<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا بابائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rezababaei</link>
        <description>PR &amp; Social Media Specialist at @Digikalacom Journalist at @daneshmandmag Having a journey at BookReaders (书虫) Passions: Reading, writing, doing exercises, learning, etc. Ectomorph ENTJ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:31:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/144968/avatar/3uIqXQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا بابائی</title>
            <link>https://virgool.io/@Rezababaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب شب‌های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@Rezababaei/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-vwexf4bgrrak</link>
                <description>در نواحی شمالی کره زمین (نزدیک قطب)، آسمان در برخی از شب‌های تابستان، بر اساس پدیده‌ای فیزیکی (زیاد بودن عرض جغرافیایی)، روشن است. به همین دلیل فئودور داستایوفسکی نام این داستان عاشقانه را که در عصر رمانتیسیسم نوشته شده، شب‌های روشن انتخاب کرده است.Belye Nochi کتاب شب های روشن با عنوان اصلی Belye Nochi یک داستان عاشقانه از خاطرات یک رویاپرداز است؛ رویاپردازی که بسیار درون‌گراست و نامش تا پایان داستان مشخص نمی‌شود.درباره مترجمسروش حبیبی مفاهیم کتاب را به زیباترین شکل ممکن به فارسی برگردان کرده است. تا جایی‌که خواننده در طول مطالعه این داستان کوتاه، احساس خستگی نمی‌کند. این داستان کشش بسیار خوبی دارد و خواننده را جذب شیوه بیان و سرگذشت دو شخصیت اصلی داستان می‌کند.تصویر روی جلد کتاب شب‌های روشنتصویر روی جلد- شب‌های روشن- فئودور داستایوفسکیاین کتاب را چند انتشارات چاپ کرده‌اند، اما بهترین ترجمه توسط سروش حبیبی در نشر ماهی منتشر شده است. تصویر روی جلد چهره ناستنکا را نشان می‌دهد، چهره‌ای که انتظار دلدار را می‌کشد، انتظاری که خمیرمایه اصلی داستان است.تصویر پشت جلدتصویر پشت جلد کتاب شب‌های روشن-فئودور داستایوفسکیدر پشت جلد کتاب تصویری از نویسنده به همراه بخشی از متن کتاب قرار دارد.&quot;ناستنکا… آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟… نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقه‌ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.&quot;بررسی داستانروایت داستان از زبان مرد جوان ۲۶ ساله‌ای است که در پترزبورگ زندگی می‌کند. پیشنهاد می‌کنم برای خواندن این کتاب از دریچه داستان‌ها و روایت‌های عاشقانه‌ای که در نوشته‌های معاصر خوانده‌اید، به «شب‌های روشن» نگاه نکنید؛ در عوض سفری به قرن ۱۹ و روسیه آن زمان کنید و از نگاه افرادی که در پترزبورگ زندگی می‌کردند، همراه دو شخصیت اصلی داستان شوید.‌شب‌های روشن و موسیقی کلاسیکشاید بتوان شباهت‌های زیادی در داستان شب‌های روشن و آثار موسیقی کلاسیک دوره رمانتیسیسم پیدا کرد. ناستنکا در اوج احساس تنهایی به اپرای «آرایشگر سویل» دعوت می‌شود و این دعوت سرآغاز ماجرای عاشقانه او است. شخصیت اصلی نیز داستان زندگی خود را از دید سوم شخص بیان می‌کند و خود را «قهرمان» می‌نامد؛ قهرمانی که تنها است، قهرمانی که حس می‌کند تمام شهر از وی گریزان است. این قهرمان درونگرا با ساختمان‌های شهر سخن می‌گوید و شراره‌های غروب آفتاب را می‌کاود تا بلکه نور امیدی در این زندگی بیابد.