<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sa.bagherilnk</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sa.bagherilnk</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:24:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Sa.bagherilnk</title>
            <link>https://virgool.io/@Sa.bagherilnk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من می‌خوام حرف بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sa.bagherilnk/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-fvrosskbhzas</link>
                <description>به کلاس اولی‌ها که می‌خوای درس بدی همش وسط حرفت اجازه میگیرند و خاطره تعریف میکنندمثلا اگر علوم درس بدی و در مورد خورشید بگی یهو میبینی یکی دستش رو بالا کرد و در مورد دخترخاله‌مامانش که اسمش خورشید هست و دختر خوبی و سایه‌ی آبی می‌زنه و عروسک این رو به جای نازیلا صدا می‌کنه نازلی می‌گه.... اگه جلوش رو نگیری میره تا یه ساعت صحبت کردن در مورد ادا و سکنات خورشید خانم یهو می‌بینی زنگ خورده هیچ درسی ندادی و همه بچه‌ها رفتن زنگ تفریح😂😂🤷🏻 تو می‌مونی و یه کلاس خالی و حس پوچی.یه بار ازشون سرکلاس خواهش کردم که ۵ دقیقه بذارید من صحبتم رو بکنم بعد نوبت شما.😂😂آخر سرِ دو دقیقه یه دختر کوچولویی دستش رو بالا کرد و گفت: آخه خانم ما دلمون می‌خواد حرف بزنیم ولی هیچ کی به حرفامون گوش نمیده. هیچی دیگه یه طوری دلم براش سوخت که تا یه ربعِ بعدی همون دختر مظلوم با شیطنت و ذوق داشت در مورد بلایی که سر داداشش اورده تا ادبش کنه ولی نتونسته واسه کسی تعریف کنه رو، با شرح مفصل توضیح می‌داد.این روز‌ها گاهی من مثل اون دختربچه می‌شم. دلم می‌خواد وسط شلوغی‌ها دستم‌ رو بلند کنم و بگم:ولی اجازه من می‌خوام حرف بزنم.بعد از همه چی بگم.ولی خب توی این زمین آدم‌هایی که توی چشمات نگاه می‌کنند و ذوق و شوق و شیطنت و اشک و درد و غم‌ و هر حس دیگری که داری رو سریع می‌فهمند و درک می‌کنند کم‌اند.و فکر کنم داشتن همچین آدم‌هایی این روزها یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که باید بابتش خدا رو شکر کرد.</description>
                <category>Sa.bagherilnk</category>
                <author>Sa.bagherilnk</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 10:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پی‌پیاز</title>
                <link>https://virgool.io/@Sa.bagherilnk/%D9%BE%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-nuvv1csmdlu9</link>
                <description>&quot;اگر پی داشتیماگر پیاز داشتیماگر آب داشتیماگر دیگِ همسایه اینجا می‌بود،پی‌پیازی می‌خوردیم‌.&quot;این یه ضرب‌المثل از زمان قحطیِ بزرگ تهران دوره‌ی جنگ جهانیِ دوم است که مردم همین نان ساده را هم نداشتند. یعنی این قدر برای خوردن پی‌پیاز (پیاز و چربیِ گوسفند) ندار بودند.نمی‌گم اوضاع به اون بدی‌هاست. ولی همچین فوق‌العاده هم نیست.استیصالهر لحظه از میان سیاهی‌ها نزدیک‌تر می‌شود.بعد با خودم می‌گویم.اگر تو ماندنی بودی....اگر فلان‌چیز را داشتیم...اگر بیسارچیز کنارمان بود...اگر تجهیزات همسایه اینجا می‌بود...اندک آرامشی برای آینده داشتیم..بعد نَکه فکر کنی این فلان‌ها و بیسارها چیزهای خاصی باشند؛ نه.قدر همان آب، پیاز و پی در ضرب المثلِ بالا از اولیه‌ترین‌هایی هستند که شرایط صعب‌الوصولشان کرده.اما حالا می‌شود آرزو.موشک‌ها پرواز می‌کنند و گل‌هایی که از دشتِ خیالیِ آرزوها برایم چیدی پودر می‌شوند در هوا.بعد تنها شاخه‌ی وحشیِ سمِج امید می‌ماند؛ مثلِ پیچکی که خار داشته باشد، دور تنم حلقه می‌زند و بالا می‌رود. طوری که از دردش شروع به دویدن کنم. خطِ شروع اما کیلومترها تا من فاصله دارد.چاره‌ای نیست.بدویم برای امیدهای هنوز به گِل ننشته‌یمان.</description>
                <category>Sa.bagherilnk</category>
                <author>Sa.bagherilnk</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 02:29:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمایه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sa.bagherilnk/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-v6dznk1hj1iz</link>
                <description>یه روزی می‌فهمیم که تنها سرمایه‌های زندگیمون، رفیق‌های واقعی‌مون بوده...بعد شاید یه روزی که اسم هیچ کسی یادمون نیاد اسم رفیق‌هامون بیاد...مثل دوستِ خالم.آلزایمر گرفته بودهیچ کس یادش نبود بچه، شوهر، خانواده، دوست خیلی حرف نمی‌زد.اما خالم هنوز بعد ده سال از شروع بیماریش بهش سر می‌زد.یه روز سرمیز شام به خالم گفت افسانه! اون نمک رو می‌دی.دختراش ذوق کردن و گفتند: مامان تو این خانم رو می‌شناسی؟ یه طوری که انگار هیچ اتفاقی توی این ده سال بیماری نیفتاده گفت: وا یعنی می‌گی من رفیق صمیمیم رو نمی‌شناسم؟ بعد درحالی که رو می‌کرد به افسانه زیرلبی گفت: افسانه اینا چی می‌گن کین اصن؟</description>
