<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدصادق سلیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SMSadegh19</link>
        <description>فارغ‌التحصیل کارشناسی مهندسی کامپیوتر شریف - اهل بوشهر - دوست‌دار یادگیری و یاددهی - دوست‌دار حل مسئله و برنامه‌نویسی :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:05:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/41919/avatar/OO7vWz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدصادق سلیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@SMSadegh19</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا با ظهور هوش مصنوعی‌های مولد، به ریاضیات علاقه‌مندتر شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/mathematics-over-programming-ai-d0o5ed8vkhxl</link>
                <description>در این متن می‌خواهم توضیح بدم که چرا به نظر من یادگیری ریاضی و ساختن یک پایه‌ی خیلی قوی در آن برایم لازم است و بر توانایی برنامه‌نویسی و کد زدن و کار با frameworkها ارجحیت دارد. (به عنوان کسی که علاقه دارد با داده‌ها کار و پژوهش کند.)البته ذکر این نکته خالی از لطف نیست که سرعت تغییرات در دنیا بسیار بسیار زیاد است و ممکن است نگاه من به این ماجرا حتی یک سال بعد نیز خنده‌دار به نظر برسد و جوری هوش مصنوعی و دنیا تغییر کرده باشد که حرف‌های من خنده‌دار به نظر برسد.دلیل اولدلیل اولم این است که من به حل مسائل ریاضی و فهم و اثبات آن‌ها واقعا علاقه دارم و از این که زمان زیادی برای یک مسئله بگذارم، لذت می‌برم. خوشم می‌آید که ۳ ۴ ساعت از وقت خود را بر روی چرک‌نویس‌ها و تخته وایت‌بردها بگذارم و آن‌ها را کثیف کنم. (حتی اگر آن مسئله در این مدت طولانی حل نشود.)دلیل دومدر دنیای برنامه‌نویسی فهم شما از کدی که زده می‌شود مورد سوال قرار نمی‌گیرد. بلکه خروجی کار و error-free بودن آن مهم است. در مقابل در دنیای ریاضیات مهم نیست که شما به چه خروجی‌ای رسیده‌اید، بلکه این مهم است که چگونه به این خروجی رسیده‌اید؟ آیا تمام اجزای استدلال و اثبات و مدل‌سازی شما با همدیگر پیوستگی دارند؟ آیا می‌توانید توجیه کنید که چرا از مرحله n-1 به مرحله n رسیده‌اید؟ (به ازای هر n)در گذشته پیاده‌سازی یک اپلیکیشن ساده ممکن بود ۱۰ روز از شما زمان ببرد؛ اما الان همان اپلیکیشن توسط هوش مصنوعی مولد در ۱ دقیقه پیاده‌سازی می‌شود. اما اگر به دنیای ریاضیات نگاه کنید، می‌بینید که فهم یک مسئله‌ی ریاضی و اثبات آن در گذشته ممکن بود ۲ ساعت از شما بگیرد. الان نیز تقریبا همان قدر وقت می‌گیرد؛ چرا که باید ریز به ریز وقت بگذارید و هر مرحله را متوجه بشوید. (حتی اگر جواب آماده آن توسط هوش مصنوعی به دست شما برسد.)به عبارتی فهم عمیق مسئله‌ی ریاضی بسیار کار سخت‌تری از import کردن یک کتابخانه در پایتون و به کارگیری توابع آن است.دلیل سومفرض کنید دنباله‌ای از استدلال‌ها، استنتاج‌ها و مدل‌سازی‌ها را برای یک مسئله‌ی ریاضی در دست داریم. مثلا فرض کنید طول این دنباله ۲۰ است.حال فرض کنید یک LLM داریم که آن هم سوال ریاضی را در یک دنباله‌ی ۲۰ مرحله‌ای حل می‌کند. برای این که بگوییم کار وی صحیح است، همه‌ی مراحل باید به شکل درستی به هم متصل شده باشند و در هیچ کدام از این مراحل خطایی دیده نشود.فرض کنید نرخ خطای هوش مصنوعی مولد ۵ درصد باشد. (یعنی هر گزاره و نتیجه‌گیری در ریاضیات را با احتمال ۹۵ درصد درست می‌گوید.)برای این که کل ۲۰ مرحله درست باشد، ضربی از احتمالات داریم. یعنی ۰.۹۵ به توان ۲۰ که برابر با نرخ ۳۶ درصد می‌شود. یعنی احتمال این که هوش مصنوعی چنین مسئله‌ای را درست حل کند تنها ۳۶ درصد است. در حالی که برای استفاده‌های ساده‌ی روزمره بین ۹۵ تا ۹۹ درصد است.با نگاهی به تست‌های ریاضی‌ای که از هوش مصنوعی‌ها گرفته شده‌اند متوجه می‌شویم که عملکرد بسیار ضعیفی در این دسته از مسائل داشته‌اند. در لحظه نگارش این نوشته، بالاترین نمره‌ی LLMها در یک سری از تست‌های ریاضیات پیشرفته ۱۸.۸ درصد بوده است که این امتیاز متعلق به Google DeepMind است:عملکرد مدل‌های زبانی در مسائل پیشرفته ریاضیات در لحظه‌ی نگارش این نوشتهگفتنی است که حتی با پیشرفت هوش انسانی (ریاضی‌دان‌ها) ممکن است سوالات خیلی سخت‌تری هم از این نمونه تست ایجاد شود که باز هم نمره‌ی این مدل‌های زبانی پایین‌تر بیاید.دلیل چهارمبا پیشرفت مدل‌های زبانی، بسیاری از برنامه‌نویس‌ها که خط به خط کد زده‌اند به اوپراتور کدنویسی تبدیل شده‌اند که صرفا LLM را هدایت کنند که به خروجی مورد نظر برسند.هم‌اکنون برای ریاضیات پیشرفته که این گونه نیست؛ اما فرض کنید در آینده برای ریاضیات نیز چنین اتفاقی رخ دهد و ریاضی‌دان به یک اوپراتور برای حل مسائل تبدیل شود. فکر نمی‌کنم لزوما چنین اتفاقی بد باشد. نهایت احتمالا به آن اوپراتور ریاضی‌دان نیز شاید نیاز باشد.دلیل پنجمهوش مصنوعی مولد درکی از عوض کردن فضای بازی ندارد و به انسان ریاضی‌دان نیاز دارد. یعنی چه؟ یعنی مثلا فرض کنید مدل زبانی یک راه بسیار پیچیده بلد است و نمی‌تواند به یک راه‌حل خلاقانه ساده فکر کند؛ چون صرف رسیدن به خروجی برای هوش مصنوعی مهم است. اما در انسان‌های خلاق و باهوش بیشتر دیده شده است که به این فکر کنند که فضای بازی و معادله را به کل زیر و رو کنند. به یک راه حل ساده فکر کنند در حالی که راه حل پیچیده نیز وجود دارد.گاهی صرفا حل سوال و خروجی برای ما مهم نیست. نوع تجربه‌های انسانی نیز ارزشمند هستند. (ممکن بود همین نوشته با هوش مصنوعی نوشته شود! آیا تجربه‌ی شخصی من را بروز می‌داد؟)مثلا آدم‌ها دوست دارند به TED Talk بروند و بنشینند پای این داستان که تجربه‌های تو چه بوده است؟ نوشتن این متن نیز با تجربیات و خاطرات من گره خورده است.برای من، چیزهایی که نمی‌دانم هم جزئی از شخصیتم هست! اما این که هوش مصنوعی چیزی را بلد نباشد، آیا جزء شخصیتش است؟ گاهی وقت‌ها ندانستن یک چیز، ممکن است راه جدید و خلاقانه‌ای برای شما باز کند ولی اگر از قبل جواب مسئله را می‌دانستید ذهن شما بر همان جواب سوگیری داشت و احتمالا همان جواب را تکرار می‌کرد.شاید یکی از مزایای انسان، این باشد که بسیاری از چیزها را نمی‌داند.دلیل ششماگر به بعضی مسائل در دنیای واقعی نگاه کنیم، می‌بینیم که آن قدرها هم از آن‌ها اطلاعات کافی وجود ندارد که هوش مصنوعی بر اساس داده‌ها بتواند جواب خوبی را در اختیار شما بگذارد.به طور مثال به فوتبال اشاره می‌کنم که موضوع پژوهش و علاقه بنده است. هزاران بعد مختلف و اتفاق در یک مسابقه فوتبال تاثیر می‌گذارد. (ابعادی در لحظه بازی و ابعادی قبل از بازی) در چنین پدیده‌ی انسانی‌ای حس می‌کنم حضور یک انسان ریاضی‌دان که با ساختار مغزش و کارکرد بدنی و احساسی‌اش نقش‌آفرینی می‌کند، نسبت به مدل زبانی بسیار متفاوت است.کمک هوش مصنوعی مولد به فهم عمیق ریاضیبا حضور هوش مصنوعی، فرایند فهمیدن ریاضیات و مسائل نیز ممکن است دچار یک تغییر پارادایمی شود. به طور مثال اگر برای فهم راه حل یک مسئله مثل اثبات حدس پوانکاره اگر در گذشته به ۱۰ سال مطالعه نیاز داشتید، امروزه به چه مقدار زمان نیاز دارید؟ شاید با ظهور LLM و کمک به شما در فرایند فهم، شاید در ۱ سال تلاش و وقت‌گذاری بتوانید به آن میزان از درک و فهم برسید.در گذشته برای یادگیری ریاضی به افراد بسیار متخصصی نیاز داشتید که آن‌ها به شما کمک کنند ولی الان در هر لحظه‌ای می‌توانید قدم به قدم با مدل‌های زبانی پیش بروید. این اتفاق با ظهور ماشین چاپ شباهت دارد. در گذشته تعداد کتاب‌ها بسیار محدود بود و کاتب، کلمه به کلمه کتاب را با جوهر و قلم روی کاغذ می‌نوشت. اما هنگامی که ماشین چاپ ظهور پیدا کرد، دسترسی مردم به کتاب‌ها ۱۰۰۰ برابر شد و خواندن و نوشتن برای افراد بیشتری اهمیت پیدا کرد.با این اتفاق نیز شاید افراد بیشتری بتوانند فهم عمیق‌تری در ریاضیات پیدا کنند.حال در دنیایی که همه سر در موبایل‌های هوشمند دارند و معتاد به فضای مجازی هستند، کافی است که دست از اعتیاد بکشی و بنشینی به راحتی ریاضی یاد بگیری. (منظورم این است که اکثر آدم‌ها از این امکانات استفاده نمی‌کنند و حال و حوصله ندارند. اما اگر کسی بخواهد، می‌تواند استفاده کند.) به شکل خلاصه‌تر «در دنیای اعتیاد مردم به موبایل، تو بنشین و ریاضی یاد بگیر.»من به این اتفاق که به جای ۱۰ سال زمان برای فهم اثبات حدس پوانکاره بتوانم آن را در ۱ سال یاد بگیرم می‌گویم super intelligence. در دنیای هوش مصنوعی امروز هر روزه در مورد AGI یا به قولی Artificial General Intelligence صحبت می‌شود؛ اما حرف کنونی من این است که به NGI هم می‌توانیم فکر کنیم! به عبارتی Natural General Intelligence که در واقع یک انسان بسیار دانشمند است.در گذشته‌ی بسیار دور اسم افرادی را شنیده‌ایم که حکیم دانسته می‌شدند و از ریاضیات، نجوم، پزشکی، شیمی، فیزیک، علوم دینی و ... در همگی سررشته داشته‌اند اما با گذر زمان تخصص‌گرایی بسیار پیشرفت کرد و به جریان روزمره‌ی جامعه تبدیل شد. شاید با ظهور هوش طبیعی عمومی (NGI) بتوانیم دوباره شاهد حکیم بودن بعضی از انسان‌ها شویم.به نظرم هنوز هم مغز زیستی انسان از لحاظ‌هایی بسیار قوی‌تر از سخت‌افزار هوش مصنوعی‌های مولد است! هوش مصنوعی‌های مولد حاوی ۱۰ ها هزار ترابایت از فضا و سرور و خنک‌کننده‌های زیر دریا و ... هستند اما مغز این انسان به تنهایی در یک کیف کوچک جا می‌شود و چنین توانایی عظیمی را با این کوچکی به نمایش می‌گذارد!تلاش شخصی برای فهم عمیقمن نیز در تلاش هستم که فهم ریاضیاتی و مدل‌سازی‌ام بیشتر شود و بیشتر تلاش کنم که از ریاضیات لذت ببرم. چندی پیش با خود قراری گذاشتم که هر روز صبح باید به کنار دریا (بوشهر) بروم و کتاب «چرا ماشین‌ها یاد می‌گیرند؟ ریاضی زیبای پشت هوش مصنوعی دنیای مدرن» از Anil Ananthaswamy را بخوانم؛ چنین بود که شروع به خواندن این کتاب کردم و سعی کردم به قرارم پایبند باشم. تا کنون ۳۳ درصد از حجم کتاب را خوانده‌ام و قصد دارم ادامه دهم.شروع خواندن کتاب Why Machines Learn در کنار ساحل زیبای بوشهرریاضی به تنهایی کافی نیستیک نکته کوچک متذکر شوم که این متن به این معنا نیست که شما اصلا کد نزن یا هیچ کاری نکن و فقط بنشین و ریاضی بخون؛ بلکه تاکید دارم که بعضی وقت‌ها چند بعدی بودن لازم است. مثلا چنین منظوری ندارم که اصلا کد نزن و import نکن و بنشین فقط مسئله ریاضی حل کن.در ضمن من در مقام توصیه نیستم که به انسان‌ها بگویم چه کار کنید و نکنید. بیشتر دلایلم برای شخص خودم را نوشتم.نقدی بر این نوشتهچند نقد به حرف‌های خودم دارم که خوب است آن‌ها را نیز در نظر بگیریم.نقد اول: مگر در دنیای آینده، صنعت به چند نفر ریاضی‌بلد نیاز دارد و اگر همه به یک باره بخواهند ریاضی‌دان شوند آیا دردی دوا می‌شود؟ نقد خوبی است. نمی‌دانم چند نفر ریاضی‌دان نیاز خواهیم داشت؛ اما امیدوارم من یکی از آنان باشم چون که علاقه دارم. 😅نقد دوم: همین الان مدل ریاضی AlphaProof از Google DeepMind توانسته است مدال نقره‌ی المپیاد ریاضی جهانی را کسب کند. بنابراین برخی از نکاتی که من گفتم، معلوم نیست چه قدر پایدار باشند یا در معرض خطر. (نکته کوچک: بدون شک سطوح بالاتر یا پیچیده‌تری نسبت به المپیاد ریاضی جهانی نیز وجود دارد.)نگاهی به معماری AlphaProofبه هر حال فضای هوش مصنوعی مولد در حال توسعه است و ممکن است با گذر زمان مواردی که من از نقص هوش مصنوعی‌های مولد بیان کردم، پوشش داده شوند؛ اما چه اشکال دارد. نهایتش این است که آن زمان به این نوشته نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم؛ یا حتی ممکن است بعضی از این موارد پوشش داده شوند و برخی‌ها طبق حرف من باقی بمانند.در مجموع که خیال من از یادگیری ریاضی و وقت گذاشتن برای آن راحت است. بدترین حالتش به نظر این است که اگر عمر چندین ساله‌ای داشته باشم و ریاضیات در آینده دردی از من دوا نکند، به یک شغلی مثل ماهی‌گیری یا لوله‌کشی یا فروش یخمک در کنار دریا رو می‌آورم و این چنین امرار معاش خواهم کرد. 😇حمایت از این نوشتهاگر این نوشته برای شما مفید بود و می‌خواهید از تولید چنین محتواهایی حمایت مالی کنید، به روش ریالی یا ارزی می‌توانید این کار را انجام دهید و مرا خوش‌حال کنید. 🥰</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 17:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکه، لسترسیتی و ریچارد شیردل</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D9%85%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D9%84-ywmandbdhmfg</link>
                <description>پیش‌نویس: تصاویر و ویدیوی این متن، در این پست از کانال تلگرام‌م موجوده. اگر دوست داشتید، سر بزنید.کتاب کیمیاگردر بهار امسال کتاب «کیمیاگر» (به انگلیسی The Alchemist) از Paulo Coelho را از دوست عزیزم سجاد هدیه گرفتم.برای من، جالب‌ترین چیز در این کتاب، حکایت بلورفروشی بود که رویای سفر به مکه را داشت اما دوست نداشت رویایش را عملی کند!بلورفروش پاسخ داد:همین دو روز پیش به من گفتی که هرگز رویای سفر نداشته‌ام. پنجمین تکلیف هر مسلمان یک سفر است. ما باید حداقل یک بار در هر دوره زندگی به سفر مقدس مکه برویم. مکه بسیار دورتر از اهرام است. وقتی جوان بودم ترجیح دادم که اندک پولی را که داشتم در راه افتتاح این مغازه خرج کنم. فکر می‌کردم روزی آن قدر ثروتمند می‌شوم که بتوانم به مکه بروم.پول هم در می‌آوردم اما نمی‌توانستم کسی را برای مراقبت از بلورها بگذارم چون بلورها اشیاء ظریفي هستند. در همان زمان افراد زیادی را می‌دیدم که در مسیر مکه از جلوی مغازه من می‌گذشتند. در میان آن‌ها زائران ثروتمند هم بودند که همراه با خادمان و شترهاشان سفر می‌کردند اما بیشترشان, مردمی بسیار فقیرتر از من بودند. همه می‌رفتند و خوشنود بر می‌گشتند و نماد زیارت را بر سر در خانه‌های خود می‌آویختند. یکی از آن‌ها کفاشی است که زندگیش را از راه تعمیر کفش‌های دیگران می‌گذراند. به من گفت که نزدیک یک سال در صحرا راه رفته اما وقتی برای خرید چرم، کوچه‌های طنجه را می‌پیمود، بیشتر خسته می‌شده.پس اکنون چالش بلورفروش هزینه و پول سفر مکه نیست:جوانک پرسید:چرا حالا به مکه نمی‌روی؟بلورفروش پاسخ داد:چون مکه است که مرا زنده نگه می‌دارد. چیزی است که تحمل این روزهای شبیه به هم، این جام‌های بالای تاقچه‌ها و ناهار و شام در آن قهوه‌خانه‌ی نکبت‌بار را برایم قابل تحمل می‌کند. می‌ترسم رویایم را تحقق ببخشم و بعد انگیزه‌ای برای ادامه زندگی نداشته باشم. تو رویای گوسفندان و اهرام را در سر داری؛ تو با من فرق داری چون تو می‌خواهی به رویایت تحقق ببخشی. من فقط رویای مکه را مي‌خواهم. تا کنون هزاران بار، عبور از صحرا، ورود به میدانی که کعبه مقدس در آن است و هفت باری را که باید دورش بگردیم تا بتوانم حجرالاسود را لمس کنم تصور کرده‌ام. کسانی را که کنارم هستند، جلویم هستند، تصور کرده‌ام و صحبت‌ها و نیایش‌هایی را که با هم انجام می‌دهیم...اما می‌ترسم این‌ها فقط یک فریب بزرگ باشد. برای همین، هنوز رویایم را ترجیح می‌دهم.بله! بلورفروش، داشتن رویایش و در آغوش گرفتن رویایش را، به تحقق رویایش ترجیح می‌دهد.به راستی که آرزو داشتن زیباتر است یا به آرزو رسیدن؟پس از خواندن داستان بلورفروش، به یاد این افتادم که من هم خیلی دوست داشته‌ام به انگلیس بروم.اما من نیز هم‌چون بلورفروش از تحقق رویایم ترسی دارم. اگر واقعیت این سفر از رویایم زیباتر نباشد چه؟یکی از چیزهایی که برای من از انگلیس جذاب است و دوست دارم تجربه‌اش کنم، جو فوتبالش است. ⚽️در انگلیس شهرهایی وجود دارد که موقع بازی از هر ۸ نفر جمعیت شهر، ۱ نفر در استادیوم 🏟 حضور دارد. :))🏘 شهر Wolverhampton🐺 تیم Wolverhampton Wanderers👤 جمعیت شهر: ۲۶۳،۷۰۰🏟 ظرفیت استادیوم: ۳۲،۰۵۰🏘 شهر Brighton &amp; Hove🦆 تیم Brighton &amp; Hove Albion👤 جمعیت شهر: ۲۷۸،۰۰۰🏟 ظرفیت استادیوم: ۳۱،۸۷۶🏘 شهر Leicester🦊 تیم Leicester City👤 جمعیت شهر: ۳۶۶،۰۰۰🏟 ظرفیت استادیوم: ۳۲،۲۶۱تصاویری از هواداران برایتون، لسترسیتی و ولورهمپتون🦅⚽️ فوتبال و استادیوم‌های هیجان‌انگیز به نوعی یادآور دوران کودکی من هم هست. به یاد دارم هنگامی که ۱۰ و ۱۱ ساله بودم، به شدت شاهین بوشهر را دنبال می‌کردم و گاهی به استادیوم می‌رفتم.یک بار بازی شاهین و راه‌آهن بود و محمدصادقِ ۱۰ ساله نیز در استادیوم شهید بهشتی 🏟، لباس شاهین با اسم Iman و شماره 20 را به تن داشت که متعلق به «ایمان حیدری» (مهاجم شاهین) بود.از قضا در آن بازی ایمان حیدری نیز گل زد و هوادارانی که دور من بودند، به خاطر لباس Iman که پوشیده بودم، شادی‌کنان من را به بالای سر خودشان بردند. 😂🕺این طور بود انگار که من برای شاهین گل زده‌ام. :))🏰 یک چیز دوست‌داشتنی دیگر از انگلیس برای من قلعه‌های بسیارش است.بازی ⚔️ جنگ‌های صلیبی بخش خوبی از خاطرات دوران کودکی من را ساخته است.این بازی نه تنها خلاقیت و تفکر من را در کودکی ساخته است، بلکه مدتی حین انجام این بازی، در سوریه و لبنان زندگی می‌کردیم.