<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سبیوگه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SEBYOOGE</link>
        <description>یک &quot;احتمالا در آینده&quot; نویسنده ای که خسته است و گاهی مینویسد و گاهی خیر. اما همیشه میخواند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:55:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1785805/avatar/kADI16.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سبیوگه</title>
            <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی عنوان- شماره 1</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-1-su0xy9g0km1j</link>
                <description>تجربه‌ی احساسی که دارم چیزی نزدیک به دیوانگی است. انگار دست کسی روی سرم فشار بیاورد یا بخواهد مغزم را مثل یک پرتقال نصف شده آبگیری کند. دیوارها به‌هم نزدیکتر می‌شوند، هر صدایی پژواک می‌گیرد، آدم‌ها غیر قابل تحمل می شوند و همه چیز دیگر زیادی می‌شود. آنقدر زیادی که از ظرف درونم لبریز می‌شود و سرریز می‌کند.آن وقت پوست تنم، کالبدم و جسمم برای روحم تنگ میشود. انگار که دیوی درون من اسیر باشد و با هر هشت دست پر توانش آنقدر دیواره های کالبدم را فشار بدهد تا از هم بپاشد و دیو اسیر شده بتواند بیرون بیاید. اما مشکل اینجاست که کالبد محکم تر از این حرفاست و اصلا قرار نیست از هم بپاشد یا حتی روزنه ای باز کند تا دیو بیرون بخزد. همه چیز بد است. هیچ رنگ روشنی نمیبینم. حتی سفید در نظرم بی روح و مرده است. همه ی سفید ها بی روح و مرده اند. همه ی صداها آزارم می دهند. احتمالاً این همان چیزی است که باعث می شود ادم ها از جلدشان بیرون بزنند و فرمان را بدهند دست دیو ها و کارهایی بکنند تا روند این جهان کدرِ مسخره و مرده را بهم بریزد. دیو من فقط فریاد می زند. غل و زنجیر پایش هم بدجور محکم است. برای همین امده‌ام اینجا دارم می نویسم.این عکس هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.از همان اول هم یک جورهایی با این سایت ارتباط نگرفتم. من بچه ی کوچه های خاکی بلاگفا بودم. آنجا را دوست داشتم. ولی خب دست سرنوشت آخر سر مرا آورد و نشاند اینجا پشت میز کار. حالا هم میخواهم آنقدر اینجا بنویسم که نوشتنم عادی بشود برای شما، برای خودم برای هرکس. برای خواننده ها. انقدر عادی که همه زیر چشمی از نظر بگذارنندم و بگویند این همانی است که زیادی و بیخودی می نویسد.گور پدر هرچه کمالگرایی و کامل گرایی است. هیچ کدام از آدم هایی که قبلا داستانشان را نوشته ام دیگر سراغم نیامدند تا داستان جدیدی ازشان بنویسم. من این شکلی هستم. خودم داستانی را به زور غالب شخصیت هایم نمی کنم. صبر میکنم تا بیایند و برایم تعریف کنند. اما نمی آیند. هیچ کدام نیامدند. اشکالی هم ندارد. از همین شوریدگی های خودم می نویسم. آنوقت کسی ککش هم نمی گزد که چه شد و چه نشد. شاید این اتاق کنج این خانه ی لعنتی هم کمی گس تر ده تر شد و دنیای دیگری به آن اضافه شد.نوشتنم ریب می زند. اصلا خوب نیست.خودم می فهمم ولی حالا کاریش نمیتوانم بکنم. الان فقط نوشتن از دستم بر می آید . میتوانم گلایه کنم و بگویم که کار پیدا نمبکنم. اوایل ثبت نامم در کارهای فریلنسری چند پروژه ی خوب گرفتم اما بعدش برکت از زندگی‌ام رفت. برکت رفت چون تابستان شد. تحمل هرچیزی در تابستان سخت تر است. علی‌الخصوص تحمل بی‌پولی و بی‌کاری و همه چیز. تابستان طاقت آدم را طاق میکند. همه چیز را خراب میکند.آدم ها هار میشوند و مدام پاچه ی همیدگر را میگیرند. همه چیز بو میدهد. همه چیز خراب می شود. همه چیز بد می شود. واقعا از این تابستان متنفرم.هیچ چیزش مثل دیگر فصل ها آدمیزادی نیست.حالت بهم میخورد. حالا هم نشسته ام اینجا و می نویسم. چون حوصله ام تمام شده و نمیتوانم پای کار های نصفه نیمه مانده ی به درد نخورم بروم. آدم حالش از همه چیز بهم میخورد. انگار دیگر آدمیزاد نباشد. همه چیز گه می شود. همه چیز.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 01:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان نگاری 200502</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-200502-ixqwawooveyh</link>
                <description>این وضعیت او را معذب می کرد.آب دهانش را به سختی فرو‌داد و با زبان خشکش هم کمی سعی کرد لب‌هایش را مرطوب کند.آب نبود.تابستان پر قدرت می‌تابید و می‌وزید. روی نیمکت نشسته، خسته از قدم‌های بیهوده‌ای که برداشته بود، آن هوای داغ را نفس می‌کشید. مردی توی آفتاب نشسته‌بود و با خودش حرف می‌زد، صدایش انگار در آن گرمای تابستانی می‌سوخت و به گوش نمی‌رسید. تابستان پر قدرت می‌تابید و دیگر بادی نمی‌وزید. آن نسیم داغ که از وزش افتاد، بیشتر گوش تیز کرد تا سعی کند بشنود مردِ در آفتاب نشسته با خودش چه می‌گوید. اسمی را مدام زیر لب تکرار می‌کرد که واضح نبود، هر بار هم با گوشه ی چشم به کنار دستِ خالی‌اش‌ نگاهی می‌انداخت. بعد خش خشی به او نزدیک شد که دیگر نگذاشت همان چند کلمه ی نیم سوخته ای که در هوای راکد به سمتش جاری می‌شد را هم بشنود. باغبان پارک با خونسری جاروی بزرگی هم قد خودش در دست گرفته بود و زمین پارک را از برگ های مرده پاک‌ می‌کرد. کلاهش سبز بود و در آن گرما لباس فرم آستین بلند سبزی پوشیده بود که آستین یک دستش را تا زده بود. روی دستش جای سوختی عجیبی دیده می‌شد. مرد باغبان سیاه چرده و شکسته بود اما قامتی استوار داشت و جارو در دستش، انگار سر از پا نمی شناخت برای رفتن، حمله کردن و برگ های مرده را زدودن.به برگ‌های مرده نگاه می‌کرد که در سکوت بی‌رحم باغبان از روی سنگفرش‌های مسیر رانده و کناری روی هم انباشته می‌شدند. با خودش فکر کرد شاید عاقبت این برگ‌ها را ببرد و بسوزاند. بعد هم‌ نگاهی به درختان سبز انداخت. مگر نه اینکه تابستان فصل سبزی درختان بود و میوه و زیبایی‌های رنگارنگ؟ این چیزها را از بچگی توی گوشش فرو کرده‌بودند، اما حالا انگار بهتر می‌فهمید، برگ‌ها هم مثل آدم‌ها بودند. بعضی هایشان از این گرمای سوزان بیزار بودند. این گرما به طبیعتشان نمی‌آمد. می‌سوختند و می‌افتادند و می‌مردند.پاهایش را دراز کرد و بیشتر در معرض تابش تابستان گذاشت. به نیمکت خسته‌ی پارک تکیه‌داد و فکر کرد: کاش کسی هم ما را روی هم تلنبار میکرد و بعد می سوزاند، ما آدم‌های از این تابستانِ‌ نکبت سوخته را.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 01:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود صفر. سالاد سزار برای غیر سزار</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D8%B1-gdjtiiknu5vz</link>
                <description>زیر لب با خودش همان جمله ی همیشگی را تکرار میکند «همه ی بار های روی زمین مانده را من نباید بردارم.» این را مدام تکرار میکند و لپ تاپ را رو به رویش باز میکند. نوشته هایی که باید برای کارش بنویسد مدام از ذهنش به این طرف و آن طرف می روند و از لا به لای انگشتانش می گریزند، می لغزند و پایین می ریزند. معده اش می جوشد و مثل سماور هیات انگار قل و قل می کند. انگار زیرش روشن است. از درد و کلافگی آهی می گوید. باز احساس گناه به سراغش آمده که چرا به درد کسی نمیخورد. و صدای دیگری در ذهنش می گوید از اینکه فقط باید به درد دیگران بخورد و خودش را مثل همیشه نادیده بگیرد خسته است. صداها را کنار میزند. باید به کارش برسد. کار، سخت است. انرژی اش کافی نیست.با خودش فکر میکند انگار وقتی سر خواندن آن کتاب خوابش برده و بعد یک هو بیدار شده، روحش را در خواب جا گذاشته است. حالا بدون روحش هم دل و دماغ هیچ کار دیگری را ندارد. پس کار سختی را که همیشه دلش میخواسته شروع کند، شروع می کند. یک صفحه ی سفید بر میدارد تا آنچه بر او میگذرد بنویسد.از پشت در صدای بگو مگو می آید.باید کاری کند.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 19:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری 120502</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-120502-olh93ov4l5bx</link>
