<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mary</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rooznegar</link>
        <description>این صفحه جهت نوشتن نامه هاییست که ارسال نمیکنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2963070/avatar/C7UHSE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mary</title>
            <link>https://virgool.io/@Rooznegar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه به شبگرد ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%DB%B3-fgyagrszcxp7</link>
                <description>در لابی ساختمان نشسته ام، در انتظارت زمان می‌کشم. باد کم رمق مرداد لابه لای درختان حرکت می‌کند و پرنده‌ای در دوردست پرواز می‌کند. آنقدر دور شده که یک نقطه سیاه کوچک است حالا، ازین تعقیب کم هیجان بی‌حوصله شدم سرم را روی پشتی مبلی که رویش نشستم می‌گذارم سقف لابی از آن نقاشی‌های اگزجره و کلیسایی از زنان نیمه برهنه در حال رقص روی ضمینه‌‌ی آبی روشنی دارد که با یک لوستر عظیم الجثه ارزان تبدیل به یک مضحکه تماشایی شده، این معماری تلفیقی آنجا سر ذوق میاوردت که پوستری بزرگ و مدرن از یک دسته گل شلخته مصنوعی با دو چراغ مدرن نقره ای را، روبرو کرده با لوستر شامپاینی.آدم ایرادگیر یا خودشیفته ای نیستم اما حس می‌کنم هرجا پا می‌گذارم از خانه عمه دوستم گرفته تا فروشگاه برند پرفروش کفش تا برج گران وسط تهران کج سلیقگی عمدی ترکیبی سورئال از روزمره ما ارائه می‌کند تا عادی سازی کنند این همه تناقض در درون و رفتار و روزمرمان را، تو ببین اطرافمان چقدر با تصمیمات متناقض پر شده هر روز موسیقی توی گوشمان با لباس محل کار و لباس مهمانی خانوادگی و تیپ پارتی های آخر هفته ما را شبیه دلقک ها کرده حتی به نظرم  شبیه سمساری ای شدیم که یک میز گذاشته و موبایل و تبلت می‌فروشد.در سرم فکر دیداریست که تازه می‌کنی دیدارت شبیه همین برج و همان سمساریست .. یک دیداری که شک داری آغوشتان را با بوسه‌ای تمام کنید یا پیشنهاد شب نشینی ای دیگر، یا شاید تصمیم بگیری فقط دست بدهی مثل یک همکار قدیمی و چشم ببندی روی شب‌هایی که تا دیروقت در اتلیه انتهای لابی زیر نور شمع خلوت می‌کردید.با صدای موبایلم به خودم می‌آیم و میروم سمت در خروجی، زیر نور ایستادی و بی‌حوصله ای از گرما، به لحظه می‌آیم با تو و ساعت ها را باهم می‌کشیم.امروز در صفحه ات نوشتی:«فرقی نمی‌کند که تعقیب می‌کنیم یا می‌گریزیم، در ترس خسران ایم یا در اشتیاق لذتاین دور باطل، این بیهودگی را پایانی نیست.»[بارها چند صد کلمه کنار هم چیدم تا بگویم چه حسی دارم از حرفی که می‌زنی اما ناکامم از گفتن و بیان کردنی که تمام و کمال منظور را برساند.]فقط این را بدان که می‌فهمم و می‌دانم اما نمی‌توانم همسو تو باشم. دوست عزیزم بارها حرف زدیم از این که زندگی گاهی مانند رودخانه‌ای ما را با خود می‌برد و هر چه بیشتر دست و پا می‌زنیم سریع تر ما را در خود می‌کشد و به این سو و آن سو می‌اندازد. من ولی می‌دانی درونم زنی هست که مادرانه می‌خواهد بزابد و بپروراند و رشد دهد و این زن در مقابل دخترک خودخواه و لجوجی ایستاده که می‌خواهد یکه و تنها و مستقل و بی هیچ قید و بندی باشد. پس من در آشوب همین دو‌نفر تلاطم بسیاری دارم و نمی‌توانم سر خم کنم در برابر اسن رودخانه لجوج..</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 14:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به شبگرد ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%DB%B2-x5re57ba0tcm</link>
                <description>چشمانت لابد الان بسته شده و مژه های بلندت لرزش خفیفی دارد از حرکت چشمانت پشت پلک های درشتت، اگر می‌توانستم دستانم را از نزدیکی پیشانی بلندت رد می‌کردم و روی موهای فر و بهم ریخته ات که تار های سفیدش لجوجانه هر روز بیشتر می‌شوند می‌کشیدم، آرام، آرام تا نکند حرکت دستم بیدارت کند.معصومیتت در زمان خواب هایت بیشتر خودش را به رخ می‌کشد که هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نمی‌کنی.مدت هاست صدایت را نشنیدم، شاید به من بگویی آنقدر هم نیست ولی بدان آنقدر هم هست..شاید ندانی که چقدر خسته می‌شوم وقتی از سرزمین عجایب به سمت دنیای واقعی می‌روم و در دالان گذار که پا می‌گذارم هر لحظه می‌دانم نباید بروم اما انگار از دیواره های دالان دستانی بی بدن به سمتم می‌آیند و مرا به جلو هل می‌دهند.پا که به دنیای بیرون می‌گذارم حرارت حقیقتی پنهان شده که تو برایم آشکار کردی مثل سیلی به صورتم می‌خورد و می‌دانم (همیشه می‌دانستم) که این دنیا مرا از تو دور می‌کند و این دوری، دوری از تو و در اصل دوری از خودم و درونم و آن شاخه گره خورده به توست.درونم رنج ناتوانی برای رهایی چنگ می‌زند و رشته رشته درونم از هم می‌پاشد که من تار و پودم را با دنیای بیرون سرزمین تو گره زدم ‌و راه جدایی ازین دنیا از هم پاشیدن تک تک این گره هاست و بدون این فروپاشی امکان هیچ تغییری نیست و تغییر آغاز حرکتم به سمت تو و این حرکت شروع یک پیوستگی مجدد است اما اینبار به خودم و تو که دستانم را گرفتی تا خودم را دوباره از نو بسازم تا بتوانم جرات زیستن پیدا کنم.. زیستنی که نیاز به نزیستن دارد، «سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را .. دستانم را برای رهایی اگر بگیری می‌دانی باز به بندم کشیدی و مانند پرنده ای که جوجه هایش را از لانه بیرون می‌کند میدانی سقوط و مرگ ممکن است اما پرواز و هبوط در این سقوط است.سوالی برام پیش آمده، درگیر افکاری شدم که فکر میکنم تو به عنوان دوستی که بی چون و چرا در این دوره کنارم بودی شاید بهتر از خودم بدانی..باید با بقیه عمرم چه کنم؟تو لحظه به لحظه آگاه به حرکتی و توانمند در انجام ندادن و این قدرتیست که من در تمنای آنم تا ذهنم و بدنم از تکاپو بیوفتند تا بدانم بیرون از این باتلاق چه خبر است؟یک سال پیش جوابم چیزی بود برای آینده که میدانم هرگز رخ نمی‌دهد.. نه که نمی‌شود اصلا نمی‌خواهم.امروز جوابی ندارم اما، اما در بیست سالگی جزییاتی برایش داشتم که گاهی در کنارم روی میز یا در آینه میبینمش اما امروز برایم بی‌معنی شده.