فرض کن صبح به قبر واقعی صلاح‌الدین ایوبی 👳‍♂️ رفته باشی و شب در خانه Stronghold Crusader بازی کنی.قلعه‌های سوریه و قبر صلاح‌الدین ایوبی 👳‍♂️ (عکاس: پدرم)اولین مواجهه من با این بازی این طور بود که به همراه برادر بزرگ‌ترم به اتاق کامپیوتر مجتمع آموزشی زینبیه دمشق رفتیم و برادرم با دوستانش به طور شبکه با هم‌دیگر بازی کردند. (۴ در برابر ۴)اتاق کامپیوتر شور و هیجان خاصی داشت. :))«چوب بفرست!» — «آهن بفرست!» — «به فلانی حمله کنیم!»🎮 سال‌ها بعد، برادرم به من Visual Basic 6 را یاد داد و بازی‌ای به اسم «جنگ‌های سلیمی» در مدرسه راهنمایی و دبیرستان ساختم که شخصیت‌های کلاس‌مان بودند.ورودی بازی جنگ‌های سلیمی که در دوران راهنمایی ساختم.بگذریم. خلاصه که رویای سفر به UK و London زیباست. اما برای من معلوم نیست که تحقق این رویا چیز خوبی باشد.در صورت تحقق این رویا، بدترین اتفاق این است که رویایم را از دست می‌دهم و دیگر نمی‌توانم آن را در آغوش بگیرم.هم‌چنان که بلورفروش گفت:مکه است که مرا زنده نگه می‌دارد. چیزی است که تحمل این روزهای شبیه به هم را برایم قابل تحمل می‌کند.در مورد امکانِ عدم زیبایی تحقق رویا، اتفاقا حدود ۱.۵ سال پیش نیز، یک بار خواب دیدم که به همراه پدرم به لندن رفته‌ام. اما چه خواب وحشتناکی بود.در آن خواب من و پدرم هم‌دیگر را گم کردیم. من نیز نه شارژ داشتم و نه اینترنت و نه پول. کلید محل اقامت‌مان را گم کردیم.آدرس‌ها را نیز بلد نبودم. فردای آن روز هم دیگر وقت پروازمان به سمت تهران بود و کلا درست جایی را نگشته بودیم.خلاصه که در نهایت از خواب بیدار شدم و خدا را شکر کردم که همه چیز خواب بوده است.فعلا از سفر به انگلیس همین عکسِ عکسم (به سبک حرم) که حسان از استادیوم Arsenal برایم فرستاده است، کافی است و امیدوارم جهان بگذارد که با همین هم خوش‌حال باشم.از همین جا هم می‌شود سلام داد و ثواب زیارت آن را دریافت کرد.🙋‍♂️ السلام علیک یا Thierry Henry🙋‍♂️ السلام علیکم یا Arsene Wenger و اصحابه اجمعینعکسِ عکسم از Emirates Stadium (عکاس: حسان)در نهایت خطاب به این که بالاخره این متن را نوشتم، صدای 🤴ریچارد شیردل پخش می‌شود که می‌گوید:«عالی بود! ما همه تحت تاثیر پیروزی تو قرار گرفتیم.»پی‌نوشت: ممنون از محمدحسین شاهمرادی که تشویقم کرد این داستان رو بنویسم.اگر دوست داشتید، می‌تونید از بلاگ و فعالیت‌های متن‌باز من، حمایت کنید:حمایت ریالیحمایت ارزی</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 01:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گراف استعدادیابی به جای روش‌های سنتی استعدادیابی</title>
                <link>https://virgool.io/SharifHarekat/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-qrnglfxcdssn</link>
                <description>مقدمه: در این متن فوتبال فقط یک مثال است. کلیت بحث گراف استعدادیابی را به هر حوزه‌ای شاید بتوان برد. اصن شما به جای فوتبال بگو ریاضی و پزشکی و مهندسی. کی به کیه؟ عکس‌های کارتونی هم توسط DALL.E تولید شدن.با توجه به این که مدت زیادی کارهای آموزشی کردم و تا یه زمانی تلاش می‌کردم فعال آموزشی باشم و هنوز هم دغدغه‌ی یادگیری و یاددهی رو همراه خودم دارم، در برهه‌های مختلف به توسعه‌ی مهارت‌ها و استعدادهای انسان‌ها فکر کردم.چند وقت پیش هم به طور دوستانه برای کار تحلیل داده‌ی فوتبال وارد یک آکادمی فوتبال در شهرمون (بوشهر) شدم و یه مقداری کلا روی بحث داده‌های فوتبال مطالعه و سرچ داشتم و خب دیدم که مسئله‌ی استعدادیابی هم جزء پژوهش‌هایی هست که بهش توجه میشه و روش کار می‌کنن. البته من هیچ کدوم از این پژوهش‌ها رو نخوندم و نرفتم سمتشون. نمی‌دونم هم که دارن چی کار می‌کنن. اما کلا مسئله‌ش توی ذهن خودم باز شد و مقداری بهش فکر کردم و هنوزم دوست دارم فکر کنم.تصویری از تمرینات آکادمی فوتبال تازه‌تاسیس شهریار (به تاسیس مهدی طارمی)البته این آکادمی و دوستانی که من رفتم پیش‌شون، بچه‌ی ریزه پیزه‌ای توشون نیست. اکثرا نوجوان هستن و حداقل مهارت کار با توپ همه‌شون خیلی خوبه. (مهارت‌های اولیه‌ای مثل روپایی زدن و شوت زدن و پاس دادن) و تقریبا همه‌شون با شرکت در تست و ارزیابی وارد باشگاه شدن و بازیکنان گزینشی هستند.هدف این باشگاه در این مرحله به هر حال یه تصمیم خوب محلی (local) بوده و هر جوری که تست گرفته باشن خوبه به نظرم.اما مسئله‌ای برام پیش اومده که اگه در نهایت بخوایم به پرورش استعدادها در مقیاس بزرگ‌تری فکر کنیم، چطوری باید این کار رو انجام بدیم؟بذارید یه مثال بزنم. فرض کنید شما مدیر یک مدرسه هستید و از طرف اداره‌ی آموزش و پرورش به شما میگن که مدرسه‌ی شما یک تیم بسکتبال باید برای مسابقات (۱ ماه بعد) بین مدارس بفرستد و یک تیم فوتبال. شما چطور بازیکنان رو انتخاب می‌کنید؟یک معلم ورزش در حال تست گرفتن و انتخاب دانش‌آموزان برای تیم بسکتبال و فوتبال مدرسهحالا اگر به شما بگن که مسابقات ۱ سال بعد قراره شروع بشه، چطوری بازیکنان رو برای تیم انتخاب می‌کنید و تمرین می‌دید؟ اگه بگن کلا امتیاز مدرسه توی مسابقات ورزشی مهم هست طی چندین سال، اون وقت چه رویکردی رو برای توسعه‌ی استعدادهای مدرسه در نظر می‌گیرید؟به نظر من که خیلی فرق می‌کنه توی چه مقیاسی استعدادیابی مطرح بشه و قطعا برخورد ما هم متفاوت میشه با توجه به نیاز.در خصوص مسئله‌ی استعدادیابی، به این فکر کردم همه که از روز اول‌شون بازیکن نبودن! به هر حال اولین بار یه جایی توپ به پاشون خورده. تازه یاد گرفتن چطوری توپ رو لمس کنن. بعد پاس. بعد شوت. بعد حمل توپ. بعد دریبل زدن و ... حتی همون لیونل مسی هم به هر حال یه روزی تو کوچه‌های آرژانتین شروع کرده بازی کردن و استعدادش پیدا شده. آیا می‌تونستی همون روز اول بگی خب مسی بلد نیست شوت بزنه. بی‌خیالش. این استعداد خوبی نیست.این جا آرژانتین است. بچه‌ها لیونل مسی را مسخره می‌کنند و میگن برو بچه! تو اصن چی می‌دونی فوتبال یعنی چی؟حالا بیاید همین ایده رو ببریم سمت گراف و نمودار. توانایی‌هایی که یک نفر برای بازیکن خوبی شدن نیاز داره چیه؟ طبیعتا هر کسی که فوتبال رو دنبال می‌کنه، می‌دونه که فوتبالیست خوبی شدن فقط به دریبل زدن و روپایی و دقت شوت نیست. بلکه فهم تاکتیکی، توانایی گرفتن تصمیم درست در زمان مناسب و ... هم لازمه که به یه بازیکن واقعا بگیم فوتبالیست! در واقع محصول نهایی‌ای که یک استعدادیاب می‌خواهد به آن برسد یک بازیکن فوتبال است و نه یک Show Man! راستش را بخواهید آدمی را هم داشتیم که مردم با دیدن ویدیوهای شوت و روپایی و برگردون‌ش در اینستاگرام میلیون‌ها فالوور جمع کرده بود و ادعای پیوستن به بارسلونا و لیورپول را داشت. اما حتی در تست باشگاه سپاهان هم رد شد.بگذریم. بیاید ببینیم که لیونل مسی از بدو تولد، چه مسیری رو طی کرده؟ احتمالا شبیه به همچین چیزیه: (قطعا همچین چیزی نیست. به شدت ساده‌سازی شده. صرفا مثاله.)گرافی که یک انسان طی می‌کنه تا به خروجی مورد نظر ما برسه.در گرافی که کشیدم، راس‌ها همون توانایی‌ها و مهارت‌هایی هستن که ما می‌تونیم تیک ✅ بزنیم‌شون و بگیم فلانی این توانایی رو خوب داره. یا این که نمره بدیم به هر راس. بگیم هر نفر فلان چیزش این قدر خوبه. (مثلا دریبلینگ‌ش ۷۸ از ۱۰۰ هست.🧐)من می‌خواستم به این جا برسم که استعدادیابی درست نیست که صرفا بر اساس راس‌ها باشن. پس یال‌ها چی می‌شن این وسط؟ ما نمی‌تونیم صرفا با نمره‌دهی به ۵ راس اول این گراف بیایم یه نفر رو انتخاب کنیم که بگیم تو بازیکن خوبی می‌شی! چیزی که مسئله رو این جا اتفاقا جدی و جالب می‌تونه بکنه اینه که بتونی کسی رو تشخیص بدی که می‌تونه یال‌های این گراف رو خوب طی کنه حتی در صورتی که فاقد توانایی خوبی در راس‌ها باشه!واقعا این جا سوال پیش میاد که شما چطوری می‌تونی تشخیص بدی که فلانی که الان دریبلینگ خوبی نداره، در آینده با تمرین کردن و گرفتن راهنمایی‌های درست می‌تونه دریبلینگ خوبی داشته باشه یا نه؟یه جورایی انگار باید بتونی یه روشی برای استعدادیابی پیدا کنی که بتونه سرعت رشد و پیشرفت بازیکن‌هات رو هم در نظر بگیره. نه فقط عددِ فعلی performanceشون!سوال پژوهشی و سختی که این وسط مطرح میشه اینه که چطوری راس‌های بعدی و خیلی دورتر رو پیش‌بینی کنیم؟حالا برگردیم به همون مسئله. اگه به شما بگن که ۵ نفر رو برای مسابقه‌ی ریاضی آخر سال از مدرسه‌تون انتخاب کنید و به عنوان نماینده بفرستید، آیا شما یه آزمون برگزار می‌کنید و ۵ تای اول رو می‌فرستید برای مسابقه؟ آیا ممکن نیست کسی به توانایی مورد نیاز شما نرسیده باشه ولی توانایی رشد و پیشرفتی داشته باشه که از این موارد انتخابی شما بهتر باشه؟حالا واقعا سوال این جا مطرح میشه که روش‌ها برای حرکت روی یال‌ها و رسیدن به راس‌ها چی هستن؟ این چیزیه که مبهمه. یکی با بازی کردن تو کوچه رشد کرده! یکی نه. یکی رفته مدرسه فوتبال. یکی باباش باهاش بازی می‌کرده.حالا یه ایده‌هایی هم میاد توی ذهن که بتونیم تست‌هایی طراحی کنیم که مشتق نمره‌ی مهارت‌ها رو در آینده بتونه پیش‌بینی کنه. (میزان پیشرفت‌شون) مثلا برای توانایی این که یه آدم بازیکن خوبی میشه یا نه، قبل از این که بخواد اصن دریبلینگ و پاس دادن رو یاد بگیره، بیایم توانایی‌های ذهنی‌ش و ارتباط اون‌ها رو با اعصاب و فیزیک بدنش بسنجیم. (یه جورایی تست‌های Neuroscienceی بیایم انجام بدیم.)یا مثلا اگه یه جایی مانیتور کردیم و دیدیم که فلانی دیگه بیشتر از این رشد نمی‌کنه، بهش چالش جدید بدیم. محیط‌ش رو عوض کنیم و ببریم تو یه فضایی که نمره‌ی فلان مهارتش بهتر بشه یا فلان یال در گراف رو بتونه طی کنه.جهت ختم کلام، به قول معروفی: «باید یاد بگیریم که چگونه یاد می‌گیریم.»</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 04:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان ضعیفی هستم یا انسان ضعیفی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-gdhlieuddzu5</link>
                <description>مسئلهیک مسئله‌ای رو از دوستانم پرسیدم و خواستم که بهش جواب بدن:«به نظر شما فرق این دو تا جمله چیه؟+ «من انسان ضعیفی هستم. 😓😢😔»+ «من انسان ضعیفی هستم. 🤷‍♂️🤷‍♀️🤠»تجربه شخصی و نگاه شما در زندگی حول تفاوت این دو جمله چی بوده؟آیا خاطره یا اتفاق شخصی‌ای داشتید؟»عکس تولید شده توسط GPT 4جواب‌هاو خب قرار شد که جواب‌های آدما رو به اشتراک بذارم: (اگر شما هم مایل بودید در کامنت نظرتون رو بنویسید یا از طریق راه‌های ارتباطی دیگه بهم جواب بدید.)🔵 + من کلا نگاهم اینطوریه که همه انسان‌ها نواقصی دارند و هدف اینه که در طی زندگی رشد بکنند و این نواقص براشون رفته رفته حل بشه.و خب بزرگترین کمک این نگاه بهم همیشه این بوده که:۱)کمک می‌کنه خودم رو کمتر سرزنش بکنم و به خودم بیشتر فرصت رشد بدم.۲)برای رویکردهای دیگران که از نظرم درست نیستند حرص نمی‌خورم(یا حداقل خیلی خیلی کمتر از قبل حرص می‌خورم) چون بر این باورم که اونا هم اومدند زندگی کنند تا اصلاح کنند خودشون رو، یاد بگیرند و رشد کنند.و در کل هم دیدم به این نقص‌ها اینطوریه که به واسطه اینکه جسم مادی داریم و به این دنیا محدود شدیم و داریم در این محیط زندگی کردیم و می‌کنیم، یک سری نواقصی هم برامون شکل میگیره و خب باید در راستای رشد دادن خودمون در این زمینه ها تلاش کنیم.اما بنظرم روحمون اینطور نیست و روحمون پتانسیلش بیشتر از این حرفاست و یه ماهیت نامحدود داره بنظرم.در نهایت این نقص و ضعف داشتنه رو پذیرفتم ولی در راستای رشد تلاش میکنم و این نگاه صرفا کمکم می‌کنه کمتر خودم رو سرزنش کنم و کمتر کمال‌گرا باشم.🔵 + به نظرم کتاب The Subtle Art of Not Giving a F**k یا «هنر رندانه‌ی بی‌خیالی» خیلی مربوطه به مسئله‌ای که مطرح کردی. :)) اگه دوست داشتی بخونش.کتاب هنر رندانه‌ی بی‌خیالی🔵 + تفاوت تعاریف ما رو از هم جدا می کنندتعریف نفر اول از ضعیف بودن، ضعف و نقطه ضعف داشتنه و حس بد نسبت به چیزیه که هستنفر دوم ضعیف بودن اون حس حال منفی رو نداره صرفا میدونه ضعیفه و براش چیز بدی نیست که حس عجیبی ازش بگیره و به چیزی که هست هم افتخار میکنه و نظر من باید یک شخص سوم متعادل هم بین این دو نفر باشه که به چیزی که هست افتخار کنه ولی ازش حسی بگیره نیاز به پیشرفتش باشه که پیشرفت حاصل بشه🔵 + ضعف دو جنبه دارهیکی در مقابل کلیت اتفاقاتی که برامون میفته. که در اون صورت آره، ضعیفیم. چون تسلطمون رو نتیجه زیاد نیست. کاری انجام می‌دیم که نتیجه‌ی A حاصل بشه ولی نتیجه‌ی B حاصل میشه. فقط به این خاطر که شرایطی پبش اومده که قادر به کنترلش نبودیم. این ضعف، اگر بهش واقف بشیم نه تنها ناراحت‌کننده نیست، بلکه امیدبخش هم هست. یعنی ما تلاش خودمون رو بکنیم، گاهی شرایط به نفع ما نیست، که باید تحمل کنیم، گاهی هم به نفع ماست که باید قدر بدونیم.به بیان زیبای شیخ بهایی:غافل مشو که مرکب مردان مرد رادر سنگلاخ بادیه پی‌ها بریده‌اند نومید هم مباش که رندان جرعه‌نوشناگه به یک خروش به منزل رسیده‌اندضعف دیگر اما از نوع باختن به خودمونه. گاهی به خودمون قول می‌دیم که کاری رو بکنیم یا نکنیم. ولی در نهایت نمی‌تونیم به قولمون وفادار بمونیم‌‌. در عین حال وقتی می‌بینیم دیگران این کارهارو انجام دادن سرخورده می‌شیم.در این مورد، اگر واقعا کوتاهی کرده باشین، احتمالا تقصیر متوجه خودمونه. باید تلاش کنیم که اون کارهارو انجام بدیم/ندیم. در اینجا باید باور کرد که حرکت خیلی مهم‌تر از رسیدنه. چون نتیجه تحت تاثیر عوامل دیگه‌ست. اما دست‌کم خودمون می‌تونیم اونچه در توانمون هست رو بذاریم. گر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوش🔵 + این سوال عمیقا من رو یاد کتاب «انسان در جست‌وجوی معنا» انداخت. به شدت توصیه‌ش می‌کنم. داستانی که روایت میشه خیلی موضوع پذیرش جهان اطراف و رضایت داشتن در بدترین و ناقص‌ترین حالت رو در خودش داره.کتاب انسان در جست‌وجوی معنا🔵 + این تفکر که وقتی همه‌چیز رو پایان‌پذیر بدونیم، دیگه چیز‌ها آن‌چنان که باید ارزشی ندارن، تو ادبیات ما هم زیاد هست:سعدی:هر صباحی غمی از دور زمان پیش آیدگویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگر باز گویم نه که دوران حیات این همه نیستسعدی امروز تحمل کن و فردای دگرخیام:ای دل چو زمانه می‌کند غمناکتناگه برود ز تن روان پاکتبر سبزه نشین و خوش بزی روزی چندزان پیش که سبزه بر دمد از خاکتاین تفکر برای از بین بردن غم و رنج این دنیا خیلی خوب و مفیده. ولی از طرفی تکیه‌ی زیاد بهش باعث میشه دست رو دست بذاریم و هیچ کار مثبتی نکنیم. در نهایت شاید رهیافت بینابینی راه بهتری باشه:مثل این گفته‌ی علی‌بن ابی طالب که چنان برای دنیایت تلاش کن که گویی تا ابد زنده‌ای و چنان برای آخرتت تلاش کن که گویی فردا خواهی مرد.که ظاهرا بنجامین فرانکلین هم جمله‌ی مشابهی داره:Work as if you were to live a thousand years, play as if you were to die tomorrow.🔵 + بنظرم برای اولی زندگی بیشتر تراژدیه، وقتی به موانعی توی مسیر و زندگیش بر می‌خوره چون نگاه صفر و یکی داره،خودش رو بازنده و تلاش‌ها رو بی‌اثر می‌دونه.درحالی که دومی شاید نگاه کمدی به زندگی داره و می‌دونه قدم های چندان بزرگ و خارق‌العاده نمی‌تونه برداره و در توانش نیست شاید، پس شروع می‌کنه هرکاری از دستش بر میاد هرچند کم رو انجام می‌ده.در واقع اولی پذیرش ضعف رو به معنی بی‌عملی می‌دونه درحالیکه دومی پذیرش همراه با عمل داره.🔵 + تفاوتشون به نظرم تو پذیرشه.تو اولی من میدونم که انسان ضعیفی هستم، این موضوع رو مشکل خودم میدونم و ازش ناراحتم.ولی تو دومی من پذیرفتم ضعیفم، باهاش کنار اومدم و الان بقیه‌ان که باید باهاش کنار بیان!به نظر من اینکه یک ویژگی از خودمون رو بپذیریم اصلا به این معنا نیست که نخوایم درستش کنیم یا جای بهبودی تو خودمون نبینیم، اصلا شاید یکی از بهترین راه های تغییر،  پذیرش مطلق اون چیز باشه. بنابراین لزوما کار بدی نیست که شما ضعف خودت رو بپذیری.تو اولی تو یه آدم ضعیف ناراحتی.تو دومی ولی یه آدم ضعیف خوشحال که زوووور نمیزنه چیزی رو تغییر بده.🔵 + حس‌م اینه جمله ی دومی یه ابهام و سوالی در خودش داره که بار منفی مطلب رو میگیره. ولی اولی اینطور نیست.🔵 + دومی خوبه چون پذیرفتی مسئله رو ولی در گفتنش هم نباید اغراق کنی. چون کم‌کم میری تو فضای اینکه خب تا آخر عمرم همین خواهم بود. اصن این که این جمله رو در ذهنت به خودت بگی یا بلند به بقیه هم بگی موضوعیت داره. فک کنم بهتر باشه در درون خودت بیشتر این حرف رو بزنی و در نگاه بقیه خودت رو تخریب نکنی.🔵 + 😓گاه نیاز داریم که خودِ ناتوان و درمانده‌مان را ببینیم. تنها باشیم و دردهایمان را در آغوش بگیریم. شاید بتوان گفت اشعار زیر نمایانگر چنین لحظاتی برای یک شاعر بوده‌اند:خار خشکم شاخ بی‌برگم نمی‌دانم ولیخویش می‌سوزد مرا بیگانه می‌سوزد----------دل شکسته‌ی من آهش ار اثر دارددعا کنم که خدایش شکسته تر دارد----------از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌امشرمنده جوانی از این زندگانی‌ام----------در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنمگر شکوه‌ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنمو ...در این مواقع درمانده‌ایم و گمان می‌کنیم هیچکس در عالم اصلا ما را نمی‌فهمد و باید با خود باشیم.🤠 از سوی دیگر، گاه از ضعف‌های خود باخبریم ولی با وجود آن‌ها راه می‌افتیم تا خود راه بگویدمان که چون باید رفت. در این حالت، به ضعف‌ها می‌خندیم و آن‌ها را دست می‌اندازیم. به نظرم اشعار زیر در گویای همین پذیرفتن ضعف یا عملگرایی با وجود ضعف هستند:ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیمغم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم----------ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیمپوشیده چه گوییم همینیم که هستیم----------این نفسی را که نیابم دگرحیف بود گر به غم آرم به سر----------مرا مسوز که نازت ز کبریا افتدچو خس تمام شود، شعله هم ز پا افتد🔵 + تفاوتشون امیده. و برمیگرده به احساس ،به اطرافیان به میزان تجربه و شناخت فرد از خودش و خداش.🔵 + اولی دست کشیده از بهتر شدن و تلاشی نمیکنه.دومی با واقعیت کنار اومده و تلاش میکنه بهتر شه.🔵 + بنظرم اون اولیه اعتماد ب نفس کمتری داره و بیشتر ب این نتیجه رسیده که ضعیفه دومیه یکم تردید داره😂 شاید میخواد تایید بگیره که ن نیستی.🔵 + برای من فرقش اینه که جمله‌ی اول رو با اشک و ناله و غر زدن بیان می‌کنم.ولی موقع گفتن جمله‌ی دوم، یه نفس عمیق می‌کشم و صدای پری دارم.🔵 + تو اولی احساس شرم دارم. خودم رو دارم سرزنش می‌کنم که ضعیف هستم. یه خودزنی داره توش. یه حسی داره که نمی‌خوام این جوری باشه.تو دومی دارم ضعیف بودنم رو نسبت به جهان هستی مطرح می‌کنم و از بابتش احساس شرم ندارم.به هر حال آدم ضعیفه دیگه. در برابر این جهان هیچی نیستی.ضعیف بودن خودم در این جهان رو پذیرفتم و با یه آرامش خاطری دارم میگم که انسان ضعیفی هستم.🔵 + اولی یعنی یه مسیری برای خودم چیدم که حالا افتادم توش و می‌بینم از پسش برنمیام.دومی یعنی توانمندی‌ها و عدم توانمندی‌هام رو شناختم و از همشون به عنوان فرصت استفاده می‌کنم و مسیرم رو براساس اونا می‌چینم.</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 00:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی اعداد در شش‌قدم؛ بررسی آماری کرنرهای لیگ برتر انگلیس ۲۲-۲۳</title>
