<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساره نیک‌راد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@S.N.R</link>
        <description>اینجا «ساره نیک‌راد» است. نویسنده‌ای که سایه‌ها را دنبال می‌کند و قصه‌هایی از جنس «بازنده» می‌سازد. اگر آماده‌ی ورود به تاریکی هستید، با من همراه شوید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:28:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4895402/avatar/qrV3Vp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساره نیک‌راد</title>
            <link>https://virgool.io/@S.N.R</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت 2 رمان &quot;بازنده&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@S.N.R/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-agrup3lyzi1s</link>
                <description>صحبت های دکتر  هکتور به پایان رسید و دخترک باز هم مانند لحضه اول محو حرکات او بود.                                               صوفیا چند بار پشت سرهم دستانش را نمایشی به هم کوبید و گفت:_سوالی نبود؟ اوکی پس بریم که یه حضور غیاب &quot;فرمالیته&quot; داشته باشیم؛ چرخی به دور خودش زد و به سوی میز گوشه کلاس قدم برداشت...ارام و مطمئن! پشت میز جای گرفت و طبق چیزی که بهش گفته بودن لیست کلاس را از کشوی کوچک میز برداشت...روی صندلی نشست، نفس عمیقی گرفت و لیست را با یک دست بالا اورد                           از ابتدای لیست تک تک اسم ها را با آرامش خواند هرکس را صدا میزد با &quot;حاضر استاد&quot;ی اعلام حضور میکرد.                       _مانا آرامی..._امیرحسین بهرامی..._آریا پژمان......._یارا شایگان..._یارا شایگان...سرش را بالا آورد و نگاهش را میان کلاس چرخاند _حضور ندارن خانوم شایگان؟بعضی از دانشجو ها به پشت چرخیدند و انان نیز کنجکاوانه به دنبال کسی می‌گشتند که به زبان بیاورد&quot;یارا منم&quot;یکی از پسرک های بی مزه کلاس دهان باز کرد_هست ولی غرقهچند نفری به مزه پرانی بی مزه اش خندیدند  اما نگاه خنثی و سرد دکتر هکتور باعث شد خودشان را جمع کنند...چند ثانیه ای سکوت در کلاس پیچید گویی دانشجو ها نفس هم نمی‌کشیدند...صوفیا به آرامی از روی صندلی برخاست، لیست را روی میز قرار داد و سپس از پشت میز خارج شد_سکوت اولین چیزیه که باید یادبگیرید...سکوت به ادم ارزش میده...اعتبار میده...بعد هم نگاهش را به چشمان پسرک مزه پران دوخت و دوبار آرام سرش را تکان داد         سپس به سوی در کلاس قدم برداشت با تک ضربه ای به دستگیره، در را باز کرد؛ دستش را به نشانه خروج سمت در دراز کرد...                                                                                  _می‌تونید تشریف ببرید جناب!                                                                                                صراحت کلامش جای برای اعتراض باقی نگذاشت که پسرک بی سر و صدا کوله اش را چنگ زد و راه خروج را در پیش گرفت.بعد از خروج پسرک نگاهش را به سمت ساعت روی دیوار انتهای کلاس سوق داد؛ تایم ‌کلاس تمام شده بودحتی در بد ترین شرایط هم لبخند کم رنگش محو نمی‌شد این لبخند رکنی از قدرتش بود.  پس با همان لبخند _&quot;خسته نباشید&quot; زمزمه کرد کیف کوچک مشکی رنگش با ان نوشته طلایی رنگ&quot;YSLدرهم&quot;را به همراه دوبرگه پنس شده ی لیست کلاس برداشت.    از کلاس خارج شد؛ با آرامش قدم برمی داشت گویی کل دنیا تحت فرمان اوست.میانه ی راه با لرزیدن گوشی در جیب شلوارش آن را بیرون آورد.گوشی را مقابل صورتش گرفت.اسم روی اسکرین موبایل که چشمک می‌زد گواه این بود که خبر خوبی در راه نیست.این شماره به ندرت تماس می‌گرفت، امروز هم یکی از همان روز های ندرت بودبه نظرت کی میتونه باشه؟!</description>
                <category>ساره نیک‌راد</category>
                <author>ساره نیک‌راد</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 12:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان &quot; بازنده&quot; پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@S.N.R/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-x0ycnc58tzxi</link>
