عملکردی کل اسب‌های دیگر را کاهش می‌دهیم (تغییراتی در تارگت‌های انتخاب شده می‌دهیم و هر روز انتظاراتمان از رشد و تعالی را کمتر و کمتر می‌کنیم)!??اینها تنها برخی از توجیهات مختلفی است که هر روز بورس بازها به همدیگر می‌گویند...اما اما اما ....معامله‌گر موفق در نقطه‌ای از زمان که من همیشه به آن می‌گویم، &quot;لحظه مواجه با خود&quot; با درون خود بدون پرده و شفاف مواجه می‌شود. دیگر کسی نیست که برای اون صدها برهان و دلیل و بهانه بیاورد و عملکرد بورسی خود را توجیه کند. تنها کسی که از بازدهی واقعی سبدش مطمئن است خودِ وی است. نمی‌تواند بگوید عملکردم عالی بود وقتی سبدش در یک بازار صعودی فقط چند ده درصد بالا رفته یا هنوز منتظر صعود نماد خود مانده و درواقع، درمانده!در لحظه مواجه با خود، که بلاخره روزی گریبان تک تک ما بورسی‌بازها را می‌گیرد، این سوال در ذهنمان تکرار می‌شود که آیا اساساً مسیری در بورس برای من وجود دارد یا خیر؟ و اگر هست آیا این مسیر بسوی پیشرفت می‌رود یا نه؟ و در نهایت آیا من واقعاً در این مسیر در حال نیل به جلو هستم یا ایستاده و در جا مانده‌ام؟ آیا این پیشروی که احیاناً داشته‌ام از هوش مالی سرشار من بوده است یا صرفاً خوش‌شانسی من در همراهی بازار؟!اگر باور دارید که امروز به آنچه لایقش هستیم نرسیده‌ایم و شما فاصله‌ی زیادی از اهدافمان داریم، بهتراست، همین الان، لحظه مواجه با خود را برای خودمان رقم بزنیم، بایستیم (از اسب مرده مان پیاده شویم) و تغییرات بزرگ و لازمی را برنامه ریزی کنیم. برای اولین قدم بهتر است واقعا بفهمیم که کجا ایستاده‌ایم!?✋در نهایت شما، سواری بر اسب‌های تازه نفس، جوان، چالاک و پر قدرت را بیشتر می‌پسندید یا یک اسب مرده را؟!???????——————————————-?مطالب بیشتر در کانال بورس رادار:https://t.me/Bourse_Radar</description>
                <category>رضا صادقی</category>
                <author>رضا صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 22:37:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول یا علاقه؟! برای بورس ساخته شده‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_Sadeqi64/%D9%BE%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-tkqldttrubje</link>
                <description>#آموزشی#داستان_بورسیدنبال چی باشیم بلاخره؟!همیشه فکر می‌کردم چه خُنُک و نچسب هستند کسایی که فیگور عاقلانه به خودشون می‌گیرند و حس می‌کنند چون خودشون به هر دلیلی تونستند افراد کارآفرین یا پولساز یا موفقی در حوزه فعالیت خودشون بشند، می‌تونند الان جلوی من خطابه و نصیحت پدرمآبانه بکنند که بچه‌جان برو دنبال کاری که بهش علاقه داری و نه کاری که فکر می‌کنی توش آینده‌ داری و پولسازی می‌کنی!?توی دلم اول می‌گفتم کاش دهنش رو ببنده (البته نه به این با ادبی!) و بعدش فکر می‌کردم چرا چرت میگه واقعا؟! مگه اینجوری نیست که اگه کاری رو داشته باشم که توش موفق باشم و پولسازی کنم، خب بهش هم علاقه پیدا میکنم؟! ?گذشت و گذشت و با افراد بیشتری مواجه شدم. افرادی که دقیقا میدونستند دنبال چه چیزی هستند و اون چیز رو کجا باید دنبالش بگردند. در یک شهرستان بسیار دورافتاده، به دانشگاه رفتم. یکی از اساتید جوانتر بود و اقتصاد خوانده بود و با جدیت تدریس می‌کرد. جدیتی که مضحک بود و احمقانه! اما سوداهای بزرگ همیشه در سر داشت و جایگاه فعلیش رو که میدیدیم برای سلامتی عقلیش و دختر تازه نامزده کرده‌اش افسوس میخوردیم?