<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Rahele_alz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rhlalz</link>
        <description>می نویسم؛ اما نه به آن صورت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:21:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/939310/avatar/adeAWx.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Rahele_alz</title>
            <link>https://virgool.io/@Rhlalz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و اصطبلی که متروکه شد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF-vn6zbwyhpmfz</link>
                <description>هرگز دلم نمیخواست مسابقه اسب سواری را از دست بدهم،پس هر چه زود تر خودم را به خانه رساندم و لباس عوض کرده به دو به سراغ علی رفتم. میدانستم  کجا میشود پیدایش کرد پس به باغ انار رسیدم دیدم که علی از درخت آویزان شده همین طور که انار در گونی میریزد دور و برش را هم میپاید؛ قبل از این که چیزی بگویم مرا دید و اناری به سمتم پرتاب کرد گفت: &quot;بیا بزن ببین چه اناریه لا کردار.&quot; همین طور که تکان میخوردم تا انار را بقاپم گفتم: &quot;ول کن بریم الان صاحابش میادا.&quot; گونی که تا نصف از انار پر شده بود روی کولِش گذاشت و با یک پرش از درخت به زمین فرود آمد؛ خندید که: &quot;مادرم خیلی خوشحال میشه اینارو ببینه دیگه دغدغه اینکه جلو مهمون چی بزاره نداره تازشم امروز مرتیکه خارجکی سرش گرم مسابقشه کجا باغش یادش میفته؟!&quot;بهش گفتم عجله کنه انارها رو زود تر یک جا گم و گور کنه تا بریم به مسابقه برسیم. در محله ی ما صدقه سریِ یک مرد که خارجی هم بود، یک اصطبل اسب سواری داشتیم. هر چند وقت یک بار مسابقه در آن برگزار میشد و همه هم به تماشا میرفتند اما این بار فرق داشت، می گفتند خود مرد خارجی میخواهد با یک نفر که در آخرین سفرش به خارج با خود آورده بود و دستِ بر قضا اسب سوار ماهری هم بود مسابقه دهد. خب این برای من یکی، مهیج بود. بهتر از نشستن پیش علی و بقیه و گوش کردن به قوپی آمدن هایشان بود.دور تا دور اصطبل را آدم گرفته بود روی دیوارها هم پر آدم بود علی با هُل دادن چن نفری برای دو تایمان جا باز کرد گرچه کلی فوش برای خودش جمع کرد اما ارزشش را داشت، مسابقه شروع شده بود و همه با هیجان تشویق میکردند، ناسزا میگفتند، داد میزدند؛ من و علی هم.از این که مرد خارجی از آن دوستش که نمی شناختمش باخت خوشحال نشدم اما از اینکه آخر مسابقه همه ریختند وسط اصطبل و پایکوبی به پا شد خیلی لذت بردم، فکر کردم خدا آخر و عاقبت مرد خارجی را به خیر کند با این بساطی که هر هفته راه می اندازد و یک ملت را سرگرم میکند.دو هفته ای بود که دیگر مسابقه ای برگزار نمی شد. سراغش را که گرفتم یک چیز هایی دست گیرم شد؛ مادرم میگفت زن های همسایه دیده اند که هفته ی پیش مرد خارجی داشته با یک نفر صحبت میکرده که اسب هارا برای مدتی به او بسپارد. به علی که گفتم، گفت: &quot;مگه نشنیدی مرتیکه میخواد بره خارج.&quot; و راست هم بود؛ رفت! چند هفته، چند ماه، چند سال گذشت اما نیامد.تا دوسال خانه و باغ و اصطبل و استخرش همه دست نخورده ماند، اگرچه باغ انارش اناری نداشت، اصطبلش اسب نداشت و استخرش آب. اما خانه اش را یک خانواده که قبل از آن بی سر پناه بودند تصاحب کردند و چن صبایی همان جا زندگی کردند و ناگفته نماند چند تایی هم مرغ و خروس و بوقلمون هم ول داده بودند دور خانه برای خودشان می گشتند. با این فکر که چرا اصطبل اسب سواری باید بشود مرغدانی اعصابم به سیخ کشیده میشد؛ تا اینکه روزی شهرداری دستور داد خانه باید تخلیه شود چون میخواهند کل زمین را بکوبند صاف کنند پارک بسازند. پس رفتند و باز خانه خالی شد.همانطور هم شد بعد از چند روز یک بیل مکانیک آوردند اصطبل و خانه و دیوار ها، همه را یکی کردند درخت ها را قطع کردند، نه انار ها بلکه کلی درخت کاج را هم. از آن همه تنها یک  اتاق مانند در یک گوشه ماند که آن هم پنجره اش شیشه نداشت، نصف سقفش هم ریخته بود.داشتند پارک می ساختند؛ روی زمینی که روزی روی آن بلبشویی بر پا بود.