<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رُهــام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Roham-nr</link>
        <description>خود آ به تماشا هرسم را...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:23:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/727875/avatar/ax0NnY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رُهــام</title>
            <link>https://virgool.io/@Roham-nr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در عشق شما، طغیان باید...</title>
                <link>https://virgool.io/kooche/%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-tsp5hhrsztic</link>
                <description>روح از جسدم رفت به سویتتا بوسه زند بر سر و رویتبی روح به دنبال تو بودمای روح و تنم عاشق کویتمن هیچ ندانم شه شاهانآسیمه سر و پای بریدهاین سایه کم رنگ به واللهدنیا ندهد به تار مویتهر روی که بالید به مویشرفت آن به تبی خود بر و رویشآن کس که بفهمید جمالتتب دار شد از روی نکویتانگشت دهان مانده به حیرتاین بنده حیران و قلیل اتدرکم نرسد بیشتر از اینقربان دهان راستگویتاین خلق به دیو و دد ملول انداز مفتی و شیخ و شیخ و مفتیبفرست به ما راحت جان راشمشیر حق حادثه جویتاین گوی جدا شد ز تنم تاآن هیبت رحمانی تان دیدبردارد نقاب از کلماتتخود آمده ام به گفت و گویتشعر از: محسن چاوشیروز تولدتان که گذشت ولی دلم نیامد یادتان نکنم. چه کنیم دیگر، محتاجیم، بسیار زیاد.شما هر روز قامتتان بلندتر میشود و سر ما خم تر، شما روی ابرهایید و ما مردگان درحال حرکت روی برهوت زیر پایمان، شما آنجا هم آغوش حق به تماشایید ما اینجا در برابر شیطان رجیم دست بسته. نه، اینها را نمی گویم دلتان را به دست بیاورم، کار از تملق و چاپلوسی گذشته، شما اسمتان در وجود ما &quot;قلب&quot; است یا مقلب القلوب.اینها را می گویم خطاب به همان قلب عزیز که هنوز می تپد و شما را جاری میکند. کاش در مرگ هم این قلب نه‌ایستد. جاری کند شما را در آن بدن متلاشی، در آن قبر تاریک. کاش جاری کند و نور بخشد در آن مزار میت و مرده. آری، ای کاش در مرگ هم این قلب نه‌ایستد...همانطور که پارسال نوشتم:در همه چیز حدی مقدر است اما در عشق شما، طغیان باید...بچه‌های منهای فقر فراخوانی بابت از کار افتادگی یک مادر دادند. سایتشون رو سرچ کنید (متاسفانه ویرگول نمیذاره لینک مستقیم بذارم) می‌تونید کامل بررسی کنید و اگر تمایل داشتید رحمتی باشید برایشان. یاعلی.کارت: ۵۰۴۱۷۲۱۱۱۱۹۰۲۸۴۸شبا:۵۳۰۷۰۰۰۰۱۰۰۰۲۲۸۴۷۲۳۷۹۰۰۱(به نام خیریه منهای فقر – بانک رسالت)</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 11:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوژه</title>
                <link>https://virgool.io/egbarr/%D8%B3%D9%88%DA%98%D9%87-iknq3sp0xaax</link>
                <description>نقاش روی نردبان ایستاده استما بین ابرها، روبه روی بوم نقاشی.طبیعی است از آنجا نبیند ،زندگی مجموعه ای بی نهایت تهی‌سترنج، بافت بافت بوم نقاشی استروزگار درهم تنیده مرگش را.آری اینچنین میسازد یک انسان،عمری که هر دقیقه‌اش سالی‌یست.سوژه چهره اش عصبی است.خالی و وهم انگیز است.عمق تاریک چشمانش،شبیه گلدان‌هایی سفالیستسوژه روی بومی سیاه کشیده شد،درختانی سیاه اطرافش، کلاغی سیاه روی شاخه ها.شب است؟ کسی چه می داند،غار غار کلاغ تنها صدای ربانیسترنگ کلمه ای بی معناست؟سیاه در سیاه در سیاه در سیاه...؟پس چگونه توجیه می‌کنید آن،رد رژی که روی جام آن ساقیست؟سوژه انگار عشق می ورزد.گلگون میشود آن چشم ها.گل می‌روید از آن گلدان‌ها ،هر زمان که چشم‌هایش می‌گریستنقاش از روی نردبان افتادبوم از روی آن پایه، افتادآری، من فکر میکنم آن جامتنها راز این جهان تو خالیستپ.ن: لینک که نمیتونم بذارم ولی می تونم دعوتتون کنم به فرشته های سایت به مهربانی مهر خصوصا این روزها خیلی سر بزنید. چشم به راه لطف شما اند :)مخلصیم.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 12:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بکار و بچین</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DA%86%DB%8C%D9%86-b73jhdbkigng</link>
                <description>سه سالی میشود این تکه شعر روی صفحه مانیتورم برق میزندگذاشته ام که هر روز جلوی چشمم قدم بزند و برقصد. گذاشتم برای هر شروع لعنتی زندگی، برای باخت های گاها ناعادلانه، برای هر تیری که دست موقع شلیک لرزیده و خطا رفته.خاصیت بانمکی هم دارد، دقیقا آن روزهایی که احساس میکنم جهان از حرکت ایستاده و به سرم میزند که دقیقا چه کار میخواستم بکنم؟ دقیقا همان موقع... این رقاص عجیب و غریب رو به روی مانیتور برایم خوش رقصی میکند.شعرش که ساده است، برای من آن جنس معنایش است که متفاوتش میکند، هست و نیست مرا میسازد. مثل آن خانه کاه گلی هایی شده ام که هر روز ببخشی از دیوارش ترک بر می‌دارد اما خوب میداند پی اش محکم است.چقدر از عمر این خانه مانده باشد را نمیدانم، حتی نمیدانم چقدر عقل در سرم مانده باشد که لااقل خودم خانه را فعلا خراب نکنم، اما خوب میدانم که یک چیزی این میان هست که بدجور نجات بخش است... خوب میدانم در آن مزرع سبز فلک، آن بالا بالاها یکی دو وجب بالاتر از آسمان، معمار به انتظار قصر نشسته... به انتظار نشسته تا ببیند آن صاحبخانه احمق بلاخره دست به گچ میشود یا نه.اینجا میگذارم که یادگاری باشد بر دیوار آن خانه کاه گلی، یادگاری برای روزهایی که از عمر سپری شد و سپری نیز خواهد شد:بکار و بچینبچین و ببخشزمین خدابرای همستببین و نترسنترس و بگوخدا تا ابدخدایِ همستپ.ن: کامنت اول رو یه نگاهی بندازید.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 17:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر سردم نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ufbgxm64mlcf</link>
