<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SMHN</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SMHN</link>
        <description>مهدی هاشمی نسب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:51:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/116111/avatar/MRSC7p.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SMHN</title>
            <link>https://virgool.io/@SMHN</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهار 404</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-404-c0ltdirnstt7</link>
                <description>روزهای اول سال جدید رو مثل سال قبل در کشور روسیه هستم. امسال فرصت یک تغییر بزرگ در مسیر زندگی ام فراهم شده است. البته اگر به نتیجه برسد امیدوارم که خیر باشد و اگر هم نرسد راه قبلی را ادامه خواهم داد. چالش سخت و بزرگی در پیش رو هست. امیدوارم امسال شرایط مملکتم هم بهبود یابد و بالاخره امید به اینکه ایران ازاد و زیبا و قوی را داشته باشیم به عمل نزدیک شود.برای مهر و با امید به مهرمهدی - 5 فروردین 1404</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 11:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که از اولش جذاب به نظر رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ynvlxs7op3jh</link>
                <description>مقدمه پیرمرد و دریا این متن از مقدمه کتاب پیرمرد و دریا نوشته ارتست همینگویِ بزرگ خوندم و از اونجا که شبیه خاطره بود برام خواستم اینجا بذارمش بلکه دیده شود و باعث بیداری ولو یک نفر گردد، شاد باشید و به به دنبال خوشحالی پایدار و نه سرخوشی لحظه‌ای که روح و روان‌تون رو سیاه میکنه و تا اخر عمر با شما همراه خواهد بود به پیشواز ۲۳ بهمن اگر پست قبلی منو خونده باشید حتما میدونید که من از مدتها ویش منتظر فردا هستم. در یه اتفاق جالب (از نظر من) یهو این نوشته رو یه جایی خوندم، تو گویی که کسی خواسته باشه پیامی برای من بفرسته از این طریق، #امید </description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 21:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق فردا!! ۲۳ بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%DB%B2%DB%B3-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-kgpfmwnhstoj</link>
                <description>از ۱۴۹ روز پیش منتظر فردا هستم. ۱۵۰ روز بعد از اون که پیامی داشتم فردا منتظر خبری هستم، اینجا مینویسم برای مهدیِ آینده، که در خاطراتش بدونه که چی بود که قرار بود ۲۳ بهمن بهش برسه. تا الان میدونم که فردا یه قرار دارم.  قراری که این جدیدی‌ها بهش میگن دیت. امیدوارم که پروازم به سلامت بشینه .اما اون خبری که منتظرم واقعا نمیدونم چیه، امیدوارم خیر باشد و در جهت ارامش...«و مِن شَّر الواسواس الخَناس»۲۲ بهمن ۹۹جزیره زیبای قشم </description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 13:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی گیسویی مرا دیوانه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-dk5ljuyvvf7d</link>
                <description>امشب یه اتفاق عجیب و باحال افتاد، دو‌روز پیش بعد از یه سفر طولانی به درون و بعد مدتها منتظر کسی بودن که خودش بیشتر مدعا بود و توخالی و پوچ، به نقطه‌ای رسیدم که برای اولین بار جوابی به سوال درست who am i  پیدا کردم، جوابی که امیدوارم جواب درستی به این سوال درست باشه، اونوخت که فهمیدم معنای زندگی من در عشق هستش و عاشق بودن وقتی فهمیدم که «بوی گیسویی مرا دیوانه کرد» بوی گیسویی که میتونستم تصویرش رو ببینم اما خودش رو نه، دیگه در مسیر درست قرار کرفتم.همه اینها مقدمه ای بود ک اتفاق امشب رو بگم، انقدر که عجیب بود و شوق دارم اومدم اینجا ثبتش کنم که بمونه، برای اولین بار در گروه رنگ‌شناسی که بعد از رفتن لعیا هم پابرجا بود و هر دوشنبه به یاد لعیا دورهم جمع میشدیم صحبت از ازدواج و دوستی و معرفی ادمها به هم شد. از اونجا که تنها پسر گروه بودم، دوستان دیگه شروع کردن به پرسیدن معیارهام و خیلی زود این بحث رفت سمت اینکه شخص مناسب برای من کیه، جالب بود ک هیچ نقشی در کنترل این بحث‌نداشتم ولی در نهایت قرار شد زندگی جدیدی با رابطه جدیدی رو شروع‌کنم،خیلی خیلی زیاد امیدوارم تمام انچه در مسیر اموختم رو بتونم برای داشتن یه رابطه مناسب به کار ببرم و امیدوارم که عاشق باشم و عشق رو زندگی‌کنم. این همزمانی اتفاق ها برام خوشاینده و برام یه پیام داره، این که خبری در راه است#امید</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 23:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولو و‌گل‌سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%88-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-au2silap2dvf</link>