                <description>دلم میخواهد چیزی بنویسم که حال پریشانم را نشان بدهد . هی می نویسم و پاک میکنم.دلم میخواهد زار بزنم. به یک باره انگار همه ی ناکامی ها و خستگی ها و حس های مزخرف جهان روی سرم آوار شده و مرا در خودش حل میکند. روی تخت نشسته ام و سرم را بین دستانم گرفته ام. احساس میکنم قندی هستم که در تهِ لیوان آب سردی با قاشق هم میخورد، اما حل نمی شود. به سختی حل می شود. زجر میکشد و حل می شود.کاش زار میزدم، کاش گریه میکردم.آنقدر در سرم صدا هست که صداهای دیگر محیط کلافه ام میکند. احساس میکنم دارم خل می شوم. دارم روانی می شوم. دوست دارم کنترل جهان را بردارم صدایش را قطع کنم. دوست دارم کر باشم و چیز دیگر نشنوم. گوش هایم را بین دستانم فشار می دهم . صدای کلیپ های خنده داری که برادر بی ملاحظه ام با صدای بلند در حال میبیند تا اتاق من می آید. از کوچه ی پشتی که انگار دقیقا به اتاق من چسبیده دنگ و دنگ طبل دسته ها بلند است. انگار آن پتک طبل را توی سر من میکوبند. شدتش هم رفته رفته بیشتر می شود و شور میگیرد. دلم میخواهد جهان لال شود. کتاب را بر میدارم که بخوانم. کتابی که احتمال می دهم بعد از سال ها حالا به احوالاتم بنشیند و بتوانم تمامش کنم. اما آنقدر در سرم و اطرافم صدا هست که ذهنم کتاب را پس میزند. به صدای اضافه تری احتیاج ندارد. سکوت می خواهد. چیزی که من ندارم. اصلا هم ندارم. لب های خودم به هم دوخته است. من سکوتم. اما چه فایده؟ همیشه من سکوتم و جهان با تمام قوا فریاد میزند. فریاد های مفهوم و نامفهوم. از جهان خسته ام.کاش می شد زار بزنم. کتاب را به کناری پرت میکنم. سریالی را که میدیدم برای خودم میگذارم تا شاید سرم به قسمت جدیدی از آن گرم شود. عالی شد! این ها هم پارتی گرفته اند. برنامه را می بندم و سریال هم کنسل می شود. امشب که من تمام وجودم در نیاز سکوت است، جهان پر از صداست..پرازصدا.گوشیم را هم به کناری پرتاب میکنم تا دور و برم نباشد. ذهنم دارد از هم می پاشد. انگار آخرین ذره ی نوترون را هم وارد هسته ی سرم کرده اند و حالا منتظرند تا شکاف هسته ای اتفاق بیافتد. روی تخت به خودم میپیچم، مثل کسی که دل درد دارد و اصلا نمیداند که علت یا چاره ی دردش چیست. به خودم میپیچم و درد بیشتر می شود. صداها بیشتر می شود. در کلیپ همه می خندند. دسته ی کوچه پشتی شور میگیرد. منتظرم تا هسته منفجر شود. روی تخت دراز می کشم. به دور خود میپیچم و فکر میکنم اگر مار می شدم خیلی ترکیب موفقی میساختم. به شکم میخوابم. پشت و رو می شوم. می نشینم و به دیوار کنار تخت تکیه می دهم. کاش کاری میکردم.کاری میکنم ولی نه کاری که به نفعم باشد. اتاق را کمی جمع میکنم. بعد برادرم آن صدهای مزاحم را میگذارد و میرود تا ظرف ها را بشوید. چقدر بابت این کار از او ممنون می شوم. به اتاق بر میگردم. روی تخت مینشینم و به دیوار پشت سرم تکیه میدهم. سرم را هم میگذارم روی کتاب خانه ی کوچک بالای تخت و به شانه ی آن تکیه می دهم. دلم میخواهد زار بزنم و گریه کنم.اما گریه ای در کار نیست. چشم های من با گریه رفیق نیستند. گریه همیشه مهمان زوری است. و بعد شروع می شود. دامپ.دامپ.دامپ.دامپ.سرم را به دیوار می کوبم. دیوار صدای خفه ای میدهد و ضربه درد ملیحی را در سطح جمجه پخش میکند. و درد مثل موج کوچکی که در آب ایجاد شود، با پیش روی کمرنگ می شود. دوباره میکوبم. صدای خفه ای دارد. صدایش را دوست ندارم. دلم می خواهد سرم صدای دیگری بدهد. صدایی که بیشتر از نوفه و همهمه باشد. صدایش خفه است. دامپ. حتی به جای حرف ب به پ ختم میشود. تا شدتش گرفته شود. دامپ.درد با هر ضربه ماندگاری بیشتری می گیرد، حالا در صفحه ی پیشانی پخش شده و ماندنش گرفته. در لُب بالایی مغز هم دردی حل شده. از کوبیدن سرم به دیوار دست میکشم. هیچ چیز بهتر نشده. غیر از آنکه صدای آن  کلیپ های آزاردهنده به صدای تق و تق برخورد ظرف ها تبدیل شده اند. گوشی ام را برمیدارم و چیزی در کانال تایپ میکنم. می نویسم اگر کسی حال اکنون مرا شاید باشد حتما در یک بیمارستان روانی بستری ام می کند. به بیمارستان روانی فکر میکنم. دلم نمی خواهد بستری باشم. نمیخواهم بیشتر از این در بند بشوم. روی تخت دراز می کشم. بیهودگی، پوچی، ناکامی، درد، نیازم به زاری که محقق نمی شود. انگار همه باهم گردآبی را می سازند و آن گرداب پیش میآید تا مرا ببلعد و پایین ببرد و غرق کند. دست و پا میزنم و غرق می شوم. و بعد فکر جدیدی به سرم میزند.تق.تق.تق.سرم را به گوشی تلفن میکوبم. تق. صدایش بهتر است. دردش هم بهتر است. باز میکوبم. دوباره میکوبم. و باز یاد بیمارستان روانی می افتم.دوباره در کانال تلگرامم تایپ میکنم. کاش جهان لال بشود. گوشی را دوباره به سمتی پرتاب میکنم. و روی شکم دراز کش میخوابم. دستانم را هم در اطراف بدنم نگه میدارم. دیگر تکان نمیخورم.منتظرم تا در تخت حل بشوم. در آن لیوان آبی که مدام هم میخوردم. هیچ تکانی نمیخورم. هیچ تکانی. صداها کم می شوند.طبل ها بی صدا تر میکوبند و سکوتی نسبی برقرار می شود. صدای دسته هم کم کم قطع می شود. گویی که عزاداران برای شام بعد از عزا رفته باشند. صدای تق و تق ظرف ها هم قطع شده.و من تکان نمیخورم. منتظر حل شدن بی حرکت مانده ام.و اشکی از گوشه ی چشمم می غلتد و روی روتختی سبز رنگ می افتد.تق وتق ظرف ها دوباره شروع می شود.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 00:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وکتور و سالومون / و چند کنجشک کوچک روی بید</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%88%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-gcwp1elkqcw0</link>
                <description>وکتور کمی در خانه این طرف و آن طرف می رود. صدای جمعیتِ متراکم در خانه آزارش می دهد. به اتاقش می رود و کمی هم طول و عرض کوچک اتاق را گز میکند. از این مهمان های ناخوانده بدش می آید. در واقعريال از همه ی مهمان ها بدش می آید. چه خوانده، چه ناخوانده. از پشت در بسته هنوز هم صدایشان به گوشش می رسد. کلافگی در شکم وکتور وول می خورد، از مسیر نایش بالا می رود و همراه جریان تند شده ی خونش گرما را به  صورتش می رساند، گوش هایش را سرخ میکند و به مغزش که میرسد عصبانیت را فعال میکند. اما در وکتور عصبانیت جور متفاوتی است، مثل یک دینامیت روشن نیست که هر لحظه ممکن باشد بترکد، مثل یک پنکه است. یک پنکه که اتصالی داشته باشد. باد تند بزند، و کمی هم جرقه به اطراف بپاشد. پنکه روشن می شود.وکتور خم میشود و کوله ی نیمه خالی اش را از روی زمین بر میدارد، چند کتاب توی آن می اندازد، چند کاغذ و یک مداد. درش را نیمه می بندد و با قدم های تند شتابانش به سمت در می رود. آنقدر از کلافگی گرمش شده و گونه هایش گل انداخته که تقریبا یادش رفته اواسط پاییز است. اما کاپشن روی جا رختی سر بزنگاه، سرمای هوا را به یادش می اندازد. وکتور کاپشن را توی کوله می چپاند و آن را روی شانه می اندازد و در حالی که سرش را پایین انداخته تا گوش ها و گونه های سرخش توجه کسی را جلب نکنند، از در خانه بیرون می رود.سرما که به گونه هایش میرسد ، انگار همه چیز یک پرده آرام تر می شود، رنگ ها یک پرده کمرنگ تر می شوند و تحمل همه چیز بسیار آسان تر. به آرامی دوچرخه اش را از کنار دیوار بر میدارد و مسیر جنگلی را پیش میگیرد تا به مقصدی برود که تا همینچ چند لحظه ی پیش که در خانه را بهم میزد برایش برنامه ای نریخته بود. پایش را روی رکاب می گذارد؛ چرخ ها به راه می افتند. چرخ ها با سرعت آرامی به حرکت در می آیند و در جاده دور خود می گردند و هر از گاهی با رد شدن از روی برگ نیمه جانی، خش و خشی سر میدهند که بیانگر حال خوشِ پاییز است. وکتور، رکاب میزند. می رود و می رود و می رود.و به کوره راهی میپیچد که در ابتدایش تابلویی زده و نام روستا را با دست خطی معمولی زمزمه می کند. تابلویی روستایی، دست ساز و چوبی که به تنهایی شرح روستای قدیمی را حکایت میکند. دوچرخه مثل حیوان رام شده ای کوره راه را پیش میگیرد، در سکوت به آرامی جلو میرود. راه، باریک و سبز است. و از هر طرف آن درختی و بوته ای سر بلند کرده اند و در چند متری سطح زمین، یکدیگر را در آغوش کشیده اند تا طاقی سبز بسازند و مسیر را خنک تر کنند. مسیر میرود، میرود و آنقدر میرود تا  اولین خانه  روستا نمایان می شود و بعد از آن چند خانه ی دیگر که آن روستای کوچکِ ده خانه ای را می ساختند. وکتور جلو می رود و در قرمز رنگی را می زند.البته ضربه آنقدر ها محکم نیست که در نیمه بسته باز شود، یا کسی که در خانه است، صدای در زدن را بشنود، اما در تکانی میخورد تا به وکتور بفهماند باز است و برای وارد شدن کافی ست در را هلی بدهد. وکتور در راه هل میدهد و در با تکان و صدای خفیفی باز می شود.از دوچرخه پیاده می شود و با دوچرخه ی خسته و از نفس افتاده اش وارد حیاط میشود.جلوتر می رود و دوچرخه را در گوشه ای به دیواری تکیه می دهد. و آن وقت است که سر و کله ی مالما پیدا می شود. مرد ارام و پا به سن گذاشته ای که در این ده دور افتاده، قهوه درست میکند و کتاب میخواند و هنوز صفحه های گرامافون در خانه اش پیدا می شود. حالا با لباس سبز رنگ و رو رفته و شلوار قهوه ی روشنی در مقابل در ورودی خانه ایستاده و وکتور را نگاه میکند. بی مقدمه می گوید: خوب شد امدی. بیشتر از یک فنجان قهوه دم کرده بودم.