<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@S_12</link>
        <description>به دنبال اسارت کلمه ها در بند صفحه ی سفید کاغذم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:50:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3359983/avatar/OmZQzU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه</title>
            <link>https://virgool.io/@S_12</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوی خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-rsowxvko16ol</link>
                <description>به در و دیوار اتاق نگاه می‌کرد، چند ماهی می‌شد که غم مهمان سرزده‌ی این چهاردیواری شده بود. دستش را روی تن سرد و بی‌روح میز کشید، چقدر گرد و خاک گرفته بود. لبخندی ژکوند بر لبانش نقش بست. چشم به گل رز قرمز رنگش دوخت که دیگر جانی به تن نداشت. عزمش را جزم کرد و با دستمال گلداری به جان اشیای اتاق افتاد. مشغول گردگیری در کمدش بود که با یک حرکت ناگهانی در کمد را باز کرد و صدای شکستن در اتاق پیچید. روی دو زانویش فرود آمد. به تکه‌های ریز و درشت شیشه‌ی عطرش نگاه می‌کرد و با هر قطره خاطرات تلخ و شیرین این یک سال را مرور می‌کرد. بوی عطر هر لحظه بیشتر حس می‌شد و قلبش انگار با هر استشمام تندتر می‌زد.تمام احساسات را یکجا با بغضی که هر لحظه امکان داشت بشکند بلعید و با خودش زمزمه کرد: «عشق حتی در شکسته‌ترین حالت هم زیباست.» همین‌طور که تکه‌های شیشه را جمع می‌کرد، با قلب و عقلش سر جنگ داشت. قلبی که فریاد می‌زد همه را بردار و داخل شیشه‌ای برای خودت نگه‌دار. بگذار یادبود عشق و احساسات نابی باشد که برای اولین بار تجربه کردی. و عقلی که آرام نصیحتش می‌کرد گذشته را به دست گذشته بسپار.جدال بالا گرفته بود و او تنها نظاره‌گر بود، ولی باید از قفس گذشته خودش را رها می‌کرد.چه عذابی !من باشم و دل…..با عطر باقی مانده…..بر روی پیراهنت……..</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 11:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی خود خواسته</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-zpdeq2oejzug</link>
                <description>ساعت را نگاه کرد با خودش شمرد به تعداد انگشتان دستش منتظر بود. انتظار کاری با فرد میکند که هر دقیقه شب یلدایی طولانی به نظر بیاید.بی حوصله شده بود همیشه این لحظات عذاب آور پایانی مانند موریانه ای سمج تن و روحش را می بلعید.انتظار و باز هم انتظار....ساعت به زنگ در آمد سه بار آهنگ کوتاه ولی ریتمیک.از جا پرید دستی به چین دامن شیری رنگش کشید و لباس بافت شکلاتی رنگش را صاف کرد و با سرعت به سمت در رفت.هر روز ساعت ۳ بعدازظهر پستچی بسته ها و گاها نامه های ابراز دلتنگی افراد را می آورد .عجیب بود هر بار سرزنشش میکرد که در عصر تکنولوژی نامه و نامه نگاری چه کار عبث و بیهوده ای هست و نمی‌دانست دخترک دلخوش به دیدن دستخط پسر و بوییدن نامه ایست که از سمت دلبرش آمده.پستچی بسته ی نسبتا بزرگ همسایه را داد و بعد از وارسی آدرس های بعدی سوار بر ماشینش شد و رفت.دخترک پا تند کرد دنبال ماشین .ایستاد ....با چشمان روشن و امیدوارش التماس میکرد که بین این همه بسته حتما نامه ای از قلم افتاده.