                <link>https://virgool.io/SharifHarekat/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B4-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%DB%8C%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3-%DB%B2%DB%B2-%DB%B2%DB%B3-ta6ndiab4ez4</link>
                <description>مقدمه مترجم:در این مقاله هنگام ترجمه‌ی برخی اصطلاحات به فارسی کلماتی انتخاب شده است که نیاز است همین اول کار درباره‌ی آنان توضیحی داده شود. به جای xG از معادلِ «امید گل» استفاده شده و کلمه‌ی shot نیز به «شوت» ترجمه شده که فقط شوتی که در فارسی در نظر می‌گیریم نیست بلکه ضربات سر یا لمس ساده‌ی توپ به سمت دروازه در جریان بازی نیز shot محسوب می‌شوند. به جای کلمات near post و far post نیز از کلمات «تیرک اول» و «تیرک دوم» استفاده شده. علاوه بر این‌ها کلمات inswinger و outswinger نیز به ضربات «درون‌گرا» و «برون‌گرا» ترجمه شده‌اند. هنگامی که بحث ضربه‌ی کرنر است، اگر یک ضربه درون‌گرا باشد یعنی کاتِ توپ به سمت داخل دروازه است که بازیکن راست‌پا از سمت چپ دروازه‌ی حریف می‌تواند این کار را انجام دهد و هنگامی که این بازیکن به روی نقطه‌ی کرنر سمت راست دروازه‌ی حریف بایستد، کرنرِ وی برون‌گرا محسوب می‌شود. برای ضربات برون‌گرا نیز به طریق مشابهی برعکس است.مقاله اصلی که این متن از آن ترجمه شده، در سایت Opta Analyst منتشر شده که از این لینک در دسترس است.در حال زدن کرنر: Saka ،Son ،Arnold و Trippierضربات کرنر، بسیار قابل توجه هستند. گل‌هایی که از ضربات کرنر به دست آمده‌اند ۱۳.۹ درصد از کل گل‌هایی هستند که در کل فصل گذشته‌ی لیگ برتر به ثمر رسیده‌اند. هم‌چنین ۱۵.۱ درصد از کل شوت‌ها پس از ضربات کرنر زده شده‌اند. تقریبا هر تیمی که بتواند از پس هزینه‌اش بربیاید، یک مربی متخصص برای ضربات ایستگاهی استخدام می‌کند.در گذشته، کرنرها، ضربات زشت و نابخردانه شناخته می‌شدند؛ اما اکنون تیم‌های مطرح، ارزش کرنرها را با زمان‌گذاری برای ارتقای مهارت بازیکنان‌شان اثبات می‌کنند و بازیکنانی را به تیم جذب می‌کنند که در ضربات ایستگاهی و کرنر، قابلیت‌های به خصوصی را دارند. (هم در شروع ضربات و هم در دریافت توپ‌های پس از آن)اما اجرا کردن باکیفیت کرنرها نیازمند قدرت تخیل، مهارت و همکاری است. ما از بانک داده‌مان استفاده کردیم تا موفقیت تیم‌ها در کرنرها را آنالیز کنیم تا چگونگی اجرای آن‌ها و چیزهای بیشتری را بتوانیم ببینیم. در این مقاله نتایج جالبی از آنالیز را مشاهده خواهید کرد.بهترین و بدترین تیم‌هارقیبان سنتی شمال لندن - آرسنال و تاتنهام - فصل متفاوتی را نسبت به یکدیگر تجربه کردند؛ ولی هر دو به میزان یکسانی (۱۳ گل) به کرنرها وابسته بودند. گل‌های تاتنهام از کرنر، برایشان ۱۱ امتیاز در ۲۲-۲۳ به ارمغان آورد. برای آرسنال نیز، این گل‌ها ۹ امتیاز ارزش داشتند. بدون در نظر گرفتن این گل‌ها، تاتنهام نیمه‌ی بالایی جدول را نمی‌دید و آرسنال نیز در رده‌ی سوم جدول در کنار منچستریونایتد قرار می‌گرفت و هیچ شانسی برای قهرمانی نیز برای خودش نمی‌دید. هم‌چنین کامبک آرسنال مقابل یونایتد و بورنموث نیز اتفاق نمی‌افتاد و فصل جذابیت کمتری می‌داشت.نقشه‌ی شوت‌های آرسنال در ادامه ضربات کرنر۱۳ گل آرسنال از امید گلِ ۱۱.۰ به دست آمده است و همان طور که نقشه‌ی شوت بالا نشان می‌دهد، آن‌ها در ایجاد موقعیت‌های باکیفیت نزدیک دروازه، خیلی خوب بوده‌اند. علاوه بر این، گل‌های معدودی نیز از موقعیت‌های خیلی سخت کسب کرده‌اند؛ مثل گل دقیقه آخری Reiss Nelson مقابل بورنموث و شوت Oleksandr Zinchenko به استون ویلا. این دو گل باعث شدند که کرنرهای آرسنال، دل‌رباتر نیز به نظر برسند: برای Nelson سانتر ارسالی بود که روی لبه‌ی محوطه‌ی جریمه، یک شوت منجر به گل ساخت و برای Zinchenko کرنر کوتاهی بود که توسط Bukayo Saka به Martin Ødegaard رسید که Martin با شناسایی فضای خالی Zinchenko، در لبه‌ی محوطه‌ی جریمه توپ را به او رساند.۱۳ گل تاتنهام، فقط از امید گل ۹.۳ برای این ضربات به دست آمده‌اند که فرارهای تیرک اول و شوت‌های تک‌ضرب نقش مهمی را در استراتژی آن‌ها ایفا کرد. این‌ها باعث شد که اثر به‌سزایی برای تاتنهامی خلق شود. آن‌ها ۳ گلِ first touch پس از زدن ضربه کرنر داشتند؛ هم‌چنین چند شوت منجر به گل بسیار ساده، روی تیرک دوم داشتند.نقشه‌ی شوت‌های تاتنهام در ادامه ضربات کرنردر آن سوی ماجرا، اورتون، منچستریونایتد، لسترسیتی، ناتینگهام فارست و برایتون به طور مشترک کمترین تعداد گل‌ها را از روی کرنر داشتند: برای هر کدام ۴ تا. ولی این به معنای موفقیت‌آمیز بودن یا نبودن رویکرد خاص آن‌ها در ضربات کرنر لیگ برتر نیست.بیشترین گل‌زنندگان فصل از طریق ضربات کرنرضربات درون‌گرا (آرسنال) در مقابل ضربات برون‌گرا (لیورپول)دو تیمِ آرسنال و لیورپول تجربه‌ی لذت‌بخشی از ضربات کرنر داشتند اما استایل کاملا متضادی را در پیش گرفته بودند. از ۱۶۵ کرنر سانتر شده‌ی آرسنال، ۱۵۴ تا درون‌گرا بودند و آن‌ها بیشتر از هر تیم دیگری متکی به یک نوع ضربه بودند. (کمترین تنوع را بین درون‌گرا و برون‌گرا داشتند.) همان طور که اشاره کردیم آن‌ها بیشترین تعداد گل کرنری که ۱۳ باشد را ثبت کردند. در سمت دیگر، لیورپول ۱۵۵ سانتر کرنری از ۲۱۲ تا را به شکل برون‌گرا زده است. تیم Jürgen Klopp تنها یک گل کرنری کمتر از آرسنال و تاتنهام - ۱۲ تا - به ثمر رسانده است. این در حالی است که لیورپول بیش از هر تیم دیگری، تمرکزش را روی ضربات برون‌گرا گذاشته بود.پس با این توصیفات، کدام استراتژی بهتر است؟برای بررسی این موضوع، داده‌های کرنر را به دو دسته تقسیم کردیم: ضربات کرنری که مستقیما به شوت منجر شده‌اند (اولین لمس توپ بعد از زدن کرنر) و ضرباتی که در متن بازی در ادامه کرنر به ثمر رسیده‌اند. این که یک ضربه کرنر مستقیما به شوت منجر شود، اتفاق نادری است؛ مخصوصا وقتی که ضربات درون‌گرا باشند. در فصل گذشته‌ی لیگ برتر، ۱۶.۹ درصد از کرنرهای درون‌گرا در تماس اول به شوت منجر شده‌اند؛ در حالی که این نرخ برای کرنرهای برون‌گرا ۲۵.۱ درصد بوده است.اما شوت‌هایی که مستقیما پس از کرنرهای درون‌گرا حاصل شده‌اند، کیفیت بالاتری داشتند. شوت‌های پس از ضربات درون‌گرا امید گل ۰.۱۴ را ثبت کرده‌اند و این پارامتر برای ضربات برون‌گرا ۰.۰۸ بوده است.نقشه‌ی شوت‌های لیورپول در ادامه‌ی ضربات کرنرپس، با ضربات درون‌گرا شانس‌های کمتری را به دست می‌آورید اما این شانس‌ها بهتر هستند. پس انگار این تفاوت‌ها تاثیر همدیگر را خنثی می‌کنند و سانترهای کرنری چه درون‌گرا باشند یا برون‌گرا، تعداد گل‌هایی که با پاس گل مستقیم می‌زنید در نهایت تقریبا با هم برابری می‌کنند. نرخِ این نوع تبدیل گل ۱.۳۲ درصد برای کرنرهای درون‌گرا بوده و ۱.۲۵ درصد نیز برای برون‌گرا.پیش‌تر تاکید کردیم که شوت‌های تماس اول پس از کرنر بسیار کمیاب هستند ولی هنگامی که به کل متن بازی پس از کرنرها نگاه می‌کنید، به طرز مشابه داستان جالبی می‌بینید.هر تیم چه میزان از سانترهای کرنری‌اش را درون‌گرا یا برون‌گرا زده است؟۳۴.۹ درصد از سانترهای درون‌گرا در متن بازی پس از کرنر به شوت منجر شده‌اند؛ در مقام مقایسه، برای سانترهای برون‌گرا با اختلاف معناداری ۴۴.۴ درصد از آن‌ها به شوت منجر شده‌اند. ولی در کل، در بازی پس از کرنر، ۴.۲ درصد از درون‌گراها و ۴.۱ درصد از برون‌گراها به گل منجر شده‌اند.این توضیحات ممکن است این موضوع را نشان بدهد که بهینه اجرا کردن کرنرهای درون‌گرا، سخت‌تر هستند و غالبا سخت‌تر به بازیکن می‌رسند اما هنگامی که به هم‌تیمی برسند راحت‌تر و با یک لمس ساده می‌توانند گل شوند؛ در حالی که کرنرهای برون‌گرا زحمت بیشتری برای تغییر مسیر توپ به سمت گل نیاز دارند.در نتیجه‌ی این داستان، می‌توانیم بگوییم در صورتی که استراتژی به خوبی اجرا شود، هر دو نوع کرنر درون‌گرا و برون‌گرا به یک اندازه خوب هستند. به نظر می‌رسد تمرکز روی یک نوع (مثل آرسنال و لیورپول که در فصل گذشته تاثیر به‌سزایی گذاشتند) کلید ماجراست.مقایسه‌ی آمارهای ضربات درون‌گرا و برون‌گرا در فصل گذشتهکرنرهای کوتاه در برابر کرنرهای بلنددو تیم به شدت بر یکی از دو نوع کرنر تمرکز کردند که هر دو به طریقی مشابه نتایج ضعیفی را داشتند. اورتون ۹۵.۵ درصد از کرنرهایش را مستقیم به ناحیه وسط سانتر کرده است، در حالی که منچستر یونایتد ۳۴.۲ درصد از کرنرهایش را کوتاه کار کرده است. این دو تیم که بیشترین نسبت تمرکز بر روی یک استراتژی را داشتند، فقط ۴ گل را از ضربات کرنر به دست آوردند که به طور مشترک پایین‌ترین آمار در کل تیم‌های لیگ برتر است.ولی لیورپول ۹۰.۲ درصد از کرنرهایش را سانتر کرده است که مقداری غافل‌گیرکننده است چرا که مردم انتظار دارند تیمی که در حفظ مالکیت بهتر است، کرنرهایش را کوتاه کار کند؛ اما همان گونه که دیدیم، آن‌ها جزء اثرگذارترین‌های لیگ در ضربات کرنر بودند.کرنرهای سانترشده که مستقیما به شوت منجر شده‌اند ۲۰.۸ درصد از این نوع کرنرها را در بر می‌گیرند، در حالی که این رقم برای کرنرهای کوتاه، ۲.۸ درصد است. از لحاظ آمار گل شدن نیز ۱.۳ درصد از کرنرهای سانترشده، مستقیما پاس گل محسوب شده‌اند، در سمت مقابل نیز تعجب نمی‌کنیم که تنها و تنها ۱ پاس گل مستقیم از کرنرهای کوتاه در کل فصل گذشته داشتیم. (وقتی که Jack Harrison مقابل برایتون، پاس مستقیم دریافت کرد و سپس با یک شوت کات‌دار به سمت تیرک دوم، توپ را به گل تبدیل کرد.)اکثر طرفداران، کرنرهای کوتاه را دوست ندارند چرا که فکر می‌کنند توپ باید با هر فرصتی که شده به محوطه برسد ولی واقعیت این است که تنها تفاوت کوچکی میان این دو نوع کرنر دیده شده. فقط ۳۲.۶ درصد از کرنرهای کوتاه در جریان بازی پس از کرنر به شوت منجر شده و فقط ۳.۳ درصد از آن‌ها به گل تبدیل شده است. این دو نرخ برای کرنرهای بلند به ۳۸.۵ و ۴.۱ درصد افزایش می‌یابد. اختلاف زیادی نیست ولی به هر حال اختلاف است و همین دلیلِ بسیاری از سرمربیان امروزی برای تمرکز روی ضربات ایستگاهی است چرا که می‌خواهند از هر فرصتی که تیم‌شان نزدیک به گل است استفاده کنند.نقشه‌ی شوت‌های منچستر یونایتد در ادامه ضربات کرنرالبته، این تحلیل فقط به محدوده بازی بعد از کرنر نگاه می‌کند و بعضی وقت‌ها نیز پیش می‌آید که تیمی که کرنر را کوتاه بازی می‌کند، توپ را کلا به زمین خودی می‌برد و تیم‌ها به شکل تیمی و «نرمالِ» مالکیت‌شان برمی‌گردند. هر چند که این کار کاملا صدای طرفداران را بلند می‌کند، اما لزوما به این معنا نیست که کار بد و به‌دردنخوری است و هم‌چنین بعضی وقت‌ها این نوع عملکرد باعث می‌شود که به یک شانس گل یا گل منجر شود. تحلیل این اتفاق از موضوع این مقاله خارج است و برای روزی دیگر باقی می‌ماند…تیرک اول در برابر تیرک دوماین که تماس اول (first touch) پس از سانتر کرنری در ناحیه‌ی نزدیک تیرک اول بیشتر باشد، منطقی به نظر می‌رسد؛ به عبارتی دید بهتری روی حرکت بازیکن روی تیرک نزدیک‌تر می‌توان داشت و پیدا کردن حرکت بازیکن روی تیرک دورتر (که ناحیه شلوغ‌تری است) به طرز اجتناب‌ناپذیری سخت‌تر است. با نگاه به کرنرهای سانتر شده به داخل محوطه شش‌قدم، در می‌یابیم که ۶۸ شوت با تماس اول در ناحیه تیرک اول در فصل ۲۲-۲۳ لیگ برتر داشتیم که در مقایسه با آن ۴۲ تا برای تیرک دوم و ۷۲ تا نیز برای ناحیه‌ی وسطیِ محوطه شش‌قدم به ثبت رسیده است.اما، امید گل این شوت‌ها به طرز قابل توجهی متفاوت است. امید گل ۰.۱۲ برای شوت‌های تیرک اول، ۰.۱۷ برای تیرک دوم و ۰.۲۷ برای ناحیه‌ی وسط دروازه. اما شوت‌های ناحیه‌هایی که امید گل بالاتری دارند، به شکل آن چنان بهینه‌ای به گل تبدیل نشده‌اند: به طور کلی نه گل از ناحیه وسطی شش‌قدم با تماس اول زده شده است (نرخ تبدیل به گلِ ۱۲.۵ درصد)، در مقایسه، هشت گل از شوت‌های تیرک اول (نرخ تبدیل ۱۱.۸ درصد) و پنج گل از شوت‌های تیرک دوم (۱۱.۹ درصد).با این وجود، مقدار بیشتری از کرنرهایی که به تیرک دوم ارسال شده به شوت منجر شده‌اند. از کرنرهایی که تماس اول در ناحیه‌ی تیرک دوم بوده است، ۲۵.۸ درصدشان به شوت منجر شده‌اند که این نرخ برای تیرک اول ۱۳.۲ درصد و برای ناحیه‌ی وسطی ۱۲.۲ درصد است. نرخ تبدیل به گل برای ضربه‌هایی که تماس اول تیم مقابل تیرک دوم بوده (۳.۱ درصد) تقریبا دو برابر دو ناحیه‌ی دیگر بوده است؛ ۱.۶ درصد برای تیرک اول و ۱.۵ درصد برای ناحیه‌ی وسط.یک توضیح ممکن برای این تناقض کوچک بین اعداد، می‌تواند درگیری فیزیکی در ناحیه‌ی شلوغ شش‌قدم باشد طوری که مدافعان حریفشان را هل می‌دهند و هر تاکتیک ممکنی را استفاده می‌کنند که مزاحمِ مهاجم شوند. با همه‌ی این‌ها، این نوع برخورد فیزیکی چیزی نیست که مدل‌های امید گل (xG) در نظر بگیرند. یا شاید داده‌های یک فصل لیگ برتر، به تنهایی نمونه به اندازه کافی بزرگی نباشد...مناطق مختلف مورد هدف تیم‌هافصل گذشته، تیم‌هایی حضور داشتند که تلاش داشتند تیرک اول، تیرک دوم و ناحیه‌ی وسط را هدف بگیرند. تاتنهام، به شکل سنگینی روی تیرک اول تمرکز کرده بود که بیش‌تر از هر تیم دیگری کرنرهایش را روی تیرک اول داخل محوطه‌ی شش‌قدم ارسال کرده است (۱۹ درصد). اگر ناحیه‌ی پشت محوطه‌ی شش‌قدم جلوی تیرک اول را نیز به آن اضافه کنیم، این مقدار به ۲۹ درصد افزایش پیدا می‌کند.مقصد توپ‌های تاتنهام در ضربات کرنرتعداد بسیار کمی از کرنرهای آنان به طور مستقیم به تیرک دوم ارسال شده است، اما این طور که پیش‌تر نقشه‌ی شوت‌های آنان را دیدیم، تعداد زیادی از شوت‌هایشان روی ناحیه‌ی تیرک دوم زده شده است. دلیلِ این موضوع تغییر مسیر توپ به روی ناحیه‌ی دوم است؛ هنگامی که توپ به تیرک اول یا وسط می‌رسد، غالبا با ضربه‌ی بازیکنان توپ تغییر مسیر می‌دهد و به ناحیه‌ی تیرک دوم می‌رسد و برای آنان این اتفاق کیفیت خوبی نیز داشته است.اورتون بیشتر از همه روی سانترهای تیرک دوم تمرکز کرده است، ۱۳ درصد از ارسال‌های آنان روی این منطقه از محوطه شش‌قدم بوده است که اگر ناحیه‌ی پشت شش‌قدم و روبه‌روی تیرک دوم را نیز به آن اضافه کنیم، ۲۰ درصد می‌شود. آن‌ها تنها تیمی بودند که وزن کرنرهای تیرک دوم در داخل شش‌قدم برایشان سنگین‌تر بوده. (۱۳ درصد در برابر ۱۱ درصد)مقصد توپ‌های اورتون در ضربات کرنربرای ما واضح نیست که این یک رویکرد آگاهانه بوده یا نتیجه‌ی ارسال‌های ضعیف یا بلندتر از حد انتظار بوده؛ چرا که اورتون تنها ۴ گل از کرنرها در کل فصل داشته است. مطمئنا فصل آینده Sean Dyche قصد دارد که این موضوع را بهبود ببخشد.