پارک را که کامل نساختند، نصفه نیمه رهایش کردند؛ پله ها ی استخر هنوز بود و درختان خشکیده ی انار هنوز بودند و آن خرابه، ته مانده ی همه ی آنچه مرد خارجی گذاشت و رفت هم بود؛ اما نه مرد خارجی بود نه اسبانش، نه دور دیواری بود، نه آدم های اطرافش.هفده سال است که مرد خارجی رفته، ده سال است که پارک ساخته شده و چهار سال و هفت ماه است که من به اتفاق علی و چندی دیگر هر روز به خرابه می آییم و به تار عنکبوت ها دل بسته ایم شاید هم به خود عنکبوت ها. دلیل آنهارا نمیدانم اما من می نشینم و کله ای داغ میکنم که شاید یادم برود چرا اصطبلی بود و چرا دیگر نیست.</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 20:29:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترنج - چهارمین و آخرین قسمت</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-zc8vsspi6yei</link>
                <description>بازارچه رو که رد میکردم، باید از خیابون میگذشتم و بعد میموند دو تا کوچه که پشت سر بزارم و برسم خونه. بازارچه شلوغ بود مثل اکثر مواقع. حواسم پرت مغازه ها بود و داشتم همینطور که رد میشدم اونارم از نظر می گذروندم. به یه چیزی برخورد کردم. ظاهرا به یه پسره ی جوون که الان نشسته بود و داشت تابلو ها و قلم و رنگی که پخش زمین شده بود رو جمع میکرد. منم متقابلا نشستم که کمکش کنم و ازش عذر خواهی کردم. به این فکر کردم که: اوه ترنج قرار نبود از این هندی بازیا پیش بیاد. توی ذهنم با دست به سرم کوبیدم( آخه دستم بندِ تابلو ها بود.) بلند شد و به راهش ادامه داد منم در حالی که دو تا تابلو و چند تایی قلم دستم گرفته بودم پشت سرش راه افتادم. گفت: &quot;عیبی نداره.&quot; به یه کوچه مانندی رسیدیم و توی اون کوچه به یه میز آهنیِ رنگ شده که به نظر سنگین میرسید. پسر وسایلشو روی اون میز گذاشت و اونهایی که دست من بود رو هم ازم گرفت و تشکر کرد. کنجکاو شدم که جریان چیه؟ بهم گفت تابلو هاش رو میفروشه و گاهی سفارش هم میگیره و در آمدش بد نیست. گفتم اما به نظرم اینجا که یه کوچه ی بن بسته و یکم هم پرته فروش زیادی نداشته باشین. _ آفرین دقیقا. اینجا معروفه به کوچه ی بن بست. هر کدوم از کسانی که اینجا بساط میکنن یه هنری دارن و از اون هنر پول در میارن. و هر هنری اینجا مشتری های خاص خودشو داره. اینجا رو خیلی ها بلدن. راست میگفت. به ساعت نکشید که روی میز هایی که با فاصله ی یکسان از هم قرار داشتن پر شد از چیز های دست ساز قشنگ؛ نقاشی ها، مجسمه ها، گلیم و دستبند های دستبافت و هر چیز قشنگ و رنگی که فکرش رو بکنی. شبیهِ یه رویا به اندازه ی یه کوچه ی بن بست. یهو گفتم: جای یه میز پر از گل های طبیعی و سبز خالیه. و اینکه... آخه میدونین؟! زندگیه دیگه؛ خرج داره! پسر خندید و گفت میزِ رو به رویی به کارتون میاد؟ اجاره شم فکر نکنم زیاد باشه. خندیدم. خوشحال بودم. دستپاچه در حالی که عجله داشتم برای رفتن به خونه و کاشتن گل های بیشتر و اوردنش به اونجا؛ رو به پسر گفتم:ببخشید... _ اسمم کاوه است. _ آقای کاوه مطمئنید که تا من برگردم این میز و همه ی شما هنوز همینجاین؟ یعنی مطمئن باشم که شما همه واقعی هستید؟ خندید و گفت بله مطمئن باشید. توی راه دو تا کیسه کود ریشه زا و تا اونجایی که پول هام یاریم میکرد چند تایی گلدون خریدم و خودمو سریع رسوندم خونه. کلید انداختم و داخل خونه شدم. چقدر خوشحال بودم، یادمه لباس هم عوض نکردم و مستقیم رفتم پشت بوم.پنج تا حسن یوسف، سه تا مرجان، چن تایی بگونیا و توی چند تا گلدون بنجامین کاشتم و چن تایی از گل ها مون رو که از اون ها بیشتر از یکی توی بالکن داشتیم رو گذاشتم کنار. جریان رو خیلی خلاصه و با هیجان برای مادرم تعریف کردم و به کمک مریم _خواهرم_ اونها رو از پله ها پایین بردیم و مامانمو که ماتش زده بود تنها گذاشتیم. جلوی در پارکینگ منتظر تاکسی موندیم. وقتی رسید گلدون هارو توی صندوق جا دادیم و به مقصد کوچه ی بن بست به راه افتادیم. وقتی رسیدیم من و گل کلم( همون مریمی که عاشق گل کلمه) مشغول چیدن گلدون های گل، روی میز شدیم و کاوه و چن نفر دیگه هم از ما استقبال کردن و با خوشرویی به کمکمون