<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هستی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Roubahekhialbaf</link>
        <description>نوشته‌های من در ویرگول | شهروند &quot; اون دور دورا &quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:43:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60774/avatar/QpIyWF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هستی</title>
            <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویای تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vnnfxfwzc5ir</link>
                <description>یک رویای تکراری دارم که هر چند شب یکبار با کمی تفاوت در جزئیات می‌بینمش.ترسناک نیست ، اما فضای وهم‌آلود و تاریکی دارد.هربار یک مرد قد بلند تماما سیاه پوش توی خانه‌ی خودمان دنبالم می‌کند.هیچوقت صورتش را نمی‌بینم.هربار می‌دوم و می‌روم توی یکی از سوراخ سنبه‌های خانه قایم می‌شوم.هر جایی که برای قایم شدن انتخاب می‌کنم، با دفعه‌ی قبلی فرق دارد.هر بار منتظر می‌مانم؛ سر و کله‌ی مرد پیدا می‌شود بی آنکه بفهمم چطور. من را از بیرون پناهگاهم نگاه می کند.سنگینی نگاه را احساس می کنم و رویا تمام می‌شود و میوفتم توی یک رویای دیگر ، بدون آنکه چهره‌ی مرد را دیده باشم.</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 12:29:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پشت پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-ng9tw5arla9r</link>
                <description>بی هدف توی پیاده‌رو های شهر قدم می‌زنم.اکثر اوقات می‌روم که فقط با خودم وقت بگذرانم؛فقط به صدای افکار خودم گوش بدهم و گاهی هم به صدای آدمک سخنگو یا ترانه‌خوانِ توی هندزفری.اما گاهی پا را از خانه و بعد از درونِ خودم می‌گذارم بیرون که هر صدایی بشنوم به جز صدای خودم،به جز صدای همین آدمی که این متن را می‌نویسد.می‌روم و ساعت‌ها یکجا می‌نشینم و به حرف‌های آدم‌ها گوش می‌دهم.به مدل راه رفتنشان نگاه می‌کنم،به لباس‌هایی که می‌پوشند.می‌گذارم گوش‌هایم به صداهای مختلف خو بگیرند.به مدل شوخی کردن آدم‌ها،به تعارف‌هایی که نثارِ یکدیگر می‌کنند،به رمز کارت بانکی‌شان،به اینکه بعد از بلند شدن از روی میز بستنی فروشی،لیوان یکبار مصرف آب هویجشان را بر‌می‌دارند یا نه و به هزار و یک رفتار و حرکت جزئی دیگر.آدم‌ها حرف‌های عجیب و غریب زیاد می‌زنند.یک بار توی خیابان از کنار زن و مردی گذشتم که مرد سعی داشت برای اندازه گیری اندازه ی یک چیزی که نمیدانم چه بود از قد خودش کمک بگیرد.چسبید به دیوار،دست راستش را گذاشت روی سرش و رو به زن گفت:«ببین قد منُ.یکی و نصفی بیشتر.»بچه‌ها بیشتر از بقیه توجهم را می‌کنند.بچه‌ها در صدر جدول &quot;عجیب‌غریب‌گوها&quot; قرار دارند.اکثر اوقات در تلاشند که قوانین را نقض کنند-بدون آنکه که نسبت به قوانین و آداب و رسوم آگاهی داشته باشند- و خب با مخالفت آدم بزرگ‌ها مواجه می‌شوند.یادمی‌گیرند که برای پذیرفته شدن باید این‌شکلی رفتار کنند.مثلا اگر بچه دلش شیرینی بخواهد به دروغ دست رد به سینه‌ی شما نمی‌زند که: «سیرم ممنون» .مزه‌ی یک چیزی را دوست نداشته باشد تفش می‌کند بیرون، صورتش را جمع می‌کند و می‌گوید: « بد مزه بود» .به هرحال بچه همیشه بچه نمی‌ماند و از یک جایی به بعد همانطوری می‌نشیند که جامعه خواسته،همانطوری حرف می‌زند که توی دنیای آدم بزرگ‌ها رایج باشد و یاد می‌گیرد که غذای بدمزه را توی دهان نگه دارد و دم نزند. تماشای آدم‌ها از پشت یک پنجره‌ی شیشه‌ای همیشه همان کاریست که دوست دارم انجامش بدهم.شنیدن قصه‌های ریز و درشت زندگی آدم‌ها از زبان خودشان بدون آنکه ازشان چیزی پرسیده باشی.</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 21:51:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماموریت شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-j9uxcno2in8k</link>