رویاهایم هر روز بیشتر و بیشتر می‌شدند و ناگهان کم کم حقیقت پیدا کردند یک جمله همواره در ذهنم در مورد به دست آوردن هست .. &lt;&lt;تنها کسانی برای همیشه از آن ما خواهند بود که برای همیشه از دست داده ایم&gt;&gt;پشت منظور عاشقانه جمله بیا دستی ببریم به طبیعت بی جان و ببینیم که مادی ترین رویاها و عجیب ترین لحظات تا زمان به دست آمدن جذاب بودند و نمیشود حقیقت را نادیده گرفت که تنها فکر ناشناخته ها مارا حرکت می‌دهند.حالا که این را گفتم سوالم را تکرار می‌کنم، اگر آگاهی به این فرض اصل لذت را در هر کاری زیر سوال ببرد تا کجا باید ادامه داد به انتخابی که پوچی به بار می‌آورد.اگر معنی این جزییات زیبا را هم کنار بگذاریم پس با مرده ای در حرکت چه فرقی داریم که تمام وقت غرق در ناشناخته هایش بوده و حالا متوقف شده مانند کشتی ای در کف اقیانوس .. امشب میم گفت در موارد مورد نیتز جزیی نگر شو وگرنه کلی نگر باش زندگی ای که تا این سطح آگاهی به چه کاری می‌آید؟مگر عشق از رهایی نمیامد؟در سرم جنگی به پا شده و تو خواب و ساکن و بی حرکتی.. تو مانند زنی پنجاه ساله در آستانه ثمر بخشی زندگی در بستری سفید به خواب رفته ای و من مانند کودکی که انقدر دیر زاییده شدم که این کوچ برایم تنهایی ابدی را رقم میزند کنار پایت زار و میزنم و مویه می‌کنم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 01:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به شبگرد ۱</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%DB%B1-qduxetcfg2kk</link>
                <description>«فکر میکنی تماشاچی داشتن چگونه است؟»خودم را پنهان می‌کنم و تو را پنهان تر، مقابل آینه ایستاده ام به تنم عطر می‌زنم و دکمه بالای پیراهنم را باز می‌کنم، به موهای تراشیده ام دست می‌کشم و صدای وز وز مگس می‌آید.رژ قرمز را به لبم می‌کشم و لب هایم را روی هم، باز عطر میزنم تا بوی خودم را پنهان کنم، صدای وز وز مگس می‌آید.پیراهنی که گفتی دوست داری پوشیدم سفید با خال های کج و معوج مشکی خنک و نرم روی تنم افتاده و تنم را پنهان می‌کند. گوشم هایم را لمس می‌کنم، یک گوشواره ام افتاده گم شده.  عکس هایت را نگاه کردم و لبخندم را در عکس‌هایم دیدم و عکس ها را در گالری hide کردم تا کسی نبیندت و پنهانت کردم.کولر روشن کردم و در انتظارت نشستم و بوی ماهی در خانه پیچیده و باید بروم اسفند دود کنم و بوها را پنهان کنم.دلم برایت تنگ شده بود، حالا قلبم برای دیدارمان تند میزند و باید این همه خزیدن روحم به سمتت را که دستانم زا میکشد به سمتت پنهان کنم. اضطراب بی قرارم می‌کند و من در تمنای آرام گرفتنم و ای کاش میتوانستم بی قراری ام را پنهان کنم.. تنها لحظاتی که به تو متصلن رنج را میبرد و اضراب را د‌ور می‌کنند. من میتوانم بدون نقاب و پنهان کردن چیزی فقط لحظه ای را زندگی کنم که با تو هستم.صدای زنگ در می‌آید، میخواهم در آغوش بگیرمت و همانجا زمان بایستد. تماشایت کنم و بدان که من تماشاچیت هستم و این را پنهان نمی‌کنم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 03:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۴۰</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B4%DB%B0-es2u6kuk8jy2</link>
                <description>یک ماهی هست مریض شدم، توی خونم عفونت بود، اول شبیه سرماخوردگی بود، تب و لرز و ضعف، بعد یک هفته مشخص شد سرما خوردگی نیست، یک چیز عجیب بود پروسه ی فهمیدن علت مریضی، سه چهار بار دکتر رفتم و سرم و تست انتی بیوتیک تزریقی..و و و اتفاقی در این میانه افتاد، خیلی عجیب است که به زبان بیاورمش، حقیقتا از مرگ ترسیده ام! بیماری کشنده ای بود ولی نه در این دوره زمانی اگر ۵۰ سال پیش بود و من در یک روستای دور افتاده بودم قطعا میمردم ولی فقط مریضی سختی بود اما باز در من ترسی از مرگ بیدار شده..چند ماهی میشود که این ترس را دارم اما همیشه انکارش میکردم، بعد از پیمایش امروز صبح که از چند قسمت با لبه های ترسناک گذشتیم بیشتر در من ترس را بالا آورد، میدانی من ترس از ارتفاع دارم این را در کلاس سنگنوردی در ارتفاع بیست متری فهمیدم، وقتی بدنم با نگاه کردن به پایین قفل میشد و نمیتوانستم ادامه دهم، امروز دوباره این را تجربه کردم، حتی سرم گیج رفت، ترسیدم بیوفتم!میدانی من قبلا خیلی فکر میکردم ترس از مرگ برایم بی معناست و خود را اگزیستانسیالیم میپنداشتم ولی یک سال گذشته به من اضطراب زندگی نکردن، اضطراب تنهایی تا آخر عمر، اضطراب مرگ، اضطراب هرگز بچه نداشتن، اضطراب ترد شدن و و و خیلی چیزها به من داده که حس میکنم زندگی نکردم.چند روز پیش ناگهان فکر کردم چیزهای آزاردهنده از بین رفته، یک دوربین گذاشتم و از مراحل پخت غذاها فیلم گرفتم، از گربه فیلم گرفتم، از طلوع فیلم گرفتم، مثل همان آدم قبل که پر از زندگی بود شدم.. نمیدانم شیدایی قبل از افسردگیست یا واقعا بهبود پیدا کردم.. اما حال خوبیست دوتا کلاس ثبت نام کردم برای نویسندگی و داستان نویسی، فکر میکنم این کار برایم نیاز به آموزش دارد. این آخرین نامه باید باشد به نظرم در مورد این مشکلات و از فردا با عنوان دیگری باید بنویسم نگرانم نباش، خوبم سعی میکنم هفته دیگر جلسه ای داشته باشیم، ممنون از این همه توجه و پیگیری.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 22:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B9-pcwfk66t691o</link>
                <description>یک بار باهم در مورد مربی گروه درمانی ام صحبت کردیم لام که انگار یک چالش ۲۱ روزه داشته و برایم الهام بخش بود، گفتی تو هم این نامه ها را مینویسی تا از این جریان عبور کنی .. مثل یک چالش یا شاید چله ..یک اتفاق خیلی جدید برایم افتاده، دوباره تجربه فرو ریختن درونم برای یک نفر را تجربه کردم. انگار که دلم میخواست در آن لحظه بمانم و تکرار شوم.اول از این بگویم که رابطه ای به دنبال این لحظه نیست، یک دیدار بود و دیگر تکرار نمیشود ولی عمقی در این ماجرا بود، انگار ابتدا هر دویمان از دردی مشترک به هم گفتیم، یک ماجرا دردناک مشترک آدم ها را نزدیک میکند، فرض کن انگار دو غریبه به هم برسند و بفهمند هر دو در یک سال در جبهه بودند و در یک زمان در یک جا خدمت کردند خب فرض کن همین بوده یک ماجرا قدیمی مشترک داشتیم هر دو اخیرا در رابطه های شکست خورده ای بودیم که اعتراف میکنم وضع او بهتر بود و حسادت میکنم به این بخش!چند دیالوگ کوتاه غمناک با خنده بینمان رد و بدل شد و قلبم را تسخیر کرد اصلا نمیخواهم بگویم قرار است اتفاقی بیوفتد یا دیداری دوباره باشد فقط میخواهم بگویم ، قابلیت عشق ورزیدن که در درونم از بین رفته بود دوباره بیدار شد.
