<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سـبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saba1</link>
        <description>فعلا هیچ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:52:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/354213/avatar/Pl6l1u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سـبا</title>
            <link>https://virgool.io/@Saba1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایات بیرونی - مکان امن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D9%86-t2dpsn0ufz4p</link>
                <description>امروز روز ششمه، دقیقا نمی‌دونم چند روزه که خونه رو به مقصد مکان امن‌تر ترک کردیم. روزی که لباس‌هامون رو جمع کردیم و صدای انفجار از فاصله ی خیلی نزدیک‌تر به گوشمون می‌رسید و با پشت سر گذاشتن یک ترافیک شدید به مقصد رسیدیم، حتی مسیر هم پراضطراب گذشت ولی ما بالاخره رسیدیم.اومدنمون قطعی نبود تا شب قبلش که خاله نیمه‌های شب به مامان زنگ زد با صدایی که به سختی از پس نفس‌نفس زدن درمی‌اومد گفت نزدیک خونه‌شون رو زدن و تو راه خونه ی مان. ما بیدار بودیم، من و برادرم شب‌های اول سروصدای پدافندها بود و تا پایان حملات بیدار می‌موندیم و با خوابیدن صداها می‌خوابیدیم. مامان و بابا خواب بودن و با حال بدی بیدار شدن، اصلا زنگ خوردن گوشی در نیمه‌های شب اتفاق وحشتناکیه این وضعیت به‌خصوص هم که تمام نگرانی‌ها رو چندین‌بار تشدید می‌کرد البته شاید ما با بهترین حالتش روبه‌رو شدیم.خاله و دختراش به همراه شوهرخاله با حال نزاری به ما رسیدن، مشخص بود هرچی دستشون رسیده بود پوشیده بودن فقط برای اینکه زودتر بیرون بزنن. رنگ به چهره نداشتن و هنوز ردی از لرز روی بدنشون باقی مونده بود، گفتن که فردا صبح زود راهی شهرستان می‌شن و به ما هم اصرار کردن که حتما همین کار رو بکنیم، که آدم تا قبل از اینکه درست کنار گوشش رو بزنن فکر نمی‌کنه که هر اتفاقی محتمله. باید جمع کنیم بریم و خونه رو تنها بذاریم.صبح که از خواب بیدار شدم خاله‌ اینا رفته بودن. تو فکر رفتن بودم. نمی‌دونستم که بابا هشدارهای شوهرخاله رو چقدر جدی گرفته. بعد از یه نگاه سرسری به اخبار بلند شدم و یک صبحونه ی سرسری هم خوردم. رفتم روی تختم که دیشب خاله روش خوابیده بود دراز کشیدم. دلم نمی‌خواست خونه رو ترک کنم. دلم نمی‌خواست خونه رو تنها بذارم و برم. اینجا بخشی از منه، چطور به امید خدا ولش کنم و برم؟ تو همین فکرها بودم و اشک می‌ریختم بابت تمام ظلمی که شامل حالمون شده که مامان اومد و گفت جمع کن.چند تا لباس برداشتم و یه کوله جمع کردم که محتویاتش شبیه محتویات کوله‌های معمول سفرهای یکی دو روزه‌م بود. دو تا یادگاری کوچولو، لپ‌تاپ، گوشی، شارژر، یه دست لباس و نه هیچ‌چیز بیشتری. از دوست‌داشتنی‌هام عکس گرفتم، از اتاقم و از کاکتوس وفادارتر از سگم که 10 سال کنار بی‌مسئولیت‌ترین و بی‌نظم‌ترین آدم دنیا دووم آورده بود، از آشپزخونه و هال و اتاق مامان بابا، از عکس عروسیشون که همیشه روی میز توالت مامانمه، از اتاق برادرم و از خودش که توی اتاقش داشت حاضر می‌شد.. از هرچیزی که خونه بود. کوله رو برداشتم و رفتم پایین برای سفری که نمی‌دونستم قراره چند روز طول بکشه و وقتی که برمی‌گردم چقدر از تمامیت اونچه که ترکش می‌کنم شبیه به الانه.ما راه افتادیم. بعد از چند روز دوباره شهر رو می‌دیدم. صدای پدافندها شنیده می‌شد و از چند نقطه دود بلند شده بود به خیابون‌ها و درخت‌های تازه سبز شده نگاه می‌کردم و گه‌گاه ازشون عکس می‌گرفتم. هیچکس نمی‌تونست بهم اطمینان بده همه ی این چیزهایی که ترکشون می‌کنم قراره همین شکلی باقی بمونن و تمام این واقعیت تلخ‌تر از زهر داشت جونم رو می‌سوزوند.دور شدن اما زیاد شبیه به آسودگی نبود. نمی‌تونستم لحظه‌ای گوشی رو زمین بذارم و چک کردن اخبار رو بیخیال بشم. ما فقط از صداها دور شده بودیم نه از ترس و خطر و اضطراب. هیچ‌چیز بهتر نمی‌شد، التیام‌دهنده‌ای وجود نداشت و فکر به وقایع احتمالی آینده هر لحظه بیشتر تنمون رو می‌لرزوند. هنوز هم همینطوره و کی می‌دونه فرداها و پسفرداها وضعیت چقدر بهتر یا بدتره؟ </description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 19:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایات درونی - قسمت پنجم: بیرون</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-xfmyir5fmcog</link>