وکتور با خودش فکر کرد که مالما حتما میدانست او قهوه دوست ندارد اما شاید چاره ی دیگری نداشته. این روز ها چیزی برای نوشیدن پیدا نمی شود. حرفی هم برای گفتن. برای همین بی صدا وارد می شود و  کیفش را کناری میگذارد و تنها کتاب خسته و از ریخت افتاده اش را برمیدارد که چند روز پیش از مغازه ی کتاب های دست دوم در شهر گرفته بود. پشت میز لنگ سبز رنگ و از ریخت افتاده می نشیند و به در باز مانده خیره می شود. دری که بعد از او بار ها خوای خنک پاییز از آن داخل شده و از پنجره ی دیگری بیرون رفته است. وکتور خیره می ماند. و کتاب را همانطور که دستان مبهوتش نگه داشته، ورق می زند. متوجه می شود در اتاق صدای دیگری نیست. اتاق پر از سکوتی دلنشین است سکوتی که مثل آب همه چیز را در خود حل میکند. صدای گذاشتن فنجان روی پیشخانِ کنار گاز، تق و تق جزئی مالما که سعی میکند قهوه را بدون آنکه ذره ای از آن هدر شود داخل فنجان ها بریزد، صدای ورق خوردن کتاب در دستان بی رمق وکتور، صدای پای گنجشک هایی که روی درخت بید حیاط می نشینند و بر میخیزند و گه گاهی جیک جیک کوچکی میکنند تا بگویند کجا هستند. همه ی این ها در سکوت آرامش بخش اتاق به آرامی حل می شوند.و زمانی که حل می شوند طعم بکرشان طور دیگری زیر زبان می ماند.مالما به آرامی با دستانی لرزان دو فنجان قهوه را روی میز میگذارد. پیش صندلی دیگر رو به درِ باز می نشیند و به درخت بیدِ کوچک خیره میشود. و بعد میگذارد تا سکوت بیش از پیش در اتاق بریزد و جاری شود و تمام سوراخ ها و حفره های آن را پر کند و گاه با صدای کوچکی ابهتش بر هم بخورد.کمی از صدای باد می ماند، ورق خوردن کتاب، جابجا شدن فنجان ها و صدای پر زدن کنجشک های کوچ، بر درخت بید حیاط.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 02:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع انشا : نیمه شب لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-gior8vpwsm4h</link>
                <description>این موضوع را دوست معلمم در روز های اولی عید دستم داد. البته می شد گفت یک جورهایی مبادله ی موضوع با موضوع است. ازمن خواست موضوع انشایی به او بدهم که بنویسد. من هم در ازایش موضوعی از او خواستم. که البته در همان شب های اول عید که بهش فکر میکردم بیخیالش شدم. نفهمیدم چرا اما حالا کاملا متوجه می شوم!امشب آمدم این موضوع یتیمِ رها شده را بنویسم. امشب که دست هایم آنقدر بی قرار نوشتن‌اند که شاید خوابم نبرد، یا تا صبح خواب ببینم دستانم چیزی می نویسند. حالا که آمدم این موضوع را شروع کنم. میبینم که چیزی برای گفتن درباره اش وجود ندارد.روی تخته  سیاه ذهنم با کچ سفیدی که از پهنایش روی تخته میگذارم تا پهن تر بنویسد، بزرگ می نویسم : نیمه شب لعنتی. و اولین چیزی که به نظرم میاید سکوت است. سکوت نیمه شب. سکوتی که در آن انگار همه ی صداهای مزاحم روز رفته اند.سکوتی که در ان صدای قدم زدن بچه مارمولک کوچک روی پارکت های اتاق به وضوحِ خنده داری شنیده می شود یا حتی صدای گاز زدن مورچه ها بر کاغذ پاره های افتاده در کنج شلوغ اتاق. تمام صداهای ظریف و آهسته ای که در صداهای شلوغ روز گم می شوند و هر شب از نو، در این سکوت وسیع و یکپارچه با تمام جزئیات، خودشان را به رخ می کشند.بعد، چیز دیگری که در نظرم می آید، نسیم خنک نیمه شب است. نسیمی که هرچه به صبح نزدیک تر می شویم خنک تر میشود و گاه جان بیشتری می گیرد. نسیمی که در هر فصلِ سال عطر متفاوتی دارد. انگار آنقدر شب را با تمام جزئیاتش زندگی کرده ام که نمی توانم چیز مزخرفی از تویش در بیاورم. مگر یک سری خاطرات دور و از دست رفته را. مثلا آن شب هایی که باید برای تحویل کار های دانشگاه تا صبح به هر ضرب و زور بیدار می ماندم . یا شب هایی که فردایشان کار مهمی داشتم و خوابم نمیبرد. اما تو نمیدانی . که هر وقت بر میگردم و به این موضوع روی تخته نگاه می کنم چیزی به جز خاطرات شیرین یا تلخ ولی آرام سرم را پر نمیکند.همیشه این روز ها هستند که برای من لعنتی اند. روز های لعنتی! اگر این موضوع را به من بدهید به جرات می توانم بگویم که یک کتاب چند صد صفحه ای برایتان می نویسم. اما شب.. نیمه شب.. عزیزم.. نیمه شب پناه من است. پناهگاهی که از شر روز های لعنتی ام در آن پنهان می شوم..روز های لعنتی ای که دائم در تلاشند تا مرا ببلعند و منی که از دستشان در تکاپوی فرارم.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 01:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری 101100</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-101100-abw8wcqijdim</link>
                <description>هرچه به ذهنم فشار آوردم یادم نیامد این مراسم، که در آن شرکت کرده بودیم مراسم چیست. فقط تنها چیزی که در میان جمعیت چشمانم را به خودش جذب کرده بود، چهره ی تو بود. چشمان عمیق و مهربانت، صورت سفید و درخشانت و لبخند آرامت که همه چیز را می پوشاند و چشمان همه را به خودش خیره میکرد.نفهمیدم چقدر گذشت و هرکه مشغول چه کاری بود اما من ، نرم به تو رسیدم و با هم سلام و خوش و بش کردیم دیدن دوباره ی تو انقدر خوب بود که مدتی به چهره ات خیره شدم و از چشمانت چشم بر نداشتم توقع داشتم مانند عسل در چای چشمانم حل بشوی و مزه ات توی دهانم بپیچد. غرق این فکر ها که می شدم اشک کوچکی را دیدم که چشمانم را رد میکرد تا به پایین بغلتد، صورتم را رو به جمعیت خندان و رقصان از شادیِ مهمانی کردم و مدتی در سکوت به رو به رو خیره بودیم کسی آمد و حواس تو را کمی پرت کرد ، مشغول شدی با او به حرف زدن. کمی تو راه نگاه کردم و بعد با بغل دستی ام مشغول حرف زدن شدم و تورا با آن چشمان درخشانت به دستانِ دیگری به امانت سپردم . یاد حرف دوستم افتادم که چندسال پیش از روی عکسی که از من گرفته بود فهمیده بود به تو نگاه میکنم. ازش پرسیدم از کجا فهمیدی دارم به اون نگاه میکنم ؟ گفته بود این نگاه سرشار از دوست داشتنت داد میزند به چه کسی نگاه میکنی، چون هیچ کس دیگری را  اینطور نگاه نمی کنی.  وقت خداحافظی که شد قرار شد برای رفتنی که معلوم نبود به سمت کجاست و مقصد کجا، برویم و سوار قطاری بشویم.. من نشسته ام و رفتن همه را تماشا می کنم در حالی که آهسته می روند. تنها هستم و گویا بنا دارم تنها بمانم.. مدتی میگذرد و تک و توک کسی در سالن میماند. اندکی خرده وسایل هست. توهم رفته ای و چند نفر آن طرف سالن مانده اند که آنها را نمیشناسم.گرچه تو برایم همانقدر دور از دستی که آن ها هستند اما، تو که در سالن بودی همه چیز کمتر حسِ غریبگی داشت. هرچند غم انگیز و خاکستری بود. باید بروم من هم.. باید بلند شوم.  تو می آیی، برگشتی و با همان لبخند گرم همیشگی ات که این روز ها فراموشش کرده بودم و آن چشمان خندان و شیرینت به من نگاه میکنی، انگار در چشم هات عسل حل کرده باشند و در لبخندت نبات ، از من میپرسی که نمی آیم ؟ همه دارند می روند و نمی شود اینجا تنها بمانم . در حالی دستت را روی شانه ام گذاشتی و مرا نیمه در بین بازویت گرفته ای. برمیگردم به سمتت و دستانم را دور گردنت حلقه میکنم ، صورتم را در نرمی گردنت فرو میکنم... به تو پناه می آورم انگار. گرمی. خوبی و عطر همیشگی ات را داری، همانقدر دلنشین و مسحور کننده. دستانت را دور شانه ام به هم میبندی و از تعجب میپرسی که چه شد ؟ زیر گوشت نجوا میکنم که دلم برایت تنگ شده ، خیلی. بیش از حدی که بتوانی تصورش را بکنی. و بعد هم بوسه ای می نشانم روی گونه ات . مثل همان هایی که قدیم تر ها می نشاندم. صورتم را بلند میکنم و از آغوشم بیرون می آورمت.انگار تمام دنیا همه چیز را به من یادآوری کرده باشند. واقعیت را . اشک هایم را با کف دستانم پاک میکنم مثل بچه ی ده ساله ای که یادش آمده باشد برای گریه کردن دیگر  زیادی بزرگ شده است. لبخند میزنی و لبخندت از بار قبل گرم تر و چشم هایت شیرین تر می شود.شرمندگی مثل پتوی گرمی مرا می پوشاند.احتمالا گونه هایم هم سرخ می شوند. میگویم مرا ببخشی چون حواسم در کنترل خودم نبود و نسنجیده عمل کردم . لبخند میزنی اما اینبار به جای شیرینی طعم دلواپسی دارد . میگویی اشکالی ندارد.. کاری نکرده ام .. میگویی باید با دیگران بیایم و راه بیوفتم . میگویم دیر است و وسائلم آماده نیست . لبخند حمایتگری میزنی که اشکالی ندارد. باز دستت را روی شانه ام میگذاری و میبری ام سمتِ کیف و وسائلم و از من میخواهی تا وقت هست جمعشان کنم.لبخند میزنم.. حس خوبی دارم و انگار به همه چی امیدوار شده ام به زندگی .. به این باتلاق لعنتی که در آن زندانی ام .. انگار همه چیز با لبخند تو بهتر میشود .انگار باتلاق دشت می شود و گل می دهد. دستانم را می جنبانم ، وسایل را جمع میکنم . کیف کوچک است و نمی توانم وسائلم را در آن بریزم باید آنها را بچینم با سرعتی زیاد این کار را میکنم و از سرعتم خنده ام می گیرد.اما کمی بعد می بینم وسائل تمام نشده اند.کیف دیگرم هم اینجاست تعحب می کنم که چطور همه ی کیف هایم اینجا هستند مگر با چند کیف آمده بودم ؟ وسایل انگار به جای آنکه تمام شود مدام بیشتر میشود دست آخر تو کمک میکنی و باقی وسائل را در کیف دیگری میریزی با همان لبخند گرم همیشگی میگویی نمیخواهد ایندقدر مته به خشخاش بگذارم و میگویی کیف ها آماده ی رفتن است. لبخند میزنم و می آیم که برویم. اما دم در کسی به ما میگوید که سوییشرت های مهمانی مان را بر نداشتیم و حیف است اینهمه برایمان تدارک دیده اند یک سویشرت مانده که برمیداری شماره دارد هفت است یا هشت نمیدانم ، شماره پانزده هم مانده ، میگویم این مال من نیست . می گویی عیبی ندارد همه رفته اند و حتما کسی آن را نمیخواسته خوشحال می شوم که می شود زودتر برویم اما عذاب وجدان رهایم نمی کند. اگر صاحبش بیاید چه ؟ پانزده را بر میدارم و با کیف هایم به سمت تو می دوم . که کسی صدایم میزند و آهایی میگوید بر میگردم. زنی هیکلی با صورتی بر افروخته است. میگویت سوییشرتش را برداشته ام می آیی پادر میانی کنی اما زن به سمت من یورش می آورد. من هم لجم میگیرد که سوییشرت را ندهم . از قیافه اش پیداست مال او نیست . اما صدایی در ذهنم میگوید شاید اشتباه کرده باشم. زن به سمت من هجوم می آورد توهم می آیی که مارا جدا کنی زن دیگری می آید همان شکلی است انگار دوقلویند . تنومند و چاق اند و قدِ بلندی دارند. زن مرا میگیرد و به سمتی پرتاب میکند. با کمر به پارتیشنی میخورم که می شکند . کمرم درد میگیرد اما نشکسته است . در این بحبوحه با خودم فکر میکنم آخر یک سوییشرت چه دارد که کسی را بخاطرش پرت میکنند ؟ زن دیگری آمده  است که انگار مسئول است و تو با آن زن مشغول گفت و گو می شوی. زن چاق باز به سمت من هجوم می آورد تا چیزی به من بزند. میترسم. کاملا ترسیده ام اما آرامم و کاری از من ساخته نیست. به خودم یاآوری میکنم که خواب هستم و باید بیدار شوم. میگویم کافی است. بیدار شو!.. اما دلم هنوز برای تو تنگ است و دلم نمی آید تو را رها کنم. میخواهم کمی بیشتر چشمان خندانت را ببینم و شیرینی لبخندت را احساس کنم. زن فریاد می زند و به سمت من آید. چیزی به سرم میکوبد که نه سخت است. نه نرم.. یکبار میکوبد و ضربه اش به اندازه ی کافی محکم است.بیدار می شوم.. و چشم هایم را باز میکنم.. طاق باز و رو به سقف خوابیده ام. احساس خستگی میکنم... نفسی می کشم و چشمانم را می چرخانم تا ساعت را پیدا کنم.. یازده صبح است.. اما ساعتِ بیداری من نیست..سعی میکنم دوباره بخوابم.. اما نمی شود. ضربان قلبم آنقد بلند است که صدایش را می شنوم.. کمرم انگار از آن ضربه کوفته است و جای درآغوش کشیدنِ تو روی بازو هایم درد میکند. پهلو به پهلو می شوم، اما تاثیری ندارد . صدای نبضم از گوشم شنیده می شود.انگار چند دقیقه ای چشم هایم شل می شوند و بعد بر میگردند سر وقت بیداری شان.کاری نمی شود کرد. می نشینم . قلبم هنوز با صدای بلند می تپد.سعی میکنم بفهمم آیا چیزی مرا ناگهانی بیدار کرده که اینطور تپش قلب گرفته ام یا نه . به نتیجه ای نمی رسم. میگذارمش به حسابِ نا خوداگاهم که لابد فکر کرده دعوا واقعی است و دارم می میرم. نفسی میکشم. سرد است. خیلی سرد. صدای بخاری برقی اتاق را پر کرده ولی گرمایش نه . خاموشش میکنم. یادِ کرسیِ توی هال می افتم. بلند میشوم و به هال می روم. کسی در خانه نیست . خدارا شکر که همه رفته اند. زیر کرسی میخزم. به تو فکر میکنم و تصویر زنده ی چشم هایت. اگر جایی بودم و تو هم آنجا بودی شک میکردم که آیا تو واقعا به سراغم آمدی و در خواب و بیداری با تو صحبت کرده ام یا در آغوشت کشیدم، یا همه اش خواب بوده. اما من در خانه ام و اینجا به جز من کسی نیست.پس خواب بوده. یک خواب واقعی.دلم برای تو تنگ تر می شود.تنگ تر. سعی میکنم بخوابم اما لپتاپ پدر حواسم را به خودش جلب میکند انگار چیزی ضبط میکرده و کارش تمام شده است. سعی میکنم نادیده اش بگیرم فکر میکنم اگر به آن دست بزنم بابا عصبانی می شود. سعی میکنم زیر کرسی بخوابم. دمای کرسی خوب است و پاهایم را گرم میکند اما بازوهایم و دست هایم سردند. جای در آغوش کشیدنت می سوزد. به خودم نهیب میزنم که حواسم کجاست و چرا در هپروتم ! مگر می شود برای متوقف کردن این ضبط تمام شده بابا از دستم عصبانی بشود ؟ روحم انگار در بدنم نیست. دستم را تکان میدهم و ضبط را متوقف میکنم. باز زیر کرسی میخزم.چشم هایم قصد خوابیدن ندارند. وحشت زده و سرآسیمه اند. گوشی ام را در میاورم تا چک کنم خبری نباشد. وحشت زده ام. انگار آن همه مردن و جنگیدن واقعی بوده باشد. بابا پیام داده که اگر بیدار شدم ضبط را خاموش کنم. میگویم که این کار را کرده ام . میگوید صدا را هم تست کنم که سالم باشد. سالم است.بابا دیگر حالم را نمیپرسد. یا چیز دیگری نمی گوید. سعی میکنم دوباره به خواب بروم. نمیدانم که در عالم خواب بودم یا بیداری که در زنگ میخورد. مردی میانسال است . خیال میکنم که شاید بسته های پستی را آورده باشند . اما شبیه پستچی نیست. چهره ی پستچی را به یاد نمی آورم اما میدانم که با اینی که میبینم فرق میکند. بله میگویم. از خیریه آمده تا صندوق را بگیرد. نفسی میکشم. ماسک میزنم تا خواب آلودگی ام را پنهان کنم. کاپشن میپوشم و چادر سرد است. دم در می روم و صندوق را میدهم. قبل از دادنش صدقه ای هم در آن می اندازم. هنوز میترسم. در برگشت سعی میکنم نفس عمیق بکشم اما یادم نمی آید که درست نفس عمیق کشیدن چگونه است. بر میگردم که بخوابم.. باز زیر کرسی میخزم. روحی در بدنم نیست اما چشم هایم را التماس میکنم که بخوابند .. ضربانم آرام تر می شود.. تا می آیم کمی آرامش بگیرم . زنگ در را می زنند. اینبار پستچی است.بعدتر که بیدار تر میشوم.. باز هم انگار روحم در بدنم نباشد. مغزم درگیر مهی نامعلوم می شود. یادم می آید که هربار خواب تو را میبینم بساط همین است. انگار نیمی از مغزم تصاویری را که دیده اند به بیداری ترجیح میدهند. و نمیخواهند به بیداری برگردند و آن تصاویر را مدام بالا و پایین کرده، مرور میکنند.هر بار که تورا میبینم وضعیت همین است. به این فکر میکنم که شاید ترتیب دادن یک دیدار با تو فکر بدی نباشد، اما به نتیجه نمیرسم.همه جا پر از مه است. در سرم. در اتاقم و در خانه هم.در من انگار کسی خانه نیست تا جواب نامه ها را بدهد. یا جواب تلفنی که در سرم مدام زنگ می خورد و پیغام گیرش میدام بوق میزند را بدهد و به دادش برسد. انگار همه رفته اند. به تماشای خیالی که به تازگی آن را خلق کرده ام..خانه ساکت است. من هم. زیر کرسی میخزم. تا گرمای کرسی، حالا که کسِ دیگری نیست که دلداری ام بدهد، مرا در آغوش بگیرد.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 17:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری ۲۴۰۳۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%B2%DB%B4%DB%B0%DB%B3%DB%B0%DB%B2-iseg96tqekih</link>
                <description>آن وقت های دور که دبیرستانی بودم روزهای زیادی پایم را توی یک کفش کرده بودم که الا و بلا باید برایم یک ماشین تحریر بخرند چون میخواهم نویسنده بشوم.اما نخریدند. قطعا که نخریدند. اصلا همان اولش هم که میخواستم پاهایم را در این کفش تنگ سمج فرو کنم میدانستم که از این اصرار ها چیزی گیرم نمی آید. اما باز میخواستم این کار را بکنم. که کردم. و با سرخوردگی تمام شد. بعد یک روزِ سرد دلشکسته که دیگر باورم شده بود این اصرار ها انتهایی ندارد و به جایی نمیرسد با خودم گفتم هر وقت که ماشین تایپ خریدم نویسنده میشوم. بعد،از انجایی که میدانستم ممکن است هیجوقت ماشین تایپ نخرم ، لبتاب راهم اضافه کردم. و گزاره این شد که هر وقت ماشین تایپ یا لبتاب گرفتم، نویسنده می شوم. حالا که رو به روی لبتاب نشسته ام و به نویسنده شدن فکر میکنم همه چیز خیلی غریب به نظر می رسد. ویرگول را باز میکنم. اما یادم می افتد از صفحه ی کاربری ام خارج شده ام و باز باید واردش بشوم. که کاری ندارد. شماره ی تلفنم را وارد میکنم تا پیامک کد ورود برایم بیاید که یادم می افتد سیم کارتم توی گوشی نیست. امید هایم به باد می رود. بلند می شوم که بدن خشکِ به صندلی‌ چسبیده ام خم و راستی بشود و هوایی تازه کند.در را که باز میکنم و بیرون میروم، یادم می آید دوی نصف شب است. همه خوابند، من بیدارم و می آیم و جلوی باد سردِ یخی کولر می نشینم و به هفت دقیقه که ای باید در آن انتظار بکشم تا کار دستگاه تمام شود، فکر میکنم. هفت دقیقه خیلی ست و منتظر ماندت هم خوصله سر بر است. باد کولر هم سرد یخی ست و میدانم اگر جلویش بنشینم تا مغز استخوانم سرنا میرود و مریض می شوم.با خودم فکر میکنم پس کی پاییز می آید؟ تا کی باید منتظر سرمای واقعی بمانم؟ بر میگردم توی اتاق. ترجیح میدهم این هفت دقیقه انتظار را روی تخت لم بدهم و نوشته ای را بنویسم که میخواستم پیش از این در ویرگول بگذارم. از بخت خوب صفحه ی ویرگول روی گوشی باز است. بعد با خودم فکر میکنم این نوشته های بی سر و ته صدمن یه غاز را چرا اصلا کسی باید بخواند؟ باز به خودم میگویم لازم نیست نگران ادم ها باشم. آنها خوب بلدند مراقب خودشان باشند و از محتواهای صدمن یه غاز دوری کنند. پس من می نویسم و مسئولیت انتخاب خواندن و نخواندن را به دوش خودشان میگذارم.صدایی از دستگاه داخل پذیرایی می آید که گمان میکنم کارش را تمام کرده.می روم تا خاموشش کنم. یادم می افتد هنوز کار دیگری هم برای انجام دادن دارد.&quot;از انتظار خسته ام اعظم&quot; با خودم زمزمه می کنم و بعد نفس عمیق صدادار سکوت نشسته در خانه را برهم می زند.باز باید منتظر بمانم. و باز بنویسم.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 02:27:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌نگاری 180302</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-180302-bhxbc4etmuke</link>
