<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SHINA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SHINAA</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 04:53:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/111714/avatar/uEi7C5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SHINA</title>
            <link>https://virgool.io/@SHINAA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من دخترک سلیمانی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@SHINAA/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-ktdajfriohbn</link>
                <description>یک روزِ سردِ آرامِ زمستانی دخترکی با تشعشع آفتاب ، چشم هایش را باز کرد لبخندی زد آرام از رختخواب گرم و نرمش برخاست. هیچ فکرش را نمی‌کرد چه واقعه تلخی رخ داده باشد...شبی که او آنچنان دخترانه آسوده خاطر در کنار خانواده اش بی هیچ دلهره ای هیچ فکرش را نمی‌کرد چه واقعه تلخی رخ داده باشد...شبی که او آنچنان دخترانه آسوده خاطر در کنار خانواده اش بی هیچ دلهره ای خوابیدو هیچ نمی‌داند بزرگمردی که او را اسوه خود در زندگی قرار دادهکسی که از او اموخته اگر همه دنیا علیه او باشد او چگونه از خانواده &quot;ایران&quot; خود دفاع میکندبی خداحافظی این خانواده را ترک کرده باشدبی آنکه به فرزندان کشورش بگویدو آنها را بهراساند ، شب بوسه ای بر پیشانی دختران و پسرانش نشاندو بدون آنکه بیدارشان کند آرام آرام جانش را کف دستانش گذاشتو رفت....و صبح...دخترک سرزمینش با تشعشع آفتاب ، چشم هایش را باز کرد لبخندی زدلحظه ای بعد تمام دنیا دور سرش چرخید باورش نمیشوداشک از چشمانش جاری و همچنان باورش نمیشوداو برایش پدری بود بیش از پدر. . . ساعتها بعد هنوز دخترک آرام نگرفته میلرزدمی‌ترسد. چقدر این واقعه برایش اشناستامنیت.... علمدار.... نیامد...و دوباره اشک میریزدچه کند؟ برادرش آرام به آغوشش میکشدکنار گوشش زمزمه میکنداو نرفته است افکار او... اعمال او.... نظیر او... کم نیستنگران نباش خواهر کوچک نازم.نکند فراموش کردی سایه امام عصرمان را؟کم رجایی و صیاد نداده ایم... کم برادر از برادران این خانواده کم نشده...انان که هنوز امضای عقدشان خشک نشده و چه محکم برای دفاع از ناموسشان قدم برداشتندنترس خواهرمعلمدار نیامدحرمله ها هلهله کنان... . اما مدتی نگذشت که ورق برگشتاللهم عجل لولیک الفرج</description>
                <category>SHINA</category>
                <author>SHINA</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 11:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه از اولین ها میترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@SHINAA/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-tovivyshblhm</link>
                <description> با این حال اولین هایم را دوست میدارم. شاید همان لحظه متوجه آن نشوم اما ماه ها و یا سال ها بعد که به آن می اندیشم ، لبخند محوی روی لبانم می آیداولین ها ترسناک هستنداولین تجربه انجام کاراولین مسئولیتی که به طور جدی میپذیریاولین مسافرتی که تنها میروی (که خیلی هم دلگیر و غریبانه است)و اولین متنی که در ویرگول  درج میکنی ! </description>
                <category>SHINA</category>
                <author>SHINA</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 16:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>