                <description>بعد از ظهر است. هوا ابری به نظر میرسد. خیره به ماشین همسایه بغلی‌ام. یه پراید فیروزه‌ای تقریبا قراضه. فکرنکنم در جهان نمونه‌ای داشته باشد. دو ساعت است افتاده به جانش که تعمیرش کند. صدای زنگ خوردن گوشی را می‌شنوم. تلفن مادر است. بادی می‌وزد و سرجایم میلرزم. تلاش میکنم گوش هایم را تیز کنم:- یعنی چی مامان رو بردین بیمارستان؟ حالش خوبه؟ جان من راست بگو... سرش فقط درد میکنه؟ کدوم بیمارستان؟ الان میام.مادر لباس می پوشد. همان حین سوال میپرسم: چی شده مامان؟- مامان بزرگ سرش درد میکرده بردن درمانگاه. گفتن ریه هاش درگیر شده و تنگی نفس گرفته باید بره بیمارستان بستری بشه.مادر سریع آماده میشود و از در بیرون میرود.در تاکسی نشسته ام. دو روز گذشته و مادربزرگ در بیمارستان بستری است. همه هنوز گیجیم که چطور یک سردرد ساده به اینجا رسید. دایی میگفت دکترش گفته که وضعش ثابت است (ثابت در بد یا ثابت در خوب را نمیدانم). با بوق راننده تاکسی از جا میپرم. او کلافه و من کلافه‌تر. بدجور هوا سرد است. تلاش میکنم شیشه را بالا ببرم تا یخ نزنم. بدون نگاه کردن می‌گوید که خراب است. این موقعیت هایی که جهان جلوی پایم می گذارد حالم را بهم میزند.- (پیام خواهرم) امین.- جانم؟- مامان بزرگ حالش خوب نیست. دارم مامان رو میبرم رو بیمارستان. میخوای بیام شرکت دنبالت بریم؟- نه شما برید. اسنپ می گیرم میام.در حیاط بیمارستان- سلام دایی- سلام دایی. از سرکار اومدی؟- آره. چطوره مامان بزرگ؟- اکسیژن خونش اومده پایین متاسفانه- یعنی امیدی نیست؟- امیدمون به خداست(تلفنم زنگ میخورد. نرگس است، با رفقا بعد از ظهر کافه قرار داریم)- نوری کجایی؟- بیمارستانم- چطوره مامان بزرگت؟- فعلا خوب نیست- میای پیشمون؟- آره. اینجا نمیتونم تنها باشمچند دقیقه میگذرد، سوز سرما من و زندایی و مادر را محبور کرده داخل ماشین بنشینیم. دایی را می بینم که گوشه حیاط دور از همه کز کرده. از ماشین پیاده میشوم که بروم پیشش، خداحافظی کنم تا بروم. دلش میخواهد اشکها‌یش را پنهان کند اما نمی‌تواند.- دایی جان کاری چیزی بود حتما بهم بگید. نوکرشم هستم- ممنون عزیزم. به سلامت. فقط قدر مادرت رو خیلی بدونبغض لعنتی خفه‌ام میکند... سرم را پایین می اندازم و خیلی آرام می گویم: چشم.(به زیرزمین کافه گیم میروم)- خواهش میکنم گوشی هاتون رو جواب بدید.- نووووری. حالت چطوره؟ (لحن پرسیدن نرگس همیشه همینگونه است)- بدم- مامان بزرگت چطوره؟- (نفسی میکشم و جای مبل، تکیه به دیوار، روی زمین می نشینم) فکر نمیکنم موندگار باشه.- ای وای(صدای داد و بیداد رفقا درحال فیفا بازی کردن بالا میرود)- عقل بچه 10 ساله تو سر این 22 ساله هاست.(لبخند میزند)همان شب بعد از 4، 5 ساعت گشتن اطراف گوهردشت و خداحافظی از همه با رامین در ماشین چرخ می‌زنیم. غرهایم را میزنم و تلاش میکنم کمتر به مادربزرگ فکرکنم. ذهنم برای فرار تقلا میکند. به رامین هم دقیقا همین را می گویم. به آرامی گوش میدهد و می‌گوید درک میکند. ادامه میدهد که لازم است یک زمان هایی &quot;باشیم&quot;. صرفا همین &quot;بودن&quot; ارزشش بی نهایت بالاست. گفت که آنجا باش و خانواده رو رها نکن. میدانم که راست می‌گوید، همیشه راست می‌گوید. سر تکان می‌دهم و همچنان تصمیم می‌گیریم بیشتر خیابان را بالا پایین کنیم.رامین را پیاده کردم و حالا به نزدیکای خانه رسیده‌ام. گوشی را چک میکنم. بابا 20 دقیقه پیش زنگ زده بود و ندیده بودم. بدم میلرزد. به بابا زنگ میزنم. صدای گرفته‌اش رو می‌شنوم. حدس میزنم همان اتفاقی که نباید، افتاده. قبل از آنکه چیزی بگوید می‌گویم:- بابا، مامان بزرگ فوت کرد؟- آره- ای وای- زنگ زدم همه بریم سمت خونه اش ولی جواب ندادی. برو خونه ما آخرشب میایم.پاهایم شل است و انگار داخل ماشین مرده ام. به سختی جنازه ام را از ماشین پیاده میکنم. از پله ها بالا میروم. لباس هایم را عوض نمیکنم. روحم یخ کرده. همانطور سه ساعت مطلق روی صندلی می نشیم. در خلا به سر میبرم. آرام گریه میکنم، فکر میکنم، جرعه جرعه در تنهایی رنج میکشم. در چنین موقعیت هایی میفهمم که چقدر ذهنم کند عمل میکند... شاید هم جهان کند حرکت میکرد...از اینگونه &quot;بودن&quot; بیذارم.اول صبح است و همراه و پدر و خواهرم در قبرستان داخل ماشین منتظر نشسته ایم. مادر شب را خانه مادربزرگ گذرانده بود و خانه نیامده بود. همزمان با ما، دایی در بیمارستان کارهای ترخیص را انجام میداد تا جنازه را به غسال خانه بیاورد و بعد هم ببریمش برای دفن. هوا بی نهایت سرد است. سه لایه لباس پوشیدم. بابا از خاطرات و فرشته بودن های مامان بزرگ می‌گوید. لازم نبود بگوید، خودمان می دانستیم. اگر او فرشته نیست پس شاید معنای فرشته را اشتباه آموخته ام. خاطرات که تمام میشود، بابا آرام زیرلب یک نوحه را زمزمه میکند. یواشکی صدایش را ضبط میکنم... آرامم میکند.روبه روی غسال خانه مادر را می بینم. روی صندلی نشسته و میلرزد. آرام ناله میکند و از مادرش می گوید. من را که می بیند می‌گوید: محمد امین دیدی مادرم رفت...؟ سفت بغلش میکنم و تا میتوانم سرش را ماچ میکنم و آرام گریه میکنم... شاید بیشترین غمم آن است که رنج مادرم را تماشا میکنم درحالی که ناتوانم جهان را درست کنم...دم در خانه مادربزرگ پارک کرده ام. به نرگس زنگ میزنم. بهم گفته بود اگر دوست داشتی با کسی حرف بزنی، زنگ بزن. چندباری بوق میخورد و بعد جواب می‌دهد:- میدونی از چی میسوزم؟ از اینکه براش گل نخریدم (بغض میکنم) باید می خریدم. منِ احمق باید می خریدم. باید می فهمید دوستش دارم. باید می فهمید- میدونه نوری... میدونه- این کافی نیست... هیچوقت نیست...شب سوم مادربزرگ است. از سرما درون ماشین نشسته‌ام و خودم را جمع کرده‌ام. بخاری را زدم و موزیکی از شجریان پلی کردم. موزیکی که تا آن موقع هم نشنیده بودم. شعری میخواند از فریدون مشیری بزرگ. نمیدانم برداشت شما از این شعر مثل منم است یا نه اما برایم گرمابخش بود... بی‌نهایت.ما هر دو، در اين صبح طربناك بهارياز خلوت و خاموشي شب، پا به فراريمما هر دو، در آغوش پر از مهر طبيعتبا ديده ي جان، محو تماشاي بهاريمما، آتش افتاده به نيزار ملاليمما عاشق نوريم و سروريم و صفاييمبگذار كه - سرمست و غزلخوان - من و خورشيد:بالي بگشاييم و به سوي تو بياييمفامیل های دور که رفتند، بلاخره توانستم از ماشین پیاده شوم و بروم داخل خانه. همه نوه ها، خاله ها، دایی ها دور هم نشسته ایم. مادر گفته بود چیپس و پفک بخریم و حالا هرکدام یکی را باز کرده بودیم و دست به دست می‌چرخاندیم. هرکس تکه ای بر میداشت و پاسش میداد به نفر بعدی. شاید بعد از سه روز اولین بار بود که خنده را روی چهره ها می‌دیدم. احساس میکنم در آن موقعیت ما ناخودآگاه بهم نزدیک شدیم، تا سرمای هیولای مرگ تنمان را نلرزاند... نزدیک شدیم تا این زخم عفونت نکند...چایی به دست کنار پنجره اتاق نشسته ام. همسایه بغلی بعد از چندروز همچنان درگیر ماشینش است. پیچی را شل و سفت میکند و میرود پشت ماشین تا استارت بزند. یک بار... دوبار... بلاخره استارت میخورد. او خوشحال است و من به شکرانه تمام شدن سر و صداهایش چایم را سر میکشم.یک روز مانده به سال نو. تنها میروم سرخاکش. انگار فعلا در این شرایط پناه دیگری جز &quot;خاک&quot; ندارم. گل هم برایش خریدم، همانی که باید مدت ها پیش می خریدم. این را هم نرگس گفته بود. بهم گفته بود که مطمئن باش می‌بیند. کنار مزارش نشستم. از سالی که گذشت گفتم، از دردهای جورواجورم، از زخم های عفونت کرده روحم، از سردرگمی ممتد بین عمق و سطح زندگیم. گفتم دعایم کند که محتاجم. یادم آمد شب قدر است پس اینبار خطاب به خودش گفتم: امشب فقط اگر دستت رو بالا بیاوری، کار تمام است...