آرایشگر سویلجوان رویاپرداز، قهرمانی که می‌بازد رویاپرداز داستان بهترین روز زندگی خود را تجربه می‌کند، سپس تصمیم می‌گیرد برخلاف تمام عمر به سوی اولین دختری که می‌بیند، برود و حرف‌هایی را که در دل دارد، به او بزند. شب فرصت مناسبی فراهم می‌کند تا فرد مناسب را بیابد و از خود و تاریکی‌های وجودش بگوید. از تنهایی تعریف کند و خود را به ناستنکا، ناستنکای عزیزش بشناساند.&quot;آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت، چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟ با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آنها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای گل‌های رنگین رنگ می‌بازد، رویاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ؛ زیرا آن‌چه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک «هیچِ» احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.&quot;ناستنکا نیز در شب بعد داستانش را می‌گوید؛ دختری هفده ساله که با مادربزرگ نابینای خود زندگی می‌کند. مادربزگی که دنیادیده است و دخترکش را بسیار کنترل می‌کند. ناستنکا که در محیطی بسته بزرگ شده است، مشتاق معاشرت با دیگران است. داستان ناستنکا، داستان آتش زیر خاکستر است. دخترکی که باید دنیا را ببیند،  اما به ناگهان، به محیط خانه دوخته می‌شود و این موضوع منجر به نارضایتی وی از وضع زندگی می‌شود.تنهایی، هم‌دردی، اشتیاق و فراقدر بخش‌هایی از داستان، هر دو شخصیت اصلی به هم‌دلی یکدیگر نیاز دارند و این نیاز تا سر حد اشتیاق می‌رسد. اشتیاقی که به نظر می‌آید از سر احساس است و نه منطق. پسر رویاپرداز، ناستنکا را نیمه کامل خود می‌داند و حاضر است برای یک دقیقه بیشتر صحبت کردن با ناستنکای عزیزش، دنیایش را بدهد.داستان شب‌های روشن گاهی از شیوه نگارش رئالیسم جدا می‌شود تا خواننده درگیر رویاپردازی‌های شخصیت اصلی داستان، که گاهی رویاپردازی‌های مالیخولیایی نیز هستند، بشود.فیلم شب‌های روشنشب‌های روشن-فرزاد موتمناز این کتاب نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌های متعددی ساخته شده است. اما در این‌جا به معرفی شب‌های روشن ساخته فرزاد موتمن می‌پردازم؛ این فیلم اقباس کاملی از کتاب است و استادی را نشان می‌دهد که دانسته به تنهایی خود پناه برده و تمام دنیایش کتاب‌هایش هستند. او بسیار خوب شعر می‌خواند و این موضوع بر جذابیت فیلم می‌افزاید.فیلم سینمایی شب‌های روشن#معرفی_کتاب#پیک_زمین#شب‌های_روشن#داستایوفسکی</description>
                <category>رضا بابائی</category>
                <author>رضا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 03:35:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Rezababaei/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-xnis0dfbzpjl</link>