و گشت و گشت و گشت و نبود....تمام مسیری که با شوق دویده بود حال بی رمق طی میکرد.هفته ی بعد راس ساعت ۳ باز هم خبری نشد.و هفته ی بعد و هفته ی بعدو انتظار لعنتی که قصد جانش را داشت.دخترک با دلی آزرده سمت نامه های قبلی رفت جعبه ی زیبای قرمز رنگ با تور های سفید که مخصوص نامه های پسر بود را باز کرد با دیدن عکس پسر به گریه افتاد و تمام نامه ها را خط به خط خواند و با هر کدام بغضی تازه مهمان جسم و جانش می شد.تا اینکه رسید به کارتی مشکی رنگ ،با اکراه بازش کرد،خشکش زد، باورش نمیشد عکس پسرک بود متن تسلیت و..... دوباره از اول خواند، اشک هایش بند آمده بود بلکه بتواند با دقت بخواند.باورش نمیشد.با سرعت دوید سمت تلفن خانه با استرس دو سه بار شماره را اشتباه گرفت.خط مورد نظر خاموش می باشد بعدا تماس بگیرید.لعنت به این اضطراب.دور خودش می چرخید و ناخن انگشتش را می جوید یادش آمد پسرک همیشه مراقب این تیک عصبی اش بود.دوباره به سمت تلفن خیز برداشت و شماره ی مادرش را گرفت.بعد از چند بوق عذاب آور صدای سلام آمد.مامان توروخدا بگو علی چی شده من دارم دیوونه میشم.و اما مادر حدس زد دوباره قرص هایش را نخورده.این سومین باری بود که دخترک زنگ میزد.۵ ماه از سانحه ی تصادف علی گذشته بود و دخترک دچار افسردگی شدید شده بود و بدتر از این اصلا قرص هایش را مصرف نمی‌کرد بقیه برای حالش تاسف می خوردند و اما او شاد به خاطر دلخوش بودن به توهم بودن علی.آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست/ هر کجا هست خدايا به سلامت دارش</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 14:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بر باد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-cpts2bnxpiuy</link>
                <description> هوای نسبتا سردی بر فضای جنگل حاکم بود اما اِما از آتش خشم،همچون زغال به دام افتاده ی آتش در گرما میسوخت.چشم در چشم های به رنگ قهوه‌ ی صبحگاهی مردی دوخت که قبلاً شریک غم و شادی اش بود ، همانی که در تنهایی شانه ای میشد برای گریستن و آغوشش پناهی بود امن و آرام. ولیکن حالا نزدیک ترین دوری بود که میتوان به یک غریبه نسبت داد.در سخت ترین برهه ی زندگی اش رها شده بود، بزرگترین لحظه ای که تمامی حس های مختلف یک انسان برایش قلدری میکنند.در انتظار به دنیا آمدن پسرش بود ولی ترس ، امید ، ناامیدی، شادی، درد و... به سراغش آمده بودند.تمامی اینها را تحمل کرد. دقایقی نگذشت که در باز شد و پرستار ها هر کدام نبض، یکی فشار و... را چک میکردند، اِما با بیحالی سراغ شوهرش را می‌گرفت  اما پرستار ها هر کدام از پاسخ طفره می‌رفتند تا اصرار هایش جواب داد و شنید آنچه را که نباید می شنید.تنهایش گذاشته بود، از زیر بار مسئولیت پدر بودن شانه خالی کرده بود، در سخت ترین و مهم ترین روز زندگی مشترکشان غیبش زده بود و حال بعد از ۵ سال پیدایش شده بود در حوالی خانه ای چوبی در وسط جنگلی که درخت هایش وفادار به زمین مانده اند.جایی که اِما به تنهایی هم نقش مادر بودن را ایفا میکند و هم برای پسرش پدری.