<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید عماد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SEYEDEMAD</link>
        <description>محل آرامش کلمات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 18:27:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13209/avatar/DR92f1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید عماد</title>
            <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیشونی نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-z0iqrmkr27pv</link>
                <description>قصه ی من روزی از یک جایی لای یک کتاب بیرون می زند.اسم این کتاب هم بقول پیرزن های کوچه عامو رسول اینا می گذارند پیشونی نوشت. مجمع مرکزی غیبت ،علاوه بر گپ و روات کار تخصصی تری هم داشتند ،که مشتمل بود بر رصد و تحلیل پیشونی نوشت آدم های در حال گذر از پهنه ی هستی. رقو دی محسین*در مقام تئورسین شورا تخصص عجیبی در پیشونی خواندن داشت.،عصرها بر سر ، بست چهار کوچه می نشست و لکچر ارائه می داد و  دروس تخصصی پیشونی شناسی را برای زن های کوچه بازگو می نمود. و با مثال های حقیقی به تحلیل پیشونی ها می پرداخت. همه ی حرفهای رقو  مو به مو به حقیقت می پیوست .و این باعث شده بود که زن های دیگر به او ایمان بیاورند. هر روز  پس از ارائه تمام عیار   ،کلام خویش را با جمله ی طلایی  هی پیشونی آدم را کجا می نشونی  به پایان می رساند. و آن اجتماع با شکوه را بر هم می زد.داستان پیشونی من هم  از تنگ غروب یک روز بلوغ پشت دیوار مسجد شیخ جعفر با صدای لوس یک دختر شروع شد.چشم در چشم من انداخت و گفت :آقا پسرتا گفت آقا پسر،یک مکث بی نفسی کردم و هشت جهت جغرافیایی را نگاهی انداختم. جز من و آن گربه سیاه گوشه دیوار هیچ موجود نری در کوچه حاضر نبود.آمدم برای خود استدلال کنم. که مخاطب کلام کیست؟که صدای کشدار و دورانی دختر دوباره بلند شد و گفت آقا پسر  برای همچون منی که تا امروز در بهترین حالت ممکن ممدو میش حسین کل صفر*بودم. که در جهش چند پله ای  به آقا پسر ارتقا درجه یافته بودم. گیج و منگ کننده بود.صدا آهنگین تر و  با موج کشداری بلندتر شد و گفت :میشه این حیوونکی را برسونید به لونه اش.بریده و مقطع جواب دادمب ب ب ب اشه، درخدمتمهنوز جواب حرفم به پایان نرسیده بود که دستش را به طرفم دراز کرد. برای من که تنها دختر نامحرمی که در عمرم دیده بودم سکو پیر دختر حاج رضا بود. صحنه ی سخت و جانفرسایی بود. با شرم و لرزش پیوسته ی دستانم،آن جوجه تازه بال در آورده را گرفتم و چپاندم توی یقه ام و به سمت بالای درخت حرکت کردم. کمتر از آن که خودم فکر کنم رسیده بودم بالای درخت و آن را میان لونه رها کردم. هنوز نرسیده بودم پایین که دستی برایم تکان داد و در پیچ سر کوچه گم شد. از آنجا تا خانه را در خلسه ای بهجت انگیز گذر کردم. شب موقعی که ستاره ها حرفهای یواشکی آدم ها رو گوش می کنند داستان امروز را برای مشو پسر دایی یوسف که امروز مهمان ما بود با تمام جزئیات و ظرائف بازگو کردممشو گفت:فکرش هم از سرت بیرون کنخودم از ننه ام شنیدم که میگفت : زن دکتر گفته ، میخوان فریده رو بفرستن خارج که دکتر بشه. بعد حالا بیاد زن تو بشه، عمراحرف مشو که تموم شد.نیمه ی عاقل من و نیمه عاشق من جنگ را شروع کرده بودند. عاقل مکار و حیله گر بود. و مدام استدلال هایش را بر سر عاشق می کوبید و او را می ترساند هرچه عاشق ترسان تر می گردید عاقل خودکامه تر می شد و خود را به پیروزی نزدیکتر می دید.