<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Rogh_Z</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Roghzaheri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:19:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1954118/avatar/7VRU55.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Rogh_Z</title>
            <link>https://virgool.io/@Roghzaheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا یکم حس مثبت داره?</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-pcwcykxx54cf</link>
                <description>درود ، من رَهام و اینجام خونه ی منه ! ببخشید بی زحمت اون هندونه هارو بندازین تو حوض ! ریسه هارو وصل کردین ؟ حواستون باشه ها یه وقت نیوفتین از درخت!!بله عرضم به خدمت شما که من و کلی افراد دیگه اینجا زندگی می‌کنیم و هر چند شلوغه اما خوش میگذره .فرش ها خشک شدن ببرین تو اتاق پذیرایی پهن شون کنین ، خیلی ممنون بچه ها! ای بابا این شمعدونی هارو چرا هنوز گردگیری نکردین ؟! آره آره باید اول فانوس بچینیم دور تا دور حیاط ، این طرف گلدون بذارین تا فضای خونه جون بگیره.+ آقا مرتضی لطفا بیا کارت دارم!_ بله خانم + خیلی ممنون میخاستم بپرسم رو پشت بوم جا خواب پهن کردین برا همه؟ _ والا خانم داریم پهن میکنیم ، اما اگه جا کم  اومد تو حیاط میندازمیشون .+ آره فکر خوبیه ، انجامش بده . بله و من هر سال مهمون های عزیزی میاد خونم واسه شب یلدا که باید اینجوری ازشون پذیرایی کنم . زندگی اینجوری قشنگ تره❤️شاید باورتون نشه ولی همین آقا مرتضی و خانومش قبلا همسایه ما بودن ! بعدش دیدم نمیتونن اجاره بها رو پرداخت کنن گفتم خوب بیاین تو یه قسمت از خونه من بمونین ، اونام خدا خیرشون بده آدمای مهربون و با شخصیتی‌ان . بیچاره زن آقا مرتضی ، منیژه جون ، یه مقدار بیمار احوال بود و از وقتی اومدن اینجا روحیش خیلی بهتر شده ؛ امیدوارم که دوباره سلامت کاملشو به دست بیاره .ای بابا مش رحمون من که گفتم به این گربه های بیچاره غذا بده از صبح همینطوری گرسنه موندن ! امان از دست مش رحمونُ حواس پرتی هاش! آره این گربه هاییم که میبینین چند سالی هست وارد خانواده بزرگ من شدن ، اوایل روی یکی از پله های حیاط پشتی مینشستن که من گفتم جاشونو عوض کنن ، سرما اذیتشون نکنه. همتا جان دخترم این لباس هایی که پوشیدی نازکه قربونت برم مریض میشی ! برو عوض کن. آفرین دختر خوبم.امان از دست این جوونا...یه سر هم باید برم عطاری ، شاید بپرسین برای چی ؟ میخوام ادویه های خوش بو و تازه بگیرم که غذاهای امشب خوش مزه بشن. البته ناگفته نماند که سبزی پلو ماهی های من زبان زد خاص و عامه !! اما خوب ترجیح دادم امشب قلیه ماهی درست ‌کنم . این همه خزون نمیخواد جارو کنین !! بذارین همینجوری بمونه اون گوشه رو بچه هام واسه قدم زدن و عکس گرفتن خیلی دوست دارن!ماهی هارو گرفتین؟ آره برنج هارو بخیسونین ! به به چه بوی اسفندی پیچیده ، آقا ماشالله دست شما درد نکنه بازم که به زحمت افتادین!تو کاسه ها آب و برگ گل بذارین ، کنارشم دیوان حافظ باشه . اَنارا رو دون کنین بریزین تو ظرف یه چندتایی ام همینجوری سالم بچینن تو ظرف بذارین رو سفره . بچم مهرناز چقدر انار دوست داره !!  