                <description>اگر در زندگیتان شکست خورده‌اید، لااقل در مرگ‌تان موفق باشید!مغازه خودکشی- خانواده تواچکتاب «مغازه خودکشی» داستانی سراسر طنز و سرشار از نکاتی قابل تأمل درباره‌ی مرگ و زندگی است که به‌دلیل مضمون تلخ و متضاد آن، به کمدی سیاه معروف شده است. در همان ابتدای کتاب با این جمله روبه‌رو می‌شوید: «شما خندان می‌میرید!» این کتاب در سال ۲۰۰۷ توسط «ژان تولی» به زبان فرانسوی نوشته شده است.فضای کتابدر این کتاب خانواده تواچ یک فروشگاه با انواع مختلفی از ابزارهای خودکشی دارند و دلال مرگ هستند. هیچ‌کس را به قتل نمی‌رسانند، لبخندی بر روی لبانشان نقش نمی‌بندد و ماجرا از دل یک لبخند آغاز می‌شود. لبخندی که بر روی صورت آلن مشاهده می‌شود. نظر شخصیشما پس از خواندن این کتاب باید آلن وجود خود را بیدار کنید! از نظر من نقطه عطف داستان در قسمت ۲۵ کتاب رخ می‌دهد؛ جایی که آلن درحال فروش ماسک به خانمی است که به قصد خودکشی خرید می‌کند.دل‌نوشتهمن محبوب نیستم؛ اما خودم را دوست دارم.‏من مغرور نیستم؛ اما به خودم ایمان دارم.‏من خودخواه نیستم؛ اما باید خودم را به اولویت اول زندگیم تبدیل کنم.‏من دیوانه نیستم؛ اما باید گاهی رها باشم، از قید تمام چهارچوب‌ها، اصول و قوانین...‏باید یاد بگیرم زندگی استکان چایی‌ست که اگر دیر بنوشی، یخ می‌زند و اگر زود بنوشی، می‌سوزاند.باید بدانم زندگی یعنی تماشا کردن، لذت بردن، تامل کردن و رهایی.حرکت مورچه‌ها و پرواز زنبورها؛ حس کردن نسیم صبح‌گاهی، لمس قطره‌های باران، یک گاز آب‌دار از سیب سرخ و هزاران کار ساده‌ای کهزندگی را معنا می‌بخشند.شما زندگی را بزرگ می‌بینید؟‏زندگی بزرگ‌تان از همین چیزهای کوچک تشکیل نشده؟‏بهتر نیست ذره ذره درکش کنید، در آغوش بگیریدش و آن‌را زندگی کنید؟‏زندگی می‌کشد؛ اگر آن‌را بزرگ بدانیم.‏مرگ زیباست؛ اگر زندگی کرده باشیم.حرف آخرکتاب مغازه خودکشیمغازه خودکشی رو می‌تونین از دیجی‌کالا، فیدیبو (الکترونیک و صوتی)، نشر چشمه و سایر کتاب‌فروشی‌ها تهیه کنین.  نسخه صوتی این کتاب با صدای هوتن شکیبا در فیدیبو قرار دارد.انیمیشن The Suicide Shopدر سال ۲۰۱۲ هم انیمیشن موزیکال The Suicide Shop با اقتباس از این کتاب ساخته شده است.  می‌توانید بعد از خواندن کتاب، از دیدن انیمیشن نیز لذت ببرید.تندرست باشید.#بیشتربخوانیم#پیک_زمین </description>
                <category>رضا بابائی</category>
                <author>رضا بابائی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 07:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندی سبز برای زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@Rezababaei/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-nnxmqygtj7ur</link>
                <description>شروعش مثل نهال یا بذر بود؛یک پیشنهاد بود، کاشتیمش.بعد به یک طرح تبدیل شد که بهش شاخ و برگ دادیم؛ چند واحد درگیر این طرح شدن و در نهایت پیامک زیر ارسال شد تا بتونیم با هم از کاشتن سرودهای زیبای طبیعت لذت ببریم??“همکار عزیز؛ سلامامیدواریم سال پیش‌رو در کنار شما سالی سبزتر از همیشه داشته باشیم. در قدم اول می‌خوایم با کمک هم در جنگل‌های هیرکانی به نام شما نهال بکاریم. اگر دوست دارید همراه باشید، فرم زیر رو تکمیل کنید.”