اوضا به همین منوال می گذشت و همیشه در همه ی جنگ های نابرابر قوه ی عاقله بر قوه ی احساس ترسو چیره می گشت.یک روز صبح میان درگیری درونی ام . مشو بی مقدمه همه ی ماجرا را کف دست ،عمه اش که ننه ی من باشد گذاشت. و ننه هم مثلا تمام زنان کوچه که مرید رقو دی محسین بود. به سمت جایگاه پیشونی خوانی کوچه حرکت کرد. مستقیما رفته بود سراغش و ماجرا را برایش وازگو کرده بود. رقو هم با مکثی طولانی   گفته بود پیشونی دو تاش بلندن ولی نه فریده دکتر میشه و نه بچه ی تو زن میسونه.دو سال بعد موقعی که مو داشتم تو دانشگاه درس می خوندم فریده زن پسر خاله اش شد. ننه تعریف می کرد:دکتر به این وصلت راضی نبوده ولی زورش هم  به زنش که زورگو ترین آدم هستی هم بود نرسیده است.امروز در سی هشتمین سال زندگی در حالی که میان انبوه روزنامه های کف اتاق رد می شوم تا کیف م را بردارم و بروم به بچه های مردم ریاضی درس بدهم. مشو پیام داد که رقو دی محسین به دیار باقی شتافت.و من هنوز دارم به پیشونی نوشتی که برای من و فریده خوانده بود دقت می کنم. که مو به مو اجرا شد. حال که زمین از آخرین پیشونی خوان ها خالی شده است. به این فکر می کنم که شاید اگر  مثل آن جوجه بلبل که جرات پرواز را به خودش داده بود گول نیمه عاقل را نخورده بودم و بخاطر ترس از ارتفاع خود را از پرواز محروم نکرده بودم. شاید الان تنها مثال نقض پیشونی خوانی های رقو دی محسین می شدم و نمی خواستم خودم را از میان تنهایی زندگی عبور دهم.</description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 11:30:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتی پیرمردها</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-ehnolo9pqowp</link>
                <description>امروز که از میانه ی خواب  ثلث پایانی  عمر  یک پیر مرد بازنشسته بیدار شده ام. و تلخی زندگی سر رفته را می گذرانم . در بین همه ی آرزوهای هدر رفته ام مجبورم که بلند شوم و بروم از نانوایی سر کوچه که شاطرش هم چند روز پیش جدید شده است نان بگیرم و به خانه برگردم. و منتظر بمانم تا بلکه یکی از خواب بیدار شود و بخواهد صبحانه بخورد. در یکی دو ساعتی که منتظرم اهالی خانه بیدار شوند تا صبحانه بخوریم حال آن مصلح اجتماعی را دارم که فرمول های متعددی برای تغییر زندگی اجتماع غفلت زده دارد. ولی کسی به سراغ حرف هایش نمی رود. و او مجبور است فرمول های یافته اش را در دل یک کتاب پنهان کند. برای زمانی که مردم بخواهند دنبال آگاهی بگردند. شاید به سراغ کتاب او بروند. من هم نان ها را یک به یک تا می زنم و در دل یک پارچه قایم می کنم و در فریزر می گذارم.برای بیدار شدن اهالی خانه که همه در خواب بسر می برند.ساعتم را که نگاه می کنم موعد ماهانه این رسیده است که به معاونت اداری مالی سر بزنم تا مثل همیشه برایشان مثل فردوسی بخوانم که چه ها کشیدم در این سال سی و از این قضایا و آن ها اینطور جوابم را بدهند که هنوز اعتباری به سی سال زحمتم تخصیص داده نشده و لطفا اینقدر مزاحم نباش خواهشا برو پی کارت و سعی کن دهم ماه بعدی هم وقتی زنگت زدیم بیایی. نه خودت همینطور عاطل و باطل بلند شوی بیای اینجا و مارا علاف کنی.  