او برای من نیست و من هم برای او نیستم اما باور نمیکنی درونم رویایی شکل گرفته از زنی که میتواند بلند شود و دوباره زندگی کند. انگار تاثیر بهار، آغوش چند ثانیه ای یک کراش کوتاه مدت، مرا به عیدی برای زندگی میبرد.این یک ماه تماما مریض بودم، اول آنفولانزا، بعد حمله گربه و عفونت شدید بعد انفولانزا و حالا عفونت در خون! اما هیچ کدام مانع شادی ام نیستند، به اولین هجوم عشق بر تنم سلام کردم. حس کردم پایان چله نزدیک شده و کم کم باید آخرین نامه را بنویسم و از این سفر برگردم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 17:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B8-ul2qp4vacp7v</link>
                <description>مرتب میگم که «دنیا جای عادلانه ای نیست»، گاها بعضی آدما در مقابل این جمله انقدر مقاومت میکنن که برام عجیبه، مثال های ماورایی میزنن که ببین فلانی داره تاوان فلان کارو پس میده ببین به چه روزی افتاده فلان شده بهمان شده نگاش کن! بعد من میپرسم من تاوان کدوم گناه و دارم پس میدم؟؟امروز حکم دادگاه اومد و در کمال ناباوری به ضرر من بود و برام خیلی عجیبه! حتی تنها راه قانونی وایستادنم جلوی این جریان جنون آمیز که داره منو میبره با خودش به سادگی شکست! باورش برام سخته و من افتادم تو یه دام عجیب که تحملش برام سخت از اونیه که فکر میکردم. چقدر از درون خالی ام، بی پناه و خسته ام.. تا کی اطرافیانم باید تاوان اشتباه منو بدن؟؟ اشتباه من خیلی بزرگ بوده، خیلی خیلی بزرگ، اما الان این جنگ من داره همه رو نابود میکنهامروز بعد از ۱۱ ماه جنگیدن واسه یه ارزش غیر موجود بالاخره فهمیدم تموم شد و من باختم، این باخت از قبل بوده و من فقط نمیدیدمش.. الان بعد این همه وقت رفتم و همه عکس ها رو پاک کردم! باورت میشه؟ بالاخره یه کاری کردم!تموم شد انگار نهایتا.تو فکرم اجازه اتمامش صادر شد..من همینو میخواستم شاید.. یه پایان که توش جنگیده باشم حتی اگه شکست خورده باشم.امشب از یکی یه چیزی خواستم، شاید تا الان نشده بود همچین چیزی بخوام ولی درخواستش کردم..حالا میدونم راه حل درست چیه و بهش دست پیدا کردم. من برنده زندگی خودم شدم توش تا آخرین لحظه جنگیدم و حالا توانمندترینم چون این اتفاق منو نکشت چی میتونه بکشتم؟هفته پیش مرگ یه عزیز و تجربه کردم و میدونم مرگ واقعی اونه نه این اتفاقا ولی آدما دوست دارن قهرمان باشن خب برا خودشون؛)</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 02:56:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۷</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B7-dxmmlawpbgji</link>
                <description>جهنم من هم رسید، تا امروز برزخ بود و همش سوال که چرا؟؟ ولی میدونی چیه سمیرا جواب همه سوالامو گرفتم!اون آدم بزرگترین خیانتش بهم رو یک سال و نیم پیش کرده، من چقدر غافل بودم که شک نکردم!خونه منو فروخت و کمتر از نصف پولشو به عنوان پولی که از معامله گرفته با تبانی پدرش بهم گفتن همین بوده و تمام! حتی من  فهمیدم دروغ بوده ولی باور نکردم اون میدونه ولی دیشب همه چی معلوم شد که چقدر پول این وسط جابجا شده! اون بی احساس فقط دنبال پول بود و تمام! هیچی جز پول براش مهم نبود و از پارسال وقتی که من شروع کردم به پنهان کردن پول هایی که واسشون نقشه میکشید به سرش زد منم دور بزنه! جهنم جای منه امروز، از دیشب سر درد و بدن درد تنمو گرفته! بدنم سر شده! حرف زدن بدترم میکنه و فکر کردن خراب ترم میکنه!به همه چی فک کردم.. دیگه لذتی تو تصور انتقام هم نیست، میدونی جرا؟ چون قابلیت انتقام برای این مورد کار نمیکنه! انتقام یعنی خون در برابر خون نه پول در برابر پول حالا من در برابر اعتماد و احساسم چی بگیرم؟ پول؟ خون؟ امیدوارم یه روزی بتونم این روزا رو فراموش کنم که بعیده! ولی درس بدی هم بود برام چون اعتمادم و به کل به همه چی از دست دادم! حالا جالبه در مورد موضوعی که جلسه اخر باهات حرف زدم هم کارم بیخ پیدا کرد ولی ککم نگزید..میدونی دیگه دارم کم کم از زیادی خورده مرگ تبدیل میشم به خورده ای زندگی که تحمل زندگی نداره..شاید بگی افسرده ترم ولی واقعا نیستم.. فقط برام پوچی و خالی بودن دنیا شده یه عادت که فکر کنم قرار نیست پر بشه.. حالمو بخوام توصیف کنم، یه دردی میپیچه تو شکمم و میزنه به دست و پاهام و حسابی کلافم میکنه و بعد سرم تیر میکشه و درد بی درمونه.هفته پیش سینه ام درد گرفت در حدی که رفتم بیمارستان، قبلا هم اینجوری شده بودم ولی اینبار فراموشی هم دارم از شدتش برام نیم ساعت طول کشید ولی انگار سه ساعتی شده، رفتیم بیمارستان یه خاطره رو سه بار تعریف کردم برای برادرم و یادم نیست، سرم و نوار قلب و ازمایش خون و دست آخر با ارامبخش فرستادنم خونه دکتره گفت آلپرازولام برات سنگینه نخوری بهتره!ولی اون دکتر مگه میدونه از چه مسیری کارم به اینجا کشیده که میگه نخور! راستش دلم میخواد معتاد شم ولی حوصله معتاد بودن ندارم یعنی کی حال داره بره دنبال مواد و بساط مصرف و اعتیاد و حالا یه جا بخوری زمین یه جا یکی بفهمه یجا خوابت بره داستان داره این چیزا هم ولی دارو خوبه خودش یه جور معتاد بودنه ولی به قول پشت قرصا «پیوسته رهش» یعنی مثه مرگ تدریجی یه دوز خیلی کمی ولی همیشگی.. بدیش اینه که لذتی هم نداره مانع خواب بد دیدن هم نمیشه ولی خب تمیز فاصله داری از بد بودن.هرچند واسه یه وقتایی مثه الان خب نه خیلی جواب نمیده ولی خب قصه روباه و شکارچی و مرغه! همیشه یه پای قضیه میلنگه..بهت گفتم چقدر عذاب کشیدم ولی همیشه فک میکردم آزادم ولی نمیدونستم یه جور دیگه چاپیدنم.دیشب بعد شنیدن حقیقت زندگی دروغینم صدای شکستن غرورم و شنیدم که چقدر از یه آدم فریب کار حمایت کردم ولی بالاسر قبری که گریه میکردم توش مرده ای نبوده! همش فیلم و کلاه برداری بوده! چه حیف شد کاش همون موقع که میشد کشته بودمش الان نه حال دارم برم بکشمش نه حوصله دارم فک کنم چجوری بکشمش!اون زمان یه شب سر صبر میرفتم با چاقو سرشو میبریدم میذاشتم رو سینش و خلاص! خونوادشم خب دیه میخواستن میدادم و راحت! ولی الان حال ندارم تا اونجا برم اصلا! مردک و بکشم هم دیگه فایده نداره باید بیهوشش کنم یا چندتا ضربه شلخته بزنم آیا ناکار بشه یا نشه! بعدم بگم کیو کشتم؟ یه بی صفت؟ یه روانی پول پرست؟ یا چی؟ یه پوچ؟ یه خالی؟ نکنه بکشمش نمیره! ربات باشه مثلا! یا پلاستیکی باشه! یه موجود به درد نخور تو خالی! ممکنه، ازش بعید نیست.ولی به شعور خودم شک کردم واقعا! چطوری بازی یه همچین موجودای مسخره ای رو خوردم! هرچند این چند ماه هم بهم ثابت شد همه چی برای همه پوله حتی اگه به زبون بگن نههه پول نیست قضیه شخصیت و احساس و فلان و بیسان عمه و ننه بابامونه ولی آدم این روزا همه چیش پوله وسلام.پ ن : عکس های جذابی داشتم واسه این مقاله نذاشت ویرگول اپلود کنم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 03:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B6-ycmorvkcxbnw</link>
                <description>از روزی که پیام دادی خیلی به این فکر کردم که چرا نمینویسم؟یک پادکست گوش میکنم اخیرا، به اسم چای با بنفشه، داستان خسرو و شیرین رو تعریف میکنه و چقدر ذهنم تا الان پر بود از عشق به معنای شیفتگی و چقدر عشق از اول مادی بوده و من انکارش میکردم، از روزی که فهمیدم چقدر این تفکر مسخره که نباید در بند ظاهر بود و باید فقط برای دل خودت و حال خودت هرکاری کنی من به صورت تاریخی رد شدست!