اِماحق دارد، حق دارد که از عصبانیت دستانش بلرزد ، حق دارد با خشم و نفرت در چشمانش نگاه کند، چشمانی که از سوی همسرش جنگل های همیشه سبز نامیده میشد، حق دارد برای تک تک روز های آن ۵ سال حرف داشته باشد، اما سکوت میکند و اینبار چشم هایش لب به سخن باز میکند و مرد مترجم خوبی است برای نگاه های همسرش.✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 00:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوش خاطره پس از مرگ ...</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D9%86%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-wc3lzw41gxlo</link>
                <description>کافیست به ضربان های قلبم گوش دهی در هر تپش نام تو را بلند فریاد میزند....روی صندلی های آهنی و بی روح بیمارستان نشسته بود ، با دو دستش سرش را قاب گرفته بود و ساعاتی پیش را با خودش مرور میکرد، وقتی که کلید را در قفل در چرخاند و با تاریکی خانه مواجه شد و ناگهان از میان تاریکی، همسرش را دید که همچون قرص ماه، با شمع های داخل کیکِ مقابل صورتش به او لبخند دندان نمایی می زد، ولی او با بی تفاوتی تمام برق ها را روشن کرد و سکوت بود و سکوت که میانشان حکمفرمایی میکرد ، شعله های شور و ذوق چشمان همسرش کم کم بی فروغ شد و او با بی رحمی تمام به تمام تزئینات خانه پوزخندی زد و با بی حوصلگی به اتاق رفت و زن ماند و شمعی که با آب شدنش قلب مهربانش را مچاله میکرد .کاش از اتاق بیرون می آمد و از همسرش دلجویی میکرد تا از خانه بیرون نرود ،ولی دنبالش نرفت و اتفاقی که نباید می افتاد ، در آن شب کذایی افتاد.ماشینی از ناکجا آباد پیدایش شد و همسرش را در آغوش خیابان برای همیشه مهمان خاکی کرد که هنوز برایش زود بود.چند سال قبل را مرور کرد کار هر سالش همین بود، همیشه تمام ذوق همسرش را کور میکرد ، اما حال خاکسترِ تمام خاطراتِ بر باد رفته کورش می کند.تا زمانی که دیر نشده قدر یکدیگر را بدانیم و همیشه یادآوری کنیم که چقدر دوستشان داریم چون خیلی زود دیر میشود، خیلی زود....!✍🏻سایهگاهی با یک لبخند به کسی امید به زندگی می دهیم ،لبخند را از هم دریغ نکنیم بعضی از افراد سخت محتاج محبت هستند...</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 01:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-fxoilih4a1r1</link>
                <description>و همه ی ما به ناچار روزی  از بهترین قسمت زندگی مان چه شخصی باشد یا مکانی یا... خداحافظی میکنیم.دوباره تمام وسایل داخل چمدان را نگاه میکنم. لباس ، شلوار، مانتو و روسری هایم  همه و همه هستند، پس چه چیز را فراموش کرده ام؟ دستانم سمت قفل چمدان میرود ولی روی قفل ،انگشتانم می لغزد. باز نیرویی از ناکجا آباد سر و کله اش پیدا شده و ندای کاذبی درونم آرام نجوا میکند:« فکر کردی همه چی رو جمع کردی ریختی داخل این چمدون بزرگ؟ پس تو کدوم چمدون خاطراتش رو جا دادی؟ چطور میتونی راحت از خاطراتش رد بشی؟»دوباره اشک هایم همدم خوبی برای خاطرات شیرین چندساله ای می شود که همچون زهر مهلک تمام تنم را نابود کرده است.همیشه شنیده بودم جنس رفتن دلتنگی است، چه مایل باشی چه مجبور، چه خودت دل به رفتن داشته باشی چه از پیشت بروند در هر صورت چنان دلتنگ میشوی که در نیمه های شب دستانت تو را آرام در آغوش می کشند و بغض بی خبر مهمان گلوگاهت می شود.