                <description>آخر این این داستان شازده کوچولو به این نتیجه رسید که «این آدم بزرگا راستی راستی چقدر عجیبند!» دنیای پادشاه، دنیای ادم خودپسند!(که از نظر اون دنیا حول‌محور خودش میچرخید و همه دنیا یه مشت ستایشگرند!!) دنیای مست، دنیای دلال خرید و فروش و تاجر ستاره ها و ... و چه آشنا هستند این شخصیت‌ها!شازده کوچولو‌ وقتی گلی به زیبایی گل سرخ دید هزار دل عاشقش شد. اخه میدونی، دیدن زیبایی ادم رو عاشق میکنه، تورو به خدا نزدیک‌تر میکنه،شازده کوچولو هم مثله من آدم شهودی بود و از ادراکش برای تجربه کردن زندگی استفاده میکرد، شاید برای همین هم چیزهایی رو درک میکرد ک اصن نمیتونست بگه، یا اگه میگفت با کلماتی باید میگفت که اصل اون فهم و دانش رسونده نمیشد.شازده یه جایی فهمید که گل سرخش علی‌رغم زیباییهای ظاهریش اخلاق و رفتار و درون زشتی داره، اون دروغ‌گو بود (وقتی داشت میگفت دنیای قبلیش چطور بود و اینو مهراد بهم یاداوری کرد!!) (یه خاطره‌ای هم دارم، شازده کوچولوی بیچاره وقتی که گل سرخ بهش گفته بود از من یه دونه توی دنیا هست باورش شده بود که دیگه نمیتونه گل سرخی داشته باشه تا اینکه اون بعدها به باغ بزرگی از گل سرخ رسید و دید که چقدر زیاد هستن از این دست گلها! اتفاقا واقعیت این بود که اون گل بود که هیچ وقت کسی با مهر و تیپ شازده داستان ما نمیتونست پیدا کنه - خلاصه اینکه باید براش بخونم اینو؛ سیصد گل سرخ یک گل نصرانی/ مارا ز سر بریده میترسانی؟- ایشالا که خودش میخونه اینو -) این گل سرخ دوست داشت برای همه باشه اون ارزشهاش رو نه مبتنی بر صداقت و تعهد ک به دنبال پول و ‌مقام و تسبیح شدن بود. برای همینم اگر‌کسی کوچکترین توجهی بهش بکنه هنوزم که هنوزه دست و‌پاهاش شل میشه، انقدری شل که همه خودش رو در اختیار قرار میده، اون حتی میگفت واژه «وان نایت استند» با «هرزگی» فرق داره چرا که خودش رو اینجوری توجیه میکرد برای همخوابگی با هرکسی، برای اون اینکه هر روز‌هفته با یه نفر بخوابه معنی وان نایت استند میداد و چون کلمه ش خارجی بود فکر‌میکرد روحش بی اسیب میموند، غافل از این بود ک اثر همه این تن‌ها که بهش خورده رو در طول مابقی زندگیش هم باید حمل‌کنه، اون هیچ وقت لذت واقعی دیدن زیبایی رو نفهمید، اگر اون میفهمید ارزش در اختیار قرار دادنش نه برای لذت جسمی که برای رسیدن به ملکوت هست شاید اینطور نمیشد و شاید زیبایی واقعی در زندگی رو میدید .شاید دیگه به شازده به کنایه بهتون نمیزد که طوری حرف میزنی که انگار همه چی رو بلدی و «دانای کل» هستی. اون حتی به جای اینکه کمی فروتن باشه و‌ از خودخواهیش کم کنه و بتونه “اعتقاد” داشته باشه که شاید واقعا شازده علم و تجربه بیشتری داره و میتونه کمکی براش باشه برعکس خودش رو محور‌ دنیا میدید، در حالیکه اون نمیدونست شازده هم خیلی باهوش‌نبود، شازده فقط تجارب گذشته زندگیش رو داشت بیان میکرد و گل سرخ فکر میکرد زندگی اون متفاوته! نمیدونم اون زمان کتاب «کهن الگوهای یونگ» بود یا نه ، اما اگه گل سرخ میتونست توی اون کتاب «عقده مادر» رو بخونه میفهمید وقتی که کسی ۸۰ سال پیش شخصیتش رو خط به خط توضیح داده اونوخت پس گل ما شخصیت خاصی نداره که دنیا حول‌محور‌اون بچرخه. اونوخت شاید شانس این رو پیدا میکرد که نه از سر تخیلات و توهم که از سر واقعیت به خودش نگاه بندازهخلاصه اینکه شازده داستان ما که در معصومیت خوش‌باورانه عاشق بود یه جایی فهمید که باید دل بکنه، فهمید این گل حتی اگه زیبا نشون داده بشه در درونش سیاهی‌هایی داره، سیاهی‌هایی که متاسفانه خودش هم میدونه و نمیخواد که کاری براشون بکنه، تا یه جایی شازده فکر میکرد که گل این رو نمیدونه و تلاش کرد که بهش از زیبایی‌های عشق بگه، از بزرگی عشق و از ارزش تعهد و راستگویی. اما یه جایی فهمید که خود گل هم همه اینارو میدونه و نمیخواد جز این زندگی کنه، البته که گل همیشه بهونه‌هایی داشت که اسمش رو ترس کذاشته بود تا که خودشو (نه شازده رو) توجیه کنه! و اینجوری خودش رو به خواب زده بود و کسی رو که خودش رو به خواب زده رو نمیشد بیدار کرد.اون توی تظاهر به خواب حتی بین «هرزگی» و کلمه معادل خارجیش که برای کمتر کردن زشتیش به کار برده میشه یعنی «وان نایت استند» فرق میدید و اینجوری به خودش مجوز همخوابگی با هر کسی رو میداد، اینجوری اون نمیدونست که هر کدوم از این آغوش‌ها بعد از اون تا آخر زندگیش همراهش هستند و اثراتش رو در آینده خودش تنهایی باید به دوش بکشه.اینجا بود که شازده داستان ما آگاه شد، و آگاهی درد داره، فهمیدن واقعیت، واقعیت کسانی که عاشقشون میشی، واقعیتشون نه اونچیزی که از معشوق در ذهن درست میکنی، واقعیت گل دردناک بود...”دانش” همنشین اندوهه، ما هرچی بیشتر بدونیم در «مرحله اولِ آگاهی» بیشتر اندوهگین میشیم. البته در مراحل بعد این دانش رو تبدیل به لذت خواهیم کرد اما اولین مرحله آگاهی درد است و رنج و است و اندوه و لاجرم باید برای آگاه شدن باید در این راه قدم نهاد. (در نوشته‌های بعدی اگر شد توضیح میدم که شازده چطور‌تونست از آگاهی به لذت برسه، وقتی که معصومی بالغ شد، معصومی که با واقعیات زندکی‌میکرد نه با اونچه در ذهن میساخت از معشوقش) دردِ آگاهی یتیم شدنه، اون یتیم شد و درد کشید و یه روزی  از گلی که دوسش داشت خداحافظی کرد و اون رو ترک کرد، نه تنها توی واقعیت بلکه توی ذهنش هم گل رو ترک کرد. شازده در جستجوی عشق واقعی پا به دنیای جدیدی گذاشت تا از رنج‌ها و دردهاش زندگی زیباتری بسازه، زندگی ‌ای که نظام ارزشی‌ای واقعی داشت و در اون دیگه از جاه‌طلبی‌های قبلی برای پول بیشتر و یا روابط بیشتر و یا تحسین شدن و توجه شدن خبری نبود اما برای ارزش بهتر برای صداقت برای تعهد و راستگویی تلاش کرد ... این زندگی‌جدید شازده هم (برخلاف تصور‌ گل) هم جاه‌طلبی توش بود و هم جنگجویی اما اینبار برای معنایی واقعی و بهترتا اینکه شازده داستان ما....«بویی گیسویی دیوانه‌ش کرد»پ.ن۱:  حکایت رسیدن داستان شازده کوچولو به «بویی گیسویی دیوانه‌ش کرد» حکایت مراحل بعدی سفر قهرمانیش بود که اگر فرصتی شد و عمری بود در نوشته‌های دیگه مستند میشه، مرحله جستجوگری و درک تنهایی، بعدش جنگجویی و فرق گذاشتن بین یاغی گری و‌جنگیدن و به همین ترتیب معصومیتی که اینبار بالغانه بود و همراه با دیدن واقعیت و بقیه ش هم...پ.