آن قبر دو طبقه است، بابابزرگ هم دوسال پیش آنجا دفن شد. با اون هم حرف زدم. هربار می بینمش یاد گریه هایش برای عباس(ع) می افتم. ترک‌ها عجیب عاشق عباس‌اند. دو سه بیتی ترکی که چندان هم بلد نیستم آرام برایش خواندم... عباس معجزه میکند...سال تحویل شده. ما در خانه مادربزرگ بودیم. نه تمام فامیل ولی بخشی از آنها در آن زمان، آنجا بودند. با گریه سال را تحویل کردیم، به یاد مادری که دیگر نیست... دایی قاب عکس هایشان را ماچ میکند و من تلاش میکنم به نقاشی دختردایی 7 ساله ام که روی قاب قرار گرفته نگاه کنم... تصویر بهشت است که بابابزرگ برای مامان بزرگ گل خریده...داخل ماشین راه می افتیم برویم سرخاکش. دقیقا بعد از سال نو. برای خودم و اکثر همکارانم همان حین راه، فال گرفتم. خداروشکر دستم خوب است و عموما مشتری جمع میکنم. فال خودم اما شاید جالب ترین چیزی بود که میتوانست نصیبم شود. حافظ هم خوب میداند چگونه حالم را وصف کند:دلِ من در هوایِ روی فَرُّخ / بُوَد آشفته همچون مویِ فَرُّخبجز هندویِ زلفش هیچ کس نیست / که برخوردار شد از روی فَرُّخسیاهی نیکبخت است آن که دایم / بُوَد همراز و هم زانوی فَرُّخشَوَد چون بید لرزان سروِ آزاد / اگر بیند قدِ دلجویِ فَرُّخبده ساقی شرابِ ارغوانی / به یادِ نرگسِ جادوی فَرُّخدوتا شد قامتم همچون کمانی / ز غم پیوسته چون ابروی فَرُّخنسیم مُشک تاتاری خِجِل کرد / شمیم زلف عَنبربوی فَرُّخاگر میلِ دلِ هر کس به جایست / بُوَد میلِ دلِ من سوی فَرُّخغلامِ همتِ آنم که باشد / چو حافظ بنده و هندوی فَرُّخنزدیکای افطار است. در اولین روز سال جدید. هوا آفتابی است اما باران هم میبارد. میروم بیرون خانه مادربزرگ مقداری زیر باران باشم. پشت خانه، پل هوایی وسط اتوبان را بالا میروم. آنجا انگار هوا سبک تر است. خیره شده ام به ماشین ها. با سرعت می‌روند و می‌آیند. خیلی اتفاقی ماشین همسایه بغلیمان را هم بین آن سیل ماشین ها تشخیص میدهم. خوشحالم که بلاخره رَخش او هم به جاده برگشت. برایم جالب است که بدانم هرکدام از آن ماشین‌ها چگونه زندگی‌ خود را به دوش میکشند. چگونه با سختی و تلخی آن کنار می‌آیند؟ چطور شادی را کشف می کنند یا حتی می‌سازند؟ در آن موقعیت من همه آن احساسات را باهم به دوش می‌کشیدم. سخت و تلخ و شیرین... یک پارادوکس که مختص کارخانه زندگیست.سرم را چرخاندم سمت راست و خطاب به مادربزرگی که تصور میکردم شاید کنارم ایستاده باشد لبخند زدم و بلافاصله اشک ریختم... دیگر سردم نبود... او &quot;بود&quot;... در لحظه لحظه‌اش...</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 11:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه بادکنک بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AA-yfghh5qz5kti</link>
                <description>در آن خیابان همیشگی قدم میزدم. گام هایم همیشه محکم تر از مابقی مردم بود. عادت کودکیم بود. مادرم میگفت: «با هر قدمی که برمی‌داری کره زمین را به عقب هل میدهی تا جلوتر بروی.» نمیدانم چرا اما انگار سرگرمی جالبی برایم شده بود که جهان را هربار عقب‌تر هل بدهم. خصوصا از زمان فوت مادرم که خشم و ناراحتی نبودنش، کاری کرده بود که ترجیح می‌دادم، جهان و تمام متعلقاتش را به گونه‌ای هل دهم که دیگر هرگز جلو چشمانم نباشند. انگار که میخواستم عقده‌هایم را سر جهان خالی کنم، فرار کنم یا حتی در نبرد واضحا باطل، تظاهر کنم که نسبت به جهان بی‌تفاوتم.به قدم‌های محکمم، ریتم را اضافه کردم. سعی میکردم بین خانه‌های پیاده‌رو جوری قدم بگذارم که پایم را روی خطوطشان نرود. این هم تکه‌ای دیگر از همان عادت کودکی بود. یکجور رقص و تراپی توامان. غرق در بین همین اوهام بودم که یکدفعه با صدای جیغ بچه‌ای از جا پریدم. انگار رسیدن به بی‌تفاوتی حتی در پیاده‌رو برایم یکجور رویا بود که دستانم هرگز به آن نمی‌رسید. یک نقطه ایستادم و دنبال منبع صدا گشتم. آن سمت خیابان دخترکی کوچک بادکنکش از دستش رها شده بود و همین باعث گریه‌ی ممتد او شده بود. بادکنک هم انگار برای اینکه بیشتر جیغ دخترک را در بیاورد، همینطور جلویش پیچ و تاب میخورد و دور میشد. مادر دخترک که چندقدمی جلوتر بود و همزمان داشت با تلفن حرف میزد، برگشت. اخمی کرد و دست دخترک را گرفت و او را کشان کشان با خودش برد.نگاهم چرخید به سمت بادکنک روی هوا. میزان رهایی و بی‌تفاوتی‌اش من را عذاب میداد. رها در مکان و زمان. میتوانست به گذشته و کودکی‌ات چنگ و بزند و همانجا مجسم‌اش کند، میتوانست با باد تانگو دو نفره مخصوص خودشان را اجرا کنند یا حتی آنقدر اوج بگیرد که دیگر رنگ قرمز براقش برای هیچکس مشخص نباشد. دیدنش برای من همانا و یادآوری آن سوال کودکیم همان: «مادر، اینکه زمین را هل میدهم آدم‌ها را هم تکان می‌‌دهد؟ یعنی اگر من تند تند راه بروم، زمین می‌خورند؟»لبخندی سرد از سر یادآوری آن روزها زدم. انگار گرمای آن کودک پرسشگر و البته مادر خیال‌پرداز شگفت انگیزش برای زمان حال من صرفا فقط تصویری بی‌جان از گذشته بود. دست‌هایم را در جیبم مخفی کردم و گام بعدی را برداشتم. یکدفعه همه چیز از هم پاشید. زمین زیر پایم انگار ترک برداشت و نور زرد رنگی کم کم بر تمام خیابان چیره شد و همه چیز را بلعید.باد شدت گرفت، گرد و خاک بلند شد. درختان در تقابل با باد تقریبا سر خم کرده بودند. خودم را به زور سرجایم نگه داشتم. پای راستم را ستون کردم و وزنم را روی آن انداختم. سرم را به هر زحمتی بود بالا آوردم تا ببینم دقیقا چه‌خبر است. نور، همه جا را مال خود کرده بود. ساختمان ها، مردم، آسمان، همه و همه انگار خشک شده بودند و نور تسخیرشان کرده بود. همان موقع بود که رو به رویم دریچه‌ای باز شد. سعی کردم در مقابل باد چشمانم را هرگونه که هست کاملا باز نگه دارم. آن سمت دریچه خودم را دیدم. من بودم. کودکیم که کنار مادرم ایستاده. فهمیدم، این همان روز است. همان روزی که آن سوال را پرسیدم. اینبار اما با تمام جزئیات. لبخند مادرم را دیدم که آرام مروارید دندان هایش را نمایان کرد. بعد رو به منِ کودک کرد و گفت: «البته که آره. تو خیلی قوی‌ای. انقدر قوی که بهتر است یک روزهایی را به جای آنکه انقدر محکم گام برداری، مقداری آرام‌تر راه بروی تا من هم بهت برسم.» و بلافاصله نور زرد در مقابلم اوج گرفت، دریچه گشوده تر شد و مرا به داخل خود کشید.همه‌جا سیاه بود. تاریکِ تاریک. خلا مطلق. هیچ احساسی نسبت به اطرافم نداشتم. نه معلق بودم، نه روی زمین. نه هوایی جریان داشت و نه خبری از خفگی بود. مدتی بعد که نمیدانم چندثانیه یا دقیقه را شامل میشد، نوری مثل کبریت در مقابلم جرقه زد و تصویری روبه رویم شروع به پخش شدن کرد. دود غلیظ سیاهی چشمانم رو می‌سوزاند. به سختی ساختمان تکه پاره بیمارستان را تشخیص دادم. یک بیمارستان مخروبه بالای تپه در یک گندم زار. ساختمان انگار به تازگی بمباران شده بود. بوی گوگرد، گرد و خاک نفسم را پر کرده بود. پرستارها، دکترها و مردم، همه اینور و آنور می دویدن. صدای شیون و گریه های بی‌پایان در سرتاسر دشت می‌پیچید. چهره های دود گرفته، خون، اشک، آه...