این منم و این زندگی منه! امیدوارم حال دلتون خوب باشه و شب یلداتون رو دور عزیزانتون بگذرونین ! بعدش همگی روی پشت بوم بخوابین تا خنکی هوا رو احساس کنین . البته واسه ییلاق اینکارو نکنین بهتره یه وقت خدایی نکرده هوا سرده میچاین! راستی خاطره قشنگی از یلداتون دارین ؟قلبتون رنگین کمونی??</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 01:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید هم برای لحظه ای خوش??</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-jqipea5vsoat</link>
                <description>+انگار همین فردا امتحان فیزیک دارم و هنوز هیچی نخوندم ! هوا بارونیه ، معلم سر کلاس نیومده، بچه ها دور هم جمع شدن ، بازی شون حقیقت جرعته ! ولی من مثل همیشه سرمو گذاشتم روی میز و از پنجره به بارون نگاه می‌کنم.  قطره هاش دونه دونه می‌خوره به شیشه ؛ رعد و برق برای زمین خودنمایی میکنه ! و این خاموش شدن چراغ کلاس و رفتن برقه که صدای بچه ها رو در آورده! همه کیف هاشونو برداشتن و به سمت دفتر مدیر رفتن ؛ و من نیز .مدیر با خونسردی تمام اَزَمون خواست با چراغ گوشی ها سر کنیم تا سرویس هامون بیان و برگردیم خونه . چند تایی از بچه ها خواستار تماس با پدرومادرشون بودن تا از شرایط باخبر بشن. منم اون گوشه‌ی راه پله کز کردم و توی دنیای خودمم. یه لحظه از نقاب دانش آموزی بیرون اومدم. اینا کی‌اَن؟ من بینشون چی میخوام ؟ چه نسبتی باهم دارن که اینقدر معتمدانه رازهاشونو بهم میگن؟! خانومای میانسال ام که احتمالا دبیرهاشون باشن! پس چرا کنار بچه ها نمی ایستن؟ چرا دارن دونه دونه از مدرسه خارج میشن و میرن؟میدونی چشم آبی؟! من روحمو اونجا جا گذاشتم! تو همون مدرسه ها ، وسط جشن ها و همایش ها ، روی میز و نیمکت ها و نمره هایی که تمام امیدم به آینده بودن !چشم آبی تو میفهمی ؟! - آره می فهمم ! ولی میخوای تا آخر عمر بترسی از همه چی ؟+ دیگه نمیتونم زندگیمو کنترل کنم ! همه چی از دستم در رفته . میدونی بهم چی میگن؟ ته دلداریشون اینه :میگن خواهر برادر نداری ؛ خوب حالا ما که داریم چیکار کردن برامون . دو دیقه بعد گوشی شون زنگ میخوره و میگن سلااامم چطوری قربونت برم منم خوبم خداروشکر چخبر چیکارا کردی ؟ کمک خواستی بگو!!!میگن خانواده نداری ؛ خوب حالا ما که داریم چیشد؟! پدرومادر که داری برو خداروشکر کن خیلیا تو حسرت همون دوتام موندن!!عشق ؟! اصلا و ابدا !!! بهم گفت : تو نباید عاشق بشی ! حالا انگار که من آدم نیستم ! یا اصلا به تو چه که من دلم میخواد عاشق بشه یا نشه ؟! عاشقی دلم دست مغزم نيست دست تو میخواد باشه ؟!چشم آبی ! توان ادامه ندارم...حتی نمیخوام از سر لجبازی با این حرفشون عاشق بشم...من واقعا حس میکنم با یه جسم متحرک دیگه هیچ فرقی ندارم.تو میدونی زندگی چیه ؟ یاد منم بده! تا حالا فقط نفس کشیدم ...ببخشید اگه مثل قبل نیست? این روزا قلمم خشک شده و چشمم خیس... دوستدار شما رها ۶۶</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 21:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادقام احساس?</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-scxlwo7syztz</link>
