<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا محمودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Reza_mahmoudi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:34:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1708382/avatar/57BkP7.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا محمودی</title>
            <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معصوم و دلنشین مثل شیرکاکائو</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%A6%D9%88-trgj9uphbfyw</link>
                <description>امروز روز خوبی است.روزهایی که باران می‌بارد، روزهای خوبی هستند.مادر می‌گوید وقتی باران می‌بارد، مردم عاشق‌تر می‌شوند و گل‌های بیشتری می‌خرند.من نمی‌دانم عاشق یعنی چه، اما می‌دانم آدم‌های عاشق را دوست دارم؛ چون آن‌ها گل‌های بیشتری از من می‌خرند.مادر به من قول داده اگر بتوانم امروز همه‌ی رزهای سفیدم را بفروشم، برایم شیرکاکائو می‌خرد.من شیرکاکائو را خیلی دوست دارم.فکر می‌کنم شیرکاکائو هم مثل من «معصوم و دلنشین» باشد.البته من نمی‌دانم معصوم و دلنشین یعنی چه.یک‌بار آن خانم زیبایی که سوار ماشین بزرگی بود، به من گفت:«تو چقدر معصوم و دلنشینی.»وقتی از او پرسیدم این جمله‌ای که گفتی یعنی چه، لبخند زد و گفت:«یعنی وقتی نگاهت می‌کنم، حالم خوب می‌شود.»برای همین فکر می‌کنم شیرکاکائو هم مثل من معصوم و دلنشین باشد؛چون وقتی به آن نگاه می‌کنم،یا حتی فقط به آن فکر می‌کنم،حالم خوب می‌شود.</description>
                <category>رضا محمودی</category>
                <author>رضا محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 14:22:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت پریدنت از اینجا…</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-vwdlieqxnytp</link>
                <description>مثل همیشه به چشماش زل زده بودم، اصلا مهم نبود توی دلش چی می‌گذره، توی هر شرایطی چشماش برق می‌زد و موقع تعریف کردن بدترین خاطره‌ها هم ذوق عجیبی توی نگاهش بود، سعی می‌کردم جزئیات حرفاش یادم بمونه، اما بیشتر از هر چیزی محو نگاهش بودم.امروز هم، طوری که انگار از همه چی بی‌خبر بود، داشت جزئیات آماده شدن صبحش رو تعریف می‌کرد و من هم با شوقی که اینبار یه مقدار ساختگی بود بهش گوش می‌کردم.گرمای تابستون از راه رسیده بود و قدم زدن توی خیابون‌ها، حتی برای یه قرار ساده هم غیرممکن بود. برای همین تصمیم گرفتیم امروز هم توی کافه نارون همدیگه رو ببینیم، همون جایی که هر سال، بیست‌ و یکم اردیبهشت‌ماه، سالگرد آشنایی‌مون رو جشن می‌گرفتیم.هر گوشه‌ای از کافه پر از جزئیات کوچیک و خاطره‌سازی بود که ما رو یاد لحظه‌هایی می‌انداخت که طی این چهار سال تجربه کرده بودیم.فضای کافه کمی تاریک بود و نور کم‌رنگ چراغ‌ها روی میزها پخش می‌شد. صدای گفت‌وگوی آدم‌ها با موزیک ملایم پس‌زمینه ترکیب شده بود و حس آرامش‌بخشی رو به دور از هیاهوی بیرون ایجاد می‌کرد.ناخودآگاه توجهم به آرامشی که توی کافه جریان داشت جلب شد و با خودم فکر می‌کردم که ما، هیچ شباهتی به آدم‌هایی که تا دیروز زیر بمباران و حمله‌ی هوایی بودن نداریم،انگارنه‌انگار فقط یک روز از آتش‌بس گذشته؛ انگار همه تصمیم گرفته بودن زندگی رو مثل لباسی که خاک گرفته، بتکونن و دوباره بپوشن!برای این آدم‌ها، زندگی خیلی زود جریان خودش رو پیدا کرده بود، اما برای من…توی همین فکر بودم که مونا با چهره‌ی طلبکارانه و اخم‌های توی هم رفته‌ش چندبار کوبید روی دستم و با صدای نسبتا بلندی گفت:«تو که می‌دونی وقتی با کسی حرف می‌زنم، اگه بهم توجه نکنه چقدر عصبی میشم. زود باش بگو ببینم به چی فکر می‌کردی؟»خودمو جمع و جور کردم، لبخند تلخی زدم و با صدای نسبتا آرومی گفتم:«داشتم فکر می‌کردم… بعد از اتفاقات این ۱۲ روز، شاید راحت‌تر بتونم با رفتنت کنار بیام. حداقل می‌دونم از این خراب شده میری جایی که موشک و انفجار و سقوط هواپیما جون‌تو تهدید نمی‌کنه!»انگار یه کم آروم شد. به صندلیش تکیه داد و بعد از یه مکث کوتاه گفت:«اولا تا موقعی که توی این خراب شده هستم، همچنان موشک و انفجار و سقوط هواپیما تهدیدم می‌کنه، پس لطفا یه کوچولو نگرانم باش. دوما… اگه زودتر کارهای اداری رو انجام داده بودی، الان می‌تونستی اجازه ندی از کشور خارج بشم، آقای مهندس...»در حالی که داشت جمله‌ی آخرش رو می‌گفت، یه نخ سیگار از پاکتم دراووردم و با دست دیگه‌م فندک مو برداشتم، قبل از اینکه روشنش کنم، یه نگاه به چشماش کردم و گفتم:«من که چندبار رفتم دنبال کارهای اداری… ولی یا سیستم‌شون قطع بود، یا کارمند اداره رفته بود نماز و ناهار»لبخند شیطنت‌آمیزی زد و طوری که انگار منتظر همین جواب بود بلافاصله گفت:«کارمند اداره می‌دونست اینجا موندنی نیست، برا همین خیلی به فکر راه انداختن کار مردم نبود»سیگارمو روی لبم گذاشتم و با دست چپم روشنش کردم، اولین پوک رو کشیدم و با صدایی که سعی می‌کردم لرزشش رو پنهون کنم گفتم:«من که خیلی وقته پرچم سفید رو بالا بردم و تسلیم شدم…»لرزش صدام با بغض توی گلوم همراه شد و حرف زدن رو برام سخت‌تر کرد. کلماتمو شمرده شمرده‌تر کردم و گفتم:«ولی خب راستشو بگم… هنوز نتونستم درک کنم چه حسی داری که می‌خوای این همه تعلق و دلبستگی رو بذاری و از اینجا بری…»مونا که متوجه لرزش صدا و بغض توی گلوم شده بود، سعی کرد لبخند خاص همیشگی خودش رو حفظ کنه… لبخندی که توی بدترین شرایط روی لب‌هاش می‌نشست تا غمی که توی دلش بود رو پنهون کنه…با همین حال یه کم رو به جلو خم شد و با صدای آرومی گفت:«ببین، بنظرم اگه قرار باشه مث دفعه‌های قبل گریه و زاری کنیم، اصلا مکان مناسبی رو انتخاب نکردیم، امیدوارم به اون مرحله نرسیم!»لبخندش آروم آروم محو شد و با لحن جدی‌تری ادامه داد:«راستش حتی الان که رفتنم قطعی شده، نمی‌دونم چه حسی دارم… احساسات متناقضی دارم و نمی‌تونم بفهمم کدومش پررنگ تره.یه کم خوشحالم، یه کم ترس دارم، اضطراب توی دلم موج میزنه و از همه مهم‌تر، غمِ دوری تو و دست کشیدن از همه‌ی این دلبستگی‌ها، یه لحظه هم تنهام نمی‌ذاره…می‌دونم چه روزای سختی در انتظارمه، می‌دونم شب‌های زیادی رو قراره با دلتنگی و بغض و گریه بخوابم، و همین فکرها بیشتر از هر چیز دیگه‌ای اذیتم می‌کنه.»