اومدن. و من در تمام این مدت به اتفاقات اون روز فکر میکردم و احساس رضایت و ذوق رو میشد توی چشم هام دید. و الان، من _ترنج_ روی صندلی کنار میز گل هام نشستم و دارم این یک روز رو از نظر میگذرونم و میگم: آره ترنج دیدی بن بست همیشه هم بد نیست. گاهی بن بست میشه جایی که دلت نمیخواد حتی همون یه راه رو هم داشته باشه، انقدر که دلت میخواد بشه خونه ت. کاوه صدام میزنه... اون داره به طرفم میاد. آره داره نگاه میکنه و با تابلویی که تو دستشه به سمتم میاد. نزدیک میشه و تابلو رو به سمتم میگیره. خدای من! این منم. ترنجی که روی صندلی کنارِ میزِ قشنگِ گل هاش نشسته، دستش زیر چونش، یه لبخند به لبِش و مشخصه که داره به چیز های قشنگی فکر میکنه.</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 20:19:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترنج - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-d18jun9urpqt</link>
                <description>قدم زدنو دوست دارم. حالا چه از جلوی خونه تا سر کوچه باشه و چه طی کردن یه خیابون دراز که معلوم نیست آخرش کجاست.پس هندزفریو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به راه رفتن. آدما رو میدیدم که از کنارم رد میشدن و با آهنگی که توی گوشم زمزمه میشد چقدر قشنگ میتونستم برای هر کدوم اون آدما یه داستان بسازم. مثلا اون خانمه که یونیفرم مدادی رنگی به تن داشت با مقنعه ی مشکی و کیف چرم و در حالی که تند تند جمعیت داخل پیاده رو را کنار میزد و داشت پشت تلفن با کسی حرف میزد، داستانش اینطوری مینمود که از سر کار مستقیما باید بره بانک و کارای بانکیشو انجام بده قبل از این که بانک ببنده و الان نگران بچه هاشه که توی خونه تنهان و زنگ زده به خواهری، مادری، زن همسایه ای، کسی که بره و بهشون سر بزنه تا بعد اتمام کار هاش خودشو برسونه.یا اون آقائه که دست دختر کوچولوی شش، هفت  سالشو گرفته بود و داشت قانعش میکرد که اون عروسکی که دلش میخواد بخره اصلا قشنگ نیست و اون کناریش که کوچیکتره بهتره و لباسش ناز تره؛ معلوم بود که هم اونقدری پول نداره که چیزی که دخترش میخواد و بخره هم نمیخواد دلش رو بشکنه. شایدم کلی قرض بالا اورده و یا در شرف برشکست شدنه، کی چه میدونه؟!و یه دختر؛ یه دختر لپ قرمزی که میخورد حدود ۱۶ سالش باشه، داشت کش مو میفروخت و در حالی که پشت میزِ بساطش نشسته بود، طوری کش و موگیر ها رو تو دستش نگه داشته بود و اون هارو میرقصوند که آدم دلش میخواست یکی از اونا داشته باشه و چقدر حالت تکان دادن دستاش به آهنگی که در گوشم پلی شده بود هماهنگ بود. خندم گرفت. نزدیک رفتم و یه موگیر قرمز برای گل کلم خریدم؛ مطمئنم خیلی خوشحال میشه، آخه موهاش که کوتاه بود به تازگی بلند شدن و میشه اونارو بست.فکر کردم دیگه قضاوت کردن مردم بسه. پس راهمو به سمت خونه کج کردم. اما ابدا قصد تاکسی گرفتن نداشتم و دلم میخواست تا خود خونه قدم بزنم. هوا هم خوب بود، پس چرا این کارو نمیکردم؟! به راهم ادامه دادم و دیگه به اطرافم نگاه نمیکردم و فقط جلوی پامو میدیدم و تو افکارم غوطه رفته بودم تا اینکه صدای آهنگ قطع شد و دیدم مینا زنگ میزنه. مینا دوستمه؛ آخرین باری که دیدمش ماه قبل بود و یادمه تماما داشت از آزادی و استقلالی حرف میزد که به نظرش توسط خانوادش ازش سلب شده بود. گوشیو جواب دادم. از سلامی که داد معلوم میشد که حالش خوب نیست. ازم خواست که باهام حرف بزنه و در آخر قرار گذاشتیم که هم الان پارک نزدیک خونشون همو ببینیم. پس مسیرمو عوض کردم و توی راه به این فکر کردم که من دوست مینام یا مینا دوست من؟! اما هر چی که بود نمیتونست یه دوستی دو طرفه باشه. ولی فکر میکنم که فقط منم که دوست اونم و مینا هیچوقت به درد من نخورده... بزار ببینم؛ اصلا نمیدونم آیا باید دوستا حتما به یه درد هم بخورن؟ زیاد طولی نکشید. به پارک که رسیدم مینا رو دیدم که داره از دور دست تکون میده. رفتم و بعد از اینکه بغلش کردم کنارش نشستم. دیدم که چشم هاش پر از اشک شده و نگاش که کردم زد زیر گریه. بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن و رفت سر اصل مطلب. اصل مطلب این بود که مینا از اینکه دو سال کنکور داده و قبول نشده خسته شده و از اینکه توانایی رفتن به یه دانشگاه غیر دولتی رو نداره هم ناراحته و غصه میخوره. من چی میتونستم بگم جز کمی دلداری دادن و تنها گوش کردن به درد دل هاش بلکه آروم بگیره؟! بهش گفتم که همه چیز درس و کنکور و دانشگاه نیست. سعی کردم بهش بفهمونم که میتونه از استعداد هاش کمک بگیره و تو یه راه دیگه موفق باشه اما گفت که من از موقعیتش خبر ندارم و اون آزادی نسبی خودش رو توی قبولی یه دانشگاه دولتی اونم یه جایی دور از شهر سکونتشون میدونه.راست و دروغ گفت که باهام حرف زده کلی آروم شده. خب این خوشحالم کرد. سنگ صبور بودنم خوبه ها نه؟ =)گفت بیشتر از این نمیتونه بیرون از خونه بمونه و باید بره، پس باهاش خداحافظی کردم و بازم بهش اطمینان دادم که اوضاع اینجوری نمیمونه و خیریتی تو کاره.. البته که از اینجور امید بخشی ها هیچ خوشم نمیاد اما فکر کردم لازمه.منم باید میرفتم خونه و خیلی وقت بود از خونه زده بودم بیرون. توی راه بیشتر به مینا و موقعیتش اندیشیدم. اما هی که بیشتر توی بحرش میرفتم بیشتر دلم براش میسوخت و از دل سوزوندن هم هیچ خوشم نمیاد پس سعی کردم فکرمو بکشم سراغ همون کار و بدبختی خودم.  </description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 20:06:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی برای خودت هم دستی تکان بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-hwrhkd6uvdti</link>
                <description>امروز تصمیم گرفتم به چن تا از سوال های یکی از دوستام پاسخ بدم؛ بلکه کمی به فکر های توی سرم ترتیب داده باشم.سوال ها برای من نیست. مایل بودین شما هم به اون ها جواب بدین؛ خالی از لطف نیست :)۱. آیا خدا وجود دارد؟ گمان میکنم قبلا بله؛ اما حالا یا مُرده یا پیر و علیل شده و جایش را داده به یک نابلد.۲‌. آیا در زندگی چیزی به اسم شانس وجود دارد؟ همان طور که معجزه وجود دارد، همه چیز هم به شانس بستگی دارد.( شانس خودِ معجزه است)۳. مذاهب چقدر در پیشرفت انسان نقش دارد؟ مذهب و پیشرفت؛ این دو کلمه کاملا با هم پارادوکس دارند و هیچ نسبتی با هم ندارند. به جای کلمه ی مذهب میتوان &quot;یکی از دلایل عقب ماندگی&quot; را به کار برد.۴. آیا انسان امروز آزاد است؟ انسان امروز دست و بالش بسته است که &quot;آزادی&quot; غایت نهایی اش شده ( و شاید تنها غایتش).۵. شرایط چقدر در پیشرفت زندگی انسان تاثیر دارد؟ تاثیر زیادی دارد و برای پیشرفت باید شرایط را تغییر داد.۶. آیا افرادی مثل بیل گتس و جابز را الگوی خودت قرار میدهی؟ نه چون عیسی به دین خود، موسی به دین خود :)))۷. زنان را در دنیای فردا چگونه می بینی؟ به افکار امروزشان بستگی دارد.۸. مردان چطور؟ مرد و زن ندارد.۹. بهترین دوستت؟ بهترین... من یه دوست خوب دارم که مطمئننا بهترین نیست :)۱۰. آیا خودکشی را عملی غلط میدانی؟ نه؛ گاهی بهترین عملیه که میشه انجام داد.۱۱. زندگی چیست؟ تلاش برای هیچ. و من چند صبایی است دنبال معنای &quot;هیچ&quot; میگردم.۱۲. عشق چیست؟ همان دوست داشتن؛ البته بدون چشم داشت.۱۳. آفتِ انسان؟ تنبلی و تن پروری۱۴. بهترین کتابی که خوندی؟ صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز / جزء از کل استیو تولتز۱۵. آفت دنیای مهاجرت؟ تعصّب محل پذیرنده.۱۶. ثروت زیاد داشتی، چه کاری میکردی؟ چقدر زیاد؟ میشه باهاش دنیا رو یکپارچه کرد؟!۱۷. ...</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 14:57:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست &quot;گیل&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D9%84-zfikyaezyzlg</link>