با بررسی کرنرهایی که به ناحیه‌ی وسطی دروازه زده شده است، متوجه می‌شویم وستهم بیشترین نسبت هدف گرفتن کرنرهایش را به این منطقه داشته است؛ ۲۷ درصد از کرنرهایشان را به وسط شش‌قدم ارسال کرده‌اند و همین مقدار برای پشت شش‌قدم ۱۸ درصد بوده است. آن‌ها در گل‌های کرنری، به طور مشترک در جایگاه پنجم لیگ برتر ایستاده‌اند. (با ۱۰ گل)مقصد توپ‌های وستهم در ضربات کرنرهم‌چنین آن‌ها تیمی بودند که بیشتر از همه محوطه شش‌قدم را هدف گرفته‌اند. (زیاد به نظر می‌رسد آقای David Moyes! این طور نیست؟) تقریبا نصف کرنرهایشان (۴۹.۵ درصد) به شش‌قدم ارسال شده است. اورتون (با ۴ گل) و آرسنال (۱۳ گل) در نسبت هدف‌گیری به شش‌قدم در رتبه‌های دوم و سوم قرار می‌گیرند. به وضوح این که خوب انجامش دهید، مهم‌تر از این است که صرفا توپ را هر چه سریع‌تر به دروازه نزدیک کنید.با این حال، لیورپول غالبا محوطه‌ی شش‌قدم دوم (همان شکل مستطیل شش‌قدم را بلافاصله پس از شش‌قدم اصلی در نظر بگیرید.) را هدف گرفته است. ۵۴ درصد از تماس‌های اول توپ در این منطقه دیده شده است. کاپیتان لیورپول (Virgil van Dijk) بیشتر از هر بازیکن دیگری مورد هدف لیورپولی‌ها در ضربات کرنر بوده است که ۱۷ شوت مستقیم از ضربات کرنرِ فصل گذشته داشته است؛ در این فصل تنها Fabian Schär از نیوکاسل از او پیشی گرفته است. (با ۲۱ شوت)مقصد توپ‌های لیورپول در ضربات کرنربهترین کرنر-زن‌ها و بهترین هدف‌هابیشترین امید پاس گل (xG assisted) مستقیم از کرنرها در فصل گذشته‌ی لیگ برتر متعلق به Kieran Trippier است که ۴.۸ بوده است که حداقل ۱.۸ از هر شخص دیگری بیشتر بوده است. (Pascal Gross با ۳.۰ دوم بوده است.) Schär هدف اصلی کرنرها بوده است ولی او به عنوان بیشترین شوت‌زننده از کرنرها در لیگ، حتی نتوانسته یک گل بزند. در کل فقط یکی از سانترهای Trippier از کرنر به طور مستقیم پاس گل محسوب شده است. (در حالی که Gross یک هم عدد نداشته.)بهترین کرنر-زن‌ها از نظر پاس گل مستقیم Ivan Perisic تاتنهام و Andreas Pereira فولام بودند که هر کدام ۳ پاس گل مستقیم داشتند. ۳ گل Pereira از امید پاس گل ۲.۰ حاصل شده در حالی که برای Perisic مقدار ۱.۶ ثبت شده است.شاید نیوکاسل و برایتون تمام‌کننده‌های ضعیف‌تری برای حمله روی کرنرها داشته‌اند و نیاز داشته باشند به این بازیکنان‌شان کمک کنند که شوت‌هایشان را با نکات به خصوصی به گل تبدیل کنند.اگر بخواهیم در مورد موثرترین مهاجمان در محوطه صحبت کنیم، با وجودِ این که Schär و Van Dijk و James Tarkowski و Aleksandar Mitrovic بیشتر از هر کس دیگری در مقصد نهایی سانترهای کرنری قرار گرفته بودند (به ترتیب با ۲۷، ۲۴، ۲۴ و ۲۱ بار)، عملکرد Gabriel Magalhães آرسنال فوق‌العاده بوده است. با وجود این که Gabriel تنها ۱۳ بار در مقصد نهایی سانترها دیده شده است، بیشتر از هر بازیکن دیگری در کل لیگ برتر به طور مستقیم از کرنرها به گل رسیده است. (با ۲ گل)مقصد توپ‌های آرسنال در ضربات کرنردلیل دیگری که آرسنال Kai Havertz را جذب کرد؟ ?دلایل بسیاری وجود دارد که Mikel Arteta تصمیم گرفت Kai Havertz را جذب کند ولی فرضیه‌ای که خیلی صحبتی در موردش نشده، قابلیتش در کرنرهای دفاعی است. در واقع، این احتمالا فقط یک امتیاز بیشتر برای Arteta است ولی می‌توان ثابت کرد که یک امتیاز مهم است.وقتی می‌خواهیم صحبت از تماس‌های اول دفاعی به دنبال کرنر سانترشده کنیم، Havertz را به عنوان بهترین بازیکن تهاجمی لیگ برتر ۲۲-۲۳ در این موضوع نام می‌بریم. ۲۳ تماس اولیه‌ی او در کرنرهای دفاعی در رتبه‌ی چهارمِ لیگِ فصل گذشته قرار می‌گیرد؛ که تنها از Ethan Pinnock (دفاع وسط برنتفورد) با ۳۴ تماس، Tyrone Mings (دفاع وسط استون ویلا) با ۲۶ تماس و Emiliano Martínez (دروازه‌بان استون ویلا) با ۲۴ تماس کمتر بوده است و Kai در واقع ۱۲.۶ درصد از کل تماس‌های اول چلسی را ایجاد کرده است.علاوه بر این، هیچ کدام از ۴ دفع‌کننده برتر آرسنال در کرنرهای دفاعی، هافبک یا مهاجم نبوده‌اند؛ فقط ۳ تیم در لیگ برتر چنین وضعیتی داشتند که آرسنال یکی از آن‌ها بود. در حالی که ۱۷ تیم دیگر می‌توانستند روی مهاجمانشان برای کرنرهای دفاعی حساب کنند، آرسنال قادر به این کار نبود. به نظر قرار است این موضوع در این فصل تغییر کند.آن‌ها در کل فصل تنها ۶ گل از روی ضربات کرنر دریافت کرده‌اند که به طور مشترک در لیگ رتبه‌ی پنجم را در این موضوع داشته‌اند. اما آن‌ها ۲ گل بیشتر از منچسترسیتی (با ۴ گل خورده) دریافت کرده‌اند و در یک لیگ پایاپای شما نیاز دارید تا همه چیز عالی باشد تا بتوانید با سیتی مقابله کنید. Arteta می‌خواهد تیمش هر کاری که می‌تواند را انجام دهد تا فاصله‌اش با Pep Guardiola را از بین ببرد.</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 18:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، دل‌شکستگی، خشم و فوتبال</title>
                <link>https://virgool.io/SharifHarekat/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-fko0vp1yrggw</link>
                <description>⚠️ تذکر: این یادداشت، حاوی اسپویل فیلم سینمایی The Damned United - 2009 و سریال Ted Lasso است. اگر با اسپویل این‌ها مشکل دارید، به خواندن ادامه ندهید. :)برایان کلاف در فیلم The Damned Unitedدوران بازی و سرمربی‌گری Brian Clough به عمر من قد نمی‌دهد و من نیز از همین فیلم The Damned United او را شناختم. سال ۱۹۹۳  پایان دوران سرمربی‌گری وی در باشگاه Nottingham Forest بود و نویسنده‌ی این نوشته در سال ۱۹۹۹ به دنیا آمده است؛ یعنی ۶ سال بعد از آن.احتمالا شنیده‌اید که ناتینگهام، توانسته ۲ بار قهرمان اروپا شود اما تیم‌‌های مطرحی مثل آرسنال، تاتنهام، پاریس‌سنت‌ژرمن و اتلتیکو مادرید هرگز نتوانسته‌اند به چنین جامی دست پیدا کنند. نکته‌ی جالب این جاست که سرمربی ناتینگهام در هر دو قهرمانی کسی نبوده، جز Brian Clough!فیلم The Damned United بر اساس داستان واقعی برایان ساخته شده است. در این متن نیز می‌خواهیم در مورد نکته‌ای از داستان وی و مطالب مربوط به آن صحبت کنیم.مقدمهفوتبال تنها یک بازی که توپ و تکنیک در آن درگیر باشد، نیست. بلکه ورزشی است تیمی، که هزاران بعد انسانی را در خود درگیر می‌کند. اگر بخواهیم عواملی که همگی در یک تیم و بازی تاثیر می‌گذارند را روی کاغذ بنویسیم، قطعا این کار را نمی‌توانیم انجام دهیم. درست است که مدل کردن بازی، به تصمیم‌گیری ما و روشن شدن قصه به ما کمک می‌کند؛ اما به خاطر پیچیدگی و «انسانی» بودن آن، هیچ وقت تمام ماجرا را نخواهیم دید.عواملی مثل ارتباط بین بازیکنان، زبان بازیکنان و سرمربی، تاکتیک، استراتژی، هماهنگی، خلاقیت، خشم، عشق، ناراحتی، جو روانی، جو استادیوم، مدیریت تیم، جو رختکن، هوشیاری بازیکنان، شادی، غرور، شرم، اضطراب، آمادگی روحی، آب و هوا، زبان بدن، اقتصاد و ... همگی در خروجی یک بازی فوتبال موثر هستند.عشقی که به خشم تبدیل می‌شوددر یک جایی از داستان برایان که وی سرمربی تیم دسته دوییِ Derby County است، می‌بینیم که تیمش در جام حذفی به تیم Leeds United برخورد می‌کند که در صدر جدول دسته‌ی اول انگستان قرار دارد.برایان بسیار خوش‌حال است که تیم و شهرش میزبانِ بهترین تیم فوتبال انگلیس است. به همین خاطر، با عشق و ذوقِ زیادی، تمامِ تلاشش را می‌کند که میزبانی خوبی برای تیم لیدز (رقیبش) فراهم کند. کارکنان ورزشگاه و همه‌ی مسئولین تیم را تشویق می‌کند که میزبانی بسیار خوبی را فراهم کنند. این ذوق به حدی است که حتی خودش تمیز کردن رختکن تیم مهمان را به عهده می‌گیرد و جارو می‌کشد. حتی پیش از شروع مسابقه برای تمام بازیکن‌های تیم حریف حوله و میوه می‌گذارد و ...سرمربی در حال تمیز کردن حمام تیم مهمان و رقیبسرمربی در حال گذاشتن میوه و حوله برای بازیکن‌های تیم مهماناما روز موعود فرا می‌رسد. تیم لیدز به شهر Derby می‌آید و سرمربی لیدز با نگاهی بالا به پایین، حتی به Brian Clough دست هم نمی‌دهد. این جا شاهد یک دل‌شکستگی عمیق هستیم. این بی‌احترامی از طرف کسی که تمام محبت‌ت را تا جای ممکن می‌خواهی خرجش کنی و اصلا انتظاری از بی‌احترامی وی نداری، قطعا دل‌شکستگی دارد.به گمانم «دل‌شکستگی»، چیزی فراتر از این است که آدم‌ها شکست عشقی را در روابط میان دختر و پسر تجربه می‌کنند. بله قطعا بسیاری از دل‌شکستگی‌های خانمان‌سوز هم در چنین فضایی میان عشاق رخ می‌دهد و خیلی هم دردناک هستند؛ اما بلکه شاید پذیرش یک break up آرام و دوستانه و حساب شده در چنین روابطی، به مراحل راحت‌تر از یک دل‌شکستگی یک‌هویی باشد که آدم انتظارش را ندارد.نویسنده‌ی این متن نیز در زندگی‌اش، چنین دل‌شکستگی‌هایی را تجربه کرده است و چه سخت بوده‌اند...خلاصه، سرتان را درد نیاورم. برخورد سرمربی تیم لیدز (Don Revie) و بازی خشن و کثیف تیم لیدز باعث می‌شود که بذر خشمی در دل برایان کاشته شود که تا سال‌ها همراه او بماند.خشمی که به حرکت تبدیل می‌شودهنگام این اتفاق دردناک، تیم Derby County در ته جدول لیگ دسته دو به سر می‌برد و تیم لیدزِ آقای Don Revie در صدر جدول بهترین لیگ فوتبال انگلستان بود.این خشم باعث شد که یک انگیزه برای آقای برایان ایجاد شود و آن شکست دادن آقای Revie بود. همین انگیزه باعث شد تمام تلاشش را کند تا تیم بهتری بسازد و به لیگ دسته ۱ صعود کند تا لیدز را شکست دهد.همین اتفاق نیز می‌افتد و آن‌ها به لیگ دسته‌ی اول صعود می‌کنند و پس از مدتی انتقامش را از لیدز می‌گیرد.این خشم برای Brian Clough، شروعی بر این بود که سرمربی بهتری شود و بعدها افتخاراتی را کسب کند که تا به حال در انگلستان هیچ کسی نتوانسته است کسب کند.مجسمه برایان کلاف و دستیارش پیتر تیلور در استادیوم Pride Park شهر Derbyاما از خود داستان و فیلم که بگذریم، ما این جا می‌توانیم یک خشم سازنده را ببینیم. خشمی که انسان را به حرکت وا می‌دارد و تلاش برای بهتر شدن دارد. خشمی که به وی کمک می‌کند که خودش را ثابت کند. خشمی که می‌خواهد در برابر نامهربانی‌ای که در برابرش قرار گرفته است، بایستد.آدم‌ها به عنوان انسان، همگی احساس خشم را در درون خود دارند و در موقعیت‌هایی آن را تجربه می‌کنند. نمی‌خواهم قضاوت خاصی کنم که این خشم، چه موقع نتیجه‌ی خوب به آدم می‌دهد و چه موقع یک فاجعه می‌آفریند؛ اما در این که انسان‌ها آن را تجربه می‌کنند، شکی نیست.گاهی وقت‌ها این خشم علیه ظالم است؛ گاهی علیه یک گذشته؛ گاهی علیه یک خیانت یا ...فردی را در دانشکده‌مان می‌شناسم که می‌گفت من به خاطر یک شکست عشقی و توذوقی در دوران دبیرستانم، رتبه‌ی تک‌رقمی شدم. :))) می‌گفت که می‌خواست به طرف مقابلش ثابت کند که می‌تواند و او را پشیمان می‌کند. بگذریم که این دوست ما، بعدها نیز اصلا دیگر علاقه و احساسی به آن شخص نداشت اما توانست این خشم را در کانالی بگذارد که دنیا را جای قشنگ‌تری برای زندگی می‌کند و فاجعه‌ای به بار نمی‌آورد.ممکن است بگویید که اصلا خشم خوبی نبود یا ... ولی من در این متن بیشتر نقش روایت‌گری را دارم. قضاوت نمی‌کنم. اصلا قضاوتش با شما!یک فوتبالیست ناشناس که در گاردین نویسنده است، در این مورد این طور نوشته است:خشم، اما هنگامی که از کانال درستی عبور کند، یک ابزار ارزشمند است. من نیز موفقیت شخصی‌ام را مدیونِ خشمی می‌دانم که آن را از زمان بچگی کسانی ساختند که به من می‌گفتند که به اندازه کافی خوب نیستی! هر بازی‌ای که خوب بازی می‌کردم، احساس می‌کردم یک سیلی به صورت کسانی می‌زنم که درباره‌ی من شک داشتند. و من می‌دانستم که اگر با آتشِ خشمِ کنترل‌شده‌ی درونم به زمین قدم بگذارم، قطعا خوب بازی خواهم کرد.اگر علاقه‌مند هستید که در مورد خشم‌های سازنده و مطالب روان‌شناسی مربوط به آن‌ها بیشتر بدانید، می‌توانید به جست‌وجوی عبارات Righteous Anger و Assertive Anger بپردازید.خشم مخربخب همان طور که انتظار می‌رود، همیشه خشم در کانال درستی قرار نمی‌گیرد و گاهی باعث نتایج بد یا به عبارتی فاجعه می‌شود. یک نمونه از این خشم را که در سریال Ted Lasso می‌توان دید، این جا با هم مرور می‌کنیم:برگه‌ی BELIEVE که انگیزه‌بخش تیم ریچموند بوده است.آقای Nathan Shelley سابقا در باشگاه A.F.C. Richmond زیر نظر Ted Lasso کمک‌مربی بوده و به طرز ناراحت‌کننده‌ای از باشگاه خارج می‌شود و هنگام خروج نیز، برگه‌ی انگیزه‌بخش BELIEVE که در رختکن بازیکنان چسبانده شده را با عصبانیت تمام پاره می‌کند. وی پس از خروج از باشگاه، سرمربی West Ham می‌شود. اما بازیکنان تیم از نحوه‌ی خروج او اطلاعی نداشتند و فقط سرمربی و کمک‌مربیان این موضوع را می‌دانستند.هنگامی که تیم ریچموند مقابل وستهم (با سرمربی‌گری Nathan) قرار می‌گیرد، در نیمه‌ی اول بازی به سود وستهم تمام می‌شود. دو کمک‌مربی ریچموند، بدون هماهنگی با آقای Ted که سرمربی است، فیلم ناراحت‌کننده‌ی خروج Nathan و خیانت وی را پخش می‌کنند تا بازیکنان را سرشار از انگیزه کند. (که به شدت هم خشمگین می‌شوند.)پخش فیلم خیانت Nathan میان دو نیمه‌ی بازی و خشم بازیکنان از این اتفاقکمک‌مربی‌ها به خیال خودشان که دارند به بچه‌ها انگیزه تزریق می‌کنند، آن‌ها را در نیمه‌ی دوم این گونه راهی میدان می‌کنند و این خشمی که در کانال درست قرار نگرفته، باعث می‌شود که تیم بسیار خشن بازی کند و ۳ کارت قرمز دریافت کنند و در نهایت بازی را نیز در برابر Nathan ببازند.خشم ناشی از دل‌شکستگییک شخصیت جالب توجه دیگر در سریال تد لاسو نیز، خانم Rebecca Welton است که مورد خیانت همسر سابقش واقع شده است. در سرتاسر سریال، این خشم را می‌توانیم ببینیم و خشمش برای من به شخصه بسیار جالب و جذاب بود. :) خشمی که تمام زندگی وی را در بر می‌گیرد. البته قصد ندارم این خشم را بیشتر توضیح دهم و شما را به دیدن سریال دعوت می‌کنم.پی‌نوشت: ممنونم که این مطلب رو خوندید. اگه دوست داشتید، تو کامنت‌ها بگید که شما کجا دلتون شکسته و کجا خشم سازنده و مخرب داشتید؟ یا اگه دوست داشتید، به داستان خشم‌هایی که شنیدید، اشاره کنید.</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 20:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی و نوشتن - قسمت ۴ - سختش نکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-hu7bke1wbopq</link>
                <description>ممنون که قسمت اول و دوم و سوم رو خوندید. بریم که ادامه‌ش رو داشته باشیم: (البته برای خوندن این پست، نیاز نیست که اونا رو حتما خونده باشین وگرنه در تله‌ی سختش کردن می‌افتین.)خواستم سختش نکنم. هویجوری ? یه عکسی گذاشتم. البته نمی‌دونم. شاید این کسی که تو عکس هست هم سختش نکرده. کسی نمی‌دونه.این متن رو در شرایطی دارم می‌نویسم که چندین دغدغه و کار هست که باید حواسم بهشون باشه و نگران‌شون باشم. قاعدتا تو این شرایط سخت، نباید بیام سراغ متن نوشتن و بگم که «خیلی سرم شلوغه! الان چه وقت متن نوشته؟»ولی اتفاقا برای این که به تیتر «سختش نکنیم» که اون بالا نوشتیم، عمل کرده باشم، لازمه که این متن هم در شرایط سختی نوشته شده باشه.(مقدمه در حاشیه: نویسنده لزوما خودش از چیزهایی که میگه مبرا نیست و اونم یه آدمیه مثل آدم‌های دیگه با کلی اشتباه و تجربه. اگه تو جایی از متن، سرزنشی دیدین، نویسنده اول از همه خودش رو خطاب کرده و نگاه بالا به پایینی نیست.)تو قسمت‌های قبلی در مورد این که نوشتن برای خودشناسی چه اهمیت‌هایی می‌تونه داشته باشه و روش‌های موثر برای رسیدن به خودشناسی بیشتر چی هستن، صحبت کردیم.اما خب حالا خیلی از ماها می‌دونیم که نوشتن خوبه و مهمه و ... اما بهونه‌هایی مثل موارد زیر باعث میشن که نریم سراغش نوشتن رو برای خودمون سخت کنیم.? «سرم شلوغه!»? «الان موقعیتش نیست»? «باید یه محیط ساکت گیر بیارم تا شروع کنم به نوشتن»? «باید حتما پشت میز بشینم تا بتونم بنویسم»? «من همیشه باید تو فلان دفترچه‌ی خوشگلم بنویسم. عادت ندارم اصلا جای دیگه بنویسم»? «حتما پشت لپتاپ باید تایپ کنم» / «فقط با مداد می‌تونم بنویسم و اصن غیر از اون حال نمیده» / ...از نمونه‌های دیگه‌ی سخت کردنش، موارد زیر هستن:? «اول باید برم این ۱۰ تا ویدیوی درباره‌ی productivity تو یوتیوب رو ببینم تا بتونم یه کاری رو پیش ببرم»? «حتما کتاب چگونه در ۳۰ سالگی پول‌دار شوم رو باید بخونم تا بعدش چیزی بلد باشم و بتونم یه کاری کنم»? «حتما به صورت دقیق باید روش بولت ژورنال رو برای برنامه‌ریزی پیش ببرم وگرنه هیچی»? «من آدم منظمی نیستم و هیچ وقت نتونستم به صورت تمیز برنامه‌ریزی کنم. اصن هیچ کاری رو نمیشه بدون برنامه‌ریزی پیش برد.»حالا شاید اصن ما آدما هزار تا کتاب هم درباره‌ی productivity هم بخونیم و هزار تا کتاب هم درباره‌ی هنرهای مدیریتی و راز موفق شدن بخونیم.بیاین یه چن تا شعر و نقل قول در این باره با هم بخونیم.آقا سعدی:علم چندان که بیشتر خوانیچون عمل در تو نیست نادانینه محقق بود نه دانشمندچارپایی بر او کتابی چندآن تهی مغز را چه علم و خبرکه بر او هیزم است یا دفترخانم پروین:هیچگه شمع بی فتیله نسوختتا عمل نیست، علم بی‌اثر است? به شخصه بارها برام اتفاق افتاده که توی تاکسی که نشستم، note گوشی‌م رو درآوردم و یک چیز مهم رو برای خودم یادداشت کردم یا به یک ایده‌ی فوق‌العاده رسیدم همون جا. نیازی نیست که حتما پشت میز نشسته باشیم تا بتونیم بنویسیم و به چیز مهمی دست پیدا کنیم. تمرین این کار، بلکه بتونه به رهایی ذهنی ما هم بیشتر کمک کنه.</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 13:12:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوهای طراحی نرم‌افزاری (Go4 Design Patterns)</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-go4-design-patterns-l1d0x18eptdo</link>