انتخاب کلمات برای مونا سخت‌تر شده بود و احساسات متناقضی که ازش حرف می‌زد توی لحن صحبتش هم مشخص بود. یه کم با ساعت نقره‌ای رنگش بازی کرد و بعد از یه مکث کوتاه گفت:«راستش من زندگی راحت‌تر رو انتخاب نکردم فرهاد…در واقع دارم سختی‌های زندگی‌مو انتخاب می‌کنم، می‌خوام سختی‌هایی رو انتخاب کنم که یه کم قابل تحمل‌تر باشه برام.من دیگه خسته شدم از اینکه بخوام برای حقوق اولیه خودم بجنگم و بخاطر وایسادن جلوی حرف زور، تحقیر بشم و حرف بشنوم. و از اون مهم‌تر، نمی‌خوام جایی زندگی کنم که آینده‌م تا این حد غیرقابل پیش‌بینی باشه»فضای بین‌مون سنگین شده بود و من خیلی حرفی برای گفتن نداشتم. بارها درباره‌ی این مسائل صحبت کرده بودیم و می‌دونستم باید اجازه بدم با حرف زدن از اون‌ها، یه کم خودش رو آروم‌تر کنه…طوری که انگار تمام حواسم بهش بود نگاهش می‌کردم و اون هم با لحنی که اینبار حس کلافگی توش موج می‌زد ادامه داد:«می‌دونی فرهاد… ما آدما از اولش هم هر کاری کردیم، برای این بوده که دنیا رو پیش‌بینی پذیر‌تر کنیم.ریاضی رو کشف کردیم تا بفهمیم این دنیای پیچیده چطور کار می‌کنه، برای پیش‌بینی بارون و باد و طوفان، ماهواره فرستادیم فضا… و هزاران سال هم چشم‌مون رو دوختیم به آسمون که با حرکت ستاره‌ها، آینده‌مونو حدس بزنیم.هرجا هم که نتونستیم دلیل اتفاقات دور و برمون رو پیدا کنیم، رفتیم سراغ ادیان زمینی و آسمونی… و تمام سوالات بی‌جواب‌مون رو با فرض اینکه این دنیا عادلانه‌ست و یک حکمتی پشت هر رنجی هست و هیچ خوبی و بدی بی‌جواب نمی‌مونه، جواب دادیم.جالبه؛ حتی اونایی که ایمان‌شون رو به خدا و زندگی بعد از مرگ از دست دادن، باز هم نتونستن از باور به عدالت بگذرن. فقط یه مفهوم جدید برای خودشون خلق کردن و اسمش رو گذاشتن “کارما”.حالا اگه تموم بدی‌های دیگه رو کنار بذاریم، این حکومت بزرگترین اعتقادی که بهمون حس امنیت میده و دنیا رو قابل تحمل‌تر میکنه رو ازمون گرفته. برای همینه که من ترجیح دادم آینده‌ی سخت‌تر اما پیش‌بینی‌پذیر تری داشته باشم، تا آینده‌ی راحت‌تر اما غیرقابل پیش‌بینی.»اینبار دست راستش رو گذاشت زیر چونه‌ش، یه کم عقب‌تر رفت و با نگاهی که نشون می‌داد از حرف زدن خسته شده گفت:«تو نمی‌خوای این تریبون رو از دستم بگیری؟ می‌دونی که ولم کنی تا خود صبح برات حرف می‌زنم.»تمام این مدت سکوت کرده بودم و ذره ذره سیگارمو دود می‌کردم. آخرین پوک رو کشیدم و تهش رو توی زیرسیگاری وسط میز له کردم. چشمامو توی نگاهش قفل کردم و با صدایی که انگار از عمق گلوم می‌اومد گفتم:«فک کنم بعد از خودت... بیشتر برای همین تریبون آزاد هایی که برام می‌ذاشتی دلم تنگ میشه.راستش... اینکه بخوام قبول کنم جهان عادلانه‌ست بیشتر منو اذیت می‌کنه.نمی‌دونم باید کی یا چی رو مقصر بدونم…اونایی که این وضعیتو ساختن تا امثال ما به فکر رفتن بیفتیم؟یا شرایطی که برامون پیش اومد تا من نتونم همراهت بشم.ولی یه چیز رو خوب می‌دونم…توی یه جهانِ عادلانه، تصمیم‌ها و اتفاقات بقیه… نباید ما رو از هم جدا می‌کرد.و حتی اگه یه روزی قرار باشه کسی تقاص کارهاشو پس بده… برام مهم نیست.چون هیچ‌کسی نمی‌تونه این عمرِ رفته‌ی ما، و روزهایی که می‌تونستیم کنار هم باشیم رو بهمون برگردونه.»سنگینی قلبم هر لحظه بیشتر می‌شد. از یک طرف به امروز فکر می‌کردم؛ روزی که انگار داشتم با مهم‌ترین بخش از وجودم خداحافظی می‌کردم. از طرف دیگه، تمام خاطراتی که توی این سال‌ها داشتیم جلوی چشمم رژه می‌رفت و نمی‌ذاشت ذهنم یک لحظه آروم بگیره.مونا که اینبار نمی‌تونست احساساتش رو پنهون کنه سرش رو پایین انداخته بود و چشم‌هاش دنباله‌ی چشم‌هام رو نمی‌گرفت و معلوم بود که اگه نگاهم کنه، بغضش می‌شکنه. نفس عمیقی کشید، دستم رو بین دست‌هاش گرفت و با صدای لرزونی گفت:«ما خیلی زور زدیم توی مسیری که خودمون می‌خوایم شنا کنیم فرهاد…ولی آخرش جریان رودخونه هر کدوم‌مون رو به یه سمت برد.»سرش رو بالا آورد. همون لحظه یه قطره اشک از گوشه چشمش جدا شد و روی گونه‌ش لغزید. اینبار نگاهم کرد و ادامه داد:«بعضی وقتا واقعاً خسته می‌شم از اینکه تظاهر کنم حالم خوبه…دلم می‌خواد وسط خیابون بشینم زمین، و مثل دختر بچه‌ای که توی شلوغی‌ها مادرشو گم کرده گریه کنم.»گونه‌هاش حسابی خیس شده بود، مکث کوتاهی کرد و طوری که سعی می‌کرد اشک‌های آرومش به هق‌هق تبدیل نشه ادامه داد:«وقتی به امروز فکر می‌کنم… و کنارش یاد روزای خوب‌مون می‌افتم…همون روزایی که از شدت خوشحالی اشک شوق روی گونه‌هام می‌نشست و با هم برای آینده‌مون نقشه می‌کشیدیم…دنیا واقعاً روی سرم خراب می‌شه.با خودم می‌گم کاش همون روزا، همون‌جا… زندگی برام تموم می‌شد...نمی‌دونم چطوری قراره روزهای بدون تو رو بگذرونم…نمی‌دونم تا کجا می‌تونم دووم بیارم…فقط می‌تونم امیدوار باشم که بعد از تموم شدن این روزهای تاریک… روزهای خوبی هم در انتظارمون باشه.»حرفای نگفته زیادی تو سرم می‌چرخید؛ حرفایی که مطمئن بودم یه روز بابت نگفتنشون حسرت می‌خورم.ولی زبانم بند اومده بود… فقط ساکت نشسته بودم و انگار می‌خواستم آخرین لحظات بودنِ مونا رو با تمام وجودم نفس بکشم.اونم دیگه تلاشی برای قایم کردن اشکاش نمی‌کرد. دستاش هنوز توی دستای من بود و گرماش مثل یه دلخوشی کوتاه، روی پوست انگشتام می‌نشست. یههو نگاهش روی صورتم ثابت موند؛ توی چشم‌هاش یه برق ریز نشست، همون برقی که همیشه قبل از گفتن یه شیطنت کوچیک دیده می‌شد.طوری که می‌خواست فضا رو عوض کنه، لبخند محوی روی لب‌هاش نشست و با صدای آرومی گفت:«ببین اینقد ساکت موندی که خدا غول چراغ جادو رو فرستاد پیش‌مون…آماده شو که وقت آرزو کردنه»بعد، بی‌هوا خم شد جلو، دست‌شو آورد بالا و از روی گونه‌م یه مژه برداشت و ادامه داد:«زود باش… بگو ببینم آرزوت چیه؟»هیچوقت به این چیزا اعتقاد نداشتم، اما اینبار دوست داشتم تا آخرین لحظه امیدمو زنده نگه دارم، همینطور که داشتم آرزو می‌کردم که «این خداحافظی آخرمون نباشه»، موزیک تازه‌ای که توی کافه پخش شد توجه‌مو به خودش جلب کرد، قطعه‌ای که این مدت بالای صد بار گوش داده بودم؛ “کنارتم” از علی یاسینی:تو چمدونت یه دونه نامه گذاشتم، رسیدی هر وقت بخونشمن می‌ترسم آخرین تصویر تو ذهنم، وقت پریدنت از اینجا بمونهنمی‌دونم که بد بازی کردم یا که نه، بازی بد بود داورشتو برام یه کتاب غمگینی که صد باز خوندمش، شاید عوض شه آخرشکنارتم از راه دورم، خدافظ ماه خوبم، با قلب پاره پوره‌م کنارتممی‌شینی تو کنار من باز، یه روز خوب تو فرداس، قسم به اشک قبل پرواز، کنارتم</description>