                <description>گیل: یک نفر، ساکن گیلان را در نظر بگیرید :)گیل من!امروز از ظهر به اینطرف خیلی خسته ام. نه اینکه خوابم بیاید؛ نه! بیشتر انگار روحم خسته است یا بهتر بگویم ذهنم. بله ذهنم از دست این همه فکر کردن های من خسته شده. میدانم اگر دست و بالش باز بود به مغز نداشته ام چنگ میزد و هر چقدرش که در مشتش جا شده را پرت میکرد توی صورتم یا می چپاند داخل دهانم که دیگر بس کنم. اما از آنجا که دستِ تسلیم من از قبل بالاست، قرار است از حالا تا مدتی نا معلوم سرم و ما یحتوی آن را بفرستمشان مرخصی. آخر میدانم که این مدت چه ها کشیده اند از دستم.این نامه هم متعلق به گیل است؛ ؛؛گیلِ قشنگم؛ فرفریِ من. قربان چالِ سمتِ چپِ لُپَت!یک خبر؛ یک خبر خوب.من دیگر مغز ندارم :)خبر خوبی است نه؟!شاید هم کمی نسبتاً زیاد خنده دار.مغز ندارم، از آن جهت که دیگر فکر نمیکنم. به هیچ چیز؛ مطلقاً به هیچ چیز!میدانی؟! وقتی آدم فکر و خیال میکند هر ده دقیقه اش به اندازه ی سه ساعت میگذرد. یعنی سخت میگذرد. اما وقتی فکرت را حواله می کنی به فردا، آخر هفته، ماه دیگر، چند سال بعد یا اصلا به ابدالدهر و بعد مشغول میشوی؛ تفریح میکنی، تفریح الکی. کتاب میخوانی، میخوابی، با دوستت صحبت میکنی و هزار جور کار های قشنگ مشنگ دیگر (گل کاشتن هم یکی از آنهاست) کم ترین خوبی اش به این است که یک ساعت همان شصت دقیقه است که البته به احتساب ما همه اش ربع ساعت گذشته. ( و وااااااای چه زود گذشت :))من به مدت سه روز است که دیگر مغز ندارم؛ خبر از این بهتر؟!</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 12:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخوابیم آقا...</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7-eelo5tcgdzlv</link>
                <description>موسیقی کازابلانکا (1942)کاش اینجوری بود که صبح بیدار شی. بارونیتو بندازی رو شونت، بزنی بیرون. کافه همیشگی._ یه لیوان شیر لطفا. دو صفحه کتابِ کفر بزنی به کمرت. بارون بگیره.چترتو تو کافه جا بزاری.راستِ خیابونو بگیری انقدر راه بری که هوا تاریک روشن شه.بارون که تند شد به یه سالن تئاتر پناه ببری.نمایش امشب کازابلانکا؛_کسل کننده س!پس چشمات سنگین میشهمیخوابی تا آخر نمایش.چشماتو که باز کنی، اطرافت کلی صندلی ببینی با هیچی آدم.راهتو کج کنی سمت خونههمه خوابنبارونیتو پرت کنی یه گوشه ای و پتو رو بپیچی دور خودت.بخوابی؛ انقدر بخوابی که انگار قرار نیست هیچوقت بیدار شی.</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 00:36:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرِ بی قافیه، بدون وزن؛ بی قائده</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-uydhirjqgary</link>
                <description>و کُلی شاعرانِ خوبِ دیگر...یک صبحِ تابستانبا آواز پرستویی که بالای سرم پرواز می کرد بیدار شدمهمینطور خیره نگاهش کردممی رفت که برودهی به شیشه میخورد و بر میگشتآخر به پنجره ی بازی رسیدراهش به بیرون را یافته بودپر زد و رفتمرا با آوازش بیدار کرد و رفت که رفت#خود_نوشتهاگر مایل بودید میتونید از طریق این لینک شعرِ های قشنگ شاعرانمون رو بخونید :)</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 12:57:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترنج-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-qhttzgcxyby3</link>
                <description>روز هایی که به دنبال کاری از خونه بیرون میزنم احساس خوبی دارم. هر چند که اون کار به نتیجه ای نرسه.کلی صبر کردم تا تاکسی رسید. آدرس رو از توی کیفم در آوردم و از راننده خواهش کردم که سریع تر منو به مقصدم برسونه. از این که با خوش رویی گفت:&quot; بله بله، حتما&quot; و مثل آدم های عصا قورت داده عصبانی نشد که دیگه همینه که هست؛ متعجب شدم و خوشحال و فکر کردم که به فال نیک بگیرمش.رسیده بودم. پیاده شدم و چند ثانیه بعد دقیقا رو به روی ساختمان اداره ایستاده بودم. گفتم بختم بگیر که اومدم. و رفتم داخل ساختمان، طبقه ی سوم، اتاق شماره ۲.فکر میکردم که الان باید غلغله ای باشه و آدمه که از درب ورودی همینطور صف بسته تاااااا جلوی دربِ اتاق شماره ۲. اما به جز ۳ نفر که روی صندلیِ داخل راهرو نشسته بودند و یک نفر که داشت رژه وار طول راهرو رو طی میکرد کسی نبود. نشستم و منتظر که نوبتم بشه. زیاد طولی نکشید. شاید نیم ساعت یا چهل دقیقه.یک نفر _منشی_ به من اشاره کرد که برم داخل.به آقایی که پشت میز نشسته بود سلامی کردم و به درخواست ایشون روی صندلی رو به روشون نشستم.