                <description>چندین ساعته که اینترنت درستی ندارم و از طریق چشم‌ها و گوش‌هام و نه اخبار نظاره‌گر اتفاقاتی که می‌افتن هستم. حالا هم راهی به جز نوشتن برای گذران زمان پیدا نکردم علاوه بر اینکه این لحظه‌ها لحظات ثبت‌شدنی‌ای هستن و حیفه چیزی که بهم می‌گذره رو خودم یا شاید بعدها دیگران کمرنگ به خاطر بیارن.از دیشب شروع می‌کنم ساعت 7 که از فضای مطالعه بیرون اومدم و با دوستی برای شام پیاده راه افتادیم، می‌خندیدیم و خیابون ملاصدرا رو طی می‌کردیم، از خودمون حرف می‌زدیم از این می‌گفتم که به چند جا رزومه فرستادم و امیدوارم قبول شم، از کارش می‌گفت و اینکه باید یه فکری براش بکنه. به پیتزایی رسیدیم و سفارش دادیم چندتا کادو برای تولدم آورده بود و من از صمیم قلب احساس خوشحالی داشتم. راه برگشت رو هم پیاده برگشتیم تاریک بود یکم ترسیدیم و در حین ترسیدن از چیزهای خوب حرف زدیم، سیگار روشن کردم، سیگار می‌کشیدم و می‌خندیدم و از این می‌گفتم که این لحظه‌های خوب ارزش ادامه دادن به روزها و ماه‌های سرد و تاریک رو دارن. به مقصد رسیدیم و خداحافظی کردیم درحالیکه در خیال و تصورات هیچکدوممون نمی‌گنجید چند ساعت دیگه چی میشه.یک ساعت و نیم بعد برگشتم خونه. مامان ناراحت شد از اینکه بیرون شام خوردم، عشق ابدی دیدم و تلفن صحبت کردم، با دوستم حرف زدم از اضطراب‌هایی که دارم و ساعت 3 و خردی بود که چشمام کم‌کم گرم شدن و تو خواب و بیداری بودم که صداهای بلندی شنیدم، خیال کردم رعد و برقه. هر صدای مهیبی که می‌شنیدم منتظر صدای قطره‌های بارون می‌موندم ولی خبری نبود، به این فکر می‌کردم که یکی از دوستام صدای رعد و برق رو دوست داره و آیا از این رعد و برق ها راضیه؟ صداهای آخر دیگه کم‌کم داشتن ترسناک می‌شدن در عالم خواب و بیداری به این فکر می‌کردم که شاید توی کوچه تیراندازی شده ولی _خوشبختانه_ از جام بلند نشدم تا ببینم چه خبره و خواب من رو برد.صبح با صدای فریاد پدرم بیدار شدم و این ضربان قلبم رو بالا برد، به این فکر می‌کردم که دلم می‌خواست بیشتر بخوابم و کمی نگران بودم بابت موضوعی که پدرم رو تا این حد سر صبحی عصبانی کرده. بالاخره تسلیم شدم و چشم‌هام رو باز کردم چندتا پیام از دوست‌هام داشتم که حالم رو پرسیده بودن، در واقع بیشترشون نوشته بودن &quot;زنده ای؟&quot;. تلگرام شلوغ بود و زیاد طول نکشید تا فهمیدم صداهایی که دیشب شنیده بودم صدای رعد و برق نبودن.جواب پیام‌ها رو دادم و فهمیدم چندتا موشک دیشب به فاصله خیلی کمی ازم فرود اومده‌ن. از اتاق بیرون رفتم. من تنها کسی بودم که صداها رو شنیده بود و خوشبختانه خانواده اون ساعت‌ها توی خواب عمیق بودن و از اون لحظه تا الان که ساعت 8 شب همون روزه همه‌چیز شبیه یک خوابه، کاش بود.روی تخت دراز کشیدم و شاید برای یکی دو ساعت فقط خبر خوندم البته در اون ساعت‌ها هنوز خبری نبود و عکس‌هایی از تخریب‌ ساختمونی بود که سالها پیش در دوران دبستانم یکبار برای تولد همکلاسیم بهش رفته بودم، عصبانیت آدم‌ها بود و حماقت دیگری که از این اتفاقات خوشحال بودن و سعی در ماله‌کشی روی فاجعه‌ای که رخ داده بود داشتن.هنوز اونقدر با اونچه که پیش اومده بود روبه‌رو نشده بودم، بلند شدم و لباس پوشیدم و از زنعموم پرسیدم که تیاتری که قرار بود امشب بریم هنوز برقراره؟ به مامانم گفتم اخبار رو زیاد چک نکنه و راه افتادم به مقصد ونک تا درس بخونم.به محض رسیدنم اینترنتم قطع شد، من موندم و اخبار مسیجی‌ای که دوستام بهم می‌دادن، شیرازو زدن، تبریزو زدن، سنندج، اصفهان باید تخلیه شه...حتی یک کلمه هم نتونستم درس بخونم، مدام با اینترنتم درگیر بودم و فکر می‌کردم اگه خیلی تلاش کنم ممکنه یکی از پروکسی‌هام وصل شه نشد، رفتم ناهار خوردم و توی نمازخونه دراز کشیدم به این فکر می‌کردم که برگردم خونه و منتظر بودم اسنپ یکم ارزون‌تر بشه که خوابم برد. خیس عرق از خواب بیدار شدم و روی گوشیم کلی میسکال از خانواده بود ساعت 7 شده بود و دوباره تهران رو زده بودن.برگشتم سر میزم و داشتم اخبار رو از طریق دوست‌هام پیگیری می‌کردم که بغضم گرفت برای اولین بار در چند ساعت گذشته نگرانی سراسر وجودم رو گرفت و بلند شدم برای گرفتن کام دیگری از سیگار که هیچ شباهتی به نخ قبلیم نداشت. حالا ما پک می‌زدیم بدون هیج ایده‌ای درباره ی آینده و اینکه چی قراره به سرمون بیاد درحالیکه ویومون رد دود سفیدی بود که از موشکی که به شکل عمودی شهر رو هدف گرفته بود به جا مونده بود.شروع به نوشتن این‌ها کردم و برگشتم خونه مامانم رو بغل کردم و شام خوردیم وقتی صدای پدافندها و نورهای قرمزرنگشون رو از پشت پنجره می‌دیدیم.این تمام زندگی ما بود که صفر تا صدش تو این چند ساعت تغییر کرد، این رو نوشتم که روایتی باشه از آنچه که در کمتر از 24 ساعت گذشته بر ما گذشته باقی بمونه، هیچ ایده‌ای ندارم چی میشه و چقدر این شرایط طول می‌کشه. آیا &quot;امید&quot;وارم که خیلی زود تمام این‌ها تموم شه و چند روز دیگه همه‌چیز به حالت قبلی برگرده و دغدغه‌هام به دغدغه‌های جهان اولی‌ای مثل اضطراب و وابستگی مبدل بشه؟ راستش تو این ثانیه‌ها از امید هم می‌ترسم. </description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 00:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایات درونی - قسمت سوم: حاشیه ی امن خداحافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-agrhvmkwjclb</link>