به جایی که به سمت خانه بروم و نا امیدانه قصه را برای زنم تعریف کنم و غرغر پیرزن خانه را گوش بگیرم که البته  خودش هنوز معتقد است که جوان مانده است. ترجیح می دهم راهم به سمت دریا خم کنم طوری که خیلی خیابان دردش نیاید و بسیار سلانه سلانه کنار ساحل قدم بزنم و خودم را بندازم توی کانال احوالات گذشته ام وآنقدر  ما بین شان به دنبال آن آرزوی دست نیافته همیشگی بگردم. وقتی پیدایش کردم ،درون خودم خیال بافی راه بیاندازم و بروم گوشه ی یک روستا جاده ی ساحلی با پس انداز نداشته ی سی ساله ام یک خانه اجاره کنم. و همانجا دو تا کهره ی کوچیک بخرم و صبح تا صبح بعد از نماز ورشان دارم  از کنار دریا ببرمشان که بچرند و یواشکی حواسم را بدهم به حرف های پیرمرد های بیکار روستا که بعد از عمری ماهیگیری الان می آیند پاچه شان را ور می چینند و می روند توی آب و منتظر قایق های ماهی گیری می شوند  که تا چشمشان به من می افتد می گویند :عجب آدم بیکارینا.خوشی زدن زیر دلشا. منم ببدون اینکه جوابشون رو بدم فقط دستی برایشان تکان بدهم و بروم تا جایی که بز ها آرام می گیرند .شروع کنم به نشخوار حرف هایم برای رمانی که همیشه در طول زندگی دلم می خواست فرصتی برای نوشتنش پیدا کنم. و همانجا آنقدر بنویسم که صدای بانگ مسجد پشت خانه ام بلند شود. و کتاب را بزنم زیربغلم و راهی مسجد شوم. و بعد از نماز خواندن موقعی که پیرمرد ها دارند راجع به من حرف می زنند. خودم را بهشان نزدیک کنم. و بشنوم که دارند راجع به من و سر سفیدم حرف می زنند و اینکه مگر می شود با این سن و سال خانه و زندگی نداشته باشد. نه سری نه همسری هیچ هیچ مگر می شود. همینطور که دارند راجع من و تنهایی ام صحبت می کنند خودم را بهشان نزدیک کنم و سلامی بپرانم و خودم را قاطی جمع کنم. و درباره بازنشستگی و عمر هدر رفته ام که انگار دریا بوده است و یکباره آفتابی آمده است همه اش را بخار کرده است صحبت می کنم و بگویم هم بچه دارم هم زن دارم ولی هیچکدامشان دلشان نخواسته است بیایند در یک روستا با یه پیرمرد زندگی کنند. و این قبیل حوادثی که ممکن است در زندگی انسان های دیگر رخ بدهد. مثل اینکه هیچ کس حال یک کشتی پر از پیرمرد را ندارد. چون همه شان میخواهند از تجربه هایشان بگویند تا هم خودشان را به رخ بکشانند و هم دیگران را روشن روشن بکنند. در میان کلام کتابم را میاورم بالا و از قصه های که نوشته ام آنقدر می خوانم که کم کم تحسین پیرمرد ها را در بیاورد. و راضی شان کنم که بیایند برویم لب دریا و کشتی پیرمرده ها راه بیاندازیم و  برویم به صید کردن آرزوهای هدر رفته مان و همانطور که جاشو ها ریتم وار می خوانند با یک موزیک خیلی غم دار که عمر هدر رفته ی تمام پیرمرد ها درونش ریخته است به شروع کنیم به خواندن دنیا جوری که دریا هم خوشش بیاید و با موج هایش همانطور که به پای آدمیزاد هایی که درونش هستند تنه می زند. با ما زمزمه کند که دنیا لهو است ولعب</description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2019 05:56:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره های مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-sr2maxrwj1v1</link>