                <description>نویسندگان این نوشته: علی احمدی، امیرمحمد محمدی، سجاد فقفور مغربی، متین مرادی و محمدصادق سلیمیمقدمهدر مهندسی نرم‌افزار یکی از مهم‌ترین بخش‌‌‌ها، الگوهای طراحی هستند. اما در ابتدا باید بگوییم الگو چیست.الگو را تشکیل شده از سه بخش:زمینهسوالجوابمی‌دانند و آن را این گونه تعریف می‌کنند:الگو جوابی کلی به یک سوال تکرار شونده در یک زمینه مخصوص است.پس با این تعریف دلیل اهمیت الگوها تکرار شوندگی مسئله است به صورتی که  هر مهندس نرم‌افزار باید به این الگوها مسلط باشد و از آن‌ها در کارهای روزمره استفاده بنمایید.یکی از مهم‌ترین سری الگوهای مهندسی نرم‌افزار، الگوهای طراحی هستند که به دلیل این که به صورت کامل و جمع‌بندی شده در کتابی به نام Design Pattern معرفی شده اند به الگو های Gang of Four یا Go4 معروف هستند.این الگو‌‌‌ها به سه زیر دستهالگوهای آفرینشی (Creational Patterns)الگوهای ساختاری (Structural Patterns)الگوهای رفتاری (Behavioral Patterns)تقسیم شده‌اند و هر کدام از این دسته‌‌‌ها شامل چندین الگو هستند. ما در این مقاله تلاش می‌کنیم هر کدام را با توضیحی مختصر و تا حد امکان کافی به همراه مثال‌ها‌یی آن‌ها را نمایش دهیم. در انتها هم یکی از الگوها به شکل مفصل‌تری توضیح داده شده است، به همراه نمونه های کامل‌تر، پیاده‌سازی مثالی واقعی و رسم دیاگرام مربوط به آن با توجه به الگوی معرفی‌شده و ...الگوهای آفرینشیالگوی یگانه (Singleton)الگوی یگانه یک الگوی آفرینشی است که بیان می‌کند که تنها یک نمونه از یک کلاس می‌تواند ساخته شود.معمولا در هنگام استفاده از این الگو یک اشاره‌گر عمومی به این نمونه ساخته می‌شود تا تمامی کلاس‌های دیگر بتوانند از این نمونه استفاده کنند، هم‌چنین تابع سازنده کلاس یگانه (تابعی که مسئول ساخت نمونه‌های جدید است) به شکل خصوصی تعریف می‌شود تا دیگر کلاس‌‌‌ها دسترسی به این تابع و در نتیجه توانایی ساختن نمونه‌ای جدید از کلاس را نداشته باشند.این الگو در مواقع زیادی می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد؛ برای مثال در کلاس‌هایی که وظیفه مدیریت موارد یا نمونه‌های دیگر را دارند این الگو استفاده می‌شود. برای مثال فرض کنید یک سیستم مدیریت رستوران داریم؛ در این سیستم تعداد زیادی نمونه سفارش وجود دارد اما تنها یک نمونه از کلاس مدیریت سفارش‌‌‌ها وجود دارد. مورد دیگر در واقع ابزارهایی هستند که تنها به یک نمونه از آن‌‌‌ها نیاز است، مثلا در همان مثال مدیریت رستوران تنها به یک نمونه از کلاس رابط با پایگاه داده نیاز است.در مورد الگوی یگانه باید توجه داشت که بعضی افراد این الگو را با اصل مسئولیت یکتا (Single Responsibility Principle) متناقض می‌دانند، هم‌چنین برخی معتقدند این الگو به دلیل ایجاد کردن یک حالت عمومی آزمودن کد را سخت می‌کند و الگوی مناسبی نیست.الگوی نمونه اولیه (Prototype)در این الگو در ابتدای شروع برنامه یک نمونه از کلاس ساخته می شود و در ادامه‌ی اجرا هنگامی که یک موجودیت دیگر درخواست ساخت و دسترسی به یک نمونه جدید از این کلاس را داشت به جای ساخت یک نمونه جدید به حالت معمول، یک کپی از نمونه اولیه ساخته‌شده ایجاد و به عنوان نمونه جدید به درخواست‌دهنده برگردانده می‌شود. در این الگو هم شبیه به الگوی یگانه تابع سازنده نمونه جدید خصوصی می‌شود تا کلاس‌های دیگر نتوانند از طریق این تابع نمونه‌ی جدیدی ایجاد کنند.در بسیاری از موارد ایجاد یک نمونه جدید از یک کلاس می‌تواند از لحاظ محاسباتی امر پر هزینه‌ای باشد؛ مثلا ممکن است به مقادیر زیادی خواندن از حافظه، به محاسبات اولیه زیاد و… نیاز داشته باشد. در این مواقع ایجاد دوباره یک نمونه از این کلاس هر زمانی که یک موجودیت جدید درخواست آن را داشت می‌تواند به سادگی باعث کندی و کاهش سرعت برنامه شود؛ بنابراین در این زمان‌‌‌ها از الگوی نمونه اولیه استفاده می‌شود و در هنگام راه اندازی برنامه که نیاز زیادی به سرعت بالا در اجرا نیست، مثال‌هایی از کلاس‌های این چنینی ساخته می‌شود تا در طول اجرای برنامه مورد استفاده قرار گیرد.الگوی سازنده (Builder)در این الگو کلاس یا کلاس‌هایی ساخته می‌شوند که به کمک آن‌‌‌ها بتوان نمونه‌هایی از یک کلاس دیگر که معمولا یک کلاس بزرگ و پیچیده است ساخت. معمولا در این الگو یک کلاس پدر ساخته می‌شود که تابع‌های مختلفی دارد که هر کدام از آن‌‌‌ها در ساخت نمونه از کلاس هدف نقش دارند، سپس برای ایجاد هر نوع نمونه جدید، یک کلاس فرزند این کلاس ساخته می‌شود و مقادیر این تابع‌‌‌ها را متناسب با نیاز خود تغییر می‌دهد. سپس از این کلاس برای ساخت نمونه هدف استفاده می‌کند.برای مثال فرض کنید که یک کلاس مجموعه داده (dataset) داریم که هر نمونه آن یک مجموعه داده خاص است. برخی از مجموعه داده‌‌‌ها از حافظه خوانده می‌شوند، بعضی از اینترنت گرفته می‌شوند، بعضی به شکل جویبار داده از اینترنت استفاده می‌شوند، برخی با استفاده از دیگر ابزار‌‌‌ها در لحظه تولید می شوند و ... . حال اگر بنا بر این باشد که همه‌ی این نمونه‌های متفاوت به شکل مشابهی ساخته شوند هم میزان کد مشابه زیادی تولید خواهد شد و هم کار برای برنامه‌نویس‌هایی که می‌خواهند از این کلاس نمونه ایجاد کنند سخت خواهد بود. (چون احتمالا روش صحیح کار با این کلاس و ساخت نمونه را نمی‌دانند.) بنابراین در ایجاد، الگوی سازنده وارد عمل می‌شود و یک کلاس مجموعه داده‌ساز ایجاد می‌کند که می‌تواند یک نمونه ساده مجموعه داده ایجاد کند و سپس در موارد دیگر می‌توان با ایجاد یک کلاس فرزند و تغییر بخش‌هایی از این کلاس، کلاس‌های سازنده مشابهی را ساخت که مجموعه داده‌های مورد نیاز را ایجاد کنند.الگوهای ساختاریالگوی نما (Facade)این الگو یک رابط ساده برای کاربر ارائه می‌دهد تا با استفاده از این رابط با یک ساختار پیچیده که در پشت آن مخفی شده است ارتباط برقرار شود.چرا؟ اگر این الگو رعایت نشود شما برای استفاده از کد دیگران باید کارهای جانبی بسیاری انجام بدهید و کاری مثل استفاده از یک تابع ساده هم نیاز به تنظیمات جانبی دیگر و بسیار پیچیده می‌شد.یک مثال در دنیای واقعی:وقتی شما از یک فروشگاه آنلاین خرید می‌کنید و خرید خود را تحویل می‌گیرید در حقیقت سایت آن فروشگاه یک نما است؛ زیرا شما با انجام عملیات‌های ساده توانستید یک کالا تحویل بگیرید و به مسائل پشت تحویل کالا مثل انبارداری، حمل و نقل، بسته‌بندی مناسب توجهی نمی‌کنید.استفاده از encapsulation به طور صحیح در مفاهیم OOP نمونه دیگری از کاربرد این الگو است.الگوی سازگارگر (Adaptor)این الگو برای تبدیل رابط (interface) یک شیء به یک شیء دیگر استفاده می‌شود. به طور مثال، اگر در حال طراحی یک نرم‌افزار داشبورد بررسی و تحلیل داده باشیم، در یک بخش برنامه ممکن است از داده‌ای با فرمت جیسون (JSON) و در جای دیگر از داده با فرمت XML استفاده کرده باشیم. در این شرایط می‌توانیم برای تبدیل این داده‌ساختارها به یکدیگر از الگوی سازگارگر استفاده کنیم.الگوی سازگارگر می‌تواند دو طرفه باشد. به طور نمونه در مثال بالا هم می‌تواند جیسون را به XML و هم XML را به جیسون تبدیل کند. مهم‌ترین مزیت این الگو حفظ اصل مسئولیت یکتا (Single Responsibility Principle) و ارائه راه‌حلی برای ساخت و تغییر شیء تبدیل با حفظ اصل باز/بسته (Open-Closed Principle) است.مثال در دنیای واقعی:یک نمونه‌ی جالب و آشنا برای ما ایرانی‌ها، آداپتورهای لپ‌تاپ هستند. از آنجایی که پریز‌های برق در ایران فقط دوشاخ می‌پذیرد، برای تبدیل سه‌شاخ که یکی به زمین می‌رود نیاز به یک آداپتور داریم. همان طور که مشخص است این آداپتور‌ها عموما یک‌طرفه هستند.الگوی نهانگاه (cache یا flyweight)الگوی طراحی نهانگاه، از یک شیء استفاده می‌کند که با به اشتراک گذاشتن بخشی از داده‌هایش با شیء‌های مشابه دیگر، حافظه مصرفی را کاهش می‌دهد. این الگو وقتی مفید است که با تعداد زیادی از اشیاء با عناصر تکراری ساده سر و کار داشته باشیم که اگر به صورت جداگانه ذخیره شوند، مصرف حافظه زیادی خواهند داشت. در این الگو، داده‌های مشترک در ساختمان‌داده‌ای خارج از شیء اصلی نگهداری می‌شوند و به اشیاء flyweight منتقل می‌شوند. به این ترتیب، تعداد اشیاء فیزیکی ایجاد شده کاهش می‌یابد و امکان استفاده مجدد از اشیاء flyweight با اشاره (pointer) به وضعیت آن‌ها فراهم می‌شود.چند نکته:مهم‌ترین خاصیت این الگو کاهش حافظه‌ی مصرفی است. اما این به قیمت از دست رفتن سادگی حاصل می‌شود.کلاس cache یا flyweight تنها باید اشیاء immutable تولید کند.به دلیل دسترسی پیچیده‌تر به محتوای شیء flyweight، با وجود کاهش مصرف حافظه، محاسبات مربوط به این محتوا کندتر می‌شود.مثال در دنیای واقعی:در مواقعی که تعداد زیادی برگه‌ی امتحانی باید تصحیح شود، به ازای هر برگه یک پاسخ‌نامه جداگانه در نظر گرفته نمی‌شود بلکه به یک پاسخ‌نامه که معیار نمره‌دهی است ارجاع داده خواهد شد. با این کار میزان کاغذ استفاده شده تا حد بسیار زیادی کاهش می‌دهیم.الگوهای رفتاریالگوی دستور (Command)در این الگو ما هر درخواست کاربر (کوئری و …) را به صورت یک شی از جنس دستور می‌بینیم و آن را در یک شیء دیگر می‌گنجانیم و سپس آن را به دریافت‌کننده دستور ارسال می‌کنیم.چرا و چگونه؟ این الگو به ما کمک می‌کند که برای درخواست‌های خود یک صف یا تاخیر اجرا کنیم و دستورات با ترتیب خاص اجرا شوند و هم‌چنین ساختار هر درخواست را بدانیم تا اگر المان جدیدی به برنامه خود اضافه کردیم و می‌خواستیم از آن درخواست دوباره استفاده کنیم این تکرار آسان‌تر باشد.مثال در دنیای واقعی:فرض کنید به یک رستوران بسیار شلوغ مراجعه کردید. بعد از نشستن در محل پیش‌خدمت به شما مراجعه می‌کند و سفارش شما را در برگه‌ای ثبت می‌کند. سپس این پیش‌خدمت به آشپزخانه می‌رود و سفارش شما که در قالب یک برگه است را به آن جا تحویل می‌دهد. بعد از مدتی (یا بر اساس اولویت و سختی غذاها) آشپزخانه سفارش شما را می‌بیند و از طریق نوشته‌‌‌ها سفارش شما را آماده می‌کند.در این مثال درخواست ما درست کردن غذا است ولی ما آن را در قالب یک دستور یعنی برگه پیش‌خدمت به آشپزخانه ارائه می‌دهیم. اگر ما این درخواست را خودمان می‌نوشتیم مطمئنا ساختار یکسانی نداشت و آشپزخانه گیج می‌شد. اگر ما خودمان درخواست را شخصا به آشپزخانه می‌بردیم آشپزخانه شلوغ می‌شد و اولویت‌‌‌ها را نمی‌توانست مدیریت کند.الگوی مشاهده‌گر‌ (Observer)در این الگو، یک تعداد شیء با اطلاعات بااهمیت داریم که به آن‌ها اشتراک‌دهنده یا publisher می‌گوییم. از طرف دیگر تعدادی شیء وجود دارند که به این داده‌ها در این اشیاء اهمیت می‌دهند. آن‌ها می‌خواهند با ایجاد برخی تغییرات از وضعیت جدید باخبر شوند. به این اشیاء subscriber یا اشتراک‌گیرنده می‌گوییم.حال به ازای هر تغییر بااهمیت در وضعیت شیء اشتراک‌دهنده شیء اشتراک‌گیرنده از آن‌‌ها باخبر می‌شود. باید دقت شود که اشیاء مشترک می‌توانند از کلاس‌های مختلفی باشند بنابراین باید حتما از یک رابط (interface)  مشترک در پیاده‌سازی مشاهده‌گر استفاده شود.مثال در دنیای واقعی:وقتی در یک خبرنامه اشتراک می‌گیریم، به ازای هر بار انتشار آن به صورت آنلاین یا فیزیکی خبرنامه جدید را دریافت می‌کنیم. در این جا ما به عنوان اشتراک‌گیرنده و شرکت‌ مدیریت‌کننده‌ی مجله به عنوان اشتراک‌دهنده عمل می‌کند.الگو یادگاری (Memento)با استفاده از این الگو ما می‌توانیم تصویری از یک شیء داشته باشیم و در صورت نیاز به آن تصویر از شیء بازگشت انجام دهیم. البته داشتن این تصویر به معنای دسترسی به اجزای داخلی شیء نیست. برای داشتن این تصویر از شیء ما ساخت این تصویر را به خود شیء می‌سپاریم و تنها از او می‌خواهیم که یک یادگاری به ما بدهد و اگر ما یک یادگاری از خودش به او دادیم بتواند به حالت آن زمان یادگاری برگردد.مثال دنیای واقعی:یک نمایش‌گر متن را در نظر بگیرید که در هر لحظه به شما اجازه می‌دهد کار قبلی خود را حذف کنید و به حالت قبل از آن برگردید. این نمایش‌گر احتمالا از این الگو استفاده می‌کند و در هر لحظه بعد از هر تغییر حالت خود را نگهداری می‌کند و وقتی شما به آن دستور می‌دهید که بازگردد، حالت قبلی خود را که قبلا ذخیره کرده است بازیابی می‌کند.الگوی زنجیره‌ی مسئولیت (Chain of Responsibility)تصور کنید که روی یک سیستم سفارش آنلاین کار می‌کنید. شما می‌خواهید دسترسی به سیستم را محدود کنید تا فقط کاربران تأیید شده بتوانند سفارش ایجاد کنند. هم‌چنین کاربرانی که دارای مجوزهای مدیریتی هستند باید به تمامی سفارشات دسترسی کامل داشته باشند. بعد از کمی برنامه‌ریزی متوجه می‌شوید که این بررسی‌ها باید به صورت متوالی انجام شود. هر زمان که درخواستی حاوی اطلاعات کاربری کاربر دریافت شد، برنامه می‌تواند برای احراز هویت کاربر در سیستم تلاش کند. با این حال، در هر مرحله‌ی بررسی، اگر احراز هویت نامعتبر بود و یا به هر دلیلی به مشکل خوردیم، دلیلی برای انجام بررسی‌های بعدی وجود ندارد.درنهایت سیستم را به این شکل طراحی می‌کنید:اما پس از چند ماه، به دلیل ذات تغییرپذیری نیازمندی‌ها، لازم می‌شود چند مورد دیگر از این بررسی‌های متوالی را پیاده سازی کنید. نتیجه این که برنامه‌ی شما به این شکل درمی‌آید:با توجه به دانش مهندسی نرم‌افزاری که در این درس و درس‌های مشابه پیدا کردیم، می‌دانیم این برنامه، برنامه‌ی مطلوبی نیست چرا که سخت‌فهم است، قابلیت استفاده مجدد ندارد، نگهداری پرهزینه‌ای دارد و …اما راه حل چیست؟ استفاده از الگوی طراحیِ «زنجیره‌ی مسئولیت»؛ الگوی طراحی زنجیره‌ی مسئولیت در برنامه‌نویسی شیء‌گرا شامل یک زنجیره از اشیاء به عنوان پردازش‌گر (handler) است. هر پردازش‌گر در زنجیره‌ی مسئولیت، نوعی از اشیاء را می‌پذیرد، بررسی می‌کند و به بعدی انتقال می‌دهد و سایر آن‌ها را به پردازش‌گر بعدی در زنجیره انتقال نمی‌دهد. این الگو این امکان را فراهم می‌کند که به سادگی پردازش‌گرهای جدید را به انتهای زنجیره اضافه کرد. به عبارت دیگر، هر پردازش‌گر در زنجیره‌ی مسئولیت، نوعی از اشیاء را می‌پذیرد و به بررسی آن‌ها می‌پردازد. در صورتی که بررسی‌ها با موفقیت به پایان رسید و شیء شرایط مناسب را برای انتقال به پردازش‌گر بعدی داشت، به پردازش‌گر بعدی در زنجیره منتقل می‌شود. الگوی زنجیره مسئولیت در حل مسائل رایج و تکراری در طراحی نرم‌افزار شیءگرا استفاده می‌شود. این الگو به طراحی نرم‌افزاری انعطاف‌پذیر و قابل استفاده مجدد و هم‌چنین کاهش وابستگی بین فرستنده و گیرنده درخواست کمک می‌کند و امکان پشتیبانی از چندین گیرنده برای یک درخواست را به صورت ساده‌تری ممکن می‌سازد.با توجه به این الگو، می‌توان مثال گفته شده در ابتدا را به این شکل پیاده‌سازی کرد. زنجیره‌ای از handlerها که هر کدام وظیفه‌ی خاصِ خود را دارند و در صورتی که بررسی هویت در آن fail شود، مستقیما نتیجه را گزارش می‌دهند:به عنوان یک مثال دیگر ولی این دفعه مختصرتر و البته عملی‌تر، سیستمِ نشان دادن help در یک نرم‌افزار را درنظر بگیرید. اصولا هر اِلِمان در UI، زیرمجموعه‌ی یک اِلِمان دیگر قرار می‌گیرد. وقتی کاربر روی componentی قرار می‌گیرد و دکمه F1 را می‌فشارد، باید help مربوطه نشان داده شود. فرض کنید درخت کامپوننت‌ها به شکل زیر باشد:در چنین حالتی با توجه به آن چه تاکنون آموختیم، می‌توانیم برنامه‌ را به شکل دیاگرام زیر پیاده‌سازی کنیم. وقتی موس کاربر روی یک المان می‌رود و F1 می‌زند، برنامه ابتدا componentی را که زیر موس قرار دارد را شناسایی کرده و به آن یک request برای help می‌فرستد. این درخواست در میان containerهای آن المان تا جایی بالا می‌رود که یک المان بتواند اطلاعات help را نشان دهد:مثال در دنیای واقعی:وقتی برای پشتیبانی از یک محصول با call center یا مرکز تماس کارخانه تماس می‌گیریم، در واقع داریم این الگو را مشاهده می‌کنیم. ابتدا درخواست ما توسط ماشین مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. سپس اگر مشکل حل نشده بود، به یک پاسخ‌گوی غیر متخصص متصل می‌شویم. اگر باز هم مشکل برطرف نشد به یک تکنسین و متخصص متصل می‌شویم تا به احتمال بیشتری مشکل حل شود.و اما امروز...از زمانی که ۲۳ تا الگوی طراحی توسط ۴ نفر در ۱۹۹۴ پیشنهاد و در کتابی به همین نام چاپ شد، حدود ۳ دهه می‌گذرد. در این سال‌ها، بیش‌تر و بیش‌تر از این الگوها در برنامه‌های واقعی استفاده می‌شود و از طرف دیگر تحقیقات و مقالات مختلفی درباره آن‌ها منتشر می‌شود. امروز حوزه‌های تحقیقات در این موضوع شامل موارد متفاوتی می‌شود از جمله مثل بررسی بهینگی و نقاط مثبت و منفی الگوها، تعمیم و پیشنهاد الگوهایی برای حوزه‌های نوین مانند سیستم‌های هوش مصنوعی و یادگیری ماشین، آموزش مفاهیم الگوهای طراحی به شکل موثر و … [1]برای نمونه می‌توان به مقاله‌ای اشاره کرد تحت عنوانDesign Patterns for AI-based Systems: A Multivocal Literature Review and Pattern Repositoryکه به تعمیم و پیشنهاد الگوهای طراحی برای سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی می‌پردازد. در قسمتی از آن می‌خوانیم:Many implementation patterns are also adaptations of the original “Gang of Four” design patterns to an AI context, e.g., Strategy, Adapter, or Decorator.یا مقاله‌یEvaluating an Interactive Tool for Teaching Design Patternsاز دانشگاه Auckland در نیوزیلند که راهکاری جدید برای آموزش الگوهای طراحی پیشنهاد می‌دهد و می‌خواهد این مفاهیم نسبتا انتزاعی را با ترکیبی از ابزارهای بصری و تمرینات برنامه‌نویسی به یادگیرندگان، آموزش دهد.پانویس[1] The state of the art on design patternsدیگر منابعRefactoring guru (عکس‌های کارتونی همگی از این سایت هستند)Memento Blog postSource Making website</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 22:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبعید به جزیره‌ی تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-i3tz0d7djae4</link>