                <description>لگو یک راه بامزه برای اوقات خوش تنهایی:)وقتی با چت جی‌پی‌تی درد و دل می‌کنم مدام بهم گوشزد می‌کنه که باید تنهایی زیستن و خوش گذرونی تک‌نفره رو یاد بگیرم. راست و دقیق نشونه می‌گیره این نقطه ضعف عمیقم رو، وابستگی.از وقتی که یادم میاد و از ابتدایی‌ترین دوستی‌هایی که شکل دادم این موضوع عضوی جداناشدنی از ارتباطاتم بوده، هرسال وقتی پدر و مادرم ازم می‌پرسیدن که آیا دوست دارم مدرسه‌م رو عوض کنم یا نه جواب من نه بود و این اصلا ربطی به این نداشت که از شرایط راضی هستم یا نه، چون عمدتا نبودم ولی من آدمی بودم که 12 سال تو اون مدرسه موندم وقتی فرصت رفتن به مدرسه‌های خیلی بهتر رو داشتم، حتی دوست‌هام یکی یکی از اون مدرسه رفتن ولی من هیچوقت نتونستم و نخواستم که فضای امنی که برای خودم درست کرده بودم رو ترک کنم.دانشگاه هم دقیقا شبیه کابوس‌هام بود، فضای ناامنی که برقراری ارتباط بسیار توش سخته یا در واقع بهتره بگم برای من بود و این باعث شد در طی این چهار سال کارشناسی هم وقتم رو با همون‌ آدم‌هایی بگذرونم که 18-19 سال قبلش گذرونده بودم، هرچند اصلا از این بابت ناراحت نیستم که با آدم‌های عزیز و صمیمیم وقت گذروندم چیزی که بیشتر من رو می‌ترسونه عدم توانایی‌ای بود که در برقرار کردن ارتباط‌های جدید داشتم، یا شاید احساس بی‌نیازی نسبت به ارتباطات جدید که باعث می‌شد قدم موثری در راستای دوستی با آدم‌های دیگه برندارم.تا این حد متعهد بودن به فضای امنی که _ما به واسطه هزاران تغییری که در طی این سال‌های گذر از جوانی و رسیدن به بزرگسالی طی می‌کنیم_ ممکنه از دستش بدیم حتی روی حال حاضر ما هم تاثیر مثبتی نداره و با هر قدم دوستانمون در جهت مخالف ما که می‌تونه شاغل شدن، ازدواج یا مهاجرت باشه ما رو به شدت مضطرب و شاید سوگوار می‌کنه، علاوه بر این که ممکنه ترمزی در مسیر خود ما بشه. مثلا من وقتی به مهاجرت فکر می‌کنم احساس ترس بیشتری از آدم‌های معمولی تجربه می‌کنم چون بیرون اومدن از حاشیه ی امن رو حتی در سطوح ابتدایی تجربه نکردم و تصور اینکه به کیلومترها دورتر ازش پرتاب بشم برام وحشتناکه.انگار که من سال‌هاست در انتظار عزیزی نشسته‌م که بیاد تا بتونم در کنار اون زنده باشم، خوش بگذرونم یا حتی غصه بخورم، انگار که با خودم به تنهایی زیاد زندگی نکردم، وقت نگذرونم و هیچوقت این آدم رو در تنهاییش یاد نگرفتم.من انقدر به حاشیه ی امنم وابسته بودم که حتی تنهایی ازش قدم بیرون نگذاشتم، خودم رو بیرون از اون نمی‌شناسم نمی‌دونم چه کارهایی رو دوست داره یا وقتی که غمگینه چه کاری خوشحالش می‌کنه، وقتی این سوال رو ازش می‌پرسم کاری بلد نیست جز اینکه به همون آدم‌ها رجوع کنه. حالا که این‌ها رو کلمه می‌کنم و می‌نویسم حتی این وابستگی احساس ضعف بیشتری درونم ایجاد می‌کنه.ولی من سعی کردم تغییرش بدم یعنی الان هم در تلاش برای یاد گرفتن خودم بیرون از اون مساحتم. امشب تنهایی به یک‌جایی رفتم که شاید چند ماه پیش محال بود برم و این شاید سومین باره که این کار رو انجام می‌دم. نه برام راحت نیست و بله اگر این کارها رو طبق روال قدیم انجام می‌دادم ممکن بود خیلی بیشتر خوشحالم کنن ولی دارم یاد می‌گیرم که به تنهایی هم می‌تونم تجربه‌های جالبی رو زندگی کنم، می‌تونم ظاهر شم.اینکه این پروژه چقدر موفقیت‌آمیز خواهد بود کاملا وابسته به زمانه و فکر می‌کنم پیچیده‌تر از اون باشه بتونم حالا حالاها نظری در رابطه با نتیجه‌ش داشته باشم، حتی این سری نوشته‌ها هم آنچنان از روندش دور نیستن ولی در کل که بخوام بگم راضی ام و امیدوارم بتونم بهش ادامه بدم.این هم یک گزارش بود برای ثبت شدن و شاید خوانده شدن، ممنونم اگر که خوندید شاید بعدها اومدم از نتایج و باقی پروسه نوشتم پس تا بعدا:)</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 01:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایات درونی - قسمت دوم: اضطراب از ابراز خود ناقص</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-roycrqoypdeu</link>
                <description>این رو از توئیتر یک خانم نقاش ایرانی برداشتم که در انتهای نوشته‌م لینک صفحه‌شون رو گذاشته‌م.قدیم‌ترها خودم رو آدم کم‌حرفی می‌دونستم و کم کم متوجه شدم در واقع اضطراب از قضاوت شدن یا نوعی از اضطراب اجتماعی رو دارم. ترجیح می‌دادم حرف‌هام رو نزنم تا اینکه نشخوار ذهنی روزها و شب‌ها مغزم رو بابت کوچک‌ترین حرکت اشتباهم بجوه یا ساعت‌ها خودم رو سرزنش کنم بابت حماقتی که به خرج دادم بابت نظر ضد و نقیض یا شاید کوته‌فکرانه‌م. درواقع در چنین شرایطی ما داخل یک سیکل معیوب قرار می‌گیریم و طبعا وقتی ذهنمون مدام مشغول به اینه که بهترین و سنجیده‌ترین کامنت رو روی صحبت دیگری بذاره توانایی پردازش کمتری روی محتوای مکالمه خواهد داشت و یا حتی گاهی ممکنه چیزی رو ابراز کنیم که در واقع نیستیم فقط برای اینکه عریضه خالی نمونه نه در جواب فرد مقابل بلکه در جواب صداهای توی سرمون که با ولوم بلندی فریاد می‌زنن: «یه چیزی بگو چرا یخ زدی؟»این جنس از اضطراب لزوما ارتباطی با این نداره که جمعی که درش هستیم چه میزان احساس امنیتی رو در ما ایجاد می‌کنه، برای من شخصا عمیق‌تر از اینه و حاصل یکسری ارتباط ناسالمه که همیشه در اون‌ها از بالا به پایین بهم نگاه شده و بعضا حتی به صراحت بهم گفته شده بهتره درباره ی فلان موضوع صحبت نکنم چون احتمالا نظر اشتباهی خواهم داد با اینکه در روابط سالم چنین خط‌کشی‌هایی وجود ندارن، ما صحبت می‌کنیم برای اینکه هم رو تکمیل کنیم نه صرفا برای اینکه مهر تایید و صدآفرین روی دیدگاه هم بزنیم. در نتیجه متاسفانه به مرور زمان این صداها در من درونی شدن، اضطراب و کمالگرایی در سنجش صحبت‌های ساده رو به شدت در من تقویت کردن و اوضاع از چیزی که بود هم حتی بدتر هم شد.