                <description>منتظر شب می‌مانم، تاریکی مطلق خانه و شنیدن صدای سکوت اهالی. به محض رسیدنش از راه به عنوان یک شبح گرسنه توی آشپزخانه ظهور می‌کنم.در یخچال را که باز می‌کنم،نور چراغ‌ها بی‌محابا می‌زنند به چشمانم.جمع‌شان می‌کنم.شبیه وقتی که گاز میزنی به یک سیب کال و دهنت جمع می‌شود.محتویات چیده شده روی قفسه‌های شیشه‌ای را برانداز می‌کنم.به نور خو می‌گیرم و شروع می‌کنم به مزه مزه کردن خوراکی‌ها؛به نوک زدن به این چیز و آن چیز.به آغشته کردن نان به پنیر.به گاز زدن گوجه بدون نمک.قبل از بلند شدن صدای اعتراض یخچال و اصرارش به اینکه دست از سر کچلش بردارم یک بار در یخچال را می‌بندم، چند ثانیه صبر می‌کنم و دوباره در را باز می‌کنم.دوباره پنیر را پهن می‌کنم روی نان؛دوباره گاز می‌زنم به گوجه،بدون نمک.برای یک لحظه کنترل اوضاع از دستم خارج می‌شود. یخچال جیغ می‌زند و من در را می‌بندم.چند ثانیه صبر می‌کنم،لقمه را قورت می‌دهم و پایان ماموریت.محو می‌شوم.</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 02:21:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که ای کاش وقت می‌شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-w6yshm3hxgtx</link>
                <description>هر شب توی خواب برایم چیزی می‌نویسی.من اما در خواب بی تفاوت گوشی را کناری می‌اندازم و خیال می‌کنم که وقت هست؛ بعداً جوابت را می‌دهم.هر شب بیدار می‌شوم بی آنکه خوانده باشمت،بی آنکه جوابی برایت نوشته باشم.دوباره می‌خوابم،دوباره پیام می‌دهی،دوباره بی تفاوت گوشی را کنار می‌گذارم،دوباره نخوانده به واقعیت برمی‌گردم.تو هی نامه را می‌گذاری زیر در ، هی طوفان می‌شود.وقتی بیدارم آرزو می‌کنم کاشکی خوابم تمام نمی‌شد و در خوابم آرزو می‌کنم که ای کاش وقت بشود؛ که ای کاش وقت می‌شد...</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 20:17:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط چشم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AE%D8%B7-%DA%86%D8%B4%D9%85-kmq1nphb2gx7</link>
                <description>میل به زیباتر شدن بود یا تمایل به شبیه بقیه بودن؟نمی‌دانم کدام، اما هر چه که بود مرا مجبور کرد به تماشای فیلم‌های آموزشی خط چشم کشیدن بیوتی بلاگرها و خیره شدن به چشمان دوستان و نزدیکان و آدم‌های ناشناسی که توی خیابان از کنار هم رد می‌شدیم.در اتاق را بستم و یک مداد قدیمی از داخل کشو پیدا کردم.گوشی را تکیه دادم به آینه‌ی روی میز و یکی از هزاران ویدیوهای آموزشی که قبل‌تر از این آرشیو کرده بودم را گذاشتم که پخش بشود.شروع کردم به همراهی کردنِ آدم توی ویدیو و سعی کردم همانطوری که او خط می‌کشید، خط بکشم پشت پلکم.- نتیجه رضایت بخش نه ، بلکه یک افتضاح به تمام معنا بود!خط خطی ها را پاک کردم و دوباره امتحان کردم.و دوباره و دوباره و دوباره.نشد.زیر لب غر غر کردم که این ویدیو‌ها واضح نیستند،نمی‌فهمم.آمده بود که یک روزِ کامل را پیشم بماند.         مجبورش کردم برایم خط چشم بکشد و از نزدیکترین زاویه‌ی ممکن از دستانش فیلم بگیرد.                         