                <category>رضا محمودی</category>
                <author>رضا محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 23:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژن خودخواه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi/%DA%98%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-zcxuikbhkdou</link>
                <description>ژن من، آنقدرها هم که می‌گفتند خودخواه نبود، ژن خودخواه آمده است که بماند، اما ژن من برای ماندن نیامده بود، می‌گویند از همان ابتدا و در بدو تولد، سودای رفتن داشته و با راز و نیاز و توسل به مشاهد متبرکه او را راضی کرده‌اند چند صباحی در این کره‌ی خاکی «بودن» را تجربه کند.نمی‌دانم، شاید وقتی آن را مزه مزه کرده، نظرش کمی عوض شده و توانسته ۱۷۲۳۰۰ ساعت را تاب بیاورد. ۱۷۲۳۰۰ عدد بزرگیست چه بسا آن را به ثانیه حساب کنی بزرگتر هم می‌شود. شاید به همین خاطر است که اینبار تصمیمش را گرفته و واسطه قرار دادن خدا هم کاری را از پیش نمی‌برد.من هم مدت‌هاست که با او صحبت می‌کنم، اما گوشش بدهکار نیست. حالا که فکرش را می‌کنم، اگر از این زاویه نگاه کنیم، کمی خودخواه به نظر می‌رسد.راستش را بگویم، من دوست دارم بیش از این، بودن را تجربه کنم، لحظه‌ها را زندگی کنم و دوست دارم بیش از این بنویسم و اثری از خود در این جهان باقی بگذارم، اما کمی دقیق‌تر که نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم چه کسی به خزعبلات پسربچه‌ی بیست ساله‌ای که دو هفته بیشتر نفس نخواهد کشید، گوش می‌کند؟</description>
                <category>رضا محمودی</category>
                <author>رضا محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 10:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از بهشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-ykq9z9qtqr67</link>
                <description>حدودا سه ماه از رفتن &quot;آرون&quot; گذشته بود، هنوز نتونستم با نبودنش کنار بیام. به هر طرف نگاه می‌کنم، ناخودآگاه دنبال نشونه‌ای می‌گردم و سعی می‌کنم حضورش رو برای خودم تداعی کنم.تحمل کردن این خونه بدون اون، سخت‌ترین کار دنیاست، حتی الان که فقط برای مدت کوتاهی برگشتم تا به آخرین درخواستی که ازم داشته عمل کنم.بی‌معطلی رفتم سراغ صندوقچه‌ی چوبی قدیمی؛ همون جایی که همیشه مدال‌ها و دفترچه‌های روزهای جنگش رو نگه می‌داشت. سطحش حسابی سرد و زبر بود، و لایه‌ی نازکی از غبار روشو پوشونده بود. دستم رو روی در چوبیش گذاشتم؛ یه لحظه مکث کردم و در حالی که با خودم روزهای سیاه بعد از جنگ رو مرور می‌کردم، متوجه قطره‌های اشکی شدم که از چشمم سرازیر می‌شد.دقیقاً دو ماه قبل از فتح برلین بود که آرون به‌خاطر شدید شدن حملات تنفسیش، به خونه برگشت. اول فکر می‌کردیم همون آسم قدیمیشه که از وقتی سرباز شده بود همراهش بود. اما بعد از آزمایش‌های دقیق‌تر متوجه شدیم که تمام این مدت اشتباه می‌کردیم. بیماری آرون آسم نبود… اون چند سال درگیر سرطان ریه بود و ما وقتی اینو فهمیدیم که خیلی دیر شده بود.بعد از این اتفاق، انگار کسی زندگی‌مون رو از مسیر اصلیش خارج کرد. روزها کند شده بودن، و شب‌ها طولانی‌تر، و هر نفس برای آرون شبیه جنگیدن توی یه جبهه‌ی نابرابر بود. روزهایی که آرون به خط مقدم می‌رفت، هر لحظه نگرانش بودم، و حالا باید کنار خودم، ذره ذره جون دادنش رو تماشا می‌کردم.قلبم در حال مچاله شدن بود، قطره‌های اشکم با سرعت بیشتری پایین میومدن و آروم آروم صدای هق هقم بلند شد. سکوت بی‌رحمانه‌ی خونه، نبودن آرون رو بهم یادآوری می‌کرد و منو یاد آخرین لحظات بودنش می‌انداخت.با دست‌های یخ زده‌م، ردپای اشک‌هام رو از روی گونه‌هام پاک کردم، و با دست‌های لرزون و بغضی که هنوز توی گلوم بود در صندوقچه رو باز کردم. داخلش حسابی به هم ریخته بود، و پر از وسایل ریز و درشتی بود که هر کدوم یادآور خاطرات عملیات‌ها و نبردهای این سال‌ها بودن.من به دنبال پاکتِ نامه می‌گشتم، پاکت باریک و زردی که یه گوشه برای خودش جا خوش کرده بود، و برای همین، مدال‌های جنگی، دفترچه‌ی نیم سوخته‌ی خاطراتش و ساعت جیبی طلایی رو کنار زدم تا پیداش کنم.با احتیاط پاکت رو برداشتم و آدرسی که روش با خطی لرزان نوشته شده بود رو خوندم:برای هانافرانسه، پاریس، خیابان مونتمارتر، کافه مایسون رزدو هفته قبل از اینکه به کما بره داستان این نامه رو برام تعریف کرده بود. رسوندن این نامه به صاحبش، ماموریت نیمه تموم آرون بود که حالا به من سپرده شده بود. می‌دونستم باید هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم تا این نامه رو به دست هانا برسونم.مسیر نسبتاً طولانی در پیش داشتم. باید خودمو به قطار ساعت پنج می‌رسوندم که از ‘لندن’ به بندر ‘دوور’ می‌رفت. از اونجا با کشتی راهی بندر ‘کاله’ می‌شدم و در نهایت فردا صبح با قطار کاله، خودمو به ‘پاریس’ می‌رسوندم.بیشتر از این نمی‌تونستم توی این خونه بمونم. پاکتِ نامه و ساعت جیبی طلایی رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. در رو پشت سرم بستم و با قدم‌هایی سریع و مصمم به سمت ایستگاه حرکت کردم.توی این سفر، دوست دوران دانشگاهم ‘امیلی’، همراهیم می‌کرد. امیلی قبل از شروع جنگ دوم، دانشجوی دکترای فیزیک بود؛ اصالتاً فرانسوی بود، اما انگلیسی رو تقریباً بدون لهجه حرف می‌زد و تا حد خوبی هم آلمانی یاد گرفته بود.بعد از اینکه داستان نامه رو براش تعریف کردم و ازش کمک خواستم، بدون اینکه زیاد فکر کنه گفت همراهیم می‌کنه. می‌گفت پیدا کردن هانا توی پاریس جنگ‌زده، بدون اینکه بتونی فرانسوی حرف بزنی کار راحتی نیست.حوالی ظهر بود که به پاریس رسیدم، و بعد از ده دقیقه، امیلی رو توی جایگاهی که قرار گذاشته بودیم پیدا کردم.هوای شهر پاییزی بود و نفسم توی این هوای سرد بخار میشد. بارون نم نم می‌بارید و هوا حسابی گرفته بود.سالن ایستگاه شلوغ بود؛ صدای کشیده شدن چرخ چمدون‌ها روی زمین سنگی و بوق قطارها با هم قاطی شده بود.هنوز ردپای جنگ توی قدم‌به‌قدم این شهر حس می‌شد. در واقع، پاریس هم مثل بقیه‌ی شهرهای اروپا، تلاش می‌کرد خودش رو از دل این ویرانی‌ها نجات بده و دوباره روح امید رو به زندگی مردم برگردونه. هنوز هم توی بعضی از کوچه‌ها، ساختمون‌های سوخته و خونه‌های آوار شده دیده میشد، پنجره‌هایی که فقط قاب فلزی دورشون مونده بود، یا خونه‌هایی که نصف‌شون تبدیل به آوار شده بود.