                <description> یکی از مسائلی که در فضای تربیتی با آن مواجهه هستیم، مسئله آموزش بدون پرورش است. نسخه های آموزشی قالبی که انسان های گچی می سازد. شابلون های تک شکل که ،یاد گیری را در حرف ها خلاصه کرده اندحرفهایی، که آدمک های پر از خالی می سازند. و راه رسیدن را نمی نمایاند و  در مواجهه با  موانع  راهکار های خط کشی شده دیگر به کار نمی آیند. یکی از آن چیز هایی که خط کشی ها را بهم میریزد.الگو ها هستند. و می تواند دنیای تربیتی را تغییر دهد. زیرا وقتی از الگو حرف می زنیم با یک عمل ربرو هستیم با یک تکامل به انتها رسیده مواجهیم. الگو یا همان قهرمان اوج را نشان می دهد. قهرمان ها موانع را پشت سر گذارده اند و به سمت هدف حرکت کرده اند. و در بالای قله ایستاده اند. نظام پرورشی دنیای امروز نوجوانان ما خالی از قهرمان های  واقعی هست.معرفی  قهرمانان واقعی، نوجوان را از خطر  قهرمانهای بادکنکی  که در مواجهه با موانع و سختی ها با یک سوزن تق شان در می آید و می ترکند نجات می دهد. تربیت های بدون قهرمان مثل پیمودن مسیر بدون نشانه و راهنما است. شاید بی اسوه هم بشود راهی را پیمود ولی مسیر کمی سخت و خسته کننده می گردد. اسوه یعنی انتهای راه یعنی کسی که موانع را شناخته و از آن ها به سلامت گذر کرده است. در شب تاریک،الگو ها مانند ستاره های جهت نما هستند که مسیر را نمایان می کنند و انسان را از گرداب سرگردانی نجات می دهند.</description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Sat, 22 Dec 2018 09:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشد در سختی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-dprrc0nd2sda</link>
                <description> فیلم wiplash رو که میدیدم یاد نکته ای در خصوص گیاهان دارویی افتادم.گیاهان دارویی بر خلاف گیاهان دیگر با وارد کردن یک تنش و تحمل سختی، مواد موثره آنها افزایش پیدا می کند و کیفیت محصول بالاتر می رود.در مراحل تربیت هم می توان به این نکته دقت داشت یک سختی تحت مراقبت می تواند جانی دوباره به متربی ببخشد و او را برای ایفای نقش های اثر گذار آماده کند.خداوند متعال  نیز به عنوان مربی ، برگزیدگان خود را در شرایط آزمون و سختی قرار می دهد تا آنها را برای بار امانت خویش آماده تر کند.در شرایط حاضر فضای ترییتی  رفاه بی حد و حصر متربی سبب می شود توانایی حرکت اثر گذار را پیدا نکند.یکی از ضعف های تربیتی جامعه را می توان این نکته دانست. و علت کم شدن الگو های اثر گذار در جامعه را تنبلی و رفاه بوجود آمده برای متربی دانست. </description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Sat, 08 Dec 2018 13:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان سر زده حبیب کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rm44dd1skyna</link>
                <description> ویروس ها مانند لشگر مغول بر سرم ریخته اند. و زمین گیرم کرده بودند.پتویی را بر سرم کشیده بودم. و برای خودم نفسی را که به زور پایین میرفت تا ممد حیاتش باشد را به درون ریه هایم هل می دادم. قبل از اینکه بیرون بیاید که مفرح ذات باشد که یک مرتبه صدای زنگ خانه بلند شد. همسرجان در را باز کرد. یک قشون آدم بصورت کاملا غیر منتظرانه و بدون هیچ عرف دیپلماتیکی تشریف آورده بودند که خوشحالمان کنند. هنوز وارد خانه نشده بودند همهمه شان مثل قشون آقا محمد خان قاجار  که بر سر دروازه کرمان رسیده است. قبل از خودشان وارد خانه شد. همسرجان سراسیمه خودش را  بالای سرم رساند.  گفت:بلند شو که عمو با بچه ها و عروس هایش آمده اند و هیچ چیز با ارزشی که به اندازه این همه آدم باشد در خانه نداریم. الا چندتا شلغمی را که برای سوپ امشب خریده ام.