یک سمفونی غم. میان آن سرمه‌ی دود، چشمم به دخترکی افتاد که در کنار بیمارستان ایستاده بود. دورتر از بقیه. میان آن گندم زار و روی آن تپه بزرگ، به زمین جلوی پایش خیره شده بود. تبسم آرامی روی لب هایش بود آن هم درحالی که اشکی به آرامی از گونه اش سرازیر بود. او پشت به هیاهو جنگ، به گل قرمز رو به رویش نگاه میکرد. تار می‌دیدم اما مشخص بود که به آرامی خم شد و یکی از آنها را کند و بلافاصله بو کرد. همراه دمش لبخندش نیز بزرگ شد. ناگهان چرخید رو به روی من. عمیق بود، چشمانش را می گویم. آنقدر عمیق بود که نمیتوانستم حدس بزنم چه چیز در پس آن چشم‌ها قرار دارد. گل را به سمت من گرفت و همان موقع تصویر محو شد.دوباره همان فضا. همه جا سیاه بود. تاریکِ تاریک. خلا مطلق. هیچ احساسی نسبت به اطرافم نداشتم. نه معلق بودم، نه روی زمین. نه هوایی جریان داشت و نه خبری از خفگی بود. مدتی بعد نوری مثل کبریت در مقابلم جرقه زد و تصویری روبه رویم شروع به پخش شدن کرد. اینبار در راهرو بیمارستان بودم. روبه روی دو اتاق در کنار هم. بیمارستان خیلی شلوغ نبود.این را از سکوت های چندثانیه‌ای میان ولوله صدا‌های مختلف میشد تشخیص داد.به اتاق سمت چپ نگاهی انداختم. اتاق تاریک بود و سکوت همنشینش. انگاری که غم در اتاق ته نشین شده باشد. حتی لامپ اتاق هم جانی برای روشن کردن آنجا نداشت. یک تخت خالی که مشخص بود به تازگی مرتب شده و دیگر هیچ. همان موقع شخصی وارد اتاق شد و بعد از چندثانیه با یک کیف زنانه از آنجا خارج شد. چشم هایش پف کرده بودند. معلوم بود که همراه بیمار آن اتاق بوده که حالا دیگر چیز جز همان کیف، یادگار دیگری برایش باقی نمانده. نگاهم به اتاق سمت راست چرخید. نور آفتاب ملایم و زیبایی به داخل اتاق می تابید. تنها یک تخت آنجا بود. من فقط بخش پایین تخت را می دیدم که انگار یک زن روی تخت است و شخصی در کنارش نشسته. یک بادکنک قرمز هم به پایه تخت وصل بود و آرام آرام تلو میخورد. همان لحظه بود که صدای گریه های یک بچه را از داخل اتاق شنیدم. زندگی به آن چه خوش آمد گفته بود و انگار او با گریه‌اش آن را پس میزد. همان لحظه پرستار وارد اتاق شد که... دوباره همه چیز محو شد و دوباره همان سیاهی مرا بلعید.حالا جرقه های پشت سر هم در مقابل چشمانم بالا پایین می پریدند. هر کدام در یک نقطه ای و موقعیتی از جهان را نشان می‌دادند و من را چند ثانیه محو خود می کردند. یک تصویر قبرستان، یک تصویر خانه روستایی و پیرزنی که مشغول دوشیدن شیر گاو است، یک تصویر از آسمان خراشی بزرگ در دل ابرهای تیره بارانی، تصویری از گربه ای که زیر کاپوت ماشینی گیر کرده بود و التماس چشمانش که امیدوار بود کسی ماشین را روشن نکند، تصویر یک نوازنده پیانو و غرقگی در نت‌های موزونش و در انتها تصویر بادکنکی که از دست دختر رها شد و مقابل من می‌رقصید. ناگهان دیدم سرجایم خودم هستم. بادکنک چرخید و چرخید، دخترک زیر گریه زد و مادرش دستش را گرفت و برد. دستانم در جیبم بود و ذهنم در جنب و جوشی غیرقابل باور. لبخند مادرم جلوی چشمانم جان گرفت و حرفش دوباره در سرم دوید: «تو خیلی قوی‌ای. انقدر قوی که بهتر است یک روزهایی را به جای آنکه انقدر محکم گام برداری، مقداری آرام‌تر راه بروی تا من هم بهت برسم.»حق با او بود. همیشه حق با او بود. حال می‌فهمم که گاهی لازم است ترمز پاهایم را بکشم و بیشتر نظاره‌گر باشم. گاهی لازم است درخواست رقص باد را قبول کنم، بچسبم به آن و اجازه دهم او مرا بچرخاند. هرجور که میخواهد. لازم است یادم نرود که زمین را هل دادن فضیلت نیست. یادم نرود که چرخ گردان شاید رقاص خوبی نباشد، شاید ما را به مجالسی ببرد که غم بلندترین نت آنجا باشد، شاید هم رنج را به عنوان تک نواز مجلس زندگی انتخاب کند اما احتمالا تنها جشنی است که همگان به آن دعوتیم. سخت و حتی گاهی محال است اما احتمالا در آن میان هم لحظاتی پیدا میشود که پاسخ آغوش زندگی را بشود با گریه و رقص توامان داد.حال ریتم پاهایم را دوباره پیدا میکنم، آرام، نگران اما رها روی خطوط پا میگذارم. دیگر جهان را هل نمی‌دهم. دیگر نه. حالا یک نگاهم به بادکنک بالای سرم است و یک نگاهم به رو به رویم. فلسفه زندگی‌ام را در تقابل این نگاه می‌دیدم. جایی مابین زمین و آسمان، همان خانه بادکنک. فلسفه‌ای که حالا به من اثبات می‌کرد بادکنک بودن را.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 11:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاج‌های معدوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%88%D9%85-bqdjfqgsfda3</link>
                <description>به‌جای حرف‌زدن در هراس هستم کهچگونه از همه پنهان کنم دهانم راسؤال می‌کنم از های‌وهوی قیچی‌هاکه از شما چه کسی می‌بُرد زمانم رامنی که پاچه‌ی شلوارِ من به دندان‌هاستو مومیایی قلبم به دست حرمان‌هاستاگر بمیرم، در موزه‌ها و مقبره‌هاغمی به دندان می‌گیرد استخوانم را؟عجب مسابقه‌ای! می‌دوم به‌دنبالمبرای من رقبا فکرهای تیز من‌اندعجیب نیست اگر از نفس بیندازمو گوشه‌ای بنشانم دوندگانم راجهان کوچکی از کاج‌های معدوممبه چاپخانه به تاریکخانه محکوممبه کارخانه‌ی تعدیل و جرحْ بارم کنسپس ورق‌به‌ورق ارّه کن جهانم رابه قلّه‌ها که در انبوهِ ابر گم بودنددرست لحظه‌ی آخر در آخرین پلّهسلام کردم و یک‌باره چیزی از پایینعلیک گفته و هُل داد نردبانم راکه فضله را با یک لُنگ می‌شود شست وصدای بد را با پنبه می‌شود نشنیدکلاغ‌های جوانمرد لطف‌شان مأجورهمین که گِل نگرفتند آسمانم راشروعِ فصلِ شکار! ای تفنگ خشکیدهکه از خشاب تو غیر از قفس نباریده!چه مویه می‌وزد از جانبت، که قشلاقمگسیل کرده به سویت پرندگانم را؟و در نگاه زنی شرمگین که می‌خواهدبه عشق تازه‌ی یک مرد اعتراف کندهزار جمله‌ی بالقوّه‌ام، که ساعت‌هاستدر اختفا سپری می‌کنم زمانم رامیان کوچه قدم می‌زنم وَ می‌گویم:چه خوب می‌شد اگر کوچه بودم و هرشبچهارچرخه می‌آمد که رأس ساعتِ نُهتهی کند، بتکاند زباله‌دانم راشعر از: حسین صفا</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 22:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-hisiz2mfawtu</link>