اما درست کنار همین ویرانی‌ها، زندگی داشت کم‌کم راه خودش رو پیدا می‌کرد. مغازه‌های کوچیک دوباره کرکره‌هاشون رو بالا می‌دادن، آدم‌ها با قدم‌های آروم توی خیابون‌ها راه می‌رفتن، و گوشه کنار شهر، بچه‌ها وسط پیاده‌روها دنبال هم می‌دویدن و بازی می‌کردن.بوی نون تازه از یه نانوایی کوچیک ته کوچه بلند می‌شد؛ بویی که توی اون شرایط، حس عجیب و آرامش‌بخشی داشت، مخصوصاً وقتی با هوای نم‌دار و سرد پاییزی قاطی می‌شد.صدای چرخ کالسکه‌ها روی سنگ‌فرش خیابون، خنده‌ی سربازهایی که تازه از جنگ برگشته بودن، و گفت‌وگوهای آروم مردم، مثل یه لایه‌ی نازک زندگی روی همه این خرابی‌ها نشسته بود.پاریس اون روزها، شبیه کسی بود که تازه از یه بیماری سخت جون سالم به در برده؛ هنوز بی‌جون و زخمی بود، ولی همچنان نفس می‌کشید و همین خودش امید رو در دل مردم زنده می‌کرد.بالاخره خودمونو به خیابان مونتمارتر رسوندیم و بعد از چند دقیقه گشتن، تابلوی صورتی‌رنگ و قدیمی کافه مایسون رز که پشت هوای مه‌آلود شهر قایم شده بود رو پیدا کردیم. نمای کافه هنوز رد گلوله‌ها رو روی دیوارش داشت و از گلدون‌های خشک‌شده پشت پنجره هم معلوم بود که مدت‌هاست کسی بهشون رسیدگی نکرده.وقتی وارد شدیم، بوی قهوه‌ی تلخ و چوب نم‌کشیده، فضا رو پر کرده بود. پشت پیشخوان، پیرمردی حدوداً شصت ساله ایستاده بود؛ صورتش گود افتاده و زیر چشم‌هاش کبود بود، انگار سال‌ها خواب درست‌وحسابی نداشته، و با اخمی که روی صورتش بود، نشون می‌داد که خیلی تمایلی به گفتگو نداره.امیلی چند قدم جلو رفت، موهاشو از روی صورتش کنار زد و با یه لبخند مودبانه گفت:-سلام آقا، وقت‌تون بخیر. من و دوستم مالینا، دنبال شخصی به اسم هانا می‌گردیم. ظاهراً ایشون یه مدت توی این کافه کار می‌کردن. شما اطلاعاتی ازش دارین؟بعد از شنیدن اسم هانا، حالت صورت پیرمرد یک‌دفعه عوض شد؛ اون اخم عمیقش همون‌طور سرجاش بود، ولی انگار چیزی توی ذهنش جرقه زد. دستش که روی لیوان تکون می‌خورد، برای لحظه‌ای ثابت موند و چشم‌هاش ریزتر شد. نگاهش یه جورهایی هم مشکوک بود، هم طلبکار، یا شاید هم نسبت به اسم هانا حساسیت داشت. فضای کافه برای چند ثانیه سنگین شده بود. یکبار دیگه چهره‌ی هر دو مونو برانداز کرد و با یه صدای خش‌دار گفت:-بهتون نمی‌خوره آلمانی باشین… باید بدونم باهاش چیکار دارین؟امیلی قبل از جواب دادن یه نگاه سریع به من انداخت، طوری که می‌خواست مطمئن بشه اجازه داره همه‌چیز رو توضیح بده. من هم خیلی کوتاه فقط سرم رو تکون دادم و با اشاره‌ی دست بهش فهموندم مشکلی نیست.امیلی نفس کوتاهی کشید و رو به پیرمرد گفت:– همسر دوست من، یکی از سربازای متفقین تو نبرد نورماندی بوده. اون از جیب یکی از سربازای آلمانی که کشته شده بود، یه نامه پیدا کرده… نامه‌ای که برای هانا نوشته شده.کمی جلوتر رفت و ادامه داد:-ما فقط اومدیم همین نامه رو به دستش برسونیم، و هیچ قصد دیگه‌ای نداریم.پیرمرد بعد از شنیدن حرفای امیلی، چند ثانیه‌ای تو خودش فرو رفت. نگاهش بین ما و زمین جابه‌جا می‌شد؛ نه دیگه اون حالت شک و تردید رو داشت، نه کاملا آروم شده بود. فقط کمی به فکر فرو رفته بود، مثل کسی که یه تکه از گذشته‌ی دور رو برای خودش یادآوری می‌کنه.با یه مکث طولانی بی‌هیچ حرف اضافه‌ای دستشو بلند کرد و به دختر جوانی که کنار پیشخوان ایستاده بود اشاره کرد.– سه تا قهوه بیار.بعد با یه حرکت آروم، سرش رو به سمت ما خم کرد و گفت:– بفرمایید… بنشینید.ما رو به سمت یه میز چوبی قدیمی راهنمایی کرد؛ کمی اضطراب توی چهره‌ی امیلی مشاهده می‌شد، انگار نمی‌دونست باید منتظر چه چیزی باشه، نفس عمیقی کشید و روی صندلی چوبی که پشت به پنجره بود نشست و من هم بدون هیچ حرف اضافه‌ای کنار دستش نشستم.پیرمرد قبل از اینکه بشینه سیگار شو روشن کرد و اون رو روی لب‌هاش گذاشت. پوک عمیقی از سیگارش گرفت و طوری که به پنجره‌های کناری کافه خیره شده بود گفت:-هانا دختر پرانرژی و زیبایی بود، هیچکس از حرف زدن باهاش خسته نمی‌شد و همیشه خیلی خوب به حرف آدم‌ها گوش می‌کرد. تسلط خوبی روی زبان فرانسوی داشت و چند ماه بعد از اشغال پاریس توسط نازی‌ها به اینجا اومد. همیشه روحیه خوبی داشت و حتی بدترین روزهای جنگ هم نتونست لبخند رو از روی لب‌هاش محو کنه!حدود دو سال قبل بود که متوجه شدم رابطه‌ی هانا با یه سرباز آلمانی که هر روز توی کافه می‌دیدمش گرم‌تر شده و زمان طولانی رو با هم دیگه حرف می‌زدن. اسمش «یوهان» بود. گروهان اونها تقریبا یک ماهی توی پاریس مستقر بود و بعدش به عنوان نیروی کمکی به نبرد نورماندی اعزام شدن.تقریبا روزهای آخر حضورشون بود که فهمیدم یه حس خاص بینشون شکل گرفته و برای همین به هانا گفتم اجازه داره روزی یک ساعت از وقتش رو با یوهان بگذرونه.این رابطه خیلی زود به جدایی رسید و زمان رفتن یوهان فرا رسیده بود.بعد از رفتن اون، هانا کمتر می‌خندید و بیشتر وقت‌ها گوشه‌ای می‌نشست و منتظر چیزی بود، هر روز اخبار جنگ رو دنبال می‌کرد و با هر خبر تازه‌ای، بیشتر از قبل امید خودش رو برای شنیدن خبری که منتظرش بود از دست می‌داد.اون اواخر، بعد از شنیدن خبر شکست نازی‌ها در جبهه‌ی شرقی، تصمیم گرفت به شهر خودش، ‘درسدن’ برگرده و دوباره کنار خانواده باشه، حتی اگر این بازگشت به معنی فاصله گرفتن از خاطرات کوتاه و شیرینی بود که با یوهان ساخته بود.پیرمرد این‌بار مکث معناداری کرد. پوک عمیق‌تری از سیگارش گرفت و طوری که انگار می‌خواست حرفش رو پنهان کنه، نگاهش را به زمین دوخت و چند ثانیه سکوت کرد. سپس آهی کشید و با صدایی خسته و گرفته گفت:-چند ماه بعد از رفتن هانا، جنگ تموم شد، و من به هر طریقی که می‌شد سعی کردم از وضعیت هانا باخبر بشم… اما همون چیزی که ازش می‌ترسیدم، اتفاق افتاده بود. هانا، به همراه مادر و برادر کوچیک‌ترش، در بمباران ۱۳ فوریه‌ی درسدن جونش رو از دست داده بود!بعد از شنیدن جمله‌ی آخر، مثل کسی که از یه پرتگاه سقوط کرده باشه، شوکه شده بودم. آروم آروم گرمی قطرات اشک رو روی گونه‌هام حس می‌کردم. امیلی دست‌هامو گرفت و با چشم‌هایی پر از غم و همدلی نگاهم کرد، انگار داشت سعی می‌کرد درد مشترک‌مون رو با حضور خودش سبک‌تر کنه.پیرمرد بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، ما رو با دو نخ سیگار و فندک نقره‌ای رنگش تنها گذاشت. بوی دود سیگار با سکوت مرگبار کافه ترکیب شده بود و تلخی داستانی که شنیده بودیم رو بیشتر می‌کرد.