اونجا که شهریار میگه:
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور منِ خسته به طوفان نرسید </description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 07:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظاری واهی ولی عذاب آور</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%88%D8%B1-t700jybvpjbl</link>
                <description>و کلمات اسلحه های  پری هستند که گاهی روح یک نفر را میگیرند بدون اینکه  به جسمشان خدشه ای وارد شود.ساعت را نگاه کرد با خودش شمرد به تعداد انگشتان دستش منتظر بود. انتظار کاری با فرد میکند که هر دقیقه شب یلدایی طولانی به نظر بیاید.بی حوصله شده بود همیشه این لحظات عذاب آور پایانی مانند موریانه ای سمج تن و روحش را می بلعید.انتظار و باز هم انتظار....ساعت به زنگ در آمد سه بار آهنگ کوتاه ولی ریتمیک.از جا پرید دستی به چین دامن شیری رنگش کشید و لباس بافت شکلاتی رنگش را صاف کرد و با سرعت به سمت در رفت.هر روز ساعت ۳ بعدازظهر پستچی بسته ها و گاها نامه های ابراز دلتنگی افراد را می آورد .عجیب بود هر بار سرزنشش میکرد که در عصر تکنولوژی نامه و نامه نگاری چه کار عبث و بیهوده ای هست و نمی‌دانست دخترک دلخوش به دیدن دستخط پسر و بوییدن نامه ایست که از سمت دلبرش آمده.پستچی بسته ی نسبتا بزرگ همسایه را داد و بعد از وارسی آدرس های بعدی سوار بر ماشینش شد و رفت.دخترک پا تند کرد دنبال ماشین .ایستاد ....با چشمان روشن و امیدوارش التماس میکرد که بین این همه بسته حتما نامه ای از قلم افتاده.و گشت و گشت و گشت و نبود....تمام مسیری که با شوق دویده بود حال بی رمق طی میکرد.هفته ی بعد راس ساعت ۳ باز هم خبری نشد.و هفته ی بعد و هفته ی بعدو انتظار لعنتی که قصد جانش را داشت.دخترک با دلی آزرده سمت نامه های قبلی رفت جعبه ی زیبای قرمز رنگ با تور های سفید که مخصوص نامه های پسر بود را باز کرد با دیدن عکس پسر به گریه افتاد و تمام نامه ها را خط به خط خواند و با هر کدام بغضی تازه مهمان جسم و جانش می شد.تا اینکه رسید به کارتی مشکی رنگ ،با اکراه بازش کرد،خشکش زد، باورش نمیشد عکس پسرک بود متن تسلیت و..... دوباره از اول خواند، اشک هایش بند آمده بود بلکه بتواند با دقت بخواند.باورش نمیشد.با سرعت دوید سمت تلفن خانه با استرس دو سه بار شماره را اشتباه گرفت.خط مورد نظر خاموش می باشد بعدا تماس بگیرید.لعنت به این اضطراب.دور خودش می چرخید و ناخن انگشتش را می جوید یادش آمد پسرک همیشه مراقب این تیک عصبی اش بود.دوباره به سمت تلفن خیز برداشت و شماره ی مادرش را گرفت.بعد از چند بوق عذاب آور صدای سلام آمد.مامان توروخدا بگو علی چی شده من دارم دیوونه میشم.و اما مادر حدس زد دوباره قرص هایش را نخورده.این سومین باری بود که دخترک زنگ میزد.۵ ماه از سانحه ی تصادف علی گذشته بود و دخترک دچار افسردگی شدید شده بود و بدتر از این اصلا قرص هایش را مصرف نمی‌کرد بقیه برای حالش تاسف می خوردند و اما او شاد به خاطر دلخوش بودن به توهم بودن علی....✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 01:11:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاویه های پیانو🎹</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-xgki5vkrol3v</link>