                <description>مسئلهیک مسئله‌ای رو از دوستانم پرسیدم و خواستم که بهش جواب بدن:«فرض کنید از همین فردا شما رو تبعید می‌کنن به یه جزیره و تا آخر عمرتون قراره اون جا تنهایی زندگی کنید.(هیچ امیدی هم به نجات پیدا کردن از اون جزیره ندارید. اصلا فرض کنید بقیه مردم دنیا همه‌شون مردن و فقط خودتون هستید.)تو این شرایط احساس‌تون چیه؟انگیزه‌تون از ادامه زندگی چیه؟ آیا اصلا انگیزه‌ای براتون می‌مونه؟»نقاشی جزیره‌ی تنهایی؛ اثر Krzysztof Jękotجواب‌هاو خب قرار شد که جواب‌های آدما رو به اشتراک بذارم: (اگر شما هم مایل بودید در کامنت نظرتون رو بنویسید یا از طریق راه‌های ارتباطی دیگه بهم جواب بدید.)? احتمالا یکی دو ماه زندگی می‌کنم و بعدش خسته میشم و خودکشی می‌کنم.فیلم cast away رو معرفی می‌کنم. داستانش همینه که یه نفر ۴ سال تو یه جزیره تنهایی زندگی می‌کنه.احتمالا اون جا یه توهمی هم برای خودم می‌سازم که «نجات پیدا می‌کنم و ممکنه یه روزی یکی رو پیدا کنم.» همین توهمی که برای خودم می‌سازم باعث میشه یه چیزی داشته باشم که براش بجنگم و ادامه بدم.ممکنه اون جا یه عروسکی چیزی هم برای خودم بسازم که برام بار احساسی داشته باشه.موقعی که فرصت مطالعاتی موسسه max planck آلمان بودم، یه دانشجویی یه مجسمه‌ی پاندایی گم کرده بود و به کل دانشجوها ایمیل زده بود که من پاندام رو گم کردم. هر کی پیداش کرد مژده‌گونی می‌گیره. ارزش احساسی داره برام.پاندای گمشده‌ی دانشجوموقعی که آلمان بودم تو خونه غالبا تنها بودم؛ گاهی روزها می‌رفتم تو طبیعت تنهایی قدم می‌زدم و خیلی لذت می‌بردم اما موقعی که شب می‌اومدم خونه، دلم می‌خواست چیزایی که امروز دیدم رو برای یه نفر تعریف کنم. انگار جای یه دیگری خالی بود.? این سوالو که پرسیدید، یاد کتاب «فلسفه‌ی تنهایی» افتادم که لارس اسونسن نوشته.یه جایی از کتاب نوشته:فقط کسی که قدرت دوست داشتن و عشق ورزیدن دارد می‌تواند احساس تنهایی کند. از سوی دیگر، شاید پربیراه نباشد که بگوییم فقط کسی که می‌تواند احساس تنهایی کند می‌تواند عشق بورزد یا دوست کسی باشد.یاد یه کتاب دیگه هم افتادم. «شجاعت در برهوت» اسمش بود. درباره‌ی خود تنهایی نبود. درباره‌ی حس تعلق و خوداتکایی بود. اما به نظرم یه تنهایی عمیق هم توی اون حس می‌شد.? فیلم Into the Wild یه جورایی داستانش مربوط به این فضاست. پیشنهاد می‌کنم ببینید.? کتاب «والدن» از هنری دیوید ثورو، روایت ۲ سال زندگی تنهایی نویسنده در یک کلبه کنار یک دریاچه و جنگل هست. تو همین فضا جالبه. :)? یه سری کارها هستن که بهشون میگن Guilty pleasure، کارایی هستن که تو تنهایی انجام میدی ولی حاضر نیستی برای بقیه تعریف کنی. یه جورایی یعنی داری لذت می‌بری ولی از این که شخص دیگه‌ای بشنوه احساس گناه می‌کنی. صرفا برای خودت انجام میدی. مثلا ممکنه یه فیلمی باشه که فقط خودت از دیدنش لذت می‌بری.در اون جزیره به کارهای از جنس Guilty pleasure بیشتر توجه خواهم داشت. چون به این فکر نمی‌کنم که قراره با کسی اونا رو شیر کنم.? بنده انگیزه‌ای ندارم و اگر بتونم راه آسونی برای خودکشی پیدا کنم حتما خودکشی می‌کنم.? زندگی می‌کنم. اوکیه.یه سری انگیزه‌های دنیوی دارم. مثلا یه میوه‌ای خوشمزه است و می‌خورم لذت می‌برم. یا یه چیزی برای خودم می‌سازم و برام جالبه.یه سری انگیزه‌های اخروی هم دارم. مثلا به حیوونا غذا بدم و کمکشون کنم.? به نظرم چند بار تنهایی کوه رفتن رو تجربه کن. فک می‌کنم حسی نزدیک به همین رو تجربه می‌کنی. خیلی جالبه.? بذار من سوالت رو یه جور دیگه بپرسم. فرض کن که صبح از خواب پا میشی و می‌بینی همه‌ی آدم‌ها مردن. اون وقت چی کار می‌کنی؟ (دغدغه‌ی بقا هم برات تضمین‌شده هست.)من در این حالت زندگی رو Minecraft می‌بینم و شروع می‌کنم به بازی کردن در این Infinity world. شروع می‌کنم به ساختن. شروع می‌کنم به نوشتن. شروع می‌کنم به کتاب خوندن. آزاد و رهااا! خیلی عالیه.«ساختن» واقعا یه لذتی داره که هیچی نداره.? خوب خیلی اوضاع بدی می‌شه.از اون جایی که بارها بارها از چیزای مختلف نا امید شدم و دوباره یک هدف جدید برای خودم تشکیل دادم اینجا هم احتمالا هدف جدیدی برای خودم پیدا کنم ولی چون نمی‌تونم فعلا خوب این حالت رو متصور بشم نمی‌دونم هدف جدید اون زندگی چی خواهد بود.? برای من که یه برون‌گرای خالصم احتمالا انگیزه‌ای برای زندگی نمی‌مونه شاید چون با وجود بقیه‌ست که زندگی معنا پیدا میکنه و هدفم بهتر شدن نسبت به نرگسِ قبلی هست و وقتی بهتر بودنم به چشم نمیاد و اثری نداره کلاً انگیزه‌ای هم نمی‌مونه به تبعش!? این شرایطی که شما گفتی انقدر بحرانی هست که آدم فقط به بقا فکر میکنهولی خب اگر امکانات زندگی راحت تا آخر عمر مهیا باشه  ... تازه مسئله هدف رو میاد. و بنظرم هر چقدر که بگی هیچ امیدی برای ملاقات با دیگران نیست آدم این امید رو از دست نمیده و احتمالا توی اون مدت با خدا بیشتر همنشین میشه? حس میکنم هر راه حلی صرفا به حواس پرتی از واقعیت کمک میکنهکنار اومدن با تنهایی خیلی مسئله سختیه.فکر کردن به این مسئله می‌تونه به ما کمک کنه که تو زندگی الانمون با اضطراب تنهایی‌مون کنار بیایم.? تقریبا مطمئنم خودکشی نمیکنم و تلاش میکنم یه زندگی برای خودم جور کنم. خونه بسازم، یه چیزی پرورش بدم و کم کم دیوونه بشم شاید چنتا دوست خیالی دیدم تهشم از دیوانگی بمیرم چیزی نفهمم.? سعی می‌کنم یه معیاری برای زندگی‌م پیدا کنم و این معیار فارغ از آدم‌هاست و می‌تونه هم تو این زندگی معمولی و هم اون شرایط کار کنه و بهم بگه که چی کار کنم.من بیشتر وقتم رو به پیدا کردن این معیار می‌پردازم و بهش فکر می‌کنم و در کنارش کتاب هم می‌خونم که بهم کمک می‌کنه.? بستگی داره کتاب، بازی، فیلم، یوتیوب اینا داشته باشم یا نه. اگه داشته باشم که خوبه و به تفریح می‌گذرونم. هر کدوم‌شون نباشه زندگی یه درجه سخت می‌شه. هیچ کدوم‌شون هم نباشه ۲۴ ساعته به فکر کردن و حل مسائل فلسفی می‌پردازم ?‍♂? من اگزیستانسیالیست و مینیمالیست هستم. صرفا صرف تجربه کردن برام جذابه. خیلی این شرایط به نظرم اوکیه.? اون جا به معنای واقعی کلمه خودم می‌شم و از حرف دیگران نمی‌ترسم. بابت نقص‌ها و ضعف‌هام هم دیگه اون جا ناراحت نیستم؛ چون کسی نیست که بخواد بهشون گیر بده. دیگه انگیزه‌م از انجام کارها، جلب توجه دیگران نیست.یه احساس تعلق واقعی به خودم و اون محیطم پیدا می‌کنم.? سوال عجیبیه چونکه تنها تنها شدن واقعا سخته حتی برای درون گرا ترین فرد چون انسان عموما اجتماعیه ولی آدم بنده عادتاشه و بعد از مدت زمان طولانیی عادت میکنه و اگه عادت نکنه میره به سمت خود کشی.مناگه تو جزیره گیر کنم سعی میکنم حتی در تنهایی یه سری چیزا برا خودم بنویسم و اینطوری باعث میشه مغز آدم سر زنده تر باشه. سعی میکنم زندگی حیوونا رو بررسی کنم که تو جزیره حوصلم سر نره و کاری که میتونه قشنگ باشه اینه که هر چند وقت یه باری جایی که زندگی میکنم رو عوض کنم ایطوری میتونم با چیزایی جدید آشنا بشم. برای هر انسانی همچین زندگی میتونه سخت باشه و ممکنه نابودش کنه .? من فکر می‌کنم یادگیری همچنان ارزشمنده و دوست دارم اون جا وقتمو برای یادگیری بیشتر و بیشتر بذارم حتی اگه به کسی سودی نرسونه.? هیچ چیزی نمیتونه جای یه خانمو تو زندگی آدم پر کنه.یا مادر یا همسر یا خواهر حداقل یکیش لازمه. اون محبتی و آرامشی که به آدم میدن.بدون اون واقعاً چطوری میشه زندگی کرد؟? هیچ انگیزه ای برام نمی مونههمین الان اگه بهم بگن می تونی نباشیو کسی ناراحت نمیشه صد در صد قبولش می کنم? دو سه روز اول میرم کارایی رو انجام میدم که در همون زمان برام هیجان انگیزه حتی اگه کسی نباشه و فقط خودم باشم بعدشم خوب یه راهی برا خودکشی خودم پیدا میکنم چون واقعاً هیچ انگیزه ای برام نمیمونه تنهاییپ.ن: حالا نمیشه مهندس یه تخفیفی بدی یه دو سه نفری با هم باشیم?? من اگه زن نگیرم میمیرم?? زمان خوبی رو به شکار کردن حیوانات می‌گذرونم. شاید تفریحات دیگه‌ای (که بعضیاشون رو نمیشه گفت??) هم با حیوونا برای خودم پیدا کنم.? به سگ‌ها خیلی علاقه دارم. سعی می‌کنم تو جزیره سگ پیدا کنم و باهاشون ارتباط برقرار کنم. اگه سگی هم پیدا نکنم، یه قایق برای خودم می‌سازم و میرم بقیه جاهای دنیا سگ پیدا کنم.? احساسی که همین الان دارمدیدن وزش باد بین برگاهمونقدی که الان هست اون موقع هم هست? انگیزه: شناخت بیشتر جهاندلیل عدم خودکشی: ترس به دلیل عدم شناخت دقیق مرگالبته حدس میزنم اگر تو همچون وضعیتی باشم به این فکر نخواهم کرد که چرا زنده‌ام و طبق غریزه در پی سیر کردن شکمم خواهم بود? اگه بتونم عروسک سگم رو با خودم ببرم، برام فرق خاصی نمی‌کنه؛ اما بدون اون به نظرم نمی‌تونم.? اولش احساس تنهایی هستش ولی بخاطر آگاهی به اینکه قرار نیست کسی رو ببینم مسلما این حس هم از بین می‌رهبعد اون انگیزه برای زندگیم اول کار قطعا کم میشهخودکشی نمی‌کنم چون ماهیت درستی نداره هرچی جلوتر برم قطعا بیشتر به خودم متکی میشمدیگه باید ببینیم بعدش چی میشههیچ ایده ندارم D:? سلام. احساس تنهایی راستش نمیکنم :)یعنی البته اگه چیز قشنگی ببینم دوست دارم که افرادی که دوستشون دارم هم اونجا باشند و ببینند ولی به صورت کلی حضور خدارو احساس میکنم پس احساس تنهایی نمیکنم ولی خب حداقل انسانی کنارم نیست و شاید شروع کنم به گشتن خودم یعنی خودمو بفهمم و پیدا کنم حالا چجوری؟ من راستش خیلی دوست دارم همراه خودم قرآن رو هم ببرم و روی تک تک کلمات و معنی هر آیه ای فکر کنم اما اگه این امکان وجود نداشت طبیعت اون جزیره رو از کوچک ترین جزء اش تا بزرگترین رو، روشون فکر میکردم و جواب ها و سوالاتی که برام به وجود می اومد رو مینوشتم و کلا دریافت هام از زندگی، خودم و محیط پیرامونم. انگیزه ام از زندگی رسیدن به محبوبم بود. و هست البته...سعی میکردم خودم رو رشد بدم به وسیله ی همین فکر کردن و رسیدن به دریافت های تازه از خودم شاید اون جزیره رو جای بهتری برای زندگی هم تبدیل میکردم تا اگر روزی کسی به اونجا اومد بتونه وضع راحت تری داشته باشه ممکنه شروع به قایق ساختن هم بکنم ولی همزمان قبری هم برای خودم درست کنم یا مثلا شاید بشینم یه سیستمی طراحی کنم که اگه یه نفر یه جایی خوابیده بود اگه مدت زمان خوابش بیشتر از یه حدی شد مثلا خاک برگ یا از این جور چیزا آروم آروم روش ریخته بشه البته همه که موقع خواب نمیمیرند ممکنه توی بیداری و... پس این کار رو نمیکنم! و وقتم رو روی کارای مهم تر میگذارم. شب ها به ستاره ها خیره میشدم و به عظمت جهان فکر میکردم. به نظرم تنهایی یه چالشه، چالش مواجه شدن، دیدن و لمس کردنِ خود. خودِ خودِ واقعی! برای همین بعضی وقتا نمیتونیم یا میترسیم از این وضع.? حس بسیار بد، حس خیلی زیاد بد! آی آی آی! دیدی چیشد؟ اینهمه نق زدی که آدم های دورم فلانن بهمانن حالا باید تنهایی بسوزی و بسازی! انگیزه‌ای نمی‌خواد که، آقا جوونیم، زندگیم و همه رو از دست دادم. حالا یک منی مانده و خودم. قطعا اشک می‌ریزم، قطعا افسردگی می‌گیرم و شدت حال خراب افکاری ضد و نقیض به ذهنم می‌زند: حالا خوب شد دیگه! اینجا همه چیز در اختیارت، همه چیز برای خودت، دیگه کسی نمی‌گه این کار رو نکن، اون کار رو نکن... ولی وایسا ببینم! دیگه کسی نیست باهاش بخندی، دیگه کسی نیست مریض شدی نازت رو بکشه... بیخیال بابا! در عوضش بیکاری هرچقدر دلت می‌خواد کتاب بخونی و ایده هاتو بنویسی... ولی وقتی کسی نوشته هامو نخونه چی؟... من قرار بود آدم تاثیر گذاری بشم، اونم نه تو جوامع کوچیک بلکه تو دنیا، حالا کو آدم که من روش تاثیر بذارم؟شاید تنها انگیزه ام( که مقدارش یک به روی ده به توان ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ است) این خواهد بود که ببین رفیق انسان اومده که شوکه بشه، تعجب کنه، تقصیر خودت بود که دل به شرایطت بستی، حالا این دگرگونی می‌کوبه از اول می‌سازدت، بقول مادر: همه چیز رو بیدار به گذر زمان.آره خودشه! تنها انگیزه گذر زمان...? خیلی سوال سختیه واقعا و باید بنظرم آدم ببینه چقدر از رفتار های روزانه‌ش برای دیگرانه‌ و حالا این دیگران اگه حذف بشن بازم این کارارو می‌کنه یا نه. ما انگیزه و امید به زندگی‌مون فکر می‌کنم به این وابسته‌س که یه هدفی داریم و این هدف در وجود دیگران تعریف میشه. البته بعضی هدف هامون هم اینطوری که یه کمالی رو می‌خوایم بهش برسیم. یه بار داشتم یه جا می‌خوندم توی کشور های اسکاندیناوی امار خودکشی بالاست. برام عجیب نبود، چون وقتی آدم یه جایی زندگی می‌کنه که از لحاظ مختلف جای اوکی‌‌ای هست، دیگه دلیلی برای تلاش کردن و جنگیدن پیدا نمی‌کنه. مثلا مایی که توی ایرانی‌م به هزار دلیل انگیزه‌ی تلاش داریم درسته خیلی ها رد می‌دن بخاطر تعداد بالای انگیزه ها اما بازم خیلی دلیل داریم که بجنگیم و ادامه بدیم. دلم نمی‌خواست بزنم تو فاز دین و اینا ولی حداقل برای من، این مسئله‌ی انگیزه و تلاش کردنه خیلی  دینی‌ه، اگه برم توی این جزیره و هیچ انسان دیگه‌ای جز من نباشه، آیا خدا هست و وجود داره؟ اگه این خدا هست روزی قیامتی خواهد بود؟ اگه این قیامت خواهد بود یه روزی بعدش خوشی می‌اد؟ همه‌ی اینا روی انگیزه‌ی من تاثیر می‌ذاره، اگه بیایم خدا و قیامت رو حذف کنیم احتمال خیلی زیاد به خودکشی خیلی فکر می‌کنم. چرا اصلا باید زنده بود وقتی ته‌ش روشنی وجود نداره، چرا باید زنده بود وقتی خیرِ کمالِ تو به کسی نمی‌رسه، چرا باید زنده بود واقعا!یکی از استادهامون یه صحبتی داشتن میکردن در مورد اینکه وجود انسان در اجتماع  یه کمال حیوانی محسوب میشه و اگه یکی رفت توی یه غار و تنها زندگی کرد به خودِ واقعی‌ش که حقیقت‌ش هست خدشه‌ای وارد نمیشه.یه صحبت دیگه‌ای هم یه جایی می‌شنیدم‌ درمورد اینکه چرا وقتی سختی می‌بینی و زندگی‌ برات سخت میشه خودکشی نمی‌کنی!؟ اگه به قیامتی‌ معتقد نبودی چرا خودت رو خلاص نمی کنی و راحت شی؟ حسِ می‌کنم وقتی ما بیایم «خدا» رو از زندگی یه خداباور حذف کنیم کل افعال‌ش تحت تاثیر قرار می‌گیره و کلا متفاوت میشه. خلاصه‌ی حرفم: اگه خدارو حذف کنیم، بعد یه مدت اگه هدف و کمالی پیدا نکنم(مثلا می‌تونم اونجا یه باغ بزرگ درست کنم) خودکشی می‌کنم، حتی اگه هدفی هم پیدا کنم(مثل همین درست کردن باغ) وقتی به نتیجه و ثمر برسه و دیگه چیزی نباشه خودکشی می‌کنم.ته‌ش همون خودکشی‌ هست برام?? این چیزی که توصیف کردین لیترالی بزرگترین کابوس من بوده از بچگیینی یادمه که خیلی بچه که بودم بعضی وقتا دقیقا این کابوس رو میدیدم که تو یه خونه ای تنهام که دور تا دورش دره است و به هیچکس و هیچ جا راهی نداره و من فقط تو اون خونه میگشتم دنبال یه آدم ولی کسی رو پیدا نمیکردم و ترس همه ی وجودمو میگرفت و از خواب بیدار میشدم... اینجوری میشه که از بچگی بزرگترین ترس من تنهایی بوده و همچنان هم هست پس اگه همچین اتفاقی برام بیفته پنیک میکنم و صد درصد خودکشی میکنم چون هیچ انگیزه دیگه ای احتمالا ندارم برای ادامه زندگی? از اونجایی که کس دیگه‌ای اطرافم نیست، با خدا بیشتر از همیشه حرف میزنم. ازش می‌خوام کمکم کنه و چون بهش اعتماد دارم، بلند میشم و مشغول یه کاری می‌کنم خودم رو (مثلا یه گوشه‌ای چیزی می‌کارم). سعی می‌کنم خدا رو همیشه تو ذهنم داشته باشم چون می‌دونم تا وقتی خدا رو به یاد داشته باشم، امید رو تو دلم دارم. کم‌کم امیدم به خدا بیشتر میشه چون حالا ذهنم داره با خدا پر میشه. احتمالا با آرامش بیشتری سعی می‌کنم از آسمون و درخت و پرنده و...لذت ببرم. یه وقت‌هایی ولی دلتنگ میشم. خاطراتم رو مرور می‌کنم و بیشتر خودم رو اذیت می‌کنم. وقتی حس کردم به اندازه‌ی کافی خودم رو آزار دادم، دلداری دادن خودم رو شروع میکنم. «تو می‌دونستی انسان همیشه تنهاست» و از این قبیل حرف‌ها و احتمالا تا حدودی باعث دلگرمی میشه ولی تو یه لحظه به این فکر می‌کنم که دلم برای خندیدن کنار بقیه تنگ شده. برای گرفتن دست آدم‌ها. برای دعوا کردن باهاشون و بعدا آشتی کردن. برای حرف‌های نصفه شبی با اون آدم عزیز و خب دوباره میشینم به عزاداری برای خودم. و دوباره خدا رو به یاد میارم و آروم میشم. و این چرخه ادامه داره.</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 22:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی و نوشتن - قسمت ۳ - روش‌های موثر</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-meeet2r5plvb</link>