                <description>یادش بخیر?من دلتنگ شدمدوست دارم دوباره تجربه کنم؛ زنگ ورزش بارون میزنه و همه موندن توی کلاس ،یه عده دور هم جمع شدن برای بازی،یه سریا حرف میزنن، تک و توکی درس میخونن، و من کنار پنجره سرم رو روی دستم گذاشتم و به قطره‌های بارون روی شیشهٔ پنجره نگاه می‌کنم،صدای مبهم کلاس با صدای تیزوتند رعد و برق و بارون یه ملودی سرشار از آرامش در مغزم ایجاد کرده. احساس می‌کنم زمان همینجا متوقف شده.    ‏چقدر دلم تنگ شده برا اون موقع ها...کاش می‌شد دوباره تجربه کرد خنده‌های از ته دل و خوشی های ساده . یه گوشه حیاط دور هم جمع می‌شدیم و از زمین و زمان حرف می‌زدیم،گاهی بازی می‌کردیم و خلاصه هر چه بود بی دغدغه و مشغله بود.   ‏   ‏</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 19:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبادیِ آبادی دیگر !</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-dblhqihruilo</link>
                <description>درود!&quot;هیچ جا خونه خودم نشد برام &quot;من ز ویرانی این خانه بگفتم با تو تو به آبادی ِ آبادی دیگر امیدم دادیمن در این خاک ریشه نهفته‌م اماتو به تیغ ام زدی و میل سفر سر دادیبرای کوتاه بودن شعر ها پوزش می طلبم?? گاهی تک کلمه ای که از دل بر می ‌آید عمیق تر از بازی با لغات بر صفحه کاغذ است?</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 00:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنگر مرا...</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-l7pxslcmlfai</link>
                <description>لحظه ای بنگر مرا                       نگران ام نگران اگر این حال من است                  وای به حال دگران مستانه می خندم ولی           کارد رسیده به استخوانکاش بود کسی که گویمش        قصه های سحر گهانشانه ای محتاجم                    بهر اشک های بی کرانبیا که بی تو نیست مرا        این زمستان را تاب و توانآری بنگر مرا...     ?Raha66</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 23:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی گفت پریود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-dhiflbc2txbn</link>
                <description>   سال های اولی که پریودی رو تجربه می‌کردم،  از به زبون آوردن کلمه پریود خوشم نمیومد و اکثر اوقات می‌گفتم عادت ماهیانه . از نظر معنای لغتی که یکی هستن ، پریود کلمه ای انگلیسی در معنی دوره زمانی  هست و تقریبا معنای برابری دارند.   اما اگه از نخستین باری که پریود شدم حرف به میان بیارم ؛ راستش معلمی داشتیم در دوران دبستان که این جور مسائل رو بهمون آموزش می‌داد. اولین باری که شنیدم پریودی چیه و چجور دردهایی رو توی بدن ایجاد میکنه با خودم گفتم : دختر این دیگه چه کوفتیه؟! . غافل از اینکه دوسال بعد دقیقا اون به اصطلاح &quot;کوفت&quot; رو باید هر ماه تجربه می‌کردم. آره دقیقا دو سال ، یادمه۱۱ فروردین بود که منم به جمع دخترایی که پریود میشن اضافه شدم.   شاید ماه های اول برام تجربه جدیدی بود ولی بعدش کم کم عادت کردم بهش و اتفاقا اون تایم رو معمولا بیشتر مراقب خودم بودم و هستم. چرا که رعایت بهداشت بخصوص در دوران پریودی دارای اهمیت بالایی هست.    استفاده از نوار بهداشتی های تمیز ، تعویض هر ۳ ساعت و قرار نگرفتن در محیط های سرد و مرطوب ، تعویض هرروز لباس و اجتناب از خوردن مواد غذایی مثل ماست و بستنی و... می‌بایست رعایت شوند تا پریودی خوبی را پشت سر بگذاریم.    