<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صاد؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@S_sad</link>
        <description>جِسمی در اینجا و قلبی در آنجا و خیالی بسیار دور...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:18:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2578650/avatar/W8c19r.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صاد؛</title>
            <link>https://virgool.io/@S_sad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی تازه!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-qo8doexexj76</link>
                <description>سلام بر دوستان نادیده ام.میخواهم از زندگی پس از کنکور و اتفاقات آن بگویم.تابستان امسال بهترین تابستان عمرم بود؛ آفتاب ساعت یازده صبح بیدارم میکرد و چشم بازنکرده فیلم می‌دیدم. صبحانه های رژیمی و کلاس ورزش برایم هیجان انگیز و دلنشین بود.شب و روزم تقریباً یکی بود و فیلم عنصر اصلی تفریح ام بود.رتبه و نتیجه ام جالب بود.در واقع دلنشین و لب مرز.باید این خبر را بدهم که اکنون دانشجو شده ام؛ شنبه سه آبان اولین روزی بود که به دانشگاه رفتم.رشته ام هم پزشکی است.اگر بخواهم روزی که نتیجه ام را دیدم بگویم این است که: نوزده مهر بود؛ ساعت چهار بعدازظهر ؛ با خانواده ام تلویزیون میدیدم که یکهو دوستم گفت اومدد نتایج اومددد.وحشت زده به سایت سنجش رفتم و کد قبولی باعث شد جانی دوباره در رگ هایم جریان بگیرد.البته بگویم کلاس اول روز اول چندان بنظرم جالب نیامد ، امیدوارم کلاس های بعدی شادم بکنند.برای همه تان آرزوی شادی و سلامت دارم.امیدوارم اگر کسی این را میخواند که کنکوری است کنکور سال بعد برایش خاطره انگیز باشد.مشکلات الانم در حد مترو از کجا بروم؛ این کلاس کجا برگزار می‌شود و ... است.راستش را بخواهم بگویم تمام این هفته پیش رو برایم خیلی خیلی دلنشین است.هنوز دوستی در دانشگاه پیدا نکردم.بعضی شب ها سخت خوابم می‌برد.تقریباً ذهنم را در کلاس خالی نگه میدارم.اگر بتوانم روز نوشت می‌نویسم.ممنونم.نمیدانم این عکس را هم همینطور گذاشتم چون دلم باران و برف میخواهد.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 00:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%AE%D8%B4%D9%85-k8xwswr1eaon</link>
                <description>دوستانم کاش می‌توانستم بی پرده سخن بگویم .فقط میتوانم بگویم شما هم بخوانید.از یک جایی به بعد در زندگی ام تصمیم گرفتم در زندگی دیگری دخالت نکنم. نظر هایم ساده و کوتاه باشد. با همه خوش رفتار و خوش اخلاق باشم. اگر کسی با من بد شد به خوبی با او رفتار کنم.اما امروز ؛ حالا . همین حالا .تمام وجودم آتش شده. از اینکه آدم ها چقدر راحت فراموشم میکنند و دشمن ام می‌شوند.نمی‌دانم در آن دنیا کسی به من گوش خواهد داد یا نه.اما دلم نمی‌خواهد که ببخشم.زودتر.خیلی زودتر.خاموش خواهد شد آتشم.نمیدانم چطور باید از خودم و خانواده ام در برابر آدم ها محافظت کنم.حالم از زندگی بهم میخورد.از آدم ها.از دنیا.آسمان.شب.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 22:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده باد زندگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cos1zwrcbwis</link>
                <description>شاید باید بگم که با فکر آتش بس رویا ها بافتم توی ذهنم.شاید باید بگم که دلتنگ شب های تهرانم ؛ دلتنگ صبح های زودی که جز صدای پرنده ها و صدای ورق زدن کاغذ توسط من صدایی نبود.شاید باید مثل فریدا کالو بگم «زنده باد زندگی»شاید باید برگردیم به خونه؛ خونه مون شاید منتظر مون باشه.بهت گفته بودم چقدر منتظر تابستون ام؟بهت گفته بودم کاپوچینو میخواستم آخرین بار بخرم ولی نشد؟بهت گفته بودم چند وقته درست حسابی نخوابیدم ؟شاید باید برگردم تهران و صدای جارو رفتگر را شب هنگام از کوچه بشنوم و با خودم فکر کنم درست است ما فقط دراین گیرودار به یک کوچه تمیز نیاز داریم!تهران؛ بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم؟کوه های تهران برف دارد؛ برعکس اینجا که انگار نه انگار کوه دارد.