<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های S.amirali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@S.amirali</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1315675/avatar/tTlXkL.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>S.amirali</title>
            <link>https://virgool.io/@S.amirali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهارسالگی من در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-dhhib2imxwwp</link>
                <description>دقیقا همین روز در سال ۱۴۰۰ خورشیدی من اولین پُست خودم رو منتشر کردم؛ حالا بعد از گذشت چهارسال در ۲۵ دی ۱۴۰۴ می‌خوام دوباره به ریشه‌های فعالیتم برگردم در صدمین پُستی که اینجا می‌ذارم.(قرار نیست توجهی به زبان ادبی و فرم هنری و این چیزا داشته باشم، این فقط یه قدم زدن معمولی کنار توئه در حالی که تو رو سمت سایه نگه می‌دارم تا آفتاب چشماتو اذیت نکنه و فقط راه میریم و من گهگاه زیر چشمی نگاهت می‌کنم وقتی حواست نیست و درباره هرچیزی حرف می‌زنیم، مهم نیست چی، چرا که مهم حرف زدن با توئه و خدا می‌دونه که چقدر کیف میده ... همین حرف زدن‌های ساده‌مون.)چهارسال پیش تو دلیل زدن اکانت ویرگولم بودی، تو دلیل نوشتن اولین پُست‌ام بودی و هنوزم تو دلیل تغییر رویه‌ای هستی که اینجا دارم، دقیقا مثل همین پُست. فعالیت توی اینجا یکی از بی‌شمار کارهای خوبیه که باعثش شدی. قبلا هم بهت گفته‌ام بارها، تو باعث شدی آدم بهتری باشم و حتی هنوزم این تأثیر رو مداوم داری. این از اون چیزاییه که واقعا نمی‌تونم بابتش ازت تشکر کنم ... تو از مثبت‌ترین آدما و اتفاقات زندگیم بودی و هستی سین عزیزم و برای همین می‌دونم توی ذهنم و توی قلبم تا ابد خونه داری، زمین‌هایی هست که مال توئه و حتی اگه دیگه هیچ‌وقت کنارت قدم نزنم، صداتو نشنوم یا صورتت رو از یه قدمی نبینم بازم مال تو می‌مونن.می‌دونم شاید این حرفا نگرانت کنه، شاید نگرانم شی ولی نشو. زندگی قشنگی‌هاشو داره و برای من یکی از قشنگی‌هاش تویی و خاطرت هرچقدر دور باشی گرامیه.جالبه که این چند وقت کلی به حرفایی که قرار بود الان بنویسم فکر کردم و احساس می‌کنم حالا هیچکدوم از اونا رو نمیگم و طوری نیست، برام مهمه چیزایی که توی این لحظه می‌خوام بخونی رو بنویسم و حرفای دیگه باشه برای وقت دیگه، اگه فرصت شد.(این پُست قرار نیست به جای خاصی برسه و حتی نمی‌دونم چقدر دیگه تموم میشه! پس راحت بشین حالا حالاها کار داریم.)نمی‌دونم آینده چی میشه، به خصوص با توجه به اوضاع قمر در عقرب این روزها، حتی شاید خودخواهی باشه که الان دارم این حرفا رو می‌نویسم اما چطور قراره دنیا و زندگی‌ای آزاد داشته باشیم اگه این آزادی رو به فکر و احساسات خودمون ندیم؟ همونطور که گفتم نمی‌دونم آینده چی میشه، نمی‌دونم دَه سال دیگه اگه عکس منو ببینی بلافاصله جرقه می‌زنه و من و تمام ماجراجویی‌هات با من پیش چشمات جون می‌گیره یا میشم فقط یه شبح محو از گذشته ...دوست ندارم اذیت شی، به خصوص اگه دلیلش من باشم ... پس اگه خاطرم صدمه زننده بود اشکالی نداره فراموشم کنی ... خیلی سخته گفتن چنین چیزی :) خیلی سخته بخوای فراموش بشی اونم توسط کسی که ... خودت بهتر می‌دونی. با این وجود می‌خوام زندگیت درخشان باشه، سرشار از خوبی و حال خوب و سلامتی و موفقیت و هرچیز مثبتی که می‌خوای، پس اگه من عامل منفی بودم همون بهتر که نباشم.تو باید بری بری بری اون بالا بالا بالاها سین عزیزم.می‌دونی جالبی ماجرا کجاست؟ تو همیشه و همواره برای من احساسات برانگیزی، گاهی این احساسات سمت خوشحالی دارن گاهی ناراحتی اما مسئله اینه که هیچ‌وقت نیست که تعاملی باهات داشته باشم و توی ذهنم جون بگیری و احساسی در من ایجاد نکنی. این بنظرم خیلی خوبه، تو احساسات منو زنده نگه می‌داری اونم توی روزایی که بیشتر از همیشه تحت خطرن.تو منو زنده نگه می‌داری، بهتر بگم تو منو توی زندگی نگه می‌داری و عزیزدلم، چیزای زیادی نیستن که بتونن برای مدت طولانی اینکارو برام انجام بدن ولی تو خاصی، واقعا برام خاصی و می‌دونی که طرفدار شماره یکت منم. تو یکی از مهم‌ترين فاکتورهایی هستی که منو انسان می‌کنی و من بهت یک عالم عشق دارم، توی همه ابعاد و سطوح، از خصوصی‌ترین تا عشق جهانی. عشق عامل انسانیته و تو سبب ایجاد عشق در من میشی و به همین خاطر من به واسطه تو انسانم.امیدوارم از این فلسفیدن‌ها خوشت بیاد، به نظر خودم که خیلی تاثیر گذار بود :) منم که دیوونه‌ی تحت تأثیر قرار دادن تو ...شاید باید اشاره کنم که تو تنها بابونه دنیایی که ازت کاملیا به دنیا اومده پس خاص بودنت رو می‌تونیم به زیست شناسی گیاهان هم تعمیم بدیم :) تازه هنوز به گل صدتومنی اشاره نکردم!می‌بینی؟ منو به حرف میاری، منو به وجد میاری ... دلم می‌خواد راجع به همه چیزای دنیا باهات حرف بزنم ولی حوصلت سر میره یا خوابت می‌گیره، البته شکایتی ندارم و مطمئن باش مثل همیشه حواسم هست و مراقبتم اگه خواب برد تو رو.ای سین قشنگ، سین واندرفول.می‌دونی زندگی خیلی عجیبه، گاهی از شدت دلتنگی آدم رو خفه می‌کنه، انگار هیچ اکسیژنی باقی نمونده باشه و گاهی همون دلتنگی میشه یه لبخند نرم روی لب آدم و احساس پرواز. شاید برای همین چیزا باشه که نمیشه از زندگی دل کَند. نمیشه از تو هم دل کَند. تو قسمتِ قشنگ و لبخندآور زندگی هستی.و این چیزا، همه این چیزا، همه چیزای تو خوبن، خیلی خوبن. تو خوبی، یه انسان خوب و حتی فراتر. و من جوری که دوستت دارم رو دوست دارم، بنظرم این بهترین جوریه که هستم.از الف برای سینتاریخ: پنجشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴ - صبح هنگام (یک صبح زیبا چرا که به تو فکر می‌کنم و از تو و برای تو می‌نویسم. مرسی بابت همه‌ی این چیزای قشنگ قشنگ. قلب قلب قلب قرمز و تپنده)پی‌نوشت اول: ببخشید، می‌دونم احتمالا با چنین حرکتی موافق نبودی و موافق نباشی اما می‌دونی که من چه مدلیم و می‌دونی چه مدلی دوستت دارم سین عزیزم، این مورد هم بذار توی صف چیزهای که باید از من و بر من ببخشی می‌دونم این صف خیلی طولانیه اما امیدوارم یه روز خیلی نزدیک، این صف خالی باشه و دلت باهام صاف صاف بشه مثل اقیانوس چشمات که از پاکی و صافی تا آخر عمقش پیداست یا مثل خنده‌هات که من جونمم براشون میدم و ... دیگه خودت بهتر می‌دونی :)پی‌نوشت دوم: احتمالا سوتی توی این متن زیاد باشه چون یک نفس و بی‌توقف نوشتمش و ویرایش نکردم با این وجود ویرایش نکنم بهتره فکر کنم، چون مزه‌اش توی همین طوری بودنشه، مثل صحبت‌های شیرین نیمه شب با تو که تهش به یه خواب آروم ختم میشه با یه احساس فوق‌العاده که نمیشه توصیفش کرد سین جانم. (یک عدد شیر پسته!)پی‌نوشت سوم: فکر کنم این اولین پُست ویرگولم باشه که عکس براش نمی‌ذارم؛ این موضوع چندتا دلیل داره ولی قشنگ‌ترین دلیلش اینه که می‌تونی این جای خالی رو با تصویر خودت پُر کنی از زاویه دید من که محو تماشات شدم.پی‌نوشت چهارم: (قول میدم آخریش باشه!) تو هنوزم ژانر و سبک ادبی مورد علاقه من هستی.</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 10:06:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام آن صد و چهل و چهار ساعت باقی‌مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-mjrbu8ehdypu</link>
                <description> مطب تب دارد. فوج مردم که جلوی شیشه نازک و میز کوچک منشی جمع و پخش و جمع می­‌شوند. برق طبق هرروز رفته است و موتور برق کم­‌جان با نهایت توان فقط سیستم منشی را بالا می‌­آورد و چراغ کوچکی کنار دست پزشک که از روشنایی دومی درحال حاضر سهمی به ما نمی­‌رسد تا نوبت­‌مان شود. به لطف همان سیستم و نوری که می­‌اندازد در صورت منشی دقیق می‌­شوم؛ تنها کاری است که در این تاریکی و گرما می­‌توان انجام داد.گمانم فامیلی‌­اش مَلِکی یا مُلکی یا مالکی یا مَلَکوتی یا چنین چیزی بود؛ اهمیتی ندارد. نام کوچکش را نمی­‌دانم اما دلم می­‌خواهد شهرآشوب باشد. کنایه نیست که منشی بی‌­شیله پیله و به ظاهر عبوس مطب دکتر را شهرآشوب بنامم فقط حدس می­‌زنم او مثل گُلدانی‌­ست که اگر در جای مناسب باشد می­‌تواند تمام این شهر غم‌­زده از حال رفته را به جنب و جوش بیندازد. شهرآشوب احتمالا بین بیست و پنج تا بیست و هشت سال دارد، بیشتر نیست هرچند اگر دقیق نبود ممکن است به اشتباه سن او را تا سی سال تخمین زد. اما من به خوبی می­‌دانم که این غبار، خستگی کار است. او گُلی است که میان تَرَک آسفالت رشد می­‌کند و بالا می‌­آید.شهرآشوب قد متوسطی دارد، کمی بلندتر از عمده دختران متوسط. به ظاهر تن محکمی دارد یا شاید به خاطر پوشش کار چنین به نظر می‌­رسد. مدام سرپاست و بین تلفنی که بی­‌وقفه زنگ می‌­خورد و بیماران و همراهانی که چپ و راستش را دوره کرده‌­اند، یک تنه جا به جا می‌­شود. حتی فکر کردن به چنین وضعی مرا کلافه و نگران می‌­کند. حداقل دو دقیقه روی صندلی بنشین، مگر پاهایت چقدر طاقت دارند؟ این وضعیت سه روز در هفته و هرروز به مدت هشت ساعت برقرار است؛ این را براساس تجربه سه ماهه اخیرم می­‌گویم که هرهفته دست کم یک­ بار و گاهی تا سه بار به این پزشک و مطب و منشی مراجعه کرده‌­ام. اگر ساعات کار دشوار منشی برای دکتر الف.الف که پزشک معروفی در تخصص خود در سطح شهر هست را جمع ببندیم می­‌شود بیست و چهار ساعت که معادل یک روز کامل است. شهرآشوب یک روز کامل را هرهفته در این وضعیت می­‌گذراند. حقوق؟ مصوبه وزارت کار. بیمه؟ بیمه پایه. مزایا؟ تقریبا هیچ. مرخصی؟ سه روز کار در هفته مرخصی نمی­‌خواهد. سرویس؟ کارخانه که نیست! یک مطب کوچک در مرکز شهر که به هرجایی نزدیک است. اگر صاحب شغلی بودم، هرشغلی، شهرآشوب را استخدام می­‌کردم حتی اگر تمام درآمدم پای حقوق او می‌­رفت.ولی از این موارد که بگذرم اکنون زاویه سر و صورت شهرآشوب تغییر کرده و نور و سایه اشکال جدیدی تشکیل می­‌دهند، من نیز به جنبه دیگری از او فکر می­‌کنم. حساب می­‌کنم که هرهفته صد و شصت و هشت ساعت دارد، حال اگر بیست و چهار ساعتی که او در مطب می­‌گذراند را از آن کم کنیم صد و چهل و چهار ساعت باقی می­‌ماند. شهرآشوب در این صد و چهل و چهار ساعت چیکار می‌­کند؟قطعا با چنین کار سنگینی به خواب نیاز دارد، خواب کافی و عمیق در آرامش. با این وجود لایه­‌های خستگی روی صورتش باعث می­‌شود زمان استراحت این بانوی جوان را بیشتر از شش ساعت در روز ندانم؛ از صمیم قلب می‌­خواهم که این ساعت بیشتر باشد. هفت ضرب در شش می‌­دهد چهل و دو. صد و دو ساعت هنوز دارد. باید کمی فکر کنم ...روزهای زوج که به مطب دکتر الف.الف می‌­گذرد اما این حقوق کفاف زندگی را نمی‌­دهد پس باید یکشنبه و سه­‌شنبه و حتی پنجشنبه را جای دیگری مشغول باشد. در چشمان درشت و همیشه متعجب او دقیق می­‌شوم که نور سرد مانیتور را بازتاب می­‌دهد. از آن چشم­‌ها چه می­‌توان خواند؟ آیا هرگز رویایی داشته است؟ هرگز عشق را تجربه کرده است؟ کاش داشته باشد، کاش کار در این مطب توقف موقتی برای پرتاب به آن رویا باشد و اما عشق ... من بخشی از عشقم را به او می‌­دهم، تمامش را نمی­‌توانم آخر چند جایی بدهکارم اما این تحفه ناچیز شاید جرقه‌­ای زد در قلب سردی که که مدت­‌ها تاریک مانده است ... فهمیدم! او صندوق­دار یک فروشگاه پوشاک شلوغ و همیشه پُرمشتری است. به لطف تجربه کار در این مطب به خوبی در آنجا تیشرت­‌ها و شلوارهای جین را حساب و کتاب می‌­کند و مو لای درز صندوقش نمی­‌رود. البته فروشگاه باید در محله‌­ای به کل دور از اینجا باشد و آن­قدر شلوغ و درهم و برهم که اتفاقی با بیماران مطب برخورد نکند. اگر هم کرد با خودش تکرار کند:((کار که عار نیست.)) و این­‌گونه آشوب درونش را اندکی آرام کند.اگر در آن سه روزِ فرد روزی هشت ساعت هم پای صندوق بایستد، که شیفت معمول و عرف در همه جا چنین است، بیست و چهار ساعت دیگر کم می‌­شود و تنها هفتاد و هشت ساعت برای شهرآشوب می‌­ماند. در این ساعات مانده نه خواب است نه کار. این ساعات برای خودش است، برای خودِ هوشیارش. البته هشت ساعتی برای غذا و استفاده از سرویس بهداشتی می‌­رود، چاره­‌ای نیست.درست هفتاد ساعت می‌­ماند، هفتاد ساعت از زندگی شهرآشوب که کمتر کسی در جریان آن است. به نظرم اهل کتاب خواندن است. رمان دست می­‌گیرد و می‌­خواند. جین آستین را ورق می­‌زند و در فاصله بین خطوط دنبال شاهزاده سوار بر اسبی به همان سفیدی می­‌گردد. شاید هم داستایوفسکی بخواند و هم­سنگ تلخی زندگی روزمره خودش را در سرمای روسیه پیدا کند. نمی­‌دانم از کدام دسته است، به هردو می‌­خورد، اما می­‌دانم که هرچه بخواند زیاد می­‌خواند، گاهی از خواب و خوراکش می‌­زند که فصل یا بخشی را به سرانجام برساند. همین کار هم گلایه خانواده را به دنبال دارد. خانواده ... تا این حد سخت کار کردن، احتمالا پدر در قید حیات نیست و مادر کسب و کار خانگی کوچکی دارد که اغلب ضرر است تا سود اما چون سر مادر را گرم می­‌کند ایرادی بر آن وارد نیست. یک برادر کوچک هم باید در ماجرا باشد، یک­‌دنده و لجباز که روزی چهار ساعت در لوازم التحریری محله شاگردی می‌­کند تا خرج تفریحات پسرانه­‌اش دربیاید و در درس چندان تعریفی نیست، علی­‌رغم اصراری که شهرآشوب به ساختن آینده با درس دارد.باید یک دوست صمیمی هم داشته باشد، فقط یکی اما بسیار صمیمی جوری که از جیک و پوک یکدیگر باخبر باشند و هفته‌­ای دست کم یک ­بار، به طول چند ساعت، همدیگر را ببینند و هفته را مرور کنند؛ بدی صاحب کارهای بی‌­انصاف را بگویند و پسرهای جذابی که برخورد داشتند را مرور کنند. زمانی هم در کنار مادر می­‌گذرد، کمک به کسب و کار خانگی و درد و دل مادر دختری. مادر گهگاه حرف ازدواج را پیش می‌­کشد و شهرآشوب لابد به این فکر می­‌کند:((کدام پسری برای خواستگاری من می‌­آید؟ تا وقتی این­‌همه زیبای رنگارنگ در خیابان ریخته است!)) اینطور فکر نکن شهرآشوب، من ارزش تو را می­‌دانم، زیبایی تو را می‌­بینم ... به راستی که زیبایی.یادم رفت ... شهرآشوب علاقه ویژه­‌ای به کوآلا و به خصوص بچه کوآلا دارد و هروقت خسته و کوفته از کار در راه یا روی مبل راحتی پیش از خواب در شبکه­‌های اجتماعی چرخ می‌­زند، هرکدام سرگرم کننده­‌تر باشد، تصاویر و ویدئوهای مربوط به کوآلا و بچه کوآلا سبب درخشش خاصی در چشمان و لبخند محوی روی لب­‌هایش می­‌شود. حیف که باغ وحش­‌های این شهر کوآلا ندارند.صدایم می­‌کند، نوبتم رسیده است. قبل از ورود به اتاق دکتر، می­‌چرخم سمت او و می­‌گویم:((ممنونم از محبت‌­تان.)) درست است که شهرآشوب محبت خاصی بهم نکرده است اما من پشت ظاهر خسته و جدی او، پشت آن پوشش بلند خاکستری و نور آبی سردی که به صورتش می‌­تابد، محبت زیادی برای صد و شصت و هشت ساعت هفته می­‌بینم که او را در نظرم بسیار بیشتر از یک منشی مطب ساده می‌­کند، من شهرآشوب را می­‌شناسم و شهرآشوبی که من می­‌شناسم بامحبت و دوست داشتنی است.سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 13:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمل قهرمانانه برداشتن تکه‌ای از دستمال کاغذی استفاده شده با دو انگشت پا در نیمه‌های شب</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-g2w1dovfygry</link>