ن۲: اگر تا اینجای نوشته رو خوندید و جالب بود براتون باید بگم که اگه دوست داشتید پیشنهاد میدم که پادکست رادیو راه- قسمت اول فصل دوم با عنوان «جادوی راه» میتونه کمک خوبی براتون باشه. پ.ن ۳: در یکی از این فرافکنی‌های همیشگی گل سرخ، اون بدی‌هاش رو به خاطر و به سبب شازده بیان میکرد و تلاش میکرد اون رو مقصر انتخابهای زندگیش بدونه!!!  اما اون یادش رفته بود ک همه اینها خودش بودند، در حقیقت شرایط فقط طوری شده بود ک اون بتونه “خودِ واقعیش“ رو نشون بده اگر‌نه اون اگه یاد خاطرات دبیرستانش میوفتاد و اینکه چطور‌ یه جمع دوستانه با هرزگیشون تونستند کسی رو که مبینا دوست داشت رو اغفال کنند بهش خیلی از واقعیتهای خودش رو نشون میده. نه اینکه بخوام سواستفاده از چیزی ک میدونم بکنم، فقط موضوع درست نگاه کردنه، این ادم ازش چیزی تراوید که در درونش بود و بس....یه جایی هم میگفت که فهمیدم ادمها رو از خیالاتم میشناسم، حتی نمیدونه که مشاورش با زبون بی زبونی داره بهش میفهمه هنوز در معصومیت خوش‌باورانه ست و جالب اینجاست ک وقتی گفتم باید یتیم  بشی میگفت مشاورمم همین رو میگه اما خودم هنوز معتقد نیستم!!!! فک کن، کسی که لزوم درمانش رو فهمیده اما حتی به حرف همون درمانگرش هم گوش نمیده و میگه من باید انتخاب کنم، چون خودش رو محور دنیا میبینه و هنوز‌نمیدونه که ما هیچ نیستیم در برابر بزرگی این دنیا، نمیپذیره چون این مرحله ش سخته :-)))) شما اما بدونید، گنجِ یتیمی رنجه... و تا رنج نکشی و یتیم نشی حتی یه قدم به جلو بر نمیداری نمیشه این مرحله رو ایگنور کرد، حتی اگه بذاری ۷۳ ساله ت شه!!!شاد زی و با هنر اس ام اچ اندر تاریخ مذکور</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 23:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهاییِ مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-p9ynhqoyd1fs</link>
                <description>تنهاییتنهایی، واقعا هدیه ارزشمند یه سال گذشته زندگی من بود. نه به این معنی ک بخوام تنها بمونم، بلکه مثل سکس، که همیشه برای من حرمت و تقدسی بیش از مادی داشت و آیین و مسلکی غیرقابل جایگزین است، تنهایی هم برام ارزشمند و مقدس به شمار میاد. تو میدونی که تنهایی و هرکسی توی دایره تنهایی تو حق ورود نداره.</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 21:26:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اینکه خالی شم</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%85-qyfugc1dvixf</link>
                <description>چه جمعه ای شود این جمعه نمیدونم چون داشتم به نوشتن این پست فکر میکردم یا چون شمال بودم یا چی؟، به کدوم علت خوابش رو دیدم. ساعت 10 صبح امروز از شمال برگشتم و یه ساعتی خوابیدم تا سرحال شم. اومد به خوابم، من از اون شاکی و گریون، اون به دنبال من!!!این عکس ها رو چند روز پیشتر توی دخمه‌های عکسهای قدیمیم پیدا کردم؛ وقتی به من میگفت هزار رود خروشان و میگفت میخواد کاغذها رو در گل گاو زبون و زعفرون و ... بخوابونه و برای محبوبش بنویسه و به من تقدیمش کنه... چه میدونست این دل ساده که این حرفای اون بود، مشترکا برای همه محبوبهاش!!! برای همایونها و شهاب ها هم همینها رو میگفت که مورد توجه باشه!چه دردی داشت همین یه ماه پیش که مثلا به صورت ناشناس بهم پیام داد که خیییلی دلتنگ توام و اینا!!!! آخر همون ابراز دلتنگیش فهمیدم علت اینکه پیام داده در حقیقت ربطی به من نداره، در واقع چون همه تلاشهاش برای عشق و رودهای خروشانش منجر به بی محلی اون آقای مایه دار شده لاجرم یاد من افتاده...همونطور که الان دل میدن و قلوه میگیرن و دیگه مشکل دلتنگیش برطرف شده!نه اینکه چون من بگم؛ خودش میگفت همیشه میگفت که اون هم کچله هم چاقه هم زشت هیچی نداره که برام جالب باشه اما میدونی چیه؟ من میدونم کجاش گیر کرده و نه تنها عاقاشون عاشق نشده که اون بود عاشق عشق جدیدش شد، اینکه اون زندگی مرفه و پر از نعمت خواهد داشت، و حالا هم هرچی اونو میندازه دور باز هم خودش رو آویزونش میکنه... برای اون که لابد جوونه  توی ذهنش اینجوریه که هر کی رو بخواد میتونه داشته باشه و حالا حالاها وقت داره تا انتخاب کنه، اما خیلی زود میفهمه این تعدد عشقها تنها و تنها خودش رو نابود میکنه، خودش رو که صرفا برای نیاز به مورد توجه واقع شدن در بیرون داره به کشتن میده، برای اینکه اینها باعث میشه درون سیاه و تاریکش رو مجبور نباشه تحمل کنه، از روز اول، دفعه اولی که دیدمش میگفت دوستام مهمند، طول کشید تا بفهمم علتش اینه که اگه دوستاش نباشن نمیتونه تنهایی زشت خودش رو تحمل کنه، سیاهیش اونو به جنون میرسونه؛ مواجهه شدن با خودش حالشو بهم میزد. حالا هم اون عاقای مودب و با فرهنگ نمیدونه که صرفا ایشون منتظره بفهمه دوباره تونست اونو بدست بیاره و مثله یه تیکه اشغال بندازتش دور... دریغا...اونم دست خودشه!!! عکس رو خودش انداخته!اما من، قرار بود کمکش باشم در پذیرا بودن اون با خودش، در کشف خودش... من در نهایت میدونم که روزی به زودی با دختری خوشگل تر از اون، کسی که گلوش تو رفتگی داره و خط صورتش معلومه، ولی از اون زیباتره، کسی که &quot;خودش رو میشناسه&quot; ، سیاهی درونش رو دیده و ترسهاش رو شناخته دوست خواهم شد، عاشقش خواهم شد و بی شک دیری نمیپاید اما این نوشته و تاریخش اینجا بمونن. توی همون تاریخ و از قبلش در آغوش محبوبان دیگر هم به او آرامش میداد. یه بار بهم میگفت همایون زنگ زده بود شاکی بود و میگفت ازم سواستفاده کردی، اون موقع نفهمیدم، بعدها متوجه شدم که اون بنده خدا هم به وعده داشتن عشق اون تن به کارای رذلی داد و با من درگیر شد و آخرش سرش بی کلاه موند. بدبخت اون، له شد.