من به شکل افراطی شروع به محطاتانه ظاهر شدن کردم و با قدرت زیادی این سرکوب و سرزنش رو در خودم بازتولید کردم، دیگه حتی بابت صحبت‌های ساده ی روزمره با افراد نسبتا امن زندگیم هم توی سرم کتک می‌خوردم چه برسه به اینکه بخوام جایی اظهار نظری داشته باشم و unpopular opinion ای از خودم ابراز کنم که جای بحث و مخالفت داشته باشه. بحث برای من تبدیل به یک هیولای انرژی‌خور شد که تا جایی که می‌تونستم برخلاف جهتش شروع به دویدن می‌کردم تا مبادا اون احساس مزخرف &quot;غلط بودن&quot; رو دوباره تجربه کنم، این چیزی بود که ازش منع شده بودم و اگر به این نقطه می‌رسیدم انگار تمام اون صداهای سرزنش‌گر توی سرم روی سرم می‌ریختن و می‌گفتن «دیدی گفتم؟»این موضوع به مرور زمان باعث شد بعد از خودزنی‌های شبانه‌روزیم لاشه ی کم‌جون‌تر و زخمی‌تری ازم باقی بمونه و خب در صدد مبارزه باهاش دراومدم ولی این لزوما تاثیر مثبتی روی صفر تا صد پروسه نمی‌گذاشت چراکه صحبت‌های بیشتر ما رو به سمت اشتباهات بیشتر سوق می‌ده و اونچه که مسلمه اینه که رسیدن به جواب اشتباه محتمل‌تر از رسیدن به جواب درسته مخصوصا وقتی که چارچوب ذهنی ما محدودیت بیشتری در درست‌ها نسبت به نادرست‌ها قائل می‌شه و عموما چیزی که زیرمجموعه ی این دو محسوب نشه رو نمی‌پذیره.جدای از اینکه در اکثر حالات درست و نادرستی وجود نداره چیزی که من باید باهاش می‌جنگیدم عقیده‌ای بود که مانع از تجربه کردنم می‌شد نه مانع از وجود داشتنم. صرف بودن آدمی پر از عیب و ایراده و هرکاریش هم که بکنیم بی‌نقص ظاهر شدن غیرممکنه. مبارزه با &quot;کم وجود داشتن یا وجود نداشتن در اجتماع&quot; با این رویکرد که به شکل ناگهانی خودت رو از خونه پرت کنی بیرون و شروع کنی به بدون سخت‌گیری تخلیه کردن درونیات و افکارت تا در خلاف جهت اون صداها قدم برداشته باشی نتیجه ای جز زخم‌های بیشتر نداره. مثل این می‌مونه که به جای حل کردن مشکل با پدر مستبدت از خونه بی‌خبر بیرون بزنی و چند روز بعد برگردی، اون پدر هنوز اونجاست عصبانی‌تر از همیشه حالا که بلایی رو سرش آوردی که تمام این مدت ازش وحشت داشت. این پدر هنوز همون پدر سرزنشگر و سرکوبگره و تو تغییری در این ایجاد نکردی فقط جری‌ترش کردی.اما پیش‌روی در مقابل مانعی که در برابر تجربه کردن مقابلت قرار گرفته کاملا موضوع متفاتی رو هدف قرار می‌ده. تو در این مسیر به این پذیرش می‌رسی که لزوما نیاز نیست بهترین و سنجیده‌ترین آدم جهان باشی و زمانی که این اضطراب از روی شونه‌هات برداشته بشه تو اتفاقا می‌تونی عملکرد بهتری از خودت ارائه بدی در عین اینکه می‌پذیری تمام آنچه که هستی تکامل‌پذیره و اگر نقدی بهت وارد می‌شه می‌تونه به‌جای خرد کردن غرور و شخصیتت سازنده باشه پس نیاز نیست از چیزی بترسی.تمام این‌ها ممکنه بدیهیات به‌ نظر بیان که صدالبته هستن، بدیهیاتی که خیلی وقت‌ها نیاز داشتم وقتی این احساسات مزخرف احاطه‌م کرده بودن یک دوست بهم گوشزد کنه و امشب سعی کردم یکبار _شاید_ برای همیشه خودم این کار رو برای خودم بکنم و الان احساس آرامش بیشتری دارم. امیدوارم برای شما هم کمی اینطور باشه. مثل همیشه ممنونم ازتون که خوندینم با اینکه این «روایات درونی» شاید مطالب خیلی جدیدی نداشته باشن و صرفا یکجور بازنگری روی افکارم هستن. البته سعی کردم این موضوع رو در بطن عنوان هم بگنجونم تا کسی به اشتباه وقت عزیزش رو صرف مطالعه‌شون نکنه. همین و فعلا.لینک صفحه ی توئیتر خالق نقاشی</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 23:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایات درونی - قسمت اول: تکه‌هنرهای مصرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7-tzs5ce2xgc3u</link>
                <description>The worst person in the world 2021گفتن جملاتی مثل &quot;فلان فیلم، آهنگ، تئاتر، نقاشی، رمان و ... داره به فلان موضوع می‌پردازه&quot; برای من سخته، توی سرم اجازه ی قضاوت برای اینکه دیگران با ساختن اثرشون قصد داشتن به چی بپردازن بهم معمولا داده نمی‌شه. با اینکه تحلیل کردن رو دوست دارم ولی فکر نمی‌کنم هیچوقت انقدری به خالق اثر نزدیک باشم تا بتونم با دقت بالایی درک کنم چرا و با چه ایده‌ای و در راستای به نمایش درآوردن اصول چه مکتبی ما به این نتیجه رسیدیم.هرچند شنیدن نظر متخصصین حوزه ی مربوطه برام بیشتر وقت‌ها جالبه اما گاهی اون‌ها هم به‌نظرم یاوه‌گویی میان، حتی حرف‌های خالق اثر گاهی نمی‌شینه چرا که شاید خیلی سخت می‌شه تمام آنچه که در درون بوده روی دایره ریخت، پیدا کردن کلمات و چیدنشون کنار هم در راستای توصیف چیزی که تماما در سر ما گذشته سخته. یکی از لذت‌های گفت و گو و حتی نوشتن هم همینه، تلاش برای برون‌ریزی افکاری که عموما در سر ما شبیه جملات تر و تمیز و حتی معناداری نیستن که این تازه اول ماجرای سوتفاهم‌ها و در خلاصه انسان بودنه.چیزی که من دوست دارم درباره ی هنر بگم تجربه ی شخصیم از مواجه شدن باهاشه، نه اونچه که اون پشت بوده. دوست دارم بگم که این فیلم در من چه احساسی ایجاد کرد، بعد از شنیدن اون لحظه از آهنگ چی تجربه کردم یا این نقاشی من رو یاد چی می‌ندازه. دوست ندارم صحبت‌هام نیاز به اعتبارسنجی داشته باشن این انگار همه‌چیز رو از انسانی بودن خارج می‌کنه.