سرود زیبای طبیعتحالا نهالی که تو ذهنمون کاشته بودیم، آماده بود. در این هفته با همکارانم به جنگل‌های هیرکانی سفر کردیم؛ در مزرعه قوها موندیم، درخت‌های استوایی و گیاهان کویری رو در بازدید گلخانه‌شون دیدیم و در آخر هم، در یک روز آفتابی، درخت‌ها رو به سینه جاری زمین سپردیم تا سر به آسمان بکشن و زندگی رو روی این سیاره، سبز کنن.مزرعه قوهامن در این روز ۱۷ درخت از طرف همکارانم در دیجی‌کالا کاشتم و تعداد درخت‌هایی که به اسم همکاران دیجی‌کالایی کاشته شد، به ۱۱۰۰ عدد رسید.لبخندی سبز برای زمین من به خودم می‌بالم که بخشی از این حرکت قشنگ بودم. شعر زیر از جویس کیلمر واقعا عالیه??باور ندارم که روزی سروده‌ای را / ببینم که به زیبایی یک درخت باشد / درختی که دهان گرسنه‌اش/ /به سینه جاری شیرین زمین فشرده است / درختی که تمامی روز رو به خدا دارد / و بازوان پربرگ خود را به دعا می‌افرازد / درختی که در تابستان شاید / آشیانه‌ای از سینه‌سرخان را برگیسوان دارد / و بر سینه‌اش برف نشسته / و با باران هم‌نشین است / اشعار را ابلهانی چون من می‌سرایند / اما تنها خداست که می‌تواند درخت بیافریند Digikala.com #دیجی‌کالا#روز_درختکاری</description>
                <category>رضا بابائی</category>
                <author>رضا بابائی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 01:33:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی و کار در دیجی‌کالا</title>
                <link>https://virgool.io/@Rezababaei/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7-ouyaqjf0vrof</link>
                <description>دو سال پیش در روز ۱۷ شهریور فعالیتم رو در محل کار جدیدم شروع کردم.‏هدفم یادگیری، تجربه محیط کار جدید و چالش حضور در شرکتی که دوستش داشتم و دارم، بود.‏و حالا همچنان بعد از گذشت دو سال، در حال یادگیری هستم و هر روز کاری رو با اشتیاق شروع می‌کنم.دیجی‌کالا به وسعت ایرانخیلی از همکارهام به معنای واقعی الگو، استاد و صاحب نظر هستن و از این نظر خوش شانسم که به صورت مستمر کنارشونم و هر روز در حالدرس پس دادن تو زمینه‌های مختلف کاری و غیرکاریم.‏اگه سوار ماشین زمان می‌شدم و به گذشته برمی‌گشتم، قطعا دوباره این شرکت رو انتخاب می‌کردم.اعتقاد دارم که ما تو ⁧‫#دیجی‌کالا‬⁩ می‌تونیم تغییرات بزرگی در تجربه خرید آنلاین و افزایش سهم تجارت الکترونیک کشور ایجاد کنیم و گام بزرگیدر راستای برند ملی شدن برداریم.‏چیزی که در این دو سال یاد گرفتم، احترام به حقوق مشتری‌ها، تلاش برای بهبود خدمات و استفاده از تکنولوژی‌های‌ روز بوده...دیجی‌کالا بزرگ‌تر از اون چیزیه که فکرش رو  می‌کردم و طبیعتا خیلی از مشتری‌ها هم مقیاس درستی از عملکرد و وسعت شرکت ما ندارن.‏تو همین دو سال دیجی‌کالافرش، دیجی‌پی، دیجی‌پلاس و دیجی‌کالانکست به ما اضافه شدن.‏البته می‌شه کمدا و بخش‌های مرتبط با افیلیت رو هم حساب کنیم...#فیدیبو عزیز و دوست داشتنی رو فراموش نکنیم، من به خاطر همین فیدیبو خاطره‌های تلخ و شیرینی رو تو دیجی‌کالا تجربه کردم و بزرگ‌تریندرس یا چالشم رو به خاطر فیدیبو داشتم.‏تو دیجی‌کالا یاد گرفتم هر جا ایده‌ای داشتی، باید براش بجنگی، هرچند که اسمی ازت برده نشه، اما ثمره کار شیرینه...«علاقه من به دیجی‌کالا از کجا شکل گرفت؟»‏ اول با ⁦‪دیجی‌کالامگ‬⁩ آشنا شدم. هنوز هم طرفدارش هستم و تا به حال با افتخار دو بار هم مطالبم رو (در خصوص معرفی کتاب) منتشر کردن.