برای مسافرت به روستایی رفتم. فرد روستایی رو دیدم که دیوانه‌وار سنگ‌های رودخانه روستاشون رو رنگ می‌کرد و به مسافرین اونجا به عنوان صنایع دستی می‌فروخت.??نوازنده خیابونی رو هر روز سر راه خودم هر روز میدیدم که یه گروه کوچیک موسیقی تشکیل داده بود و هر روز دور میدون ونک برای عابران مینواخت...???تا یه نوازنده دیگه که حتی توی خونه‌اش صبح تا شب تار مینواخت اما حتی شاید خودش هم نمیدونست عاقبت چه خواهد شد!هر روز و هر روز با مثال‌های بیشتری برخورد می‌کردم و فقط متوجه شدم بین همه این افراد، عنصر لذت بردن از کارشون به وضوح پیدا بود. از استاد اتوکشیده ما که الان هیات علمی شده توی یکی از معتبرترین کالج‌های اقتصادی کانادا تا اون فرد روستایی که الان بهش میگند علی‌اصغر جهانگیری و میلیاردر شده تا تا مهرداد مهدی داستان ما که یه روزی آکاردئون به دست توی خیابون توسط اصغر فرهادی دیده شد و شد نوازنده فیلم فروشنده و بعدش فیلم‌های دیگه.?یه چیزی رو اما فهمیدم. عنصر علاقه به کاری که داشتند انجام میدادند توی همه اینها موج میزد. اینا کسایی نبودند که برای پول کاری کنند، انگار خیلی بیشتر از چیزی که شاگردها هنگام تدریس آن استاد اقتصاد، خریداران از خرید آن سنگهای رنگارنگ، و عابرین پیاده از صدای ساز اون مهرداد مهدی لذت ببرند، خود این افراد از کارشون لذت می‌بردند. لذت و علاقه در تمام لحظات از نظر من تنها چیزی بود که این افراد رو به تلاش شبانه‌روزی شون سوق می‌داد وگرنه خیلی افراد دیگر هم بودند که فعالیت‌هایی مشابه این افراد داشتند...القصهاگه صبح ساعت 8:30 با هیجان از خواب بیدار نمیشید و مثل یه سریال جذاب بازار بورس رو تا 12:30 واچ نمی‌کنید شما برای بورس ساخته نشدید. اگه هر روز با این نیت که امروز هم 4 ساعت فیلم سینمایی میخواهید ببینید که از لحظه شروع بازار تا انتهای بازار، ناراحت تموم شدن این فیلم هستید، شما علاقه‌ای به بورس ندارید. اگه صعود و نزول و رنج کشیدن سهم‌ها هر روز نقل بحث‌های شما با دوستان‌تون نیست بازار رو رها کنید و به جستجوی علاقه‌تون بپردازید...راستی راستی!سوژه چهارم داستان ما همون پسری که زندگیش تار زدن توی کنج اتاقش بود، توی 20 سالگی برای خودش کارهاش رو ضبط کرد. از یه واسطه خواهش کرد که هر جور شده 5 دقیقه از تار زدنش رو به همایون شجریان برسونه!!! واسطه خندید اما نوار رو به همایون رسوند. همایون شجریان میگه من مشغول یه پروژه بزرگ موسیقی بودم و بعد از گوش دادن به این 5 دقیقه، کل پروژه رو تعطیل کردم و با این پسر ملاقات کردم... این پسر علی قمصری هستش که بعد از ملاقات در 21 سالگی، نوازندگی و آهنگسازی سه تا از آلبوم های همایون شجریان رو انجام داد...?پی نوشت:- داستانها واقعی هستند.- افرادی که اسم برده شده اند را در گوگل سرچ کنید و درباره شان بخوانید.——————————————-?مطالب بیشتر در کانال بورس رادار:https://t.me/Bourse_Radar</description>
                <category>رضا صادقی</category>
                <author>رضا صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2019 22:45:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بوقلمون‌های بورسی (ساده اما عبرت انگیز)!</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_Sadeqi64/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D9%82%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-foj4xz03wm6n</link>