آسمان تهران؛ قول بده نور های قرمز را فراموش کنی؛ چون من تاب ندارم دیگر.من هیجان زده ام؛ شاید این خبر رو صبح شنیده ام و الان خبرهای جدیدی شنیدم که شاید آتش بس نشه ولی ...رویا بباف! چیزی که نمیشود.ممنون که حرف هام رو خوندی؛ کلمه های بی ارزش من زاده ی لحظه ای احساسات اند ولی دوستشان دارم ؛ جملات نخ و سوزنی هستند که مرا به زندگی پیوند داده اند.کنکور جان لطفاً پارازیت ننداز خودم میدونم باهات چیکار کنم.می‌خوام آواز بخونم با صدای نکره ام,میخوام نقاشی کنم ,میخوام آشپزی کنم و غذا رو بسوزونم, میخوام برات قهوه درست کنم و مزه زغال بده,میخوام برات کتاب بخونم و فکر کنم گوینده رادیو ام,میخوام برات کیک بپزم که مزه خمیر بده, میخوام زنده بمونیم تا دوباره باهم فیلم ببینیم,میخوام برات توی همین گرمای تیر آب دوغ خیار درست کنم با کشمش! میخوام یادت نره زنده ایم.زنده باد زندگی*شاید نوشتن؛ تمام ذوق من باشد.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 20:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقیمِ ناکجاآباد</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D9%85%D9%82%DB%8C%D9%85%D9%90-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-usp0igrgrkek</link>
                <description>آواره ام در بین خانه ها،قلب ها و از این دشت به آن دشت می‌دوم همچون کره اسبی بازیگوش که فکر میکند اگر از خانه دور شود در امان خواهد ماند.خانه مان در آن دور ها با چراغی روشن و پرده هایی کشیده انتظار مان را میکشد؛ قلبم؛ وای امان از قلبم ،از خانه از باد سردی که تنم را لمس میکرد.دلتنگم ؛ به خانه مان گفتم روزی بخواهیم گشت؛ تا آن روز حتماً دیگر شب دلهره نخواهد داشت؛ پنجره ترس نخواهد داشت؛ آن روز حتماً شب ها از صدای موشک ها بیدار نخواهم شد؛ غم در دلِ من رسوایی به بار آورده.هر شب گریه؛ هر شب ترس ؛ کار من در شب های تهران.تهران شبِ تو غم دارد؛ خیلی هم غم دارد.من منم! مقیمِ ناکجاآباد ام. برادرم می‌گوید از ایران متنفر شده است؛ قلبم از جا کنده میشود؛ احساساتم باهم در جنگ میشوند؛ من مگر قرار نبود امروزم یک روز عادی باشد؟بودن یا نبودن؛ مسئله این است؟عاقبت ما همین بود شاید.دلتنگ خانه ام. خانه ای که مادرم جان به لب شد تا خریدیمش؛ همان النگو های طلایی رنگش را فروخت همان یکی که طرح داشت و با پول خودش خریده بود،یک روز که شاید من ده ساله بودم خریدش.دلتنگ خانه ام. خانه ای که پدرم شب ها نخوابید و فکر کرد که چجور قسط خانه را بدهد تا پولش جور بشود. تا ما در آن خانه جا بشویم.و عجب خانه ای داشتیم!سقفش به بلندای آسمان بود؛ هر روزش رنگ آفتاب میدید ؛ گل هایش همیشه رخشان بودند. و عجب خانه ای داشتیم ؛ من شاهزاده پریان بودم.میترسم که برگردیم و ویرانه باشد؛ خانه ای که با هزار زحمت مالِ ما شد و من هزار بار اشک ریختم تا مال ما شود.کنکورِ بیچاره ؛ بی میل به آن ؛ بی میل به خودم؛ باور نمی‌کنم که کنکور را این‌قدر دوست داشته باشم و انقدر با او غریبی کنم.اگر جایی هستی در آن دور ها که اخبار جنگ فقط برایت یک سرگرمی مفرح است به تو غبطه میخورم و آرزو دارم لحظه ای به جای تو زندگی کنم. تویی که خانه ات استوار است و دلت گرم؛ تویی که یادت نمی آید یک ساعت پیش چه کردی. از تو؛ به تو قسم؛ من ،من که مقیم ناکجاآباد ام و دلم تنگ است برای فقط یک هفته پیش همین ساعت؛ تو نمی‌فهمی آسمان تهران چقدر غم دارد.دلتنگم و تو نمی‌فهمی دلتنگی برای پرتوی آفتاب افتاده بر روی فرش چگونه است.تو نمی‌دانی من برای چه انقدر اشک می‌ریزم ؛ تو نمی‌فهمی که چرا انقدر در خود پیچیده و از خود ناگزیرم.برای تو که در آن دور ها که اخبار جنگ برایت فقط یک سرگرمی مفرح است؛ آروزی شادمانی،دلخوشی،سلامتی و ثروت دارم.ولی از تو میخواهم فقط طوری با من رفتار نکنی که با معذب بودن در درون خود آب شوم.تهران؛ شبِ تو خیلی غم دارد.دلتنگ.برای این من که هنوز هجده ساله نشده بودم و در دل آروزی مرگ داشتم.برای من آرزو کن.دعا کن.چون مثل آتش خشمَم! و دلم غوغاست.من از زندگی اینبار؛ شاید از این اتفاق نو زندگی ام تجدید آورده ام.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 12:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه مان را دزد زده.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-lu3fijspjcxe</link>