او قشنگ خط چشم کشید و درست هم فیلم گرفت اما به من نیامد.به روی خودم نیاوردم و مثل دانش‌آموزی که آشغال‌های زیر میزش را با پا شوت می‌کند زیر میز بغل دستی ، تقصیر‌ها را انداختم گردن او و غرولند کردم:خوب نکشیدی!او هم متقابلاً آشغال‌ها را شوت کرد زیر میز بغل دستی‌اش :با مداد قشنگ در نمیاد. باید خط چشم مویی بخری.خط چشم قلم مویی خریدم و آن ویدیو را بارها و بارها تماشا کردم و سعی کردم خط بکشم پشت چشمم.باز هم نشد.ابزار و وسایل خط چشم کشیدن را برگرداندم توی کشو.به آدم توی آینه گفتم :باور کن بدون خط چشم قشنگ‌تری.</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 14:47:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود تازه</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-rgkeynfiuknh</link>
                <description>- مدیر ساختمان که پیرمردی تنها،عاشق پلیورهای یقه اسکی سبز یشمی و ساکن بالاترین طبقه‌ی ساختمان بود، سرگرمی‌اش این بود که عصرها لم بدهد روی مبل تک نفره‌ی رنگ و رو رفته‌اش و قصه‌های پندآموز کانال های تلگرامی را بخواند و پست‌های حاوی جملات کوتاه خردمندانه را در اینستاگرام لایک کند.او رسالتی بر دوش خود حس می‌کرد.می‌خواست یک پیر خردمند باشد که همیشه از حال و هوای آدم‌های دور و برش خبر دارد،خیر و صلاح بقیه را می‌خواهد و هر از چندگاهی نصیحت‌های متحول کننده‌ای از توی آستینش در می‌آورد و به جوان‌تر ها تعارت می‌کند:《بفرمایید!این هم نصیحت مورد نظر شما.میل کنید تا یخ نکرده.》اما خب او هیچ شباهتی به آن پیرِ خردمندِ توی خیالاتش نداشت. او پیرمردی بود با یک کمد پر از یقه‌اسکی‌هایِ یشمی؛در تمام دوران تحصیلش در مدرسه از بچه‌های قلدرتر کتک خورده بود،هرگز نتوانسته بود به معشوقه‌اش ابراز علاقه کند،هیچ‌وقت جرئت نکرد کسب و کاری را که دوست داشت راه بیاندازد و در تمام این سال‌ها تنها مستاجرِ آینه‌ی اتاقش بود که به حرفهایش گوش می‌داد؛ که البته او هم چیز تازه‌ای برای گفتن نداشت و فقط مثل طوطی حرف‌های پیرمرد را تکرار می‌کرد.او هرگز نتوانست آدمکِ ترسوی درونش را نادیده بگیرد و یکی از آن جملات پندآموز را برای یکی از همسایه‌ها فوروارد کند و یک رابطه ی دوستانه برای خودش دست و پا کند.او همیشه تا حد امکان عقب می ایستاد و فقط از تابلوی اعلانات به عنوانِ منشی‌اش استفاده می‌کرد.پس او طبق معمول هر ماه کنار قبض آب و برق و لیست واحدهایی که هنوز شارژشان را پرداخت نکرده بودند یک تکه کاغذ چسبانده بود حاوی یک جمله‌ی قصار که هر موقع کسی رد می‌شود با چشمانش برای چند لحظه‌ای جمله را لمس کند و بعد برود به کارش برسد.او به همین کار راضی شده بود.به نیم‌نگاهِ آدم‌های دیگر به جمله‌ای از شخصی دیگر با روایتِ پنهان و خاموش او. -- دخترک بیست و خورده‌ای ساله‌ی ساکن طبقه‌ی اول که سبک زندگی‌اش پیروی از الگوهای رفتاری خفاشان آبستن بود،بعد از چندین روز متوالی ماندن در غارِ تنهایی،به زور اینکه بدون ماست دلش دمپختک هم نمی‌خواست لباس پوشید و بند کفش‌هایش را بست که برود ماستش را بخرد برگردد.قبل از اینکه کف کفشش با آسفالت کوچه برخورد‌ کند، سعی کرد با یک نگاه تابلوی اعلانات را لمس کند که خب نظرش که به آن جمله‌ی خردمندانه رسید پای معلق را برگرداند داخل ساختمان و یک نگاه شد یک تماشا که خب در هم طاقتش طاق شد و با غرش و کوبش برگشت سر جای اولش تا به همه ثابت کند اینجا رئیس چه کسی‌ست.