                <description> دیگر برایش جای هیچ شک و تردیدی نمانده؛ این یک تکه کوچک دستمال کاغذی است که روی سرخی لوزی شکل فرش افتاده. اول فکر کرد اشتباه دیده است؛ فکر کرد این هم یکی از آن چیزهایی است که برای لحظات یا نیم‌لحظاتی می‌­بیند و بعد ناپدید می­‌شود، یکی از همان توهمات ریز صوتی بصری بی‌­آزار و زود گذر. اما سفیدی قناس که ترکیبی از مثلث و ذوزنقه بود همچنان روی فرش و در تاریک-روشنای ته مانده نوری که از آشپزخانه می­‌رسید، خودنمایی می­‌کرد. بیشتر فکر کرد. با وجود اینکه زمان اهمیت حیاتی داشت و باد کولر که حالا روی بیست و یک تنظیم شده بود او بدون هیچ پتو یا بالاپوش اضافی را واقعا می‌­لرزاند و چیرگی خواب هرلحظه بیشتر می­‌شد، بیشتر فکر کرد. شاید تکه­‌ای از دست­نویس­‌هایی بود که بعد از ظهر پاره کرده بود ... نه، چنین چیزی امکان نداشت. با دقت و وسواس او در پاره کردن و دور ریختن دست­نویس­‌های کهنه‌­اش، مبادا چشمان دیگری بر کلامی از آن­ها بیفتد، ممکن نبود تکه‌­ای به این بزرگی جا بماند. در حد نیم ناخن کوتاه شده شست دست شاید ولی این اندازه بزرگ، به قدر دو بند انگشت و نصفی، هرگز! حاضر نبود خم شود تا با لمسی مختصر غائله را ختم کند؛ دستشویی­‌هایش را رفته و دست­‌هایش را با مرطوب کننده که بوی مطبوع پرتقال می­‌داد چرب کرده بود. دست زدن به چیزی ناشناخته روی زمین شستن مجدد دست و چرب کردن دوباره آن را در پی داشت و اینجور مواقع می‌­شد به نفوذ و قدرت تربیت مادر به خصوص در زمینه بهداشت پی برد. شست زمخت پای چپ را به نرمی هدایت کرد و گرچه قدرت لامسه پاهایش به مراتب از دست­‌هایش، و دست­‌هایش از نوک دماغش، کمتر بود اما مشخص شد که با دستمال کاغذی یا به قول بعضی کلینکس سر و کار دارد.حالا باید فکر کند که این دستمال از کجا آمده است. زور باد کولر به نظرش بیشتر شده اما تحقیقات همچنان ادامه دارد. گرچه خودش همیشه دستمال کاغذی حمل می‌­کند، حداقل یکی در جیب راست، اما با توجه و بررسی مداومی که روی آن دارد بعید است تکه‌­ای با این ابعاد از دستمالش جدا شود و به زمین بیفتد و خودش متوجه نشود! به خاطر آورد از حوالی ظهر پدر به اصطلاح فِر فِر می­‌کرد و احتمالا دستمال از او باشد. پس قطعا چه بهتر که دستانش هیچ تماسی با دستمال نداشت وگرنه شستن و چرب کردن مجدد ... اما نمی­‌شود از آن چشم­‌پوشی کرد. دستمال آن­جا افتاده و باید کاری کرد. باد با نهایت توان طوفان به راه انداخته است و خواب در باد می­‌دمد. باید برود؟ پتوی گرم، بالش نرم ... صدای جارو برقی که صبح برادرش کشیده بود در گوشش طنین می‌­اندازد. نه، نمی‌­شود از آن گذشت. دستمال باید برود و از هیچ دستی نمی‌­توان استفاده کرد. حتی راهکار استفاده از دو اتصال بند انگشت اول_دوم انگشت‌­های اول-دوم یکی از دستان برای آلوده نشدن نوک انگشتان منتفی است چرا که اگر واقعا دستمال برای پدر باشد با یک پلیدی آلوده جدی رو به رو است.تنها چاره باقی‌­مانده، که امید چندانی هم به عملی شدنش نیست، استفاده از انگشتان پا است. انگشتان پا برای از پائین به بالا بردن یا مسافت­‌های کوتاه کارساز است اما سه پله­‌ای که اتاق نشیمن را به راهرو وصل می‌­کنند، تک پله کوتاه آشپزخانه و سه راه طولانی پخش شده بین دو اختلاف سطح یاد شده از این کار مأموریتی غیرممکن می­‌سازد. این­‌بار پای راست را جلو می­‌کشد. درست مثل دستانش قدرت در سمت چپ و ظرافت در راست ماجرا قرار دارد و برای برداشتن دستمال در وهله اول، به ظرافت بیشتر از قدرت نیاز است. برخلاف انتظارش در نخستین تلاش موفق می­‌شود دستمال را بین شست و انگشت دوم پای راست نگه دارد و پا را روی پاشنه بیاورد تا به محموله کمی ارتفاع بدهد. شگفت زده از نتیجه، شروع به پیش­روی مثل یک دزد دریایی تک پا، تک چوب-پا، می­‌کند و سعی دارد همیشه پای راست را به اندازه عرض شانه جلوتر از خودش نگه دارد تا به مقصد نزدیک­‌تر باشد. نگران سقوط دستمال است اما به سلامت به پله­‌ها می‌­رسد. سنگ سرد پله اول می­‌ترساندش. دست چپ روی نرده خود را روی سمت چپ می‌­اندازد و با فشاری که روی استیل مات و مچ نازکش می­‌آید این­‌بار مثل دزد دریایی بدون تک پای چوبی پیش می­‌رود و همواره بین لِی لِی کردن­‌هایش سعی دارد پای راست را بالا و در ارتفاع معینی از پله­‌ها نگه دارد. راهرو. آسان به ورودی آشپزخانه می‌­رسد. دو دست دو طرف ورودی روی سکوهای سنگی، حالا انگار دزد دریایی هر دو پا را خوراک کوسه کرده باشد. جهشی بلند و سخت و اکنون آشپزخانه. نفس نفسی می­‌زند؛ همین­‌قدر کوتاه. ادامه می­‌دهد.بالاخره کابینت را می‌­بیند، دستگیره آن را لمس می‌­کند و شکلی که لبه سطل زباله به سیاهی کیسه پلاستیکی سیاه خود داده است هویدا می‌­شود. بلندترین ارتفاعی است که باید پایش را بلند کند و به پوشش پائین تنه فکر می­‌کند که بهترین برای این کار نیست. با این حال کل مسیر را در یک نفس آمده است و حیف می‌­شود وقتی کار به سرانجام نزدیک است تسلیم شود. باز به جارو برقی زدن برادر فکر می­‌کند، به زحمت و خم و راستی که شد تا فرش­‌های چند ساله خانه حداقل برای مدت کوتاهی قبل از اینکه زیاد پا بخورند بدرخشند. سطل زیر سینک جا دارد و لبه سینک لب کابینتی است که سخت اما به اندازه یک کف دست فضا می­‌دهد. دست چپ روی لب کابینت، استفاده از نیروی ذاتی سمت چپ بدنش تا اهرمی باشد برای بالا آوردن پای راست تا منتهی الیه خودش. دستمال سطح سطل را رد می­‌کند و کمی فشار تا پا جلوتر برود و انگشتان شست و کناری از انقباض در بیایند.به پشت سکندری می­‌خورد و نزدیک است که بیفتد اما دست چپی که هنوز لب کابینت را گرفته می­‌گیردش تا نیفتد. کابینت را می­‌بندد و خوشحال است. خوشحال است که دستمال را به سطل رساند و فرش را تمیز، حداقل به ابعاد یک تکه دستمال که دو بند و نیم انگشت می‌­شد، نگه داشت و می‌­داند که برادر هنوز بیدار است و خوشحال از اینکه این عمل قهرمانانه را هرگز قرار نیست به او بگوید و او هم هرگز قرار نیست آن را بداند و فقط خودش است که لبخند محوی بر لب دارد، دست کم تا وقتی خوابش ببرد چرا که صبح که بیدار شود خودش نیز دستمال و این کار سخت را فراموش کرده است.سیدامیرعلی خطیبی / تقدیم به امیرسام</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 12:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای فلانی قلب مهربانی داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-rfqoxypeydyj</link>
                <description> آقای فلانی مرد خسیسی نبود، بیشتر می­‌شود این­طور گفت که قلب مهربانی داشت و به راحتی دل از چیزی نمی‌­کَند. مثلا یک روز ساعت شش صبح که طبق معمول بین خواب و بیداری به مستراح رفت، احساس کرد سوز سرما از لای درز کاشی‌­ها و پوسیدگی در بر عرق پیشانی­‌اش نشست، آخر خواب بدی دیده بود، و همین مخاط بینی را به کار انداخت و رطوبت نامطلوبی را از سوراخ راست و کمی بعد از سمت چپی روانه ساخت. آقای فلانی به اصرار عیال دستمال لوله‌­ای قطور و خوش طرح نرمی را در مستراح نصب کرده بود و گرچه این مدل کاربردهای دیگری دارد، معمولا، اما در چنین موقعیت حساسی آقای فلانی با عجله و حین تخلیه مثانه دو برگ از آن را یک‌­جا کَند و تا زد و به موقع، پیش از رسیدن آبریزش به نوک بینی و چکه کردن آن، جلوی فاجعه را گرفت و به سرعت عمل خود آفرین گفت.تا این لحظه همه چیز عالی پیش رفت اما مسئله جدیدی مطرح شد، باید با دستمال در آن شرایط به خصوص چه کند؟ چند راهکار به نظرش رسید، اول اینکه دستمال را هم مثل مثانه به راه روان بسپرد، که احتمال گرفتگی دهانه تنگ چاه وجود داشت و از آن مهم­‌تر دستمالی که دو لکه رطوبت بیشتر روی آن نبود، حیف می‌­شد. راه دوم این بود که دستمال را به درون روشویی پرتاب کند تا پس از استعمال شلنگ و برخاستن و پیش از شستن دست­‌ها آن را درون سطل کوچک پلاستیکی کنار روشویی، که باز به اصرار عیال خریداری شده بود، بیندازد. مشکل اینجا بود که دقت در هدف­‌گیری از نقاط قوت آقای فلانی نبود و باز هم دستمال تلف می­‌شد. پس به این نتیجه رسید که دستمال را نزد خود نگه دارد.حالا پرسش جدید این بود که چطور آن را نگه دارد؟ دست­‌ها هنوز به شلنگ نخورده‌­اند و از آلودگی مبری، دستمال در دست راست و دست چپ مراقب نجس نشدن اطراف. اگر برخورد دست چپ با مردانگی را آلاینده بدانیم مسئله پیچیده‌­تر هم می­‌شود. پیژامه آقای فلانی تا زیر زانو جمع شده و حتی اگر جیب داشت، که شوربختانه این یکی با خط­‌های خاکستری کم­رنگ ندارد، باز هم مشکل می­‌شد دستمال را در جیب گذاشت. برای استفاده از شلنگ دو دست را لازم داشت تا با یکی آن را بگیرد و با دیگری مقدار آب و سردی و گرمی‌­اش را، که در این سوز سرما بسیار حیاتی بود، تنظیم کند. آقای فلانی مستاصل شده بود.ناگهان دستی از عالم غیب رسید و ذهن خلاق آقای فلانی جرقه زد، نقطه­‌ای امین و تمیز که توانایی نگهداری از دستمال را داشت و دست­‌های او را از بند تقدیر آزاد می­‌کرد، ناحیه‌­ای لطیف و بسیار حساس. حد فاصل زیر چانه تا ترقوه که به آن گلو می­‌گویند. آقای فلانی، که پاهایش به گِز گِز افتاده بود، دست به کار شد و تای دیگری به دستمال زد تا رطوبت دماغش را حس نکند، آن را به دقت در محدوده مذکور جاسازی کرد و از تمام توان انعطافی گردنش استفاده کرد تا احتمال خطایی نباشد. دست روی شلنگ رفت، شلنگ دست به دست شد، دست روی شیر آب رفت، شیر به طرف گرما چرخید و آب باز شد، میزان آب تنظیم شد، عملیات به پایان رسید بدون اینکه آقای فلانی خم به ابرو بیاورد. مرحله بعدی برخاستن بود، یک تغییر موقعیت فیزیکی سخت که در آن شرایط باید به آرامی تمام انجام می­‌شد. اتفاق وحشتناکی افتاد! کمر آقای فلانی که پس از ساعت‌­ها خواب و عرق دقایق زیادی در معرض سرما خمیده مانده، گرفته و رها نمی‌­شد. چه مصیبت بزرگی.آقای فلانی بین زمین و هوا و نشستن و ایستادن مانده بود. باید می­‌توانست، دیگر برای تسلیم شدن و برگشتن خیلی دیر بود. آقای فلانی به دستمال فکر کرد، به تمام گل و برگ­‌های روی آن، به لطافت نوازش و پاکی اکثر نقاطش. بی­‌دلیل نیست که افراد خوش قلب همیشه در عشق پیروز هستند. اراده‌­اش را جمع کرد و زانوهایش را، با تلاشی جانانه، به حرکت وا داشت تا کمرش با صدای شکستن بلندی صاف شود اما این مرد بزرگ و دلاور، از این درد عظیم دم نزد؛ نه به خاطر اهل و عیال بلکه ترس افتادن دستمال. چه مرد شریفی.بخش سخت کار گذشته بود. باید زانوهایش را پرانتزی نگه می‌­داشت تا تنبان از کف نرود و همانطور نصفه نیمه بماند. کاری نبود که آقای فلانی از پس آن برنیاید چرا که از کودکی این پرانتز را داشت، لابد لاستیکی­‌اش را سفت می‌­بستند، قدیمی­‌ها که اینطور می­‌گفتند. به هرحال شستن دست برای مرد دلسوزی که دوست ندارد زحمت تولیدکنندگان صابون مایع را زیاد کند، فرایند کوتاهی است. اما حوله مخملی که در گذر زمان حصیری شده بود دور به نظر می­‌رسید و توان گردن­‌گیری آقای فلانی رو به اتمام بود. چاره‌­ای نبود، خداوند چهل سال نماز و روزه این مرد شریف را فراموش نمی­‌کرد اگر با دست خیس پیژامه­‌اش را بالا می­‌کشید و به زندگی ادامه می‌­داد.دستمال دوباره به دستان پُرمهر آقای فلانی بازگشت و در کش کمری تنبان جا گرفت. این دستمال وفادار لحظات سخت بسیاری را کنار آقای فلانی ماند و در آخر به خاطر خون­ریزی بینی ناشی از خشکی هوا با تنی خون­‌آلود و در یک خداحافظی تلخ و سوزناک توسط آقای فلانی با اشک و آه فراوان، به علت خُرد کردن پیاز در آن حوالی، به آغوش سطل سپرده شد. حتی کیسه زباله هم عزادار و سیاهپوش بود، البته به اصرار عیال که آقای فلانی جای کیسه معمولی از آن­‌ها تهیه می­‌کرد. هرچه باشد آقای فلانی که مرد خسیسی نبود.سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 19:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم‌نوری بدتر از تاریکی است</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qihvbe858jch</link>