حالا یه لحظه قضاوتم نکن تا بگم دقیقا منظورم چیه! ببین شیرین قصه، زن زیبا، پولدار، سکسی، بدن ورزشی، تفریحات همه شکار و سوارکاری و شب نشینی بوده!خب الان زنی که خودمونم میبینیم کیف میکنیم، زن خوش چهره(حالا معیارها سالیانه شده) ، پول که ارزشش همونه، بدن هم خب همچنان تناسبش مهمه، لباس هم خب مهمه، میمونه اسب که شده ماشین!حالا خدا نکنه همه این محاسن و داشته باشی، یه هنری هم داشته باشی و چهارتا موضوع بحث هم بدونی، حالا شده سریال دیدن، کتاب خوندن یا محیط ها و کارگاه های جالب شرکت کردن باشه!!!سمیرا جان شما به من بگو واقعا چی شد که زن خوب اونه بعد من ده ساله میشینم میگم، حمایت از تحصیل زن ها،تو استخدام همیشه تو شرایط برابر زن ها رو انتخاب میکنم، پرچم دار کوچینگ دخترا تو شروع به کار و تحصیل و راه انداختن کار بودم! مخالف صد هرچی عمل زیبایی!!!! مخالف رژیم، متنفر از آرایش، لباس هایی که جلب توجه کنه رو مسخره میکردم! هزار هزار ازین کارا میکردم، تشویق دخترای مردم به برابری تو ازدواج و تجربه های همسان با جنس رقیب و صدتا کار منشوری دیگه هم بخوره تو سرم!بعد میشینم نگاه میکنم والا هرکی خرج داره ارج داره!همون قانونی که من دنبال برابریش بودم شده امروز آفت زندگی خودم!ظاهر تا وقتی مهم نبود که خودم خوب بودم، از نظر ترکیب صورت احساس نیاز نداشتم بعد میگفتم آدم باید عزت نفس داشته باشه!آخه زن مومن! آدم با خدا! این چه زندگی کجی بود که گرفته بودم سرشو!!الان در ادامه پوچی عالم به این نقطه رسیدم که واقعا ما حیوونیم و تو این دنیا یه نقطه کوچیکیم و تنها خواستمون میشه بقا!راه طاووس و قناری و بلبل و خر و گاوم یه چیزه در اصل که ما هم همونو میریم با ویترین اختصاصی!!تو رو خدا فک نکن عصبانی ام ها! باور کن تازه چشمم وا شده! یه عمر نشستم پاشدم گفتم تبلیغااات!! اوه اوه، انسان شریف نباید گول تبلیغات رو بخوره! ظاهر همش راه سو استفاده از ماست که نذارن فک کنیم، درگیر شیم تا مطالعه نکنیم، ولی کیه که ندونه همه کتابای دنیا رو همین محوره، «عشق و پول و بقا!» باورت میشه چقد طول کشیده بفهمم! کیشلوفسکی یه سه گانه داره به اسم «قرمز، سفید، آبی» فیلم در مورد تنهایی و  خیانت، عشق و.. یه مجموعه خیلی موفق و عمیق سینماست که داره میگه به روزمره توجه کنید، جبر رو بپذیرید.. شما تو این اثر که اکثر این فیلم بینا معرفیش میکنن لایه عمیق تری از فیلم های جم تی وی نمیبینی! واقعا ویترین، که جنس زن ها تن صداها، شدت واکنش ها، طبقه اجتماعی، لباس و از اینا بگیری همه یه چیزه! شاید حرف بدی باشه ولی زندگی یه مرغ و ببین، از تخم میاد بیرون، تخم میذاره، غذا میخوره، دست آخر میمیره.. چقدر سادست، ما هم همون مرغ های تو مرغ دونی ایم فقط به بوی بد عادت کردیم و قیافه هامونم حس میکنیم فرق داره، هر مرغی یه شکله و سرنوشتا داره..خب ببین آخه! بشو آدم فضایی به ادما نگاه کن.. واقعیتش این واقعیت ها زده زیر دلم و نمیتونم آدم خوش بین قبل باشم، نمیتونم بشینم روزی ۵ساعت جلسه برم واسه یه سیستم خیالی جوری پروبال بسازم که همه از دفترم با دوتا بال برن بیرون، دارم زندگی نمیکنم فقط میگذرونم، دیگه چایی دارچین تو شب زمستونی برام معنا نداره، دیگه قهوه صبح برام فایده نداره، باور کن افسرده نیستم.. خالی ام.زندگیم شبیه بوف کور صادق هدایت بود اومدم از وسط قصه ببرون و تو یه زمان دیگه دارم زندگی میکنم، دلم هیچی نمیخواد، خالی ام و بی احساس.حالا فک کن این حرفا چقد سم و اذیت کنندس، واسه همین شاید نمیام پیشت، پیش هیچ کس نمیرم، نمیگم، نمیتونم بشنوم حتی! باورت میشه!!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 01:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B4-qlijfrvdykba</link>
                <description>صبح بدی بود و با خبر یک حمله از دشمن آغاز شد. پ ن: ویرگول اجازه انتشار کمتر از ۳۰۰ کلمه را نداد.نامه به سمیرا ۳۵اختلال خواب دارم، امشب تصمیم گرفتم با بدنم مهربان باشم، خودم را در آغوش گرفتم، احساس تنهایی میکردم و احساس پوچی..میدانی گاهی نیاز به شنیدن چیزی داری، در جمعی قرار میگیری و آن حرف را به دیگری میگویی، این زمان تایید نفر مقابل به ذهنت آرامش و امنیت میدهد، با دختری که مدتیست همکاریم، امشب هم صحبت شدم، از رنج هایش گفت، از گذشته، تا هفته پیش که قصد خودکشی داشته، یک ماه پیش با دیدن حالاتش پیشنهاد دادم باهم پیش دکتر بیاییم، همان روز دارو گرفت و وقت مشاوره با خانم زیبای اتاق بغلی ات، امشب فهمیدم چه درد عمیقی دارد، چه عذابی میکشد از زندگی، زمان کوتاهی قصه اش را گفت، باور کن از من تغذیه نمیکرد فقط یک شب کوتاه غمگین بود، همانجا بود که به او گفتم در مورد اعتقادات چقدر حسادت میکنم به کسانی که قلبشان آنقدر باز است که رها میکنند و بعد در پس تنهایی ام چیزی را که میخواستم بشنوم گفتم: «من هم بارها به مرگ فکر کرده ام، به خودکشی، البته که گاها در ذهنم مرگ های تاثیر گذاری را تصور کرده ام، اما یک چیز و تنها یک چیز در این جهان به من انگیزه ماندن میدهد، این که میدانم میتوانم دنیای اطرافم را هر قدر کوچک و کم اما تبدیل کنم به جایی بهتر » همین حرف ها شد که امشب خودم را در حالی که در شکم این غول مدفون شده ام در آغوش گرفتم، نوازش کردم، لمس کردم بدنی که با من همراه بوده .. تمام این راه، خسته و از ریخت افتاده شدم اما ، هیچ کس بیشتر از خودم همراهم نبوده..بعد از اولین جلسه دادگاه احتمال بازگشتم به آن خانه مطرح شد و من پذیرفتم، مشروط به این که به هیچ زن دیگری این خانواده هیولا آسیب نزنند، قرار نیست قهرمان باشم و فداکار، فقط قرار است، یک سرباز باشم، شجاع و بی تعلق اما با ایمان به تغییر ..تمام رشته هایی که مرا به این دنیا وصل میکرد، کم کم، از هم گسست.. تنها ارتباطم تجسم دنیاییست که در آن حال همه بهتر است.همین عصر عجیب و پر از اشک و حسرت و پیاده روی کوتاه و حس رهایی مرا واداشت تا بدنم را ستایش کنم که ذهنی این قدر در عذاب را تحمل میکند، صبح بدنم سر شده بود، دست راستم دچار گز گز شدید بود ولی ماندم، تا کی میتوانم نمیدانم اما فعلا قصد دارم در این روزها طاقت بیاورم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 11:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B3-b1qrmad0zyt2</link>
                <description>جوری که فکر میکنم هستم، جوری که میخواهم دیده شوم، جوری که در حقیقت هستم!برف میبارد، دانه های ریز و یخ زده به شیشه ماشین میخورد، در جاده پیچ میخوریم ‌و در دل کوه از روی شن های ریخته شده در جاده عبور میکنیم. مه غلیظی جلوی شیشه را گرفته، به این فکر میکنم که سال ها از آخرین باری که از بودن در جاده لذت برده ام گذشته است. یاد ندارم با ترس به رو برو نگاه نکرده باشم یا خود را توی صندلی فشار نداده باشم.من 