یکی  یکی  در هال را رد می کردند و فاتحانه خودشان را روی مبل ول می کردند. تعدادشان بیشتر از مبل های نه نفره ی ما بود. بود چندتایی شان مجبور شدند روی زمین بشینند. قیافه در هم و صدای خروسکیم را که دیدند. همه با هم گفتند: آخی چه شده خدا بده نده انگار سر ما خورده ای. هنوز جواب سلامشان را نداده بودم که مجبور شدم شرح دهم که بخاطر تعلل و بی دقتی، باران بر سرم باریده و قبل از اینکه خودم را به ماشین برسانم. کار از کار گذشته بود. ودر چشم ویروس ها شبیه طعمه شدم و اینکه ویروس ها خودشان را به بدن ما رساند و این بلا را بر سر م آوردندبعد از اینکه واقعه را شرح دادم. طبق عادت مالوف همه ایرانیان  چون پزشکان حاذق شروع کردند به نسخه پیچیدن اول از همه ،زن عمو شروع کرد &quot;اوشه (آویشن) رو دم کن سه چهار بار بخور فردا خوب خوب میشی&quot;بعد از زن عمو نوبت به عمو رسید.ایشان هم اذعان داشت که هیچی بهتر از شلغم نمی شود.خودش جای صدتا آمپول پنی سیلین را می گیرد.که یه مرتبه پسر عموی بزرگ صدایش را به گلو انداخت که نه خیر همین الان دو تا قرص ادلت کلد بنداز بالا یک ثانیه ای خوب خوب می شوی.مانده بودم که کدام ترکیب را انتخاب کنم سنتی یا صنعتی را؟که همسرجان آمد در گوشم و گفت :&quot;زود برو میوه بگیر هیچی در خانه نداریم.&quot;به بخت بدم لعنت فرستادم. وشال کلاه کردم و سوار بر موتور شدم و  از خانه بیرون زدم.هنوز سر کوچه نرسیده بودم که صدای ناله گوشیم  بلند شد.نگاه کردم.همسر جان بودند.گفت:یکی موردی، اینها شام هم نخورده اند.  چیزی برای شام هم بگیر و با خودت بیاور.ته جیبم را نگاه کرد. و در دلم هزاران فحش نثار مهمانان سرزده کوکب خانم مادر عباس کردم که این رسم غلط را از همان اوایل طفولیت جا انداخته بودند. چندتا ریچار دانه درشت هم حواله کوکب خانم کردم اگر آن زنیکه زده بود توی پوزشان الان من نمی خواستم با این حال نزار راهی خیابانها بشوم تا شکم یه مشت از خددا بی خبر را پر کنم. مانده ای از کارت گرفتم عددی قابل توجهی نبود و به هزار زحمت حساب و کتاب کردم تا  هم بتوانم میوه بخرم هم شامی در خور برای این طایفه از خدا بی خبر. سریع در یک اقدام ضرب الاجلی همه لیست مد نظر را خریدم.در را که باز کردم مستقیم رفتم توی آشپزخانه.وسایل را گذاشتم.و آمدم ربروی مهمانها نشستم. و مدام خوشآمد های تصنعی به خوردشان میدادم و از قدم رنجه ای که نموده بودند ابراز خوشحالی می کردم و لی به جایش در دل به این قوم تاتار لعنت می فرستادم. در همین لحظه ویروس ها هم نامردیشان گل کرده بود .به تکاپو افتاده بودند که گلبول های سفیدم را  چو ن مهمانان سر زده از پای در بیاورند..دیگر توان نشستن نداشتم. به زور سرم را به دیوار  تکیه دادم و آوای های مبهمی که از دهان هایشان بیرون میریخت را می شنیدم.که یک مرتبه داد زن عمو بیدارم کرده که مگه نگفتم یک لیوان آویشن بخور. زن عمو ادامه داد که:بگذار خودم برایت درست می کنم چند دقیقه بعد بالای سرم ایستاده بود و منتظر بود تا لیوان را سر بکشم.آویشن را که خوردم بدنم گر گرفت. ولی  همچنان صدای قهقهه ویروس ها رو می شنیدم که پیروزمندانه گلبول های سفیدم را می نواختند. همسرجان شلغم به دست بالای سرم ایستاد گفت اینا هم بخور.عمو جان سفارش کرده بود که شلغم را برای بار بگذارند.