چند وقت پیش داشتم به این فکر می‌کردم که یکی از جالب‌ترین راه‌ها برای شناختن آدم‌ها و حتی صمیمی‌تر شدن باهاشون شریک شدن در &quot;تکه هنر مصرفی&quot;‍ و صحبت کردن دربارشه.(تا piece of art می‌تونم توضیح بدم که این کلمه رو چطوری تولید کردم:)) این فکر بعد از اینکه فیلم The worst person in the world رو برای دوتا از دوست‌هام _که یکیشون این فیلم رو دیده بود_ تعریف کردم به سرم زد، خیلی بامزه بود که من و دوستی که این فیلم رو هردومون تقریبا خیلی وقت پیش دیده بودیم چیزهای مختلفی ازش یادمون مونده بود و تعبیر متفاوتی از عملکرد شخصیت اصلی فیلم داشتیم و حتی یکیمون خیلی دوستش داشت و دیگری شاید محکومش می‌کرد_(درواقع مواجه شدن با این نوع از تفاوت دیدگاه‌ها در نتیجه ی هر نوع گفت و گویی ممکنه پیش بیاد ولی هنر و مخصوصا هنرهای نمایشی گاهی ما رو با ابعادی از خودمون روبه‌رو می‌کنه که نهفته‌تر از این هستن که با رندوم مکالمه‌های کژوال بیرون بیان.)بعد از این تجربه احساس می‌کردم که دوستم خیلی بیشتر و عمیق‌تر من رو می‌شناسه، شاید چیزهایی رو ازم می‌دونه که طی سال‌ها و در نتیجه ی زمان زیادی مشاهده ی تصمیمات و رفتارهای من در مواقع مختلف ممکن بود متوجه بشه، همه‌چیز خیلی برهنه‌تر شد وقتی که من شروع به گفتن تاثیری که این فیلم روم گذاشته کردم، وقتی از این گفتم که در طی کدوم تجربه‌م این فیلم رو زندگی کردم و رفتار فلان کرکتر چه احساسی در من ایجاد کرد...جز به اشتراک گذاشتن تکه‌هنرهای مصرفی خیلی سخت گیر میان موقعیت‌هایی که ما رو در برابر اول از همه خودمون و بعد دیگران اینچنین هویدا کنن و اتفاقا جالب‌ترین قسمتش مواجهه با خویشتن مدفون‌شده و فراموش‌شده ی خود ماست که متاسفانه یا خوشبختانه یا باید بنویسه و یا اینکه به زبون بیاره وگرنه مدفون‌شده باقی می‌مونه و گهگاهی کسی یا چیزی یک جرقه بهش می‌ندازه و رد می‌شه و شاید کم‌کم به سمت فراموشی بره و خودمون هم یادمون بره زیر این پوست چه کسی هستیم.پس شاید این نوشته در وهله ی اول برآمده از نیاز من به صحبت کردن و به یاد آوردن خودم به وجود اومد و خوشحالم که به اینجا رسیدیم چون در میانه‌های راه مدام نگران این بودم که نخ از دستم در بره و اینکه چرا اصلا دارم این رو می‌نویسم؟ و در وهله ی دوم مروری بود بر تجربه ی لذت‌بخشی که اخیرا داشتم و دوست داشتم ریزتر بررسیش کنم و کندوکاو کوتاهی داشته باشم در چرایی‌هاش و در نهایت هم دلیل اینکه ما در حال حاضر اینجا هستیم چیزی نیست جز اینکه ایام امتحانات دوباره فرارسیده:) بهرحال نوشتم و خوشحالم بابتش ممنونم اگر شایسته می‌دونید و می‌خونید. این هم از این میرم شاید بعدا بیام.</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 22:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت دوستی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-guhzj3lvw4ic</link>
                <description>روی فرش کهنه ی کتابخانه و در حالیکه سرما تا عمق وجودم رسوخ کرده بود دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم به بعدازظهر پنج‌شنبه ی کمی سردی که چشم‌ها سنگین می‌شوند و روی هم می‌افتند و دوستی بی‌هوا یک پتوی گرم روی تن جمع‌شده‌ات می‌اندازد که این تمام چیزی بود که آن لحظه می‌خواستی.هدیه دادن&quot;تمام چیزی که آن لحظه می‌خواستی&quot;ها در تصور من کارهاییست که دوست‌ها برای هم انجام می‌دهند و روزت را، روحت را و زندگی‌ات را برای لحظاتی از خلا و درد و پوچی نجات می‌بخشند، باعث می‌شوند که احساس کنی هستی و این هستن زیستن است و تو در آن لحظات تمام وجودت زیستن می‌طلبد درحالیکه خودت هم خوب می‌دانی همیشه اینطور نبوده و نیست.فکر می‌کنم شاید یکی از مراحل شروع بزرگسالی منع شدن از داشتن &quot;تمام چیزی که آن لحظه می‌خواستی&quot;هاست، چراکه یکی از مهم‌ترین آورده‌هایش تنهاییست و این تنهایی یعنی تو نیستی که تمام آنچه با تمام سلول‌هایم نیاز دارم را با کوچک‌ترین تلاشت فراهم کنی به احتمال زیاد ازدواج کرده‌ای و با شو به خرید رفته‌ای یا که درگیر کار بخور و نمیرت شده‌ای و تا دیری از روز نشسته‌ای پشت میز مگس می‌پرانی یا که برای همیشه بار و بندلیت را جمع کرده‌ای رفته‌ای به شهری که روزهایش شب‌ است و شب‌هایش سوزناک و من هرچقدر هم بدوم به تو نخواهم رسید.و من هرروز اینجا دراز کشیده‌ام و به این فکر می‌کنم که کاش دوستی بود که آن پتوی لعنتی را به سمتم پرت کند، که مرا به چای آلبالو بازارچه‌ای دعوت کند، که وقت داشته باشد روی شانه‌هایش از گریه/خنده بمیرم _که راضی باشم در کنارش بمیرم_.و این کثافت بزرگسالی، این کثافت بزرگسالی چیزی نبود که بخاطرش دوام آورده بودیم. تو نباید نگهم می‌داشتی وقتی که قرار بود بروی، تو حق نداشتی آن روزها تمام چیزی که نیاز داشتم را به من بدهی که بعد بروی، تو نباید می‌بودی وقتی می‌خواستی بروی. حالا که من هنوز به اندازه ی قبل نسخ آغوش گرم مهربانانه ی تو ام. حالا که مثل همیشه به بن‌بست خورده‌ام و فقط با تو بلدم بخندم به تمام این خرابه‌ای که از زندگی‌ام ساخته‌ام. حالا که هنوز وضع زندگی عاطفی‌ام کمدیست و تو وقت نمی‌کنی مثل گذشته این سریال مسخره را تماشا کنی و دیگر آنقدر زود زود قرارمان نمی‌شود که اصلا فرصت بشود برایت از لبخندی بگویم که این هفته دلم را ربوده.