                <description>ممنون که قسمت اول و دوم رو خوندید. بریم که ادامه‌ش رو داشته باشیم:آدم‌ها در حال گفت‌وگوو اما این همه در مورد اهمیت خودشناسی و نوشتن اینا گفتیم یه کمی هم در مورد روش‌هایی که حس می‌کنم مفیده بگم.یکی از روش‌های کمک به خودشناسی صحبت با آدم‌هاست و خوبه بینش نکته‌برداری هم بشه. به شخصه حتی وقتی تلفنی هم با آدما صحبت می‌کنم (چه برسه به حضوری!)، به کلی نتایج جدید می‌رسم و از زاویه‌ای به مسئله نگاه می‌کنم که قبلا نمی‌کردم... یا مثلا وقتی که بعضی دانش‌آموزها زنگ می‌زنن و راهنمایی می‌خوان بگیرن و صحبت می‌کنیم کلی چیز هم خودم یاد می‌گیرم یا برام یادآوری میشه...(راستش الان که دارم این متن رو می‌نویسم و می‌بینم که نوشتنش چه قدر خوبه، با خودم حسرت خوردم که چرا این همه صحبت با دانش‌آموزا، به صورت متنی درنیومده و یه سری صوت از دست رفته‌ان...?)کلا «مصاحبه»، «مشاوره»، «مناظره»، «مباحثه» و اینا خیلی خوب و سازنده هستن... باب «مفاعله» کلا خیلی دوست‌داشتنیه. کلمات توی این باب یه معنی دو طرفه بودن میدن. مصاحبه صحبت دو طرفه است. مشاوره مشورت بین دو نفره. مباحثه بحث دو طرفه است.یه مشاور مدرسه بود که می‌گفت من وقتی دانش‌آموزا میان می‌خوایم بشینیم با هم صحبت کنیم خودم پشت میز نمی‌شینم و دانش‌آموز روبه‌رو! مطب دکتر که نیست. روی دو تا صندلی یکسان میشینیم روبه‌روی هم گفت‌وگو می‌کنیم. هم‌سطح هم میشینیم و هم من در این مشاوره چیز یاد می‌گیرم و هم شخص مقابل.توی این بحثای استخدام و اینا به بچه‌های ما می‌گفتن اصن از مصاحبه نترسید. مصاحبه حتی به نتیجه‌ی استخدام هم نرسه، کلی آدم رو رشد میده و یه مصاحبه کلی می‌تونه آدم رو به چالش بکشه و سوال‌هاش آدم رو به فکر فرو ببره و به خودشناسی‌ش هم کمک کنه. (البته این بیشتر در مورد شرکت‌های خصوصیه. طبق شنیده‌ها مصاحبه‌های یه سری ادارات دولتی واقعا cheapه ? و چیزی به آدم اضافه نمی‌کنن.)یکی از دوستای خوبم هم می‌گفت تقریبا هر ۲ هفته یه بار با یه نفر مشورت می‌کنم و مشورت گرفتن ثابتِ زندگی‌م شده و کلا خیلی بهم کمک می‌کنه. (خودمم قبل از کرونا و اوایل کرونا خیلی زیاد با آدما صحبت و مشورت می‌کردم و بعدش کم شد متاسفانه و الان خدا رو شکر دوباره مقداری زیاد شده ولی هنوزم کمه...)در مورد «ریشه‌ها» که بحث شد یه چیز دیگه هم هست که بگم. روان‌شناس‌ها و مشاورها حس می‌کنم کلا خیلی تلاششون بر اینه که با آدم صحبت کنن و بتونن این ریشه‌ها رو به طرف بفهمونن و از این طریقه که می‌خوان به اون آدم کمک کنن که خودش رو بشناسه. یا مثلا برای درمان فوبیا یا یه سری مسائل دیگه، مراجعه می‌کنن به دوران کودکی مراجعه‌کننده که یه سری تاثیرات به خاطر یه اتفاقاتی در دوران کودکی بوده و براشون مهمه.یه جایی در این متن هم در مورد تقابل عقل و هیجان و احساسات و bias اینا گفتم. یه نکته بهشون اضافه کنم که از روی هیجان و احساسات و bias و ... هم لزوما چیز بدی نیستن!به قول حضرت حافظ:«عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند»به هر حال اینا هم چیزای مهمی هستن که خدا در انسان قرار داده و حکمتی دارن... فقط خب آدم خوبه یه کمی به اینا هم توجه داشته باشه و قدرشون رو هم حتی بدونه... یه وقتایی bias داشتن آدم‌ها رو در تصمیم‌گیری راحت می‌کنه مثلا... یا بدون احساس که نمیشه زندگی کرد. اصن مرز عقل و احساس و هیجان کجاست؟ مرز دقیقی دارن؟ هوش هیجانی چیه مثلا؟ یا یه سری فهم‌ها از طریق احساس و هیجان ادراک میشن. همین احساسات و هیجانات کلی آدم رو رشد میدن. فقط یه خرده شاید خوب باشه سعی کنیم همه‌ی اینا رو بهتر بشناسیم و در مواقعی بهشون احترام بذاریم و در مواقعی در عین احترام دست رد بهشون بزنیم...یا مشابه اینا «فراموشی»ه که سر جای خودش خوب هم هست...یه چیزی هم هست که خیلی از آدم‌ها واقعا شرایط ایده‌آلی در زندگی ندارن که مثل ما بتونن فکر کنن به این چیزها و نسبتا با آرامش خاطر بهش بپردازن. واقعا شرایط زندگی‌شون سخته... ما به خاطر وضعیتمون واقعا باید شکرگزار باشیم...کلا تو ادبیات دینی هم یه چیزای جالبی در مورد خودشناسی هست که خودمم خیلی اطلاعات ندارم ولی علاقه دارم بخونم... مثلا از پیامبر نقل شده «من عرف نفسه عرف ربّه» یا از امام علی نقل شده که «معرفة النفس أنفع المعارف» و «اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه»کلا انسان خیلی عجیب و جالب و پیچیده است. هم میگه «نفخت فیه من روحی» که یعنی خیلی خفنی و اینا. هم از طرفی میگه که ما تو رو از خاک و نطفه‌ی بدبو آفریدیم. خیلی هم چیزی نیستی. مغرور نشو.قسمت چهارمِ متن رو از این جا می‌تونید بخونید. با بازخوردهاتون خوشحالمون کنید و نگاهتون به مسئله رو به اشتراک بذارید.?</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 13:17:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی و نوشتن - قسمت ۲ - شناخت قبل از بحران</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-aihueyuk0v7y</link>
                <description>ممنون که قسمت اول رو خوندید. بریم که ادامه‌ش رو داشته باشیم:و اما در مورد خودشناسی، برای خودم که الان ۲۲ سال سن دارم خیلی حیاتی شده و باید واقعا روش وقت بذارم و تصمیم‌های جدی‌ای پیش روم هست. یه نکته‌ای هست که خوبه آدم قبل از این که به تصمیم‌های حیاتی برسه، تا حدی برای خودشناسی تلاش کرده باشه. (ولو خیلی کم... چون که خودشناسی که ته نداره... تا آخر عمر آدم شکل می‌گیره و هی می‌تونه بیشتر خودش رو بشناسه ولی مهمه که حداقل براش تلاش کنیم...) چون وقتی که به تصمیم‌ها برسیم، ممکنه هیجانی عمل کنیم یا جوگیر بشیم. مثلا ببینیم همه دارن یه کاری رو می‌کنن و ما هم تحت تاثیر قرار بگیریم و همونو انجام بدیم.در پرانتز: (خودم به شخصه یه جاهایی در زندگی یه تصمیم‌هایی گرفتم که شاید با هم‌کلاسی‌ها/هم‌دوره‌ای‌ها/اطرافیان در تفاوت جدی بوده ولی چون از روی اندکی خودشناسی و تفکر و مشورت بوده، ضرر نکردم و پشیمون نیستم.)داشتم در مورد از روی جوگیری تصمیم گرفتن به جای از روی خودشناسی و ... تصمیم گرفتن می‌گفتم. مثلا یه موردش «اپلای» هست. خب هر کسی یه دلیل منطقی یا ... داره برای اپلای کردن یا نکردن؛ ولی خب ممکن هم هست ببینم که «عه! همه دارن اپلای می‌کنن» و در ناخودآگاه من سوق پیدا می‌کنم که حیفه من اپلای نکنم یا ...در صورتی که این نوع تصمیم‌گیری شاید لزوما منطقی/خوب نباشه ?‍♂️یه مقدار خوب باشه برای تصمیم‌گیری بیشتر به خودشناسی توجه کنیم و به ریشه‌های خودمون رجوع کنیم و به  اهدافمون فکر کنیم. (که اهداف هم از ریشه‌ها میان تا حدی!...)یا مثلا یه استادی در مورد یه biasی یه بار گفت بعضی‌ها به هزینه‌ای که برای یک کار دادن توجه می‌کنن. مثلا «در خودآگاه یا ناخودآگاه میگه من تافل گرفتم. حیفه برای تافل خیلی زحمت کشیدم. پس برای این که این زحمتم حیف نشه، باید اپلای کنم.» ولی خب لزوما استدلال «زحمت تافل» —&gt; «اپلای» استدلال خوبی نیست که شاید در ناخودآگاه هم شکل بگیره و اصلا آدم متوجه نشه...یا یکی از تصمیم‌هایی که پیش روی خودم هست کار توی شرکت‌ها، کار خصوصی و انواع کار هست. این که تصمیم بگیرم توی چه شرکتی کار کنم یا از چه سنی چه کاری رو شروع کنم انجام دادن... حالا اگه خودشناسی و ... رو بذارم کنار و از روی جوگیری یه موقعیت کاری رو برم سراغش چی میشه؟ شاید خوب نشه. شاید یکی از اهدافم رو بزنم کنار. شاید یک موقعیت شغلی بپذیرم که «پول و رفاه» رو ماکسیمم کنه ولی مخالف «خود» باشه... اون خود ارزشمند رو نابود کنم و شاید سال‌ها بعدش حسرتش رو بخورم...یا یه مورد دیگه برای آدم‌ها، توی بحث ازدواج، ممکنه گاهی احساسات باعث بشه که آدم‌ها با خودشون «صادقانه» برخورد نکنن. اغلب هم به صورت ناخودآگاهانه اتفاق میفته.اما نکته‌ی جالب در مورد همه‌ی موارد بالا اینه که آدم وقتی از قبل «ریشه‌ها»ش رو بررسی کرده باشه (حتی خیلی کم...) و ۲ ۲ تا چهار تا کرده باشه، راحت نمی‌تونه به خودش دروغ بگه... خاطراتش بهش دروغ نمیگن. واقعا با نوشته‌های قبلی و خودشناسی، خیلی سخت‌تره به خودت دروغ بگی. (نمی‌دونم اینو چطور دقیق میشه توضیح داد ولی حسش می‌کنم... شاید بشه به درگیری‌های نفس لوامه و اماره و مطمئنه تشبیهش کرد که بازم توضیحش ساده نیست.?)یه مثال شهودی ساده بگم (شهود با استفاده از عقل ناقصم...) در مورد عدم خودشناسی و خودشناسی و اهمیت ریشه‌ها:چند روز پیش یکی از دوستام یه سوالی ازم پرسید و گفت فلان کار رو چه جوری انجام دادی و فلان نتایج رو ازش گرفتی؟ (سوالش در مورد یه چیز بلندمدت بود در حد حداقل ۴ ۵ سال) بعد تلفنی صحبت کردیم و فک نمی‌کردم اون قدرا صحبت طولانی‌ای بشه ولی خب با این که سعی می‌کردم خلاصه و سریع بگم، ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه صحبتمون طول کشید? و برای جواب به اون سوال هی تعریف می‌کردم و خاطرات رو می‌گفتم و وسطش هی مجبور می‌شدم در مورد شخصیتم و این که چه رفتاری در اون داستان‌ها و خاطرات داشتم بگم. خلاصه ناخودآگاه خیلی بحث سمت «ریشه‌ها» رفت... و من واقعا چه قدر از این صحبت خوشحال شدم و انرژی گرفتم و بعد با خودم که این حرف‌ها رو مرور کردم دیدم که من هنوزم همون روحیات رو دارم (حتی با تجربه‌های بیشتر...) ولی انگار شرایطم مقداری تغییر کرده و به خاطر شرایط الان نتایج مورد انتظارم رو به اون سرعت و کیفیت نمی‌گیرم.الان در این مورد با شهود ناقص و عقل ناقصم:با کمی خودشناسی به این می‌رسم که «همون روحیات رو هنوز دارم و حتی با تجربیات بیشتر و کیفیت بالاتر» + «شرایط مقداری تغییر کرده و باید سعی کنم یا شرایط رو بهبود بدم و عوض کنم یا قلق شرایط جدید رو پیدا کنم و بر شرایط صبر کنم به شیوه‌ی مناسبش...»بدون خودشناسی و از روی هوا صحبت کردن به این می‌رسم که «وای روحیات من نسبت به ۳ ۴ سال پیش چه قدر پسرفت کرده» + «چه قدر دنیا بد شده» + «اصن ای کاش بزرگ نمی‌شدم و تو همون سن می‌موندم» + کلی غر دیگه...خلاصه که بعد این صحبت به خودم گفتم «آقا صادق! تو همون محمدصادق قبل از کرونایی و هنوزم اون روحیات رو داری و حواست باشه خودتو گم نکنی... ظرفیت‌هات از دست نره...»قسمت سومِ متن رو از این جا می‌تونید بخونید. با بازخوردهاتون خوشحالمون کنید و نگاهتون به مسئله رو به اشتراک بذارید.?</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 13:11:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی و نوشتن - قسمت ۱ - انسانِ پیچیده</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-hoz075zd2i2m</link>
                <description>چند وقت پیش بحثی با یکی از دوستان داشتیم که «نوشتن چه تاثیری روی خودشناسی می‌ذاره و چطور با نوشتن می‌تونیم به خودشناسی بیشتری برسیم؟»و خب برای پرداختن به این سوال یه مقداری ذهنم و تجربه‌هام رو مرتب‌تر کردم و نتیجه‌ش شد این متن که در قسمت‌های مختلف میاد:عکس از TEDEdخودشناسی دغدغه‌ی خیلی از ماها هست. (مخصوصا تو این سنین جوانی که کلی تصمیمات مهم زندگی پیش رومون هست.) حالا منم با عقل ناقص خودم و اطلاعات محدودم می‌خواستم یه بخشی از دیدم رو نسبت به مسئله‌ی «خودشناسی» و شاید ارتباطش با «نوشتن» رو بگم. اگر شما هم نظری دارید خوشحال میشم حرفم رو نقد کنید و نظراتتون رو بدونم.البته این چیزایی که میگم بیشتر توصیه برای خودمه.? و خودمم دارم سعی می‌کنم اطلاعاتم رو کامل کنم و سعی کنم بیشتر خودمو بشناسم و این روزها خیلی بیشتر بهش نیاز دارم.با توجه به تجربه مسئولیت مستندسازی و این داستانا، همیشه در اهمیت مستندسازی میگم که وقتی یه کاری ساده است و سیستم پیچیده‌ای نداره نیاز به مستندسازی هم نداره. مثلا «برو یه شونه تخم مرغ از مغازه بگیر» نیازی به هیچ یادداشت و ... نداره. تو ذهنم هست و پا میشم میرم می‌خرم و برمی‌گردم. ولی وقتی سیستم پیچیده‌تر میشه نیاز به دید جامع و دقیق به جزئیاتش خیلی خیلی بیشتر میشه و بدون ثبت کردن (به هر طریقی اعم از نوشتنی، نموداری، نرم‌افزاری-پردازشی و ...) شاید نشه مدیریتش کرد. مثلا وقتی «هواپیما» می‌خوان بسازن، احتمالا نمیگن که خودمون تو ذهنمون هست که داریم چی کار می‌کنیم و به هیچ نقشه‌ای نیاز نداریم! قطعا خیلی چیزا دارن که می‌تونن اون سیستم رو از بالا ببینن و جزئیاتش رو دقیق بررسی می‌کنن و علاوه بر تئوری از شبیه‌ساز و کامپیوتر و ... هم بهره می‌گیرن.و اما از هواپیما برسیم به «خود»... انسان هم سیستم پیچیده‌ایه واقعا. من نمی‌تونم درک کنم چطور بدون نوشتن و ... میشه این سیستم رو خوب شناخت و درکش کرد و براش تصمیم‌گیری کرد...نوشتن خب جنبه‌های زیادی داره. یکیش همین «دید جامع و از بالا» هست که کمک می‌کنه چندین مورد رو در کنار هم و در ارتباط با هم ببینیم که لزوما توی ذهنمون نتونیم چنین کاری رو کنیم.یکیش اینه که «داده‌ها و اطلاعات رو منظم‌تر کنیم». حالا چه منظم‌تر کردن و چه مصور کردن به صورت نمودارهای متنوع و ...یکیش اینه که «ذهن رو خلوت کنیم». به نظرم ذهن مثل یه خونه‌ای می‌مونه که وقتی می‌خواد مهمون بپذیره، نیاز داره که تمیز بشه. پذیرایی‌ش باید خالی باشه که مهمونا بیان راحت بشینن و خونه هم کلی از اومدنشون برکت بگیره. یادمه تو دبیرستان یه دفتری داشتم که ایده‌ها و افکارم رو توش می‌نوشتم. بعد این جوری بود که یه وقتایی که ایده‌ها رو می‌نوشتم هی انگار ذهنم خالی و تمیز می‌شد و ایده‌های جدید مثل یه آبشاری هی میومدن. هم از این لحاظ که ذهنم منظم و تر و تمیز و خالی می‌شد و ایده‌ها مثل مهمونای جدید میومدن و همین طور اون نگاه جامع و از بالا کمک می‌کرد که توی ترکیب ایده‌ها و بهتر شدنشون بهتر عمل کنم. (کمک به بارش فکری بهتر...)یه جنبه‌ی نوشتن هم که برمی‌گرده به جنبه‌ی تاریخی ماجرا که تو بحث خودشناسی هم خیلی مهمه واقعا...در جواب این که «خود» یا «من» از کجا شکل گرفته احساسم اینه که باید به «ریشه‌ها» رجوع کنیم. یه بار به یه نفر داشتم می‌گفتم که این ریشه‌ها خیلی خیلی مهمن و در جواب گفت که «در واقع تنها چیزی که مهمن ریشه‌ها هستن!»اما منظورم از ریشه‌ها چیه؟ این که چه چیزهایی ما رو تشکیل دادن؟ «خاطرات» و «اتفاق»هایی که در زندگی داشتیم + «خانواده» + «محیط زندگی» + «ژن» + «سفرها» + «شرایط مالی» + «دین» + «آدم‌هایی» که با آن‌ها ارتباط داشتیم + یا مثلا یک شخصی چند ماه یا چند سال با یک «بیماری» زندگی کرده و این خیلی روش اثر گذاشته...یا مثلا حتی «زبان» هم یکی از ریشه‌های شکل‌دهی به آدم‌هاست، مثلا یه جا شنیدم که زبان آلمانی زبانی بوده که خیلی مناسب فلسفه بوده و کلی از فیلسوف‌های مطرح، آلمانی بودن مثلِ هایدگر، کانت، انگلس، وبر، شوپنهاور، نیچه، هگل، آرنت و ...یا در مورد محیط، آدم‌هایی که توی جنگ و ... بزرگ شدن نگاه و شخصیتشون با ما چه تفاوت‌هایی داره؟قسمت دومِ متن رو از این جا می‌تونید بخونید. با بازخوردهاتون خوشحالمون کنید و نگاهتون به مسئله رو به اشتراک بذارید.?</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 12:40:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به من نگو دانش‌جو! بگذارید ربات‌ها درس بدهند!</title>
                <link>https://virgool.io/rayanesh/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-l6ouitxmr2zj</link>