                <description>لحظه شگفت‌انگیز فروش سهام کجاست؟ لحظه سیو سود کدام نقطه است؟معامله‌گران در بازارهای مالی توامان در هر ثانیه ده ها بار این سوال رو از خودشون می‌پرسند و در هر ثانیه از بازار به دلیل پویایی بازارهای مالی به ویژه بورس، پاسخ متفاوتی به آن می‌دهند ...اما به راستی آن لحظه که دست به دکمه فروش در بورس می‌بریم و در یک تضاد دائمی بیشتر سود کردن یا از دست دادن سودهای آینده به دلیل فروش نادرست و صعود سهاممان بعد از فروش ایجاد می‌شود، کدام است؟ (لحظه Aha Moment کدام ثانیه است؟)چه رنجی می‌کشد در آن لحظه یک معامله گر؟!!!من به این نکته پی بردم که رفتار اکثر معامله‌گران کاملاً شبیه پیرمردی است که در دوران کودکی می‌شناختم. او یک تله بوقلمون داشت و یک نقشه ابتدایی، شامل یک جعبه بزرگ که در قسمت بالای آن یک در با لولا نصب شده بود. این در با یک فنر باز نگه داشته می‌شد و یک تکه ریسمان به آن متصل بود که انتهای آن صد متر آن طرف‌تر به یک اتاقک برای مخفی شدن پیرمرد صیاد داستان ما می‌رسید. یک رد باریک از دانه‌های غذا به عنوان طعمه، در مسیر بوقلمون‌ها می‌پاشید که آنها را به سمت جعبه تله هدایت می‌کرد. وقتی به جعبه می‌رسیدند، در داخل آن مقدار خیلی زیادی غذا و دانه می‌دیدند. درست در لحظه‌ای که چند بوقلمون به داخل جعبه کشیده می‌شدند، پیرمرد ریسمان را می‌کشید و در روی جعبه می‌افتاد!یادم می‌آید یک روز که با او بیرون رفته بودم، دیدم که دوازده بوقلمون در جعبه‌اش است. سپس یکی از آنها بیرون جهید و ماند یازده بوقلمون! پیرمرد گفت: «عجب ای کاش وقتی همه دوازده بوقلمون توی جعبه بودن ریسمان را می‌کشیدم… یک دقیقه صبر می‌کنم، شاید اون یکی هم برگردد»؛ اما وقتی منتظر شد تا دوازدهمی به درون جعبه باز گردد، دوتای دیگر هم بیرون جستند!!!پیرمرد گفت: «مثل اینکه باید به همان یازده تا قناعت می‌کردم. همین که یکی دیگه برگرده، ریسمانو می‌کشم.»اما سه تای دیگر بیرون پریدند!!!باز هم پیرمرد منتظر شد. او که یک بار موفق شده بود دوازده بوقلمون را به دام بیندازد، حالا راضی نمی‌شد با کمتر از هشت بوقلمون به خانه برگردد. اصلا نمی‌توانست از این فکر صرف‌نظر کند که چند تا از همان بوقلمون‌های اولی حتما به جعبه بر‌می‌گردند. سرانجام وقتی فقط یک بوقلمون در جعبه مانده بود، گفت: «منتظر می‌مونم تا این یکی هم بیرون بره یا یکی دیگه هم بیاد توی جعبه و بعدش دیگه ریسمان را می‌کشم!!!!»حدس می‌زنید چه شد؟تنها بوقلمونی که در جعبه مانده بود هم بیرون پرید و به سایر بوقلمون‌ها پیوست و پیرمرد دست از پا درازتر راه خانه را در پیش گرفت!!!----------------------------------------------------------------------------------------فکر کردم این ماجرا بی‌شباهت به بازار سهام به ویژه این روزهای نوسانی بازار بورس ایران نیست. وقتی دیدم سودهای معامله‌گران به چه سرعتی از سبدهایشان بیرون می‌پرند و معامله‌گر کماکان سهام خود را نمیفروشد و بجای سیو سود سهام‌های فعلی، درگیر غم و اندوه بوقلمون‌های از دست رفته خود هستند، بیشتر و بیشتر داستان پیرمرد قصه ما این روزها به کار می‌آید تا فرمول‌های سود و زیان اکسلی...——————————————-?مطالب بیشتر در کانال بورس رادار:https://t.me/Bourse_Radar</description>
                <category>رضا صادقی</category>
                <author>رضا صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 22:09:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>