                <description>■ تاریکی بد است، ترس و وحشت می‌آورد، خواه تخیلات کودکانه برای اشباح پنهان شده پشت درهای نیمه باز در ساعات نیمه شب باشد خواه تاریکی پشت سیمای انسانی باشد، به راستی که چه هراسی دارد ظلمت روح!■ با این‌حال تاریکی به وجود کم جان نور شرف دارد، دست کم قطعیتی در آن است، تکلیف آدمی را با خودش مشخص می‌کند، تاریکی مرگ است، مرگ نور، می‌گوید نوری نیست و با چشم چیزی را نمی‌توان دید، مسیر را برایت مشخص می‌کند، اما نور باشد و کم باشد ...■ وقتی روشنایی اندک باشد همه چیز مبهم است، تصویری که لحظه‌ای قبل عادی بود ترسناک جلوه می‌کند و لحظه‌ای بعد ناپدید می‌شود، انگار در جهان شاید‌ها به سر ببریم.■ در نیمه روشن آدم‌ها ترسناک دیده می‌شوند، نه به صراحت نور و نه به عدم تاریکی، چشم‌ها در گودال و خطوط صورت عمیق، به نحوی که کودک پیر به نظر می‌رسد و مهربان خشمگین.■ در این روزهای تابستانی که برق و به کل انرژی مدام در رفت و آمد است، ما با چراغ قوه‌های ضعیف و شمع‌های سالخورده سروکار داریم، با کم‌نوری و در آینه‌ها و شیشه‌ها و چیزهایی که امکان بازتاب ما و نور را دارند، تصاویری می‌بینیم که بی‌شباهت به دیدن یک کابوس، همان‌قدر مبهم، از پشت شیشه کثیف و غبار گرفته یک آکواریوم متروک نیست.■ انتظار بازگشت نور کافی به همان اندازه است که منتظر خاموش شدن همین نور اندک و تاریکی مطلق هستیم چرا که این وضعیت بلاتکلیفی آدم را خسته و کلافه می‌کند، همانطور که گفتم تاریکی شرف دارد به کم‌نوری.○ عکس و متن از سیدامیرعلی خطیبیپی‌نوشت:مدتی بود که در ویرگول جز داستان دنباله‌دار و یادداشت‌های سینمایی و گهگاه چند داستانک مستقل، چیزی شبیه به این متن ننوشته بودم، چیزی در مایه‌های جستاری مختصر، یادداشتی شخصی، دلنوشته‌ای هوسانه یا دیگر عناوین. از بازگشت و قلم زدن در این وادی خرسندم.</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 20:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیفست 001</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-001-ifmfmr6t3v8l</link>
                <description>بسیار دیده شده و شنیده شده پس از انتشار یک اثر، فیلم سینمایی، کتاب، قطعه موسیقی و ... گروهی از مخاطبین که جزئی از یک اجتماع کوچک نسبت به جامعه بزرگ یک کشور یا مردم جهان بوده­اند، مثلا جزئی از یک گروه شغلی، پیروان یک مذهب، اهالی یک جغرافیا، یک گروه جنسیتی و ... دست به اعتراض زده­اند که چرا اثر وفاداری به واقعیت مورد قبول آنان و آنچه گذشته است و آنچه هست ندارد یا چرا این گروه را مستقیم یا غیرمستقیم مورد اهانت و توهین قرار داده است. خواه اثر تاریخی باشد خواه کمدی یا هرنوع دیگری.این موضوع از هرجهت قابل پاسخگویی و رفع است. نخست در پاسخ به مدافعان حقیقت تاریخی که مثلا به یک فیلم ایراد می­گیرند که چرا مطابق و مو به موی تاریخ نیست؟ باید گفت فیلم یا هراثر دیگری موظف نیست چنین باشد و عمده آثار چنین ادعایی ندارند که از نظر تاریخی دقیق باشند. حتی آثاری که با جمله ((براساس یک داستان واقعی)) کار خود را آغاز می­کنند واقعیت رخ داده را به تمام بخش­های کار تعمیم نمی­دهند و فقط پایه و اساس و شاید روند کلی رویداد را مبنای خود قرار می­دهند؛ می­توانند بیشتر از این هم عمل کنند اما رسالتی ندارند. وقتی با یک اثر تاریخی براساس زندگی فلان شخصیت یا فلان اتفاق مهمی که افتاده روبرو می­شویم نخست از دیدگاه ارزش هنری بررسی کنیم سپس از زوایای دیگر. اینکه در زمان زندگانی مسیح اینترنت وجود داشته باشد یک ایراد هنری نیست و قرار هم نیست ایراد تاریخی این چنینی، مهم قلمداد شود مگر اینکه خود اثر ادعا داشته باشد که کاملا براساس حقایق تاریخی ساخته شده است. ما حتی در یک مستند کاملا با واقعیت اتفاق افتاده روبرو نیستیم چرا که دراصل واقعیت کاملی وجود ندارد؛ یک ماجرا می­تواند به بیست روش تعریف شود و همگی درست باشند اما هیچکدام یکسان نباشند؛ در مستند نیز ما با شکاف­هایی روبرو هستیم که نگاه خلاق هنرمندان سازنده اثر آن­ها را پُر می­کند.سخنان گفته شده درخصوص آثاری که در زمان حال می­گذرند و از جانب عده­ای مورد اعتراض غیرهنری قرار   می­گیرند نیز صادق است. اینکه اهالی یک شهر و دیار در یک اثر خسیس، احمق یا تنبل به تصویر کشیده شوند نشان دهنده حقیقت مردم آن جغرافیا نیست و قرار هم نیست باشد باز مگر اینکه خود اثر ادعا کند تمام مردم آن حوالی مطابق شخصیت­های این اثر هستند. اگر هم مخاطبی براساس موارد نشان داده شده در آن اثر دست به قضاوت و پیش داوری درباره مردم آن منطقه کند، فاقد درک و شعور کافی است و تفاوت یک اثر مثلا سریال تلویزیونی و واقعیت موجود را نمی­فهمد و نظرش از اعتبار ساقط است. این بحث و پاسخی که به آن داده شد را می­توان به اعتراض مشغولان به یک شغل، مثلا پزشکان، یا کسانی که آثاری با محوریت طلاق، خیانت، روابط خارج از عرف جامعه و مواردی از این دست را مسبب تضعیف بنیان خانواده در یک جامعه می­دانند نیز تعمیم داد تا شاید منجر به گشودگی و رفع این خطا شود که در بسیاری از موارد منجر به محدود شدن آزادی هنر و هنرمندان شده است.در مجموع می­توان گفت یک اثر تمام حقیقت و واقعیت موجود نیست، بلکه تنها دیدگاه و ذهنیت هنرمند یا هنرمندان خالق آن است و هرجزئی که از واقعیات موجود در آن اثر استفاده شود از صافی ذهن و قلب هنرمند می­گذرد و نشان دهنده یک جمع بندی کامل و نهایی درباره چیزی یا کسی نیست؛ درست مثل تمام این متن که نظر شخصی من بوده و اعتبارش نیز در همین حد است. یک اثر هنری باید از نظر هنری بررسی شود، یعنی از همان زاویه­ای که توقعش می­رود و هرگاه ادعای حقیقت محض را داشت و نظری که پیرامون موضوعی یا افرادی مطرح کرده را جامع دانست چنین نقد کردنی صحیح است و لاغیر.سیدامیرعلی خطیبیفاوست 1926</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 14:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم پرتقال کوکی در برابر کتاب 1984</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-1984-ksnalkh6mz4l</link>
                <description>دست یاری نرسان!استنلی کوبریک مقابل جورج اورولیادداشت تطبیقی ((فیلم پرتقال کوکی در برابر کتاب هزار و نهصد و هشتاد و چهار))نوشته سیدامیرعلی خطیبی*** ***نمی­دانم در خصوص مطلبی که می­نویسم چقدر گفته شده و نوشته شده است، از طرفی تجربه من از خواندن کتاب 1984 و دیدن فیلم پرتقال کوکی به چند سال قبل برمی­گردد و اخیرا به بازخوانی و بازبینی آن­ها نپرداخته ­ام چرا که مواجه شدن با این دو اثر توان زیادی می­خواهد و از طرف دیگر سراغ خلاصه اینترنتی از هیچکدام نرفته ­ام تا درگیر جزئیات نباشم و براساس حافظه به کلیتی بپردازم که قصد بیانش را دارم. هر کم و کاست یا ایرادی بود به مرتبه دانش و معرفت خودتان مرا عفو کنید.اورول و کوبریک آثار مذکورشان را قبل از تاریخ 1984 میلادی منتشر ساختند؛ کتاب در تاریخ 1949 منتشر شد و فیلم سال 1971. فیلم خود براساس یک کتاب دیگر ساخته شده است. اما چه چیزی این دو اثر را به هم مرتبط می­کند و روبروی هم قرار می­دهد؟ پرتقال کوکی به مثابه آینه در مقابل هزار و نهصد و هشتاد و چهار می­ ایستد و آن را نه تنها نشان می­دهد بلکه به نوعی معکوس می­کند. اما چگونه؟در کتاب 1984 ما با جامعه­ ای روبرو هستیم که منظم و پیشرفته است و شکی در آن نیست، اما این نظم انسان ­ها را همانند بردگان تحت کنترل خود گرفته و همه چیز آن­ها را، حتی افکارشان را، کنترل می­کند. جامعه در اینجا آنتاگونیستی است در مقابل شخصیت اصلی، مثبت و پروتاگونیست. شخصیت اصلی قصد دور زدن این چهارچوب را دارد، تلاش دارد تا دست کم دنیای خودش را متحول کند، از طریق آشنایی و رابطه با یک زن، و در ادامه گام­ های بیشتری برمی­دارد. مخاطب اینجا همراه با شخصیت اصلی است و در مقابل جامعه قرار می­گیرد. از عشق و شور آن­ها به وجد می­ آید و از اسارت و شکنجه آن­ها آسیب می­بیند. مخاطب بدون شک طرف شخصیت اصلی را می­گیرد در مقابل این جامعه خشن، بی­ روح و بی­رحم که چشمان تیزی دارد.در فیلم پرتقال کوکی اما خلاف این رخ می­دهد. شخصیت اصلی فیلم دشمن جامعه و همچنین دشمن مخاطب است. او و همراهانش از ابتدای فیلم در محیطی که جایگاه زن در نگاه آن­ها را مشخص می­کند قرار دارند. در ادامه ما با تجاوزها، زورگویی به فقرا، دعواها و ضرب و شتم ­ها مواجه می­شویم که همگی توسط شخصیت اصلی پرتقال کوکی و همراهانش انجام می­شود. او حتی مقابل یاران خودش می ­ایستد و آنان را مجروح می­کند.مخاطب قطعا از جامعه درون این فیلم عصبانی است اما نه به خاطر استبداد شدید و کنترل انسان ­ها، که در ادامه حتی در آزمایش این مورد هم شکست می­خورد، بلکه به خاطر سستی و ناتوانی جامعه در کنترل و نابودی شرارت و حفاظت از شهروندان بی­گناه.گرچه در هردو فیلم به واسطه روایت اول شخص نزدیکی با افکار و جهان بینی شخصیت­ های اصلی و همدلی با آنان میسر می­شود اما در کتاب 1984 ما با موفقیت­ های قهرمان­مان خوشحال می­شویم و در نهایت از شکست و خودباختگی او سرشکسته و غمگین و حتی عصبانی می­شویم، که چرا در آخر داستان یک بازنده است. ولی در فیلم پرتقال کوکی ما با هر عمل شخصیت اصلی میزان تنفرمان از او بیشتر شده و حتی پس از برنامه بازپروری او به سختی می­توانیم برایش دلسوزی کنیم؛ چه بسی خواهان انتقام گیری دشمنان دیرینه ­اش باشیم.در پایان بندی هر دو اثر برای کارکترهای اصلی تحولی رخ می­دهد: در پایان کتاب جامعه پیروز شده و شخصیت اصلی از تمام عقاید شخصی­ اش دست کشیده و به راستی هم­رنگ جماعت می­شود. در پایان فیلم شخصیت اصلی به خاطر رسوایی دولت به جایگاه خوبی می­رسد اما مسئله اینجاست که برنامه بازپروری او کاملا شکست خورده و او درست مثل ابتدای فیلم می­شود و از این پیروزی خوشحال است، پایانی که گویا با پایان کتاب مرجع فیلم متفاوت است و این خود اختلافی دیگر بین دو اثر با فضای آینده­ نگر و شخصیت­ هایی خلاف عرف جامعه خویش است. شکست تمام عیار شخصیت اصلی در 1984 که حتی منجر به از دست رفتن افکار انقلابی و حس او نسبت به شریک سابقش می­شود، در پایان پرتقال کوکی سینمایی یک پیروزی کامل برای کارکتر اول است که به دستاورد مالی خوبی ختم شده و مجدد توانایی پاسخگویی به شهوت­ هایش را دارد.در هرصورت در پایان این دو اثر مخاطب بازنده است، چرا که در هزار و نهصد و هشتاد و چهار تمام رویاهایش بر باد می­ رود و در پرتقال کوکی سرانجام شیطان پیروز می­شود، با این تفاوت که بر خلاف اثر اورول شیطان جامعه و حکومت آن نیست بلکه یکی از شهروندانی است که در آن زندگی می­کند و گرچه در ظاهر تفاوتی با دیگران ندارد، اما پشت آن پوسته خالی هیولایی است که منتظر شکار بعدی خود نشسته است. اگر 1984 به این می­پردازد که چطور یک سیستم می­تواند به ما جهت بدهد تا آن طور که می­خواهد زندگی، احساس و فکر کنیم، پرتقال کوکی نشان می­دهد که اگر جایی از این سیستم یک نقطه کور ایجاد شود و یک سلول معیوب و مخرب سرطانی رشد کند، چطور می­تواند به آسانی قربانی بگیرد و یک فاجعه مرگبار اما متفاوت از فاجعه قبلی را ایجاد کند.پایان</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 12:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Beetlejuice Beetlejuice 2024 Tim Burton</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/beetlejuice-beetlejuice-2024-tim-burton-xic3v6qn50r0</link>
                <description>تیم برتون«مرگ در سینمای تیم برتون، به بهانه بیتل ­جوس بیتل ­جوس»در این یادداشت تحلیلی ابتدا و انتهای سخن را به بیتل ­جوس بیتل ­جوس اختصاص می­دهیم و در این بین به مقوله مرگ در سینمای تیم برتون، کارگردان صاحب سبک، می­پردازیم.در سال میلادی گذشته جدیدترین فیلم تیم برتون پس از دامبو و پس از پنج سال منتشر شد. برتون با ساختن دنباله برای فیلمی که خود قسمت اول آن را ساخته بیگانه نیست (بازگشت بتمن)؛ در ضمن شایعات پیرامون ساختن دنباله بیتل­ جوس سال­ها بود که به گوش می­رسید.بار اولی که بیتل­ جوس بیتل­ جوس (2024) را دیدم، با فاصله کمی پس از بازبینی و مرور بیتل­ جوس نخست بود. همان­قدر که از بیتل­ جوس اول به عنوان یک کمدی درجه یک که گذر سالیان چیزی از قدرت طنز و خاص بودن آن کم نمی­کند، لذت بردم، به همان میزان از بیتل­ جوس دوم ناامید شدم. قرار بود این فیلم بازگشت شکوهمندانه تیم برتون به دنیایی باشد که به خوبی با آن آشنایی دارد و قرار بود داستان نسنجیده، شخصیت­ های پرداخته نشده، تدوین آشفته و از همه مهم­تر پایان بندی سهل انگارانه سایه ­های تاریک (2012)، خانه دوشیزه پرگرین (2016) و دامبو (2019) را جبران کند اما خود نیز دنبال کننده همان مسیر بود. به من ثابت شد تیم برتون حوصله و دقت سابق را ندارد.با این حال بار دوم که دومین قسمت از بیتل ­جوس را دیدم، شرایط تغییر کرد. البته فیلم هنوز مشکلاتی دارد، مثلا با تعداد زیادی کات و شات بی ­دلیل مواجهیم، شخصیت­ های جدید به پختگی کافی نرسیده ­اند و به نحوی همان مسیر سریال ونزدی را دنبال می­کنند (نویسندگان هردو یکسان هستند!) و موسیقی دنی الفمن که در قسمت اول مثل یکی از کارکترهای داستان، زنده و پویا بود در این قسمت یک تقلید ضعیف از قسمت قبلی است؛ البته قطعاتی که از هنرمندان دیگر به کار رفته به خوبی در اثر جا گرفته­ اند. قاب­ های فیلم تماشایی و رنگارنگ است (اگر کات­ های مزاحم و اضافی بگذارند!) ولی به دیگر آثار درخشان برتون در زمینه فیلم­برداری نظیر اد وود، اسلیپی هالو و ماهی بزرگ نمی­ رسد. هرچند تیم برتون در این قسمت شیرین کاری­ های به خصوصی در آستین دارد؛ یک نمونه عالی گذشته بیتل ­جوس و دلورس است یا یک نمونه عالی دیگر کارکتر ویلیام دفو که حتی از بانوی مسئول پرونده در قسمت قبل پیشی می­گیرد.در مجموع با فیلم خنده­ دار و عجیب و غریبی طرف هستیم که برتون هرچه در ذهن داشته در آن پیاده کرده و موفق بوده است؛ فروش بیش از چهار برابر بودجه آن هم در زمانی که بعضی از آثار عظیم و بیگ پروداکشن به راحتی زمین می­خورند، نشان دهنده همین موضوع است با یک تفاوت . . .