شلغم  را به آویشن های درون معده روانه کردیم. حالا در  معده هم جنگی شروع شده بود. که سفره ی شام را انداختند. نشستم سر سفره و با نان کبابی که با تتمه حقوق این ماه خریده بودم بازی می کردم.  که یک آن متوجه شدم که نیمی از کبابم به نیش پسر دومی عمو هست و نیمه دیگر به دندان پسر سومی،از خیر شام خوردن گذشتم. منتظر بودم که عروس عمو جان در کند غذا خوردن شهره خاص و عام است غذایش را تمام کند و تا سفره را جمع کنم تا مهمانی یک گام به پایان خودش نزدیک تر شود. بلکه بتوانم دوباره به زیر پتوی گرم و نرمم بروم. سفره را به کمک مهمانها جمع کردم. که یک مرتبه پسر بزرگ عمو با دو تاقرص ادلت کلد در دست بالای سرم ایستاده بود و چونان ابلیس لبخند شیطنت آمیز می زد. نه راه پس داشتم نه راه پیش. قرص ها را از دستش گرفتم و چون انسانی که از شیطان گول می خورد قرص ها را با یک لیوان آب خوردم. حالا دیگر صنعتی و سنتی قاطی را باهم زده بودم. تا بتواند کاملا زمین گیرش کند. فاز خوردن بعدی میوه بود. میوه ها را یکی پس از دیگری به آن خندق بالا می فرستادند. انگار نه انگار که همین الان نفری 2تا سیخ کباب و نان سنگک خورده اند. میوه دان خالی خالی شد و پیش دستی ها پر از پوست میوه. خدا خیر پاییز دهد با این میوه هایش .یکی از یکی خوشمزه تر و راحت خور تر از دیگری.نارنگی خرمالو پرتقال و... این مرحله که تمام شد الحمدلله مرحله ای دیگری برای خوردن نمانده بود. که یکباره خدا خیر کرده ای گفت هیچ چیز جز استراحت برای آدم مریض مفید نمی باشد.انگار تازه به این گزاره پی برده بودند که سکوت و استراحت می تواند تن رنجور فلک زده ی پر از ویروس آنفولانزازده ی بنده را خوب کند. عمو به ساعتش نگاه کرد. گفت اوه دیگر دیر است و باید برویم.که ناگهان صدای بچه کوچیکه بلند شد که قبل از اینکه برویم من باید سری به خلا بزنم.وقت شکار یادش آمده بود. همه ی آن چیزها را که خورده بود پس دهد. نیم ساعتی پدر همه را در آرود تا تمام این چیزهایی را که در این چند ساعت خورده بود  پس بدهد. .با کند ترین سرعت ممکن حرکت می کردند.ساعت دو نیمه شب بود که آخرین بازمانده  از آن قوم تاتار پایش را از خانه بیرون گذاشت.تا اینکه آن قوم غارتگر پایشان را ملکم خسارت زده بیرون نهادند. خودم را به رخت خواب رسانیدم و به زیر پتو خزیدم.به این فکر می کردم که مهمان سر زده حبیب کیست؟. </description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Nov 2018 10:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزان ترین قالیچه سحر آمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-ucboezh2wf0k</link>
                <description> سود بخش ترین معامله دنیا خریدن کتاب است.با بها ی اندک متاعی گرانقیمت را بدست می آوری . کتاب ها ثمره یک عمر خون دل خوردن نویسنده است که پس از مشقت های فراوان در اختیار خوانندگان خویش قرار می دهند. کتاب ها تمام احساس خواننده ی خویش را در گیر  می کنند. وخواننده  را با جادوی خیال به سفر های دور دراز می برند و با به پرواز در آوردن احساس به سفر های گوناگون می روند. با مفاخر و مشاهیر همنشین می شود. و اقوام و ملل گوناگون را می بیند و زندگی آنها را تجربه می کند.  انسان با کتاب در دل تاریخ قدم می زند. در جنگ ها شمشیر می کشد.  عاشقانه ها را لمس می کند. و با سفرنامه ها سفر می کند. و علم را به چنگ می آورد و دین را می آموزد.کتاب ها قالیچه های سحر آمیزی هستند که پرواز می کنند و مخاطبشان را به بلندای قله های دست نیافتنی خیال می برند </description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Thu, 01 Nov 2018 08:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه اربعین</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-n5gehv45urzs</link>