                <description>نشسته‌ام منتظرم همه چیز بهم بریزد.همیشه پیش می آید. اینکه خیلی بی‌مقدمه وسط خوابِ نازِ مهربانم بیدار بشوم و مجبور باشم به دستشویی بروم.چرا؟ چون حمله ی گوارشی بهم دست داده‌ست و من هم چاره ای جز دست دادن با آن را ندارم. این دوراهیِ تکرارشدنی همیشگی ماندن بین بالا آوردن یا نیاوردن بخش زیادی از زندگی مرا درگیر خودش کرده. دوراهی ای که وقتی به‌آن میر سیم با قدرت به سمت بالا نیاوردن فرار میکنم اما بعد میبینم انگار زمین چرخیده و  من سر از آن راه دیگر درآوردم که روی تابلویش نوشته بالا آوردن.بعد از اینکه یک ربع در دستشویی ماندم و اولش خیالم خوش بود که معده ام هنوز درد نگرفته و جای امیدواریست، بیرون که امدم و روی تخت نشستم دیدم جرقه های کوچکی از درد توی معده ام ترق و توروق میکند.انگار کسی بخواهد با سنگ چخماقی یا فندک کم جانی آتشی به پا کند.پس می افتم روی تخت و منتظر آتش می شوم که روشن شود. هنوز هم کمی امید دارم. ورق کوچک قرص را بین انگشتانم جابجا میکنم و می رقصانم.دودلم. یک دلم میخواهد بخوابد، با تمام وجود.دل دیگرم هم حوصله ب این بازی هارا ندارد. میترسد باز سر از آن راه دیگر در بیاورد. میروم دم یخچال و قرص را بالا می اندازم و میگویم:&quot;یا بخت یا اقبال&quot; همان دوتایی که هیچ کدامشان را ندارم. به این ترتیب. دوباره در این دوراهی به سمت بالا نیاوردن می دوم.. منتظرم ببینم باز زمین راهم را به راهِ دیگر تغییر می دهد یا اوضاع بهتر میشود؟دوباره می آیم و روی تخت ولو می شوم و در حالی که نمیدانم دقیقا در ساعت هفت صبح چه کاری می شود کرد؟(چون به این ساعت اصلا عادت ندارم) چند گزینه را از نظر می گذرانم که مغزم برای همه شان خواب است و حوصله ندارم.در این بین ، خیلی عجیب دلم میخواهد بنویسم. ویرگول را باز میکنم اما به جای نوشتن.اول چند پستِ علیرضا را میخوانم.کاش گذرم به آن راه دیگر  نیافتد.خسته ام و واقعا میخواهم بخوابم.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 08:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری 40302</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-02034-ywl6qeu2cwzw</link>
                <description>در تاریکی خیابان راه می رویم. تاریکی ای که با چراغ های گاه گاهی شهرداری کمی از آن زدوده شده بود. هنوز آنقدر دیر نبود که بگوییم پرنده در خیابان پر نمی زد، می زد. چند ماشین در چهار راه ایستاده بودند. یک دست فروش هم جلوی داروخانه ی همیشه باز و همیشه شلوغ محله بود که البته اینبار تویش را نگاه نکردم ببینم شلوغ هست یا نه. از چهار راه نیمه تاریک با درخت های کوتاه غم انگیزش رد شدیم.  باهم بودیم. او کنارم می آمد و کمی جلوتر. با رفتاری مردانه و محافظه کارانه این طرف و آن طرف را هم با بی خیالی نگاهی می انداخت. می خواست مرد باشد اما هنوز کامل مرد بودن را بلد نبود. از چهار راه که رد شدیم به من گفت مراقب باشم که من با برو بابایی جوابش را دادم و بعد یادم افتاد که دوستانم گفته بودند باید بگذاری گاهی مراقبت باشد تا مراقبت کردن را یاد بگیرد. آنی پشیمان می شوم و بعد این حس پشیمانی عصبانی ام می کند. از این مراقبت ها و مراعات کردن ها خسته ام. در دلم میگویم دفعه ی بعد حتما می گذارم از من مراقبت کند و برو بابا تحویلش نمیدهم. باز شوری در دلم می افتد که نکند دفعه ی بعدی در کار نباشد ؟دو قدم آن طرف تر که می رویم دنبال مغازه ی مورد نظرمان میبینیم که بسته است. و در آن قسمت خیابان که تاریک تر است به جز یک مغازه ی کوچک سیگار فروشی نوری به چشم نمیخورد، پرنده ای هم پر نمی زند. مرد سیگار فروش هم پشت پیشخان بلندش نشسته است و سرش را آنقدر در گوشی اش فرو برده که به جز دایره ی کله ی تاسش چیزی چشمت را نمی گیرد. نگاهی به فندک ها می اندازم، از دور، بر میگردم. بر میگردیم و من هم خیال سوزاندن چیز هایی را که با نخریدن یکی از آن فندک ها در ذهنم رنگ می بازد دور می اندازم.می رویم به همان مغازه ی سر نبش چهار راه . مغازه ای که تویش به جز چیز های بدرد نخور انگار چیزی ندارد . خدا خدا میکنم دلستر شیشه ای داشته باشد. همان که من میخواهم. به قیافه اش که نمیخورد.در یخچال بزرگ پشت شیشه اش چیز دندان گیری به چشم نمیخورد. تعداد انگشت شماری شیر و خامه و پنیر و شیر کاکائو.چاره ای نیست. تا چشم کار میکند دیگر مغازه ها ی دور و بر بسته اند. ساعتم را نگاه میکنم. چند دقیقه تا دوازده مانده است. در دلم میگویم لابد همه ی این مغازه دار ها زودتر به خانه رفته اند تا وقتی بعد از نیمه شب به دیو تبدیل می شوند، کسی نبیندشان. بیچاره خانوده هایشان.. به این فکر میخندم. باز میترسم کسی خندیدن به دلیلم را ببیند و فکر کند دیوانه ام . توی مغازه که میرویم. بوی وانیل توی هوا شناور است و بخاراتش به صورت ما میخورد. بعد متوجه می شوم که مغازه دار خسته پشت پیشخان نشسته است و ویپ میکشد. لابد با اسانس وانیل. اسانس است یا طعم ؟ یادم بود ، اما حالا یادم نمی آمد که اسم آن چیز هایی که در ویپ میریزند چیست. مرد خسته است. انگار از صبح خودش  پای صندوق بوده و حالا یک شیفت اضافه تر بهش داده اند. لبخند نمیزند. سرش توی گوشیش مانده و به ما توجه نمیکند. ماهم توجهی نمیخواهیم. یک راست به سمت یخچال نوشابه ها می رویم و لیموناد را بر میدارد. با یک نوشیدنی شیشه ای دیگر مخصوص خودش. آخر چه کسی دوازده شب می آید و نوشابه میخرد؟؟میپرسد چیزی نمیخواهم که میگویم آن چیزی را که میخواهم ندارد. پس چیزی نمیگیرم. مغازه دار بعد از اینکه میبیند تصمیم هایمان قطعی ست و خرت و پرت ها را روی پیشخوان گذاشته ایم به ناچار بلند می شود. با خودم میگویم نکند شنیده باشد که این پسرک داشت به من میگفت از این مغازه سر نبشی خوشش نمی آید ؟ نگاهش میکنم. اما مرد آرام است.کمی چاق است و لباس روشنی پوشیده. ریش هایش هم نامرتب است. اما به حال ما که فرقی نمیکند. حساب میکند و کارت می کشد.در کمال تعجب هردویمان ، مودب و خوش اخلاق است. آنهم در این وقت از شبانه روز. شب بخیری میگوید و باز روی صندلی می نشیند.ویپ کوچکش را دست میگیرد و در گوشی اش فرو میرود. شاید این هم روشی است که او برای نامرئی شدن به کار میبرد. در یک مغازه ی کوچک درب و داغان، در یک نیمه شب که نه سرد است و نه گرم.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 17:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری 17202</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-17202-xq0spmonpisi</link>
                <description>سطر های کتاب کم کم جلوی چشمانم جلو عقب می روند و کم  و زیاد می شوند. خواب ناگهان به سراغم می آید و به چشم هایم حمله می کند. چند دقیقه ای را با خواب گلاویز می شوم چون به خودم قول داده ام این کتاب امروز تمام می شود. حتی نمیدانم چند صفحه اش مانده. فقط میخوانم و میخوانم و میخوانم. این کتاب امروز باید تمام شود. اما خواب قوی تر است. خستگی در خیابان گشتن های امروزم، نخوابیدن صبحم و دیر خوابیدن دیشبم، به کمک این دیوچه ی غریبی می آیند که سنگین روی پلک هایم افتاده و خیال رفتن ندارد. باز با خودم میگویم الان وقت خوابیدن نیست. باید بیدار بمانم تا شب بخوابم. خواب شب بهتر است. اما تیم دیوچه های خواب‌آلودگی قوی تر است. آخر هم به خودم قول میدهم &quot; که فقط چند دقیقه&quot; برای آنکه خرش کنم و بگذارد بخوابم. هیچ چیزی شیرین تر از خوابیدن نیست آن هم در وقت خواب‌آلودگی . دیوچه ها برنده ی نبرد می شوند. چشم هایم را میبندم و میگذارم خواب مرا ببلعد و ببرد و سر به نیست کند.نمیدانم چند دقیقه، اما خیلی کم ، خوابیدن لذت بخش می شود. بعد ادامه ی کتابی را که میخواندم، به قلم خودم، خواب میبینم. میبینم که دنا می آید، می رود. حرف میزند به مقصد میرسد، به مکانی داخل می شود که به رسم کتابخوانی در ابتدا نیمفهمم و  باید منتظر شد و دید چه مکانی است. اما بعد تصویر ها تغییر میکند. در میان دنا و رفت و آمد های غریبش صدای آشپزخانه می آید. من سرم را برمیگردانم ، دنا هم برمیگردد. اگر چیزی نمیبینیم و در اتاق بسته است اما صدا، صدای بهم خوردن قابلمه و این چیز هاست. شیر آبی باز می شود و ظرفی را پر میکند. بعد دنا میگوید:« یحتمل مادرت دارد برنج میگذارد.» حالا آمده و نشسته پیش من . لبخند میزنم، میگویم :«اره حتما. شامِ برنجی داشتیم.» میپرسد چه میگویم دلت نخواهد رشته پلو. که دلش هم نمیخواهد. یا من فکر میکنم که دلش نخواسته؛ چون رویش را بر می گرداند و چیزی نمی گوید. صدای فندک گاز می آید و پشت بندش صدای هُرهُر گاز شعله گرفته ای که دارد تمام تلاشش را میکند تا قابلمه ی روی گاز را به جوش بیاورد. نه من چیزی میبینم در اتاق در بسته، نه دنا به خودش زحمت میکشد تا بیرون برود و ببیند این حدسیاتی که میزنیم چقدرش درست و چقدرش غلط است. بعد از دنا میپرسم: « چرا روح من از اتاق بیرون نمی رود تا همه چیز را ببیند؟» دنا که حرفی نمیزند. اما خودم میدانم. چون من خواب نیستم. خواب هستم. البته که هستم. اما خواب خواب نیستم.