این بار با شاهکار ماندگاری همانند قسمت قبل طرف نیستیم.تیم برتون شصت و شش ساله در بیستمین فیلم سینمایی بلند خود به سراغ یکی از موضوعات محبوبش (اگر محبوب ­ترین نباشد!) یعنی مرگ و دنیای پس از آن رفته است. از نخستین کار کوتاه کاملی که از وی منتشر شد، یعنی انیمیشن وینسنت (1982) تا کتابی که خود نویسندگی و تصویرگری آن را بر عهده داشت، مرگ غم ­انگیز پسر صدفی، همچنین اکثر فیلم ­های بلند این کارگردان به نحو مخصوصی به مرگ می­پردازند.*در ادامه چیزهایی لو می­روند.در وینسنت ما با کودک افسرده حال و خیال پردازی به همین نام طرف هستیم که اشعار آلن پو می­خواند و در فانتزی ­های تیره و تار ذهن خویش زندگی می­کند. در تخیلات او همسر محبوبش مرده است و او نیز در پایان اسیر مرگی تیره و تار می­شود. علی رغم سیاهی فضای این اثر کوتاه خوش ساخت، در نظر گرفتن اینکه یک پسر هفت ساله چنین به مرگ و مسائل پیرامونش می­ اندیشد خود منجر به ایجاد یک پارودی براساس مرگ و آثاری که مورد ارجاع قرار می­گیرند (مثلا فرانکنشتاین) می­شود.این قضیه در اثر بعدی او مشخص ­تر می­شود. فرانکن وینی (1984) که در سال 2012 تیم برتون براساس آن یک استاپ موشن بلند عالی ساخت، الهام گرفته از فرانکنشتاین مری شلی است. در این فیلم کوتاه (و انیمیشن بلند) ما می ­بینیم که چطور یک کودک نابغه سگ خودش را دو بار از مرگ برمی­گرداند و حتی نحوه به تصویر کشیدن تاثیرات مرگ بر کالبد این سگ را به زبان طنز می ­بینیم. گویی در دنیای تیم برتون مرگ نه امری قطعی است و نه جدی؛ مرگ مثل یک تکه ابر در آسمان پدیده ­ای عادی و پذیرفته شده است.در بیتل­ جوس پدر (1988) که اشاره ­هایی به آن داشتیم، علاوه بر سادگی خود مرگ، این­ بار با دنیای پس از مرگ روبرو می­ شویم. دنیای پس از مرگ دنیایی رنگارنگ است که همه در آن به نوعی بیخیال هستند. یک سیستم اداری پیچیده دارد (همین قضیه به تنهایی خنده­ دار است!) و پر از کارمندهای تنبل، صف­ های طولانی، قوانین پیچیده و غیرقابل فهم و در مجموع در تقابل با زندگی بی ­تکلف افراد و حتی مرگ آن­ ها قرار می­گیرد. خانواده میتلند تا وقتی زنده هستند زندگی ساده و روزمرگی آرام و دور از هیجانی دارند، در اصل منفعل هستند. مرگ آن­ها ساده و بدون جزئیات است و پس از مدتی راحت مورد پذیرش قرار می­گیرد. این دنیای پس از مرگ و ماجراهایش است که از آن­ها انسان­ هایی (ارواحی) کنش­گر و قهرمان می­سازد.در ادوارد دست قیچی (1990) مرگ مخترع مهربان توسط ادوارد درک نمی­شود. شاید بتوان این عدم درک پیچیدگی و وحشت مرگ را به دیگر شخصیت­ های اصلی تیم برتون و حتی خود او تعمیم داد.در اد وود (1994) بلا لوگوسی در آغاز مشغول امتحان کردن راحتی تابوت­ های مختلف است و اد وود در پایان از طریق فیلمی که می­سازد او را به زندگی برمی­گرداند. شاید به توان به صورت استعاری اینطور برداشت کرد که علی رغم عدم درک مرگ، می­توان با هنر (در اینجا سینما) آن را به نحوی باطل کرد و جلوی آن را گرفت. باز شاید بتوان این امر را به خود تیم برتون نیز مربوط کرد.در اسلیپی هالو (1999) همانند سوئینی تاد (2007) با شخصیت­های انتقام­ جویی طرف هستیم که دریای خون راه می­ اندازند و تعداد زیادی قتل به شیوه­ های خشن مرتکب می­شوند. این خشم از جانب کارکترهای قاتل این دو فیلم قابل درک است اما بحث در اتفاق افتادن این قتل­ هاست. باز هم با مرگ­ های ساده­ ای طرف هستیم، سر افراد همچون توپ فوتبال پس از یک شوت بلند به هوا پرتاب می­شود و از حرکت تیغه­ های نقره آبشار خون بیرون می­جهد؛ انگار در یک نوشابه با فشار داخلی به بیرون شلیک شود یا یک لوله آب نشتی پیدا کند. مرگ حتی به دلیل قتل نیز به راحتی می ­آید و می­ رود و در کمال سادگی و مهم نبودن همه چیز برگزار می­شود.البته این در نقطه مقابل ماهی بزرگ (2003) قرار می­گیرد که از مرگ یک قصه جذاب، همانند قصه­ های دیگری که در دل این فیلم روایت می­شوند، می­سازد اما اشتراک هردو در غم­ انگیز نبودن مرگ است. زندگی سرشار از ماجراست پس چرا باید به خود رویداد مرگ بها داد؟ به ویژه وقتی دنیای پس از مرگ می­تواند جذاب ­تر از دنیای فعلی باشد. این چیزی است که انیمیشن عروس مرده (2005) در نشان دادن آن استاد است. فضای شاد و رنگارنگی که برتون از دنیای پس از مرگ در عروس مرده می­سازد در تضاد واضحی با عالم زندگان قرار می­گیرد. در آن­جاست که ویکتور افسرده اعتماد به نفس و شادکامی که به آن نیاز دارد را پیدا می­کند تا قهرمان داستان باشد.از طرفی به نظر چیزی که به راستی موجب ترس برتون و خون آشام قصه او در سایه­ های تاریک (2012) می­شود، نه مرگ، که با میل خود برای همراهی با معشوق افسون شده ­اش درون آن سقوط می­کند، که صدها سال زندگی در فضایی بسته و دور از هیچ­گونه اتفاق است. گویی روزمرگی برای تیم برتون از هر مرگی ترسناک­ تر است. شاید به دلیل همین روحیه پویا، برتون یک هنرمند است (نه فقط فیلمساز) و زندگی خود را در راه هنر می­گذراند.به هر نحو مرگ پایان و اتمام کار برای تیم برتون نیست و خانه دوشیزه پرگرین برای بچه ­های عجیب (2016) خود گواهی بر این ادعاست. یک چرخه که پیش از مرگ تمام کارکترهای غریب فیلم، همه­ چیز را به آغاز روز بازمی­گرداند و پسرکی که بعد از مرگ هنوز توسط اعضای خانواده نگهداری می­شود و پدربزرگی که با مرگ خود سرآغاز داستان نوه ساکت و خجالتی­ اش را رقم می­زند تا از او یک مرد شجاع بسازد. پیدا کردن ارتباط این موارد با ذهن و عمق آرزوهای تیم برتون کار چندان دشواری نیست.و در آخر باز هم بیتل­ جوس بیتل­ جوس را داریم که در دنیای مردگان خود جمعیتی خوشحال و رقصان را در فضایی رنگارنگ به استقبال اشخاص تازه فوت شده می­فرستد تا در قطار بی ­بازگشت به آخرت جا بگیرند و با آرامش و خوشحالی به فراسوی مرگ و تاریکی­ ها بروند. به راستی که پشت آن همه سیاهی آثار تیم برتون نگاه بسیار زیبایی قرار دارد.سیدامیرعلی خطیبینمایی از فیلملینک کانال تلگرامیم که یادداشت‌ها و مطالب مربوطه رو داخلش میذارم: https://t.me/cinemaandamirali</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 19:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Maborosi 1995</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/maborosi-1995-k4b1p7dnfkb9</link>
                <description>یادداشتی بر فیلم Maborosi 1995:در Maborosi به کارگردانی هیروکازو کورئیدا قاب دوربین و نگاه کارگردان که تبدیل به نگاه تماشاگر می‌شود، چیزی جز حقیقت نشان نمی‌دهد.ما با توهم و کابوس و رویا و مواردی فراتر از طبیعت و ماده سر و کار نداریم و حتی خوابِ کارکتر اصلی در ابتدای فیلم بیشتر یک خاطره است تا خواب، خاطره‌ای که سال‌ها قبل به همین شکلی که تصویر می‌شود اتفاق افتاده و حالا از آن نتیجه‌گیری فرامادی می‌شود.ما در زمان به عقب نمی‌رویم و همه چیز سیر طبیعی دارد، زمان به جلو حرکت می‌کند و گاهی اوقات ما یک روز را با جزئیات تمام می‌بينيم و گاهی چند سال در زمان به جلو جهش می‌کنیم که این یک سیر طبیعی و متداول در روایت آثار مختلف است.اما همانطور که بالاتر گفتم در Maborosi چیزی جز حقیقت نشان داده نمی‌شود.تفاوتی ندارد که یک کوچه (بخوانید تونل) کم نور و خلوت باشد که بسیار شبیه به بازارهای ایران است، یا کوچه پس‌کوچه‌های محله‌ای در پائین یک شهر شلوغ و صنعتی، یا حتی چشم‌انداز شگفت انگیز یک شهر ساحلی، در این فیلم علاوه بر پوسته ظاهری و مادی همه چیز، روح آن‌ها هم به تصویر کشیده می‌شود.به همین دلیل این فیلم به دنبال تصویر کشیدن حقیقت است نه واقعیت، واقعیت را فقط چشم دریافت می‌کند اما حقیقت بخش‌های دارد که دیدنی نیست، بخش‌هایی که احساس می‌شود و حتی توضیح خاصی برایشان وجود ندارد. مثلا هاله‌ای که به دور نورهای شهر در شب وجود دارد و مالیخولیایی که به تصویر فیلم می‌افزاید یا دویدن و بازی کردن دو کودک کنار برکه‌ای که تصویر آن‌ها را منعکس می‌کند و مشابه همین اتفاق برای زن و شوهری می‌افتد که هنگام غروب دریا از جسدی که می‌سوزد و به آسمان می‌رود دور و دورتر می‌شوند.حتی دیالوگ‌های (نسبتا کم تعداد فیلم) جلوه‌ای از جادو و معنویت به آدم‌ها و مکان‌های فیلم می‌دهند.مادربزرگ می‌رود، دیگر برنمی‌گردد، سال‌ها بعد مردی که شوهر زن است از مسیری مشابه همان مسیری که مادربزرگ رفت برمی‌گردد و زن خوابی می‌بیند که سعی در توضیح ارتباط این دو دارد.عنوان فیلم که گویا ترجمه آن می‌شود جادوی نور، فریب نور (حتی شاید نور خیالی) تمام قاب‌های فیلم، احساسات کارکترها و دیالوگ‌هایی که بین‌شان می‌گذرد را تکمیل می‌کند.دوربین ثابت فیلم (به جز چند پلان انگشت شمار که حرکتی در دوربین آن هست) گاهی با نور و جلوه غیرمادی‌اش و گاهی با دریا و ماهیت اثیری‌اش (دریا همیشه به عنوان پل میان جهان‌های گوناگون به تصویر کشیده شده و از جاذبه یگانه‌ای برخوردار است.) به ما کمک می‌کند در پس دیوارها و نورها و حرکات روزانه آدم‌ها، به دنبال جادویی بگردیم که افراد را شیدا کرده از زندگی عادی جدا می‌کند تا در افقی مبهم، بدون مقصدی مشخص پیش بروند و ناپدید شوند.سیدامیرعلی خطیبیلینک کانال تلگرامیم که یادداشت‌ها و مطالب مربوطه رو داخلش میذارم:https://t.me/cinemaandamiraliMABOROSI</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 18:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش آهو پشت نیسان آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A2%D9%87%D9%88-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-am9mdvfxqamm</link>
                <description>‌ ((یه دقیقه هیچی نگو بشنوم چی میگه! آقاجون واسه چی اومدی اینجا؟ گم شدی؟)) -نمی‌خواید به من دستبند بزنید؟ ((چرا بهت دستبند بزنیم؟ چیکار کردی؟)) -چه خاکی به سرم شد ... دومادم، دوماد و دخترم ... ((دوماد و دخترت چی شدن پدر جان؟)) -زیارت رفتنت چی بود؟ گفتم پیر شدم آخر عمری هیچی نمی‌خوام جز پابوسی امام رضا. اون‌ها هم هیچ اعتقادی به این حرف‌ها نداشتن اما به خاطر من راضی شدن ... ((گمشون کردی؟ شماره دوماد یا دخترت رو داری ما بهشون زنگ بزنیم بیان دنبالت؟)) -زیارت رفتنت چی بود حاج احمد، زیارت رفتنت چی بود؟ ((رنگ به رو نداره، برو یه آب قندی چیزی درست کن بیار تا پَس نیفتاده!)) -وسط جاده نم بارون می‌زد، لیز بود، یهو یه نیسان پیچید جلومون، گفتم یا ضامن آهو. چشم وا کردم درمونگاه دیدم سُر و مُر و گُنده‌ام. خط نیفتاده بهم. ((دوماد و دخترت ...)) -چی؟ ((دوماد و دخترت؟)) -نمی‌شنوم! ((پرسیدم دوماد و دخترت چی شدن؟!)) -جا به جا مُردن، وسط جاده. ((یا خدا ...)) -خدایا من غلط کردم اومدم اینجا دست‌بوسی نظر کردت، غلط کردم گفتم یا ضامن آهو، این چه کاری بود کردم؟ من باید جای اونا می‌رفتم، دخترم پَر پَر شد، دومادم پَر پَر شد ... ببخشید خیلی ببخشید من نباید زنده می‌موندم، بهم دستبند بزنید، من نباید اینجا باشم!عکس و داستان از سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 19:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۲۳ - پایان فصل ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2%DB%B3-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-rabcttpn7fix</link>
                <description> &quot;میثم&quot;شب. تگرگ. سرما. در دو روزی که اینجا بودیم، ترانه به راحتی خسته می‌شد و ساعت‌های زیادی را در خواب می‌گذراند. با دیدن بُهت و کم رویی نازنین، دودل شده بودم که نکند ما را پناه ندهد؛ ولی داد. هرچند زیاد اهل خنده و گل گفتن و گل شنیدن با من نبود و بیشتر دغدغه آن را داشت که همه چیز برایمان فراهم باشد. ماهور و پردیس باهم می‌چرخیدند و علاوه بر تماس با خانواده پردیس و آسوده شدن خیالشان، چند ساعتی را به گشتن در روستا به همراه یکی از آشنایان نازنین اختصاص دادند. گهگاهی می‌شنیدم مخفیانه درباره قدرتِ فرابشری من و نجات پرهیجان‌شان، حرف می‌زدند. امشب اما جز صدای تگرگ، این خانه قدیمی و فرسوده حسابی ساکت است. از عصر، وقتی ناهار دیرهنگام را خوردیم، ترانه پلک‌هایش سنگین شد و به خواب رفت. ماهور و پردیس هم روز پُر تحرکی داشتند و گوشه‌ای از این خانه، زیر لحاف گرم و کنار بخاری سوزان، به خواب رفتند. نمی‌دانم چرا با وجود کم خوابی دیشب و ماجراهای قبلش، امشب نمی‌توانم پلک روی هم بگذارم و به ناچار عین روح سرگردان داخل راهرو و اتاق‌ها قدم می‌زنم. نازنین تا این ساعت شب مشغول تمیزکاری و جمع و جور کردن وسایل آرایشگاهی است که قسمت غربی خانه‌اش قرار دارد. وقتی به رگبار تگرگ در آسمان خیره‌ام، کارش تمام می‌شود و قسمت غربی خانه پشتِ تاریکی و دانه‌های منجمد محو می‌شود. رد چراغ قوه دستش را دنبال می‌کنم تا به اتاق نشیمن می‌رسد. سپس روشنایی تلویزیونِ کم صدا که جای نور خفیف چراغ قوه را می‌گیرد. اتاق نشیمن. نازنین از خستگی روی کاناپه پهن شده است. از گنجه پتوی گلبافی می‌آورم و روی او را می‌پوشانم. پلک‌های نیمه باز و بی‌جانش سمت من می‌چرخد و بی‌حال و کش‌دار می‌گوید:((ازت متنفرم میثم.))***امشب را با اشک به صبح می‌رسانم. چقدر در این چند ساله گریه کرده‌ام. مانیا، آن دختری که درون گرگینه‌ای از جنس فولاد، خشم و نفرت پنهان شده بود، به دست من ضربان قلبش به پایان رسید. اولین قتل. وقتی مانیا را کشتم، گریه کردم. وقتی از نازنین و دیگر دوستان مؤسسه جدا شدم، گریه کردم. وقتی جسد فرشته را با مغز متلاشی شده و خون روان روی آسفالت دیدم، گریه کردم. وقتی شمس دستگاه را به آتش کشید و تنهایم گذاشت، گریه کردم. وقتی الناز را کشتند، گریه کردم. وقتی ترانه به خاطر تصادف در کما فرو رفت، گریه کردم. وقتی نیکی را کشتند، گریه کردم. حالا بعد از پنج سال نازنین را می‌بینم و می‌گوید از من تنفر دارد، باز هم گریه می‌کنم. همه چیز را از دست دادم و جز اشک جوابی برای آتش و گلوله ندارم. با طلوع خورشید، اشک‌های من هم تمام می‌شود. می‌خواهم برای اولین و شاید آخرین بار شهامت نشان بدهم و با تسلیم کردن خودم، سلامت و امنیت عزیزانی که برایم باقی مانده‌اند را تأمین کنم. این آخرین ماجراجویی من است. بعید می‌دانم زنده بیرون بیایم ولی مهم نیست. مهم این است که لبخند به صورت‌های ترانه، نازنین، ماهور و پردیس برگردد و این شاید بهترین کاری باشد که در این بیست سال زندگی می‌خواهم انجام بدهم.***یادداشت مختصری کنار تخت هرکدام از عزیزانم می‌گذارم و با برداشتن ماشین به سمت جاده، آفتاب کم جان و سوزِ مرگ راهی می‌شوم.*پایان فصل نخست داستان دنباله‌دار اشک و گلوله*سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 21:38:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۲۲</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2%DB%B2-fwloe1id8pl3</link>