نمیدونم تونست خودشو پیدا کنه یا نه حتی، بازم خداروشکر که من برگشتم به زندگی البته عکس شعرهای اون یکی معشوقش هم دارم... اگه لازم شد و آقای شهاب رشتی راضی شه اونم میذارم؛-)یه عکس هم دارم که آخرین عکس سال 98 هستش؛ چند دقیقه قبل از تحویل سال 99 وقتی میرفتم پیش مامانم ، طوری خواب بود که دیدنی بود... عکسشو چند وقت پیش دیدم...باید اونو دید...شاید آخر امسال حالشو داشتم اینجا مستندش کردم.دلتنگ هستم و کاش این دلتنگی به سر آیدساعتی از نشر این نوشته میگذره که اینو اضافه میکنم؛ خیلی اتفاقی آهنگ &quot;عوض نمیشی&quot; #شادمهر رو دارم گوش میدم، دیدم اینجا انتهای نوشته  جاش خالیه که تقدیم کنم بهش ؛-(</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 14:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش و ترس!</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-niprtjz0ocgx</link>
                <description>واقعا حیفم اومد این تیکه ارزشمند رو ثبت و ضبط نکنم... باشد تا موجبات رستگاری را فراهم کنداینکه ترس رو بهونه ای میکنیم برای اینکه کاری نکنیم و خودمون رو قربانی نشون بدیم چقدر زشته و چقدر تاریکحالا چه نسبت به اون ترس آگاه نباشیم و چه اگاه باشیم که به نظرم اگر اگاه باشیم گناه بزرگتری ست چون میدونیم و کاری نمیکنیم!همیشه فک میکردم مورد قبول بودن ارزشه، اما حالا فهمیدم که ارزش اشتباهیه، مقبول بودن تورو سرخوش میکنه، درسته اما سرخوشی لحظه ای به معنی خوشحالی نیست، خوشحالی پایدار نه هدف، که محصول و نتیجه ارزش گذاری درسته. اینکه عزت نفس و اینکه اعتماد به نفس داشته باشی بر میگرده به اینکه ارزشهای واقعی رو انتخاب کنی، ارزشهایی که ارزش جنگیدن، ارزش رنج بردن، ارزش سختی رو داشته باشند، اگر به خاطر کسی کاری رو نمیکنی یا میکنی اگه ارزشت رو درست انتخاب کرده باشی نه تنها سخت نیست ک لذت بخش خواهد بود، اما اگه شخص اشتباهی رو با ارزش گذاری اشتباه انتخاب کرده باشی در آخر این تویی که هم اون شخص راضیت نمیکنه و هم تنها میمونی :-( امید</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 11:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهیبی به خود!</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%86%D9%87%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-vg4avoajxujt</link>
                <description>21 آذر 99بالاخره پیداش شد، بالاخره زنگ زد.. 18 آذر ... 111 روز بعد از نشانه‌ای که آمد!دوراز انتظارم نبود اما باید اعتراف کنم که زودتر از اونچه انتظار داشتم بود، نه به خاطر اینکه فک میکردم نفهمیده چیکار کرده، اتفاقا برعکس، میدونستم که خوب میدونه، منتها از اونجا که همه دنیاش پر از دروغ و غیر واقعیه، انقدر که حتی در توجیه کردن کاراش با دروغ گفتن قوی و حرفه‌ایه و نه تنها کسی نمیفهمه که خودش هم دروغ‌هاشو عمیقا اعتقاد داره... میدونی، کسی که محاوره روزانه‌ش هم از هیچ دروغی ابایی نداره و برای هر کدومش دلیلی داره برای خودش و اینطوری میتونه به راحتی آب خوردن دروغ بگه واقعیت اینه که در دروغ غرق شده و انقدر که دروغ دنیاش رو پر کرده که جز اون نمیبینه، طوری که &quot;حقیقتی جز دروغ&quot; رو قبول نداره و اصلن نمیبینه!اما روی دیگه سکه، حالا که اومد، فکر کردم که باسرعت بیشتری قدم برداشته شاید، امیدوار شدم که اون هم دردها رو میبینه به جای فرار ازش، اما درنهایت فهمیدم همچنان سرشار از ناراستی است و پر از پرده‌های فراوان!الان هم اومدم اینجا بنویسم، نه برای اینکه میدونم میخونه اینجارو (چون خودش گفت که میخونه) اتفاقا امیدوارم اینو نخونه. من برای این بعد مدتها اینجا مینویسم که اولا ویرگول کمک بزرگی بود در راهی که من طی کردم برای یتیم شدن، برای از دست دادن، برای لخت و عریان شدن، با نوشتن و دوما برای اینکه اینجا جایی میشه که موضوع صحبتم بعدتر قابل مراجعه کردن میشه....میدونی؛ اعتراف میکنم که منتظر بودم، میدونستم میاد، مثل روز روشن بود، اصن این جمله که میایی رو یادم نمیره با چشمان گریانم اون روز کذایی آخرین دیدارم بهش گفتم، روز &quot;جشن اشک و لبخند&quot; روزی که در تقویم زندگی من فراموش نخواهد شد.اما واقعا اونی که اومد چند روز پیش اونی نبود که من منتظرش بودم، همچنان در تعهد و رابطه ای دیگه و برای اینکه بگه دلتنگه پیام داد... که این خودش &quot;بزرگترین تراژدی تمام اعصار خواهد بود.&quot;اره، درسته، اعتراف کردم که اون فرصت داشت بیاد... مخصوصا اینکه من تعهدی نداشتم تا به حال چون نخواستم اینهمه زخم و تاریکی رو تا خالیش نکردم با خودم ببرم جای دیگه... اما زمانی ک باید میومد تا آخر سال 2020 بود. شاید بگید خب هنوز مونده، ولی واقعیتش اینه که اونی که من دیدم خیلی خیلی خیلی راه داشت که عریان شه، که لخت شه، که زلال شه... و میدونم که در چند روز نمیشه این همه هزینه داد.صحبت هزینه شد، توی راه پیدا کردن حقیقت زندگی، لااقل از منظر تجربه شخصی، یه علامت سوال بزرگ داشتم تا اینکه این اواخر دیدن سریال جذاب و فوق‌العاده وایکینگ ها کمکم کرد. (من وسطای دیدن این سریال هستم). حالا میفهمم لزوم و ضرورت دادن چیزها برای بدست آوردن آنچه میخوای رو...اره، اون باید هزینه‌های زیادی بده، اخه چطور یه نفر میتونه عریان و زلال بشه که همه دنیاش، همه دوستاش، کارش، پارتنرش و حتی خانواده و پدر و مادرش رو بر اساس &quot;دروغ&quot; و  پرده های زیاد داره. میبین؛ حالا درک میکنی که امکان پذیر نیست آدمی که همه اینها رو با ترسهاش و دروغهاش مدیریت میکنه حتیییییی حتی اگه یه روزی به این نتیجه برسه که باید هزینه بده و درد بکشه بتونه به راحتی دست بکشه از این جذابتهای واهی و خالی از حقیقت... چه برسه به اینکه کسی بخواد هم، همه این دنیای پوشالی که ساخته رو نگهداره و هم بخواد که عاشق باشه، اخه کجای عشق کجای مهر با دغل بازی و ادا در آوردن و دروغ گفتن ساخته میشه؟؟؟ اره، شاید بشه باهاش شعر گفت اما نمیشه ستون خیمه رو با دروغ ساخت، نمیشه زندگی رو ساخت.من راجع به خوب یا بد بودن این موضوع نظر نمیدم. من فقط میدونم که نمیشه هم زندگی سراسر ترس و دروغ داشت و هم پاک بود و راست بود و عاشق... اگه هیچی رو ندونم به این یکی واقعا واقفم دیگه.در نهایت میدونم که به اونجا میرسه، دردهای زیادی برای از دست دادن ها میکشه، همه میکشند، فقط زمانی که نیازش رو پیدا کنند فرق داره و البته هستند کسانی که با تاریکیها این دنیا رو ترک میکنند، اما اون هم توانمندتر از اینهاست و هم با اراده تر از اینها... لااقل خود من تنها زمانی تونستم رنج‌ها و دردهای این هزینه‌ها رو پذیرا باشم که درک کردم برای زندگی واقعی باید هزینه داد. هر آنچه که به اشتباه و دروغ جمع کرده بودی باید بدی که بره... باید قربانی داد... و اونجا بود که نه تنها پذیرشش راحت بود که رنج و درد کشیدن همراه با لذت شد، چون میدونستم برای چیزی که میخوام کوله‌بارم رو باید خالی از هر پرده و دروغی کنم.اره اون برمیگرده مهدی... اما دیگه جایی برای اون نخواهدبود. اون نقش تاریکی‌های مطلق رو برای در این دنیای پر از تناقض بازی کرد تا تو بدونی اونچه برای بعد از این عاشق شدن نیاز داری چی هست...چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون/ دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحوننهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را / چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون شاد زی و باهنرامید به نور و آرامش</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 22:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-ewweuemiclo2</link>
                <description>خیلیها فک میکنند اگه معشوق نباشه نمیشخ عاشقی کرد اما واقعا کسی که عاشقی میکنه اولین و آخرین لطفی ک میکنه به خودشه... عاشق در نتیجه عاشقی کردن به انرژی حیرت انگیزی دست پیدا میکنه.... «ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست /عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد» </description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 17:08:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاه مملکت خویش باش</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%AA-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-mqxmzjtksyqo</link>
                <description>از توییتربین جنگجو و یاغی فرق زیادیه؛ یاغی جنگ رو برای جنگ میخواد و جنگجو جنگ رو برای پیروزی... در حقیقت یاغی‌گری سایه جنگجو ست، قسمت تاریکش... خیلی از ماها(من درکذشته نیز) برای هرچیزی میجنگیم، وقتی هم با خودمون خلوت میکنیم میگیم برای زندگی باید جنگید، حرفمون درسته اما یه جنگجو برای هرچیزی نمیجنگه...فرق جنجگو با پادشاه در اینه که پادشاه جنگ رو برای آبادانی مملکت خودش میخواد، اگه میجنگه برای اینه که مردم سرزمینشو خوشبخت کنه و صلاح مملکتش رو در نظر بگیره...تلاش کنیم ک وادشاه باشیم به جای یاغی...این وسط انرژی زنانه ملکه برای خانمها خیلی خیلی ضروریه و مفیدهکه متاسفانه بیشتر از ۴۰ ساله که زنان ما از داشتن الگوی ملکه محرومند... </description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 22:02:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به درون</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-jpiucxzemvzo</link>
                <description>کاور- نگاهی به درونعکس شماره 2- نگاهی به درونعکس شماره 3- نگاهی به درونعکس شماره 4- نگاهی به درونعکس شماره 5 - نگاهی به درونعکس شماره 6- نگاهی به درونبا شیوه و نگاهی جدید نوشه‌ام را منتشر میکنم. قطعا نظر شما برایم بسیار ارزشمند است در ادامه یا عدم ادامه این شیوه. سپاس فراوان</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 02:51:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مورد پرسنال برندینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-z3hobutzqjwj</link>
                <description>با مهر و به امیدشخلاصه همه &quot;پرسنال برندینگ&quot; این میشه؛ &quot;تسخیر ذهن و قلب مخاطب&quot;اما نکته اینجاست که برندآفرینی شخصی دو اصل مهم داره؛ 1- شایستگی و قابلیت شما؛ 2- ارتباطات شمامتاسفانه آنچه بیشتر و در ظاهر مشاهده میشه تمرکز روی اصل دوم هست که شامل ارتباطات مجازی و حقیقی میشه، اینکه چند تا فالوور داری و چندتا لایک میخوری و در اغلب موارد بدون در نظر گرفتن و بررسی کردن شایستگی‌ها و قابلیت‌های واقعیمون به اصل دوم میپردازیم.در حالیکه اصل شماره یک مثله ریشه برای درخت، مثل پِی برای ساختمون نه تنها لازمه که واجبه و قابل اغماض نیست.حالا این وسط چطور به شایستگی‌هامون پی ببریم نکته مهمیه؛اولا اینکه این موضوع با یه کار موقت و کوتاه مدت انجام شدنی نیست.بذارید یه راز رو بهتون بگم، راز برندآفرینی شخصی؛ وجه تمایز پرسنال برندینگ با دیگر شاخه‌های برندینگ اینه که کشف برند شخصی یک &quot;ریبرندینگ&quot; همیشگی است، یعنی شما در همه طول عمرتون باهاش سر و کار دارید و مدام باید اون رو با &quot; من بایسته و شایسته&quot;ای که تعریف میکنید &quot;تدقیق و تطبیق&quot; بدید.در راه کشف من بایسته باید قدم به دنیای درون بذارید، باید شهامت و قدرت رویارویی با ترس‌ها و ضعف‌هایتان را داشته باشید تا از مسیر اون به نقاط قوت خودتون پی ببرید.