                <description>از زمان رفتن مادربزرگ تمایل آنچنانی به نوشتن ندارم. نه که نخواهم، فقط بدنم با مغزم همراهی نمیکند. خشک میشود ریشه تمام آن چیزهایی که دلم میخواهد سر صفحه سفیدی که تیتر بالایش نوشته&quot;عنوان را اینجا وارد کنید&quot; فریاد بزنم.القصه اینکه این متن هم طولانی نیست و صرفا دلیل و نشانه ای است که بگویم زنده ام. باور نکردنی ولی فعلا درست. آن متن کوفتی که در پیش نویسم خاک میخورد (سرگذشتی از بهمن ماه تا هفتم مادربزرگ در فروردین) را دلم میخواست جای این تکه پاره کوچک منتشرکنم ولی خب انقدر سنگین است که خودم هم جرئت نمیکنم خیلی سمتش بروم. تکه های قلبم را تلاش کردم آنجا دفن کنم و دیگر هم لااقل در متن بهشان سر نزنم.به مادربزرگ ولی خیلی سر میزنم. هرهفته. بدون اینکه کسی بداند. قبرش را تمیز میکنم و بعد مینشینم و از هفتهام تعریف میکنم، روضه عباس هم برای بابابزرگ میگذارم، گریهام را میکنم و بر میگردم سرکارم. آری اینچنین است پناه من. پناه میبرم به او، که پناهش غایت من است.ماه پیش بود که خانم نسبتا سن بالایی ازم خواست از خیابان ردش کنم. همینکه رد شدیم بعد از کلی تشکر و خدا خیرت دهدهای پشت سرهمش، دستی به بازویم کشید و گفت مولا نگهدارت باشد... از دعا قبلا خیلی گفتم، این هم مثل همان بود... همین...13 مرداد تولدم بود. چه سالی... حرفی نیست... هربار سختتر و سختتر و سختتر... دلم خیلی وقت است شادی که ته دلم جا خوش کند را تجربه نکرده. هربار گل های امید خشک تر میشود. البته که فیلم رقصیدن من و رفقایم در کافه موجود است اما...بابام هم خوب است. ممنون که از بیماریش پرسیدید. فقط گاهی اتفاقات روزمره ای که می بینم بابا نمیتواند انجام دهد، روحم را دار میزند. البته که همه اینها به جهنم. ماه محرم زیبایی را با پدر گذراندیم و همین برایم بس است.کوتاه است: قلبم را از دست دادم... قابل توضیح نیست... به شعر بسنده میکنم:این غمو این غبارکه بساط کردهبه چهرهامقمار من است...این ها را گفتم که بگویم خیلی غمگینم و همه چیز از دست رفته؟ خیر. نفس جاری است، چه بخواهم چه نخواهم. هستم. عمیق تر از همیشه، برای تمام آن نخ های متصل به زندگیم، برای مامان بزرگ و بابابزرگ که شاید روزی سرخاکشان وقتی از آن دختر حرف زدم بغضم نترکد، برای بابا که شاید روزی دوباره بدود، برای آن دعا که یادم میآورد من در این دنیا چه غلطی میکنم، برای مولا که شرمنده اسمش بیش از پیش نباشم و برای قلبی که از دست رفت اما بابابزرگ قول داد که روزی برمیگردد... آری، شاید برگردد...</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 22:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش کار خیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-xoo3wfxhh3fh</link>
                <description>سلامطبق چیزی که تو این پست گفته بودیم قرار بود برای این خانواده هرچقدر که جمع شوند مستقیم تقدیمشون بشه تا برای فرایند درمان فرشته عزیزشون استفاده بشه. با کمک شما تقریبا عدد 700 هزارتومن جمع شد که امروز براشون واریز شد.سایه مهرتون مستدام و لطف علی (ع) همواره تو زندگیتون جاری.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 15:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کار خیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-z3blahfcm7b8</link>
                <description>سلامیک خانواده پنج نفره (یک پدر و چهار فرزند) که به سختی درحال زندگی هستند، نیازمند لطف شما اند. مادر خانواده چندسال پیش از دنیا رفتن و دختر این خانواده دچار بیماریه سرطانه. پدر کارگر هستند و در خانه ای در یکی از نقاط فقیر نشین کرج ساکن هستند. خانه ای هم که در آن ساکن هستند تعریفی نداره و حتی کلمه &quot;خانه&quot; چندان واژه درستی برای آنجا نیست.سقفی برای جمع آوری تامین نشده، هرچقدر بیشتر بهتر تا برای درمان فرشته عزیز زودتر اقدام انجام بشه. مثل همیشه هرچقدر مستندات به دستم برسه اینجا قرار میدم تا از کمک هاتون مطمئن باشید.این پست هم یک هفته اعتبار دارد.اگر دوست داشتید رحمتی برای این خانواده باشید، تلگرام و ایتا در خدمتم: @m_amin_nr</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 18:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-fzanbxgum0ua</link>
                <description>‌هی نوشتم و پاک کردم...کلمه نیست بتوانم روی زبانم بچرخانم...انگار چرخ دنده های کارخانه ادبیات به شما که میرسند، تسمه پاره میکنند. انگار که ادبیات آفت به محصولش زده باشد. انگار تازه میفهمد هرچه تا الان در تاریخ ثبت کرده، شوخی تلخ جهان بی‌حسین بوده.و جهان باحسین...؟ نمیدانم... فقط میدانم آنقدر عمیق، آنقدر والا و آنقدر آزاده است که حتی منه وصله ناجور، یه جوری آن میان خودم را وصل میکنم. یه جوری در میان آن سیل تلاطم آدم حسابی‌ها، دست بالا میبرم که بگویم منم هستم.می‌گویم مهمانم... راه گم کرده‌ام... دیوانه‌ام... سربارم... هر کوفتی هستم برای حسینم... آری، این بهتر است... می‌گویم: برای حسینم...سوال بنده خدایی بود که پرسید نسبت تو، محمدامین با امام حسین چیه؟ دیدم این کارخانه ماتم زده و درب و داغون تنها اسمی که بهش میخورد سربار است...بله، منم، سربار شما و البته عاشق شما ولی خب به قول فرشته کوچولویی که این چندروز دیدمش: من تا آخر عمرم حتی اگر هم مُردم، با شما همیشه هستم.از وصله ناجور، سربار و فراموشکارترین...به حضرت نگاه، حسین فرزند علی.دستی رسانیم به خیریه آیه و این شبها دوستان حقیقی حسین را فراموش نکنیم. بسم الله6037-9979-5042-9952 مرکز نیکوکاری آیه</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 23:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصد روزهای بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-prn2pahg8gbp</link>
                <description>قاصد روزهای بارانیپیچ وخم‌های یوش هم هستمنه فقط بوف کور و سنگ صبورابر شلوارپوش هم هستمافقی نیست،سوبه سو چشممرمز شب چیست؟سربه‌سر دهنماز شنیدنْ بریده‌اند مرابیخ تا بیخ گوش هم هستمچوب در دست و سنگ در مشتمسگ ولگرد را زدم کشتمقاتل گربه‌های اشرافیکاشف مرگ‌موش هم هستمقیصرم زارمَمَّدَم، اصلاًهمه‌ی مردهای غیرتی‌امشبِ کبریت‌ها تمام که شددختر خودفروش هم هستمچه کسی سر کشید مستت را؟نیمه‌شب شد گرفت دستت راچه کسی...؟لا اله الی الله!مجلس عیش و نوش هم هستمیونس کلّه‌شقِّ ماهی‌گیریوسف زشت‌روی بی‌تعبیراز پدر سر بریده اسماعیلخضر سبزی‌فروش هم هستمدوش دیدم ملائک آمده‌اندو در دخمه‌ی مرا زده‌اندمستحب است غسل، با این‌حالتا سحر زیر دوش هم هستمتا کتم رابگیرم از گیرهو بیاویزم از شبی تیرهقاصد روزهای بارانیپیچ‌و‌خم‌های یوش هم هستمشعر از: حسین صفاآقای علی رضایی و خیریه آیه بابت رفع مشکلات یک خانم که در زلزله سرپل زهاب آسیب دیدن در تلاشند. ویرگول اجازه گذاشتن لینک رو به من نداد ولی این آیدی آقای رضایی (ali_rezaii.71@) رو دریابید و اگر مایل بودید رحمتی باشید برای انسان.شماره کارت خیریه هم: 6037/9979/5042/9952همین.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 11:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بکار و بچین</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DA%86%DB%8C%D9%86-ssuiqrvafdj2</link>