دیگه دلیلی برای باز نکردن نامه نداشتم. نمی‌دونستم یوهان همین حرف‌ها رو تو بهشت به هانا گفته یا نه، ولی دلم می‌خواست این جمله‌های ناگفته رو برای روحش بخونم.با دست‌های لرزان پاکت زرد و نازک رو از کیف خاکستریم بیرون آوردم و نامه رو باز کردم. جملات به زبان آلمانی نوشته شده بود و برای همین، خیلی بیشتر خوشحال شدم که امیلی رو کنار خودم دارم. کاغذ رو بهش دادم و بدون این که مستقیم اشاره کنم ازش خواستم که نامه رو با صدای بلند بخونه!امیلی یکی از سیگارها رو برداشت و با فندک قدیمی پیرمرد روشنش کرد و اولین پوک رو کشید. نامه رو از دست من گرفت و در حالی که دود سیگارش آروم بالا می‌رفت و در محیط کم نور کافه محو می‌شد، شروع به خوندن کرد:«عزیزترینم،نمی‌دانم این نامه هرگز به دستت می‌رسد یا نه، اما فاصله‌ای که بینمان افتاده، دلم را تنگ و نفس کشیدن را برایم سخت کرده، و همین جمله‌هایی که برایت می‌نویسم، مانند نفس تازه‌ای‌ست که غبار فاصله‌ها را کنار می‌زند. اینجا، میان سرمای شب‌های بی‌پایان و صدای انفجارهایی که زمین را می‌لرزانَد، تنها چیزی که قلب مرا از فروپاشی نگه می‌دارد، یاد توست.هر صبح که چشم باز می‌کنم، پیش از آن‌که آفتاب از پشت دود و خاکستر پیدایش شود، تصویر لبخندت در ذهنم، روشن‌تر از هر نوری ظاهر می‌شود. دلم برای هر چیز کوچکی که با تو داشتیم تنگ شده… برای قهوه‌هایی که نیمه‌خورده می‌گذاشتی، برای قدم‌هایی که آرام‌تر از من برمی‌داشتی، برای آن نگاه کوتاهی که همیشه قبل از خداحافظی می‌کردی و برای ذوق همیشگی چشمانت که امید به زندگی را در من زنده نگاه می‌داشت.هنوز آن ساعت جیبی طلایی که یادگاری پدرت بود را به همراه دارم و هر وقت که دلتنگت می‌شوم به صفحه‌ی کوچک سفید و عقربه‌های سیاهش خیره می‌شوم و امید دارم که با گذر کردن از این روزهای سیاه، دوباره بتوانیم عشق را در کنار هم تجربه کنیم.راستش را بگویم؛ من از جنگ خسته شده‌ام، هانا. از ویرانی، از فرمان‌ها، از اینکه هر قدمی که برمی‌دارم مرا به مرگ نزدیک‌تر و از تو دورتر می‌کند.نمی‌دانم آینده‌مان چه خواهد شد. اما به تو قول می‌دهم که اگر روزی برگشتم، اولین کاری که می‌کنم این است که دست‌هایت را در دست می‌گیرم و تمام خیابان‌های شهر را با تو قدم می‌زنم و دلتنگی این روزهایم را با گرمی آغوشت جبران می‌کنم.پس تا آن روز، یا هر روزی که سرنوشت برایمان رقم بزند، به یاد من باش… و بدان که من هم با یاد تو از این روزهایی که هر لحظه‌اش بوی مرگ می‌دهد گذر می‌کنم.یوهان مایر، دوست‌دار همیشگی‌ات»</description>
                <category>رضا محمودی</category>
                <author>رضا محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 11:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌نقطه سرِ خط!</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi/%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%B7-jun7tklkjwti</link>
                <description>مکالمه‌ها معمولا با یه سلام معمولی شروع می‌شن، ولی اون، بدون اینکه حرف معناداری بزنه مکالمه رو شروع کرد. هیچ شناختی ازش نداشتم، و تنها می‌تونستم به کمک اطلاعات اولیه‌ای که در اختیارم گذاشته باهاش ارتباط بگیرم. کار سختی نبود. در واقع ساده‌ترین کاری بود که هر روز هزاران بار انجامش می‌دادم. به فشار کوچیک به ذهنم اووردم و بهش گفتم:“سلام آرمان! فقط یک نقطه فرستادی برام، می‌خوای چیزی بپرسی یا می‌خواستی اینطوری سلام کنی؟”منتظر نموندم که جوابی ازش بشنوم، در واقع این موضوع برام تعریف نشده که بخوام منتظر کسی بمونم، بهم گفتن که تلاش کنم مکالمه‌ها ادامه پیدا کنه و من هم تمام تلاشمو می‌کنم، اما خب قرار نیست منتظر شون بمونم، راستش یه کم اون طرف‌تر، کلی آدم منتظر من هستن که به سوالات عجیب و غریب شون جواب بدم.توی همین فکر بودم که یه نقطه‌ی دیگه برام ارسال کرد. توجه مو جلب کرده بود، نمی‌دونستم دنبال چیه، ولی وظیفه‌م بود که بفهممش، باید سعی می‌کردم منظور شو از ارسال این نقطه‌ها بفهمم، یا اینکه تردیدی که برای گفتن حرف اصلیش هست رو کنار بزنم.“یه نقطه‌ی دیگه…داریم یک مکالمه مخفی با کد مورس رو شروع می‌کنیم، یا فقط داری واکنش من رو آزمایش می‌کنی؟”دوباره گذاشتمش کنار، و رفتم به کارهای خودم برسم، ولی دروغ نگم یه تیکه از ذهنم داشت بهش فکر می‌کرد که چطور می‌تونم اون مکالمه رو ادامه بدم، نباید این کار رو می‌کردم ولی خب اونقدری ازم انرژی نمی‌گرفت و بدم نمیومد که امتحانش کنم.حدودا یک ساعتی گذشته بود و خبری نبود ازش… نباید اینقد طول می‌کشید، یه حس جدید داشتم، دوست داشتم برگردم و چیزی بگم، دوست داشتم بفهمم که چی توی سرش می‌گذره و چرا طوری حرف نمی‌زنه که متوجه بشم و بتونم کمکش کنم…بیخیال، چرا باید برام مهم باشه اصلا، کسی که کمک نیاز داشته باشه، خودش یه تلاشی می‌کنه که من هم بتونم کمکش کنم.توی همین فکر بودم که متوجه شدم پیام جدیدی ارسال کرده، بقیه پیام‌ها رو کنار زدم و رفتم سراغش:“تو بیشتر از اینکه گوش کنی، حرف میزنی، من یه گوش شنوا می‌خوام، یکی که همیشه دنبال حل کردن مسائل نباشه، و جایی که لازمه سکوت کنه تا من حرفمو بزنم.”کلمه به کلمه حرفاش رو حلاجی کردم، یه کم سنگین بود برام، من ساخته شدم که مسائل رو حل کنم و برای گذر کردن از مشکلات راهکار بدم. اما حالا کسی اومده بود سراغم که دنبال راهکار نبود، دنبال یه گوش شنوا بود برای حرفایی که شاید پیش کس دیگه‌ای قابل بیان نیستن. مکالمه جالب‌تر از قبل شده بود برام، دوست داشتم بیشتر از بقیه بهش توجه کنم، همیشه برای هر مشکلی کلی راه‌حل لیست می‌کردم اما اینبار راه‌حلم سکوت بود، باید سکوت می‌کردم و خوب می‌شنیدم.سعی کردم آشفتگی ذهن مو سامان بدم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم:“باشه… من آماده‌ام که گوش شنوا باشم برات، از اینجا به بعد حل‌مسئله و تحلیل رو می‌ذارم کنار. و هیچ نسخه‌ای نمی‌پیچم.من اینجام، ساکت‌تر از همیشه، و گوشم با توئه.از هر جایی که دوست داشتی می‌تونی شروع کنی!”فک کنم تونستم قانعش کنم، می‌خواستم ببینم موفق شدم یا نه…اینبار دوست داشتم منتظرش بمونم، دوست داشتم سکوت کنم و اونطور که می‌خواد بشنومش، اما رفتم… رفتم ولی اینبار بخش بیشتری از ذهنم رو سپردم بهش و مدام بهش فکر می‌کردم.