                <description> #پنج سال قبل#&quot;میثم&quot;چند ساعتی طول کشید تا زخمی‌ها را پانسمان، آن‌هایی که کشته شده بودند را دفن و چند نفر باقی مانده از کادر مؤسسه را با یک اعدام دسته جمعی و باشکوه از دره به پائین پرت کردیم. آفتاب حالا وسط آسمان بود و پرندگان روی شاخه‌های سوخته می‌نشستند و آواز می‌خواندند. من، شمس و نازنین روی تپه‌های شنی زمینِ بازی، سعی می‌کردیم فراسوی جنگل را ببینیم و سخت در فکر بودیم. درست است که هیچ‌کدام از ما توانایی مدیریت و رهبر بودن را نداشتیم و حتی در خواب نمی‌دیدیم که تصمیم گیرنده یک جماعت بزرگ باشیم اما پس از مغلوب شدن گرگینه به دست ما سه نفر، بقیه بچه‌های مؤسسه ما را رهبران خودشان می‌دانستند. به همین دلیل احساس مسئولیت و اضطراب شدیدی داشتیم و کوچک‌ترین ایده‌ای در ذهن‌مان نبود که چه تصمیمی بگیریم. هرقدر طی سال‌های آینده به اتفاقی که آن روز افتاد فکر کردم، بیشتر اطمینان پیدا کردم که تنها راه ممکن همان بود که رخ داد ...***من: آب و غذا اونقدری هست که بشه تا آخر تابستون همینجا موند ... نازنین: و بعدش فصل پائیز و سرما شروع میشه و اگه حرکت کنیم توی جنگل تلف می‌شیم، اگه بمونیم هم از گرسنگی می‌میریم. شمس: نازنین درست میگه، الان فصل بهاره و هنوز به گرما نخوردیم، اگه آذوقه و وسایل لازم رو برداریم و راه بیفتیم ... من: بعدش می‌خوایم کجا بریم؟ هان؟؟ ما اینجا یه خونه و پایگاه امن داریم. نازنین: تو به جایی که توش به زور بزرگ شدی و مدام تحت آموزش و شکنجه‌های سخت بودی، میگی خونه؟! شمس: ببین نازنین، هیچکس اندازه من تنبیه و شکنجه نشده و روزهای عمرش رو توی سلول انفرادی اینجا نگذرونده، پس اگه به این مسائل باشه من بهتر از هرکسی درک می‌کنم ... ولی میثم بد نمیگه! ما این‌همه بچه‌ایم که تقریبا تمام زندگی‌مون بین این درختای کاج گذشته و همه‌مون قابلیت‌های عجیبی داریم، کجا پاشیم بریم؟؟ کجا ما رو قبول می‌کنن و کجا می‌تونیم زندگی کنیم؟ اینا چیزاییه که باید بهش فکر کرد ... من: نازنین جان، دوست من، ببین اونایی که هر ماه برامون غذا و تجهیزات میارن خبر ندارن شیلا و کادر مؤسسه مردن؛ می‌تونیم با چندتا ترفند راضی‌شون کنیم روند قبل رو ادامه بدن و برامون غذا بیارن ... از نظر آب و برق و اینا هم مؤسسه با پنل‌ها و سیستم‌هایی که داره خودکفاست. شمس: چندسال آینده رو همینجا می‌مونیم تا بزرگتر شیم و تسلط و شناختمون از قدرت‌ها و توانایی‌هایی که داریم بیشتر بشه؛ بعدش می‌تونیم نقشه جدیدی بریزیم و از اینجا بریم. من: آره نازنین، ایده خیلی خوبیه ... بیا بمونیم ... شمس: اصرار نکن، خودش باید تصمیم رو بگیره ... ما حرف‌هامون رو زدیم.***نازنین نیم ساعتی در جنگل قدم زد؛ به تنهایی. بعد که برگشت فکر جدیدی در سرش بود. برای ما تعریف کرد چطور حدود پنج سال قبل از روستایی در جنوب همین جنگل، او را از پدر و مادرش به زور جدا کردند تا به این مؤسسه بیاورند. او معتقد بود اگر جنگل را رد کنند و به روستا برسند جایشان امن خواهد بود و میتوانند نزد مردمان مهمان‌نواز روستا تا هروقت بخواهند بمانند و سپس هرکسی هرراهی که خواست را برود. نازنین به هیچ وجه نمی‌خواست در مؤسسه بماند و تمام بچه‌ها، حتی ترسوترین‌هایشان با او هم نظر بودند. من و شمس می‌دانستیم به راه انداختن یک کاروان پر از بچه و نوجوان در دل این جنگل بی سر و ته و ترک کردن تنها جایی که داشتیم یک اشتباه بزرگ است اما نازنین و بچه‌ها تصمیم‌شان را گرفته بودند.***نازنین: تو و شمس می‌خواید بمونید اینجا تنهایی چیکار کنید؟ من: اون دستگاهی که روش کار می‌کنیم ... خب می‌دونی الان وسیله‌ای نداریم تا جابه‌جاش کنیم و من و شمس این‌همه سال روش زحمت کشیدیم و حیف می‌شه بذاریم اینجا بمونه. یه مدت می‌مونیم تا تکمیلش کنیم و صبر می‌کنیم تا وسیله‌ای از یه جایی جور بشه و ببریمش.  نازنین: ممکنه همدیگه رو بعدا ببینیم؟ من: آره خب شاید وقتی تکمیل شد و وسیله نقلیه پیدا کردیم، بیایم سمت روستای شما. نازنین: قدمتون روی چشم، شما دوتا تنها دوست‌های من هستید و همیشه از دیدن‌تون خوشحال میشم.  من: نازنین ... ببخشید یکم احساساتی شدم ... شمس: خودت رو جمع کن خرس گنده! خب نازنین، مواظب خودتون باشید و امیدوارم سالم به مقصد برسید ... درضمن، سعی کن همیشه همین‌قدر گوگولی و بامزه بمونی. نازنین: باشه شمسِ کچل! من: حقت بود. شمس: هممون کچلیم! نازنین: خب حالا قهر نکن ... میثم تو اولین دوست من بودی و توی اون زمان تنها رفیقم. ازت به خاطر همه چی ممنونم، تو پسر خیلی خوبی هستی. من: مطمئن باش به اندازه تو دوستِ نازنین و آدمِ خوبی نیستم ... شمس: بسه دیگه! فقط کم مونده همدیگه رو ماچ کنید ... اَه!***سه دوست در آغوش يکديگر. نازنین و بقیه بچه‌های مؤسسه رفتند و من و شمس ماندیم و یک عمارت بزرگ و خالی. آن روز غروب برای اولین بار فرشته را دیدیم و زندگی، ما را به سمت مسیر تازه و ناشناخته‌ای پرتاب کرد.***#زمان حال#نازنین:((کیه؟! چخبرته؟ آروم‌تر ... انگار طلب داره که درِ یه آرایشگاه زنونه رو این‌جوری می‌زنه! ببین اگه از اونایی هستی که میگن نباید توی دهات آرایشگاه و سالن زیبایی بانوان زد، قبل اینکه چشمم بهت بیفته گورت رو گم کن ... هوی آقا، کجا رو نگاه می‌کنی؟ در اینجا رو داشتی می‌شکستی بعد روت رو کردی اون طرف؟)) می‌چرخم سمت یک صورت آفتاب سوخته و عصبانی‌. +ببخشید خانوم، من با یه دوست قدیمی کار داشتم. چشمان زیبا و درشت نازنین گرد می‌شوند و با صدایی از انتهای چاه:((میثم ...)) +خیلی دل تنگت بودم دوست عزیزم ... پنج سال گذشته، چقدر عوض شدی. نازنین:((تو هم همینطور میثم ... تو هم همینطور.)) می‌خندم و به چشمان متعجبش خیره می‌مانم.سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 19:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۲۱</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2%DB%B1-xcnenkrwmzlu</link>
                <description>  &quot;شمس&quot;سرم داغ است و حس می‌کنم هر آن ممکن است شیشه سردی که تکیه‌گاهم شده را بشکند. جای زخم گلوله روی کتف چپ حسابی می‌سوزد و از این همه درماندگی کم مانده اشکم سرازیر شود ... اما نباید گریه کنم، اشک چاره کار نیست و فقط گلوله می‌تواند به من تسکین بدهد.***جلوی شرکت چند دقیقه‌ای توقف می‌کنیم. رعنا، مضطرب، در حالی که سعی دارد کاپشن را دور خودش بپیچد و کیف زنانه و پوشه دستش را از سقوط نجات بدهد، مسافت کوتاهِ ورودی شرکت تا ماشین را می‌دود. صورتش از سوز و سرمای ناگهانی مچاله شده است. دانه‌های ریز برف که چند دقیقه است از راه رسیده روی سیاهی کاپشنِ رعنا مرا به خاطرات دوری می‌بَرَد ... شب‌های پُرستاره در مؤسسه ... آن زمان‌هایی که میثم و من پشت پنجره‌های بی‌نهایت بلند می‌نشستیم و بی‌هیچ حرف و صدایی، ناظرِ خاموشِ ستارگان بودیم. به خودم می‌آیم، رعنا دو دقیقه‌ای می‌شود که با من حرف می‌زند؛ هیچ چیز از صحبت‌هایش نمی‌فهمم ... انگار مسائل مالی شرکت، قضیه ترانه در بیمارستان، کم کاری حراست و عروسی برادرش را به هم پیوند داده و برایم تعریف می‌کند. چقدر در این لحظات دلم می‌خواهد آن هرزه موتورسوار سرم را هدف می‌گرفت! تغییر لحن و جیغ خفیف رعنا مرا برای بار دوم از تخیل بیرون می‌کشد. رعنا با دستی که جلوی دهان گرفته و صدایی نگران: ((آقای شمس ... زخم‌تون ... منظورم اینه پانسمان داره خون پس میده!)) لبه سمت چپ کت که روی شانه‌ام انداخته بودند را جلوتر می‌کشم تا زخمم بیش از این خودنمایی نکند. -چیزی نیست ... کارمون که تموم شد، توی همون بیمارستان میگم یه بخیه و پانسمان درست و حسابی به این زخم بزنن ... راستی، ترانه کدوم بیمارستان بستریه؟***چنین منظره‌ای: من به حالتی شبیه به پدرخوانده، روی صندلی فلزی اتاق انتظار با بادیگاردهایی که دو طرفم ایستاده‌اند.  قطعا برای پرستاران و بیماران قابل توجه است. رعنا پس از یک ربع برمی‌گردد. رعنا:((از مدارک جعلی برای نقش بازی کردن استفاده کردم. اول که سیستم‌شون رو چک کرد گفت انگار همین امروز ترخیص شده ولی برای خودش هم عجیب بود چون یادش نمیومد چنین کسی رو تسویه کرده باشن ... به هرحال دفتر ترخیصی‌های امروز رو که دید، گفت مرخص نشده و احتمالا سیستم باگ داده. خلاصه ما همراهش رفتیم طبقه سوم، دم اتاق ترانه ... ولی انگار آب شده و رفته زیرِ زمین! انتظامات رو خبر کرد که کل بیمارستان رو بگردن و به ما گفت منتظر بمونیم ...)) -فایده نداره، گیرش نمیارن ... اون رفته. رعنا:((حالا باید چیکار کنیم؟))*** ***&quot;میثم&quot;با تماسِ پردیس، مسیر را از بیمارستان سمتِ خیابان پائین آن کج می‌کنم. نبش یکی از کوچه‌های تنگ و تاریک و خلوت، ترانه و پردیس ایستاده‌اند. پردیس نفس نفس می‌زند و ترانه صورتش تکیده و آشفته است. زیر ژاکت دستبافِ سرمه‌ای و شال بافتنی قرمزش، هنوز لباس بیمارستان را به تن دارد. خسته به نظر می‌رسد. سوار می شوند. ماهور می‌چرخد سمت عقب تا پردیس را بغل کند. من چشم به ترانه دوخته‌ام. صدا و لحنش مانند کسی است که تازه از خواب بیدار شده و هنوز گیج و منگ می‌زند. ترانه:((منتظر چی هستی؟ زودباش راه بیفت.))***درختان برهنه به جای برگ با برف پوشیده شده‌اند. چقدر جاده خروج از این شهر کثیف و پر از خطر، زیباست. +چطور تونستید از بیمارستان فرار کنید؟ ترانه:((ول کن میثم، الان حوصله قصه تعریف کردن ندارم. همین که از دست شمس حروم‌زاده و ارتشی که داره فرار کردیم خودش کافیه ... کاری به بقیه‌اش نداشته باش!)) اگر بگویم دلم شکست اغراق نکرده‌ام. بعد از حدود سه ماه، دوست عزیز و دوست داشتنی‌ام از کما بیرون آمده و جوری رفتار می‌کند که انگار من قصد کشتنش را داشتم ... البته شاید حق دارد! تمام این دردسرها به خاطر من ایجاد شد و اگر دوست و هم‌خانه دیگری داشت، هرگز دچار این مشکلات نمی‌شد. ماهور کنارم نشسته و می‌بیند اندوهگین، در افکار غرق شده‌ام. برای عوض کردن حال من و جو ماشین و روشن شدن قضیه، از پردیس جریان را می‌پرسد.***پردیس: ((وقتی به مسئول بیمارستان گفتم دخترخاله‌اش هستم، بهم شک کرد اما با نشون دادن دسته گلی که سر راه خریده بودم و تئاتری که پشت تلفن با خاله خیالیم بازی کردم، قبول کرد. وقتی رسیدم بالای سر ترانه، دو-سه ساعتی می‌شد که به هوش اومده بود. هنوز توی راه رفتن یا به جا آوردن یسری چیزها مشکل داشت ولی شرایط رو که براش توضیح دادم سریع گوشی موبایلم رو گرفت تا باهاش سیستم بیمارستان رو هک کنه. اول توی سیستم خودش رو ترخیص و تمام بدهی‌هاش رو تسویه کرد. بعد نقشه بیمارستان رو درآورد تا بتونیم از اونجا خارج بشیم و درهمین حین، به من گفته بود وسایلش رو جمع کنم. واقعیت اصلا فکر نمی‌کردم حتی طبقه سوم رو بتونیم ترک کنیم چه برسه به فرار از بیمارستان! اما اونقدر همه چیز سریع پیش رفت که حس کردم من و ترانه شبح هستیم. در قدم بعدی، ترانه ازم خواست برم توی راهرو و یکی از کارت‌های پرسنل بیمارستان رو بدزدم. خیلی استرس داشتم ولی به لطف چندبار جیب‌بُری توی مدرسه و مترو، با این کار غریبه نبودم؛ رفتم توی راهروی بلند، سفید و دلگیر بیمارستان و درست همون موقع یه پرستار پیرِ اخمو داشت رد می‌شد. سوسکی پیچیدم کنارش و آروم از جیب مبارک کارت رو کش رفتم. کارتش انگار قدیمی بود چون عکس نداشت. ترانه دسترسی طبقه منفی یک رو برای کارت باز کرد و خزیدیم توی آسانسور. طبقه منفی یک هم پارکینگ دکتر و کادر بیمارستان بود، هم جایی که پرسنل از در پشتی میومدن توی کوچه و از طریق یه کانال بزرگ و کم ارتفاع لباس‌های کثیف و استفاده شده بیماران رو توی یه سطل خیلی بزرگ، شبیه سطل زباله‌های شهرداری، می‌ریختن. بالا رفتن از کانالی که زیرش کلی لباس چرک و بدبو ریخته، واقعا کار چندش‌آور و سختی بود به خصوص برای ترانه که هنوز گاهی برای حرکت کردن به من تکیه می‌داد. من رفتم بالا و داشتم ترانه رو می‌کشیدم که فهمیدیم یه نگهبان سوت زنان داره به سمت‌مون میاد. ترانه یکی از دست‌های من رو ول کرد تا با موبایل یه کاری بکنه. دزدگیر چندتا از ماشین‌های پشت سر نگهبان شروع کرد به سروصدا و این‌جوری حواسش پرت شد. اون موقع بود که فهمیدم چرا ترانه چند دقیقه رو با چرخیدن دور و بر ماشین‌ها حروم کرد. خلاصه از کانال اومدیم بیرون و از کوچه-پس‌کوچه انداختیم تا رسیدیم اونجایی که به میثم زنگ زدم و اومد دنبالمون.))***ماهور:((چه ماجرایی رو از سر گذروندید. من که از شنیدنش هیجان زده شدم، تو چی؟)) +آره آره، من هم مو به تنم سیخ شد. ولی خب دیگه نگران نباشید، تعقیب و گریز تموم شد و الان به سمت خونه یه دوست قدیمی میریم که پیش اون جای ما امنه. مطمئنم از دیدمون شگفت‌زده میشه!سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 12:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۲۰</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2%DB%B0-iftzaniudywa</link>