                <description>الان که جنگ شده به این فکر میکنم که سهم من از زندگی چی بود؟همین؟روزی آرزوی مرگ داشتم.در کوچه پس کوچه ها به زندگی پس از این زندگی فکر میکردم. اما حالا برای یک دقیقه بیشتر زندگی التماس میکنم.جان ؛سهم من از زندگی شاید فقط یک جان بود که آنقدر ها هم برایم مهم نبود.جنگ!نشانم داد چقدر برای از دست دادن ضعیف هستم.نشانم داد که اتفاقات غیرمنتظره حتی میتوانند در کمتر از هشت ساعت رخ بدهند.یک هفته پیش این موقع؛حتی در خیالم هم نمی‌گنجید شب ها را به صبح بدوزیم.چشم های مان را در قلب آسمان پنهان کنیم.موشک ها را ببینم و بترسیم و گریه کنیم.یک هفته پیش شاید آرزوی دیرینه ام باشد.دوست داشتم به خود سه روزِ پیشم بگویم تا میتوانی آسمان را نگاه کن روزی خواهد رسید که از فراز همین ابرهای سفید جان مان در قفس تن حبس، به دیدار خورشید میرود.دوست داشتم به سه روز قبل برگردم؛ به مادرم بگویم چقدر ماکارانی اش اینبار خوشمزه شده.یا همان بار که به خرید می‌رفتیم بدخلقی نمی‌کردم.زندگی را دوست ندارم همچون روز های پیش از این؛ اما الان نه از سر یک تنفر خودسرانه بلکه اینبار از دلْ.از دل از بیخ و بن.دوست داشتم در جای دیگری دورتر از اینجا ها به زندگی کردن فکر میکردم و در نهایت با خود میگفتم زندگی خیلی سخت است.زندگی خیلی سخت است درست مثل من که کنار گوشم در چشمم روی لب هایش اثر جنگ هست.به تو می‌گویم مراقب خودت باش.گرچه خوب میدانم شاید نتوانی.گرچه خوب میدانم که شاید نشود بار دیگر ببینمت.گرچه شاید نشود بار دیگر صدایت را بشنوم.به تو می‌گویم مراقب خودت باش ؛ شاید نه از لحاظ دوست داشتن افراطی؛ بلکه برای اینکه بدانی من هم ترسیده ام.غمگینم.ولی شاید طعم غم اینبار خیلی فرق میکند.طعم غم اینبار بخاطر حسرت برای فقر نیست.طعم غم اینبار برای آزادی از بند اهالی خانه نیست.طعم غم اینبار خیلی فرق دارد.تلخ تر است.تلخ ترین غم.فکر نمی‌کردم در این سال های جوانی ؛ که انقدر کم سن و سالم جنگ را هم ببینم.بعدها شاید برایت گفتم از درد؛ از غم؛ از اشک های ساعت سه صبح درحالی که نور های قرمز از بالای سرمان رد شد و صدای فروکش ترس در تن مان ماند.دوست داشتم برای لبخندت کاری کنم.گرچه چشم هایت خیس است.کاش امروز ؛ همچون روز های پیش یک روز معمولی بود .حیف که من نمیتوانم.شاید این آخرین دیدارمان باشد.بگذار بگویم دوستت دارم.بگذار بگویم چقدر در انتظار تابستانم.بگذار بگویم دلتنگ نوشتن و کتاب ها هستم.بگذار بگویم که چه نعمت ها داشتیم و ناشکر بودیم.بگذار بگویم خسته ام و از خرداد متنفرم.بگذار بگویم کم خوابی سرم را خورده است و چشم هام یکی درمیان بسته می‌شوند.بگذار بگویم دلم املت میخواهم ولی شاید دیگر نشود مثل املت های تو پیدا کرد.تهران؛ ماه خونینبگذار بگویم چقدر دوستت دارم.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 14:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده موندم.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-uiltfouixuct</link>
                <description>تولد هیجده سالگی ام نزدیکه کمتر از بیست روز دیگه که تو احتمالاً اون روز توی تابستون برات یه معمولی عه ولی من یکسال براش صبر کردم.هفده سالگی خیلی سخت بود. گرچه هنوز هم کامل تموم نشده.یه روز سال ها پیش شب تولدم خیلی میترسیدم ولی از اون شب گذشتیم و من زنده موندم.من زنده موندم شاید از دست کنکور نجات پیدا کنم و این نوشته رو دارم شب امتحان شیمی می‌نویسم.شبی که احتمالاً تا صبح بیدارم.شاید هجده سالگی دستاورد بزرگی به حساب میاد ولی در هر حال انگار برای اولین بار بزرگ و بالغ حساب میشی.از دنیا میترسم. از عالم و آدم میترسم. از این مردم فراری ام و بی شک توی خونه زندانی ام.قراره با اتوبوس بریم.بریم همونجا که قلب یار می تپه.بریم که زندگی رو برگردونم.بریم میخوام فرار کنم.تا تقریباً اسفند من با هاله ای از ابهامات و مشکلی بزرگ به غیر از کنکور زندگی کردم.بیماری سختی که از اوایل دی تا همین الان هنوز تموم نشده و روز به روز بدتر و بدتر شد.یه روز تموم میشه دیگه نه؟نجات پیدا میکنم دیگه نه؟عاقبت روزی می‌گریزم.تنها.من در هر روز،قر</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 00:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرو مادر²!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%C2%B2-bsefxwfkd8m3</link>