روی کاغذ نوشته بود:&quot;وقتی خودم را به‌قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چیزهایی که سالم نبودند. یعنی آدم‌ها، مشاغل و عادات و اعتقاداتی که مرا کوچک و حقیر نگه می‌داشت کنار گذاشتم. قبلا فکر می‌کردم این‌ کار به معنی وفادار نبودن است، ولی در واقع این به معنای وفاداری به خویشتن است...&quot;با لحنی تمسخر آمیز زیر لب زمزمه کرد:حالا اگه این خودِ آدم باشه که خودشُ کوچیک و حقیر نگه می‌داره،با ترک خویش باید به خودش وفادار بشه؟!آدم کوچولویِ بی قرارِ درونش که از قضا همان کسی بود که حرف‌راست‌ها را باید از زبانش بشنوی،جست زد روی شانه‌اش و با سرخوشی گفت:مسخره‌هات رو ۹ شب بذار سر کوچه.به جاش می‌تونی محیطُ ترک کنی.بدون لحظه‌ای مکث با لحنی خسته و درمانده جواب داد:مثل عشایر شدم از بس که کوچ کردم.نمی‌بینی سر سال که می‌شه کارتن کارتن اثاث جمع می‌کنم و دنبال خانه می‌گردم؟!آدم کوچولو با بی‌خیالی گفت:این که نشد حرف.شاید باید خودتُ ترک کنی و به یه خودِ تازه‌ رو بیاری.آدم کوچولو از شانه‌اش پایین پرید و جست و خیز کنان شیرجه زد رویِ کمر پشمالوی گربه سیاه لمیده در کنج حیاط و کلاهش را گذاشت روی صورتش و به خواب فرورفت.او هم نگاه کرد به کفش‌هایش و زیر لب زمزمه کرد:&quot;به خود تازه‌ای رو بیار.&quot;بعد هم ساختمان را ترک کرد و رفت مغازه و یک دبه ماست و بادمجان خرید.برگشت به غارش.پرده‌ها را زد کنار و ماست و بادمجان را گذاشت توی یخچال و دمپختک را با ریحون خورد.باید به خود تازه ای روی می‌آورد. -</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 23:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ورود به این دنیا را نشانم بده</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%DB%B4-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-t2hd2lr9laek</link>
                <description>پرده‌ی اول: &quot;حتماً کسی لومون داده&quot;چهارشنبه سی‌ام بهمن ماه بود که وسط کلاس تاریخ، خانم مدیر و دوتا معاون‌های مدرسه اول در کلاسمان را زدند و بعد دنیاهای یک وجبی توی جیبِ مانتوهای سورمه‌ای رنگمان را.خانم مدیر دبیر تاریخ را خیلی محترمانه از کلاس بیرون فرستاد و خودش هم رفت و تکیه زد به دیوارِ سردِ تهِ کلاس.همچون داوری که میان دو مبارز می‌ایستد،دستش را در فضای آزاد بین دو رقیب تکان می‌دهد و فرمان آغاز مبارزه را صادر می‌کند؛خانم مدیر هم دستانش را از هم باز کرد و بعد با زبانش فرمان آغاز مبارزه را صادر کرد:((شروع کنید.)) معاون‌ها شروع کردند به تفتیش کردن ما مرغ‌های سرکنده و آشفته‌یِ از همه جا بی‌خبر و به تعداد بچه‌ها_چند نفری کم_گوشی های یکی دو وجبی‌ مصادره کردند.گوشیِ من موقع اجرای دستورهایِ کیفت را خالی کن،داخل این پوشه‌ی دکمه‌دارت را نشانم بده و کفش‌هایت را دربیار،دستگیر نشد.چرا که قبل از اینکه نوبت به من برسد تلفن همراه طلایی رنگم را گذاشتم لایِ کتاب ترانه‌هایِ مونا برزویی،&quot;تقدیر&quot;.بعد از اینکه مدیر آمد کنار صندلی‌ام ایستاد و طاقچه و پشت پرده و پنجره را با نگاهش بررسی کرد،تقدیر را آرام و بی سر و صدا پشت پرده‌های رنگ‌پریده و یخ کرده قایم کردم.چند دقیقه بعد از خروجم از کلاس _بخوانید اتاق بازجویی و مصادره‌یِ اموال_وقتی داشتم با هیجان و سرخوشی با دوستانم از ماجراهایی که در همان چند دقیقه‌ی اخیر از سر گذرانده بودیم حرف می‌زدم و حرف می‌شنیدم،فهمیدم که تقدیر پشت پرده نماند.