گاهی نمیدانیم ولی سالها با زندگی عادی فاصله داریم .. گاهی حواسمان نیست اما یک استراحت کوتاه ماه هاست از ما دریغ شده، یک زمان کوتاه برای یک ساعت تنهایی از ما دریغ شده..زندگی مگر همین یک بار نیست؟ چرا اینقدر سخت و تلخ بگذرد؟ مگر دوباره ۲۵ ساله میشوم که ناراحت تصمیمات ۲۵ سالگی ام باشم!من یک باخت اساسی داده ام فقط به خاطر ایمان و امید زیادی که داشتم، اما خب امید کافی نیست!هرگز کافی نبوده !و تلخی این شکست هر لحظه با من است. اما میخواهم هرجور شده این تلخی با من بماند، تا دوباره در زندگی ام اشتباه نکنم، چند باری درست و غلط حس کرده ام پایم لرزیده و دوباره اشتباه کردم میخواهم بگویم در غم گذشته ماندن مرا در گرداب اشتباهات آینده هم می اندازد! خسته ام! از شکست و اشتباه خسته ام، از تلخی این همه وقت خسته ام، بعضی وقت ها میبینم بعضی ها زیبایی و بدنشان را سرمایه میکنند و دوباره از سر میگیرند همه چیز را.. اما من مرده ام ، آن همه در معرض این وهم و شتاب و شلاق طعنه ها زندگی کردن انسان را میکشد! خاطره روزی را دارم که به یک داد و بیداد بی دلیل اعتراض کردم و گفتم چرا!؟و بعد از آن روز من متهم بودم به هزار و یک چیز! زشت بودن، چاق بودن و پوست بد و رنگ پریده و چشم خمار و هزار هزار انتقام دیگر!تجاوز واقعا چیست؟ تجاوز به فکر کجا باید دادرسی شود؟ به ذهنم تجاوز شده، توسط زبان تند و خشن و عادات غیر معمول!سرمایه وجودی ام را از دست داده ام، یک چیزی در دنیا نشانه ارتباط قوی قلب با بدن است، آن رقصیدن است!میدانی نمیتوانم برقصم و رقص برایم یک فاجعه است؟ به گذشته برویم، برمیگردد به تمسخر کودک لاغری که میرقصید، پس سخت شد برایم رقصیدن، لباس هایم هم یک خاطره همین ریختی دارد، اولین پیراهنم که خریدم را هرگز نپوشیدم..امروز کمدم پر از لباس هاییست که هرگز نمیپوشم..و تو زندگی ای را تصور کن که همیشه سلیقه من سلیقه نبود.آن خودی که نیاز دارم برای ادامه با من نیست و گاهی میبینمش و هجوم خاطرات و صداهای مزاحم اطرافم مرا دور میکند.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 13:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۲</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B2-ktj8oqk95x3a</link>
                <description>کمی زهر خوردم، از درون کسی که مرا خورده مینویسم، خوراک غول شده ام، غولی که از فرستاده های برگزیده است، آمده مرا نجات دهد، مرا اول نصف کرد، چاقو را آورد تا قطعه قطعه ام کند، فکر میکنم دم آخری دلش سوخت و نکرد!امشب کمی زهر بهم خوراند شاید برای کشتنم بود، شاید برای سوزاندن باقی مانده ی دل نخواسته اش بود.من نمردم و نسوختم و زنده ماندم، امشب زنی را دیدم. از درون گذاشت نگاهش کنم، در شکم غول ناجی کمتر میبینم و میشنوم اما میتوانم حس کنم، احساسم هنوز زنده و پابرجاست، همانقدر که جای زخم ها و نیمه ی بریده شده ام را حس میکنم، آن زن را حس میکردم.زنی ساده و مهربان با قلبی باز امشب به دیدارم آمد.سفید پوش و بی آلایش بود.. توان دیدن نوری که درونش بود داشتم،زن- از او پرسیدم زندگی نزیسته ات چیست؟ -مکث کرد و نمیدانست غیر این چه میتوانست باشد!-پاپیج شدم بگو-از هنر گفتهنری که همین حالا هم میزیست-از او پرسیدم اگر این نبودی و این را نمیدیدی و این نمیشدی چه؟!جوابی نداشتپای نشناختن خودش نگذاشتم، شناخته بود و ایگو خودش را میزیست..در مدح و ستایش زنانی گفت که خود را میزیستند..زنانی که دیده شدن را کنار گذاشتند و تصمیم گرفتند ببینند..هزینه گزاف این مسیر سخت که در زندگی ما محلی از اعراب نداشت پرداختند. زندر من چیزی به او تعظیم کرد، عظمتی دیدم از انسانی قابل احترام، کسی که راه سختی را برای ندای درونی اش آغاز کرده..خندیدیم، زهر بیشتر به درون رگهامان ریختیم و گریه کرد و ضعف و ترس درونش را بی هیچ آلایشی نشانم داد..سمیرا جان، امشب چیزی دیدم که چند روز است غولی که مرا خورده و میبرد یک ریز زیر لب میگوید..«زندگی های دیگری هست که باید دید»و من دیدم این راه برای ورود سخت و پر هزینه، برای تداوم پر رنج و پر فرود و فراز است اما پایانش، شروعی بی نظیر است برای تجلیل زندگی ای که یکبار دارمش، پس باید از شکم این غول بیرون بیایم، یک چوب پیدا کردم میخواهم بتراشمش و نیزه ای بسازم و مثل آتنا از این سر بی سودا خارج کنم خودم را..رهایی
</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 02:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B1-hdxh4sepojzy</link>
                <description>چند روز شده باهاش وارد مذاکره شدم، دختر نصفه، یه طرفه، رازاش یه طرف، اصلا نمیتونم باور کنم این همه درد داشته با خودش میکشیده خب، بعیدم نبود کارش به اینجا بکشه یه زندگی سخت با امید زیاد و باطل!چیزی که عجیبه اون هیولاس که ته ته ذهنش دفنش کرده اون عامل همه این داستاناس!همه این بدبختیا از تو دل اون میاد بیرون، ولی همش سکوت میکنه و انکار میکنه نقششو!افتاده دنبال اون هیولاها که خونواده اون عوضی بودن، سکوت گاهی بدتر از هزار جنایته!جنایت هایی که با سکوت اتفاق میوفتن، با منفعل بودن پیش میرن همیشه تلخ و خونینن! چون اون هیولا به خودش دروغ میگفته که من نقشی ندارم اما اون با سکوتش و جلوی اونا رو نگرفتن داشته   کمک میکرده به بقیه!دلم نمیسوزه براش که اون هیولاها تیکه تیکش کردن خودش خواسته و اجازه داده و برای خودش ارزش قائل نبوده!کندن قبرته ذهنش قبری که اون هیولا بود شکافتم، انقد حس خوبی داشت به اون عوضی یاد سندرم استکهلم افتادم! اون عاشق زندان بانش بود، اون دیوونه ی کسی بود که داغونش میکرد، خوردش میکرد و با تحقیر و دروغ کنارش بود تا فقط خودش تغذیه کنه!کندن قبرهمخوابی های کثیفی که توش نادیده گرفته میشد و با تحقیر متقابل جبران میکرد تا انتقام بگیره ولی نابرابر !یه خاطره ای هست که توش کتک میخوره، با تحریک زیاد که بیا بزن منو، فقط حرف نزن عمل کن! قبرقبر خاطره رو شکافتم، توش یه قلب شکسته بود، یه زن نادیده گرفته شده قلبش بدجور شکسته بود.برگشتم به تنه ی نصف شده و خورده شدش توش قلبی نبود، قلبش خورده شده بود. تنه نابود و له شده رو جلوم دیدم بهم گفت منو بکش با این تنه نصفه و راز های فاش شده و قلب شکسته و خاک شده زندگی برام ارزشی نداره…یه سوزن آوردم و دهنشو دوختم!قبرباید زبونش و از ته حلقش میکشیدم بیرون ولی حوصله سر بر بود باید دخلشو میاوردم ولی بازم حوصله سر بر بود باید مرگ و تجربه میکرد ولی تموم شدن عذابش بود.خیلی سخت بود ولی ممکن بود باید دوباره بسازمش و بذارم برگرده شایدم کشتمش هنوز تکلیفش روشن نیست برام ! یه زن احمق عاشق! از درون میتونست دوباره الهه عشق ملاقات کنه اما این بار ترس ها و تجربه هاش ملاقات و ناتموم میکرد. مرگازم مرگ خواسته بود، دوباره وارد ذهنش شدم، الهه رویش و درونش داشت همین حالا داشت یه زندگی دیگه میساخت ولی نیاز به دیده شدن درونش شعله ای بود که هرگز نابود نمیشد. ذره ذره میسوزوندش و کوچیک ترش میکرد.ک تمام زندگیشو گرفته، به صمیمی ترین دوستش شک داره، به همکاراش، به خودش.. اعتمادی ازش سلب شده که قابل برگشت نیست.مرگیک زندگی عادی.. کی میدونه چیه این زندگی عادی، شاید همین حقوق ساده و پیش پا افتاده ..شاید همین که بدون وکیل و دعوا و قانون بخواد زندگی کنه، شاید مرگ براش پایان این درد باشه.زندگی همش درده..</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 01:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۳۰</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B3%DB%B0-riydmtibvrwo</link>