                <description>دلگیر؛پدر و مادرم برای من خیلی عزیز هستند.عاشقانه و خالصانه دوستشون دارم.براشون احترام زیادی قائلم.و ازشون خیلی ممنونم که در کنار تمام مشکلاتی که داشتند شرایط زندگی رو برام فراهم کردند و هیچی کم نزاشتند.ولی متاسفانه یک خواسته های طلبکارانه ای تهِ دلم رو چنگ میزنند.طلب کارم شاید بخاطر اینکه حق انتخاب لباس هام رو هم نداشتم.طلب کارم شاید بخاطر اینکه بهم این اجازه رو ندادند تا توی رشته ای که میخوام تحصیل کنم و من رو با سیستم  قدرتمند صد سال پیش مجبور به انتخاب رشته ای درخور خاندان کردند.طلب کارم شاید بخاطر اینکه اجازه این رو نداشتم که مخالف حرف شون حرفی بزنم و یا حتی عقایدم رو بگم.طلب کارم شاید بخاطر اینکه نگرانی بیش از حد مثل یک زندان بان من رو داخل خونه زندانی کرد و من بیش از اندازه منزوی و غیراجتماعی شدم.طلب کارم شاید بخاطر اینکه وقتی از آینده ام حرف میزنم مسخره ام میکنند و به جای دلگرمی من رو حتی از رویا پردازی محروم میکنند.طلب کارم شاید بخاطر اینکه همیشه مقایسه شدم با کودکی خودشون و بقیه همسن هام و چه بسا بزرگتر از من.طلب کارم شاید بخاطر اینکه اجازه اشتباه کردن رو نداشتم و همیشه باید کامل بودم. چون وقتی فقط ده ساله بودم باید به اندازه یه آدم بیست ساله عقلم می‌رسید و تصمیمات بزرگ میگرفتم.طلب کارم شاید بخاطر اینکه حتی برای بدنیا اومدنم هم باید جواب پس میدادم.طلب‌کار طلب کارم؛ ولی به خودم اجازه بی احترامی و توهین رو نمیدم.چون اونها هم انسان هستند و توی جامعه ای زندگی میکنند که بنا به شرایط بهترین تصمیم رو برای بچه شون میگیرند.ولی ای کاش قبل از هر تصمیمی کمی هم از خودم کمک می‌گرفتند.شاید چون هیچ انسانی کامل نیست و من توقع بیش از اندازه دارم و ناشکرم.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 23:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تنِ دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-iuwjoggiuihi</link>
                <description>Loopای کاش من؛ آدمِ دیگری بودم.موهای فرفری داشتم.لپ های سرخ و مژه های بلند داشتم.ای کاش من در نقطه ای دورتر از اینجا ها؛ در اتاقی گرم که پنجره ای رو به آفتاب داشت نفس میکشیدم.صبح ها در حیاطی تزئین شده با درخت های آفتاب گردان؛‌تنها به گردش میپرداختم.بعدازظهر ها با صمیمی ترین دوستم به کافه ای در آن دور ها میرفتیم تا کاپوچینو را مزه مزه کنیم.شب ها وقتِ عکاسی از نورِ ماه بود.وقت گشتن در بین ستاره ها.شب هنگام؛چند صفحه ای کتاب و خواب میچسبید.من ای کاش یک نفر دیگر بودم.با قطار به برلین میرفتم‌.در راه گل بابونه ای در دست داشتم.شمع کوچکی؛ کتاب کهنه ای و یک جلد کاغذ پاره برای نوشتن سرگذشت ام.ای کاش که من جرئت رفتن داشتم.جرئت پیراهن آبی پوشیدن.صبری برای داشتن موی بلند.لبخندی به زیبایی خورشید.چشم هایی بلورین به رنگ زحل.از آنِ رویایی ترین دختر ها؛ دست نیافتنی و لجباز!فعلا در گوشه اتاقی در یک شهرِ دوری ؛ با پنجره های بسته و کمد خاک گرفته در بین برج های سر به فلک کشیده در پهنای کاغذ ها با اشک زندگی میکنم.من برلین ندیده ام.ازآخرین باری هم که با قطار سفر رفتم سال ها میگذرد.از آخرین باری که فکر کردم زیبا هستم سال ها میگذرد.در این چند ماه یکروز هم نشده که آزوی ندیدن فردا را نداشته باشم.خلاصه داستان این است که قلبم درد میکند.و خاطرات برای من کابوس هایی تکراری است.زندگی آن دختر رویایی همیشه خوش میگذرد.&quot;Berlin&quot;📃زندگی هم از روی من میگذرد.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 23:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی لیاقت&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%A8%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%82%D8%AA-i88hvfzpbh4p</link>