                <description> بگذار گل قداست خودش را داشته باشد انگشتانش را روی کلاویه های پیانو به رقص در آورد . هر وقت دلش از عالم و آدم می گرفت به پیانو ی کنج اتاقش پناه می برد.دوباره ماجراهای امروز در ذهنش مرور شد هر چند دست خودش نبود و انگار خاطرات قصد جانش را کرده بودند.لحظه ای که با شور و ذوق رز های قرمز را از گل فروشی خرید ، لحظه ای که چشم های هیجان زده اش را در آینه بغل ماشینِ مشکی رنگی که جلوی در خانه اش پارک کرده بود می نگریست، زمانی که شلوار قهوه ای رنگ و لباس سبز لجنی مانندش را جلوی شیشه ی مغازه با دست صاف می کرد و سر تا پایش را به دنبال عیبی کوچک می کاوید.به کافه رسید ،همان کافه ی همیشگی .با اولین گام ،عطر خوش قهوه و نسکافه به پیشوازش آمدند و خوشآمد گویان مشامش را نوازش می کردند.نور کم و فضای دنج و کوچک کافه با پوشش شکلاتی و کرمی هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود. شاخه های بامبو که عاشقانه دور هم پیچ و تاپ خورده بودند چشم هر بیننده ای را مجذوب خودشان میکرد.و اما در باز شد چشم های منتظرش نظارگر بود و نبود آنکه باید می بود.یک ساعت گذشت و اما برایش به منزله ی یکسال بود ،تا چشم کار میکرد صندلی ها دوبه دو اسیر عاشقانی بود که برای قرار های عاشقانه کافه را بر گزیده بودند.و اما انتظار به پایان رسید در باز شد و در چارچوب در زنی زیبا با پوششی شکیل نمایان شد.بلند شد یا به احترام یا از شدت بهت و حیرت، دختری که تا قبل از این به خاطر سادگی و یکرنگی اش عاشقش شده بود حال کاملا فرق کرده بود.کفش های پاشنه دار چرمش با کیف کاملا ست بود و کت و شلوار مشکی رنگش که بسیار با وقارش کرده بود. و اما از آن همه آرایش غلیظ تنها چیزی که پسر دید چشم هایی که اسیر غرور شده بود غروری کاذب.یک قدم به سمت دختر رفت و سر جایش خشکش زد.بامبو ها ، عطر قهوه و نسکافه، و حتی ساعت قهوه ای رنگ روی دیوار شوکه شدند و منتظر واکنش پسر بودند.مردی کت و شلواری به رنگ بخت پسر وارد کافه شد. و اما شد آنچه نباید میشد .دستش را همچون پیچش بامبو ها دور کمر دخترک حلقه زد و اورا به سمت میزی راهنمایی کرد.دخترک او را دید و اما در چشمان سرد و بی روحش پسرک غزل خداحافظی را خواند.رفت برای همیشه روح از تنش رفت.تمام مسیر آمده را تا خانه دوباره برگشت، بدون هیچ فکری فقط به دنبال پناهگاهش بود.انگشتانش را روی کلاویه های پیانو به رقص در آورد.زندگی من بدون تو به رنگ سیاه کلاویه ها در آمد و زندگی تو بدون من رنگ سفید✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 00:06:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عدد من گم شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rllcsuw6uisj</link>
                <description>در جست و جوی خویش....چمدان کرمی رنگ ، رنگ و رو رفته اش را بی رمق روی آسفالت بی رحم و داغ می کشید از خراش ها و پارگی های اطراف چمدان مشخص است که سفر های زیادی را تجربه کرده است.اما این سفر با همه سفر های قبلی فرق دارد ، دیگر شوق تجربه ی جدیدی را ندارد، دیگر نقشه ی جهان نمای خودش را بر نداشته، دور گردنش زنجیر آهنی و زنگ زده ی قطب نما سنگینی نمیکند و کوله ی همیشگی اش را بر دوش نیانداخته.این بار تنها چمدان همسفرش هست، لحظه ای درنگ میکند بی امان همه جا را می پاید . در زمخت چمدان را باز میکند تا چشم کار میکند پر از خالیست، بعد از جستجو به خودش میآید ، همه چی را آورده است.به دنبال خودش می گشت و حال خود را یافته بود.یک سر داریم و هزار سودا....و چقدر بیت آخر همدردی زیبایی است با متن من...✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 01:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هذیان های شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-acaykl0lupyd</link>