مدیر که سماجت و جدیتش بی مثال بود دوباره رو کرده بود به سمت پنجره‌ی کنار صندلی من،دوباره پشت پرده‌ها را گشته بود و تقدیر هم که پنهان شدنی نیست،به او زبان درازی کرده بود؛فی‌الواقع به من! در آن لحظه تلفن کوچک و مظلوم من هم مصادره شده بود و البته،تقدیر هم بی تقصیر نبود!کم کم سرخوشی از سرم پرید و آدم کوچولوی شادمان درون وجودم که برای خودش ورجه ورجه می‌کرد و خیال می‌کرد از دام گریخته،بدل شد به آدم کوچولوی غمگین و سرخورده‌ای که با خشم روی احساسات بنیادینش سرپوش می‌گذارد و به صورت مداوم با جفت پاهایش محکم روی زمین می‌کوبد تا شاید کمی،فقط کمی حالش بهتر بشود.تازه آدم کوچولو عصبانی‌تر هم شد،زمانی که فهمید فقط او و دوستانش بودند که شکار شدند.زنگ استراحت را از بی‌عدالتی که در حقمان کرده بودند و از اینکه حریم خصوصی ما را محترم نمی‌شمارند گفتیم و یک دل سیر درددل کردیم.یکی از بچه‌ها گفت:((این دیگه چه رفتار غیر محترمانه‌ایه که با ما دانش‌آموزا می‌کنن؟))دیگری در تایید حرف نفر قبلی گفت:((همین خانم مدیر رو در نظر بگیرید.اگه یکهو مثل زورگیر‌ا می‌ریختیم توی دفترش و دستاشُ از پشت می‌بستیم،صورتشُ به دیوار می‌چسبوندیم و دل و روده‌ی کیفشُ روی میز خالی می‌کردیم و بعدم فریاد آهای چرا گوشی با خودت میاری مدرسه سر می‌دادیم؛خوشش می‌اومد؟))یکی از بچه‌ها در جواب گفت:((یکی از شرایط ثبت نام همین بود دیگه؛که هر زمان که لزومش وجود داشت مدرسه حق داره ما رو بِگَرده. ما هم اول سال پای فرمِ ثبت‌نام رو امضا زدیم دیگه.))یاد شرط و شروط‌ زیاده‌خواهانه و بی‌رحمانه‌ی حضور اپلیکیشن‌ها رو سیستم‌عامل‌ها افتادم.این شرط که اگر اجازه‌ی دسترسی به فلان فایل ها و فلان شماره ها و فلان برنامه‌های دیگر _در یک کلام تمامی اطلاعاتی که روی گوشی داری _ را به من ندهی،پس شرمنده!من هم کاری از دستم برنمی‌آید.اگر اجازه‌ی دسترسی به حریم شخصی‌ات را به مدرسه ندهی آن‌ها هم تو را ثبت نام نخواهند کرد.یک نوع گروکشی،بدون درد و خون‌ریزی و با توافق طرفین.یکی گفت:((ولی بچه‌ها!چرا فقط نور چراغُ انداختن رویِ ماها؟قطعاً یکی لومون داده!))حرفی نبود.شاید می‌خواستند ما را بکنند آینه‌ی عبرت همگان تا بقیه هوشیار باشند.یعنی همه به این فکر بیوفتند که اگر یک کلاس را گشتند،پس ما هم در خطریم.حتی اگر امروز هم سراغ ما نیامدند ممکن است یک روز دیگر سراغ ما را هم بگیرند.به هرحال دیگر کسی جرئت نمی‌کرد حتی یک شیشه لاک بگذارد داخل کیفش چه برسد به تبلت‌ و موبایل‌!واقعیت این است که تلفن همراهم را با خودم به مدرسه می‌بردم تا مسیر چهل‌وپنج دقیقه‌ای پیاده برگشتنم به خانه را امن‌تر کنم و زیباتر.که به آهنگ‌های محبوبم گوش بدهم،که با مادرم تماس بگیرم و یا حتی به پدرم زنگ بزنم و از او بخواهم قبل از برگشتن به خانه دنبال من هم بیاید.اما خب برای آن‌ها اهمیتی نداشت که تویِ قرن بیست و یکم اگر گوشیِ موبایلت همراهت نباشد،رسماً باخته‌ای!گفت‌وگو ادامه پیدا کرد.دوستان بی‌حوصله‌ام فقط می‌خواستند بفهمند قرار است چه بلایی به سر موبایل‌هایشان و به عبارتی به سر خودشان در بیاورند.کی گوشی‌ها را پس می‌دهند؟با ما چه می‌کنند؟مدیر ما که با جدیت معتقد بود گوشی‌ها باید تا پایان سال تحصیلی داخلِ کشویِ میز باقی بمانند.نامهربانانه‌ترین تصمیم دنیا بود.آن روز هرطوری که بود گذشت و تمام شد.قبل از اینکه با مادرم به خانه برگردیم دوستم را هم رساندیم دم در خانه‌شان،شماره‌ی تلفن خانه‌مان را گرفت رفت داخل خانه و در را بست.با مادرم قرار گذاشتیم که کسی از این مسئله بویی نبرد.آخر شب با رخوت روی تختم دراز کشیدم.برعکس همیشه که نور گوشی روی صورتم می‌تابید و آخرین تصویر،تصویر صفحه‌ی چتمان بود با حضور پیامهای خداحافظی و غمت بخیر شبت نیز، آن شب فقط یک سیاهی محض دیدم.