                <category>Sa.bagherilnk</category>
                <author>Sa.bagherilnk</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 10:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوت قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@Sa.bagherilnk/%D8%B3%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-q9jk0mldfu8d</link>
                <description>استرس، ناامیدی ترستمام واژه‌هایی است که بین سلول‌های بدنم خط راه‌آهن کشیده‌اند. بعد واگن‌هایی که بارشان پوچی است مثل قطاری سریع‌السیر از این طرف بدنم به آن طرف می‌روند.ایستگاه آخر کجاست؟ کسی نمی‌داند.بعد تو می‌آیی. همه‌ی قطارها متوقف می‌شوند. برای چند لحظههمان چند لحظه‌ای که در آغوشِ تو پناه گرفته‌ام.با دستانم سخت بغلت می‌کنم. سخت انگار که دم پرتگاهی باشم پاهایم در هوا برقصند و تو آن تک‌درختِ لبِ پرتگاه باشی که اگر کمی سست‌تر بگیرمت سقوط در انتظارم است.دست‌هایت شاخه‌هایی‌است که مرا از دره‌ی تاریکِ ترس‌ها نجات می‌دهد. بعد گوشم را نزدیک قلبت می‌گذارم.  صدای تپش نیست که می‌آید قطارها پشت سر هم در قلبت در تردد اند. با تعجب نگاهت می‌کنم تو هیاهوی درونت از من بیشتر است بعد به رویم لبخند می‌زنی موهایم را نوازش می‌کنی طوری بر سرم بوسه می‌زنی انگار که نمی‌دانم چه آشوبی درونت هست. نمی‌خواهم بغض کنم می‌خواهم بگویم دختری که تو تربیت کردی قوی‌تر ازین‌هاست اما پس چه کسی واگن‌های پر از استرس، ترس و ناامیدی تو را متوقف می‌کند؟از بغلت دل می‌کنم تا به سمت اتاقم بروم خواب شاید راه درمان باشد. صبح قبل از اینکه چشمانم را باز کنم صدای سوت قطار و بعد حرکت آن در سرم می‌پیچد. چشمانم را که باز می‌کنم مسابقه شروع می‌شود باید بدوم. اینجا اگر کسی بیوفتد زیرپایشان له می‌کنند باید بدوم نه برای برنده شدن غفلت کنم بقیه روی بدنم می‌دوند.</description>
                <category>Sa.bagherilnk</category>
                <author>Sa.bagherilnk</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 23:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ما می‌گفتند بی‌شرف</title>
                <link>https://virgool.io/@Sa.bagherilnk/%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%81-quj1t5uu5ecs</link>
                <description>پشت پرده‌ی سبز نشسته‌ام لپ‌تاپم روی پا.آن طرف پرده عده‌ای درحال ضبط کروماکی هستند. برای بچه‌های ایران.برای بچه‌هایی که پول رفتن به مدرسه را ندارند اماسریال‌های جم جای خالی را خوب پر می‌کنند.صدای باران در حیاط از بین تمام صداهای اضافه خودش را می‌رساند به گوشم.اخبار را چک کرده‌ام ۴بعد از ظهر تا ۸ بارش باران را داریم ۸ به بعد مثل همیشه بارانِ ساچمه.ضبط شروع می‌شود سه، دو، یک.از تایپ کردن دست می‌کشم حالا فقط صدای بازیگر است و باران.صبح بعد از دانشگاه، ناظر استدیو بودم بعد چند تا آیتم کوتاه بازی کردم و حالا نزدیک به آخر شب پشت پرده‌ی سبز سنگر گرفتم جایی در بین شلوغی، تنها، تا متن‌های فردا را برسانم. طوری درس‌ها را در بازی لقمه‌پیچ می‌کنم تا علوم برایشان شیرین‌تر شود.شب منتظرم کارگردان کارش تمام شود تا اگر جان داشت ازش برای پخته‌تر شدن قلمم کمک بگیرم بلکه نوشته‌هایم جان بیشتری بگیرند.هرچند می‌دانم زورم به جذابیت قاسم‌خان در فلان سریال و خیانتش به فاطمابیگم دربیسار سریال نمی‌رسد.آخر سال که کار به اتمام رسید ما، بی‌شرف‌های نون به نرخ روز خورِ روی آنتن صداوسیمارو،  از طعن و تهمت مردم ناراضی و ناراضی‌تر از حقوق نصفه و نیمه‌ای که به زور به ما میدادند و پول گزافی که خودشان در خلوت حیف و میل و خرج رفتن این دختر و برگشتن آن زن می‌کردند.... کج و کله یک گوشه از حیاط افتاده بودیم. مثل عروشک‌های بچه‌ای که بزرگ شده بود و گوشه‌ای در انباری در حال پوسیدن باشد.یک چشممان اشک یک چشممان دود.سردبیر پیام‌های ارسالی را بهمان نشان داد و ویدیوهایی که بچه‌ها فرستادند.به پسربچه‌ای در روستایی محروم از ایران رسیدیم که با لهجه‌ای شیرین از ته دل از تدریس شب امتحانی ریاضی تشکر می‌کرد و می‌گفت اگر نبودیم ریاضی را تجدید می‌شد...یکی از ما سیگارش را انداخت اشک‌هایش را طوری که کسی نبیند پس زد و گفت:من سهمم را گرفتم. مگر آدم دیگر چه می‌خواهد؟دستش را روی زانویش گذاشت تا برود برای ضبط بعد.او بی‌شرف‌ِ خوبی بود.</description>
                <category>Sa.bagherilnk</category>
                <author>Sa.bagherilnk</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 01:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>