خب اسمتون؟!_ترنجو سنِتون؟!و رزومه ای هم دارید؟!و ...و در آخر برگه و خودکاری که باید روی اون اسم و شماره تلفنم رو یادداشت میکردم که از طریق اون به من خبر بدن. فکر کردم چقدر خوبه که این آقای متشخص نمیتونه ذهنم رو بخونه.آدمِ خشکِ خشک.بعد از خداحافظی به مقصد نا کجا از ساختمون زدم بیرون. فقط میخواستم برم از اونجا. داشتم خفه می شدم. محیط کسل کننده و سردی بود.راستِ پیاده رو را گرفتم و فکر میکردم به این که صبح چقدر ذوق داشتم برای این شغل، برای کار کردن توی یک اداره. برای نشستن پشت میز و فقط تایپ کردن. چند بار صدای کلید های کیبورد رو توی ذهنم شنیده بودم و به وجد اومده بودم. اما الان نمیخواستم که از صبح تا عصر روی یه صندلی جا خوش کنم و وقتی سرایدار برام چای میاره در حالی که چشمم به مانیتوره با تکان دادن سر ازش تشکر کنم. نمیخواستم اما نمیتونستم. البته که هنوز هم معلوم نبود من رو استخدام کنن یا نه و باید منتظر تماسشون میبودم اما چقدر در اون لحظه دلم میخواست که زنگ نزنن. چقدر دلم میخواست که یکی از اون چهار پنج نفر دیگه به جای من استخدام بشن. اما از طرفی به این شغل نیاز داشتم چون به مانتو و شال جدید نیاز داشتم، چون احتیاج داشتم که کار کنم، که بیکار نباشم، که توی خونه نمونم، که یکم حسِ بی هودگیِ کمتری داشته باشم. آخه  احساس میکردم دارم تار میبندم از بی مصرفی. </description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 12:36:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل نمایشنامه ی &quot;مرگ یزد گرد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-gxlsb10pwwss</link>
                <description>《...پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی در آمد. آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت...》به قولی: نوشتن درباره ی کار های بهرام بیضایی بسیار دشوار است. مگر گستاخی جوانان داشته باشی و خامی نقد نویسان.میتوان گفت《 مرگ یزد گرد》نمایشنامه ای تراژیک است از آن جایی که داستان حول کشته شدن یزد گرد شاه میگذرد. این نمایشنامه دارای وحدت زمان و مکان است. وحدت زمان به این معنا که همه ی ماجرا در یک شبانه روز رخ میدهد و وحدت مکان به این معنا که حادثه در یک آسیا اتفاق می افتد. آسیایی که یک آسیابان با همسر و دخترش در آن زندگی میکنند.نمایشنامه دارای وحدت عمل یا موضوع هم هست؛ عمده ی داستان درباره ی ماجرای کشته شدن یزدگرد و چگونگی کشته شدن وی است.در این نمایشنامه تکنیک بازی در بازی به کار رفته به طوری که شخصیت ها در دل نمایش نقش دیگری را بازی میکنند. نمایشنامه بر این اساس است که جسدی در آسیا افتاده و ظاهر امر نشان می دهد که جسد در آسیا کشته شده. موبد و سردار و یکی از سرکرده های سپاه یزد گرد که به دنبال شاه میگردند وارد آسیا می شوند و وقتی جسد را میابند در صدد بر می آیند که آسیابان را به جرم قتل یزد گرد به دار بیاویزند. اما آسیابان میگوید که او شاه را نکشته و زن و دخترش هم تایید میکنند و به شیوه ی بازی در بازی سعی در نمایش دادن اصل ماجرا دارند. اگرچه که هر کدام به طور متفاوت و در تضاد با هم ماجرا را شرح می دهند.در خارج از آسیا سربازان مشغول آماده سازی دار و کندن گور برای آسیابان هستند و رابط بین این دو صحنه یک سرباز است که از طریق همین سرباز میشنویم تازیان همه جا را تسخیر کرده و به دنبال لشکر شاه میگردند و یکی از آنان اسیر لشکریان شده. وقتی او را به سخن می آورند. با نمایش وی معلوم میشود شاه که در پی شکست از تازیان و به منظور یافتن کمک به مرو میتازد تالانی زر به همراه داشته و از آسیابان تقاضا میکند او را بکشد و در ازا تالان زر برای او باشد اما آسیابان از ترس رد میکند. پس شاه به آسیابان دستور میدهد برای چاشت گوسفندی فراهم آورد و آسیابان برای انجام دستور از آسیا خارج میشود. در این حین شاه با زن آسیابان تبانی میکند که آسیابان را بکشند و تالان زر را برداشته و فرار کنند. از آنجایی که دختر شاهد این ماجرا بوده مطلع میشویم که وقتی آسیابان بر میگردد شاه با شمشیر به او حمله میکند و آسیابان با یک چوب از خود دفاع میکند و ناخواسته باعث مرگ یزد گرد میشود.