                <description>سه سالی میشود این تکه شعر روی صفحه مانیتورم برق میزندگذاشته ام که هر روز جلوی چشمم قدم بزند و برقصد. گذاشتم برای هر شروع لعنتی زندگی، برای باخت های گاها ناعادلانه، برای هر تیری که دست موقع شلیک لرزیده و خطا رفته.خاصیت بانمکی هم دارد، دقیقا آن روزهایی که احساس میکنم جهان از حرکت ایستاده و به سرم میزند که دقیقا چه کار میخواستم بکنم؟ دقیقا همان موقع... این رقاص عجیب و غریب رو به روی مانیتور برایم خوش رقصی میکند.شعرش که ساده است، برای من آن جنس معنایش است که متفاوتش میکند، هست و نیست مرا میسازد. مثل آن خانه کاه گلی هایی شده ام که هر روز ببخشی از دیوارش ترک بر می‌دارد اما خوب میداند پی اش محکم است، خوب میداند معمارش حلال خور بوده است.چقدر از عمر این خانه مانده باشد را نمیدانم، حتی نمیدانم چقدر عقل مانده باشد که لااقل خودم خانه را فعلا خراب نکنم، اما خوب میدانم که یه چیزی این میان هست که بدجور نجات بخش است... خوب میدانم در آن مزرع سبز فلک، آن بالا بالاها یکی دو وجب بالاتر از آسمان، معمار به انتظار قصر نشسته... به انتظار نشسته تا ببیند آن صاحبخانه احمق بلاخره دست به گچ میشود یا نهاینجا میگذارم که یادگاری باشد بر دیوار آن خانه کاه گلی، یادگاری برای روزهایی که از عمر سپری شد و سپری نیز خواهد شد:بکار و بچینبچین و ببخشزمین خدابرای همستببین و نترسنترس و بگوخدا تا ابدخدایِ همستدستی رسانیم به خیریه سایه برای کمک به یک عزیز. از آنجایی که ویرگول نمیذاره لینک مستقیم بذارم من با فاصله بین حروف لینک رو قرار میدم : (می تونید کپی و کنید و استفاده کنید)sayeh. ir/problemdetails;problemid=193878مدارک و مستندات رو می تونید داخل سایت بررسی کنید و اگر تمایل داشتید رحمتی باشید برایشان.همین.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 22:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچشِ مو و موی او چه به من</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D9%BE%DB%8C%DA%86%D8%B4%D9%90-%D9%85%D9%88-%D9%88-%D9%85%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-kteq6gnn87iz</link>
                <description>شعر ، پیر جوانی‌ام شده استگریه‌ی ناگهانی‌ام شده استگونه‌ی استخوانی‌ام شده استآنکه من عاشق خودش هستمعاشق شعرخوانی‌ام شده استنه به من میل بیشتر داردنه از این حال من خبر داردنه به سر فکرِ دردسر داردبه عیان، عاشقِ من است ولیبه بیان، حالتی دگر داردآنچه من دیده‌ام سبوست فقطآنچه او دیده آبروست فقطدوستم بوده است، دوست فقطهر چه دارم به هر کسی برسدچشم‌هایم برای اوست فقط!او که چشمش خدای باران استماندنش، رفتن   زمستان استرفتنش، مثل  رفتن  جان استخنده‌هایش قطاب کرمان وگریه‌هایش گلاب کاشان استاو که از دستِ من سبو نگرفتاو که تیرم به بال او نگرفتحُقه هایم به هیچ رو نگرفت!خاک بودم ولی به سجده نرفتآب بودم ولی وضو نگرفت!او که تنهایی‌اش خرابم کرددل هر جایی‌اش خرابم کردزشت و زیبایی‌اش خرابم کردداشت می‌رفت از سرم  امّا«تو نمی آیی؟»‌‌اش خرابم کرد!آه … این شعرهای  رو  چه به منعشق‌های هزار تو  چه به منپیچشِ مو و موی او چه به منمن  دیوانه را بگو  چه به توتوی دیوانه را بگو چه به منشعر گفتم  که شاعرش... نشدم!هرچه کردم مُعاصرش نشدمهیچ چیزی به خاطرش نشدم!باید این “اسم” را عوض بکنمآخرش  نیز  یاسرش...شعر از: یاسر قنبرلودستی رسانیم به خیریه آیه که هرشب برای آسمان خواب ها غذا تهیه می کنند. حتما داخل اینستاگرام یا تلگرام سرچ کنید و کیف کنید از میزان انسان بودنشان. شماره کارتشون رو اینجا میذارم، اگر تمایل داشتید رحمتی باشید برای آسمان خواب ها. 6037997950429952  (مرکز نیکوکاری آیه)</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 08:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرِ سیاه‌مست</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%AA-mrztwhj8dk4x</link>
                <description>سَر می‌کشی مرا، چه کسی جز تو سر کِشیداین زهرمار را که تو خوشمزه می‌کنی!؟دیوانه‌ام که &quot;زخم&quot;، نشان  تو می‌دهمدیوانه‌ای که خونِ مرا مَزّه می‌کنی!دیوانه‌ای که بوسه به دیوار می‌زنی؟!دیوانه‌ای؟! چه دیده‌ای از خشت خام من!؟سَر می‌کِشم تو را و تو مانع نمی‌شوی!ای باخبر زِ لذّت شُرب مدام من!سر می‌کشم تو را جگرم آب می‌شودآه این شراب ناب، مگر چند ساله است!؟عکس  رُخ  تو نیست که افتاده در سَراباین مُعجزات حافظ ما در پیاله است!آیینه‌رو اگرکه نباشی! خود منیغم‌خانه‌ای! شکنجه‌تَراشی!  خود منیماتی میان متن و حواشی! خودِ منیدیوانه‌ای! قُمارمَعاشی! خودِ منی!حق می‌دهم به هرکه نفهمد تو کیستیاین سطح از ملال و جنون را که دیده است!؟جز من بگو که زخم، نشان  تو می‌دهد!؟این حدِّ از علاقه به خون را که دیده است!؟از خون  من بریز در آن لیقه و دواتتا حِس کنم خطوطِ چلیپایی تو رااز خون من بریز در آن جام مُسکِراتتا بنگرم به غبطه، شکیبایی تو رازیبایی! آنچنان که زنان با نگاهِشانسَر می‌کِشند حسرتِ زیبایی  تو را!من تشنگی کشیده‌ام این سال‌ها که عشقحالا نمک به دست، سَر  سفره‌ی من استمن نان چشم‌های تو را خورده‌ام که اینشعرِ سیاه‌مست، سر سفره‌ی من است...شعر از: یاسر قنبرلوپ.ن: حس نوشتن ندارم. البته متنی بلند در پیش نویس دارم که هربار رویش تلنبار میکنم. نگهش داشتم تا سرنوشت نامعلوم دردم را بسنجم. پس از پایان شاید مجالی برای ارائه‌اش داشتم. این شعر هم چون بی‌نهایت من بود دوست داشتم اینجا عرض اندام کند.پ.ن: برای من بوی عیدی وجود نداشت. دلم میخواست باشد، عید همیشه زیباست. اینبار ولی شرایط چندان اجازه آن را نداد که &quot;زندگی&quot; را به معنای شادش لمس کنم ولی ناشکری است اگر نگویم که معنای عمیقش را  بی‌نهایت از عمق وجودم زیست کردم.پ.ن: موزیک روی متن هم (البته اگر ویرگول حذفش نکند به این زودی ها) از جناب شجریان یادآور شب جالبی است. شبی سرد، وقتی درون ماشین تنهایی کز کرده بودم و به بخاری پناه برده بودم، در شب سوم رفتن مادربزرگ. عالیجناب از جناب مشیری خواندند و لذتش را (هرچند در عمق غم) بردم.پ.ن: نمیدانم متن برای شما وایب غم دارد یا امید (با تمام احترام برایم اهمیتی هم ندارد) ولی اینجا می نویسم خطاب به &quot;من&quot; که بداند همواره همواره و همواره با غم امیدوارترم.پ.ن: به رسم همیشگی و یاعلی اول سال دستی رسانیم به خیریه سایه(sayeh. ir/problemdetails;problemid=193147) برای جمع آوری کمک هزینه درمان. مدارک را می توانید داخل سایت بررسی کنید و اگر تمایل داشتید رحمتی باشید برای دیگران. دمتون گرم</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 21:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/-dduiandzvduo</link>