پرده‌ی دوم:&quot;لطفاً بهم زنگ بزن&quot;شنبه که به مدرسه رفتم اسفند شده بود.کلاس‌ها خالی از جمعیت بودند.نصف بیشتر معلم‌ها سر کلاس‌هایشان حاضر نشده بودند و من برای اولین بار حضور ابر سیاهِ &quot;کرونا&quot; را بالای سرمان احساس کردم.از فردای آن روز دیگر کسی مدرسه نرفت و کم کم شهر کوچکمان شبیه شد به یک شهر شیمیایی شده از جنگ.آدم‌ها با ماسک‌های N95 و دستکش‌های لاتکس آرام و با فاصله از هم توی خیابان ها قدم می‌زدند و به جای عطر کوکو شنل گاهاً بوی وایتکس و الکل بود که خط می‌انداخت.سعی کرده بودم خودم را به توی خانه نشستن،کتاب خواندن و حرف نزدن با آدم‌ها عادت بدهم.حتی پیش از کرونا هم نزدیکترین راه ارتباطیم با آدم‌های زندگی‌ام از گوشیِ موبایلم می‌گذشت چه برسد به روزهای بی‌خبری و قرنطینه که همین گوشی‌ها بودند که ما آدم‌ها را به یکدیگر وصل کردند.آن روزها شبیه آدمی شده بودم که آنتن بیرون زده از کله‌اش شکسته بود و پا به هر اجتماعی که می‌گذاشت مدام اخطار &quot;poor connection&quot; دریافت می‌کرد.برای من اول فاصله‌ی اجتماعی و بعد جدا افتادن از دنیای مجازی،تنها دنیایی که آن روزها آدم‌ها به آن متصل بودند،اتفاق افتاد.بدبختی دیگرم اینجا بود که ثبت کردن لحظه‌ای شماره تلفن ها در دفترچه‌ تلفن گوشی هوشمندم من را بدعادت کرده بود بنابراین شماره‌ی دوستانم را حفظ نبودم و مدت‌ها بود که شماره‌ی تلفنِ خانه را به کسی نمی‌دادم.در طول تمام آن روزهایِ بی خبری هر بار که تلفن خانه زنگ می‌زد با هیجان به سمت تلفنی که روی میزتلویزیون به دور خودش می‌چرخید و با صدای بلند حضور یک آدم را پشت خط اعلام می‌کرد، می‌دویدم؛با این فکر که بله،آن دوستم که هر شب صفحه‌ی چتم با او اتاقم را روشن می‌کرد،همان که در آخرین دیدار شماره‌ی خانه‌مان را گرفته بود،بالاخره به من زنگ زده.اما خب زهی خیال باطل.بالاخره تصمیم گرفتم با یک گوشی دیگر برای چند ساعتی وارد اکانت اینستاگرامم بشوم؛خاطرات ثبت شده از این روزهای آشنایانم را بخوانم و عکس‌ها را ورق بزنم و پیامی هم به آن دوستم بدهم.آن‌روزها فقط می‌توانستم دستم را به سمت اینستاگرامم دراز کنم.دوستم گفت که دلش برایم تنگ شده بوده اما خجالت می‌کشیده که به خانه‌مان زنگ بزند.آن روز چند درجه ای از درصدِ honour (شرافت) او کم شد اما قول داد که فردا صبح زنگ بزند.راستش را بخواهید کمی قابل درک است.وقت و بی وقت نمی‌شود به آدم‌ها زنگ زد،نمی‌دانی در چه وضعی قرار دارند و گاهاً ممکن است ندانی که بعد از قطع شدن صدای بوق،واقعاً قرار است که فرکانس صدای چه کسی با پرده‌ی گو‌ش‌هایت برخورد کند.این هم یکی از مزایای چت کردن است که طرف هر موقع که جواب بدهد یعنی آزاد است،صدای مکالمه‌ها در واقع بی‌صدایند و فقط به گوش طرفین گفت‌و‌گو می‌رسند و از همه مهم‌تر غالباً آدم مطمئن است که چه کسی قرار است جواب او را بدهد و وقت کافی دارد تا برای نوشتن هر پیامش حسابی فکر کند. بالاخره طلسم شکسته شد.بعد از مدت‌ها باهمدیگر حرف زدیم و من بالاخره یک قدم کوچک به سمت آدم‌ها برداشته بودم.پرده‌ی سوم:&quot;در ورود به این دنیا را نشانم بده&quot;دو هفته‌ای که گذشت یکی از همکلاسی‌ها به گوشی مادرم زنگ زد.یکبار قبل‌ترها با گوشی مادرم با او تماس گرفته بودم و خوشبختانه او شماره را از همان زمان نگه داشته بود. بالاخره دوران حکومت کلاس‌های آنلاین آغاز شده بود.اجازه خواست که من را با شماره‌ی مادرم عضو گروه‌های درسی کند و توضیح داد که چگونه باید به شیوه‌ی آنلاین تکالیفم را تحویل بدهم.