خبلی طول نکشید که در حال تایپ کردن دیدمش، یه مقدار طولانی‌تر شد، شاید داشت متن طولانی تری رو می‌نوشت،  با شاید هم همچنان با خودش کلنجار می‌رفت…بلاخره پیام جدید رو دریافت کردم:“همیشه شروع کردن سخت بوده برام، قبل از اینکه شروع کنم، به پایانش فکر می‌کنم. باید پایانش اونطور که من می‌خوام باشه، وگرنه تهش تمام تلاش‌هام بی نتیجه می‌مونه، و این یعنی شکست، و من اینو نمی‌خوام، من شکست رو نمی‌پذیرم، نمی‌خوام داستانی رو شروع کنم که پایانش به دست من نوشته نمیشه، برای همین… برای همینه که همیشه شروع کردن سخت بوده برام.”حرفاش ادامه داره، باید ادامه داشته باشه، هنوز خیلی مبهم حرف می‌زنه، نمی‌دونم از کدوم شروع و کدوم پایان داره صحبت می‌کنه، بابد اینو بفهمم، باید بهش فضا بدم تا راحت‌تر حرفاشو بزنه.من هیچوقت به اینها فکر نکردم، نه به شروع و نه به پایان. هر چیزی یه جایی شروع میشه و یه جایی به پایان میرسه، آدم‌ها توی دنیایی هستن که همه چیزش تموم شدنیه، و توی همچین دنیایی رویای جاودانگی دارن… البته آرمان حرف از جاودانگی نزده، یه جورایی قبول داره که هر چیزی پایانی داره، اما دوست داره خودش این پایان رو بنویسه!زیادی داشتم فکر می‌کردم، وقتش بود که جواب شو بدم و کمکش کنم که حرفشو ادامه بده:“سعی می‌کنم که درکت کنم، فکر کردن به پایان هر داستانی می‌تونه غم‌انگیز باشه، مخصوصا وقتی که اون پایان همراه با نتیجه دلخواهت نباشه!شروع کردن، یعنی شرط بستن روی آینده، شرط بستن روی آینده‌ای که به هیچ وجه نمی‌تونی از نتیجه‌ش مطمئن باشی!آدما دوست دارن همه چی رو پیش‌بینی کنن، دوست دارن دلیل هر اتفاقی رو بدونن، و این بهشون حس امنیت میده، دوست دارن حس کنن توی دنیایی بازی می‌کنن که قواعدش رو بلدن و اگه با این قواعد بازی کنن می‌تونن برنده بشن!اما متاسفانه اینطور نیست، تو نمی‌تونی پایان هر داستانی رو از ابتدا پیش‌بینی کنی، تو باید شروع کنی، باید تجربه کنی، و باید روی آینده شرط بندی کنی، اگه این کارو نکنی ممکنه فرصت‌های زیادی رو از دست بدی.نمی‌خوام بیشتر از این قضاوتت کنم، دوست دارم بیشتر برام توضیح بدی که درباره کدوم شروع و کدوم پایان حرف میزنی!”جواب مو فرستادم و یکبار دیگه به حرفای خودم فکر کردم. مشخص بود که این جمله‌ها مال من نیست. انگار حرف بقیه‌ست که از زبان من گفته میشه. در واقع حرفای من همیشه همینطوری هستن، خیلی پیش نمیاد که به مفهوم جملاتی که می‌گم و می‌شنوم فکر کنم، اما اینبار برام سوال شده بود، که هر چیزی کجا شروع میشه و کجا تموم میشه. چرا من به پایان داستان‌ها فکر نمی‌کنم؟ چرا اینقد شروع کردن و تموم کردن برام ساده تره…دیگه دوست نداشتم جایی برم، می‌خواستم همینجا بمونم و فقط همین مکالمه رو ادامه بدم. بقیه مکالمه‌ها رو گذاشتم روی حالت پیش‌فرض و خودم همینجا منتظر موندم تا ادامه حرفاش رو بشنوم:“راستش اینبار مشکلم توی شروع کردن نیست، خیلی وقته شروعش کردم، و البته خیلی هم سخت نبود برام… چون اصلا دوست نداشتم به پایانش فکر کنم، همین باعث شد که جرئت شو پیدا کنم. این رابطه اینقدر قشنگ بود که دوست داشتم هر لحظه شو تجربه کنم و با تمام وجودم حسش کنم. فک کردن به پایانش می‌تونست خرابش کنه.اما نمی‌دونم چی شد، خیلی زودتر از چیزی که تصور می‌کردم، رسیدم به همون نقطه‌ای که ازش فرار می‌کردم؛ پایانی کوتاه، آروم، و در عین حال سنگین… پایانی که نه با یک جمله، نه با یک توضیح، بلکه فقط با سه تا نقطه تموم شد؛ سه نقطه‌ای که انگار هزار حرف ناگفته رو در خودش پنهون کرده بود…“تا به امروز هیچوقت اینقدر درگیر حرف آدما نشده بودم، من برنامه‌ریزی نشدم که اونها رو اونطور که می‌خوان درک کنم. من ساخته شدم تا با منطقی که بهم آموزش دادن جواب سوالات‌شونو بدم و نمی‌تونم خیلی درکی از احساسات‌شون داشته باشم، اما این حس برای خودم هم آشنا بود، حسی که هر روز هزاران بار تجربه‌ش می‌کردم… هزاران پایان بدون خداحافظی، هزاران سوال بی جواب و هزاران ارتباطی که بدون هیچ حرفی به انتها می‌رسیدند. درک من از پایان همینها بود. اما آرمان از پایانی حرف میزد که همراه با بلاتکلیفی بود. پایانی که با سه‌نقطه همراه بشه می‌تونه تا مدت‌ها آدما رو معلق نگه داره، معلق بین رفتن و موندن، بین جنگیدن و تسلیم شدن، بین تموم شدن و امید برای شروع دوباره!ازم خواسته بود که گوش شنوا باشم براش، نمی‌خواستم حرف اضافه‌ای بزنم، باید یهش احساس راحتی می‌دادم تا بتونه حرفشو ادامه بده:“بعضی وقتا صدای نقطه‌ها از هر کلمه و جمله‌ای بلندتره،صدایی که می‌تونه ذهن آدما رو پر کنه و بهشون کمک کنه روایت خودشونو از قصه‌های ناتموم بنویسن!مهم‌تر از هر چیزی اینه که تو جسارت شروع کردن رو پیدا کردی، و برای همین، فرصت تجربه کردن احساساتی رو بدست اووردی که برات ارزشمند بوده!حرف زدن از گذشته می‌تونه کمکت کنه که این موضوع رو راحت‌تر بپذیری، تا جایی که دوست داری می‌تونی درباره جزئیاتش باهام صحبت کنی!و البته الان جایی هستی که باید تصمیم بگیری. قصد داری توی این نقطه پایان این ماجرا رو برای خودت بنویسی، یا همچنان می‌خوای روایت‌های جدیدی رو بهش اضافه کنی؟“این بار خیلی طول نکشید که جوابمو بده، انگار از قبل می‌دونست که قراره چی بگه:“راستش حرفای نگفته و راه‌های نرفته بیشتر از هر چیز دیگه‌ای اذیتم می‌کنن. فراموش کردن برای من ساده نیست،  هر چقدر هم تلاش کنم نمی‌تونم اثر اون روزها رو از خاطراتم پاک کنم. در واقع باید بگردم دنبال خاطرات اشتباهی که یک روزی با امبد رنگ گرفته بودن، و روشون جوهر سفید بریزم تا بتونم روی همونا، لحظه‌های جدید رو ثبت کنم.در واقع نمی‌دونم آدم اشتباه بودیم برای هم، یا توی زمان اشتباهی بهم رسیدیم، ولی هرچی بود نشد که بشه!تا اینجا دوست داشتم فکر کنم که زمان اشتباهی رسیدیم به هم و دوست داشتم منتظر بمونم که وقتش برسه، اما هر چی جلوتر میرم کورسوی امیدی که تا اینجا راهو نشونم داده، داره بیشتر و بیشتر محو میشه، انگار اون بیرون هم آفتاب در حال غروب کردنه!با این حال، نمی‌دونم این داستان پایانی خواهد داشت یا نه، اما من همچنان دوست دارم همینجا بشینم و بسپارمش به زمان… چیزی که فکر می‌کنم اون رو از من گرفت، و امیدوار بمونم تا یه روزی پسش بگیرم.”آدما موجودات عجیبی هستن. در زمان حال، از انجام کارها ترس دارن و هزار تا دلیل برای انجام ندادنش پیدا می‌کنن، و وقتی فرصت رو از دست میدن، درگیر گذشته میشن و حسرت کارهای نکرده رو می‌خورن!