                <description>نه؛ برای من مهم این نیست که در سریالِ معاویه چهرهٔ‌تان نمایش داده می‌شود. حتی برایم مهم نیست دوگانهٔ سالِ نو مبارک و ما امسال عید نداریم، دوگانهٔ سفرهٔ هفت‌سین و پرچمِ سیاه، تقابلِ نوروز و نوحه. مهم این است که چه پایین‌«تر» کشیده است شما را دنیا. از «الدَّهر اَنزَلَنى ثُمَّ انزلنى ثمّ انزلنى حتّىٰ قیلَ معاویة و على» هم پایین‌تر. ترازِ مقایسه حالا نه شما با معاویه که با سریال معاویه است! که شما یک سویید سُرنای تلویزیون یک سو: پخش بکند یا نکند! که شما یک سو، سفره و سرکه و سکّه و سمنو یک سو! که لحظهٔ تحویلِ سال زاویهٔ گوشهٔ لب چند درجه‌ای بیشتر شود به لبخند یا نشود! زاویهٔ کنجِ لبِ مردم یک سو، شما سوی دیگر…هیچ خوشبین نیستم به امسال. خدا کند اشتباه کنم که سالِ مهیبی خواهد بود. هر سال یک سال به سنّ آدم‌ها اضافه می‌شد. آدم‌های بزرگ‌شده لابد از پارسال معقول‌تر شده بودند. امسال ولی آدم‌های دنیا سنّشان کمتر شده. سالی که بنا باشد با آدم‌های نامعقولِ بیشتری سر کنی، سالِ مهیبی است.شانه‌هاتان درد می‌کند؛ می‌دانم. بس که از دوشتان بالا رفت هر که خواست اسمی بسازد. بلندید خب. تقصیرِ شما نیست که از شما رفیع‌تر نیست. آی‌ی‌ی حضرتِ نردبامِ خوب! خاردرچشم و استخوان‌درگلو کفِ پاهای قهوه‌ای‌شان را روی شانهٔ‌تان گذاشتند بالا رفتند دکان‌ها باز کردند بیلبوردها زدند که «بوی خوب»! مال‌های آکنده از ادکلن‌های قلب بر بلندای شما! مردمِ پایین شما را می‌دیدند و پاهای دکان‌دارها دیده نمی‌شد. پس ادکلن‌های بنجل‌شان را خریدند. گول خوردند. این را سال‌ها بعد فهمیدند مردمِ دنیا. لگد به نردبام می‌زنند حالا با غیظ. شما امّا نردبام نیستید. آدمید. اینکه قدّتان بلند است، اینکه کلماتتان عطر دارد و تالارهای سخنرانی را معطّر می‌کند، تقصیرِ شما نیست. مظلومید.بادا سالِ تازه مبارک!به خدا کاش مبارک باشد امسال!من بلندِ بلندِ بلند مبارکباد می‌گویم حلولِ نوروزِ باستانی را. برای سالی که با ضربتی چنین مهیب آغاز شود، باید هم برکت و یُمن آرزو کرد. گفت هزار درهم شمشیر خرید هزار درهم زهر، و شمشیرش را در آن خواباند. معلوم است ضربتِ این شمشیر مهلک است. راست چون صدای شتکِ خون بر میزِ رضاخوشنویسِ تیتراژِ هزاردستان، صدای چکیدنِ زهر را از همین حالا بر سیبِ هفت‌سین‌ها می‌شنوم و فرود آمدنِ شمشیر را بر تنِ ماهی‌قرمزهای تنگ‌ها.من از امسال می‌ترسم. مگر که شما ــ ای تنها شما! ــ ترسم را کفایت کنید.همین.متن از:  یاسین حجازیخیریه سایه را در این شب ها فراموش نکنید که ثمر کمک به دیگران از هر عبادتی بیشتر است.ارادت</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 11:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-g8inkbz0wjn4</link>
                <description>‌از آن روز کوفتی همین یک عکس را دارم. شاید صرفا از این جهت که بیان حال به آن اندازه بد کلا در تصویر گنجانده نمیشود، شاید هم ترس من بود که ترجیح میدادم از چنین روزهایی تصویر نداشته باشم یا لااقل اگر عکسی هم هست مربوط به طیف رنگی آسمان باشد.البته ایهام هم دارد. آسمان خانه دوم لقب می‌گیرد. جایی که روح آنجا را به عنوان زیست در مرحله دوم انتخاب می‌کند. شاید ثبت این تصویر از این جهت هم قابل بیان باشد که ترجیح دادم کنار خانه قدیمی مادربزرگ از خانه جدیدش عکس بگیرم. خانه‌ای که درست است که ندیدمش ولی خوب میدانم که از این خانه قدیمی‌، بزرگتر و خوشگل تر است. خوب میدانم گلدان‌های رنگارنگ دارد، چایی‌اش همیشه به راه است و نور خورشید اول صبحش از این جا زیباتر است. از همسایه‌هایش نگویم که خوب میدانم همه نور اند و عشق. از گربه های اطراف آن خانه که همیشه خدا منتظر شما اند که روزیشان را بگیرند.اینها را گفتم تا آن حرف سختی که گلویم را خراش میدهد بگویم. میدانم، نوه خوبی نبودم. کم سر زدم و آخرش هم آن گل را روز مادر نخریدم (که تا قیامت حسرتش بیخ گلویم را می‌گیرد.) میدانم، محبت نیاز به بیان کردن دارد و منِ احمق بلدش نیستم. میدانم، اینها را خوب میدانم.... فقط حلال کن عشق من، که هیچوقت نگفتم چقدر دوستت دارم. حلال کن که انقدر غرق روزمرگی شدم یادم رفت این خانواده که شما بانی اتصالشان هستی چقدر مهم و درخشان است. حلال کن که یادم رفت نزدیکتر شدن ما، تنها سلاح ما در برابر این جهان مضخرف است.عرض دیگری نیست فقط حالا که همسایه خدا شدی بیشتر دعایمان کن. آنجا دعا به اجابت نزدیکتر است. دلمان تنگ میشود برای شما. یه بغل بزرگ و ماچ به شما و بابابزرگ که بلاخره در آن خانه نور بهم رسیدید.نذر خوب شدن مادربزرگ برایم این بود که آن 4 فرشته‌ای که ماهانه بخشی از هزینه تحصیلشان با من حقیر بود بشوند 8 فرشته. مادربزرگ که خوب نشد و خیر در آن بود دیگر پیش ما نباشد ولی ترجیح دادم نذرم را ادا کنم و البته ترجیح بزرگتر آنکه گفتم اینجا بیانش کنم که اگر مایل بودید و دوست داشتید ماهانه در حد 70 تا 200 هزارتومان شما هم شریک باشید در این مسیر. به سایت به مهربانی سر بزنید (به مهربانی مهر) و رحمتی باشید برای فرشتگان زمینی.لینک هم باقی می ماند تا زمانی که ویرگولی باشد. دمتون گرم.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 22:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرپسر</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D8%B1-j7el1bz7gqmt</link>
                <description>«پیرپسر» ما را در موقعیت بغرنجی قرار داده و میدهد. ساخته براهنی، بازگو کننده الگوی کهن توتم و تابو، عقده ادیپ و رستم و سهراب است: پسر کشی! یا شایدم هم پدر کشی! فرقی نمیکند: جدال پدر و پسر، جدال بر سر زن، سرزمین، آتوریتی و قدرت. در این الگو، پدر یک عنصر منع کننده و مهار کننده است، او بلعنده تمام استعداد ها و اراده هاست، او روابط را عمودی و از سیاق اقتدار میفهمد و در عمل راهی جز خونریزی برای اعاده حیثیت اراده ها باقی نمی‌گذارد. طبع و اکران پیرپسر در کنار فیلم «غریزه» «رها» و «زیبا صدایم کن» و ... فقط از یک موقعیت پرده برداری میکند: سینما معتقد است نظم مسلط به کاژکارکردی محض خود رسیده و این یعنی ما با یک پوست اندازی عمیق روبرو هستیم، نوعی خروش که در ذاتش استعدادها و اراده ها را به عصیان علیه ذات ( پدر به مثابه حافظ وضع موجود) فرا میخواند و این دیگر یک هشدار نیست، توصیف آن تصدیق آن است.موضوع «پیرپسر» اما متنش نیست. کارکرد متن است. «پیرپسر» جز معدود فیلم های اکران شده در حاشیه فجر بود که توانست برای مخاطب تجربه به معنی واقعی کلمه «سینمایی» خلق کند و یادآوری کند که سینما چیست و کجاست، خلق چیست و...