وقتی بالاخره بچه‌ها را از طریق همین گروه‌ها که حالا حکم کلاس درس را برایمان داشتند پیدا کردم،خبردار شدم که کرونا خانم مدیر را مجبور کرده از موضعش کوتاه بیاید و گوشی‌های چند نفری را هم به آن‌ها برگردانده.کرونا تبدیل شده بود به ناجی گوشی مظلوم و طلایی رنگم.اگر ما را در قفسِ قرنطینه زندانی کرد و کادر درمان و بیماران کثیری را در بیمارستان،گوشیِ من را از داخل کشویِ میز دفتر مدیر بیرون کشید و مدرسه را در گوشیِ کوچکم جا داد.مثلِ یک گل پژمرده که از شاخه پایین می افتد،آنتن شکسته‌ی بالای سرم پژمرد و روی زمین افتاد و یک آنتن جدید بالای سرم سبز شد.این اتفاقی بود که بعد از دوباره به دست گرفتن تلفن همراهم برای من رخ داد.پرده‌ی چهارم:&quot;بازگشت&quot;هیچ حسی بهتر از این نبود که دوباره به پلی‌لیستِ آهنگ‌های محبوبم وصل شده باشم.دوباره می‌توانستم شب‌هایی که رختِ خواب بر من تنگ می‌شد را با زیر و رو کردن آلبومِ دیجیتالی عکس و فیلم‌هایم سر کنم.دوباره می‌توانستم بعدازظهرهای بیکاری را سریال تماشا کنم ،بالاخره می‌توانستم با رفیق قدیمی‌ام،گوگل،دیداری تازه کنم و دوباره می‌توانستم بخوانم و خوانده شوم.حالا من تجربه‌های جدیدی دارم.از روزهای زیادی که موقع پیاده روی در خیابان پشت خانه‌مان از گرفتن عکس از دیوار نوشته ها و بازی بچه‌ گربه ها محروم ماندم،اما به چشمانم متکی‌تر شدم،تجربه‌ای از روزهای رو‌به‌رو شدنم با واقعیت عمیق تنهایی‌ام،تجربه‌ای از شنیدن صدای حقیقتی خیابان ها به جای گوش سپردن به صدای موسیقیِ توی گوشم،یک تجربه از بی‌خبری‌های اجباری و هزار و یک تجربه‌ی جورواجور دیگر. اما همین موبایل طلایی رنگ توی دستانم باعث شد باقی روزهای قرنطینه را با خیالی آسوده‌تر بگذرانم.شب‌های سخت عزیزانم از راهی دور تسلی‌ام دادند و خیالم خوش بود به شنیدن حرف‌هایشان و به شندین خبر سلامتی‌شان در این روزهای سخت.این گوشیِ یک وجبی،نامه‌رسانِ من است.خوشحالم که آن‌ دوره من و گوشی‌ام را برای مدتی از همدیگر جدا کردند.یاد گرفتم که شب‌های تنهایی هم وجود دارند و هیچ راه گریزی از آن‌ها نیست.امروز دیگر می‌دانم که دنیای مجازی و تکنولوژی و گجت‌ها همگی بخشی جدایی‌ناپذیر هستند از زندگیِ این ‌روزهای آدم‌ها و مثل شب‌های تنهایی از زندگیِ ما بیرون نخواهند رفت اما حداقل امروز چهارتایی شماره حفظم،پادکست‌های خوب گوش می‌ کنم و  می‌دانم که آدم‌های زیادی به واسطه‌ی همین گوشی‌هایشان مرا می‌خوانند.#روایتگرباش</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 23:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِنگِشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%D8%A8%D9%90%D9%86%DA%AF%D9%90%D8%B4%D8%AA-emmdcguvldsk</link>
                <description>می‌گفت مرگ شبیه به یک &quot;بِنگِشت&quot; است.لحظه‌ای می‌آید که روحت حلول کند در بدن کوچک و سبک و اهل آسمانیش،که گنجشک شوی و رها شوی از بند تن و از پنجره‌ای پایین بپری اما بال‌هایت باز شوند و به سمت بالا اوج بگیری.در آن لحظه‌های واپسین عمرش هم یک گنجشکی آمد نشست لب پنجره. با قایم شدن خورشید پشت ابرها و طنین صدای اذان در آسمانِ دل گرفته‌ی شهر گنجشکِ لبِ پنجره هم بی صبر و بی طاقت شد و دیگر روی پاهای کوتاه و کوچکش بند نمی‌شد.پرستار آمد و با اضطراب و چشم‌هایی لرزان به گنجشک نگاهی انداخت و گفت:《این گنجشک دگر چه می‌خواهد از جان ما؟》لحظه‌ی جان دادنش دست پسرش را فشرد و گفت:《ها خوم بومه نذرتون...》.غلتید رو به پنجره و چشمانش را بست.گنجشک پرکشید و خورشید در سیاهی آسمان گم شد.و موذن دیگر اذان نخواند...‌</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 02:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده‌های از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Roubahekhialbaf/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-kgxybfkyf7lb</link>