لابد آنقدر که باید خواب نیستم . که روحم بگذارد و هرجا دلش میخواهد برود و عوالم را سیر کند. روح دلواپسم به جسم بیچاره ام چسبیده و لابد کاری نمیتواند بکند. پا میشوم میروم کتاب های تازه خریداری شده را که روی فرش اتاق ولو کرده ام جمع میکنم و دسته بندی شده جایی میگذارم که بعدتر توی کتابخوانه جایشان بدهم. فکر میکنم که حالا جای مناسبی برایشان پیدا نمی شود. بعد هم سعی میکنم و برگردم ادامه ی کتاب را بخوانم. اما دنا بست در اتاقم نشسته و به داخل داستانش نمی رود. بدون نقش اصلی هم که داستان توی کتاب معنایی ندارد. چند باری کتاب روی تخت ولو شده را بر میدارم و زیر و رو میکنم. بعد صدای تق و توق قابلمه و قاشق و بشقاب قطع میشود و بعد مکثی در اتاق باز میشود. مادر را میبینم که با همان پیرهن سورمه ای گلدار ملیح اش می آید بالای سرم. دنا هم میبیند. اما او متوجه حضور دنا نمی شود. دنا میگوید چشم هایم را باز کنم. اما من نمیخواهم بیدار شوم. این خواب را میخواهم. خیلی میخواهم. به خودم میگویم بیدار نشو ! توصبح هم نخوابیدی! دیشب هم! اما میدانم به محض اینکه اراده کنم می توانم چشم هایم را باز کنم. تَق. مادر چراغ مطالعه ی بالای سرم را که از وقتِ کتاب خواندن روشن مانده خاموش میکند. لابد برای صرفه جویی در برق. من هم چشم هایم را باز میکنم. میگوید:« میخواهی بخوابی؟» من هم میگویم که خوابم می آید. و رویم را بر میگردانم. مادر میرود و در را نمیبندد. من چشم هایم را میبندم اما خواب رفته است. رفته ی رفته ی رفته. انگار که از اول نبوده و نیامده و دیوچه هایش را به جانم نیانداخته بوده است. دنا هم نیست. راستی. پیرهن گلدار مادر سبز بود، سبز روشن. کتاب های دست دوم هم همانجا روی فرش ولو بود. من هم چشم هایم را دوباره بسته بودم. در باز بود. و خواب، یحتمل از آن در باز، راهش را گرفته بود و رفته بود.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 23:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وکتور و سالومون /  سکوت ، سکوت و صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%88%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ycphdt1tymex</link>
                <description>منتظر می شود که برگردد، ولی بر نمیگردد.منتظر می شود که برود، ولی نمی رود.منتظر می شود که چیزی بگوید، ولی نمی گوید.سالومون سکوت میکند. سکوت. سکوت و سکوت. وکتور کمی این پار و آن پا می کند، از سکوت بی قرار شده و حوصله اش از انتظار سر می رود ولی خب، چیزی نمیگوید. چیزی نمیگوید، اما سکوت نمیکند. صدای قم هایش که در مسیر نا مشخص و آشفته ای رفت و آمد میکند، به جای او حرف میزند. ترق و تروق انگشت هایش، که بی صبری بهم میفشاردشان تا صدا بدهند، چیز دیگری میگوید. قلبش مثل طبل بلندی در سینه اش میکوبد و صدایش آنقدر بلند است که وکتور می ترسد ، سکوت سالومون خراش بیوفتد. لباسش! حتی لباسش هم روی تنش بی قراری میکند. آستین های کت چرمش به تنه می کشد و ناله های آرامی سر میدهند، ساکت می شوند و با تکان بعدی باز ناله سر میدهند. وکتور چیزی نمیگوید ، اما تمام جزئیاتش حرف است. به سالومون نگاه میکند که آرام آرام آرام، رو به جنگل انبوه درختان کاخ ایستاده و دست هایش را در جیب هایش فرو برده، مثل یک دریاچه ی عمیق آرام و بی حرکت و بی صداست، مثل یک سخره ساکن و خشک و سنگین به نظر می رسد. وکتور اما، می جنبد. نمی شود، نمی تواند. در وکتور هیچ سکوتی نیست. برایش سخت است ، از لحظه ای که سالومون گفته نیاز به سکوت و تنهایی دارد، ثانیه هارا نشمارد. چون ثانیه ها برایش گذر نمی کنند. هر ثانیه صخره ای ست که روی سرِ زیر آوار مانده اش می افتد، باران نیست که بشود تابش آورد، صخره است، سنگ است، سنگین است.نمی داند چقدر گذشته ، شاید یک سال؟ یک ماه؟ یک ساعت ؟ یک دقیقه ؟یک عمر؟ برایش هم فرقی نمیکند. آنقدر صدای قدم ها، ترق تروق انگشتان، طبل سنگین قلبش و ناله های لباس چرمی اش در گوشش میخوانند که صبرش تمام میشود. آه بلندی می کشد و سمت سالومون می رود چند قدم مانده به او میگوید :« این سکوت لعنتی ات تمام نشد ؟»  اما سالومون هنوز سکوت است، کوه است و بی حرکت است.جلوتر می رود و دستش را روی شانه ی سالومون می گذارد و خش خش بافت زبر خاکی رنگ را می شنود.سالومون بر میگردد و با نگاه پرسشگری وکتور را نگاه میکند. - « چیزی گفتی ؟ صدای توی سرم آنقدر بلند بود که نشنیدم.»</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 02:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالیگا و چابلو / اپیزود صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%DA%AF%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B5%D9%81%D8%B1-syd5geg8psrk</link>
                <description>کالیگا میدود و چابلو می نشیند.روی صندلی زوار در رفته ی آشپزخانه پشت میز تک نفره ی  کوچکی که به واسطه ی یک صندلی اضافه به زور دو نفره شده. چابلو می نشیند و نفس عمیقی میکشد، طوری که انگار بخواهد شمع دنیا را با بازدم سنگینش خاموش کند. طوری که انگار بخواهد تمام دود سیگار های سالها مانده در ریه های خسته اش را یک باره و با یک نفس بیرون بدهد. فنجان لب پر صورتی روی میز نشسته را بر میدارد که ذره ای از چای گرم آن بنوشد.کالیگا بی توقف می دود ، کاری هم به چابلوی خسته ی از دنیا بیزار ندارد. دور میز یک نفره در آشپزخانه ی نقلی شان، که آنقدر گوشه و زاویه دارد که اگر حواسش را لحظه ای پرتِ چابلو کند، حتما سرش به جایی می‌خورد.که همین هم می شود. آنقدر صدای نفس چابلو عجیب است که کالیگا می ترسد روحش را با آن نفس بیرون داده باشد. بایک سکندری به صندلی برخورد می‌کند و چای داخل فنجان صورتی، روی میز تک نفره ی بیجان میریزد.چابلوی پیر با دستان لرزان و چشم های خشمگین نگاهی به کودک بی دست و پا که پخش زمین شده می اندازد و میخواهد فحشی بدهد که انگار به او الهام می شود چای دارد از دهن می افتد. سر برمیگرداند و بیخیال کالیگا چای را سر میکشد.کالیگای کوچک که گوشی، با همان نگاه خشمگین چابلو دستش آمده، دست و پایش را جمع میکند و زهره ی ترکیده اش را زیر بغل میزند و فرار میکند.همینکه فهمیده چابلو با آن نفس عمیق پر سر و صدایش روحش را از جسمش بیرون نریخته، برایش کافیست.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 04:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین باری که فکر کردم جدی بنویسم ، چه چیزی مشوقم بود ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-q9djcl4mfupm</link>
                <description>اولین باری که فکر کردم جدی بنویسم . یک وبلاگ زدم تخلصم را هم گذاشتم نعنا چون هیچ خوشم نمی آمد با اسم عیان و عریان خودم بنویسم. چون قرار بود همه ی آن چیز ها تلخ و گزنده و بد و سطح پایین باشد.بعد در میان آن بحبوحه های ناامیدی و خستگی و نوشتن طرح داستان های نشونده، تصمیم گرفتم سی روز روز هایم را بنویسم. یا حداقل آنچه را که میشد از آن روز ها نوشت.خیلی بی امید ، در وبلاگ خیلی بی مخاطبم روز هارا نوشتم ، به تفصیل، تلخ و طولانی. گرچه آخر هایش به سبب آب رفتن حوصله‌ام طول متن ها هم آب میرفت و روز های آخر یک تکلیف از سر اجبار بود.اما ناگهان اتفاق خوبی افتاد. گرچه تک و توک آدم هایی که مرا میشناختند به دیدار وبلاگ تنهای غریبم می آمدند ولی آن بین یک دختر کم سن و نوجوان ناگهان مرا پیدا کرده بود و شیفته ی نوشته هایم شده بود. قول داده بود منتظرم کتابم که خدا میداند کی قرار بود شکل بگیرد بماند و اولین نفر آن را بگیرد.همه ی متن ها را به دقت میخواند و آن جایی را که خیلی دوست می داشت باز برایم می نوشت و حس و حالش را میگفت. همه ی حرف هایش را میزد. شوق داشت و زندگی را، همان یک نفر، به وبلاگ بیچاره و سوت و کور من آورده بود. چون تنها کسی بود که خودش مرا انتخاب کرده بود ، بی هیچ واسطه ای، برایم عزیز شده بود. پیگیرانه می آمد و میخواند و نظر میداد و من ، به شوق آمدنش و نظر های جالب و پر انرژی اش روز های میانی ماراتن را می نوشتم. تا بیاید و بخواند.حتی آیدی‌اش را هم گرفته بودم در یکی از شبکه های اجتماعی. اما یک روز ناگهان رفت. رفت و محو شد. رفت و محو شد و من مانم با وبلاگی که باز مثل قبل، حتی بدتر، سوت کور و بیچاره و خلوت شده بود. نوشتن من هم که جانی دوباره گرفته بود از حال رفتن و به فلاکت اسفباری افتاد. بعد از آن بود که اپیزود های پایانی ماراتن حکم تکلیف های مانده ی عید در روز سیزده به در را داشتند و به زور، آنها را می نوشتم و پشت میکردم.حالا اگر ذره ای حس نوشتن در من هست، آن را مدیون آن اولین خواننده ی جوانی هستم که مشتاقانه کار هایم را دنبال میکرد، و این فکر را به سرم انداخت : شاید هم برسد ، روزی که در آن نویسنده باشم. یک نویسنده ی واقعی.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 03:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سب‌یوگه رفت ؟ چرا سب‌یوگه برگشت ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A8-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A8-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-a3ownmptf2tm</link>
