<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saadegh Sirat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SaadeghSirat</link>
        <description>داستان‌سَرا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:03:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/205727/avatar/N32RI4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saadegh Sirat</title>
            <link>https://virgool.io/@SaadeghSirat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبخندِ معنا‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@SaadeghSirat/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-qdpu72b6vwej</link>
                <description>شب است. باید مسواک بزنم، لباس‌هایم را عوض کنم و تختخواب نا‌مرتب‌مانده از صبح را برای خُفتنی بلندمدت آماده کنم. اما می‌دانم که خوابم نمی‌برد.قبل از این‌که به خانه بیایم و پیش از آن‌که شب فرا برسد، وقتی آن جوانِ دانش‌جو مرا در کتابخانه از خواب بیدار کرد، در لبخند معصومانه ولی پرمعنایش چنین کلماتی را خواندم: «به‌راستی تو به‌هیچ‌وجه در امتحان موفق نخواهی بود. اما من، من که تمام‌مدت در این مکان ساکت و آرام کنار قفسه‌های چوبی می‌نشینم و کتاب‌های مورد نیاز را کلمه‌به‌کلمه – حرف‌به‌حرف – به‌خاطر می‌سپارم، فقط کافی است به اتاق مدیر بروم، چند صفحه از کتاب را به‌سرعت از دهانم جلویش بیاندازم و منتظر امضای خودنویس‌اش پایین موافقت‌نامه بایستم. به این ترتیب ماه بعد با غرور یک مردِ سرزنده در کلاس حاضر می‌شوم.»</description>
                <category>Saadegh Sirat</category>
                <author>Saadegh Sirat</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 17:24:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>