تو می‌روی اما شک ندارم که من باقی خواهم ماند و بالاخره یک روز که دراز کشیده‌ام و تمام کاری که نمی‌خواهم انجام دهم بلند شدن است، بلند می‌شوم و پتو را می‌آورم روی خودم می‌اندازم درحالیکه دیگر خواب از چشم‌هایم پریده و همینطور که به سقف خیره ام به تمام چیزهایی که نیاز دارم فکر می‌کنم که حالا دیگر آنقدرهاهم مهم نیست باید دوباره پتو را کنار بزنم، بلند شوم، آبی به صورتم بزنم که شامی درست کنم و فردا احتمالا دوباره قرار است رئیس گند دماغم را تحمل کنم و شاید از دور معشوقم را ببینم و راه خانه را دوباره پی بگیرم و در تک‌تک این لحظات لنگ تو باشم که تو تمام چیزی هستی که نیاز دارم، و ندارم.</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 21:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز کمی تیره در آنچه می‌گذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-l7kpsabhhlxs</link>
                <description>هرجور بررسی می‌کنم دیگر نمی‌توانم به اندازه کافی با اندیشه‌های عادی‌ام سرکنم. مرگ، نابودی، افسردگی، پریدن از روی پل مدیریت، پل هوایی سرگیشا این‌ور بی‌آرتی، پل هوایی سر گیشا آن‌ور بی‌آرتی و باقی پل‌های شهر دیوانه‌ام کرده‌اند.این‌طور با این ناامیدی گیریس‌گونه‌ای که لای موها و انگشت‌ها و ناخن‌ها و دیگر جاهایم گیر کرده اصلا چطور می‌شود بلند شد ایستاد و یک مسیر را انتخاب کرد و بدون مصرف مرتب ماری‌جوانا ادامه داد؟چطور می‌شود بااراده و قدرتمند از جا بلند شد درحالیکه آدمی در انتهای تمام راه‌ها زنش فاحشه شده و پدرش _صرفا_ درآمده. ایران بمانم که زیر کیلوکیلو مشکل و مسئله ی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و امنیتی و محیط‌زیستی و بیکاری و مسکن و تبعیض و رانت‌خوری و از این‌دست مسخره‌بازی‌ها جان دهم یا وسایلم را توی چمدانم بریزم و پول جهیزیه ام را دلار کنم و بعد از هزاران متر دویدن در ماراتن پذیرش و زبان و ویزا و سفارت و بلیط و اجاره خانه و اقامت و گذرنامه و هزارجور سروکله زدن با هزار و یک جور بلانسبت شما حرامزاده‌ بنشینم کنار پنجره ی اتاقی در یکی از شهرهای اروپای غربی و بنالم از حقوق بخور و نمیرم؟ یا اصلا از این ننالم و غر بزنم بابت سیستم گرمایشی؟ اصلا فرض کنیم خیابان‌های آن شهر بوی شاش ندهد آنوقت گریه کنم از بابت تنهایی و غربت و کثافت غروب‌های ابری آنجا؟ زنگ بزنم مادرم و بعد از قطع کردن ویدیوکالی که هزارجور ادا دراورده تا چهار بار صدا و تصویر جابه‌جا کند بنشینم زار بزنم چنگ روی صورتم بیاندازم؟می‌بینی انگار به معنای واقعی کلمه _لیترالی_ هیچ‌کجا برایمان نریده‌اند و مشکل به همین‌جا هم منتهی نمی‌شود که این‌ها اول ماجراست.من زن جوان دانشجوی ایرانی تا همین‌جای جمله هم پیداست که در چه ابعادی گمشده‌ام.سال چهارم کارشناسی که ما بچه‌های کول و خفن مهندسی سال آخر نمی‌خوانیمش رسیده و حالا باید تصمیم بگیرم که چه خاکی باید به سر ریخت؟معاشرت با بچه‌های علوم اجتماعی پاک دیوانه‌ام کرده و گاهی که کنار خودم تنها نشسته ام فکرم مدام درگیر این است که من هم به اندازه ی آنها در تغییر این سیستم کاپیتالیستی بی‌فایده ام، که هیچ‌کداممان نمی‌توانیم زیر طبقه‌های اجتماعی بولدوزر بیاندازیم و آن‌ ها را از نو ویلایی بسازیم، هرکاری‌اش هم که بکنیم فرم همان فرم است و در نظر گرفتن آلتنرناتیوها جز یک شوخی نیست، چپ هرگز نفهمیده و راست هم نمی‌خواهد که بفهمد.بعد دچار بحران می‌شوم که در هجوم بی‌پایان این جبر و ناتوانی می‌خواهم همچنان بنشینم کد سی‌شارپ بزنم؟ یا الگوریتم بنویسم و درباب هوش مصنوعی سال ۱۹۹۵ بخوانم؟ به‌راستی این قرار است نقش مهم من در این ۴۰-۵۰ سال باقی مانده ی زندگی باشد؟ یا انتخابم این است که بی‌دلیل و مسخره با یک تصمیم ناگهانی کنکور روان‌شناسی ثبت نام کنم که همه چیز را همزمان از دست بدهم؟من نمی‌دانم می‌خواهم کدام سمتی بروم و هیچ راهنمایی هم نیست. (اگر صدای معلم دینی در مغزم را کم کنم که همواره اصرار داشت رو به دین که بیاوری مشکلات خودشان یَکی یَکی بار می‌بندند و اراده ی قدرتمند اسلامی راه را به تو نشان خواهد داد، که راه اصلی قرب الی الله است و تو حتی این مسیر را هم پاک باختی عزیزکم.)همانطور که شاهدید اینچنین شد و انچنان شد و هرچه شد من را به این نقطه رساند که چند راه بیشتر ندارم. راه اول همان‌طور که عرض کردم پل است.بدی نیست فقط کمی درد دارد و این هم محتمل است که خدای را شوخی بگیرد و بزند افلیجمان کند که تا آخر عمر با این وضعیت پله و پله‌برقی ای که شهرداری برایمان دست و پا کرده دیگر نتوانیم این پلن شکست‌خورده را از نو اجرایی کنیم.راه دوم در پی گرفتن فلسفه‌های گوناگون پوچ‌گراییست که هیچ.راه سوم پی گرفتن از روان‌شناسی راندا برنی‌ است که از دوران نوجوانی موردعلاقه‌‌ام بوده و مدتی در این چند سال انسان‌های هیچی ندان و متوهم من را از آن دور کردند که از این نقطه به بعد امیدوارم کائنات بهشان رحم کنند.