                <description> #زمان حال#&quot;میثم&quot;+تو ... تو فرشته رو کشتی؟ -آره، کار من بود.***صورتم از خشم گر گرفته و حس می‌کنم تمام سرم از تب و تیر، می‌سوزد و درد می‌کشد. مستقیم در چشمان شمس زل زده‌ام؛ از دیدن حیرت و خشم من کیف می‌کند. دلم می‌خواهد همین الان بکشمش، این بیشترین چیزی است که درحال حاضر نیاز دارم. اما ... دست چپ را آهسته و چسبیده به بدن، سمت جیبم می‌برم درحالی‌که دست راستم محکم در پنجه ماهور گره خورده است. شمس چشمانش ریز شده و ناگهان کلت را بالا می‌آورد و گلوله‌اش موبایل، جیب و پوست پای مرا می‌بَرَد. با فریاد روی زمین می‌افتم و همان دست را روی زخم می‌گذارم. شمس مثل یک فاتح سمتم می‌آید:((من خوب حقه‌هات رو بلدم.)) ادامه حرفش قهقهه‌های درد و شادی‌ است. ماهور هم کنار من روی زمین افتاده و با وحشت، شمس و زخم مرا می‌بیند. +شمس، بذار ماهور بره و کاری بهش نداشته باش؛ هرچیزی که بخوای رو برات درست می‌کنم ... فقط ماهور ... ماهور با حالتی از تعجب و محبت، چشمان گرد و دهان نیمه باز، به نیم رخ من خیره مانده است. -ببین میثم، من با تو بزرگ شدم، با قاطعیت میگم با انواع درد و شکنجه کنار میای ولی حاضر نیستی کوچیک‌ترین صدمه‌ای به عزیزانت بخوره؛ این بانوی جوان هم پیداست بدجور توی گلوت گیر کرده پس روی همین حساب، جفت‌تون با ما میاید! اتفاق غیر منتظره بعدی رخ می‌دهد: شبحی سیاه‌پوش با کلاه کاسکت، از پله‌ها بالا می‌خزد و مسلسل دستی‌اش را روی تمام مردان ایستاده در آن طبقه نشانه می‌رود؛ مانند شمشیر یک سامورائی که هوا را می‌شکافد، گلوله‌ها یکی یکی افراد دشمن را بر زمین می‌اندازد و در آخر شمس که با گلوله‌ای پخش زمین می‌شود. اکنون آن شبح را شناختم، همانی که در جاده به من و ترانه حمله کرده بود. بلند می‌شوم که سمتش خیز بردارم و ... +تو همونی هستی که... کلاه موتورسواری را درمی‌آورد و موهای نیکی است، افشان در هوا و صورت زیبایش. انگار سکته کرده باشم. +نیکی ... نیکی:((با ردیاب توی ماشینم پیداتون کردم. الان وقت توضیح دادن نیست، راه بیفتید.)) سرجای خشکم زده که با کشش دست ماهور، به راه می‌افتیم. از پله‌ها پائین می‌رویم. ماشین روبروی ساختمان است. صندوق عقب جادار را باز می‌کند و موتورسیکلتی که جمع و کوچک شده بود را بیرون می‌آورد. موتور به حالت عادی درآمده و نیکی که با غرور به موتور می‌نگرد:((تکنولوژی جالبیه، مگه نه؟)) بعد حواسش دوباره به موقعیت فعلی برمی‌گردد:((زود باشید سوار ماشین شید، موتورسوارهاشون توی راهن ... بجنبید!)) من و ماهور پشت ماشین و نیکی روی موتور. کلاه کاسکت دوباره صورتش را می‌پوشاند و سواره، کنار ماشین می‌آید. نیکی:((من معطل‌شون می‌کنم، شما دوتا برید ... بعد همدیگه رو می‌بینیم ...)) +نیکی!  نیکی دستش را روی دستم لبه پنجره ماشین می‌گذارد:((میثم، نگران نباش.‌ حواس‌شون رو پرت می‌کنم و بعد بهتون ملحق میشم. وقت نداریم، راه بیفت!)) +بیا سمت بيمارستان، همون بيمارستانی که ... نیکی:((می‌دونم، ترانه. اونجا می‌بینمت.)) مزدورانِ شمس از داخل کوچه‌‌ای سروکله‌شان پیدا می‌شود. حدود بیست‌تایی می‌شوند. ما سمت کوچه مخالف راه می‌افتیم ولی نیکی با تک چرخی موج مزدوران را شکافته و تقریبا تا آخر کوچه می‌رود، با دود و صدای بلندی می‌چرخد و درحالی‌که مسلسل را مسلح کرده و روی چرخ جلو بلند شده است، سمت چپ این دریای گشوده شده را به رگبار می‌بندد. نیکی در آستانه خروج از کوچه و تغییر تاکتیک است که ... شمس‌، زخمی و عصبانی، از پنجره یکی از واحدها تا کمر بیرون می‌آید و به سختی نیکی را درهمان حال متوقف می‌کند. یکی از مزدوران که احتمالا رئیس‌شان باشد، با موتور روبروی نیکی می‌ایستد. با آرامش خاصی شیشه کلاه کاسکت را بالا می‌دهد و لوله کلت کمری را لبه آن گذاشته و ... نیکی! سرم را بیرون از پنجره، سمتِ موتور نیکی که واژگون شده می‌چرخانم. +نیکی! ماشین را نگه می‌دارم و در را نیمه باز تا پایین بروم. ماهور دست روی شانه‌ام، متوقفم می‌کند:((میثم جان، باید بریم.)) با چشمانی تار به صورت ماهور زل می‌زنم. ماهور با صدایی لرزان:((اون رفته، ما هم باید بریم. حریف‌شون نمیشی ... راه بیفت.)) در را می‌بندم‌ و راه می‌افتم. دو-سه تا از موتورسوارها دنبال‌مان می‌آیند ولی با پیچیدن به خیابان شلوغِ اصلی، آن‌ها منصرف می‌شوند و به درون کوچه برمی‌گردند.*** ***&quot;شمس&quot;-این زخم لعنتی رو ول کن، من حالم خوبه! ... تو، آره خودت، زنگ بزن به شرکت و آدرس بيمارستانی که میثم و ترانه رو بعد تصادف اونجا بردن بپرس ... و یه چیز دیگه رو هم بپرس، اینکه ترانه هنوز اونجا بستریه یا نه؟ می‌خوام به این دوست قدیمی تسلیت بگم، بابت مرگ الناز و خودش!سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 21:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۱۹</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B9-vmrnfvoomezu</link>
                <description> &quot;شمس&quot;هیچ‌وقت به زبان نیاوردم ولی میثم در طول دو دهه زندگی نکبت باری که داشتم، تنها دوست واقعی و صمیمی‌ترین رفیقم بود. شبی که گرگینه را کشتیم، وقتی دختر مظلومی که پشت آن چنگال‌ها و دندان‌های‌ تیز پنهان شده بود، بیرون آمد، با آخرین نفس‌هایش همین را به میثم گفت. زمانی که نازنین و بقیه بچه‌های مؤسسه، از ما جدا شدند و راه خودشان را پیش گرفتند، نازنینِ دوست داشتنی و زیرک به میثم چیزی گفت شبیه به احساسات من که همیشه از دوست خوبم پنهان می‌کردم. سه سال قبل، آخرین باری که هم را دیدیم، به خاطر اشتباهی که خودم کرده بودم و به میثم ربطی نداشت، چیزی را آتش زدم که خاکسترش را باد با خود برد و من برای همیشه آن را از دست دادم. درست است که هستی، تنها عشقی بود که به دل سیاه من نشست و بعد در تاریکی غرق شد، اما اگر بخواهم صادقانه مقایسه کنم، آتش گرفتن تنها رفاقت زندگیم زخم بزرگتری بود.***نمی‌دانم با آن حال خراب چطور از چراغ‌های چشمک زن سبز و قرمز مغازه‌های بسته گذشتم و به دخمه‌ای که خانه نام داشت رسیدم. فقط فهمیدم که همه کرکره‌ها را پائین کشیده‌اند. در محله ما، جوانان هرگز برای دور زدن شبانه با ماشین نمی‌آمدند و فقط در خیابان سگ ولگرد بود و زنان خراب و مردان کثافت. نزدیک خانه این فکر مشغولم کرده بود: چرا همگی نمی‌میریم؟ چه آن کارگر که در خانه پنجاه متری بدون نما از خستگی بیهوش بود و چه دختر پانزده ساله‌ای که برای خرج برادرهای کوچکش هرزگی می‌کرد و به خصوص آن کفتارهای پولداری که در روز به مردم این نواحی توسری می‌زدند و شب هنگام، برای هوس‌های شهوت‌آلودشان دست به دامن همین مردمان پائین شهری می‌شدند؛ دلم می‌خواست گردن تک‌تک‌شان را بشکنم. خشمی بی‌سابقه در من می‌جوشید. آیا به خاطر مرگ هستی بود؟ یا مرگ او فقط دریچه‌ای شد برای باز شدن چشمانم؟ سه سال بعد دانستم اگر قرار بود چشم‌هایم به روی وضعیت اسفناک و ظلم باز شود و قدمی بردارم، امروزه خودم رئیس تشکیلاتی نبودم که از عوامل اصلی بدبختی مردم است.*** ***&quot;میثم&quot;چند ساعتی می‌شد که برنامه شهربازی و شام با دختران تمام و به خانه برگشته بودم.  خبری از شمس، دستمال‌های استفاده شده، پتو، بخاری و نشانه‌های مریضی نبود. درعوض اتاقک دستگاه کمی به هم  ریخته بود و بوی سوختگی یکی از ورودی‌ها، تمام آن‌جا را برداشته بود. روی مبلی نزدیک ورودی خانه، نشسته و منتظر بودم. مدام احتمال اینکه چه گند جدیدی زده را در ذهن مرور می‌کردم. چشم‌هایم روی هم رفت که با صدای باز و بسته شدن در از خواب پریدم. بی‌توجه به دور و برش سمت حمام رفت. +شنیدم پیاده روی نصفه شب برای درمان سرما خوردگی خیلی مفیده! -میثم! هنوز بیداری؟ +آره ... آخه می‌دونی یه نفر گفت مریضه و وقتی برگشتم خونه غیبش زده بود و طبیعیه یکم نگران باشم. -چیزی برای نگرانی نیست؛ حالم بهتر شد و دیدم تو نیستی رفتم بیرون یه قدمی بزنم، حواسم نبود و مسیرم دور شد و برای همین طول کشید تا برگشتم. +تو که حالت بهتر بود و می‌خواستی بری بیرون، چرا با ما نیومدی؟ وقتی هزار بار ازت خواستم باهام بیای! -شاید چون حوصله‌تون رو نداشتم. +حوصله ما رو نداشتی؟ بگو حوصله من! بگو حوصله رفیقم رو نداشتم و ندارم ... -بیخیال میثم، الان وقتش نیست. فردا که شد همه چیزامون رو تقسیم می‌کنیم و هرکس میره پی کار خودش ... +معلومه چه مرگت شده؟ اینا همش برمی‌گرده به قضیه دستگاه، مگه نه؟ تو بدون اینکه من باشم از دستگاه استفاده کردی و یه گندی زدی ... واسه همین این‌جوری حرف می‌زنی! کی بهت اجازه داد وقتی من نیستم بری سراغ دستگاه؟ مگه یادت رفته ناقصه و بعضی ورودی‌هاش اتصالی داره؟ -کی بهت گفته تو مسئول همه چیز زندگی منی؟ اون دستگاه آشغال و این گوه‌دونی برای خودت ... تنهایی راحت‌تر می‌تونم زندگی کنم. +خوبه خوبه، اگه این‌قدر دلت می‌خواد گند بزنی به همه چیز کسی جلوت رو نمی‌گیره؛ برو! -معلومه که میرم، ولی قبل از اینکه برم دلم می‌خواد سهمی که از دستگاه دارم رو بشاشم روش! +چه غلظی می‌کنی؟ هوی! اون قابل اشتعاله ... بذارش زمین، شمس میگم بذارش زمین ... نه! نه! ...***دستگاه به کلی سوخت و خاکستر شد. جفت‌مان خوب می‌دانستیم که سوزاندن نصف دستگاه به معنای نابود شدن تمام آن است، با این حال او این کار را کرد. دستگاه که می‌سوخت، شمس وسایلش را در یک کوله جمع و با محکم بستن در، از من و ما خداحافظی کرد. من که جلوی آتش زانو زده بودم و اشک می‌ریختم، حتی به این فکر نکردم که دنبالش برم ... نمی‌خواستم. اما اگر زمان به عقب برمی‌گشت، حتما به دنبالش می‌رفتم.سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 21:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۱۸</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B8-yva3rjz5b4gd</link>
                <description>‌&quot;شمس&quot;حدود دو هفته از دیدن او می‌گذشت. عاشقانه‌های من و هستی. هرروز از این دو هفته را با هم حرف زدیم. مادرش فوت شده بود و پدرش در کارخانه‌ای نزدیک اسکله کار می‌کرد، خواهر و برادری هم نداشت. قبل و بعد از کلاس هک، از پله‌های اضطراری ساختمان فسیل شده‌شان بالا می‌رفتم و پشت پنجره: ((تق تق، مهمون نمی‌خوای؟)) روزهایی هم که گذرم به آن‌جا نمی‌افتاد، تلفنی حرف می‌زدیم. می‌توانم با اطمینان بگویم که برای اولین بار در زندگی عاشق شده بودم، عاشق او. دلم می‌خواست تمام ستارگان خوشه پروین را برایش بچینم و در دسته گلی تقدیم کنم. گهگاهی حرف به استادمان، دوست پسر سابقش، می‌کشید اما سریع صحبت را به خودمان دوتا برمی‌گرداندم. به هرحال صحبت‌های او در من اثر کرد و آن اواخر دیگر چشم دیدن آن مرد را نداشتم. سر کوچک‌ترین چیزی با مرد جوان بحثم می‌گرفت و او هم از همه جا بی‌خبر، از عملکرد خودش دلسرد می‌شد. همه‌چیز برای اولین بار در زندگی بدون آرامش و پر از اضطرابی که داشتم، رویایی و رنگارنگ پیش می‌رفت تا اینکه آن شب تصمیم گرفتم رازی را با هستی در میان بگذارم ...***آن روز کلاس ساعت شش و سی دقیقه تمام شد، یک ساعت و نیم زودتر از همیشه زیرا حال استاد افتضاح بود، پای چشم‌ها سیاه و خود چشمان کاسه خون، رنگش مثل گچِ دیوارِ اتاقی که آن اوایل فرشته برای ما جور کرده بود، چیزی بین سفید و زرد چرک و هر از گاهی هم سرفه می‌کرد و تنش مدام می‌لرزید. میثم می‌خواست با الناز، ترانه و سحر به شهربازی بروند و شام پیتزا بخورند. اصرار داشت همراهشان بروم ... +بیا بریم دیگه تنِ لش؛ من آب میشم اگه تنهایی با سه تا دختر برم بیرون، اونم چنین دخترایی! -اَه! چقدر اصرار می‌کنی ... بهت که گفتم، امروز دل و دماغ بیرون رفتن ندارم؛ در ضمن یکم احساس سرما خوردگی می‌کنم، همش تقصیر این مرتیکه‌ست که توی کانتینر کوفتیش یه بخاری نمی‌ذاره. +آره منم سه تا کاپشن و سویشرت می‌پوشم تا تحمل کنم ولی خوبیش اینه که اگه ترانه سردش بشه یکی رو درمیارم میندازم روی شونه‌هاش ... -خوبه خوبه، حالا این‌قدر ذوق نکن! تهش تو و ترانه من رو عمو می‌کنید. +چی؟! من و ترانه؟ حتما! برو کم چرند بگو، من همین که می‌تونم باهاش حرف بزنم از خوش اقبالیمه. اون هم زیبا و جذابه هم آروم و صبور. فکر نکنم هیچ پسری بتونه جلوش لوده بازی دربیاره یا حتی باهاش حرف بزنه ... -ولی تو باهاش حرف می‌زنی و دوست شدی، فکر کنم این بار شانس آوردی ... شاید هم خجالتی بودنت بالأخره این‌جا به درد خورد! +باشه، سخنرانیت تموم شد؟ برو خونه استراحت کن ... شب که برگشتم اگه حالت بهتر نبود یه سوپی چیزی درست می‌کنم.***واقعیت این است که به میثم دروغ گفتم. احساس خوبی نداشتم که قضیه هستی را از تنها دوستم پنهان می‌کردم ولی تصمیم داشتم که اگر آن شب با هستی خوب پیش رفت آن‌وقت میثم را در جریان بگذارم. پس سریع به خانه برگشتم و غذای خوب و مفصلی را تلفنی سفارش دادم و زیرزمین پسرانه خانه‌مان را رمانتیک کردم. برای اولین بار هستی مهمان من شد ... و برای آخرین بار.***بعد از شام و صحبت‌های دلپذیر، مصمم شدم تا رازم را به هستی بگویم. او را به اتاق مخفی که در انتهای خانه کوچک‌مان به طرز هوشمندانه‌ای پنهان شده بود، بردم. دستگاه را نشانش دادم، اختراعی که من و میثم سال‌های سال، از موسسه بال‌های فرشتگان تا زمانی که برای فرشته کار می‌کردیم و حالا که مستقل شده بودیم، مشغول ساخت و توسعه آن بودیم. هستی را برای دومین بار شگفت‌زده کردم، بار اول با قدرت فرابشری و این بار با یک دستگاه، دستگاهی که ذهن انسان‌ها را در یک محیط مجازیِ مخصوص، به هم وصل می‌کرد و بستری بود برای هم‌فکری حقیقی، حل مسائل لاینحل، افزایش چشمگیر بازدهی ذهن بشر و البته استفاده به عنوان یک سلاح قدرتمند. با آن می‌شد خاطرات یک شخص را برگرداند یا برعکس، تمام و کمال پاک کرد؛ می‌شد خاطرات جدیدی برای او تعریف کرد، شست و شوی ذهنی و کارهایی از این دست به وسیله این دستگاه و محیطی که می‌ساخت، به سادگی ممکن بود. هستی اصرار کرد، ای کاش قبول نمی‌کردم اما ... جفت‌مان به دستگاه وصل شدیم تا درون ذهن یکدیگر برویم. فکر می‌کردم با این حرکت می‌توانم عشق و علاقه‌ام را نشانش بدهم ... بزرگترین اشتباه این بود که ناظر بیرونی، یعنی کسی که خارج از اتصال وضعیت را کنترل کند، نداشتیم و صبر نکردیم تا میثم بیاید. چند لحظه بعد از وصل شدن، دستگاه ناقص ما اتصالی کرد و به خاطر شوک‌های ذهنی که به ورودی او وارد شد، هستی قلبش از حرکت ایستاد.  به همین سادگی کسی که دوستش داشتم را کشتم. نمی‌دانستم باید چیکار بکنم. جسد هستی را روی گاری چوبی و کهنه‌ای گذاشتم که اغلب برای حمل قطعات سنگین دستگاه از آن استفاده می‌کردیم و شبیه چرخ نان خشکی بود. تن سرد هستی را با پارچه ضخیم پشمی پوشاندم و تمام مسیر را گریه کردم تا سرانجام از پشت لایه‌های اشک، نور هزار رنگِ کشتی‌های اسکله را دیدم. در تاریکی شب قایقی را باز کردم و پاروزنان به وسط دریا رفتم. پارچه را از روی هستی برداشتم و چند دقیقه‌ای، تا وقتی گریه رمغ‌ام را نگرفته بود، به صورت آرام و زیبای او خیره ماندم. در اسکله چند قلوه سنگ در جیب مانتوی خوش رنگش گذاشته بودم و سنگین شده بود. برای اولین و آخرین بار صورتِ لطیفِ هستی را زیرِ نورِ بی‌رنگِ ماه بوسیدم و بعد تنها عشقی که در دل داشتم را به اعماقِ سرد و تاریک دریای بی‌رحم سپردم.سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 12:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۱۷</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B7-wh81atcerw3a</link>