                <description> از پارسال وقتی که اربعین در مسیر کربلا قدم برداشتیم تا امروز که قرار است دوباره راهی مرز شلمچه بشویم. سفر کربلا برای ما شروع شده بود ولی هیچ وقت تمام نشده بود. هر روز هفته حداقل چند بار درباره خاطرات سفر صحبت می کردیم و برای اربعین بعدی برنامه ریزی می کردیم.اوضاع دلار که پیش آمد هول بر مان داشت نکند بخاطر پول نتوانیم برویم. که الحمدلله دغدغه مالی سریع بر طرف شد. و امام حسین نگذاشت لنگ مال دنیا شویم برای زیارتش.پارسال که مهیای سفر میشدیم.بعد از چندسال چشم انتظاری هر دو نفرمان پر از شوق بودیم که اربعین از راه برسد و ما راهی شویم. اما امسال پا درد بانو این فکر را به سرم انداخته بود که باخودم همراهش نکنم و تنها بروم. خودش هم دو دل بود.البته صحبت ها و دل نگرانی من هم مزید بر علت شده و به شک انداخته بودش. هروقت صحبت از رفتن به میان میامد غصه اش می گرفت  و میرفت گوشه ای سرگرم کار های خودش می شد. این حالتش را که میدیدم غصه ام می گرفت با خودم تصمیم می گرفتم که هر جور شده با خودم ببرمش. ولی نگران طول مسیر بودم. مردها اینطور اند دیگر همیشه نگران همسفرشان هستند.چند روزی را همینطور ساکت و سرد می گذارندیم. قرار شد که دیگر نیاید. من هم پاسپورتم را برداشت و برای صدور ویزا اقدام کردم. دیگر تاب نداشت با هر بهانه ای که شده بود جر وبحث می شد. دل خودم هم تاب نداشت. قیافه محزونش را که میدیدم غصه ام می گرفت دلم نمی خواست تنها بروم. هر طور که شد شب را خوابیدیم صبح به دنبال پاسپورتش گشتم ندیدمش. میخواستم ثبت نام ش کنم. یک جایی قایمش کرده تا پیدایش نکنم.از خواب که بیدار شده بود سر سنگین بود.رفتیم خانه ی پدرش تا برای رفتن به کربلا ازشان خداحافظی کنیم آنها قرار بود یک هفته زودتر از ما بروند. تا آنها را دید انگار شکش را دیگر قورت داده بود. پاسپورتش را به سمتم گرفت. باحالتی محزون نگاهم کرد که من هم بیایم.سرم را به علامت قبول کردن تکان دادم. موجی از شهادی در چهره اش دوید.بدو لب تاب را آورد و وارد سامانه شد و اجازه اش را از ارباب گرفت. مثل تمام سفر های زندگیمان امسال هم دو نفری راهی میشویم </description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Sun, 21 Oct 2018 13:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی امر تو ماجرا آغاز نکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@SEYEDEMAD/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-jdrpspqqqdim</link>
                <description>بالاخره پایم به ویرگول بازشد.زیاد اهل نوشتن نیستم ولی بعضی اوقات حرفها در سرم می چرخند.برای سکون آنها دست به دامن نوشتن شده ام.واینجا خواهم نوشتم آنچه را که قرارست ساکن کنمبی امر تو ماجرا آغاز نکنیمبسم الله رحمان رحیم</description>
                <category>سید عماد</category>
                <author>سید عماد</author>
                <pubDate>Sun, 21 Oct 2018 11:05:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>