داستان به جایی برمی‌گرده که من سال ۹۵ تو مسابقه ایده‌پردازی باز دیجی‌کالا شرکت می‌کنم و خوشبختانه تو این مسابقه جزء برنده‌ها می‌شم...‏هنوز هم هر از گاهی به ایمیلی که فقط بیست دقیقه برای نوشتنش وقت گذاشتم نگاه می‌کنم و لذت می‌برم...خوشحالم که سال ۹۵ تونسته بودم آینده دیجی‌کالا رو به درستی به تصویر بکشم. جالبه بدونین تو اون سال من حتی پیشنهاد اضافه شدن⁦دیجی‌پی‬⁩ رو دقیقا با همین نام داده بودم.دیجی‌پیپرداخت هوشمند با دیجی‌پی‏سال ۹۵ برای من سال دیجی‌کالا بود، چون تو یه مسابقه محرمانه که بین برنده‌های ایده‌پردازی باز بود هم شرکت کردم...در این مسابقه باید یک اسم برای فروشگاه مد و پوشاک پیشنهاد می‌دادیم...‏و باز هم خوشبختانه یکی از اسامی پیشنهادی من یعنی ⁦‪دیجی‌استایل‬⁩ انتخاب شد.فروشگاه مد و پوشاک دیجی‌استایل‏حالا بعد از گذشت چند سال به قول سایه:‏نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم‏دریچه آه می‌کشد‏تو از کدام راه می‌رسی‏خیال دیدنت چه دلپذیر بود...لوگو دیجی‌کالا</description>
                <category>رضا بابائی</category>
                <author>رضا بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 10:29:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور و معرفی کتاب قهرمان دوران</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-qr2z8jxw9hsq</link>
                <description>تصویر جلد کتاب قهرمان دوران (انتشارات امیرکبیر)قصد دارم به اثری داستانی که کمتر از آن‌چه که باید دیده شده و متاسفانه سخت هم پیدا می‌شود، بپردازم.روزی که در بحبوحه شیوع کرونا نام کتاب «قهرمان دوران»  را از زبان دوست و همکار خود شندیدم، حتی فکرش را هم نمی‌کردم که برای خرید این کتاب دست به دامان جستجو در سایت‌های مختلف و سر آخر خرید تلفنی از یک شعبه‌ انتشارات امیرکبیر شوم.این کتاب با ترجمه مرحوم کریم کشاورز در دو انتشارات نگاه و امیرکبیر به چاپ رسیده است. آخرین چاپ کتاب به سال 91 برمی‌گردد. کتاب جلدی ساده با تصویری از میخاییل لرمونتوف دارد و در دسته داستان‌های خارجی انتشارات امیرکبیر قرار گرفته است.اگر بخواهیم درباره نویسنده اثر بنویسیم باید به شهرت وی در سرودن شعر و داستان‌سرایی اشاره کنیم. وی در سال 1814 دیده به جهان گشود و در سال 1837 لقب بزرگ‌ترین شاعر روسیه پس از پوشکین را از آن خود کرد. لرمونتوف از جمله بزرگ‌ترین چهره‌های رومانتیسم به شمار می‌رود و تاثیرش در ادبیات دوره معاصر روسیه هم به چشم می‌خورد. او در 27 سالگی در یک دوئل با یکی از آشنایان خود، به نام افسر مارتینف، به قتل رسید؛ شاید اگر در این دوئل شرکت نمی‌کرد و چند سال بیشتر زنده می‌ماند، تاریخ ادبیات روسیه از او به عنوان بزرگ‌ترین داستان‌نویس و شاعر روسیه نام می‌برد.«قهرمان دوران» تنها اثر داستانی این نویسنده و شاعر روسی در قالب رئالیسم نوشته شده که جلوه‌گر حقایق و واقعیت‌های زندگی وی است. در این کتاب منظره روشنی از زندگی روسیه دوران خویش را مجسم می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه افراد مستقل و مستعدی مثل پچورین و دیگران که نمی‌توانند در محیط استبدادی نیروی خود را به سود جامعه به کار ببرند، به زندگی مهمل و بی‌معنی روی می‌آورند و معدوم می‌شوند.