چرا پریودی خوب؟ تا عدم رعایت بهداشت موجب انواع عفونت ها نشود . این تنها بخش کوچکی از مشکلاتی ست که عدم رعایت بوجود میاره.    دوران پریودی با دستان آکنده از سوغاتی هر ماه نزدمان می‌آید ؛ از درد شکم و کمر گرفته تا سردرد و احساس افسردگی و... که در هر فرد متفاوت است.   با وجود همه اینها بسیاری از زنان و دختران در این تایم در محل کار خود حضور میابند ؛ در حالیکه ممکن است درد یا نوسانات خلقی ناشی از بهم خوردن هورمون ها اذیتشان کند اما... .   به امید روزی که تمام زنان سرزمینم از بلوچستان تا خوزستان از شمال تا جنوب ، دارای امکانات کافی و آگاهی کامل از پریودی خود باشند . و مردان و پسران جامعه ام نیز با کسب آگاهی بیشتر در باره پریودی ؛ مادران ، خواهران ، همسران و دختران خود را بیشتر درک کنند‌.??</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 17:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-e8juzvwjutak</link>
                <description>?چیست این رقص جنون آمیز کلمات بر دفتر شعر؟!کیستی نه! کیستم ؟ از برای کدامین گُنَه چنین محرومم؟ دل داده‌ی کدام کج راه هستی بودم؟که در این عالم نو با رقص عزا محشورم؟من در این وادی نفس مرگ را محبوبم!که دگر جان نیست و من به قفس مجبورم... ??</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 12:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش می‌شد دیگر قلمم بر کاغذ &quot;ای کاش&quot; ننویسد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AF-s6jzysojrevf</link>
                <description>کاش می‌شد حرف ها را گفت بی آنکه دریا طغیان کند و بنیاد خانه ها ز جا کَنَد! کاش می‌شد اظهار کرد تمام آن کلمات حصارگونه بر گلوی دخترکی پژمرده را ! اینچنین تا کنون درد تا استخوان هایم نفوذ نکرده بود. در خانه اما بی خانه ام ! آشنا اما بیگانه ام... کوتاه ست می‌دانم اما کافی ست !...بخشی از &quot;سکوت شهر&quot;  _ دل نوشته شخصیت رها پارسا از اینکه برای مطالعه وقت گذاشتید سپاسگزارم??</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 04:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی مغز!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-x9nivl9q8yia</link>
                <description>     خورشیدِ اینجا همواره غروب است ،نه صبح و روشنی در انتظار ماست و نه ما در انتظار آن! ناامید از نور ، شمعی روشن می‌کنیم تا شاید روزنه امیدی باشد در میان این همه تاریکی! تاریکی های بی انتهای بن بست شب! و من غرق در نوت های موسیقی ، آرام قدم می‌زنم! مدت طولانی‌ست که قلمم خشک شده و چشمم خیس! و این احساسات محبوس در شیشه‌ی عمر ،رز سفیدام را پر پر می‌کند و مغز خط ممتدی از خاموشی نشان ام می‌دهد.     ‏وقتی برای اولین بار &quot;خاموشی مغز&quot; را بر کاغذ نوشتم ؛ گمان نمی‌کردم روزی بخشی از سکوت شهر خواهد شد. اما حالا می‌خواهم از قصه‌ی خاموشی مغز برایتان بگویم از آن روز های سیاه !     رز سفید چشمم را گرفته بود! دلم را هم از دست دادم! بی اختیار به سمت آن قدم برداشتم. گل را در دست گرفتم و به راه افتادم. کوچه خیابان های شهر آکنده از گل های رنگارنگ بود اما چشم من تنها رز سفیدش را می‌دید و ساعت ها به زیبایی آن خیره می‌شد.     ‏او را همیشه در بهترین شرایط مراقبت می‌کردم . حس مسئولیتم به آن رز چنان بود که گویی زندگی و مرگ ام به او بستگی دارد! و شاید این قصه‌ی کوتاه مرگ رز سفید است!     میان راه به سرزمینی رسیدم. با خود گفتم این بهترین خاکی ست که رز سفید می‌تواند در آن زنده بماند. این شد که سکونت گزیدم و من بزرگترین خطای عمرم را مرتکب شدم.ای آسمان دریایی ! زمین سبز آبی ! رویای پوشالی !  ‏صدای بی قرار ناامیدی را می‌شنوی ؟! در پس آن روزهای سیاه  روشن نشد روزگار ما ! ‏ ناچار از آینده ای تباه  ‏ پناه بردیم به دنیای خفا ! ‏ زیبا و دل فریب چون رخ ماه  ‏ مکار و پلید سان روباه !  ‏چنان در دام آن سخن وری وا ماندیم  ‏ کز عقل و خرد جا ماندیم!! ‏ حال عمری‌ست می‌سازیم  ‏روز فردا بیش‌تر می‌بازیم!آری این است حکم این خاک کریهتو چنین از درد خود بی‌خبری!...  ‏  رز سفید فرایند معکوس رشد و تکثیر را طی می‌کرد. یک چشمم اشک و چشم دیگر خون بود. سرانجام خاموشی مغز بود و سکوت شهر ، من ماندم و این غروب تلخ.  ‏و سوگند به دخترکی که نامش رز بود...برگرفته از &quot; سکوت شهر &quot;??از اینکه برای مطالعه وقت گذاشتید سپاسگذارم?</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 00:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی که من آن را نمی‌خواستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-b00mpogep0je</link>
                <description>  چهار فصل سال برای من خاطره انگیز اند . پاییز بوی باران و خاک نم دیده را یادآوری می‌کند ؛ موسیقی و قدم زدن یا عطر قهوه و پنجره‌ی اتاق و تماشای باران تا صبح ...   ‏شاید این اولین زمستانی‌ست که لذت می‌برم. برف ، سپید پوش شدن خاک وطن ، عطر چای و موسیقی ناب. قلم و کاغذ را برای باران بگذار . اینک زمستان است روی صندلی بشین و از پنجره تصویر زیبای باریدن برف را تماشا کن .     ‏شما از بهار چه به یاد می‌آورید؟ باران های بهاری ، نوروز ، مهمانی و دید و بازدید ؟ راستش را بخواهید بهار برایم یادآور هزاران خاطره است از سیاه تا سفید...    ‏تابستان ، پایان امتحانات و آغاز آزادی! واقعا بهتر از حس آزادی هیچ چیزی در دنیا وجود ندارد . تابستان ها که می‌شد از صبح تا شب را به تفریح می‌گذراندم تا اینکه تابستان ۱۳۹۸ رسید و من از آن موقع تا به حال روی خوش تابستان را ندیده ام.    آن موقع ها تابستان ها به نوای نی همبون کنار کارون ، فلافل های داغ آبادان ، شرجی هوای خوزستان و خون گرمی مردمانش می‌گذشت . تا اینکه تابستان ۹۸ رسید و من خود را موظف به خواندن درس برای کنکور دانستم . آن هم در رشته ای که به آن علاقه نداشتم!  یکی نبود بگوید آخر دیووانه تو که میدانی هیچ علاقه ای به این رشته نداری ؛ از چه روی چنین کاری میکنی ؟ بی تفکر و تحقیق به خواندن تجربی  و خرج و هزینه های اضافی پرداختم . فکرش از مغزم خطور نمی‌کرد که روزی به این نقطه خواهم رسید!    ‏البته معتقدم انسان اگر کاری را از مبتدی آغاز کند و با تلاش مستمر به پایان برساند بهتر از آن است که از شاخه ای به شاخه ی دیگر بپرد ! برای مثال به ریاضی علاقه مند باشد ، اما تجربی بخواند ، در نهایت کنکور هنر بدهد!!!!    ‏در هر حال ، تابستان را به خواندن ها و نرسیدن ها گذراندم . شروع سال تحصیلی جدید برایم آکنده از خاطرات بود. دومین سال تحصیل در رشته تجربی مرا از شاگرد ممتاز کلاس به دعوت ولی کشاند!    ‏معلم : ظاهری! این چه نمره ایه؟!    ‏من :  خانم من نه که نخونم ، بخدا میخونم نمیرسم!!!    ‏معلم : پس چطور بقیه می‌رسن؟!    ‏من : راستش خانم من واقعا بلد نیستم چجوری باید زیست بخونم.    ‏معلم : پس منم دعوت ولیت می‌کنم تا یاد بگیری چجوری زیست بخونی !    ‏بعد  جوری که ادای مرا در می‌آورد زیر لب گفت : بلدم نیستم زیست بخونم . مگه بلد بودن میخواد کودن ؟!    ‏من از این تحقیر عمیقا احساس شرمندگی داشتم . خودم را دست و پا چلفتی می‌دانستم که از پس هیچ چیز بر نمی‌آید. برگه‌ی دعوت ولی را تا کردم و توی جیب ام گذاشتم . به سمت حیاط رفتم و غرق در فکر گوشه ای نشستم،  به دیوار تکیه دادم و در ذهن تمام آن لحظات چند دقیقه‌ی پیش را مرور کردم.    ‏این واقعا من بودم؟! باورم نمیشد...     ‏از فردای آن روز برای نمره ای بهتر شب ها بیدار می‌ماندم و قهوه های پی در پی رفیق گرمابه و گلستان ام شده بود! آن چنان که خودم هم از دیدن چهره ام در آیینه وحشت می‌کردم ، چه برسد به دیگران !     ‏و این اسب تازنده ‌ی من روی تردمیل تلاش برای رسیدن به نقطه‌ی پایان داشت!! این بهترین حالتی ست که می‌توان آن موقعیت را توصیف کرد. در نهایت اسب تازنده‌ی قصه‌ی ما از پا ایستاد‌.    ‏به دورم پیله پیچید و روحم به تسخیر در آورد ، در پسِ آن افسردگی ، جسمم نیز بیمار شد و من آن چنان مدرسه نمی‌رفتم که یک روز با بدترین شرایط جسمی برای امتحان عربی رفتم مدرسه و یکی از معاون ها گفت : چرا دیر اومدی ؟ من : مریض بودم خانم رفتم دکتر ، اینم نامه‌ی پزشک . ‏معاون رو به همکارش : الکی الکی میگن ما مریض شدیم نیان مدرسه  ‏از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان آن لحظه دلم میخواست با همین دستان خودم خفه اش کنم اما چه کنیم که بیماری نای نفس هم نگذاشته بود...    ‏وارد کلاس شدم ، سر یک صندلی نشستم و آماده شدم برای امتحان . جفت دستی ام که مثلا دوست صمیمی شده بودیم کنار یکی دیگر نشسته بود و بچه مدرسه ای ها می‌دانند این یعنی چه!     ‏تک و تنها روی آخرین نیمکت کلاس امتحان دادم. بعد از آن از کلاس بیرون رفتم و یک گوشه حیاط نشستم تا در سایه‌ی گرمای آفتاب جنوب کمی گرم شوم . چه پاییزی گذشت دختر !    روز دیگر امتحان زیست داشتم و این تنفر برانگیزترین امتحان زندگی ام بود . می‌پرسید چرا ؟ از خواندن از آن بیزار بودم و چند فصل نخوانده داشتم. و باز هم شب زنده داری های من...    ‏صبح روز بعد در حیاط خانه روی تخت فلزی منتظر سرویس مدرسه نشسته بودم . مادرم از خانه بیرون آمد و پرسید : سرویس هنوز نیومده ؟    ‏گفتم : نه نیومده     ‏گفت : درس خوندی ؟    ‏با تنفری از این زندگی اجباری گفتم : خوندم یه فصل هم نرسیدم بخونم .    ‏جوری که انگار از دیوار خانه‌ی مردم بالا رفته باشم با چشمانی گرد شده و صدایی تقریبا بلند گفت : چرا نخوندی ؟    ‏جواب ندادم . چند ثانیه بعد تصور کردم همه چیز از کار افتاده ماشین ها حرکت نمی‌کنند،  آدم ها سرکار نمی‌روند ، دانش آموزان در خانه درس می‌خوانند و سکوت همه جای شهر را فرا گرفته.     ‏گفتم : کاش می‌شد دنیارو تعطیل کرد واسه یه زمان موقت!    ‏با صدای بوق سرویس بلند شدم و رفتم. راستش آن لحظه از گوشه‌ی خیالم هم نمی‌گذشت که یک ویروس (کرونا) بتواند همچین بلایی سر مردم بیاورد. با خودم می‌گفتم هیچ قدری نیست که برای یک هفته کل دنیا را به استراحت وا دارد.     ‏و دقیقا مدت کوتاهی پس از آن کرونا جان بسیاری از عزیزانمان را ستاند و جهان برای مدتی کوتاه در سکوت فرو رفت. کاش آن لحظه آرزوی خوشبختی برای همه کرده بودم...و این راهی بود که من ناخواسته پیمودم .برگرفته از &quot;سکوت شهر&quot;</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 00:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه‌‌ی آغاز...</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-inwoisknliyl</link>
                <description>[ سکوت شهر ]باران از پشت شیشه های‌ پنجره به رویم می‌خندد و لبخند بر لب هایم خشک می‌شود! عطر تلخ قهوه در اتاق پیچیده و من می‌اندیشم! به آنچه در این روزها و ماه ها گذشت و در نمیابم که چرا چنین شد؟! کتاب را باز می‌کنم وخواندن داستان را ادامه می‌دهم تا شاید حواسم پرت شود! حتی با وجود قهوه خواب آلودم، اما فکر و خیال که باشد ، پلک هم نمی‌زنم! ۱۰ خط می‌خوانم و یادم می‌آید هیچ نفهمیدم و بازمیگردم از اول می‌خوانم و این صحنه تکرار است تا ساعت ها! مِه خیابان را فرا گرفته ، لباس گرمم را می‌پوشم و مسافر کوچه خیابان ها می‌شوم، گاهی باد سرد ، گاهی باران ، گاهی هم مه غلیظ که چشم، چشم را نمی‌بیند! روی صندلی ایستگاه کنار دیگر مسافران می‌نشینم و به رفت و آمد ها نگاه می‌کنم؛ انسان چنان در زندگی غرق شده که همه چیز را از یاد برده! حتی خودش را! یک نفر کنار خیابان گیتار می‌زند و چند نفری دوتایی قدم می‌زنند! و من به تنهایی میان این همه انسان راه می‌روم و نگاه می‌کنم؛ پدری با دخترش عکس می‌گیرد؛ مادری با پسرش خرید می‌کند و من باز هم سکوت...می‌گذرد! سال های سال از آن روزهای تلخ و تار! من اما سکوت نمی‌کنم! تنها تفاوت این است...?</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 10:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخستین...</title>
                <link>https://virgool.io/@Roghzaheri/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-fakvpgaufypb</link>
                <description>   همیشه برای اولین ها شوق و اضطرابی وصف ناپذیر گلویم را می‌فشارد و ذهنم چون کارمندی میان هزاران پوشه بایگانی به دنبال بهترین انتخاب می‌گردد.    حال نمی‌دانم کدام متن یا نوشته ادبی ام را بنویسم ! حتی از خود می‌پرسم : &quot; اینجا بودنت چه تغییری ایجاد خواهد کرد؟ &quot;. و به دنبال دلیلی می‌گردم برای بودن ! اما دلیل واضح و روشن است. اینجا هستم چون می‌نویسم.   راستش واقعیت همین است! انسان اگر آنچه علاقه ندارد را دنبال کند ؛ تبدیل به مرده‌ای متحرک خواهد شد که لحظه ای از زندگی لذت نمی‌برد.     باید در پیله‌ پیچید و یافت آن درست راه زندگی را ، وزان پس پر گشود سوی رویای زیبای خیال.</description>
                <category>Rogh_Z</category>
                <author>Rogh_Z</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 14:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>