                <description>مادرم قدیم‌ترها مجله‌ی خانواده می‌خرید.اول و پانزدهم هر ماه.عینک ظریف و لاغر مطالعه اش را روی چشمانش می‌گذاشت،دراز می‌کشید روی تختخواب،چراغ خواب بالای سرش که نور آبی داشت را روشن می‌کرد و بخش های محبوبش،بر سر دوراهی و خاطرات یک روانشناس را با دقتی بی سابقه مطالعه می‌کرد.مجله ها که از دست مادرم می‌افتادند،یا صورت بچه های خندانی که با دامن های سه چینه و موهای روشن و فرفری روی جلد مجله جا خوش کرده بودند را نقاشی می‌کردم یا می‌رفتم سراغ صفحات نهایی و بازی های این را از این مارپیچ به مقصدش برسان و تفاوت این تصویر و آن تصویر را پیدا کن را حل می‌کردم و در نهایت هم پیکاسووارانه یک امضای اجق وجق می‌کاشتم پایِ صفحه و مجله را پرت می‌کردم یک گوشه.این بار برادرم مجله را دستگیر می‌کرد و روی صورت بچه های معصوم و بور و خندان با خودکار بیک آبی سیبیل می‌کشید و بعد هم مجله را همانجا رها می‌کرد تا یک جورهایی به حال خودش بمیرد. خانواده ی غمگین هم یک گوشه می‌نشست و دعا میکرد که ای کاش دوباره زندگی ش شور و حال سابق را پیدا کند و بتوانند دسته جمعی ویزای شینگل بگیرند و بروند خارج. خانواده‌هایِ خط خطی روی هم تلنبار می‌شدند تا روزی که پدربزرگم یکباره  زنگ خانه‌مان را بزند و یک صبح تا عصر را مهمانمان شود و خانواده های تازه وارد و خوانده  نشده را از میان کوهی از خانواده ها بیرون بکشد،عینک دوربینش را با نزدیک بینش عوض کند و با اخم خانواده ها را ورق بزند.بعد از آن هم خانواده ها یکی پس از دیگری به کشویی در حیاط خلوت مهاجرت می‌کردند و همانجا می‌ماندند تا روزی که دسته جمعی می‌دادیمشان به بازیافتی یا شاید هم چند ورقی ازشان جدا می‌کردیم ، می‌کشیدیم روی آینه های قدی خانه تا تمیز و براق شوند و بعد ورقه های مچاله را پرت می‌کردیم توی سطل آشغال.با هم زندگی می‌کردیم،هزار و یک خانواده در یک خانه دویست متری.تا روزی که قیمت مجله های کاغد کاهی خانواده بالا رفتند و مادرم هم سرگرمی هایی جذاب تر از خواندن یادداشت های یک روانشناس پیدا کرد و کم کم اشتیاقش را برای خریدن خانواده‌ها از دست داد.مادرم دیگر مجله ی خانواده نمی‌خرد.تازگی ها مسیج های واتساپی کپی شده را از مخاطبی به مخاطب دیگر فوروارد میکند یا کلیپ های دم دستی و هزار بار دیده شده را برای این و آن سِند می‌کند و بعد گوشی اش را قفل می‌کند و پرت می‌کند روی مبل سه نفره ی توی هال پذیرایی و می رود به کارهایش می‌رسد.خانواده ها دیگر پیش ما زندگی نمی‌کنند.همشان یا سعی کردند از طریق دکه های بازیافتی درخواست پناهندگی بدهند و بعد مدتی توی کمپ ها زندگی کنند تا ببینند سرنوشتشان به کجا ختم خواهد شد و موج های اقیانوس ها آنها را به کجا پرتاب خواهند کرد و یا اینکه شیشه ها و آینه ها را پاک کردند و بعد مچاله شدند و به سطل آشغال و بعد ماشین های حمل زباله پیوستند و هیچ وقت هم خبری ازشان نشد.</description>
                <category>هستی</category>
                <author>هستی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 17:48:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>