                <description>واقعا درک بین بالیاقت و بی لیاقت برام سخت شده.درک اینکه اینها یک احساس در موقعی از زمان یا نه شاید یک شخصیت باشند.سلام!نوشته هایی که آنها را هرگز ننوشته ام.دلتنگ ویرگول؛لحظه ای صاد بودن و باز هم گذری بر دور ها!تازگی ها از کنار مغازه ها که میگذرم فقط ازنگاه کردن اسباب جدید خوشحال میشم و بعد میگذرم بیشتر به این فکر میکنم که آیا من لیاقت داشتن اون پیراشکی تازه رو دارم؟ یا نه واقعا باید بگذرم؟چند روز پیش پدرم زحمت کشیدند و یک گلدان و گل طبیعی که اسم گل یادم نیست برام خریدند.خیلی عجیب بود اصلا خوشحال نشدم با اینکه گلدان خیلی قشنگی بود عطر خاصی داشت.ولی من از اولین لحظه که گلدان رو نگاه کردم به این فکر کردم:آیا من لیاقت یک همچین گلدانی رو دارم؟به جز این بحث امروز صبح؛صبحانه خوردن برای خودش داستانی بود!چون واقعا با هر لقمه احساس گناه میکردم و به زور انگار که سنگ میخوردم فقط میخواستم دور شم و به اتاقم‌ پناه ببرم و یکم به دیوار ها؛ آسمان آبی شهر و خورشید نگاه کنم تا حالم خوب شه.شاید کنکور اثر کافی رو ایفا کرده. و من واقعا برای هر نفسی که میکشم احساس میکنم باید بمیرم.دیروز از خدا عصبانی بودم و مدام با خودم میگفتم از همه بدم میاد! از همه حتی از خدا! نمیدونم این کفر میشه یا نه ولی احساس میکنم از خدا دور شدم.یک مدتی واقعا نماز میخوندم سروقت! ولی الان نماز رو فقط بخاطر از سر خودم بازکردن میخونم.افسردگی؟ شاید به اینها میشه گفت افسردگی ؛ بدم نمیاد اسم شون رو عوض کنم.و بزارم &quot;دغدغه های بیخودی&quot;یک بیماریای دارم که از شب یلدا تا به امروز خوب نشدم و فقط خدا از اون اطلاع داره و من! و من بعد هر کسی که نوشته ام رو میخونه!شاید بندهای نوشته ها بی ربط و خودم غصه دار باشم ولی برای همگی آرزوی خواب های رنگی دارم! چون خواب تنها دارایی ما برای یک آرامش طولانی است.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 19:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییزی که جان سپرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF-g6gmwkcmnkay</link>
                <description>یک هفته از مرگ پاییز میگذرد.درخت ها بی برگ،آفتاب سرد و صبح هایی که یخ در هوا میچرخد.پاییز برای عاشقان نیست! برای گام های بی خیال ما است که در هر قدم بزنیم زیر آواز، برگ ها را رد کنیم و باران را در آغوش بکشیم.پاییز جان سپرد خبری که یلدا چند روز پیش به ما رساند و من ماتم زده به افق خیره در گوشه نگاهم اشک؛ به غم پاییز نشسته ام.زمستان را با ما چه کار است؟ مگر قول نداده بودیم که زمستان دیگر شاد باشیم؟آخرین فصل سال چه زود رسید.و چقدر من آماده پذیرایی نیستم.زمستان های قبل را به ذوق سرما و برف میگذراندیم. حالا که آفتاب از تابستان هم سوزان تر است به چه دل خوش کنیم؟فردا که شد از پاییز،تابستان و بهار یاد کن.آخرین فصل سال را گذر کن.و باز بهار که آمد بگذار قدم پیش گذارد.جانان؛زمستانت را دوست داشتنی رد کن. هر چند میدانم که بعضی از روز ها رد میشوند اما از روی ما.&quot;پیکان لاور&quot;</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 13:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین بار،مهر!</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B1-hwckdkm4fb1r</link>
                <description>سلام، شما برای یک مهر ذوق دارید؟ من؟ من اصلا دوست ندارم فردا پامو بزارم بیرون.البته سه ماه تابستون جایی نرفتم، شاید بخاطر این باشه، راستش رو بگم دوست دارم فردا مرده باشم. مرده ای مثل بقیه آدم های که فردا خواهند مُرد.امسال دوازدهمی هستم، سال آخره، این یکم بهم انگیزه میده که آدم هایی که قراره فردا با من نفس بکشن حداقل تا پنج سال آینده ازشون خبری نخواهم داشت. شاید تک و توک خبری قبولی ها و خبر های کوچیک، اما میخوام جدا شم، و بعد از امسال برم دنبال زندگی ام.