در آخر رای موبد و سردار و سرکرده بر میگردد و لاشه را به خاک سپرده و سربازان شمشیر ها را آخته و منتظر رسیدن تازیان میشوند.در طول نمایش شاه خوابی را دیده و برای زن آسیابان تعریف کرده که زن آن را بازگو میکند.در طی نمایش در میابیم آسیابان پسری داشته که در جنگ تیر خورده و کشته شده، همانطور که در جایی از نمایشنامه میخوانیم: سرکرده: جویی از خون تا زیر سنگ آسیا راه افتاده بود؛ و نشانه های تاریک مرگ همه جا پراکنده بود. و من واماندم که چگونه این سنگدلان بر کُشته ی خود می گریند.آسیابان:ما نه بر او که بر خود می گریستیم.زن: [ ضجه میزند] بر فرزند!دختر: [ گریان] برادرم!زن: من آن جوانک را به خون جگر از خُردی به برنایی آوردم. پسر من تک پسری بود خُرد که سپاهیان تواش به میدان بردند. و ماه هنوز نو نشده از من مژدگانی می خواستند، آنگاه که پیکر خونالودش را با هشت زخم پیکان بر تن برایم باز پس آوردند.موبد: مردمان همه سپاهیان مرگند! ای زن کوتاه کن و بگو که آیا پسر اندک سال تو با پادشاه ما هم ارز بود؟زن: زبانم لال اگر چنین بگویم. نه، پسر من با پادشاه همسنگ نبود؛ برای من بسی گرانمایه تر بود!در این نمایش شاه در واقع غائب است و آسیابان و زن و دخترش هر کدوم در زمانی در نقش او فرو رفته و به جای او بازی میکنند. و این کار طبق نمایشنامه چنان ماهرانه و آرام شکل میگیرد که نمایش را برای تماشاگر طبیعی و باور پذیر مینماید. </description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 12:19:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-sbhafyjwkecb</link>
                <description> _ شد شد، نشد میرم زیر قطار. اینو در حالی گفت که داشت روی ریل راه میرفت و دو تا دستاشو به حالت پرواز نگه داشته بود تا بتونه تعادلشو حفظ کنه. نمیدونم این چندمین باره که حرف هایی از این قبیل میزنه و من درمونده میشم که چی باید بگم و فقط مثل بز نگاه میکنم. البته که دوست ها باید به هم امید بدن اما اگه من اونی بودم که فکر میکنه دیگه هیچ راهی نیست و کسی سعی داشت بهم بفهمونه که زندگی هنوز قشنگیاشو داره، شاید همه ی حال بدمو روش استفراغ میکردم. به هر حال نخواستم گاو به نظر بیام و گفتم:&quot; شد شد، نشد نشد ولش کن.&quot; دستمو انداختم گردنش و از بغلِ ریل به راهمون ادامه دادیم.</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 01:29:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترنج - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mtmpqpnvhj5a</link>
                <description>همینطور که توی رختخواب بودم با دستم مثل یه کور روی زمین دنبال گوشی موبایلم گشتم و با گوشه چشمم به صفحه ش نگاه انداختم. ساعت 9 شده بود؛ اَه گندش بزنن! اصلا یادم نمیاد کِی آلارم گوشی رو قطع کردم و باز خوابیدم. همیشه همینطوره؛ هر شبی که فرداش کاری داشته باشم انقدر بهش فکر میکنم که وقتی به خودم میام می بینم ساعت از نصف شب هم گذشته. احساس کردم همه ی گوشت بدنم به استخونام چسبیدن، بدنم کوفته ی کوفته بود. فک کردم چقدر خوب می شد الان گل کلمو صداش کنم بیاد بره رو کمرم تا با چن تا تَرَق و توروقِ مهره هام حالم جا بیاد.( گل کلم خواهر کوچیکمه؛ از بچگی عاشق گل کلمه، آی میخوره. واسه همینم هست که من صداش میکنم گل کلم. وگرنه که اسمش مریمه. البته خودشم بدش نمیاد اینجوری صداش کنم چون فک میکنه چقد خوبه که یه ویژگی منحصر به فرد داره؛ اونم خوردن گل کلمه.) اما دیگه دیر میشه، قُلنج شکستنو باید موکول کنم به یه وقت دیگه. سریع جامو جمع کردم و شلخته پِلخته پرتشون کردم تو کمد دیواری و درو زود بستم قبل از اینکه باز پتو و بالشم خودشونو ول کنن وسط اتاق. به دو رفتم سمت روشویی. داشتم دست و رو مو می شستم صدای گل کلم با دوستاشو شنیدم. داشتن حرف میزدن، یا نه انگار داشتن بحث میکردن. برگشتم تو اتاق تند تند ضد آفتاب میزدم، کرمو صاف کرده نکرده دس کردم یه رژ لب برداشتم زدم به لبم یکم ریمل به چشمام. به آینه نگاه کردم، مسخره شده بودم. سریع صورتمو شستم. داشتم لباس میپوشیدم و در عین حال صدای گل کلم و دوستاشم میومد. مثل اینکه داشتن روزنامه دیواری درست میکردن و مونده بود نوشتن اسامی تهیه کننده ها و هنوز دعوا داشتن که اسم کیو اول بنویسن. همینطور که داشتم جای دکمه ی کنده شده ی مانتوم سنجاق میزدم از تو اتاق داد زدم:&quot; کاری نداره که؛ به ترتیب حروف الفبا بنویسید.