جمعه هفته پیش انرژی‌های کیهانی باعث آمدن یک ویدیوی فوق‌العاده در اکسپلور اینستاگرامم شدند که من را به یک ویدیوی یوتیوب من‌ باب ژورنال‌نویسی راهنمایی کرد. خانومی حدود ۴۰ دقیقه از انرژی‌ها برایم گفت، از دفتر شکرگزاری و بورد آرزوها. از این گفت که هرآنچه بنویسی محقق می‌شود، بد به دلت راه نده و از افعالی که با حرف ′ن′ آغاز می‌شوند دوری کن.انرژی‌های کیهانی را به بردگی بگیر و در راستای اهدافت شلاقشان بزن. (راستش من هم همیشه در جریان بودم که غرق در انرژی‌های سیاه هستم ولی شاید از آنجایی که به اندازه ی کافی وایت نیستم از این منظر بهش نگاه نکرده بودم.(جوک پسرنوجوانانه‌ای هیچوقت من را نمی‌خنداند و الان هم خوشحال نیستم زیاد.))از این گفت که نوشتن خواسته‌ها و مقصر دانستن خویشتن در نداشتن‌ها و نرسیدن‌ها اتفاقا سوخت قدرتمندیست و این شرم ناشی از احساس ضعیف بودن در برابر زندگی سبب می‌شود که مثل سگ آنقدر بدوی و بالا و پایین بپری که بالاخره تو را دستاوردی حاصل شود.راست هم می‌گفت.بخش مهمی از نرسیدن‌های شخص من مستقیما با واقع‌نگری‌ام ارتباط دارد. واقع‌نگری در این جهان ناجوانمرد یک‌جورهایی معنی ناتوانی می‌دهد.ولی اگر چنین ذهنیت منفی‌گرایانه ای نداشتم و هرشب آرزوهایم را مرور می‌کردم و هرروز صبح پنج خط در باب آنچه بابتش شکرگزارم می‌نوشتم و دو کیلومتر می‌دویدم و استوری می‌کردم و کل روز سرخط افکارم را به خواسته‌هایم اختصاص می‌دادم شاید الان به بخشی از آنها رسیده بودم، شاید هم به جای این انسان افسرده ای که هستم یک انسان مضطرب روان‌پریش شرمگین می‌بودم.راستش را هم اگر بخواهید یک ژن شیرازی در دی‌ان‌ای من هست که همیشه کوله‌باری از خستگی را  به دوش می‌کشد و من را یاداور می‌شود که حوصله ی این اضطراب‌ها را ندارم‌. همین افسردگی و خمودگی و پژمردگی بیشتر جواب احوالات من هستند تا سگ‌گونه دویدن.با این حال پلن دویدن را این روزها موافقم.هرچند به دو دقیقه نکشیده نفسم می‌برد و دلم هوای تخت خواب را می‌کند _لعنت بر این ارثی که ما بردیم_ آن لحظه‌های دویدن لحظه‌های خوبی برای جنگ سخت است.جنگ با آن زن غمگین ناامیدی که در قعر وجودم دراز کشیده و به سقف خیره شده و hand over hand گوش می‌دهد و جواب هیچ سوالی را نمی‌داند.که دویدن تمام آن کاریست که نمی‌خواهد هیچوقت انجام دهد. وقتی که می‌دوم با او و با تمام افرادی که دوستش دارند و ندارند می‌جنگم.دویدن برایم مثل بی‌دلیل گریه کردن است، شروعش می‌کنم و خاطره‌های بد به نوبت روی مانیتور افکارم پلی می‌شوند و هلم می‌دهند.&quot;بدو/گریه کن برای آن لحظه، برای آن حرف، برای آن شخص.&quot; می‌دوم و _اکثرا_ گریه می‌کنم برای جملگی آن‌ها.تمام که شد دیگر انرژی زیادی در وجودم باقی نمی‌ماند و معمولا خواب می‌بردم و در دنیای خودش جای بهتری به من می‌دهد. (اگر خدای را شوخی نگیرد.)خوب است که در این راستا تشکر کنم از واحد تربیت‌بدنی و استاد سخت‌گیرم، فهیمه برای سنگین‌تر کردن ایده ی دویدن و پدرم که همیشه با خریدن لباس‌های زشت گران باعث استارت خوردن گریه‌های بی‌دلیل احمقانه ام می‌شود.هرچند که با تمام این اوصاف انسان تا کجا بدود؟ تا کدام لحظه در شب زار بزند؟ممنونم که مطالعه کردید و همچنین ممنون از سروران عزیزی که در نوشتن این پست ما را یاری رساندند، امید است که خوب از آب درامده باشد هرچند جای کار داشت ولی نقص را مثل همیشه در آغوش گرفتم که در فرایند بهبودش بخشم._مثلا_این چند وقت بسیار استندآپ کمدی تماشا می‌کنم و با خودم در گفت‌وگوهایمان درگیر این سوال بودیم که خب تو اگر بودی چطور؟هرچند قطع به یقین این نوشته آنچنان طنز نمی‌نماید آما راضی ام. (امیدوارم بغضتان نگرفته باشد.)خلاصه که خوشحال می‌شم بنویسید نظرتون رو، قربان شما فعلا.</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 22:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیامد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF-iivantdjeoxh</link>
                <description>اینطور به نظر میرسد که جهان پر جنب و جوش ما رو به نابودیست و حتی در پی ایجاد تغییر و جنگ برای آن دیگر خودمان هم می‌دانیم امیدی وجود ندارد، شاید تنها راه بهبودی که این روزها به ذهنمان می‌رسد شروع دوباره ی چیزی به اسم انسان باشد بعد از اینکه همه‌مان سوختیم و خاکسترمان خاک شد، شاید آن روز‌، شاید از آن روز همه چیز شروع به بهتر شدن کند.بعضی از این روزها که خودم را اینچنین غرق در ناامیدی می‌بینم تمام قوایم را جمع می‌کنم و با آخرین توان لاشه ام را روی زمین می‌کشم و با چشم‌های بسته دست‌هایم را تکان می‌دهم برای پیدا کردن ریسمانی برای چنگ زدن، ریسمانی که اتصال من و زندگی باشد هرچند کوتاه مدت، هرچند واهی. آفتابی نیست، آفتابی نیست که تلالو نورش از پشت پلک‌های بسته دست‌هایم را بگیرد و هربار خودم را گمشده‌تر در این بیابان تاریک می‌بینم.صداها فریاد می‌زنند که بلند شو! حرکت کن! گاهی وقت‌ها هم برایم چراغ روشن می‌کنند تا راهم را پیدا کنم، راهی که سرتاسر کولی دادن به خودشان است. مگر این تن چقدر توان حمل این بارهای سنگین را دارد؟ آن هم به سمت چراغ‌های دروغینی که در تصرف صداهای بزرگ است نه ما آدم‌های ریز و کوچک.