                <description>شب  همدم خوبی برای تجسم رویاهای برباد رفته هست.به پهلوی چپ چرخید و ملافه ی سفید رنگ را تا زیر گردنش بالا کشید. چشمش به ساعت دیواری قهوه ای رنگش افتاد که در تاریکی شب قدیمی تر از قبل دیده میشد، عقربه ها لجوجانه با هم مسابقه می دادند  و انگار مهم نبود چند دور می زنند و هدفشان چیست .ساعت ۲:۳۰ نیمه شب بود ، سکوت بر همه چیز حکم فرمایی میکرد، تاریکی شب همه را در خود می بلعید و بیشتر مردم خواب آرزوها و رویاهای رنگی دست نیافته ی خود را می‌دیدند و یا اتفاقات بد روزشان در خواب هم رهایشان نمی‌کرد.اما او چند ماهی می شد که خواب نمی‌دید اصلا خواب به چشم هایش نمی آمد مگر به زور قرص های خواب آور .درست در لحظه ای که در تخت خواب خود قرار می گرفت خاطرات همچون مردگانی که دوباره جان گرفته اند از زیر خروار ها خاک که بر روی آن لحظات تلخ ریخته بود بیرون می آمدند.دوباره تمام آنها را مرور میکرد ، دوباره آن لحظات درد آور را زندگی می کرد .گاهی فکر میکرد هنوز غزال گریز پای زندگیش اورا ترک نکرده و از دام صیاد نگریخته اما چه سود ،چه سود که شکار صیاد دیگری شد .اصلا مهم نیست به چه میزان یک نفر را دوست بداری اگر به آب و آتش هم بزنی نمی ماند . آنکه رفتنی است خواهد رفت.حال او مانده و خاطراتی که مانند گلوله، مغزش را هدف گرفته اند .دیگر دعا برای بازگشت ماه سیمای خودش نمی کند او تک ماه آسمان کس دیگری شده تنها دوای درد تنهایی او فراموشی است ، از دست دادن حافظه نه برای مدت کوتاه بلکه از جنس ابدیت ولی مطمئن است اگر دوباره دخترک به او لبخند بزند عاشقش می شود....و تو جبران نمی‌شوی حتی با گریه های عمیق...✍🏻سایهبا لایک و نظرات ارزشمند تون بهم انگیزه بدین رفقا. 🙏🏻🌱</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 21:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد فراق</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-wukoigozxtjw</link>
                <description>و تنهایی همدم خوبی برای افرادی میشود که  بهترین فرد زندگی شان را از دست داده اند.شب از نیمه گذشته بود، همه جا غرق در سکوتی خفقان آمیز بود و تاریکی حکومت نسبی اش را آغاز کرده بود. طبق عادت همیشگی اش گوشی را در دست گرفت و دنبال متن شب بخیر زیبایی اینترنت را می کاوید تا اینکه به مراد دلش رسید و متن را کپی کرد.وارد اینستاگرام شد و همین که خواست پیامش را ارسال کند چشمش به پست جدیدی که چند ساعت پیش گذاشته بود افتاد.به چشم هایش اعتماد نمی‌کرد، بغض در گلویش لنگر انداخته بود و راه تنفسش تا حدودی بند شده بود، حال بغض نهفته گلویش از چشمانش تراوش میکرد. با پشت دست روی چشم هایش را کشید بلکه اشک هایی که صفحه ی روبه رویش را تار کرده بودند پاک شوند.عقد کرده بود، به همین سادگی تمام خاطرات چند ساله اش را به باد فراموشی گرفته بود.از درون حس درماندگی داشت و قلبش گویا در دست زمانه مانند دستمالی مچاله می شد.عکس دونفره ی زوج خوشبخت را بزرگ کرد ، یعنی لبخند مستانه ی پسر از سر رضایت است؟ واقعا کنار آن دختر جدید احساس خوشبختی میکند؟چرا در چشمانش شور عاشقی را می بینم؟افکار پریشان مانند سربازانی که قصد ترک مسئولیت دیدبانی خود را ندارند مدام رژه می رفتند.از سر جایش بلند شد و پله ها را بی رمق یکی پس از دیگری بالا رفت، طبقه ی بالا خالی از سکوت بود و مانند انباری از آن استفاده می کردند، دختری که همیشه درگیر اتو ی لباس و مرتب بودن موهایش بود حال بدون در نظر گرفت خاک های روی زمین خود را در بغل زمین انداخت. و چقدر هوای آغوشش را کرده بود و حال صاحب آغوش عشقش کس دیگری بود ، شده یک رویای دست نیافتنی.چشمانش غرق در غم و دلش زیر آوار درد تنها و بی پناه شده بود.موهایش نوک بینی اش را قلقلک میداد اما توان واکنش خنده را نداشت ، شاید خنده از جایی روی لب هایش مهاجرت کرده بود به نا کجا آباد.گوشی را دوباره روشن کرد، حس خودآزاری اش گل کرده بود، تک تک عکس هایی که عشقش داشت نگاه کرد و خاطرات پشت هر عکس را مرور کرد .خورشید بر بام آسمان خودنمایی میکرد اما حال و هوای دخترک شب تار بود مانند بخت سیاهش.و✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 17:25:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی ماهی بودن🐟</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-vewinth994fl</link>