                <description>تذکر: خواندنِ این متن را با پیش‌فرضِ احترام به جایگاه استاد و معلم شروع می‌کنیم و قصدِ کم‌کردن جایگاهِ ارزش استاد را نداریم. به قول ایرج میرزا: «گفت استاد: مبر درس از یاد / یاد باد آن چه مرا گفت استاد»بیش‌تر بحثِ این متن در مورد سیستم است.با خود می‌گفتم تو برای دانشگاه چه می‌توانی بکنی؟ برای پیشرفت این سیستم، برای افزایش شوق یادگیری، همدلی و یادگیری، افزایش کیفیت تدریس و ... چه می‌توانی بکنی؟این همه آدم پرانرژی وارد می‌شوند و سپس چه می‌شود؟با خود سر این سوال‌ها کلنجار می‌رفتم و گفتم احتمالا مباحثه و انتقال حرف‌ها به آدم‌های مربوط به فضا تاثیر بهتری از غُرزدن از فضای دانشگاه بین دانش‌جوها داشته باشد.بعد از یکی از کلاس‌های دانشکده ریاضی بود که به دنبال استاد رفتم و با او صحبت کردم و انتقادها و پیشنهادها و سوال‌هایی را در خصوص امر آموزش این دانشکده مطرح کردم؛ خلاصه گفت‌وگویی شکل گرفت و تهش من هم دو جوابِ دلسردکننده در خاطرم ماند:۱) اگر دقت کنید دانشگاه‌های خارجی مثل MIT نیز به فلان طریق رفتار می‌کنند. این چیزی که شما می‌گویید خلاف آن است.۲) شما «دانش‌جو» هستید و به آن معناست که خودتان باید به دنبال دانش بروید و بهانه‌ای نیاورید.اشکال مورد اول که در مقایسه و تقلید کورکورانه است و باید فکر شده به کار دیگران نگاه کنیم و اگر چیز خوبی دارند از آن‌ها یاد بگیریم.و اما مورد دوم؛ واژه‌ی «دانش‌جو» واژه‌ی زیبایی‌ست اما کاربرد این واژه در دانشگاه فعلا برای آن است که آن را بر سر دانش‌جو بکوبیم و از اشتباهات و کاستی‌های سیستم چشم‌پوشی کنیم. به قولی از زیر بار تفکر درباره‌ی اصلاح کم و کاستی‌ها در برویم و این بار را به شکلی دیگر بر سر دانش‌جو بگذاریم.من حس می‌کنم این سیستمِ آموزشی با ما دوست نیست. آخرش مثل فیلم Life of Pi می‌فهمیم که سیستم با ما دوست نبوده و فقط یک همراه بوده که ما را به مقصد رسانده‌است. (تازه اگر به مقصد برسیم.)وقتی که پی پس از ۲۲۷ روز گم‌شدگی میان دریا و با همراهی یک ببر نجات پیدا می‌کند، ببری که رفیق تنهایی او شده‌بود به پشت سرش و پی یک نگاه هم نمی‌اندازد و می‌رود. البته قطعا اگر این ببر نبود پی نیز نجات نمی‌یافت.خلاصه که بنده فعلا خیلی نمی‌بینم که سیستم بخواهد با دانش‌جو‌ها دوست باشد و با آن‌ها دوستی کند. چه‌قدر احتمال دارد در کلاس ۲۰۰ نفره‌ی ریاضی و فیزیک استاد با دانش‌جو دوستی کند؟ به‌راستی چند استاد راهنما هستند که ارتباط خوبی با دانش‌جویان‌شان دارند؟ چند نفر از دانش‌جویان تا به حال استاد راهنمایشان را دیده‌اند؟سوالاتی وجود دارد که خوب است به آن‌ها فکر کنیم. آیا سیستم با همان روند ۱۰۰ سال گذشته دارد پیش می‌رود؟ آیا نیاز به تغییر و پیشرفت ندارد؟ آیا سیستم فقط می‌تواند با مریم میرزاخانی‌ها دوستی کند و باعث پیشرفت آن‌ها شود؟خوب. بگذریم. اما واقعا برای این سیستم چه می‌شود کرد؟ این سوال بزرگی‌ست. اگر دوست دارید شما هم در موردش نظر دهید. علی‌الحساب این‌جا در مورد یکی از مفاهیم بزرگی که برای بهبود سیستم می‌تواند کمک کند صحبت می‌کنیم:بگذارید ربات‌ها درس بدهند!وقتی که استاد و دانش‌جو با هم دوستی نمی‌کنند، تعاملِ کمی وجود دارد، ما هم دانش‌جو (!!!) هستیم و خودمان باید برویم به دنبال دانش، استاد نمی‌تواند برای ۴۰۰ دانش‌جو وقت بگذارد و ... آن‌وقت حضور استادها چه فایده‌ای دارد و چه کمکی به شکل‌گیری تعامل می‌کند؟ سوال این‌جاست که استادی که فقط بخواهد درسش را بدهد و برود چه فرقی با یک ربات می‌کند؟ آیا ما می‌توانیم از ربات‌ها برای تدریس استفاده کنیم؟ یا از ربات‌ها به عنوان دستیار آموزشی استادها کمک بگیریم؟این روزها که کرونا هست و قرنطینه سفره‌ی آموزش مجازی پهن شده‌است؛ اما از فناوری آموزشی فقط برای ما همین اسکای‌روم مانده‌است. (البته هدف از این متن کفر نعمت نیست و می‌دانم همین اسکای‌روم هم بسی نعمت بزرگی‌ست.)اما چه کارهایی می‌توان کرد؟ من خودم نیز اطلاع زیادی ندارم اما می‌خواهم بگویم که فناوری آموزشی تنها منحصر به ویدیوی تدریس نیست. هم‌چنین از لحاظ زمانی نیز در هر زمانی می‌تواند یاری‌گرمان باشد و در زمان کرونا و قرنطینه انحصار ندارد.اکنون با شما چند جمله از مقاله‌ی «درباره نقش فضای مجازی در آموزش محتوای ریاضی» از دکتر آرش رستگار را به اشتراک می‌گذارم تا با مصادیق دیگری از آن آشنا شویم. به نظر می‌رسد که مخاطب متنِ این مقاله بیش‌تر دانش‌جویان کامپیوتر هستند. دکتر رستگار در این مقاله صحبت‌های جالبی درباره‌ی مفاهیم متنوعی از جمله هوش مصنوعی و یادگیری ماشین در آموزش کرده‌است.هم‌چنین یک روش در آموزش مجازی به اسمِ «ابتلاء» را توضیح داده بودند و از آن به عنوان مهم‌ترین روش آموزشی یاد کرده‌اند. البته که جای خالی آن به شدت در دانشگاه حس می‌شود:مهم‌ترین روش آموزشی ابتلاء است و فضای مجازی این فرصت را به آموزش‌گر می‌دهد که دانش‌آموز را به صحنه‌های ابتلایی معرفی کند، که در زندگی واقعی ممکن نیست. کامل‌ترین این ابتلائات، ابتلا در طی یک داستان است که مسیر حرکت کاربر در داستان وابسته به پاسخ‌های او به مسائل باشد. این مفهوم داستان که چندین مسیر داشته باشد، قابل اجرا در فضای غیرمجازی نیست یا این کار بسیار پیچیده است. اما فضا و زمان مجازی برای ابتلای دانش‌آموز در چنین مسیری بسیار انعطاف دارد. مضاف برآن می‌توان محتوا را در ساختار مجازی اصلاح کرد و تغییر داد و یا به آن اضافه نمود که در حالت کتاب عادی چنین نیست و پس از چاپ کتاب، کار از دست مولف بیرون می‌رود.جالب است در همین دانشکده‌ی کامپیوتر که دانش‌جویانش هر روز دم از تکنولوژی و هوش مصنوعی و یادگیری ماشین می‌زنند، کار خاصی در راستای فناوری آموزشی و کاربردی‌کردن فناوری در آموزش انجام نمی‌شود و شاید دانشکده‌ی کامپیوتر نقطه‌ی آغازِ مناسبی برای پیشرفتِ مسیر نوآوری و فناوری آموزشی در دانشگاه باشد.بدون شک برای عملی‌کردن مفاهیمی مانند Adaptive learning، Competency-Based education یا ... به استفاده از تکنولوژی نیاز داریم.بالاتر درباره‌ی تعامل استاد و دانش‌جو و از ورود ربات‌ها به عرصه‌ی آموزش صحبت کردیم. حال در مورد ربات‌ها بیش‌تر توضیح دهیم و چند نکته را بگوییم. در واقع ربات جای استاد را نمی‌گیرد و به کمک او می‌آید. به طور مثال یک کلاسِ ریاضی را فرض کنید. به جای این که یک استاد هر سال n جلسه را به طور حضوری بیاید و به دانش‌جویان درس بدهد، می‌تواند در آماده‌کردن نرم‌افزارهای تدریس (که با روش‌هایی مثل «ابتلاء» ساخته‌شده‌اند.) مشارکت کند و نرم‌افزار تدریس را بهبود ببخشد. حال این نرم‌افزارِ تعاملی آماده‌ی امکان ارائه به تعداد نامحدودی از دانش‌جویان است و روزبه‌روز می‌توان آن را آپدیت کرد و بهبود بخشید. از آن طرف استاد نیز لازم به حضور در آن n جلسه‌ی هر ساله نیست و در بلندمدت وقتش آزادتر می‌شود و می‌توانیم همان وقت را به جای حضور در کلاس ۲۰۰ نفره به زمان گفت‌وگوی خصوصی استاد و دانش‌جویان اختصاص دهیم و با این کار تعامل نیز بیش‌تر می‌شود. علاوه بر آن نه‌تنها با یک آموزشِ با کیفیت برای دانش‌جویان دانشگاه آماده می‌کنیم بلکه گام مهمی در راستای عدالت آموزشی نیز بر می‌داریم و هر کسی از هر جای ایران نیز می‌تواند از این آموزش استفاده کند.اما خوب هنوز در ذهنم این سوال را دارم که چه کسی باید به این موضوعات بپردازد؟ ریاست دانشگاه، خودِ استادان، دانشجویان یا ...؟از توجهتون ممنونم! با کامنت گذاشتن خوش‌حالمون کنید :)</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 18:16:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه با پایتون بات تلگرام بسازیم؟ (+ نمونه کد ساده)</title>
                <link>https://virgool.io/@SMSadegh19/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-fxugmjti0vlw</link>
                <description>گام ۱) زبان پایتون را بر روی سیستم خود نصب کنید.گام ۲) از BotFather توکن بگیرید.با مراجعه به بات @BotFather در تلگرام یک بات ایجاد کنید و Token آن را دریافت کنید.گام ۳) نصب کتابخانه‌ی telegram.extبا زدنِ command زیر در console یا cmd کتابخانه‌ی python-telegram-bot را بر روی سیستم خود نصب کنید.pip install python-telegram-bot --upgradeگام ۴) توکن را در کدِ نمونه جایگزین کنید.یک فایلِ .py بسازید و این کد را درون آن جایگذاری کنید. در خطِ دوم به جای توکنِ نوشته شده، توکن خود را جایگذاری کنید.گام ۵) فایل .py را run کنید.فایل .py که ساختید را اجرا کنید. (دقت کنید که به خاطر فیلترینگ تلگرام به قندشکن نیاز دارید.)تبریک! مادامی که اجرای این برنامه را قطع نکنید، پس از فرستادنِ command زیر به بات، بات به شما «!سلام!» پاسخ می‌دهد :)/salamگام ۶) به طور دائمی بات را روی سرور run کنید.با ثبت نام در سایت pythonanywhere می‌توانید فایلِ .py را روی سرویس cloud اجرا کنید. (این سایت استفاده‌ی رایگان از ۲ کنسول آنلاین همزمان را پشتیبانی می‌کند.)پس از ورود به اکانت، به bash اکانت رفته و کامند زیر را برای نصب کتابخانه‌ی telegram.ext اجرا کنید.pip3 install --user python-telegram-botسپس در قسمت فایل‌ها، یک فایلِ .py بسازید و کدِ بات را درون آن جایگذاری کنید و سپس آن را run کنید.از حالا باتِ شما دائما به کاربران پاسخ می‌دهد و نیازی به روشن بودنِ کامپیوترتان نیست.گام ۷) یک باتِ پیشرفته‌تر بسازید.با مراجعه به این لینک و این لینک می‌توانید اطلاعات بیشتری درباره‌ی امکانات این کتابخانه کسب کنید و بات را بهبود ببخشید.</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 02:36:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه‌ای بدون معلم! (گزارشی از هند)</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%86%D8%AF-opehh20ou844</link>
                <description>چگونه فرهنگ جمعی خودآموزی را بسازیم؟در این مقاله میخواهیم پروژه DEFY - Design Education For Yourself را معرفی کنیم که در بنگلور هند شروع شده است و آموزش بدون معلم را ممکن می‌سازد.ما نمی‌خواهیم آموزش صرفا به عنوان یک دستورالعمل(تدریس) انتقال پیدا کند. آموزش فرآیند جذاب‌تری است که به کشفِ خود و یادگیری محیط اطراف و جهان پیرامون می‌پردازد.آبیجیت سینا، موسس و مدیر پروژه DEFYاین نوآوری چیست؟هند و دیگر ملت های در حال توسعه با چالش نرخ بالای ترک تحصیل و کمبود معلم در مدارس روستایی دست و پنجه نرم میکنند. این موضوع باعث میشود که به دنبال راه‌هایی باشیم که آموزش نوجوانان را بدون کمک‌های رسمی دولتی و معلم‌ها ممکن سازد.همچنین ما به کنکاش در مورد سیستم‌های آموزشی‌ای که به مردم اجازه دهد خودشان یاد بگیرند نیاز داریم. زمان آن رسیده با اینترنت به عنوان ابزاری برای خودآموزی آشنا شویم.این مسئله برای جوامعی که بیشتر درگیر حاشیه‌نشینی هستند، مهم‌تر است. در عمل، حاشیه‌نشینی نه تنها دسترسی به امکانات و فرصت‌ها را کاهش می‌دهد، بلکه کاهش اعتماد به نفس را نیز موجب می‌گردد. «فرصت‌ها» و «ظرفیت ایجاد فرصت‌ها» هر دو مورد تهدید قرار می‌گیرند و در نتیجه، مشکلات اجتماعی در دور(loop) می‌افتند، از کودکان کار گرفته تا زنانی که از حق کار و آموزش محروم شده‌اند.زمانی که دل‌مشغولی‌های اشخاص اجازه نمی‌دهد ظرفیتِ درکِ زندگی مورد علاقه‌شان را به دست آورند، ارائه کردنِ امکاناتِ بیشتر، اثر محدودی دارد. هم اکنون فراهم‌کردن این منابع، به دورِ انتخاب‌های محدود تبدیل شده‌است که پس از مدتی تاثیرشان را از دست می‌دهند.جامعه برای فرار از حاشيه‌نشینی به زمان نیاز دارد، به منابعی که با آن‌ها در نقش‌های اجتماعی ظاهر شود، به مرجعی برای دانش و مردمی که با پشتیبانی یکدیگر، برای زندگی‌شان تلاش کنند.در پروژه DEFY - Design Education For Yourself، ماموریت، تغییر شیوه تفکر مردم و مشتعل کردن شور و اشتیاق اشخاص است تا دانش‌آموزان و جامعه‌شان بتوانند به توانایی‌های خودآموزی‌شان باور داشته باشند.با کامپیوتری در دست، جامعه فضای سازنده‌ای را که Nook نامیده می‌شود، متناسب با نیازهایش شخصی‌سازی می‌کند. پروژه ها هر چیزی متناسب با علاقه‌ها و تجربه‌های هر دانش‌آموز می‌توانند باشند.(هنری، فنی و …)فراگیرندگان از اینترنت به عنوان کتاب راهنمای یادگیریشان استفاده می‌کنند. در Nook، همه‌ی ایده‌ها و اطلاعات به اشتراک گذاشته می‌شود و بعداً می‌تواند توسط جامعه توسعه پیدا کند. از میان این اطلاعات، راه‌هایی برای تقویت اقتصاد جامعه نیز می‌توان یافت.هر کسی می‌تواند یاد بگیرد و مشارکت کند، یعنی کل اعضای گروه قادر به ایفای هر دو نقش معلم و شاگرد هستند و قانون و سلسله مراتبی حاکم نیست. همچنین، یک سیستم دموکراسی خالص به وجود می‌آید که در آن، هر فراگیرنده آموزش خودش را طراحی می‌کند.«نوک» ها مقصد نهایی آموزش نیستند. وظیفه آن‌ها فراهم کردن فضا، زمان و منابعی است که به مردم کمک می‌کنند تا علاقه‌ها و نیازهایشان را درک کنند. دانش‌آموزان مهارت‌ها و دانش‌هایی را دنبال می‌کنند که علاقه و اشتیاق بیشتری به یادگیری آنها دارند. آن‌ها بدون ترس از قضاوت‌شدن می‌آزمایند و شکست می‌خورند و دوباره می‌آزمایند و در نهایت، اعتماد به نفسی که برای ساختن و دنبال‌کردن انتخاب هایشان داشته‌اند را توسعه می‌دهند. علاوه بر این، یاد می‌گیرند که «چگونه یاد بگیرند».پروژه DEFY به راه‌اندازی چنین سیستم‌هایی می‌پردازد و با سازمان‌ها، برای ایجاد فضای خودآموزی در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها همکاری می‌کند.چگونه پروژه DEFY را ببینم؟داستان DEFY را میتوانید در ویدیو های زیر نیز ببینید تا حس دقیق‌تری کسب کنید:۱) نوک- مدرسه‌ای بدون معلم در یوتیوب یا دیدئو۲) پروژه DEFY | خودآموزی در Whitefield Nook در یوتیوب یا دیدئو۳) دیفای - داستانی از تیم اجرایی در یوتیوب۴) دیفای در فضا های دانشگاهی در یوتیوب یا دیدئوچگونه این نوآوری را پیاده‌سازی کنیم؟۱) جذب شرکا: مقدمه‌ی کار نوک ها زمانی ساخته می‌شوند که مردم یا سازمان‌های یک جامعه، علاقه‌ی به ایجاد آن‌ها را به ما ابراز می‌کنند. مسئله با همکاران مشخص شده پروژه دیفای تعریف می‌شود که معمولا با حاشیه‌نشینی و محرومیت اجتماعی پیوند دارد. (این مسائل باعث کاهشِ فرصت‌ها برای این گروه شده است.)همکار دعوت کننده، بودجه‌ای که برای ساخت Nook و شروع به کار آن است را حداقل برای یک سال تخصیص می‌دهد. (چیزی در حدود ۱۵/۰۰۰ دلار) پروژه DEFY یک تفاهم‌نامه را امضا می‌کند که نحوه‌ی مشارکت طرفین را مشخص می‌کند. در ساخت یک Nook، اعضای جامعه آن را به طور مستقل اجرا می‌کنند.۲) نگاشت اعضای جامعه به نقش‌ها و آماده شدن: ماه اولمیزبان، پروژه DEFY را به یک یا دو نفر از اعضای جامعه که علاقه‌مند به تاسیس Nook هستند متصل می‌کند. با همکاری آن‌ها پروژه DEFY یک ماه را حول درک «عمیق» آن جامعه می‌گذراند. برای مثال، یک قدم از این فرآیند، ساخت یک «نگاشت» اجتماعی میان بخش های جامعه و منابع آن است. این مرحله همچنین به مصاحبه‌ها، جمع‌شدن‌ها و شنیدن‌های زیادی نیاز دارد تا حرف مردم آن جامعه فهمیده شود.وظیفه‌ی مهم دیگر در این مرحله شناسایی فضای فیزیکی(اگر از قبل انجام نشده باشد) و خرید ابزار و مواد مورد نیاز (چکش و ابزارآلات، Arduino و ...) است. ممکن است انجام کارهای دیگری نیز لازم باشد؛ مثل تامین برق، آب، آب آشامیدنی و سرویس‌های بهداشتی ثابت.۳) برنامه آشنایی: ماه دومدر این فاز، یک عضو هسته‌ی ‌DEFY یک ماه کامل را در جامعه به همراه ‌Nook سپری می‌کند.ماموریت او، آغاز فعالیت Nook و ایجاد خودآموزی و روال‌های خود مدیریتی به همراه جامعه است.برنامه آشنایی برای تدریس طراحی نشده است؛ بلکه، برای تجربه‌ی استفاده از فضا و کار کردن روی سوالات طبیعی است که از بین کاربران جدید مطرح می‌شود.شاگردها شروع به ساخت پروژه‌ها می‌کنند و راه‌های اصولی برای کار در ‌‌‌Nook را یاد می‌گیرند. که این، قواعد و محدودیت‌ها و نقش‌های حیاتی برای Nook را درگیر می‌کند.در انتهای برنامه، شاگردان ایده‌هایی را که از پروژه‌های مورد علاقه‌شان یاد می‌گیرند و نحوه‌ی استفاده از اینترنت برای پیدا کردن اطلاعات را می‌آموزند.یک مدیر برای مرکز تخصیص داده می‌شود. کسی که اطمینان حاصل می‌کند درها به روی مردم باز است و به عنوان یک راه ارتباطی برای Nook عمل می‌کند.۴) پشتیبانی: ماه ۳ الی ۸بعد از آشنایی، عضو DEFY بازمی‌گردد. برای ۶ ماه بعدی، پیوسته با Nook به طور مجازی تعامل می‌کند و به کاربرانش کمک می‌کند تا با مسائل روبه‌رو شوند.همچنین پروژه DEFY به آن‌ها کمک می‌کند که بودجه های ماهانه به آن‌ها به شکل مناسبی تخصیص داده شود. ما به آن‌ها در نوشتن گزارش‌ها و جمع‌آوری داده‌ها کمک می‌کنیم.ممکن است نیاز برای تغییر و تنظیم قوانینی که جامعه احساس می‌کند نیز باشد بنابراین ما به آن‌ها کمک می‌کنیم تا روی فرآیند های آن کار کنند و ساختارهای مدیریتی بسازند تا از چیزهایی که ممکن است مانعِ فضای یادگیری خلاقانه شوند جلوگیری کند.۵) مشاوره و دورتر بودنپروژه DEFY هفت ماه را با پشتیبانی گروه می‌گذراند تا به طور کامل Nook را مدیریت کنند و خود یک قدم عقب‌تر می‌آید. پس از این، وقتی مطمئن شوند که اولین شاگردان با ارزش‌های ساخته شده در Nook خو گرفته‌اند، نیاز برای ارتباطات قوی با تیم DEFY کاهش می‌یابد.هنگامی که گروه به مداخله نیاز دارد ممکن است با کارمندان تماس گرفته شود، اما نیاز به ارتباط دائمی و فعال وجود ندارد. گزارش‌ها و قالب ارسال داده هنوز برقرار است تا آن‌ها بدانند در Nook چه می‌‌گذرد، اما بدون مداخله.یادداشت: جزئیات بسیاری برای ساخت یک Nook وجود دارد که نمی‌توان اینجا نوشت. اگر می‌خواهید درباره آن بیشتر بدانید یا یک Nook بسازید با پروژه DEFY تماس بگیرید.تا کنون ۱۰ نوک و ۶ فضای سازنده‌ی دانشگاهی زیر نظر DEFY به وجود آمده‌اند که علاوه بر هند در «اوگاندا» و «زیمبابوه» نیز حضور دارند.حال سوالی پیش می‌آید که «برای این نوع آموزش و یادگیری از اینترنت چه قدر به یادگیری زبان انگلیسی نیاز است و آموزش‌های فارسی موجود در اینترنت تا چه حد می‌توانند به چنین آموزشی پاسخ دهند؟»کلاس‌ها تا ۴۰۰ سال پیش وجود نداشتند. آن‌ها ۱۰۰ سال بعد نیز وجود نخواهند داشت!آبیجیت سینا، موسس پروژه DEFYترجمه شده از سایت hundred و پروژه DEFY</description>
                <category>محمدصادق سلیمی</category>
                <author>محمدصادق سلیمی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 15:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>