                <description>‌#سه سال قبل#&quot;شمس&quot;هستی، نامش هستی بود. تنها دختری که در طول زندگیم عاشقش شدم و برای به دست آوردنش تلاش کردم. با او در کلاس هک آشنا شدم. همان کلاسی که مدتی بعد از مرگ فرشته، من و میثم اتفاقی از تشکیلش خبردار شدیم و ثبت نام کردیم. همان روز اول، نخستین باری که هستی را دیدم، نمی‌دانم چرا درخششی بی‌سابقه را در چشم‌هایش یافتم و دلم مثل یک ساختمان کهنه هنگام زلزله، فرو ریخت. هستی ... همان یک روز کافی بود تا عاشقت بشوم و دیگر هیچ چیز مثل سابق نشود.***هستی فقط یک جلسه آمد. اینطور فهمیدم که مربیِ مو فشن و عینک گردِ ما با آن ریش نوک تیز چانه‌اش دوست پسرِ هستی بود. شاید قرار گذاشته بودند جلوی بچه‌های کلاس این رابطه را لو ندهند ولی ادامه دادن به اختلافات و دعواهایی که صبح همان روز اتفاق افتاده بود، باعث شد همه چیز به هم بریزد و هستی مستقیم در چشمان استادمان زل بزند و قاطعانه بگوید: ((دیگه نمی‌خوام ببینمت!)) تقریبا مطمئنم که کسی جز من نفهمید دعوای آن‌ها فراتر از بحث استاد و شاگردی است، چون میثم و ترانه با هم گرم گرفته بودند، سحر که بادقت مشغول کد زدن بود و الناز اصلا مسائل پشت پرده را نمی‌فهمید، هیچ‌وقت نفهمید! اواخر کلاس، هستی طاقتش تمام شد و با جمع کردن وسایلش، آماده رفتن شد. من که دیدم موقعیت فراهم است، به بهانه‌ای زودتر از کانتینر بیرون آمدم. کنار سکوی شماره پنج لنگرگاه صبر کردم تا خارج شود. به محض بیرون آمدن، بغضش ترکید و زد زیر گریه. تلوتلوخوران از کانتینر دور و نزدیک کارگاه‌های کشتی سازی شد. بین دو کارگاه، کوچه تنگ و تاریکی قرار داشت و هستی با حال خراب و حواس پرت پا در همان کوچه گذاشت. مثل سایه دنبالش بودم. از آن طرف کوچه داشت بیرون می‌رفت که دوتا از کارگران کشتی سازی با خنده‌های تهوع آور جلویش سبز شدند. هستی می‌خواست از بین‌شان عبور کند ولی نگذاشتند. نوبت من بود که وارد شوم. از داخل کارخانه کشتی سازی دویدم تا پشت سرشان دربیایم. دست روی شانه دو کارگر، عقب کشیدم‌شان. -عزیزم تو اینجایی؟ معلوم هست چرا با خودت اینجوری می‌کنی؟ شرمنده رفقا، نامزد من بابت مرگ مادرش عزادار و ناراحته. کارگران خودشان را کنار کشیدند اما هستی هنوز بازی را دست نگرفته بود و تا خواستم دستش را بگیرم مقاومت کرد: ((آره مادرم چند سال پیش مُرد وگرنه نمی‌ذاشت به این حال و روز بیفتم ... دستت رو بکش ... اصلا (هق‌هق) اصلا تو کی هستی؟!)) -عشقم، این منم دیگه! بیا بریم توی ماشین صحبت کنیم ...  با حرکت سر اشاره‌ای به کارگرها کردم و چشمک به هستی تا تازه بفهمد منظور من چیست.  دست از مقاومت کشید و به جایش دستم را گرفت. او را به دنبال خودم به سمت خیابان کشیدم ولی چند قدم برنداشته فریاد اعتراض یکی از کارگران بلند شد: ((هوی یارو! وایسا ببینم ...)) توجهی نکردم و ادامه دادم که همین فریاد کارگر را بلندتر کرد و خیز برداشت سمتم تا شانه‌ام را بگیرد. چرخیدم سمتش و یک اشاره دست کافی بود تا چند متر به عقب پرت شود. هستی و کارگر دوم از تعجب خشک‌شان زد. کارگر اول با حیرت از روی زمین بلند شد: ((چطوری؟ ... تو حتی دستت به من نخورد!)) -می‌دونی، من از لمس کردن آدمی مثل تو خوشم نمیاد ... کارگر دوم به جای بلند کردن رفیقش به سمتم دوید. به کمک دو دست نیاز داشتم تا جلوی حرکتش را بگیرم ... با یک دست پایش را از حرکت نگه داشته و با نیروی دست دیگر گلویش را فشردم؛ هنوز دو متری از من و هستی فاصله داشت. کارگر اول هم مثل هستی مبهوت بود ولی خودش را جمع کرد تا به من حمله کند. تا خیز برداشت، دومی را سمتش پرت کردم و هردو بعد از تصادفی محکم، روی زمین پخش شدند. رو به هستی گفتم: ((دلت می‌خواد دست‌هاشون رو سه دور بپیچونم یا به همدیگه گره‌شون بزنم و بندازم‌شون کف دریا؟)) هستی ترسیده بود: ((نه نه، ولشون کن ... مگه می‌خوای بکشی‌شون؟ اون‌ها که کاری نکر...)) -اگه من نرسیده بودم که نجاتت بدم، معلوم نبود چی می‌شد! ×باشه ولی من نمی‌تونم بلایی سرشون بیارم؛ اگه این‌کار رو بکنم چه فرقی با اون‌ها دارم؟ باور کردنی نبود ولی بیشتر شیفته او شدم؛ جوری که نگاهم تا چند ثانیه رویش ماند و با تعجب به من خیره شد. ×چرا این‌جوری بهم زل زدی؟ دماغم کثیفه؟! -نه نه، همین‌جوری توی فکر بودم ... هستی سر تکان داد: ((آهان ... خب ... راستی اسمت چیه؟)) خندیدم و به سمتی که کارگرها با ترس فرار می‌کردند، چشم دوختم. -شمس. ×شمس خالی؟ بدون هیچ قبل و بعدی؟ -آره، فقط شمس. سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 21:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B6-km8gm2g5j0ut</link>
                <description> &quot;میثم&quot;صفحه موبایل را در جیبم لمس می‌کنم و از موبایل دیگری در واحد آخر طبقه دوم بیرون می‌جهم. در طبقه اول و سوم آینه سیاهی ندیدم و طبقه چهارم هم ممکن نبود چرا که باید ابتدا وضعیت ساختمان را بررسی کنم. صفحه موبایلی که از آن خارج شدم برای پسر نوجوانی بود که آن را بین لحاف و تشک پنهان کرده و جسد خودش کف اتاق پهن بود. دوست دخترش از آن طرف مدام پیام می‌داد:((چه خبره؟ چرا جواب نمیدی؟ نکنه اتفاقی افتاده؟)) دختر بیچاره ... چه اتفاقی بالاتر از مرگ؟  شمس داری چیکار می‌کنی؟ آدم‌های بی‌گناه رو می‌کشی ... تو اینجوری نبودی ...***اولین جلسه کلاس هک که قرار بود شرکت کنیم، ما را به لنگرگاه کشاند. روی سکوی شماره پنج، ساعت چهار بعدازظهر زمستانی مثل همین امروز. روی سکو ترانه و الناز را برای اولین بار دیدم و دختری به نام سحر. علاوه بر این سه نفر، دختر دیگری هم بود ... اسمش را به خاطر ندارم ولی آخر همان جلسه با استاد دعوا کرد و دیگر ندیدمش. سحر هم یک مدت آمد و بعد چسبید به درس و تِست تا امروزه پزشک ممتازی بشود. به هرحال من و شمس از اینکه جز ما بقیه دختر بودند، هم شرمنده شدیم و هم با نیشخند به پهلوی یکدیگر ضربه زدیم. هیچ‌وقت راه و روش صحبت با خانم‌ها را نمی‌دانستم و دختری نبود که از دستم فراری نباشد. در مؤسسه هم ... نازنین ... قضیه‌اش تفاوت داشت. در عوض شمس ... شمس خوب می‌دانست چه باید بگوید و چه باید بکند. حتم داشتم پایان جلسه اول شماره دست‌کم دو نفر از دختران را می‌گیرد و هفته بعد با آن‌ها سر قرار می‌رود. الناز همیشه راحت و خندان بود و همه چیز را ساده می‌گرفت و شماره را به آسانی تقدیم می‌کرد، ترانه گوشه‌گیر بود و به سنگ ریزه و امواج آرام دریا خیره می‌شد، سحر هم اتو کشیده و مثبت‌تر از آن بود که به راحتی دم به تله بدهد. اما آن دختر ناشناس ترکیب عجیبی از جذابیت و دلبری همراه با خودداری بود؛ شاید به همین دلیل شمس را گیج و دستپاچه می‌کرد! اواسط کلاس، در هیاهوی بحث دختر ناشناس و استاد، همان موقع که شمس برای الناز سرحال و سحر معذب زبان می‌ریخت، به مشکلی خوردم. ترانه کنارم نشست تا با کمک او مشکل را حل کنم. این بود سرآغاز دوستی یک دختر مهربان و خجالتی به اسم ترانه با پسری که هیچ‌وقت از دردسر رهایی نداشت! اما درخصوص صحبت با خانم‌ها ... وقتی با ماهور آشنا شدم که یک روز برای آموزش دیدن با ترانه تماس گرفت و روز بعد به خانه‌مان آمد. فهمیدم زنی است در آستانه فروپاشی که به تکیه‌گاه احساسی نیاز دارد.  گرچه آن لبخند محزون و صورت زیبا در کشش من نقش مهمی داشت ولی باز هم نمی‌توانستم؛ اگر این فرصت را امتحان می‌کردم خیانت به اعتماد او بود. به همین دلیل ماهور رفت در لیست موقعیت‌هایی که با سکوت از کنارشان رد شدم. بارها به خانه ماهور در آخرین طبقه همین ساختمان رفتم اما هیچ‌وقت نگذاشتم رابطه‌مان از تدریس و دوستی فراتر رود. به هرحال من نیکی را دارم و او یک آدم فوق‌العاده است.***از صدایشان می‌فهمم که سه مامور در این طبقه گشت می‌دهند؛ اولی از شانس من درست ورودی همین واحد،  پشت به من کشیک می‌دهد و دومی و سومی در راهرو و واحدهای دیگر می‌چرخند. وقتی شنیدم دومی و سومی می‌روند تا گریه نوزادی را در واحد دیگری برای همیشه خفه کنند، با طنابی که داخل سبد بود، از پشت اولی را خفه می‌کنم. به خاطر گریه نوزاد و صدای گلوله، صدای خفه شدن نفر اول به گوش‌شان نمی‌رسد. نفر دوم و سوم به راهرو برگشته و پی می‌برند که هم‌قطارشان نیست. مدام صدایش می‌زنند تا اینکه گوشی پسر نوجوان عاشق را کف راهرو سُر می‌دهم. توجه آن دو جلب شده و سمت موبایل می‌آیند، با تله‌پورت از گوشی پسرک بیرون می‌پرم و کله جفت‌شان را محکم به هم می‌کوبم. گیج روی زمین پخش می‌شوند تا من با ضربه پا روی گردن‌ کار را یکسره کنم. اسلحه‌ای برمی‌دارم و روی آن صدا خفه‌کن می‌بندم. طبقه سوم منتظرم است. بعید می‌دانم سر و صدای زیادی به پا شود!*** ***#در همان لحظات#&quot;شمس&quot;این بیرون هوا سرد است ولی نمی‌شود داخل شد. اگر گلوله‌ای به اشتباه به سمت من منحرف شود می‌فهمم که همیشه باید در چنین موقعیت‌هایی جلیقه ضدگلوله پوشید! هرچند دیگر این فهمیدن سودی ندارد ... میثم ... تو کجایی برادر؟ حس می‌کنم همین اطرافی؛ تو دوستانت را به امان خدا ول نمی‌کنی و با فراری دادن پردیس این را به من ثابت کردی ... ممکن است که ماهور را هم زودتر نجات داده باشی و تمام این کارها بی‌دلیل باشد؟ باید مطمئن شوم. -قربانی، یه زحمت می‌کشی؟ قربانی:((در خدمتم.)) -به بچه‌های داخل بی‌سیم بزن بپرس دختره رو پیدا کردن یا نه؟ قربانی:((چشم الان ...)) صدای زنگ و لرزش موبایل در جیب کُت. -الو بله؟ رعنا پشت تلفن سعی دارد هیجانش را کنترل کند ولی نمی‌تواند:((سلام آقای شمس، ببخشید مزاحم شدم ...)) -بگو چی‌شده؟ رعنا دستپاچه می‌شود:((آقای شمس اجازه بدید، سریع میگم، یادتونه به چندتا از بچه‌ها دستور دادید بمونن توی روستای شمال، همونجا که الناز زندگی می‌کرد؟ تا جنگل و کوهستان اون اطراف رو بگردن شاید ردی از میثم و ترانه گیر بیارن ...)) -آره آره یادمه، خب؟ رعنا:((اونا امروز برگشتن، خبری از میثم و ترانه نداشتن ولی ...)) -ولی چی رعنا؟ چرا تلگرافی حرف می‌زنی؟ رعنا:((معذرت می‌خوام ... توی جاده اونجا تصادف شده؛ پرس‌وجو کردن ماشین ترانه و میثم بوده ... اینطور که بچه‌های ما متوجه شدن بهشون حمله شده! به نظرم از این ماجرا می‌شه اینطور برداشت کرد که ...)) -که به جز ما افراد دیگه‌ای هم دنبال میثم هستن! این اتفاق، خرابکاری و حملات نامنظم به تأسیسات و افرادمون توی این چند وقت اخیر رو توجیه میکنه ... رعنا سعی کن اطلاعات بیشتری از اون تصادف به دست بیاری و ببین می‌تونی چیزی از کسایی که بهشون حمله کردن بفهمی. رعنا:((چشم آقای شمس.)) -راستی، یه لیست از آسیب‌هایی که این مدت به افراد و شرکت وارد شده، تهیه کن. جدیدترین مورد قضیه رضا مثقالچیان بود که ... نه صبر کن! من توی سرویس بهداشتی رستوران، چند روز پیش، مورد حمله قرار گرفتم، همون شبی که با آزاده بیرون شهر قرار داشتم. رعنا:((متوجه شدم و چشم، الساعه این لیست رو تهیه می‌کنم.)) -ممنونم. خداحافظ. با ذهنی مشغول تلفن را قطع می‌کنم. این اطلاعات مثل تکه‌های پازل مکمل یکدیگر هستند ... ناگهان ... یکی از افرادم از بالای ساختمان به حیاط می‌افتد و مغزش می‌ترکد. سرم را بالا می‌برم و روی بالکنی در طبقه آخر میثم را می‌بینم که از نرده خم و به جسد خیره شده است. چقدر بزرگ شده! چقدر به ظاهر تغییر کرده ولی به نظر هنوز همان میثم سابق است. قربانی به بالکن مورد نظر اشاره‌کنان می‌گوید:((اونجا واحد دختره‌ست!)) -راه بیفتید نباید بذاریم فرار کنن. میثم لحظه‌ای به من خیره می‌ماند و به داخل برمی‌گردد. کلت کمری را بیرون می‌کشم. برای هرچیزی آماده هستم، برای هرچیزی!*** ***&quot;میثم&quot;دست ماهور را می‌گیرم و او را به دنبال خودم از راهروها و پله‌ها پایین می‌برم. او متعجب از قدرت تله‌پورت من و با ترس، مدام می‌پرسد:((اینجا چه خبره؟ تو یکهو چطور پشت اونا ظاهر شدی و کشتی‌شون؟)) وقتی به خانه ماهور ریختند، او مقاومت کرد و حتی تا درگاه واحدش گریخت ولی دستگیر و روی صندلی بسته شد تا ... اما من به موقع رسیدم و باز خوش شانسی آوردم که حواس‌شان به تلويزيون ماهور نبود. بیرون پریدم و سه تا  را به ضرب گلوله کشتم، درست مثل سه نفر طبقه قبلی، بعد نفر چهارم به سمتم هجوم آورد، دست به یقه شدیم و از بالکن پرتش کردم پائین. +من قدرت تله‌پورت بین مانیتور و صفحه گوشی و جعبه جادو رو دارم، ولی الان وقتش نیست که برات توضیح بدم، باید سریع‌تر فلنگ رو ببندیم تا شمس و افرادش نرسیدن بهمون! این ساختمون در پشتی داره؟ قبل از رسیدن به در پشتی احتمال دارد شمس و افرادش سر راه‌مان قرار بگیرند ولی چاره‌ای نداریم چون هیچ مانیتوری به جز موبایل آن پسر نوجوان و تلفن همراه خودم، که هر دو در جیب‌هایم هستند، در شعاع صد متری خودم حس نمی‌کنم. به طبقه دوم می‌رسیم و خبری از شمس و افرادش نیست. نزدیک راه پله در پشتی هستیم که یک‌دفعه شمس و پنج نفر از افرادش، مسلح، جلوی ما سبز می‌شوند. شمس جلوتر از بقیه ایستاده است. لبخند شومی روی لب‌هایش جلوه می‌کند. سال‌ها بود که او را ندیده بودم. شمس دستی به موهای فر و حجیمش می‌کشد. -بالأخره آقای میثم شگفت‌انگیز رو ملاقات کردیم، می‌دونی چند وقته دنبالتم؟ +تو خونه‌ام رو به آتیش کشیدی، الناز رو کشتی، توی جاده به ما حمله کردی و باعث شدی ترانه بره توی کما، به محل زندگی دو نفر که هیچ ربطی به این دعوا ندارن هجوم آوردی و حالا وایسادی جلوی من مزه می‌ریزی؟ کِی این‌قدر وقیح شدی؟ -فکر کنم قاطی کردی! من توی جاده بهت حمله نکردم ... چرا باید کاری کنم که ریسک کشته شدن یا توی کما رفتن تو رو داشته باشه؟من زنده و هوشیار می‌خوامت. شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و صورتی بی‌تفاوت می‌گیرد. +با این حال، به خاطر مرگ الناز هم که شده باید بکشمت! -مشکلی نیست فقط دوست دارم بدونم اگه بفهمی غیر از الناز یکی دیگه هم بوده، اون‌وقت چه احساسی پیدا می‌کنی؟ +منظورت چیه؟! می‌ترسم ... ذهنم به سرعت سمت ترانه، پردیس یا نیکی می‌رود ولی ... -فرشته. سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 23:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۱۵</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B5-ysb0s0y6ja68</link>
                <description> &quot;میثم&quot;عصر، زمستان، خورشید نزدیک به غروب. خیابان‌ها و کوچه‌های در هم تنیده پائین شهر که در آن پردیس و ماهور به فاصله دو خیابان از هم زندگی می‌کنند. خلوت و آرام. چند کبوتر روی تیر برق فرسوده و بد رنگ، درون خود و جوجه‌هایشان می‌لولند. ماشین را یک کوچه پایین‌تر پارک می‌کنم و به پردیس زنگ می‌زنم تا شال و ‌کلاه کرده و بیاید. پردیس دختر زیرک و مظلومی که سختی‌های زیادی را با همین سن کم کشیده است و تا قبل از آشنایی با من و ترانه و کسب درآمد از طریق هک و برنامه‌نویسی، در مترو و اتوبوس‌ها دست‌فروشی می‌کرد.  یک مادر دیوانه و فلج دارد، یک پدر مرده و دو برادرِ کوچکِ بی‌دست و پا و کتک‌خور. چند سری قصد خودکشی داشت. حتی یک‌بار ساعت دو نصفه شب به من زنگ زد:((می‌خوام خودم رو از ساختمون پرت کنم پائین! لطفا زودتر بیا ... نمی‌خوام توی تنهایی بمیرم.)) از صدایش خواندم که پشیمان شده ولی شهامت برگشتن را ندارد. نمی‌دانم چطوری خودم را بهش رساندم، چندبار روی پله‌های منتهی به پشت بام زمین خوردم و چند جای بدنم کبود شد و چقدر می‌ترسیدم از اینکه دیر رسیده باشم ... اما به موقع رسیدم. دستش را کشیدم، کشیدم سمت خودم، خودم تشکی شدم برایش تا سفت بودن زمین را حس نکند و حس نکرد. چقدر گریه کردیم. اولین بار اشک‌های مرا، ضعف و شکستگی مرا می‌دید ... ولی من ساعت‌ها غمش را دیده بودم و شانه‌های خودم و ترانه را به لرزش گریه‌های او می‌سپردم. وقت‌هایی که ناراحتیش تمام می‌شد و می‌رفت، تازه اندوه من و ترانه بود که آغاز می‌شد.***+خب وسایلت رو جمع کردی؟ پردیس، مضطرب:((آره آره، ولی مطمئنی سراغ منم میان؟)) +من شمس رو خوب می‌شناسم، وقتی بخواد به چیزی برسه از هر راهی استفاده می‌کنه تا به دستش بیاره. پردیس با اضطراب بیشتر:((پس خانواده‌ام چی؟ نکنه چون من فرار کردم اونا رو اذیت کنن؟)) +نه، اگه به برادرات سپرده باشی که دقیقا چی بگن و اونا ببینن پیدات نیست، نهایتا یکی-دو روز خونه رو تحت نظر دارن و بعد بیخیال میشن. نگران نباش. پردیس، آرام:((باشه، مرسی میثم.)) +شرمنده پردیس؛ به خاطر من توی این دردسر افتادی ... پردیس، با لبخند:((نه، اینطور نیست. تو بارها برای من توی مصیبت افتادی و تازه هربار نجاتم دادی، پس این حرف رو نزن ... راستی!)) +چی‌شده؟ پردیس:((تا کی قراره توی بیمارستان بمونم؟)) +خب ... نهایتا یک شب. ببین می‌دونم اصلا راحت نیست ولی امن‌ترین جاییه که سراغ دارم ... رفتی اونجا اسم و فامیل ترانه رو بگو و بگو دخترخاله‌اش هستی ... خب تاکسی رسید، برو اونجا و منتظر شو تا من و ماهور هم برسیم. پردیس که چشمانش تَر شده است:((باشه، فقط ... لطفا مراقب خودت و ماهور باش.)) +نجاتش میدم، نگران نباش! وقتایی که پیاده می‌رفتی پیشش، مسیرت از کدوم طرف بود؟ پردیس کوچه سمت چپ را نشان می‌دهد:((همین رو مستقیم برو، حدود دویست-سی‌صد متر. دوتا خیابون رو رد کن ... بقیش رو هم که بلدی.)) +آره بلدم. پردیس سوار بر تاکسی می‌رود و تا لحظه آخر از شیشه عقب برایم دست تکان می‌دهد. به محض پیچیدن ماشین به خیابان اصلی، صفحه موبایلم را لمس می‌کنم و سپس من ... در تلویزیون خانه قدیمی یک زن و مرد سالخورده، در مانیتور یک جوان شیفته بازی‌های ویدئویی، در صفحه موبایل یک دختر عاشق پیشه، در تبلت یک دختر و پسر سیزده ساله دوقلو که آهنگ‌های فاخر گوش می‌دهند و ...*** ***#نیم‌ساعت بعد#&quot;شمس&quot;-خیله خب، پخش شید و ساختمون رو محاصره ... کیه که داره زنگ می‌زنه؟ یکی از افراد:((یا خانوم‌تونه یا ... منشی‌تون!)) چند نفر پوزخند می‌زنند. یکی دیگر:((برای آقای شمس مگه این دوتا فرقی هم دارن؟)) این‌بار همگی می‌خندند. -زهرمار! با این حرفا نمی‌تونید میونه من و همسرم رو به هم بزنید، فهمیدید؟ یکی از افراد:((قربان، تماس‌تون قطع شد.)) -وسط حرفم نپر! حالا بذار ببینم کی بود ... دوباره چند نفری می‌خندند. اسماعیلی تماس گرفته بود، حتما مسئله‌ای پیش آمده، چون زمانی که هدف را گیر بیاورند یک‌راست به شرکت می‌روند و منتظر می‌مانند. -الو اسماعیلی، چه مشکلی پیش اومده؟ اسماعیلی:((سلام قربان ... آقای شمس ما اومدیم همون آدرسی که گفته بودید ولی دختره خونه نیست!)) -یعنی چی که خونه نیست؟! اسماعیلی:((قربان ما حتی کل خونه‌شون رو زیر و رو کردیم، هیچ اثری ازش نبود؛ یه پیرزن خُل و علیل اینجاست و دو تا پسر بچه دماغو! یکی از پسر بچه‌ها گفت نیم ساعت پیش خواهرش رفته یکی از دوستاش رو ببینه و شب اونجا می‌مونه ... قربان یه لحظه وایسید ... همین الان یکی از آدمای بیکار و فضول محل به فدائیان گفت این دختره رو دیده که با یه پسر جوون حرف زده و بعد سوار تاکسی شده و رفته.)) -دیر رسیدید ... اسماعیلی:((قربان، ما ..)) -حرف نزن وقت نداریم. به حیدری بگو بچه‌ها رو جمع کنه و بیاید سمت آدرس دوم؛ ممکنه اینجا بهتون نیاز پیدا کنیم. اسماعیلی:((چشم آقا، الان راه می‌اُفتیم.))***به حدود 15 نفری که همراهم بودند، دستور دادم ساختمان را قُرق کنند. بعد داخل تک تک واحدها بریزند و همه را بی‌سر و صدا، با صدا خفه‌کن یا چاقو، بکشند و فقط ماهور را اسیر کرده و بیاورند. تاکید کردم در هر طبقه چند نفری بمانند تا اگر  ماهور فرار کرد، یا کسی زنده مانده بود یا میثم آمد، کاملا آماده باشند؛ همچنین دستور دادم تمام صفحات سیاه مانیتور و موبایل و جعبه جادو را خُرد کنند! میثم، من منتظرت هستم ...*** ***&quot;میثم&quot;از آیفون تصویری یک خانه نسبتا مرفه درآن محله‌های پائین شهر، می‌پرم بیرون. شانس آوردم بزرگ‌های خانه خواب هستند و کوچولوها با هندزفری در گوش، سیب زمینی‌ای به نام پو بازی می‌کنند. پنجره را باز می‌کنم، سوز سردی به داخل خانه گرم و نرمشان می‌خزد. شرمنده نمی‌توانم ببندمش و احتمالا سرما می‌خورید. تنها راه پائین رفتن از طبقه سوم فقط یک حرکت پُرریسک است که یک‌بار باعث شکستگی پاهایم شد. موبایل را از پنجره پایین می‌اندازم، به سمت نزدیک‌ترین آینه سیاه، تلویزیون پنجاه اینچی وسط اتاق نشیمن، می‌دوم و از آن تله‌پورت می‌شوم به موبایل و قبل از تکه تکه شدن آن بر کف پیاده رو، بیرون پریده و آن‌را می‌گیرم؛ این‌بار خوش شانسی آوردم که گوشی و پاهایم سالم ماند‌ه‌اند! نبش کوچه‌ای هستم که تا ساختمان ماهور چند قدم بیشتر نیست. ساختمان چهار طبقه و دوازده واحدی که نیروهای شمس مثل مور و ملخ درونش می‌ریزند. پس از چند لحظه، بیرون از ساختمان فقط شمس می‌ماند و دو گنده بک همراهش. پشتش به من است.  می‌توانم طوری که آن دو متوجه‌ نشوند حسابش را برسم و فرار کنم، ولی ... ماهور مهم‌تر است.سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 18:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و گلوله - قسمت ۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/@S.amirali/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B4-bls10acx48xp</link>
                <description> &quot;میثم&quot;خانه نیکی گرم است، با نورهایی سرد. یک واحد در فلان کوچه و فلان آپارتمان. خیلی بزرگ نیست، ولی برای جفت‌مان از کافی فراتر. مانتویش را عوض کرده و آمده روبرویم؛ می‌نشیند روی مبل کرمی رنگ و یک پای روی دیگری می‌اندازد. ذوق دارد و دست‌ها را به هم می‌مالد:((خب خیلی خوش اومدی، اگه سردته می‌خوای بخاری رو بیشتر کنم؟)) +نه نه خوبه، یکم بگذره لرزم می‌خوابه. نیکی آماده که بلند شود:((الان برات چایی میارم ...)) +حالا بشین، عجله‌ای نیست! لبخند و کمی تعجب، روی جایش دوباره آرام می‌شود. نیکی:((باشه ... خوشحالم بالاخره قبول کردی بیای ...)) +منم خوشحالم اینجام، ولی واسه این تا حالا قبول نکردم که نمی‌خواستم اسباب زحمتت بشم. نیکی یک لنگه ابرو را بالا می‌اندازد:((این چه حرفیه؟! اصلا باعث زحمت نیستی، بعدش هم تا کی می‌خواستی توی سالن انتظار بیمارستان یا مسافرخونه‌های داغون کوچه کناریش بمونی؟ اینجا کوچیکه ولی جا برای هردومون هست ...)) +راست میگی، ممنونم ازت. این مدت اون‌قدر به من محبت کردی که نمی‌دونم از شرمندگی چیکار کنم ... ولی بزرگترین دلیلم برای نیومدن به اینجا چیز دیگه‌ای بود ... تعجبش بیشتر می‌شود، می‌پرسد:((چه چیزی؟!)) +ترسم این بود و هنوزم هست، که افراد شمس من رو اینجا پیدا کنن و تو آسیب ببینی ... اونا هرجا که باشم پیدام می‌کنن و نمی‌خوام تو هم این وسط صدمه ببینی! می‌خندد. نیکی:((نترس! عین روح اومدیم توی خونه؛ عمرا پیدامون کنن ... اینجا پیش من در امانی میثم ...))***پتو و سرم روی پای نیکی و دست نوازشش. فکرم درگیر است. می‌فهمد، می‌پرسد، برایش می‌گویم. +اگه فرض رو بر این بذاریم که شمس هرجور شده من رو زنده می‌خواد، واسه اختراع یا هرچی، پس هرجوری بتونه بهم فشار میاره تا یا گیرم بندازه یا خودم تسلیمش بشم. نیکی:((خب؟)) +برای مثال اونا به خونه‌ام حمله کردن، دوستم الناز رو خریدن، توی جاده بهمون حمله کردن که البته اون سری قصدشون کشتن بود، ولی به هرحال هرکسی که اطرافم بوده رو هدف قرار دادن و میدن ... نیکی طاقتش تمام و مستقیم از بالا توی چشمانم خیره می‌شود:((می‌خوای به چه برسی؟ اگه می‌ترسی بلایی سر من بیاد، بهت که گفتم ...)) +قضیه تو به کنار، جز دو-سه تا دوستی که دارم و یا  بیمارستان توی کما موندن، یا زیر خاک دارن می‌پوسن یا یک‌جای دور گم و گور شدن، دیگه چه کسی رو نزدیک خودم دارم که بتونه اهرم فشار باشه ...؟ نیکی به نقطه نامعلومی بیرون از بالکن زل می‌زند:((نمی‌دونم ... راستی گفتی چندتا شاگرد خصوصی داشتی ...)) +ماهور و پردیس! نیکی:((به نظرت مشکلی براشون پیش میاد؟)) از روی مبل می‌پرم. +اگه تا حالا مشکلی براشون پیش نیومده باشه خوش شانسیم ... آماده که از در بیرون بروم، می‌چرخم سمتش:((اصلا نمی‌خوام اصرار کنم، خیلی خطرناکه، ولی اگه این‌بار هم کمکم کنی دو نفر نجات پیدا میکنن.)) نیکی:((متاسفم میثم ... من ...)) تاحالا اینطور آشفته ندیده بودمش. نیکی:((ولی ماشین رو بردار، غیر از این به موقع نمی‌رسی.)) +ممنونم، دوستت دارم. نیکی:((منم.))*** ***&quot;شمس&quot;-خب پس، چیزایی که می‌خواستم رو گیر آوردی جناب کامران صفت‌زاده! کامران:((بله آقای شمس، همش اینجاست. تمام اطلاعات به درد بخور از جمله آدرس اون دو نفر.)) -خوبه، الان ساعت چنده؟ کامران:((الان؟ ساعت ۶ و ۱۰ دقیقه عصر.)) -عالیه، یک لحظه من رو ببخشید ... الو، رعنا! تمام بچه‌های موتور سوار رو خبر کن برن به این آدرسی که بهت میگم، باید یکی به اسم ماهور رو گیر بیارن ... درضمن، تمام نیروهای ویژه‌ای که هنوز توی شرکت هستن رو به خط کن، همراه من باید بیان سراغ دومی ... همین، فعلا خداحافظ. کامران:((خب، الان وقتشه برم سراغ اون دوست قدیمی‌تون؟ نازنین ...)) -خانم نازنین! کامران نیشش تا بناگوش باز می‌شود:((بله درسته، خانم نازنین ... بابت این مبلغ ممنونم ...)) -بده حسابداری برات نقدش کنن، حالا هم با اجازه، باید به دیدن یه خانم محترم برم. کامران:((توی شکار موفق باشید، آقای شمس!))*** ***&quot;میثم&quot;پردیس، ماهور، لطفا تحمل کنید! من خیلی زود می‌رسم ‌... خیلی زود ...سیدامیرعلی خطیبی</description>
                <category>S.amirali</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 11:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>