کنکور شاید واژه ی خیلی جالبی برای بعضی از آدم ها نباشه، اما امیدوارم برای من حداقل جزئی از خاطرات خوبم باشه. شاید خیلی درسخوان نباشم، نمره های خوبی نداشته باشم، وای تازه یادم رفت بهت بگم که معلم ریاضی ای که ازش متنفرم هم باز معلم دوازدهمی شد.خانم.....همونی که بخاطر هر دقیقه توی کلاسش لعنت به زمین و زمان فرستادم، اما آرزوی مرگ هم گاهی چاشنی اش بود. خب پارسال سال سختی بود. امیدوارم امسال اونی باشم که باید،میدونی حرفام خنده داره نه؟ خیلی امیدوارانه است نه؟ خیلی مصنوعی نه؟آره چرا که نه. مثل همه ی کنکوری های که قول میدن و بعدشم یادشون میره. مثل همه آدم های این شهر که شب با این امید میخوابن که فردا قراره دنیا رو فتح کنند ولی صبح پا میشن و آلارم رو خاموش میکنند.منم از همون آدمام، همون عادیا، همون دختری که شاید الان دکمه های مانتوش بسته نشن، آروم و خجالتی، و خیلی هم تنبل.همون آدم تنها، که هیچکس به جز خودش نموند کنارش، دوستی ندارم . ولی به هیچکس هم اعتماد ندارم.فردا، فردای عجیبیه، من استرس دارم ، خونه مون ، وای از خونه مون و از امسال من .من دلم میخواد قول بدم، به همه کسایی که هر چند من هربار چرت و پرتی نوشتم و فکر کردم شکسپیر ام، با قلب های زیر این پست، تشویقم کردن.ممنونم ازتون، باید درباره قول ام حرف بزنم، ویرگول اولین جایی بود که تونستم خودم باشم! با آدم های زیادی حرف بزنم و دوستی های هر چند کوچک به پا کنم. و قول میدم که اگر سال بعد زنده باشم،کارم رو تموم کرده باشم؛(در تالار ندامت بدست نیامده ها و از دست رفته ها باهم می‌رقصند.)</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 19:18:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسور و بی پروا🎐</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%AC%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7-eqimwyahqmtu</link>
                <description>تو به من گفتی : من در دو کلمه خلاصه میشوم &quot; جسور و بی پروا&quot;ولی آیا واقعا جسور و بی پروایی؟میخواهم نظرت را بدانم که اگر خواب بودی چه؟ و اگر در خوابت رویا می دیدی چه؟و اگر در رویایت خود را در بهشت برین می یافتی و گلی زیبا و عجیب از شاخه می چیدی چه؟ و اگر بیدار می شدی و آن گل را در دستت می یافتی چه ؟آن موقع چه داشتی که برای گفتن بگویی؟آن موقع هنوز هم جسور و بی پروا بودی؟</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 00:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریاچه آبی.🌊💙</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-jpwgkojsv9si</link>
                <description>ممنون که خواب دیدی. چون من خوابیده بودم و خواب تو را که بر روی عرشه دریا در خواب بودی دیده بودم.راستش را بخواهی اصلا هم زیبا نبودی.ولی باز هم چشم هایت را بسته دیدم.ای کاش در واقعیت با مردمک چشم هایت با من سخن میگفتی.ای کاش در گذرگاه باز هم با همان چشم های بسته ات به من میگفتی که دیر شده است. نگرانت هستند. من بچه بودم نمیدانستم ، نمیتوانم هیچ گاه مردمک چشم هایت را ببینم. آن روز که سیب زمینی سوخته میخوردیم تو به من گفتی شب قشنگ است؟آن موقع ستاره ها چشمک میزدند و نور ماه بر روی دریاچه آبی سایه انداخته بود.من به تو گفتم : خیلی و تو گفتی : روز قشنگ تر است یا شب؟من باز به چشم های بسته ات نگاه کردم. آن موقع که سیب زمینی سوخته میخوردیم شب بود. گفتم: سحرتو گفتی : یعنی کِی؟فکر نمیکردم ندانی سحر چه موقع است. چون من همیشه قبل از طلوع آفتاب بیدار بودم. گفتم: سحر یعنی قبل از روز و بعد از شب.تو خندیدی، گفتی :ای کاش سحر را دیده بودم. آن موقع بچه بودم. نمیدانستم تو کور مادرزادی؛ البته شاید. ولی من فکر نمیکردم ، ولی میدانستم که تو و چشم هایت هیچ وقت از یاد من فراموش نمیشوید. مثل آبیِ دریاچه آبی، در کنار نخل ها.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 23:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بردن یا باختن؛مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cqvwrf73gqe3</link>