لرمونتوف نوشتن این کتاب را در سال 1839 شروع کرد و چندی نگذشت که به بزرگ‌ترین اثر منثور ادبیات روسیه تبدیل شد. داستان‌سرایان بزرگی مثل گوگول، داستایوفسکی، تورگینف و تولستوی این اثر را سرمشق خود قرار دادند.پچورین قهرمان اصلی این داستان عاشق پیشه‌ای است که میراث فرهنگ روسیه را به خوبی به تصویر می‌کشد. او به عنوان قهرمان اصلی داستان در دشت‌های قفقاز زندگی می‌کند، نه در محافل اشرافی مسکو و سن‌پترزبورگ. افرادی که گرداگرد وی را گرفته‌اند راهزن، ماجراجو، دوست خیانتکار و زن زیبا هستند که با هر کدام به نحوی بازی می‌کند. شخصیت پچورین در قهرمان دوران جوانی بی‌قرار، بد بدین، بی‌رحم و اسیر پندارهای غلط است که با هر تلنگر به سویی می‌رود. نکته قابل تامل و تحسین برانگیز در قهرمان دوران این است که بی‌رحمانه عیب‌های خود را در یادداشت‌هایش نمایان می‌کند.لرمونتوف در دیباچه کتاب اشاره می‌کند که «خواننده معمولا نه به هدف اخلاقی داستان توجهی دارد، نه حوصله خواندن نظر منتقدین را دارد. باعث تاسف است که مردم ما این‌گونه نابالغ و خام فکر هستند که از داستان چیزی نمی‌فهمند، مگر این‌که در پایان کتاب هدف اخلاقی آن مشخص باشد.» این موضوع به سطحی نگری عوام اشاره دارد و وی با این متن سعی می‌کند در ابتدای کتاب تلنگری به خواننده بزند تا داستان را عمیق‌تر از آن‌چه می‌خواند، ببیند و درک کند.قهرمان دوران از نظر ترکیب داستانی از پنج داستان کوتاه تشکیل شده است که این پنج داستان به شرح زیر هستند:بلا:دختر زیبای چرکسی که مسبب درخشیدن چشمان پچورین می‌شود و موجبات برافروخته شدن اولین شعله‌های عشق در قلب بچورین می‌گردد. پچورین برای به‌دست آوردن بلا از هیچ کاری دریغ نمی‌کند و به هر نحو شده می‌خواهد قلب وی را تصاحب کند. این بخش سه روایتگر دارد، روایتگر نخست گویا خود لرمانتوف است و به مرور این داستان توسط دو راوی دیگر که ماکسیم ماسیمیج و پچورین هستند، روایت می‌شود.ماکسیم ماکسیمیچ:این بخش با روایتگری لرمونتوف شروع می‌شود. در داستان بلا می‌خوانیم که پچورین افسر تحت امر ماکسیم ماکسیمیچ بود، اما ماکسیم ماکسیمیچ بیشتر از رابطه نظامی به دنبال رابطه دوستی با پچورین بود و احساس قرابت زیادی با وی می‌کرد. پس از مدت‌ها دوری یکدیگر را در یک کاروانسرا ملاقات می‌کنند و چند دقیقه کوتاه را با هم می‌گذرانند، اما پچورین به سردی با ماکسیم ماکسیمیچ برخورد می‌کند و به سرعت راهی ایران می‌شود.تامان:شهری ساحلی در روسیه است که پجورین چندین شب در آن اقامت داشت و شاهد رقم خوردن اتفاقات عجیبی که بیشتر شبیه داستان‌هایی است که از رئالیسم جادویی برای نوشتن‌شان وام گرفته شده. در همان ابتدای داستان می‌گوید: «این شهر از تمام شهرهای ساحلی روسیه نازیباتر و کثیف‌تر است. چیزی نمانده بود در آن‌جا از گرسنگی بمیرم، از این گذشته می‌خواستند غرقم کنند.» کنجکاوی قهرمان دوران (پچورین) وی را شبی به کناره ساحل کشاند تا آن‌چه را که نباید، ببیند و این ماجراجویی نزدیک بود به قیمت جانش تمام شود.