این درحالیست که همین فیلم نتوانست در قسمت سودای سیمرغ جشنواره حاضر شود و تنها به عنوان یک امر بیرونی و حاشیه ای مورد گفتگو قرار گرفت. و این یعنی آنچه میتواند برای مخاطب خلق تجربه سینمایی کند جایی در مناسبات رسمی ندارد، باید به حاشیه ها رانده شود و این خود فیلم را به موقعیت پسران غلام باستانی بدل می‌کند. اینجا ساختار قدرت همان غلام است و خود فیلم به عنوان یک محصول هنری کارکرد پسرانی را دارد که با غلام در چالش اند، غلامی که اجازه بروز و ظهور اراده ها را نمیدهد و همه چیز را برای خود میخواهد. بنابراین در «پیر پسر» چالش پسر با پدر در سطح متن نیست، در سطح فرامتن است.پیرپسر همان چالشی را با سیاستگذار تجربه میکند که پسران غلام با غلام. و این دقیقا همان موقعیت بغرنج مذکور است. ماجرا آنجا بغرنج تر میشود که پیرپسر بیشتر به کاراکتر حامد بهداد شبیه است تا پسر کوچک تر بی هویت! عوامل این اثر و تهیه کننده آن ها آدمهای بیرونی مثلا جریان روشنفکری خارج نشین نیستند؛ این فیلم بدنه همین سینماست و تهیه کننده آن یعنی بابک حمیدیان همان است که نقش شهید بروجردی بازی میکند و رابطه خوبی با محافل سیاست گذار دارد. آری پیرپسر پسر خسرو نیست، حروم زاده نیست، همان پسر کتابخوانی است که مانند پدرش به زن وطن چشم دوخته و رقابت و رویارویی و سودای حذف آن به استناد خود فیلم هزینه سنگینی در پی دارد.پ.ن: متن را دوباره بخوانید، صحبت درباره پیرپسر، صریحا توصیف وصف شرایط حال حاضر ماست. ما در سطح فرامتن هستیم. جایی که مردمان جدای شما اقلیتِِ متوهمِ اکثریت، تعیین می‌شوند. سیاستگذار در لیگی توپ می‌زند که تنها شرکت کننده اش خودش است. امام جمعه‌اش عقده‌گشایی سیاسی و صد البته زمین خواری‌اش را میکند و بعد هم بیت میرود روضه میخواند، رئیس جمهورش در تکلمش دچار مشکل است و نهج البلاغه برایش نقش دفتر سرود را دارد، بسیجش باتوم بدست منتظر شلوغی است، نماینده مجلسش با 7 درصد رای خودارضایی سیاسی میکند و رهبرش آن بالا صریحا امکان گفتگو را سلب میکند و جالبتر آنکه هیچکس هم گردن نمیگرد که چه بلایی بر سرما آورده است. بله، در سالگرد انقلابِ شما، کاش چندنفری بودن که کشیده های پی در پی در صورتتان می زدند تا به خود بیایید. کاش جمله علی (ع) را هرروز مرور کنید که می‌فرمود:کسی که به بندگان خدا ظلم کند، خداوند خصم او خواهد بود و آنکه شمشیر ستم به روی مردم کِشد، در سرش غلاف شود.پ.ن: موسیقی روی پست هم ترک &quot;خون&quot; از آلبوم &quot;خودها&quot; است.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 22:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالیجناب</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-kg2u4vv8jtpq</link>
                <description>محتاج شمایم هردم، بی فیض تو آهی سردمامشب خیلی اتفاقی بعد از سرکار نشستم که چایی بخورم و یدفعه بابا گفت که: شرکت چندنفرین؟گفتم: تقریبا 30 نفر . گفت که: شیرینی بخرم بیارم فردا؟ . یه فکری کردم گفتم چرا؟ خبریه مگه؟  بابا درحالی که تخمه میخورد گفت: میلاد امام حسینه دیگهیدفعه انگار پتک خورده باشه تو سرم. پسر، من تو رو یادم رفته. باورم نمیشه یه تایم هایی مثل الان انقدر درگیر روزمره زندگی میشم که یادم میره یه حسین نامی هست که فکرکردن بهش هم برکته. یادم میره که هر از گاهی بگم: لامصب همه اینا بخاطر اونه. اونی که همیشه هست، خصوصا اون موقع هایی که خیلی حالت بده. اونی که بغلش از همه بزرگتره. اونی که جهان بینیش هنوزم که هنوزه پر از درسه.آره عزیزجان، من خیلی مخلصم و بی نهایت شرمندم که یادم میره. میدونم حاجی، بدبخت اونیه که یادش بره تو هستی. تو این سناریو هم بدبخت منم که یادم رفت. مثل همیشه که شرمنده شما ام، اینبار هم با عرض معذرت، سر خم و شرمی که روی گردنم سنگینی میکنه اومدم که فقط بگم: تولدتون مبارک عالیجنابیک بیتی را سه سال پیش شنیدم، خیلی وقت در سرم میچرخد. فکر میکنم جایش همینجا باشد:من از کرمت آگاهم / تو ماهی و من هم آهمعیدانه‌ی ثارالله‌‌ت / ایوان نجف می‌‌خواهمهزینه جمع آوری شد.دمتون گرم.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 21:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%D9%85%D9%86-hgoobwksla09</link>
                <description>من از میان ِ نبردی بزرگ آمده‌امکه میش رفته‌ام از خویش و گرگ آمده‌امجماعتی که مرا با غزل شناخته‌اید!به شعر ِ مُفتَخر و مُبتَذل شناخته‌اید!جماعتی که زِ من نام یا نشان دارید!جماعتی که به من لُطف ِ بی‌کران دارید!پُر است جامه‌ام از رَدّ ِ خون، فرار کنید!از این جُنون ِ به غایت جنون فرار کنید!جراحَتی سَیّارم، شکسته است دلممرا به حرف نگیرید... خسته است دلمدل ِ مرا نَتِکانید هیچ بارش نیستکه میلِ باختن و بُردن ِ قُمارش نیستکه اعتماد ندارد که بخت یارش نیستبغل کنید مرا ای گناه‌های بزرگ!بغل کنید مرا اشتباه‌های بزرگ!بغل کنید مرا گریه‌های بی‌شانه!بغل کنید مرا اشک‌های دُردانه!بغل کنید که دنیا دَنی‌تَر از این است‌‌بغل کنید که این کاکتوس، غمگین استمن از &quot;نهایت ِ شب&quot; از هبوط آمده‌اماز آستانه‌ی صبر و سکوت آمده‌ام‌بدونِ مُعجزه برگشته‌ام، غَم است دلممرا به حرف نگیرید‌... مریم است دلم!دل ِ مرا نَتِکانید، هیچ بارش نیستکه میلِ باختن و بُردن ِ قمارش نیستکه اعتماد ندارد که بخت یارش نیستمن از میان بلایای سخت آمده امکه دانه رفته‌ام امّا درخت آمده اماگر شناخته‌ام سَرپناه بودن رااگر کمی بلدم تکیه‌گاه بودن رااگر گریختم از جمع، گوشه‌گیر شدماگر که بیشتر از قبل، سَر به زیر شدمدرخت آمده‌ام... ایستاده در غَم‌هادلم پُر است، پُر از یادگار ِ آدم‌هاهزار خاطره از زخم ِ این و آن دارممرا به حرف نگیرید... داستان دارم...شعر از: یاسر قنبرلوهزینه جمع آوری شددمتون گرم</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 22:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش (12)</title>
                <link>https://virgool.io/@Roham-nr/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-12-ny1vayd9kehj</link>
                <description>سلامتوی این پست گفته بودیم که قراره به مناسب این روز عزیز یه کار خیر بکنیم. نیت اصلی این بود که بتونیم برای بچه های یک مرکز توان بخشی بستنی بخریم ولی متاسفانه به دلیل ناتوانی من و عمیقا بی زمانی که داشتم، فرصت هماهنگی رو پیدا نکردم. در نتیجه کار رو سپردم به رفقام تو علویات که می‌خوان برای این روز عزیز تعدادی پدران زندانی جرایم مالی غیرعمد رو آزاد کنند.بازم معذرت که نشد اون نیت اصلی رو انجام بدم و بازم مثل همیشه من خیلی ممنونم از شماها که انقدر مهربونید و اعتماد کردید.این مقدار 420 هزارتومن هم پیش‌کشی بود به نام نامی علی(ع) و ذات پاکش. زیر سایه لطف علی باشید و خیلی زیاد دمتون گرم.</description>
                <category>رُهــام</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 11:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>