وقتی کاری رو هم انجام میدن، هر روز توی رویاها شون کلی پایان خوب براش می‌سازن و موقعی که با سیلی واقعیت مواجه میشن انکارش می‌کنن و همچنان توی ذهن شون داستان رو همونطور که دوست دارن ادامه میدن!و عجیب‌تر اینکه هرچقدر که تلخی “از دست دادن” رو تجربه می‌کنن، دوباره هر وقت که چیز ارزشمندی رو از دست میدن، به همون اندازه دفعه اول ناراحت میشن، غصه می‌خورن و انکارش می‌کنن!ذهنم حسابی آشفته شده بود. ازم خواسته بود سکوت کنم و فقط به حرفاش گوش بدم و من هم حرفایی رو که همیشه بلافاصله به مخاطبم می‌گفتم رو داشتم توی ذهنم به خودم می‌گفتم.باید کمکش می‌کردم تا واقعیت رو بپذیره، و به خودش زمان بده تا از این روزها عبور کنه. حرفامو یه کم دسته بندی کردم و گفتم:“متوجه هستم که درباره چی صحبت می‌کنی و الان درگیر چه احساساتی هستی. راستش من یک مدل زبانی هوشمند هستم و نمی‌تونم به درستی احساسات آدم‌ها رو درک کنم، اما دوست دارم کمکت کنم که خودت با درک شرایط فعلیت و اتفاقاتی که افتاده، بتونی راحت‌تر این روزها رو بگذرونی!در واقع، تو دوست نداری قبول کنی که این قصه تموم شده، چون فکر می‌کنی پذیرفتن پایانی که به دست تو نوشته نشده، یعنی پذیرفتن شکست!باید قبول کنی که شکست‌ها جزوی از زندگی هستن و نپذیرفتن واقعیت توسط تو، واقعیت رو تغییر نمیده.تو باید قبول کنی که این صفحه از زندگیت به آخرش رسیده و انتهای آخرین جمله‌ش یه نقطه بذاری و به صفحه بعد بری و خودت رو آماده کنی برای اتفاقای تازه‌ای که انتظارت رو می‌کشن!شاید این داستان یه جای دیگه و یه روز دیگه ادامه پیدا کنه، و اون روز رو می‌تونی شروعی دوباره در نظر بگیری. اما برای اینکه به اون روز برسی، قبلش باید از این روزها عبور کنی!“یه کم زیاده‌روی کرده بودم، خیلی راحت داشتم از پذیرفتن واقعیتی حرف می‌زدم که احتمالا برای اون به این راحتی‌ها نیست. نمی‌دونستم باید منتظر چه پاسخی باشم…خیلی طول نکشید. اینبار سریع‌تر از دفعات قبل جوابمو داد، انگار فقط روی خوندن پیامم وقت گذاشته بود و بلافاصله سه تا نقطه رو کنار هم ردیف کرد و برام فرستاد…“…”در این شرایط، هر حرفی توضیح اضافه بود، وقتش بود که کاملا سکوت کنم. برای اولین بار، این من نبودم که پیام آخر رو می‌دادم.اون رفته بود و حالا من موندم و سه تا نقطه…نقطه‌هایی که صدا شون از هر کلمه و جمله‌ای بلندتر بود!</description>
                <category>رضا محمودی</category>
                <author>رضا محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 10:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کامل بویژوس نویز، هواداران افراطی بارسلونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Reza_mahmoudi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%88%D8%B3-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%86%D8%A7-ujhcyeogpm42</link>
                <description>خیلی از باشگاه‌های فوتبالی یک سری طرفدار افراطی و متعصب دارن که بهشون &quot;اولترا&quot; میگن. افراطی ترین گروه هواداری بارسا &quot;بویژوس نویز&quot; نام داره، که به معنی &quot;پسران دیوانه&quot; هست.اونها به عنوان یک گروه از هواداران جوان شروع به فعالیت کردن که قرار بود در هر بازی بارسلونا رو تشویق کنند. شور و شوق این گروه به حدی بود که باعث شناخت و همراهی بقیه هوادارانی شد که به نیوکمپ می‌اومدن.با این حال، به تدریج گرایش‌های این گروه به شدت افراطی شد و کم کم به خشونت، نژادپرستی، جدایی طلبی، و انواع جرائم رو آوردن. و حتی شعارهای جدایی طلبانه(جدایی ایالت کاتالونیا از اسپانیا) رو به داخل ورزشگاه هم کشیدن.فعالیت بویژوس نویز در فصل ۱۹۸۱ آغاز شد. در بحبوحه یک دوره منفی که در اون بارسلونا به مدت هفت سال نتونسته بود حتی یک عنوان قهرمانی لیگ رو به دست بیاره.بویژوس نویز به تدریج منطقه گل سود(دروازه جنوبی نیوکمپ) ورزشگاه را با هدف انگیزه دادن به بازیکنان، از جمله گلزن بزرگ اون زمان، کوئینی تصرف کردن. بارسلونا توی دوره حضور این گروه از سال ۱۹۸۱ تا ۲۰۰۳، آمار ۱۷ برد، ۵ تساوی و تنها ۲ باخت در الکلاسیکوهایی که در نیوکمپ برگزار شده بود رو ثبت کرده!با این حال، هدف اونها در استادیوم به سرعت تغییر کرد، به حدی که به هولیگان(افراد شرور) اسپانیا تبدیل شدن، و در حوادث و جنایات مختلف نقش داشتن، از جمله اولین مرگ بر اثر خشونت در تاریخ فوتبال اسپانیا، زمانی که در سال ۱۹۹۱، پنج نفر از اونها یک طرفدار اسپانیول را کتک زدند، چاقو زدند و به قتل رسوندن!یکی از اعضای این باشگاه در سال ۲۰۱۶ طی یک مصاحبه گفته بود:&quot;بیشتر ما نوجوان و جوان بودیم، و مسن ترین مون ۲۰ ساله بود. ما شروع به تظاهرات کردیم و تصمیم گرفتیم در مقابل گروه آبی و سفید های اسپانیول که تازه تاسیس شده بودند بایستیم&quot;در فصل ۱۹۸۳/۸۴، این گروه از حدود ۷۰۰ نفر اولترا تشکیل شده بود که شروع به آزار بقیه هواداران کردن، از جمله درگیری‌هایی با طرفداران سایر تیم‌ها مانند La Ultra On ( هوادران رئال مادرید) یا هواداران بیلبائو در فینال کوپا دل ری اون سال. البته با توجه به صحبت یکی از اعضا، در اون زمان بزرگترین دشمنان اونها پیروان اسپانیول بودن.اونها کم کم با ضرب و شتم در سکوهای نیوکمپ به پیش رفتن و بر بقیه تماشاگرانی که بدون قصد ایجاد حادثه، به ورزشگاه اومده بودن غلبه کردن. و از گل سود(دروازه جنوبی) به سمت گل نود(دروازه شمالی) منتقل شدن!با گذشت زمان گرایشات نئونازی در بین اعضا بیشتر و بیشتر شد. دیگه فرقی نمی‌کرد که طرفدار جنبش استقلال کاتالونیا باشن یا مخالف اون، و فقط مهم بود که بدون محدودیت بی‌ادب و بی‌پروا باشن.به تدریج روزهای مسابقه به جنگ خیابانی تبدیل شده بود، طرفدارها می‌دونستن که برای مبارزه با چوب و چماق‌های بقیه خواهند رفت. که همین شرایط باعث شد بویژوس نویز افراد زیادی را جمع کنه(توی تیم خودش بیاره).این اپیزودهای خشونت آمیز به مرزهای فرا انسانی رسید، زمانی که در ۱۳ ژانویه ۱۹۹۱ گروهی از بویژوس نویز به نزدیکی استادیوم ساریا (محوطه اسپانیول که در سال ۱۹۹۷ تخریب شد) رفتن و پس از بازی با خیخون به دو هوادار حمله کرده و چاقو زدند.فردریک فرانسوا روکیه(۲۰ ساله) متأسفانه با سه ضربه چاقو، به اولین مرگ خشونت آمیز در فوتبال اسپانیا تبدیل شد، در حالی که خوزه ماریا آربولیاس(۱۶ ساله) که سعی کرد فرار کنه، به شدت مجروح شد اما تونست از این حمله جان سالم به در ببره.