شاهزاده خانم مری:این داستان طولانی‌ترین بخش کتاب است. مری دختری زیبا، مغرور و البته با احساسات که در ابتدا قصد آزردن پچورین را دارد، اما شرایط به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. در این بخش گروشنیتسکی یکی از دوستان پچورین عاشق سینه‌چاک شاهزاده خانم مری است. این داستان شامل تقابل‌های عاشقانه‌ای است که خواندنش جذابیت داستان را دوچندان می‌کند. این کشمکش‌ها تا جایی ادامه می‌یابد که پچورین ناچار به دوئل می‌شود. اتفاقات این داستان در منطقه پیاتیگورست (همان منطقه که لرمونتوف تنها دو سال بعد از نوشتن کتاب در آن جانش را از دست داد) رخ می‌دهد.فاتالیست:نویسنده در قسمت آخر به داستانی تحت عنوان «فاتالیست» می‌پردازد که چند صفحه آخر کتاب بیش‌تر از پیش به موضوع مرگ و ارتباطش با تقدیر پرداخته شده. در این داستان چند افسر روس در دهکده چرکسی ساکنند و شب‌ها کارشان به قمار می‌گذرد. آن‌ها تصمیم می‌گیرند شبی قمار نکنند و به بحث درباره تقدیر و سرنوشت بپردازند.پچورین خطاب به دکتر ورنر می‌گوید: «من استعداد دوستی ندارم. همیشه از دو دوست، یکی برده دیگری است. گرچه غالبا هیچ‌کدام به این حقیقت اعتراف نمی‌کنند. من نمی‌توانم برده کسی شوم و برده کردن دیگری نیز در این مورد کار پر درد سری است. زیرا باید در عین حال طرف را گول زد؛از این‌ها گذشته من هم پیش‌خدمت زیاد دارم، هم پول.»اگر بخواهیم نگاهی موشکافانه به شخصیت پچورین بیندازیم جمله بالا مصداقی از شخصیت اوست. همان‌طور که از ماکسیم ماکسیمیچ، بلا، گروشنیستکی و دیگر شخصیت‌ها می‌گذرد، از خود نیز می‌گذرد. گرچه می‌گوید پول زیادی دارم، اما هرگز از این امکان به منظور خودنمایی استفاده نمی‌کند و زندگی‌اش ساده‌تر از آن است که متمول به حساب بیاید.به طور قطع قهرمان دوران را می‌توان در کنار آثار فاخر و مجموعه آثار کلاسیک جهان برد. این کتاب از جمله کتاب‌هاییست که طیف گسترده‌ای از خواننده‌ها به آن علاقمند می‌شوند. این نکته از قلم صریح میخائیل لرمانتوف نشات می‌گیرد. البته شخصیت پچورین به اندازه کافی فاکتورهای شخصیت‌های رئال را دارد. او نه آن‌چنان قدرمتند است که در شخصیت‌های حماسی سراغ داریم، نه آن‌چنان زیرک که در داستان‌های جنایی خوانده‌ایم. جذابیت پچورین در انسان بودنش است؛ با تمام نقص‌هایی که دارد دوست داشتنی است و افراد به تدریج به او علاقمند می‌شوند. گریگوری پچورین قهرمانی ملال زده و دارای احساس‌های متناقض حاصل چندین نسل از روسیه و سراسر جهان است. «پس سعادت چیست؟ غروری است که راضی شده. اگر من خود را بهتر و مقتدرتر از همه جهان بدانم، مسعود خواهم بود. اگر همه مرا دوست می‌داشتند، من نیز در نهاد خویش سرچشمه‌های بی‌پایان محبت می‌یافتم. بدی، بدی می‌زاید. نخستین آزردگی به ما می‌فهماند که لذت آزردن دیگران چیست. اندیشه بدی ممکن نیست در ذهن کسی خطور کند و آن شخص به فکر آزمایش آن در خصوص دیگران نیفتد. شخصی گفته است که افکار، موجودات زنده‌ای هستند؛ ولادت آن‌ها با شکلی توأم است و آن شکل عمل است. کسی که در ذهنش بیشتر فکر تولید شود، بیشتر از دیگران عمل می‌کند. بدین سبب نابغه‌ای که به میز اداره میخکوب شده باشد یا باید بمیرد و یا دیوانه شود.»پایان/.</description>
                <category>رضا بابائی</category>
                <author>رضا بابائی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 01:25:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>