                <description>از وقتی خوردمش بهتر شده، تو دلم داشتم میگشتم یه خاطره بد ازش پیدا کردم، مربوط به یه دختر نیمه هیولا بود حداقل سه ساله ندیدش ولی یه زخمی تو مغزش از برخورد باهاش هست، دختره در ظاهر بی نقص و زیباست، حتی موقعیت اجتماعی و تحصیلی خوبی داره، خونواده خیلی نامی و طرز حرف زدن خیلی مودبانه و گاهی نیمه فارسی و در یک کلام شیک!بحث ثروت مطرح نیست اون فاقد ارزش برای خونوادشه در مورد اعتماد مالی و فقط مثل یه عروسک میمونه، یه عروسک که مامانش به زور زیباش کرده و حسابی حسود بارش آورده چون حسادت اون چیزیه که قدرت میده به یه زن تا هر روز حمام بره بعد سشوار بکشه و ماسک صورت بزنه بعد پوستش بعد ناخن ها بعد کرم های مختلف و هزارتا چیز..این نیمه هیولا خیلی هم خودشیفتس! و به شدت خودشو دارای کمالات میدونه ولی بلده جوری با سکوت و تواضع این خود پرستی رو پنهان کنه که کسی در سال های اول برخوردش متوجه نشه!عاشق رقابت و مقایسه شدنه در صورتی که بهتر و برتر بهش برسه وگرنه با تحقیر از روی بقیه رد میشه! خیلی راحت با یه لبخند لج و هه کنان بدبختایی که در سطحش نیستن نابود میکنه!مشکلات جذابی با زنانگی داره، آشپزی و خونه داری نمیتونه بکنه چون پوستش خراب میشه و تایم باشگاهش کم میشه اما اگه بخواد تو این زمینه ها کاری کنه به شدت کمال گراس..! تناقضای زیادی داره! یا ممکنه آشپز منظمی باشه، مدل مربی ها غذاهای خاص و گرون بخوره!هرگز با این واقعیت که ما قرار نیست شبیه آگهی های تبلیغاتی باشیم چه از نظر هیکل و پوست و مو چه لباسامون چه غذا و تفریحمون کنار نمیاد!!!سراغ هنرهای کم ریسک میره و هرگز عزت نفس نمایش دادن چیزی رو نداره یه تموم کننده بی نظیره و دنبال هزارتا چیز دوست داره بره ولی فقط کارای سریع الوصول و راحت که هزینه مالیش از زمانیش بیشتره رو تموم کرده و منتظر معجزه ایه تا آرزوهای بزرگش براورده بشه!پ ن: ویرگول عزیز سه بار نوشته هام رو پاک کرد!حتی الان دوباره پاک شد!!!باورم نمیشه! برای استخراج این افکار و نوشتنشون واقعا ذهنم تحت فشار قرار میگیره! اما دوباره نمینویسم!شاید حتی بعدا هم قصه این نیمه هیولا بمونه برای همیشه کنار!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 01:22:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B9-pzkhfzerzoc2</link>
                <description>امروز میم_ر از رو تخت نمیتونست بلند شه و فکر میکرد دیگه کارش تموم شده و سرگیجه و تهوع و overthinking حسابی یقشو چسبیده بود میدونی من چیکار کردم؟ انداختمش زمین کنار مت یوگا مسخرش که هر شب پهن میکنه، کنارش چهارتا علف دود میده چهارتا شمع روشن میکنه و به خیال خودش خیلی خوشبخته که راه به آرامش رسیدن و پیدا کرده! بعد رفتم از کشو اول چاقو مورد علاقشو آوردم..کردم وسط گردنش و نشستم درست و دقیق بدون اشتباه نصفش کردم.. دقیق از روی خطی که درست وسطس کشیدم نصف کردم گذاشتم کنار، نصفشو که گند عذاب وجدان و ناراحتی و حس خیانت داشت باز کردم.. پر کرم و حشره بود! باورت میشه! حتی استخوناش سوراخ بو‌د و گوشتش گندیده بود. سریع ریختمش تو یه کیسه زباله بزرگ مشکی.. خون کف خونه رو برداشته بود باید سریع تمومش میکردم، نصف دیگش و باید خورد میکردم یا نه شک داشتم، تصمیم گرفتم برش دارم فقط لحظه آخری دستشو از مچ کندم انداختم تو کیسه زباله و بقیشو کردم تو حلقم و یه جا خوردمش، الان نصفه سالم تو دلمه جاش درست و امنه بقیه هم موقع رفتن انداختم تو سطل زباله دو تا کوچه اونورتر ..اول میخواستم این نصفه رو خورد کنم تیکه های خرابشو بریزم دور ولی بیخیال شدم دیگه یه جا باید ریسک‌ میکردم، آدم به دردبخوری بود، نمیدونم چی شد یهو انقد خراب شد و فاسد.. دختره اینجوری نبود، یهو با خونواده هیولاها آشنا شد قبلش برا خودش کسی بود، داشت میرفت به سمت آینده، خونواده هیولاها اولش ترسناک نبودن، فک کرد برای خودش خونواده پبدا کرده ولی کم کم دید اینا از یه چیزی تغذیه میکنن و بعد بهو مدل نگاه کردنشون و خنده هاشون عوض میشه، اینا وحشتناکه مدل غذا خودنشون، یه عروس نیمه هیولا داشتن که این همیشه سر میز غذا قهر میکرد، چون غذا بهش نمیرسید :)) میم_ر زود یاد گرفت اعتراض و قهر فایده نداره و باید راحت باشه و شبیه خودشون تا آرامش داشته باشه و براش بحث و ناراحتی پیش نیاد. </description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 16:02:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B8-mrzbc4zmwaqi</link>
                <description>امروز کتاب فرندز متیو پری رو گوش کردم، چند روزه به فکری منو خیلی میخوره، دوست دارم بدونم «شرم» چیه؟داستان رو وقتی من تعریف میکنم یه جوره، وقتی تو تعریف میکنی یه جور و مسئله اینجاست حقیقت اون داستان چیز دیگه‌ای میتونه باشه.شرم برای من یه داستان دیگه بود معنی شرم شبیه خجالت بود..اما حس میکنم شرم عمیق تر از این حرفاست..اول بهت بگم قصه این شرم از دل پادکستایی که گوش میکنم درومد، اما جوابم اونجا نبود فقط یه جرقه بود که این شرم لعنتی داره سر درمیاره از تو دل خیلیا از رفتارای ما اولین تلنگر، شرمی بود که تو تجربه خوشبختی هست یعنی یک عده ای خودشون رو لایق خوشبختی نمیدونن مثلا مادر من خودشو لایق یه وعده غذا خوب تو تنهایی یه خرید برای خودش و یه ساعت استراحت نمیدونه!!و ریشه این حس از شرم میاد یعنی شرم از خوش بودن! عجیبه ربطش ولی انگار قضیه جدی تر از این حرفاس، شرم از هرچیزی ممکنه با ما باشه و جلوی زندگی کردنمون رو بگیره ، شرم از حضور تو جمع، شرم از بیان نظرات، شرم از بدن، شرم از معاشقه، شرم از هزینه کردن برای خود و… میدونی این شرم و تهشو دربیاری ریشه اصلی ماجرا یه خاطره یا یه اعتقاده که تو توش تجربه ناخوشایندی داشتی، میتونه یه تحقیر کلامی کوچیک باشه یا یه تجاوز مسئله اینه‌که گاهی ما خود علت و‌ رها میکنیم و فقط با شرم تنها میشیم و‌ نتیجه کار خیلی ناخوشنوده..