                <description>احتمالا اصلا برای شما مهم نباشد که چرا سب‌یوگه رفت. و شاید هم مرا فراموش کرده باشید و خیلی بیشتر برایتان مهم نباشد که چرا سب‌یوگه برگشت. مسئله این نیست که برای شما هم هست یا نه . مسئله این است که من برای اینکه برگشتم به صفحه ی غیر امن و عجیب و نامانوسِ ویرگولم برای برای خودم جشن بگیرم و در ذهن خودم تثبیتش کنم، باید این متن را بنویسم .       چرا سب‌یوگه رفت ؟خب مسئله ی اصلی چیزی نبود جز دایره ی امن. اتفاقی که این روز ها خیلی تجربه اش میکنم، همین است. یه قدم وارد دنیایی می شوم که خارج از دایره ی امنی است که برای خودم در نظر گرفته ام. با چیز هایی مواجه میشوم که وحشت انگیز و گیج کننده و غریب و نامانوس‌اند. چند روزی سعی میکنم با این محیط جدید کنار بیایم و نمی شود، جیغ زنان فرار میکنم.بعد در پلات بعد سب‌یوگه را میبینید که نرم نرمک می آید و به این محیط جدید غریب تجربه شده از دور نگاهی می اندازد و هی بالا پایینش میکند چون نمیداند باز هم به آن قدم بگذارد یا نه.و در پلات سوم سب‌یوگه را میبینید که در کوچک این دنیای ناشناخته را باز میکند و مثل گربه ی محتاطی که قدم به آشپزخانه ای میگذارد ، داخل می خزد و سعی میکند با محیط جدید غریب و معذبش وفق پیدا کند.و پلات چهارم ؟پلات چهارمش را نمیدانم .تجربه میکنم و برایتان بعد تر می نویسم.    چرا سب‌یوگه برگشت ؟من هیچ چیز از نوشتن نمیدانم و این درست است، غلط هم هست. من تجربه هایی دارم. که آدم های نزدیکم از خواندن آنها خوششان آمده، خوششان می آید و استقبال میکنند. دلم میخواست افراد بیشتری را پیدا کنم که خواندن این تجربه های نوشتن حس خوبی به آنها می دهد.پس کجا بهتر از اینجا ؟ درست است که من دوستان زیادی در این پلتفرم ندارم و استعداد زیادی هم برای پیدا کردن دوستان جدید ندارم. اما گفتم دوباره تلاش کنم و شاید به تلاشش بیارزد.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 02:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک - عشق ِ در فصلِ سرما</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-ssmdp0wvaytj</link>
                <description>شاهزاده سراسیمه دوید توی قصر . جیغ زنان و گریه کنان به پدرش پادشاه گفت با معشوقش در محوطه در حال صحبت کردند بودند اما وقتی وارد ساختمان قصر می شوند تا شاهزاده ، همه جای خانه اش را به معشوقش نشان بدهد، دم دمای تالار دوم که به نور و گرمایی مطلوب می رسند، معشوقش را گم می کند.پادشاه تمام سربازانش را بسیج میکند، تا قصر را بگردند و معضوق شاهزاده را پیدا کنند. اما بعد از چندین ساعت گشتن در قصر و ساختمان های مجاورش، سرباز ها دست خالی بر می گردند و میگویند ، کسی را در قصر پیدا نکرده اند. نه آدمی ، و نه مردی که بین اهالی قصر نا آشنا باشد و تازه به آنجا آمده باشد پیدا نشده و وجود نداشته است. اما بعد از شنیدن این حرف ها شاهزاده به گریه می افتد و می گوید که معشوقشیک مرد یا یک آدمیزاد نبوده. همه ی اهل قصر متعجب و هراسان می شوند. چه کسی معشوق شاهزاده خانم است ؟و شاهزاده در حالی که اشک هایش را پاک می کند با غرور می گوید که معشوقش یک پری است! یک پری جادویی. پادشاه از شاهزاده می پرسد که معشوقش چه شکلی است ؟ و از کجا فهمیده که او یک پری است ؟شاهزاده با چشم هایی کمی اشکی از تصمیم قلب به چند دلیل توضیح میدهد:دلیل اول آنکه معشوقش بسیار ریز جثه است و اصلا شبیه و در کالبد آدمیزاد نیست.دلیل دوم آنکه معشوق شاهزاده ، پرواز میکرده است و اصلا روی زمین نبوده است.دلیل سوم آنکه این معشوق ، آنقدر مهربان و عاشق بوده است که موقع حرف زدن شاهزاده ، پرواز می کرده تا رو به روی شاهزاده قرار بگیرد و با هر کلمه ای که از دهان شاهزاده خانم خارج می شده است، لب های شاهزاده را می بوسیده و از شوق بوسه ، دور میشده و از خجالت آن رنگ می باخته و با کلمه ی بعد دوباره ظاهر می شده است تا لب های شاهزاده را از نو ببوسد.دلیل چهارم هم آنکه او آنقدر صبور و مودب بوده که در طول صحبت تمام مدت سکوت کرده تا به حرف های شاهزاده مشتاقانه گوش بدهد. و همراهش آمده تا قصر را ببیند.شاهزاده برای پدر عزیزش میگوید ، که پری معشوقش لباسی از بخار و غبار پوشیده بود و با هر چرخ زدنش ، لباس با حالتی ابر و بادی در آسمان می رقصید و تکان میخورد.شاهزاده در حین تعریف کردن از معشوق زیبایش، اشک هایش روی گونه های زیبای برف گونش می لغزند و بغض گلویش را می گیرد. پادشاه که می بیند دختر عزیزش اینقدر دلباخته ی آن پری شده ، سرباز ها را می فرستد تا وجب به وجب سرزمین را به دنبال پری جادویی ای بروند که لباسی از بخار و غبار دارد. و به آن ها دستور می دهد که بین اهالی شهر ها ، روستاها ، و ده های اطراف قصر را بگردند و از مردمان مکان این پری را جویا شوند.سرباز ها، روز ها مشغول به گشتن و پرس و جو از اهالی روستا می شوند و در نهایت با پاسخی پیش شاهزاده بر می گردند که تمام این  مدت در اتاقش نشسته بود و گریه می کرد. سرباز ها به شاهزاده می گویند که کسی که با او ملاقات داشته است، پری نبوده، بلکه طبق گفته ی اهالی روستا، او خدای دریاچه بوده است، که در فصل سرما روی دریاچه ی گرم پرسه می زند و از آب دریاچه محافظت میکند.شاهزاده بعد از شنیدن این جواب، گریه اش بیشتر می شود و دائم با خودش می گوید که نمی تواند زن خدای دریاچه بشود؛ چون زیر آب نمی تواند نفس بکشد.اما بعد از گریه های فراوان تصمیم می گیرد که برود و با خدای دریاچه صحبت کند و اگر او قبول کند، در گوشه ای نزدیک دریاچه زندگی کند و به همراه خدای دریاچه از اطراف دریاچه مراقبت کند. با پدرش صحبت می کند و پادشاه که دیگر طاقت دیدن اشک دخترش را ندارد، رضایت میدهد که شاهزاده برود و به عشقش برسد. شاهزاده، شال و کلاه می کند تا از قصر بیرون برود. در حینی که با خودش صحبت میکند و حرف هایش را زیر لب پیش خودش می گوید، به محض آنکه از دالان های گرم قصر خارج می شود و روی زمین های سرد یخ زده قدم می گذارد، سر و کله ی آن معشوق دوباره پیدا میشود.شاهزاده با گریه از معشوق می پرسد که این همه وقت که دنبال او می گشته کجا بوده است ؟ اما معشوق جوابی نمی دهد و فقط دور و بر صورت شاهزاده می چرخد و لب هایش را می بوسد. شاهزاده عصبانی میشود و دیگر چیزی نمی گوید. به محض اینکه لب هایش را روی هم می بندد، و با ترش رویی آن هارا بهم می دوزد، معشوق محو می شود. و میرود.شاهزاده هم گریان و عصبانی به داخل قصر بر میگردد. و داستان در این نقطه به پایان می رسد. و کسی نمیفهمد که معشوق شاهزاده، واقعا چه موجودی بوده است ؟</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 03:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک - داستان چیزی فراتر از این حرف هاست.</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nujkos4qi3l3</link>
                <description>یکی بود یکی نبود.زن و مردی در دهی زندگی میکردند که در مرام اهل ده، دهان به دهان نقل شده بود که مقدر است این زن و مرد تا ابد سهم یکدیگر باشندزن و مردی در دهی زندگی میکردند که در مرام اهل ده، دهان به دهان نقل شده بود که مقدر است این زن و مرد تا ابد سهم یکدیگر باشند. اما تا به حال همدیگر را ندیده بودند.زن ، از بس بلا به سرش می آمد ، در ده شهره ی خاص و عام بود. یک روز که به لب جوی رفته بود تا کوزه ی آب را پر کند ، بی هوا به داخل جوی آب افتاده بود. بعد تر که با لباس های خیس و پر آب به ده برگشته بود، لابه لای داستان هایی که تحویل همسایه هایش می داد، مدام میگفت انگار لگدی از غیب به او خورده و در  آب پرتابش کرده است.بار دیگری هم که رفته بود در جنگل کنار ده هیزم بشکند و بیاورد، با چشمی ورم کرده برگشته بود. این دفعه چیزی برای کسی تعریف نکرده بود، اما نقل زبان مردم ده ، همان حکایت همیشگی بود. اهالی ده در گوش یکدیگر پچ پچ می کردند که &quot; حتما کار مرد است&quot;. اهالی ده معتقد بودند که هم توی جوی افتادن، و هم هر بلای دیگری که تا کنون بر سر زن بیچاره امده بوده کار مرد است. هیچکس در این شکی نداشت.زن تا به حال مرد را ندیده بود. اما این مرد همان مردی بود که اهالی ده در گوشش میخواندن که مقدر است تا ابد سهم او باشد.خلاصه ی کلام..یک روز که زن ، پی علف های خوراکی و دارویی به کوه رفته بود تا جا به جای زمین ها را بگردد و چیزی بیاورد، دیگر بر نگشت. چند روزی رفته بود و پیدایش نبود. اما از اهالی ده کسی نگرانش نبود. همه میدانستند &quot; کار مرد است&quot; و کسی در این شکی نداشت. چند صباحی بعد مرده ی زن درپایین کوه پیدا شد. کسی هم نفهمید چرا ؟ چه شد ؟ و قضیه چه بود ؟و داستان در این نقطه به پایان رسید.یکی بود یکی نبود. زن و مردی در دهی زندگی می کردند . زن ، اشرف نامی بود و مرد هم نامش حکمت .</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 01:32:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به اعظم/ اپیزود یک</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-znowqgps7v9b</link>