                <description>روی کاناپه ی چرم مشکی ولو شدم ، این چند روز علاوه بر خستگی جسمانی، تمام خاطرات و بغض هایی که فوران نکرده بودن از روحم مثل زالو تغذیه می کردن.مستأصل دستم رو توی موهام فرو کردم ،درمان درد شقیقه هام تنها گلوله ای بود که می تونست منو از این همه عذاب روحی خلاص کنه و چه گلوله ای اثر بخش تر از بوسه های تو.حیف که داشتنت الان برام مثل یک رویا شده ، یک رویای دست نیافتنی و محال.اه ...لعنت بهت دوباره داخل باتلاق خیالات خام با تو بودن فرو رفتم.اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد کنترل روی میز جلوی کاناپه بود که انگار بهم چشمک می زد.خم شدم و تلویزیون رو روشن کردم ، شبکه هارو بالا و پایین کردم تا رسیدم به شبکه ی مستند ، تا خواستم بزنم شبکه ی دیگه ای یک دفعه توجه ام به شادی ماهیگیری جلب شد که ،ماهی صید کرده بود و با خوشحالی بالا و پایین می پرید، بعد ماهی رو با عشق سرشاری داخل سطل گذاشت و مراقبش بود تا به سلامت به خونه برسه و قدرت ماهیگیریش رو به رخ بقیه بکشه.با خودم گفتم کاشکی برات اندازه ی ماهی بودم و تو هم یک صیاد تازه کار که از بدست آوردن من شاد می‌شدی و حاضر بودی لااقل ازم مراقبت کنی، هر چند کوتاه ولی توجه ات کاملا مال من بود .بعد رفتنت کار هر شب من شده خودخوری و فکر اینکه به یکی دیگه میگی عزیزم و این نشخوار ذهنی عذابم میده.متنش  غم انگیز بود🥲ختم کلام .....ای آنکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریـزیمن عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟✍🏻سایهنلنن</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 01:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی بهار نارنج 🍊</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-g9qetzfmpw7i</link>
                <description>بوی بهار نارنج و خاک باران خورده در فضای حیاط جولان میداد. برگ های درختان در نسیم صبحگاهی آرام می رقصیدند. خورشید طلایی تر از همیشه وارد میدان شد و انگار شکوه و جلالش را به رخ کوه های بلند قامت می کشید. پرنده ای از شاخه پرید و پشت پنجره ی چوبی نشست و داخل خانه را با دقت می کاوید. فضای خانه دنج و کوچک بود با مبلمانی کرمی رنگ و رنگ شکلاتی که بر فضای خانه غالب شده بود. صدای آهنگ های سنتی با چیدمان خانه هماهنگی ایجاد کرده بود. کتری قل قل می کرد و در کسری از ثانیه بوی دارچین و هل در خانه پیچید. پیرزنی کوتاه قامت با گیسوانی به رنگ برف در چارچوب در آشپزخانه نمایان شد. چروک های صورتش نشان از گذر ایام میداد ، اما انتخاب رنگ لباس هایش اورا همانند دختران چهارده ساله جوان و شاداب نشان میداد، دامنی نارنجی رنگ با پیراهنی کرمی و گل سری همرنگ دامن چین دارش و آهنگی که زمزه می کرد و ضربی که با پاهایش روی زمین گرفته بود همه حاکی از روح سرزنده اش بود. دو لیوان چای ریخت در کنار فنجان های گل سرخش لیمویی نصف شده را گذاشت و قسمتی از کیک پای سیبش را که دیشب مشغول پختش بود قرار داد ،روی صندلی های چوبی که با میزی دایره ای شکل فاصله بینشان ایجاد شده بود نشست ،همچون دختر خجالتی روبه روی قاب عکس خندان همسرش دستی به موهای کم پشتش که کمی موج داشت کشید و با خاطرات ایام جوانی اش چای را با لذت نوشید.دل های ما که به هم نزدیک باشند ،دیگر چه فرقی میکند که کجای این جهان باشیم،دور باش اما نزدیک ،من از نزدیک  بودن های دور میترسم.تقدیم نگاه های نازنین تون...🫂💕✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 23:49:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-lsdfxzz04xds</link>