جایی که تو این داستان گیر کردم‌نوشخوار رفتارهای خودم بود و به این فکر میکنم چقدر از شرم دارم تو زندگیم ضربه میخورم و ریشه هر شرمم چیه؟شرم ابراز خشم! این شرم و واقعا نمیدونم کجای دلم بذارم اما انصافا شرم سر راستی هم بود!شرم مادر شدن! شرم زن جذاب بودن! شرم در رابطه!شرم در تماس فیزیکی غیر معاشقه ای!و هر شرم ریشه جدایی داره، یه بخشی به روابطم با مادرم برمیگرده، یه بخشی به‌ روابطم با دوستام، یه بخشی تجربه تجاوز بوده، یه بخشی.. عشق فرو خورده ای که ازش غرق در شرم میشم و دلیلش عرف نبودنش بوده و تمام ..من تمام زندگیم و تباه شرمم کردم، شرم از ارتباطی که تایید جامعه رو نمیگرفت و تمام تلاشم رو کردم تا کسی که عاشقش بودم ازم متنفر شه..هیچ کس تو دنیا اندازه اون آدم برای من عزیز نبود.. حالا رفته برای همیشه و من همیشه انکارش کردم و امروز نه که بهش نیاز داشته باشم بخوام صداش بزنم میخوام بگم وسط این ناکجای بی رحمی که داره بی انصافی آدما تیکه پارم میکنه، باخت های سنگین ترم پشت سرم دادم و از شرم اونا وارد شرم های بعدی شدم..وقتی کتاب چندلر و میخوندم حس میکردم چقدر شرم همراهش بوده و همیشه این شرم رو با یه برچسب سا‌ده شرم دیده و نتونسته عمقشو پیدا کنه و شکست خورده تو این مسیر و راه فراموشی رو انتخاب کرده..پسر بچه کتاب راه دلقک بودن و انکار و پیش گرفته و تو یه زندگی دیگه انکار با مخدر و الکل و پیش برده و تو کتابش تماما از شرمش مسائلی‌که خط داستان رو عوض میکردن تبدیل میکنه به یه قید زمان یا حالت تا بگذره و بیانش نکنه!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 02:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۷</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B7-rpqtos43dc8h</link>
                <description>سمیرا جان رک‌ و راست باشم یک کمی از نظر مالی دچار مشکل شدم و نمیتوانم هزینه جلسات را پرداخت کنم دو هفته ای شده کفگیرم به ته دیگ خورده و حسابی کارم به بی پولی کشیده و اطرافیانم مثل خیریه ازم مراقبت میکنند، گران ترین هزینه ام یوتیوب شده و کست باکس، یک سری مدیتیشن آنلاین که حسابی باید برایت ازش بگویم و بماند یکم دیگر و کلاس های آنلاین شمع سازی :)) و کتاب صوتی که ریتمش هرچه کشنده تر به این روزهایم بیشتر می‌آید.خب کسی که همیشه مرا احساساتی میکرده، مجتبی شکوری و کتاب باز است. عجیب این است که مرد چغر و بد بدنی مثل سروش صحت آنقدر نرم و لطیف و خالص کنارش قرار میگیرد، یک جایی خودم خیلی از حرف هایش برایم تکانه هایی بود سخت و درونی، حالا رفتم سراغ پادکست رود کمی عمیق تر و ساده تر. دوستم میم میگفت این مجتبی شکوری برای ایرانسل دوره برگذار میکند و خیلی بیزینسی و غیر شبیه به تصویرش عمل میکند! حالا کسی واقعیت را نمیداند شاید دکتر شکوری هم کیک بود! ؛) میدانی هر چیزی را ممکن میدانم در این روزها!حرف خواندن و شنیدن میشود برای خودم از لذت های مهم است. اما آدم های اینطوری جنس دیگری دارند، انگار خیلی عمیق ترند. دوست داشتم هر لحظه وقتی تکه ای از تجربه ای گوشه ای از روحم را لمس میکند غرق شوم در نزیسته هایشان و تا ابد در دنیای خیالی تلخ تر از مال خودم بمانم.‌ خوبی غصه های تلخ این است که فقط از چشم یا جایی در سینه ات وارد بدنت میشود، لعنتی دردهای خودم از هرجای ممکن وارد تنم میشود و با خودش پایین میکشدم.زندگی برای من روزهای خوب هم داشته بالاخره، امروز کمی از نظر مدارک و پرونده پیشرفت داشتم به نسبت دوماه گذشته که سخت تلخ بود آقاجان.. اما به نسبت سیاهی مطلق نور امیدی بود بستگی دارد از چه زاویه ای ببینی.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 01:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B6-sp4ubc7wvfgj</link>
                <description>بعد از مدت ها مدیتیشن کردم، برای تجربه آرامش تصمیم به مدیتیشن نگرفتم، برای کاهش اضطراب اقدام کردم، یک سرچ مختصر در یوتیوب و یک کانال موفق پیدا کردم. یک اکالیپتوس سوزاندم تا بتوانم نفس بکشم، یک شمع روشن کردم و روی مت نشستم.شروع کردم به تمرکز کردن روی بدنم و قضاوت نکردن و نفس کشیدن و چندین بار از وسط افکار تلخ و پر بحث و تنش خودم را کشیدم روی مت وسط آشپزخانه(همین الان هم وسط همین نوشتن پرت شدم چند کیلومتر اونورتر و در جنجال یک بحث شدید..) کم کم اضطرابم کنترل شد و باعث شد حمله پنیک به سراغم نیاید هرچند جدیدا در قالب خشم و فریاد و گریه کارم به پنیک مجلسی آخر این جریان میکشد.. قبلا خب از نشخوار ذهنی به این مرحله میرسیدم ولی بعد از اسپری تنفسی و نوشتن و دوچرخه سواری حالا فکر میکنم مدیتیشن هم کمک میکند. سالها پیش به قدرت ذهن و تلقین و تلفیقش‌ با تنفس پی برده بودم اما امشب تجربه خوبی بود، شبیه همان تمرین کنار ساحل نشستن بود و نوشتن افکار ناراحت کننده، الان میفهمم منظورت از آن تمرین چه بود، الان بیشتر درک میکنم گاهی چیزهایی هست خارج از کنترل و خارج از توان ما و باید از قدرت ذهن یا ضعف ذهن در این گول خوردن و ترشح هورمون ها کمک گرفت.. عزم جزمی دارد این ژن ما برای بقا .. کاش بشر که اینقدر خواهان ماندن است چیزی هم برای بهتر کردن دنیا داشت حیف که فقط دنبال جاه طلبی و قدرت است.سمیرا تمرین تبدیل کردن دردم به یک‌ جسم‌ برایم کمی غیرقابل اجرا بود چون شاید در پس ذهنم دردم خیلی بزرگتر از جسم قابل حمل بود.. اما تمرین ساحل بهتر بود ساده تر بود شاید اما مدیتیشن کامل تر این هاست و کمی بیشتر از این حال و روز جداست و رهایی بیشتری دارد.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 01:47:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B5-kao7gdyu2oig</link>