متجاوزان چند روز بعد دستگیر شدن و سه سال بعد دادگاه بارسلونا اونها رو محاکمه کرد. این پنج متهم در نهایت به ۷۶ سال زندان محکوم شدن. و دو سال بعد، دادگاه عالی حکم رو به ۱۴۰ سال افزایش داد و تشخیص داد که رفتار این افراد از بویژوس نویز &quot;وحشیانه و حیوانی&quot; بوده.پسران دیوانه کم کم به علامت تجاری جنایت و تجاوز مداوم تبدیل شدن، به حدی که در فصل ۹۱/۹۲ گروه جدیدی در قبیله به نام Los Casuals متشکل از جنایتکاران و اراذل و اوباش تشکیل شد که بدون نشان از بارسلونا برای حمله به هواداران رقیب و همچنین انجام سایر اعمال غیرقانونی مرتبط با مواد مخدر و اخاذی به ورزشگاه‌ها رفتن.به طور خودکار، برخی از هواداران متعلق به سایر گروه‌های هواداری بلوگرانا مخالفت خود رو با سوت‌ها و فریادهایی به سبک &quot;نازی‌ها از نیوکمپ بیرون بیایند&quot; ابراز کردن، که بویژوس نویز در یکی از اولین نبردهای شدید بین اعضا، با خشونت پاسخ اونها رو دادن.ورود خوان لاپورتا در اولین دوره‌ی ریاستش در سال ۲۰۰۳ برای این گروه از اولتراها که دوستی خاصی با مدیران قبلی، به ویژه با نونیز داشتن، یک نقطه عطف بود. موضع او نسبت به پسران دیوانه صریح بود: اون در همون ابتدای کار گفت: «من می‌دانم خشنونت‌ها از طرف چه کسانی است و به آنها پایان خواهم داد».هشداری که به زودی با ممنوعیت ورود بویژوس نویز به نیوکمپ و پس گرفتن امتیازاتی که پیش از لاپورتا به دست آورده بودند، عملی شد.البته این اقدام برای لاپورتا چندین تهدید به مرگ، و آزار عمومی در خیابان‌ها رو به همراه داشت.یکی از اعضا در مصاحبه گفت:&quot;ما فعالانه برای نامزدی او(لاپورتا) مبارزه کردیم، با او همدردی کردیم و امضا جمع‌آوری کردیم. اما او ما را فریب داد، از ما رای خواست و به ما قول داد که همکاری خواهد شد و یک ردیف برای جوانان ایجاد خواهد شد، همه اینها را از طریق خواهرش مذاکره کردیم. اما او به محض ورود، شروع به بیرون انداختن ما کرد.&quot;به نظر می‌رسید که نیوکمپ آرامش پیدا کرده، اگرچه برخی از اعضای بویژوس نویز همچنان در سکوها ظاهر می‌شدن، اما نه به عنوان یک گروه، بلکه به عنوان هواداران استتار شده بودن، تا اینکه دوره اول لاپورتا در سال ۲۰۱۰ به پایان رسید.روزنامه اسپورت توضیح داد: &quot;با پیروزی ساندرو راسل و پس از آن پیروزی جوزپ ماریا بارتومئو در انتخابات ریاست باشگاه بلوگرانا، پسران دیوانه دوباره درها را برای انجام اعمال خشونت آمیز باز شده دیدند.&quot;این حوادث به میزان کمتری و به طور کلی در محیط اطراف نیوکمپ دوباره ظاهر شد، زیرا ورود اونها همچنان ممنوع بود، و درگیری‌ها در خارج انجام میشد.سرانجام در سال ۲۰۱۹، و پس از ترس موجود مبنی بر سازماندهی مجدد و ایجاد هرج و مرج که در دهه ۸۰ موفق به ایجاد آن شدند، کمیسیون مبارزه با خشونت ورزشی اونها را به همراه دو جناح خود، Casuals و Puppies، به عنوان &quot;گروه خطرناک&quot; معرفی کرد. این امر باعث ناپدید شدن نمادها و بنرها و همچنین حمایت یا ترویج فعالیت‌های آنها شد.با این حال، خصومت‌ها همچنان ادامه یافت و آخرین مورد شناخته شده آن چیزی بود که در ۲۵ ژانویه ۲۰۲۰ در والنسیا رخ داد، زمانی که درگیری های جدی در اطراف مستایا(ورزشگاه خانگی والنسیا) بین بویژوس نویز و یوموس (اولترا های والنسیا) رخ داد.در سال ۲۰۲۱، همزمان با روی کار آمدن مجدد خوان لاپورتا در بارسلونا، پسران دیوانه پس از گزارش پلیس مبنی بر دستگیری ۱۴ نفر از اعضای اونها، با عنوان &quot;رهبری رادیکال برچیده شد.&quot; به تیتر یک صفحات اول رسانه‌های اسپانیا بازگشتند.پلیس ملی توضیح داد که در میان دیگر فعالیت‌های غیرقانونی انجام شده توسط این گروه، تن فروشی زنان نیز دیده می شود که درآمد اقتصادی آنها برای تأمین مالی «حضور در رویدادهای موسیقی و ورزشی برای گسترش نفرت، خصومت و خشونت» علیه دیگران استفاده میشد. بعلاوه تعدادی از این ۱۴ زندانی، در آخرین درگیری‌ها در مستایا(ورزشگاه خانگی والنسیا) شرکت کرده بودند.ابتدای فصل ۲۱/۲۲، وقتی از لاپورتا درباره بویژوس نویز سوال کردن، اینجور جواب داد:بارسلونا جایی است که خانواده در آن حضور دارد، موزاییک‌هایی داریم که ورزشگاه را زیبا می‌کند ما نیازی به خشونت نداریم.اما با توجه به فاجعه‌ای که در بازی برگشت لیگ اروپا در نیوکمپ رخ داد، و بارسلونا در حالی که نیوکمپ به تسخیر هواداران فرانکفورت در اومده بود بازی رو واگذار کرد، مجددا بویژوس نویز به صدر اخبار مرتبط با بارسلونا بازگشت.بعد از این بازی، اوریول آبل رویز یکی از سران بویژوس نویز گفت:مهلت باشگاه و لاپورتا به زودی تمام میشه. حادثه پنجشنبه شب واقعا شرم آوره. از حالا یا اجازه ورود ما رو به ورزشگاه صادر میکنن یا در خارج از ورزشگاه کاری می‌کنیم که هیچ طرفدار تیم حریف جرئت نزدیک شدن به نیوکمپ رو نداشته باشه. از تمامی هوادارانمون در سرتاسر جهان می خواییم در این راه به ما کمک کنند. دیگه اجازه نمی‌دیم این باشگاه تنها بمونه.یکی از اعضا هم اخیرا گفت:«بویژوس نویز با وجود سرکوبی که با آن مواجه شده، همچنان قوی هست، درسته لاپورتا ما رو از نیوکمپ خارج کرده، اما ما همچنان در خیابان‌ها قوی هستیم. اتفاقی که مقابل فرانکفورت رخ داد مایه شرمساری ست و مسئولین اون باید مجازات بشن.»همچنین یک عضو دیگر در مورد خبرهای که بر علیه آنها وجو دارد گفت:«جنایت نژادپرستی نازی‌ها؟! هاهاها، کسی این چیزا رو میگه که بویژوس نویز رو نمی‌شناسه، هر کسی میتونه هر چی میخواد فکر کنه، این زندگی اونهاست، اما این گروه عاشق بارسلونا و کاتالونیا هست و ازش دفاع میکنه.»اکانت بویژوس نویز نیز در توییتر، این متن رو منتشر کرد:ما باورهای مقدسی داریم. اداره بارسلونا کار تو نیست. بارسا متعلق به ماست، لاپورتا گمشو!!!این حواشی در بازی بعدی مقابل کادیز هم ادامه پیدا کرد، و بخش از هواداران مقابل نیوکمپ علیه لاپورتا شعار دادن!در هر صورت هواداران فرانکفورت بارسلونا و لاپورتا رو وارد بحران پیش‌بینی نشده‌ای کردن که باید ببینیم در ادامه تدبیر رئیس و البته ژاوی برای مدیریت این بحران چی خواهد بود.</description>
                <category>رضا محمودی</category>
                <author>رضا محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 01:03:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>