&quot; یه لحظه همشون ساکت شدن و منم خوشحال از اینکه آره انگار پیشنهاد کارسازی بوده؛ یک آن صدای گل کلم بلند شد که:&quot; مرده شورتو ببرن با این پیشنهاد دادنت.&quot; و دیدم چشماش پر اشک شد. گیج و منگ در حالی که داشتم مقنعه مو سر میکردم فک کردم که چرا مگه پیشنهادم چش بود به این خوبی؟! فهمیدم که بله خراب کردم. آخه فامیل ما با &quot;ی&quot; شروع میشه و گل کلم که بیشتر زحمت روزنامه دیواری رو کشیده بود فکر میکرد اگه اسمش آخر از همه بیاد حقش ضایع شده. چه فکرا میکنن بچه ها. کیفمو برداشتم و سریع یه بوس از پیشونیش کردم گفتم کاری نداره بَهر بندازین. داشت چپ چپ نگام میکرد. دیرم شده بود. به غرغر های مامانم که گفت هنوز صبحونه نخوردی اعتنایی نکردم و کفشو پوشیدنی پله هارو سه تا یکی پریدم. به در پارکینگ که رسیدم. تو آینه ی ماشین به خودم نگاهی انداختم؛ بد نبودم البته تا وقتی که نخندم و کسی اون دندون نیش مسخرمو نبینه .یه نفس عمییییق کشیدم و مثل یه دختر متشخص و آروم که انگار نه انگار دیرش شده باشه در و باز کردم و راه افتادم.</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 20:44:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم مینویسم؛ برای راحله.</title>
                <link>https://virgool.io/@Rhlalz/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%84%D9%87-f0mvlojotqcy</link>
                <description>خب؛ راستش همیشه این شروع کردنه برام سخت بوده. میگن اول یه نوشته، خواه کتاب باشه یا یه مقاله ی چند صفحه ای، باید جذاب باشه. یعنی الان من باید طوری شروع کنم که شمای خواننده دلت نیاد خوندنو رها کنی. اما نمیدونم که چطوری؟! آخه هر کس یه جوریه؛ منم یه جوریم، یه جوری که شاید مثل هیچکس نباشم و در عین حال شبیه خیلی ها باشم. پس اول از همه برای خودم مینویسم، برای خودم که میدونم چی میخوام، که میدونم چی تو ذهنم میگذره و دوم برای کسی که مثل من فکر میکنه، مثل من... مثل من چی؟! می بینید؟ من خیلی کند ذهنم. حتی نمیتونم این جمله رو کامل کنم. البته شاید دو ساعت دیگه، دو روز دیگه یا شاید دو سال دیگه که برای چندمین بار این متنو میخونم بدونم چه جمله ای جاش بزارم. در بیشتر موارد همینطور بودم. کلا مغزم دیر دستور میده، دیر راه درست رو از غلط تشخیص میدم، دیر دو هزاریم میوفته که این اون نیست.( این؛ چیزیه که هستم و اون؛ چیزیه که میخواستم باشم) و آره اینه که من الان هجده سال و سه سالمه و این سه سال همون سه سال از عمر طلایی هر آدمیه که من صرف رسیدن به اینی کردمش که اون نبود و در آخر فهمیدم اون یه نفره که می نویسه، هر چیزیو که به مغزش فشار بیاره دِ یالا منو بریز بیرون و اصلا کلماتش قلنبه نیست؛ بلد نیست. یه نفر بهم گفت تو زمانی میتونی در مورد چیزی بنویسی که اون رو تجربه کرده باشی. میخوام به اون یه نفر بگم پس تخیل چی میشه؟ یعنی منی که جاهای زیادی نرفتم و چیز های زیادی تجربه نکردم حق این رو ندارم که حتی توی ذهنم اونها رو داشته باشم؟ خب بعضی ها هم معتقند داستانی که واقعی نباشه ارزش خوندن نداره. باید بگم که اگر از این دسته آدم ها هستید اصلا سراغ نوشته هام نیاید و برید دنبال زندگی واقعیتون که خربزه آبه. چون شاید من چیز هایی بنویسم که تمام شخصیت ها و اتفاق هاش ساخته ی ذهنم هستند و وجود خارجی ندارن اما بهشون جون میدم و بزرگشون میکنم، انقدر بزرگ که نه تنها در ذهن من که در ذهن تمام خواننده هاشون جا بگیرن؛ شایدم تو دلشون. داستان ها و نوشته هایی غیر واقعی اما بر اساس واقعیّت.</description>
                <category>Rahele_alz</category>
                <author>Rahele_alz</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 18:41:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>