شاید در این بین تستهای مختلف خودشناسی بتونه کمکی باشه اما در نهایت شما باید همه خودتون رو پذیرا باشید و با تمام خوب و بدتون رو در رو شید. هیچ راه دیگه‌ای نیست.برای رسیدن به نور باید از تاریکی رد شید.#ایکیگای بهتون کمک خوبی میکنه.وقتی به سفر درون رفتید و با خصوصیات واقعی خودتون رو در رو شدید (که البته هم سخته و هم شهامت زیادی میخواد) اون وقت به نقاط جبر (زمان و مکان و جغرافیا و خانواده و ...) و اختیار روان خودتون آشنا میشید.برای اینکه بدونید سفر به درون چقدر مهم و اثر گذار هست لازمه بدونید که همه ما تحت تاثیر ناخودآگاه شخصی و جمعی قرار داریم و بیشتر از 90 درصد(اصلش 99 درصده؛-) ) شخصیت ما نشات گرفته از اونجاست به طوریکه حتی در کوچکترین امور روزانه ما (علی‌رغم اینکه به نظر میرسه کنترل همه چی رو خودمون در دست داریم) این ناخودآگاه ماست که داره مارو کنترل میکنه.فقط در صورت شناخت اون و آوردنش به لایه خودآگاهه که میتونیم با &quot;آگاهی&quot; تصمیم بگیریم که چه باید بشیم و چه باید بکنیم.و نکته مهم اینه که بدونید که برند شخصی نه برای صرفا کسب درآمد اشخاص حقیقی که برای همه انسانهای یک جامعه لازم و واجبه، چرا که تنها راه از بین بردن ریا، دروغ و همه خصلتهایی که یک جامعه رو به سستی میکشونه اینه که آدمهای اون جامعه بپذیرند که انسان کامل باشند نه صرفا انسان خوب.در این صورت هست که مهر و مهرورزی و آگاهی میتونه انسان و به تبع اون جامعه رو نجات بده...#امیدمهدی هاشمی نسب18 تیر 99</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 23:45:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت آب!</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%A8-wnfqxwdk4jbf</link>
                <description>در دلم میکنم جسجتوی تو!(از هایلایت اینستاگرام)یه جایی دیدم چرا برعکس دارم میرم، به جای اینکه دنبالم بگردند دارم هی انتظار میکشم انگاری منم ک چیزی گم کردم ?... پس، از ۲۰ خرداد ۹۹تصمیم گرفتم که دیگه منتظر نمونم...باید گذاشت و گذشت.... شاید...۰</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 14:41:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذرخواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-c9o6nvvo6mh8</link>
                <description>پیش نوشت؛ لطفا اگه خوندیدش طوری که من متوجه بشم رفتار کنید. مثلا نظرتون رو بنویسید یا اون قلب رو رنگیش کنید! سپاسروز دوم پیاده رویم بود. امروز طور دیگه‌ای گذشت.  باید عذرخواهی کنم، از همه کسایی که بهشون زخم زدم...حتی برای اون آخرین تجربه حضور من در میان انسانها!!!... باورم نمیشه این مدل پیاده روی که از #صفحات_صبحگاهی دارمش اینهمه در آزادی ذهن و آرامش میتونست کمک باشه... توصیه‌ش میکنم اکیدا؛ اگه کمکی هم خواستید من هستم.میدونید خیلی از ما (حتی خودم تا انتهای 98) همیشه برای چیزایی که دوست داریم یا &quot;وقت نداریم&quot; یا &quot;پول نداریم&quot;. بعدش یه خورده که جوونتر که هستیم همیشه میگیم یه روزی میشه ولی الان وقت ندارم الان پول ندارم. یهو یه جا می‌ایستی میبینی همه عمرت داره میره و تو هنوز هیچ کدوم از چیزایی که همیشه با خودت توی ذهنت کشوندیشون رو انجام ندادی. این بود که من رو به خودم آورد و گفتم بسه دیگه الکی کار کردن. برم دنبال هرچی که همیشه میخواستم. طبیعت، ورزش، کتاب، و هرچیز دیگه‌ای....بعد پیاده روی وقتی دوش میگرفتم داشتم به این فکر میکردم من حتی به کسانی که ازشون عمیقترین زخمهام رو خوردم حتی در اون &quot;تراژدی کذایی جشن اشک و لبخند&quot; که با لبخندی ملیح و تمسخرآمیز بدرقه شدم هم من همه خوبیها رو نداشتم...داشتم فکر میکردم روحم، قلبم باید روزی انقدر بزرگ شه که بتونم از همه کسانی که بهشون زخم زدم عذر خواهی کنم؛ اخه میدونید چیه؟ بشدت معتقدم اگه هزینه کارهاتو ندی ازت میگیرن هزینه شو؛ اما به شیوه خودشون؛ اونوخت ممکنه خیلی بدتر و بیشتر باشه... وقی سنت به 30 نرسیده یه جورایی خیلی زمان جلوت میبینی و خوشبینی؛ میگی حالا وقت هست من همه چیو درست میکنم...اما باور کنید لازم نیست تجربه بقیه ادمها رو تکرار کنید...زمان طوری میره که تو در نهایت باور نداری 37 ساله شدی و خودت رو با 27 ساله‌ها یکی میبینی...هرکسی بابت کارهای بدش پاسخ میده؛ من امیدوارم حداقل یه نفر از کسانی که ناخواسته و به هر دلیلی از من دلگیره و زخمی خورده اینو بخونه و بتونه ببخشه... حتی اگه اون کسی باشه که از بزرگترین زخمهای زندگیم رو به من زده!!! به هر حال هرکسی زندگی خودش رو داره و خیر و صلاح خودش رو؛ اما من جایی ایستاده ام که باید با خودم روراست باشم. مثله بقیه آدمها که فقط در مواقع بد در خودآگاهشون طوری دلیل میارن که بدیها ماله بقیه ست و خوبی ها ماله خودشون و آخرش میگن حقش بود نباشم... من باید به خودم هم جوالدوز بزنم نه سوزن! پس با صدای بلند آرزو میکنم که منو ببخشید اگر از من زخمی دارید. در نهایت باید بگم این آرامش رو از پیاده‌روی امروزم دارم و خداروشکر میکنم و امیدوارم که روزی ( که زود میاد) انقدر قلبم بزرگ بشه و که بتونم برای بقیه آدمهایی که زخمی از من یادگار دارند کاری بکنم، قبل اینکه دیر بشه و کائنات خودشون دست به کار بشند. صداقت نداشتن خیلی بده، با همه مخصوصا با خودت... من میدونم که زخمهایی که زدم خواسته من نبوده و اون همه سیاهی درونم قبل اینکه ببینمشون این کارارو کردند. کاش کسی رو داشتم که ببینه و درک کنه و وقتی صادق بودم به چشش بیاد.اما حالا که دیدمشون باید بزرگ باشم و پذیرای کارام. اون روزا خیلی بد میگذشتو الان یادمه که چه بد روزگاری رو طی کردم.