                <description>اصلا اخر چه فایده دارد نوشتن ؟ میدانی اعظم جان ، از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان گاهی انقدر حس تق و تق دکمه های کیبور خوب و لذت بخش است که دلم میخواهد تا لحظه ی آخر عمرم در حال نوشتن باشم. انقدر دنیای داستان ها خوب و تسلی بخش است که دلم میخواهد تا آخرین نفس بتوانم برای آدم هایی که در داستان ها و رمان ها به دنبال تسکین اند ، داستان بسازم و رمان بنویسم .اما تو که میدانی اعظم جان. از خواستن تا توانستن و انجام دادن دنیا دنیا فاصله است . هر خواستنی بلافاصله شدن نمی شود. که این هم به نوبه ی خودش غم انگیز است. راستی عزیزم. برای صرف چای به خانه ی ما نمی آیی ؟ نمیدانم که سنگ صبور ها چای میخورند یا نه. اولین باری که چیزی در باره ی سنگ صبور خواندم خیلی کوچک بودم. در یک داستان افسانه ای ایرانی، دختری که دوستش به او خیانت کرده بود چند سنگ سیاه داشت که اسمشان سنگ صبور بود و شب ها برای آن سنگ های صبور حرف میزد و از درد دلش میگفت. خیلی بچه بودم که این داستان را خواندم، آن موقع ها فکر کردم پس من هم هر وقت اوضاع برایم تنگ شد حتما کنار رودخانه و دشت می روم و میگردم برای خودم سنگ صبوری پیدا میکنم تا حرف هایم را برایش بزنم. بعد تورا پیدا کردم عزیزِ من .حالا بگو ببینم چای میخوری ؟ اصلا چای دوست داری ؟ اصلا نمیتوانم متصور شوم که چای ننوشی. مگر میشود ؟ مگر میشود کسی ، غم های جهان را بشنود و سنگ صبور باشد ولی تمام این صبوری ها را بدون خوردن چای تاب بیاورد و دم نزند ؟ میدانی اعظم جان.. چای غم روی دوشت را کم میکند. گرچه شاید بارش را کم نکند یا سنگینی اش را.. اما حتما غلظتش را کم می کند و رقیق تر میشود.اصلا چای رفیق روز های سخت است. این را بدان که در کتم نمی رود اهل چای خوردن نباشی. پس برای صرف چای به خانه ی ما بیا. منتظرت هستم. آن وقت فرصت بیشتری دارم تا برایت از درد هایم بگویم. آن وقت دلم هم نمی سوزد که داری زیر بار غم های کوچک و بزرگ من آب میشوی و چای نداری که نجات بخش و لحظه ای آسودگی روحت باشد.منتظرت هستم.پ.ن : ناگهان یک روز. اعظم را برگزیدم تا سنگ صبورم باشد.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 02:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع انشا : جهان بر عکس ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@SEBYOOGE/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-thviwdfhnhrw</link>
                <description>به آن دوستم که معلم انشای مدرسه ای ست. گفتم . موضوعاتی را که برای انشا به شاگردانش میدهد به من هم بدهد. میخواهم انشا بنویسم و تمرین کنم. از روی موضوع میخوانم : جهانِ برعکس ها. می آیم چیزی بنویسم در باب آدم هایی که در جهانی برعکس زندگی میکنند و متوجه جهان واقعی نیستند که خوب از آب در نمی آید. پاک میکنم.دوباره میخوانم : جهان‌، بَر  عکس هااین بار موضوع تغییر میکند. تغییر زیادی. بعد خیره میشوم به صفحه می آیم بنویسم که آیا بر عکس ها جهان طور دیگری دیده می شود ؟ شاید تصویر مانده روی..  که باز ، رها میکنم نوشتن را .برای بار سوم موضوع را میخوانم : جهان‌برعکس هااین ترکیب ذهنم را مشغول میکند. اصلا داریم کلمه ای این چنین ؟ ذهن من می خواهد داشته باشیمش. نمیدانم در فرهنگ لغات فارسی کتابی یا عامیانه اصلا همچین ترکیب واژه ای هست یا نه .اما بد هم نیست. باید اول به این فکر کنیم که به چه کسانی می گویند جهان‌برعکس ؟ اصلا جهان‌برعکس چی هست ؟ چه شکلی است ؟ چطور رفتار می کند ؟اولا که باید بگویم به نظر نمی آید این ترکیب جز برای انسان ها کاربردی داشته باشد . فقط ذهن آدمیزاد  است که آنقدر توانایی دارد و آنقدر ترسناک است که بتواند جهان را برعکس کند و در ذهن صاحبش بگذارد . پس می شود گفت جهان‌برعکس کسی است که  . حالا باید برای ادامه اش جدا فکر کنیم. جهان‌برعکس چه کسی است که ؟شاید همان کسی است که هرچه جهان در اختیارش می گذارد برعکس می بیند. برعکس دریافت میکند. وارونه میگیرد. همان کسی که خوب را بد میگیرد . کسی که شادی را غم می گیرد. کسی که تلخ را شیرین میگیرد.شاید هم کس دیگری است. شاید جهان‌برعکس همان کسی است که برعکس همه ی جهانیان زندگی میکند. کسی که راه های رفته را بر میگردد. از بن بست ها عبور میکند. و در گذر ها می نشیند. کسی که ایستاده میخوابد یا با دهان بسته حرف میزند. شاید هم جهان‌برعکس آن آدمی باشد که بخواهد دنیا را وارونه ببیند. مثلا آن آدم هایی که روی دست هایشان راه می روند و تصویر دنیا را سر و ته میبینند . اصلا داریم کسی که دائم روی دست راه برود که بخواهد دنیا را سر و ته ببنید ؟ نمیدانم.البته.. جهان‌برعکس میتوانم من باشم . منی که به جای ساده دیدن یک موضوع انشا و نوشتن متنی که به نظر خوب و شکیل و زیبا و دلفریب می آید. نشسته ام پشت میز و مثل مجنون ها هی کلمات را پس و پیش میکنم و با مکث و فریب میخوانم که چیز دیگری از دلشان در بیاورم. شاید جهان‌برعکس خودِ منم.و اگر این دور و اطراف پر باشد از آنهایی که مثل من همه چیز را پیچیده و غیر ساده و عجیب ببینند، میتوانیم جامعه ای تشکیل بدهیم و اسمش را جهان‌برعکس ها بگذاریم . تا دیگران هم این واژه را به رسمیت بشناسند. و بلکه در پی اش یکسری ها هم از تنهایی در بیایند.پ.ن : وقتی موضوع انشا در دستان یک جهان‌برعکس می افتد که یادش نمی آید چطور باید انشا بنویسد. احتمالا نتیجه اش همین نوشته ی چلوارِ عجیب و غریب می شود !</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 02:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وکتور و سالومون / درخت، سیگار و سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%88%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-d87qacgt4wc6</link>
                <description>سالومون از نردبان بالا می رود. روی درخت می نشیند. به وکتور که پایین مانده میگوید. با این نردبان کارت هم آسان شده پیرمرد. بیا روی درخت تا چیزی نشانت بدهم. وکتور پشتش را به سالومون میکند.و سیگاری آتش می زند. نفسی عمیق. بعد هم پکِ فروخورده ی سیگار را بیرون میدهد. سالومون، صفحه را میخواند، وکتور از چیزی دلگیر است. این را حس میکند و حس هایش همیشه درست از آب در می آیند. میداند وکتور بی حوصله است.. خودش هم‌.دست هایش را به حالت تکاندن بهم میزند تا صدایی ایجاد کند. هوا بدجور شده. الان است که باران بگیرد. با صدای آرامی می گوید. می دانم که تو مرا مقصر تمام این اتفاقات میدانی. مرا ببخش. وکتور هم چنان سیگار میکشد و بر نمیگردد. ب نقطه ی نا معلوم در جهانی نامعلوم از خیالاتش خیره است. می گوید هیچ وقت نگفته ام که تورا مقصر میدانم. سالومون نفس عمیقی میکشد. که انکار از عمق جانش آن را بیرون میدهد. می گوید : «من هیچ وقت نیامدم بابتش با تو گفت و گو کنم. حرف هایم را خوردم و نشخوار کردم.»- اما هرگز حرفی به من نزدی.+ و هرگز حرفی به تو نزدم.- این اسمش دوستی نیست، سالومون.سالومون سرش را پایین می اندازد. نه برای انکه وکتور ببیند، یا نه برای آنکه شرمگین باشد، فقط حس میکند وزن افکارش بیشتر از توان گردنش برای صاف نگه داشتن آن هاست. میگوید : «عوضش اگر این بالا بیایی، برایت فنجانی قهوه می ریزم و از چیز هایی ک نگفته ام میگویم.»وکتور چیزی را از صورتش پاک میکند. و سیگار را زیر پایش خاموش میکند. در همان حین که بر میگردد به ارامی با لبخند میگوید : «نردبان که مشکل مرا حل نمیکند پیرمرد خرفت. من از بلندی میترسم.»میخندد. سالومون هم. و دلش از قطره ی اشکِ نیامده ای که در آن چشم ها دیده بود، می گیرد.</description>
                <category>سبیوگه</category>
                <author>سبیوگه</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 02:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>