                <description> بوی  تند باروت، تیک‌تاک منظم ساعت و باد یخ‌زده‌ی کولری که بی‌رحمانه روی پوستش می‌خزید، دست به دست هم داده بودند تا سرمای اتاق را عمیق‌تر کنند.در، با صدای آرام و کش‌دار «جیررر...» باز شد.سر افتاده‌اش را اندکی به سمت صدا چرخاند. بدون آن‌که پلک‌های سنگینش را باز کند، با زحمت آب دهان آغشته به خون را از گلوی زخمی‌اش پایین فرستاد.یک نفس عمیق کشید.عطری تند، خنک و آشنا در ریه‌هایش پیچید.لبخند کجی گوشه‌ی لب‌های ترک‌خورده‌اش نشست؛ لبخندی که بیشتر به دهن‌کجی شباهت داشت.ـ اومدی؟سکوت.هیچ پاسخی دریافت نکرد.پلک چپش را نیمه‌باز کرد و از پایین تا بالای قامت مرد مقابلش را از نظر گذراند.سیاهی.انگار تمام وجودش از تاریکی ساخته شده بود؛ لباس‌های مشکی، دستکش‌های مشکی و چشمانی سرخ که در نور کم اتاق می‌درخشیدند.زیر لب زمزمه کرد:ـ پس بالاخره اومدی...نگاه مرد خالی از هر احساسی بود؛ نه خشم، نه ترحم، نه حتی رضایت.تنها مرگ بود که از آن چشم‌ها می‌بارید.در یک حرکت سریع، کلت کمری‌اش را بیرون کشید.صدای خش‌دارش در فضا پیچید:ـ برای شکستن «تو»، تا ته جهنم هم بیام، میام. اینجا که خونه‌ی خودمه.دختر زبانش را روی لب‌های خشک و خون‌آلودش کشید.پوزخند تلخی زد.ـ به زحمت افتادی...چند ثانیه سکوت کرد.ـ من خیلی وقت پیش مُرده بودم.چشمانش را بست و ادامه داد:ـ فقط منتظر یه نفر بودم خاکم کنه.ابروی مرد بالا رفت.ـ خب... انتظارت تموم شد.و بعد...فقط یک حرکت.فقط یک شلیک.صدای گلوله در اتاق پیچید.برای لحظه‌ای زمان ایستاد.خون روی دیوار پاشید و سر دختر به عقب پرت شد.اما درست در واپسین ثانیه‌های زندگی‌اش، وقتی قهقهه‌ی دیوانه‌وارش آرام‌آرام در سکوت گم می‌شد، لب‌های نیمه‌بازش تکان خوردند.فقط یک جمله.یک جمله که باعث شد برای اولین بار چیزی شبیه تردید در چشمان مرد بدرخشد.ـ باختی...---یک سال قبل...اگر موفقیت صدا داشت، بی‌شک شبیه تق‌تق کفش پاشنه‌بلند زنی بود که می‌دانست دنیا زیر پایش قرار دارد.تق...تق...تق...به انتهای راهروی دانشکده رسید.دستش را بالا آورد و یک ضربه‌ی کوتاه به درِ مشکی‌رنگ زد.در همان لحظه، همهمه‌ی پشت در فرو نشست.انگار همه منتظر ورود او بودند.انگشتان کشیده‌اش روی دستگیره‌ی طلایی لغزید.فشار مختصری وارد کرد.در باز شد.و دوباره آن صدای دلنشین در فضا پیچید.تق...تق...تق...با اقتدار وارد کلاس شد.کیف چرمی کوچک خود را روی میز استاد گذاشت و به سمت دانشجوها چرخید.لبخندی آرام روی لب‌های باریکش نشست.صوفیا همیشه معتقد بود لبخند، آدم‌ها را مغرورتر و دست‌نیافتنی‌تر نشان می‌دهد.نگاهش را روی کلاس چرخاند.سکوتی کوتاه برقرار شد.بعد با همان لبخند جذاب و مغرور گفت:ـ صبح بخیر.فضای سرد کلاس، ناخواسته نرم شد.چند نفر لبخند زدند.چند نفر زیر لب جواب سلام دادند.و چند نفر هم فقط خیره ماندند.صوفیا ابرویی بالا انداخت و ادامه داد:ـ صوفیا هکتور هستم.مکثی کوتاه کرد.ـ دکتر صوفیا هکتور. استاد جدید فیزیک کوانتوم شما.چند نگاه متعجب بین دانشجوها رد و بدل شد.اما در ردیف آخر کلاس، دختری وجود داشت که هیچ‌کدام از این حرف‌ها را نمی‌شنید.تمام حواسش به زن مقابل بود.به لبخندش.به صدایش.به تک‌تک حرکاتش.سال‌ها بود که صوفیا هکتور را می‌شناخت.خیلی قبل‌تر از آن‌که او وارد این کلاس شود...</description>
                <category>ساره نیک‌راد</category>
                <author>ساره نیک‌راد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 11:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکار یا شکارچی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@S.N.R/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-knekmqaoxzrf</link>
                <description>در دنیایِ والنتینو، خاکستری وجود ندارد؛ یا سایه‌ای هستی که دیگران را شکار می‌کند، یا طعمه‌ای که پیش از مرگ، حتی صدایِ نزدیک شدنِ قاتلش را هم نمی‌شنود.«بازنده» داستانِ صوفیا هکتور است؛ زنی که یاد گرفته در این بازیِ کثیف، قوانین را نه با قلم، که با استراتژی‌هایِ جنایی بازنویسی کند.من ساره نیک‌راد هستم. در این مسیر، تکه‌هایی از این پازلِ خونین را کنار هم می‌چینیم. اگر طرفدارِ داستان‌های مافیایی هستید که به جایِ گلوله، با “مغز” پیش می‌روند، به این بازی خوش آمدید.این سفر از اینجا شروع می‌شود. آماده‌اید بدانید صوفیا در کدام سمتِ این بازی ایستاده است؟</description>
                <category>ساره نیک‌راد</category>
                <author>ساره نیک‌راد</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 21:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>