                <description>تمام امروز مریض بودم، ببخشید جلسمون رو کنسل کردم، احساس افسردگی شدید داشتم برای چند ساعت :))چند ساعت به یه نقطه خیره شدم که چقدر احساس بدی دارم، میدونی بدترین حسم چیه؟؟ احساس احمق بودن! چطور این قدر اعتماد کردم و دادم.. آخرش چی نصیبم شد! واقعا نمیتونم با خو‌دم کنار بیام.. واقعا خسته ام. و چقدر حس میکنم شبیه آرزوهام نبوده هیچی، چقدر حس میکنم به حتی یه دونه از خواسته هام جواب نداده..من میرسم به آرامش، ولی نه امروز..نه حالا که باید تکلیف خیلی چیزا روشن شه..بعد قراره برم دنبال زندگی نزیسته خودم.. خیلی چیزا به خودم بدهکارم، خیلی از خودم گذشتم برای خیلیا ولی دیگه قراره بعد این ضربه کاری برم سراغ یه زندگی درست..یه زندگی که فعلا حوصلشو ندارم! قرار نیست خوش هیکل باشم، صبح ها زود پاشم، سالم بخورم، خوب بپوشم با هر رفتار کوفتی استاندارد دیگه ای!حتی قرار نیست یه زندگی معنوی یا درویشی پیش بگیرم، سفر کنم و دنبال عشق بگردم بقیه زندگیمو!زندگی ای که قدر لحظاتش و بدونی هم مد نظرم نیست .. موفقیت و تجربه هم نمیخوام حتی شاید یکم « در ستایش کاری نکردن» هم پیشه کنم وای ذات من ذات جستجو گره و سکون اذیتم میکنه فعلا برنامه فقط خارج شدن از عدم پذیرش دست قطع شدست بعد یاد گرفتن زندگی با یه دست.شاید بعدتر بتونم ازین چیزی که شدم و کارامو روتینام دست بکشم تا اول یکم خودمو یادم بیاد.. من راحت خودمو انطباق میدم و این منو از اصل خودم دور میکنه ..الان تو مرحله ای هستم که چیزی که بودم و چیزی که مبخواستم باشم و مرزشو گم کردم .. اول باید برم بگردم خودمو از زیر این سالها بکشم بیرون.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 02:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B3-runp6xc0qw4y</link>
                <description>امروز دوباره عصبی ام، اضطراب دارم، از این که به دفتر وکیل میروم ترس دارم، ترس از شکست، ترس از بی عدالتی، ترس از ناخوشی بعد از شکست.نمیخواهم ببازم هیچوقت اما این بار بد باختم، سخت و ناامید کننده باختم، احساس ناکامی شدیدی دارم، از بی عدالتی دنیا خشمگینم.من ناتوانم..در لباسی که تواناترین لباس دنیاست، خوشحال و قوی ام، مراقب و پرستارم.. اما همه دروغ است. این همه سال کار کردم امروز به پولم احتیاج دارم و ندارمش .. امروز در لبه دره سقوطم و دارم میوفتم.. باید امروز خرجش میکردم اما ندارمش.. بدی جلسه با وکیل این بود که من نه تنها امروز پولی ندارم باید میلیون ها تومن پول خرج کنم تا کسی را که انقدر پست و حقیر است را روشن کنم دقیقا چه کرده!!!پایانپ ن: انتشار زیر ۳۰۰ کلمه ممکن نیست.  نامه به سمیرا ۲۴ میدونی چی شده! زندگی برام یه سری معنی و مفهومش رو از دست داده! دیگه جلوی یه سری چیزا مکس نمیکنم.یه مشت برخورد احمقانه میشه با واقعیت! اصل اصل اصل دلیل اتفاقی که برام افتاد میدونی چی بود؟صداقت!من در مورد خودم همیشه صادق بودم و میدونستم چه کاستی هایی دارم و به راحتی به زبون میاوردمشون چرا؟چون عزت نفس داشتم!یه کتاب خوندم چند روز پیش در مورد آشپزی، به اسم «نمک، چربی اسید، حرارت» یه حرف جالبی میزد نویسنده میگفت کسی که خودش آشپزه درکی از دنیای کسایی که آشپزی نمیدونن نداره و نمیدونه چقد یه چیز ساده مثه نمک واسه اونا غیر قابل درکه.. (چرا نمک بزنی؟ کی بزنی؟ چقد بزنی؟ تو شیرینی اصن چرا نمک میزنن؟ بافت خاگینه با نمک یا بدون نمک؟) حالا واسه من که پذیرش این حقیقت رو داشتم که انسان کامل نیست و هرگز قرار نیست کامل باشه این پذیرش عدم کمال یه نمکی بود به اسم عزت نفس! که کمکم کرده تو همه این سال ها این قدر رشد کنم و شکست ها و سختی ها نندازنم اما صداقت بر اومده ازین عزت نفس اگه با نا اهلش باشه میشه ابزار سواستفاده و بدی! ازین صداقته و همراهی با آدما بریدم.. یه حسی دارم انگار دستم قطع شده و دیگه دستی ندارم برا دست دادن و ادامه دادن ولی هنوز جاش درد میکنه انگار مغزم نمیدونه دستم کنده شده پیغام میفرسته که مچت میخاره یا درد میکنه و بیچاره مغز طفلک من نمیدونه نیست، رفته، کنده شده..!مغز آدم خیلی کند و مسخرس، این اجداد پ..ی..ز ما معلوم نیست چرا انقد به جای تمرکز رو دفاع از خود کل ژن و دراوردن در خدمت تولید مثل! اگه عاقل بودن یاد میگرفتن اول بشناسن بعد مراقبت کنن تا آسیب نبینن الان انسان یه گونه بود که نه هزار سال پیش منقرض شده بود و کارش به اینجا نمیکشید!معنی نداره هنوز ما در بند این همه مفهوم مزخرف و پیش پا افتاده ایم!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 01:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سمیرا ۲۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Rooznegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DB%B2%DB%B2-sfabxbsnsywf</link>
                <description>امروز برای اولین بار به یک کلمه رسیدم برای توصیف درست این دوره از زندگی‌ ام، «بحران» به معنای مسئله ای که خواسته یا ناخواسته وارد زندی ام شده و روند طبیعی زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده و فرصت برای عمیق شدن و حل مسئله وجود ندارد و فقط باید این دوره را با انتخاب های بین بد و بدتر بگذارانم.امروز در نقطه ای هستم که باید مسئولیت این بحران را بپذیرم. در این مدت با حصارکشی از کسانی که به من آسیب میزدند دور شدم و حالا وقت خارج شدن از حصار و رفتن به استقبال تصمیم گیری است. امروز پایان راه نوشخوارهای ذهنی برای بحرانیست که در واقع من عامل به وجود امدنش نبودم.. من تمام تلاشم را برای نجات خودم و جلوگیری از این بحرام انجام دادم حالا چیزی برای پشیمانی نیست. نقطه ای برای حسرت باقی نگذاشتم.. این منم یک نجات یافته نه یک قربانی..امروز در یک کارگاه شرکت کردم، در مورد مواجهه.. بخش اول این کارگاه با عنوان دیدن و شناخت خود و نادیده گرفتن صداهای مزاحم بود .. تنها کسی بودم که در کارگاه حرفی نداشتم .. احساس میکردم خودم را میشناسم و صداهای مزاحم را بلدم نشنیده بگیرم مشکلم با کلاس آنجا به اوج رسید که اعتقاد داشتند یک تلنگر بیرونی مثل یک دوست یا حتی یک کتاب انسان را متحول میکند اما من فکر میکنم قطعا همه ما میدانیم چه چیزی میخواهیم و چگونه باید بخواهیم دلیل دور شدن از مسیر اصلی نیازمان منافع ‌ و هزینه های راه ما و راه های راحت تر است.امروز چند سفر درون شهری با دوچرخه داشتم، متوجه شدم در نفس کشیدن به شدت مشکل دارم و این ریشه این مشکل به عادت تنفس از دهان برمیگردد که البته مشکل در فرم بینی و فک و دهان اجبارا من را‌ مجبور به این مدل کرده اند.به جرات مشکلات تنفسی‌بدترین چالشم در این روزهاست. اگر الودگی هوا کمتر بود من هم این همه مشکل نداشتم کمتر دچار حمله میشدم.بعد از مدت ها به مرکز آلرژی مراجعه کردم، دارم دوباره سعی میکنم برگردم به کسی که بودم و درست بود. در نگاه کلان مشکلم آنقدر هم بزرگ نیست، که به خاطرش انقدر مرگ را در هر حمله تنفسی تحمل کنم، یعنی فکر میکنم اگر به خاطر همچین چیزی بمیرم احمقانه ترین مرگ ممکن را داشتم! خنده دارترین چیزی که در مورد مرگم به آن فکر میکنم این است که قانونا بعد از مرگم اموال باقی مانده ام‌به آن حیوان لزج‌ که از خونم تغذیه میکرد میرسد یعنی انتهای ضربه زدن به خودم مردن است!زالو لعنتی تا امروز یک جور بعد از این یک جور کیفور میشود..برای زنده ماندن البته که دلایل دیگری دارم اما خب طنز زندگی را نمیتوان نادیده گرفت.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 12:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>