                <description>#روزمرگی 21403.04.24دوباره ساعت رنگ و رو رفته ی اتاق ،ساعت ۲ را نشان میداد. به سختی از روی زمین بلند شد، دستی به لباس و دامن نسبتا چین دار و سبز رنگش کشید، چند قدم بیشتر به سمت در نرفت که صدای چرخش کلید، اورا سر جایش میخکوب کرد.اخلاقش دستش آمده بود، اگر یک روز چای یا ناهار، دیرتر از حد معمول آورده میشد یا روزی مانند کنیزکی خانه را گردگیری نکرده بود ،مرد مردانگی اش را نه در کمک ،بلکه در داد و فریاد های مکرر نشان میداد .آنقدر چهره اش را در هم می کشید که لحظه ای مرز بین پیشانی چروک خورده از خشم و ابرو های پرپشت مشکی اش، که حال مانند موج های سرکش دریا بودند تشخیص داده نمیشد.امروز هم برنامه همین بود. مرد غر غر میکرد، از زمین و زمان شکایت میکرد، و طلبکارانه همچون مراقب جلسه ای که مورد تقلبی را دیده باشد آشپزخانه را می کاوید.با داد و بیداد به داخل اتاق رفت .زن ماند، دنبال مرد نرفت که خستگی را با در آوردن کت از شانه های مرد بتکاند، شاید انتظار داشت این دفعه مرد با لبخند قدر دان زحماتش باشد.  دامنش را دوباره مرتب کرد و دستی به چروک کوچک لباس سفید رنگش کشید و سعی کرد صافش کند، ولی قلب چروکیده و له شده اش هم با دست کشیدن و نوازش شدن به حالت اول برمی گشت ؟ آرام آرام به سمت آشپزخانه رفت، و صدای آب و برخورد ظرف های شسته شده به هم در فضای خانه مانند ملودی حزن باری نواخته می شد. شاید این مکان کوچک می‌توانست اورا از هیاهوی بی بدیل خانه جدا کند .ممنون از همراهی تون 🫂💕✍🏻سایه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 00:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات فراری🤍</title>
                <link>https://virgool.io/@S_12/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-f9isgvvimdsz</link>
                <description>#روزمرگی 11403.04.23سه روز متوالی برای پیدا کردن ایده ای برای نوشتن داستان، فکر کردم. اما انگار چشمه های خروشان ذهنم خشک شده بودند ، هر چه اعماق ذهنم را حفر می کردم فقط خاک بود و خاک بود و خاک.روی صندلی چوبی همیشگی ام نشستم ،عادت داشتم با مداد روی دسته اش ضرب بگیرم و به آنی ایده ای به ذهنم می رسید .10دقیقه،20 دقیقه ضرب گرفتم، اما انگار ایده هایم همه مهاجرت کرده بودند به ناکجا آباد، به جایی دور از دسترس من، شاید هم از من فراری بودند ، شاید نمی خواستند تبدیل به کلماتی محصور در برگه شوند.با چشم هایم کل خانه را زیر و رو کردم شاید ایده ای هر چند کوچک پیدا کنم.مستأصل چشم به میز روبه رویم دوختم و در قاب نگاهم لیوان ماگ سرامیکی خوش رنگ و لعابی جلوه گری می کرد.پس زمینه ای سفید رنگ، به پاکی قلب نوزادی تازه متولد شده و طرح و نقش موج های دریا که آرامش را به کل وجودت تزریق می کرد .صدای امواج دریا و برخورد موج های سرکش به صخره های سفت و سنگی مرا غرق آرامش کرد، چرا زودتر از این با دقت به اطرافم نگاه نکرده بودم.همیشه دنبال ایده های بزرگ برای نوشتن بودم و حال لیوانی ناچیز مرا از سردرگمی نجات داد.از روی صندلی بلند شدم، لیوان را برداشتم، به خاطر روشن بودن کولر فضای خانه سرد شده بود و انگار تکه یخی سرد را در دست گرفته باشم کل بدنم لرز خفیفی گرفت، انگار زلزله ای نیم ریشتری در وجودم به پا شده بود.لیوان را مقابلم گذاشتم و صدای آرام دریا را مهمان گوش هایم کردم و گذاشتم قلمم اینبار مرا با خود همراه کند.🌊ممنون از همراهی تون🫂🤍🌱</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 00:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>