                <description>من هر چقدر فکر کردم نفهمیدم الان توی زندگیم بُردم یا باختم؟این یه اصطلاحه که از پادکست&quot;رختکن بازنده ها&quot; به من منتقل شد.من فکر میکنم اصلا بردن یا باختن در زندگی معنی نداره. چون ما یا میبریم یا تجربه میکنیم. چون وقتی ببازیم قرار نیست دنیا به آخر برسه. یا اگر ببریم به این معنی نیست که قراره زندگی پر از لذت و شادی داشته باشیم تا آخر‌.گاهی اوقات به این فکر میکنم که آیا مُردن یک باخت در زندگی است؟ یا بدنیا آمدن یک باخت است. من احساس میکنم به دنیا آمدن، چون قرار نیست همه کار خارق العاده ای در زندگی شان انجام دهند . یا زندگی پر فراز و نشیبی داشته باشند که داستان زندگی شان یک فیلم سینمایی باشد.ولی واقعا اینطور نیست؟ زندگی یکنواخت.باید حال و روزم رو ببینی صبح بیدار میشم و شب میخوابم باید دفترچه خاطراتم رو ببینی همه اش خالیه.میدونی همه دوست دارند که بِبَرن . برنده شدن و پیروز شدن! ولی من از باختن بدم نمیاد‌. چون یادمیگیرم که باید بیشتر صبر کنم.موفقیت بی نهایت بنظرم یک چیز کاملا احمقانه است. اینکه فکر کنم اگر معدل بیست شم مخِ عالمم و هیچ کس از من بهتر نیست.یا اگر فلان شغل رو بگیرم باهاش میتونم آینده ی خانواده ان رو تا صدسال حفظ کنم. یا اگر ده کیلو از وزن ام کم کنم قراره خیلی خوشگل شم. بنظرم آرزوهای دائمی خیلی احمقانه تر از همه ی زندگی ایه . چون قشنگ معلومه که رسیدنی نیست.چون خودت هم توی دلت بهش مطمئن نیستی .انگار داری خودتو گول میزنی‌. گاهی اوقات به این فکر میکنم که من چه کسی هستم؟کسی به جز اسمم؟کارم؟خانواده ام؟ یا حتی شهر زندگی ام؟ چون فکر میکنم چیزی به جز حافظه ی مغزم نیستم.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 12:05:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درواقع:نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%86%D9%87-op4h5ufphkam</link>
                <description>درواقع زندگی در آغوش سختی ها اصلا هم جالب نیست.نگرانی از فردایی نامبهم خوراک هر روزه ذهنم شده است.جایی در بین نزدیکی ها.و دورتر از خیال انگیز ترین ماجرای طولانی ذهنم.من دلم میخواهد همه چیز قشنگ تمام شود.من هم دلم به پایان خوش، خوش است.دلم شب های مهتابی در آغوش پتوی گرم در اوج سرما میخواهد.دلم یک جایی بین کوچه ها گم شده ، همان موقعی که از تنهایی گذشتن میترسیدم. من میخواهم خبر هارا از آینده بشنوم بگو ببینم ، همه چیز بر وفق مراد است یا نه ؟ سلام نه.راستی به شما خوش میگذرد؟:من هم.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 14:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هیچی!</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-xk4onubl9eqy</link>
                <description>چند روزی است که نه اینستاگرام دارم و نه تلگرام، چند روزی است انگار که مرا با اتاقم به یکدیگر محکم قفل کردند. و من هر روز بی آنکه بدانم ، یادم میرود ببینم ساعت چند است. چند روزی است دیگر دلم نمیخواهد جای دیگران باشم .(گرچه از دیگرون فاصله ندارم ولی کاری به کار این قافله ندارم )دلم میخواهد جای خودم باشم، با خودم باشم و کوچکترین خطایی از من سر نزند.(چه  حال خوشی دارم خودم در کنار خودم در جوار خودم، خودم از برای خودم)راستش آرزوی فراغ بال زیستن، آنم آرزوست.آرزوی خیالی بی خیال در نگاه پنجره ای روشن به آفتاب ، نگاهی که صدای همسایه هارا میشنید و شاد بود. ای کاش تابستان ۹۸ بود. تابستانی عجیب!من نمیدانم چطور شد اما قشنگ بود. بچگی ام را دوست داشتم.همین.چون فکر کنم بچگیم این شکلی بود.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 21:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده باد.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-tfnmtm4frg3p</link>
                <description>زنده باد.زنده باد نفس، از همان روز که محکوم شد برای نبودن.زنده باد قفس. از همان روز که خودش هم نفهمید که کی محبوس شد.زنده باد هوس. از همان زمان که اشتیاق پر میگرفت.زنده باد محبس. همانی که کشت هرچه بود از آرزو ها.زنده باد هرچه بود و نبود. هرچه نگفتیم ک بغض شد.زنده باد اشتباه خوب من؛ همان که گم شد زیر برف ها لحظه ی بی نهایت روزگار. .-.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 20:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر و مادر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-zhwl9mtlvgul</link>