چقدر از لحاظ روانی پاشیده شده بودم من. کسایی هم که به اسم کمک کنارم بودند خودشون سرگرمیهای جذاب دیگه‌ای  داشتند... جای دیگه مشغول بودند و ایام بیکاریشون از من ایراد میگرفتند!#امید به #مهر و #مهرورزی واقعی که از #دَهِش میاد از #گیرش پ.ن؛ مهرورزی خیلی از ما ها (که قطعا قبولش هم سخته و هم دردناک و به راحتی نمیپذیرید) نه به خاطر اصلِ دادنِ مهر که به خاطر توجه طلبی، دیده شدن، و مهر گرفتنه... اینجوریه که ما همیشه مشکل داریم با آدمها. اگه روزی برسه که خالصانه مهربان باشیم اونوخت دنیا به جای بهتری برای ما و دیگران تبدیل میشه...یا حقشاد زیSMHN</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 21:16:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحات صبحگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-z315tudxfq2x</link>
                <description>در مورد &quot;صفحات صبحگاهی&quot; توی دوره ایکیگای استادمون یه چیزی گفت، وقتی در موردش تحقیق کردم دوسش داشتم..تازه امروز توی دوره رنگ شناسی هم ثبت نام کردم. به جز اثرش در مفاهیم برندسازی از منظر زندگی شخصی بسیار نیازمند حضور رنگها و فهمشون برای آرامش هستم.پیرو &quot;صفحات صبحگاهی&quot; که یه کتاب داره به نام &quot;راه هنرمند&quot; از #جولیا_کامرون امروز هم نوشتم و هم رفتم پیاده روی. اولین تجربه پیاده روی اینجام بود. لذت پیاده روی ک برام همیشگی بود اما امروز یه فرق ویژه داشت یکی از دوستای قدیم رو خیلی خیلی اتفاقی توی فرمانیه دیدم، نبش خوئیی و ارغوان. مینویسم اینجا ک ثبت بمونه. نمیدونید چه حال خوشی م ... حتی فرصت برای برقراری ارتباط نشد. اما انرژی اون دیدنش هم مونده... جالب تر از اون اینه که وقتی شروع کردم پیاده رویم رو به یادش افتادم و بهش فکر میکردم....مگه داریم؟؟؟؟به قول دوستی که امروز بهش مشاوره میدادم؛ #هیچ_اتفاقی_اتفاقی_اتفاق_نمیفته!شاد باشیدعصر یکشنبه‌ست28 ماه بهشتیSMHN</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 21:02:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لااقل به خودمان خیانت نکنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%84%D8%A7%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-oajznzct1oei</link>
                <description>«اگر بدایند مردم هزاران بار بیشتر به یک سر درد معمولی خود اهمیت می‌دهند تا به خبر مرگ من و شما، دیگر نگران نخواهید بود درباره شما چه فکری می‌کنند» #دیل_کارنگیتا چند سال پیشتر احتمال وقوع حرف‌های و‌نکات تاریخی و گزیده بزرگان رو کمتر می‌دونستم... تا اینکه فهمیدم همه داستان یکی است... حالا میدونم ک باید از همه جملات درست بهره ببرم، تا قبل اینکه بخوام خودم با تجربه کردنشون فقط زندگیم رو تلف کنم...پیشنهاد ویژه‌ام اینه که شما هم همینکارو بکنید و در نهایت اگر دوسش داشتید و موافق بودید لایکش کنید و اگر هم خواستید نظرتون رو برام بنویسید...SMHN</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 17:55:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس...</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-legleo6uibsb</link>
                <description>این عکس هیچ توضیح اضافه‌ای نمیخواد؛ اما به خاطر قوانین ویرگول مجبورم بنویسم...شما عکس رو ببینید و این شعر زیبا رو، کفایت میکنهپس راجع به این مینویسم که چه بد که حاصل تلاشهای من لبی شد که اغیار بوسیدند... تاکستانی که من کاشته‌متاکستان ماندگاری است...حتی اگر فرار کنه ازش باز هم به سراغش میاید ...چون من میدونم ک تاکستان رو چطور کاشتم ?SMHN</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 18:33:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس امروزم؛ جمعه عاشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-evoqeqruygtl</link>
                <description>امروز، ظهر جمعه داشتم به کارای خونه رسیدگی میکردم و پلی‌لیست دومم (اولیش اینر_پیس هست!) رو گذاشتم تا کمی موزیک گوش بدم،چون پلی لیست دومم یه سری آهنگهای انرزیک توش هست... اولین آهنگ آهنگ &quot;زلف بر باد مده&quot; #محسن_نامجو با شعری از #حافظ بود؛ - زلف بر بادمده/ تا ندهی بر بادم - غم اغیار مخور / تا نکنی ناشادم - یار بیگانه مشو / تا نبری از خویشم و ....راجع به این خیلی چیز دارم بنویسم، اما حالا چیزی که ذهنم رو مشغول کرده آهنگ دومی بود که پلی شد... یه آهنگ از یه خواننده که تا قبل از این هیچ وقت تولی پلی لیست من نبود...آهنگ &quot;اتفاقا عشق&quot; از #شهاب_مظفریحالا جریان این موزیک چیه؟ یکی دو روز پیش یکی از دوستان قدیمم این موزیک رو برام فرستاد، دوستی که خداروشکر زندگی خوبی داره و خانواده دوست داشتنی و از سر لطفش به من هر از گاهی خبری از من میگیره.. ازش پرسیدم چرا این آهنگ رو برای من فرستادی، نگاه خودش بود به زندگی... و میگفت اینطوریه که از زندگی داره لذت میبره و دوسش داره...توش میگه &quot;اصلن به ما چه مردم چی میگن&quot; میگه &quot;اتفاقا عشق یعنی راه را گم کرده باشی...&quot; میگه &quot;گوش به حرف مردم نمیدم اصلن به ما چه مردم چی میگن...&quot; میگه &quot; خودم بودم خودم کردم خودم خواستم که تنها از تو و عشق تو آرامش بگیرم...&quot;خیلی عجیبیم... وسط کارهای خونه بعد دو روز گوش دادن یهو یه چیزی یادم اومد...خیلی مهمه &quot;پارادایم&quot; ما به زندگی...نگرش و نحوه نگاه ماست که زندگی مارو درست میکنه... نگاه ما از علم، خواسته، پشن، ترسهامون و خیلی چیزا درست میشه... آخه روی دیگه سکه ماجرای این آهنگ رو همین اواخر دیده بودم؛ کسانی هستند که میگن؛ بابام، دوستام، خانواده‌ام و نگاه اونها رو توی کیفیت رابطه‌شون موثر میبینن...به نظرم اینها از ضعفشون و از ترسهاشون اینطور نگاه میکنن! شما اینطور فکر نمیکنید؟پس چی شد؟؟؟ من دو نفر رو میشناسم که دو جور مختلف نگاه کردند به یک موضوع؛یعنی دو داستان متفاوت برای یک روایت مشترک!!! و زندگی همینه؛ ماجرا، نحوه تعریف کردن #داستان ماست.. بعضیها خودشون داستانشونو مینویسند و بعضی ها در داستان دیگران بازی میکنند...  یکی بی‌پرواست چون ماهیت عشق ورزیدن رو شکستن قواعد (Break the law) میدونه و پرشور بودن.... یکی هم میگه فلانی و بهمانی اگه بدونن من توی رابطه با فلانی هستم میدونی چیکار میکنن؟!!!!خلاصه اینکه؛ عاشق باشید.. &quot;عاشقی کردن هم گواراست و هم دردناک&quot;... اما فقط عاشق واقعی از هر دوشون لذت میبره...چرا آهنگ محسن نامجو که شعری از حافظه رو اولش گفتم؟ چون یه بیتش میگه &quot; من از آن روز که در بند توام/ آزادم&quot; این رو هم همین امروز ظهر داشتم گوش میدادم و به این فکر میکردم که چقدر شعر زیبایی و چه اجرای قشنگی، بعد اینکه ویدیو سرگذشت #فرامرز_اصلانی رو دیدم و این جمله که ازش وام گرفتم &quot;عاشقی کردن هم گواراست و هم دردناک&quot; به یه چیز پر از انرژی فکر کردم... لذت عاشقی با درد فراق... دارم فکر میکنم چه اشکالی داره من عاشق کسی بمونم که بهم زخم زده... اون به خودش زخم زده نه به من... منم بعد از این رسم عاشقی رو اینجوری پر از لذت به جامیارم...با مهر و امید به مهر13:33 جمعه 26 ماه بهشتی خداSMHN</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 13:34:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نحوه رویارویی با درون</title>
                <link>https://virgool.io/@SMHN/%D9%86%D8%AD%D9%88%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-tblhe3jg51nk</link>
                <description>پیش‌نوشت؛ نوشته زیر رو ۱۵ اردیبهشت نوشتم با حال و هوای اون روزم؛ امروز توی نت‌هام پیداش کردم و فکر کردم شاید برای بعضی از شما جالب باشه، و اینکه میذارمش اینجا تا بعدها برای مرور کردنم مفید باشم؛ برای امروز هم تلاش میکنم بنویسم... #امید به مهر #ذهن_نوشت ۱۵ اردیبهشت ۹۹قبل از بحث اصلی یادتون باشه #اردیبهشت، ماه بهشتی خداست روی زمین... تا میتونید سینه هاتونو پر از بوی بهار کنید، تا که خرداد نیومد تا گرمای تابستون روطاقت فرسا کنه... اردیبهشت امسالِ من از یکمش نعمت بود و آزادی... خوشحالم که سربلند شدم و همه راه‌های انسانیت رو پیمودم تا بدینجا رسیدم!به نظرم اونچه که خیلی مهمه این نیست که چی نشون میدیم اینه که چی هستیم!خیلی از ما درگیر این هستیم که اطرافیانمون چی راجع به ما فکر میکنند؛ میخوایم خوب نشون بدیم خودمونو، میخوایم عزیز باشیم، مورد توجه باشیم که البته باالذات به خاطر اینکه انسان موجودی اجتماعیه این خصلت #نیاز_به_دیده_شدن خصلت بد و نکوهش شده‌ای نیست اما مشکل از اینجا شروع میشه که این لایه بیرونی ما میشه همه ما؛خیلی مهمه وقتی موبایلاتونو سایلنت کردید و توی تخت و توی تاریکی چشماتونو میبندید به خودتون توی ذهنتون چی میگید، درگیر کی و چی هستید...میدونی؛ من فکر میکنم چیزی که در درونت هست رو هیچ وقت نمیتونی از بین ببری، نهایتا میتونی فشار زیادی بهش بدی و ببریش اون ته ... اون تهِ ته درونت واین میمونه و تبدیل به یه غول میشه... میشه #سایه ما که حاصل سرکوب هست و تا وقتی باهاش رفیق نشی هیچ چیز عوض نمیشه؛ اینرو هم بگم که سایه ما لزوما چیزای بد نیستند...برعکس، خیلی از ما در جامعه اینطور زندگی میکنیم که میگیم من میخوام از این به بعد فلان طور زندکی کنم یا بهمان طور، و شروع میکنیم نشون بدیم به اینکه چیزی که تا به حال دغدغه‌مون بوده دیگه مهم نیست برامون عوضش حمایت‌ها و دیده‌شدن‌های ما از بیرون و اطرافیانمون میشه دغدغه‌مون... و البته ناگفته نماند خیلی از شماها که اینو میخونید نه تنها قبول نمیکنید اینو بلکه به بهونه‌هایی که اسمش رو میذارید دلیل تکیه میکنید؛ عالم #ناخودآگاه بسیارعجیبه !!! در حقیقت درونمونه که همه وجود مارو کنترل میکنه  و تنها و تنها! لطفی(!!!! که البته بیشتر ضربه است تا لطف)  که به ما میکنه اینه که به خودآگاه ما اجازه میده به زعم خودش دلیل بسازه، در حالیکه ناخودآگاه میدونه که اونها بهونه ست...مثلا، فرض کنید که شما توی شرایط سختی قرار گرفتید که باید شرایط رو تغییر بدید؛ در حالیکه به خاطر اشتباه شما اطرافیانتون سختی‌هایی رو متحمل شدند، و شما به جای اصلاح امور تنها کاری که میکنید فرار از موضوعه، اینجا تنها اتفاقی که میوفته که خودآگاه به شما میگه که دلیل اصلی این موضوع اینه که باید تغییر کنی در حالیکه عدم مسئولیت پذیری علت واقعی و درونی این ماجراست...من به شخصه وقتی با این دنیا؛ دیدن سیاهی‌های درون آشنا شدم به شدت چارچوب زندگیم به لرزه افتاد، اولش ترس بزرگترین دستاوردش بود اما کیه که ندونه برای شجاع بودن باید ترسید... اما با کمی صبوری وقتی به اصل ماجرا رسیدم دیدم جز نور نیست وقتی با خودت صادق باشیخیلی از ما وقتی با این وجه از زندگیمون روبرو میشیم از ترس زیاد با انکار ازش فرار میکنیم، اما یادتون باشه با فرار کردن از موضوع اون رو از بین نخواهی برد فقط به تعویق میندازیش... پس با خودتون و درونتون صادقانه برخورد کنید که راه رستگاری همین است...زمان نشر؛ ۲۶ اردیبهشت، ظهر جمعه‌ای</description>
                <category>SMHN</category>
                <author>SMHN</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 12:56:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>