                <description>جو رقابتی بدی که در کلاسم وجود داره خیلی نابرابر و تضعیف کننده است. بچه های کلاس گاها به خاطر ۱ نمره گریه میکنن و خواستار مرگ هستن.دیروز یکی از بچه های کلاس گم شده بود. من تمام حیاط رو گشتم. نمازخونه،دستشویی،باغچه ها ، اتاق فناوری و ورزش. اما هیچ جا نبود.با معاون مدرسه یکبار دیگه گشتیم؛ نبود. معاون به پدر و مادر همون دانش آموز زنگ زدن و نبودش رو اطلاع دادن. سخت بود ؛ دختر به اون آرومی و خوبی، صبح توی مدرسه باشه و الآن نه.زنگ اول تموم شد.من توی حیاط منتظرش بودم؛ فکر میکردم رفته از مدرسه بیرون. ولی...توی اتاق معاون پیداش کردم. چشماش کاسه خون بود. تپش قلب گرفته بود و نمیتونست نفس بکشه. آسم هم داره.وقتی از اتاق معاون اومد بیرون. رنگش پریده بود. با چندتا از همکلاسی هامون. بردیمش توی حیاط. بهش شکلات و آب دادیم تا حالش جا بیاد. بعدش گفت که: امروز که قرار بود . برگه های عربی رو بده .نمیخواستم باشم توی کلاس. رفتم توی کلاس دوازدهمی ها نشستم. ولی معاون اتفاقی دیدم.گفت که: پدرش اجازه نمیده غایب شه. و اگر میفهمید که امروز نمره اش هم بد شده، همونجا خونش رو میریخت.ترسیده بود. دلداریش دادیم و من بغلش کردم تا احساس دلگرمی کنه. ولی میدونستم بی فایده است. اون دلش نمیخواست امروز بره خونه. ولی واقعا نمره ارزش داره که یه دختر نوجوون انقدر حالش بد شه؟بعضی از پدر مادرا بچه هاشون رو کارخونه آرزو میدونن، آرزوهای خودشون که نتونستن بهش برسن، بچه هاشون قراره برآورده اش کنن. ولی مگه آدم چندبار به دنیا میاد که بخواد یکی دیگه باشه؟ولی چشماش که پر از اشک بود یادم نمیره.باباش هم پزشک بود.☺</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 19:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های درونی.؛</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-rlen5l0sz27r</link>
                <description>بهت گفتم :《 تنهایی ام اونقدر ها که فکر میکردم خوش نمیگذره، تنها نشستن روی نیمکت و زنگ تفریح هایی که بی کَس، میگذره از همه چیز سخت تره》گفتی:《 تنهایی، ولی چیزایی بهت میده که ارزش داره، اگه با کسی باشی که همش رو مخته بهتره یا تنها بگردی؟ تنها حسن اش شاید آرامشش باشه؛ درکل من آدم درونی هستم. کلا از بیرون خونه خوشم نمیاد. اهل یخچال و دستشویی و تلویزیون ام ، هر کاری کنم یا هر جایی برم باز برمیگردم خونه.》ولی خونه اگه امن نباشه؟ بهت نگفتم که خونه مون اونقدرا هم مثل خونه شما امن نیست. چون من هر روز بعد مدرسه مورد ارزیابی افراد خانواده قرار میگیرم. قراره جواب پس بدم که چرا این اتفاق افتاد یا اصلا چرا تقصیر کارم؟ و از یه طرف اگه خونه نرم کجا رو دارم که برم؟ من فکر میکردم که تنهایی خوب باشه ولی تنهایی گاهی اوقات جونم رو به لب میاره. من یه بار دوستای صمیمی ام رو رها کردم تا کمتر منزوی باشم؛ ولی هر روز بیشتر از روز قبل تنهاتر و منزوی تر شدم.ای کاش میتونستم یه گلدون داشته باشم. گلدونی که خودم توش گل کاشته باشم و بعد بزرگش کرده باشم. مثل همون کاکتوس ای که تو داشتی و هرسال گل میکرد.؛</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 16:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@S_sad/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF-rxkpidfmyw6i</link>
                <description>خب خیال بود. خیال ابر بود. پنبه شد. گریه شد. گریه نه باران شد. بارید. و باز دوباره ابر شد. پنبه شد. اینبار باد شد. نه نه آب روان در جوی کوه شد. جاری شد. و دوباره ابر شد. اینبار برف شد. بارید. ولی نه از سوز سرما، بلکه از روی خوشحالی، شب یلدا شد. و دوباره ابر شد. پنبه شد. ولی اینبار دیگر پایین نیامد. چون ابر هم تکه شد.صاد-ای کاش من واقعا ابر بودم.</description>
                <category>صاد؛</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 00:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>