هیچ بارقه ی نوری نصیب ما نشد، علی رغم این همه دویدن و کولی دادن تا به ذره ای از نور رسیدیم سایه انداختند و از ذره‌های گرما محروممان کردند.گاهی فکر می‌کنم نسل‌های پیش از ما اینچنین نبودند، حتی با چشم‌های بسته می‌دویدند و یقین داشتند که خواهند رسید، یقین داشتند که یک روز آنها هم خواهند دید، یک روز ذره ای از گرما بر روی پوست محجورشان خواهد نشست و طعم زندگی را خواهند چشید. پس با این امید آنها هم می‌جنگیدند و هزینه‌های گزاف می‌دادند تا شاید یک روز آفتاب بیاید، نیامد.و ما ماندیم، ما و نسل‌های زخمین پیشینمان و امیدی که مبدل به افسانه شده و خنده‌های تلخ هرازچندگاهی و رنج و تمام جان‌هایی که بی‌نتیجه سوختند و تنها چیزی که همیشه داشتیم و حالا رو به هلاکت است، نور درونمان.حالا که این را برایتان می‌نویسم خاموشی این نور ترس به جانم انداخته که شاید آخرین نشانه از وجود ما و تمام دردهایمان است. همین نور که سبب می‌شود بی‌امید و با چشم‌های بسته به دنبال ریسمان بگردیم و هنوز باشیم. هنوز باشیم و گاهی، هرچند با فاصله، هرچند بی‌فایده فریاد بزنیم که شاید صدایمان به صداهای بزرگ برسد.حالا که این را برایتان می‌نویسم این نور رو به خاموشیست.&quot; به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که آفتاب بیاید نیامد چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، شبانه روز دریدم، دریدم که آفتاب بیاید نیامد &quot;</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 14:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجوری تو زمان خیلی کم برای آیلتس آماده شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-wmiqymiuucxg</link>
                <description>سلام!_عنوان خیلی تبلیغاتی‌طور شد ولی خب این تجربه منه و امیدوارم بهتون کمک کنه_تو این نوشته قصد دارم در رابطه با آزمون آیلتسی که مجبور شدم تو 10 روز ببندمش ، تجربم از آزمون کامپیوتری و منابعم باهاتون صحبت کنم. شاید حالا که شما دارید این نوشته رو میخونید خیلی گذشته باشه از اوایل سال 1402 که برگزاری آیلتس داخل ایران به صورت موقت متوقف شد و به همین دلیل درک نکنید که چرا وقتی ثبت نام شروع شد من + یه جمعیت زیادی به سایت ثبت نام هجوم بردیم و اولین تاریخی که دم دستمون بود رو ثبت نام کردیم و تصمیم گرفتیم بعد ثبت نام درباره اینکه &quot;چجوری؟..&quot; فکر کنیم.ولی علاوه بر این ممکنه شرایط متفاوت دیگه ای هم پیش بیاد که کسی مجبور به این کار بشه و من دارم این نوشته رو به همین دلیل برای شما مینویسم!پس اگر چنین شرایطی دارید یا آزمون آیلتس پیش روتونه یا حتی تو فکرشید پیشنهاد میکنم این پست رو بخونید.Writing خب اول میریم سراغ غول مرحله آخر! رایتینگ!برای اینکه بهتون کمی تا مقداری امید بدم باید بگم که .. من اصلا نمیدونستم رایتینگ دو تا تسک داره. رایتینگ آیلتس همونطور که احتمالا در جریانید بیشتر از محتوا ساختار براش مهمه و نمره گرفتن ازش از تمام بخش‌های دیگه معمولا برای همه سخت تره. طبیعتا من تو اون ده روز شروع نکردم با نوشتن انشا یا نمونه های کمبریج و سراغ یه دوره باید میرفتم که خوشبختانه یک سال قبل خریداری کرده بودم ولی از سر اهمال کاری سراغش نرفته بودم ، دوره‌های زبان آرمانی.دوره رایتینگش هم تسک 1 و هم تسک 2 خیلی خوبه و از تمام دوره های دیگش به عقیده من بهتره.دوره تسک1 در رابطه با تقریبا 90 درصد چیزی که شما برای تسک 1 نیاز دارید اعم از ساختار و لغات صحبت می‌کنه.دوره تسک2 بیشتر در رابطه با ساختار جملاته که شما اگر دوره Essay نویسی رو پشت‌بند اون ببینی و صدالبته که تمرین کنی بنظر من تا حد زیادی میتونی از پس رایتینگت بربیای.(تمرین خیلی خیلی مهمه)Speakingمن قبل آزمون اصلیم یک سری ماک دادم _که نتیجه ماک بعد آزمون اصلی اومد_ و خب این ماک باعث شد یه جهش خوبی داشته باشم برای آزمون اصلی.تو این قسمت میخوام توصیه های خانم اگزمینر آزمون ماک رو بهتون بگم (البته معمولا نمره شما رو بعد ماک بهتون نمیگن ولی من چون شرایطم خاص بود ازشون خواهش کردم که این کار رو بکنن.)برای اسپیکینگ مهم‌تر از حرفهایی که می‌زنید ، گرامری که استفاده می‌کنید ، لهجتون و حتی ربط جواباتون به سوالات ، اینه که اعتماد به نفس داشته باشید و نترسید از صحبت کردن.درسته که باید از جملات متنوع استفاده کنید ، گرامرتون گسترده باشه و ذهنتون باز باشه ولی تنها تفاوت من تو آزمون ماک و آزمون اصلیم همین موضوع بود که 0.5 نمره رو نمره ی اسپیکینگم تاثیر گذاشت و باعث شد overall هم 0.5 نمره بره بالاتر!علاوه بر این بهتون پیشنهاد می‌کنم اگر زمان کافی دارید و احساس ضعف تو اسپیکینگ میکنید حتما کلاس زبان حضوری برید چون به تجربه من کلاس زبان حضوری بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تاثیرش رو روی اسپیکینگتون داره.من شخصا تو کل زندگیم فقط یک ترم کلاس حضوری رفتم ولی همین یک ترم تاثیر خودش رو روی اعتماد به نفس و دانسته‌هام از اسپیکینگ گذاشت.نکته آخر هم اینه که از ویدیوهای YouTube قبل از آزمونتون زیاد ببینید. فواید زیادی داره که خودتون ببینید متوجه میشید.Reading &amp; Listeningآسون ترین بخش ها ریدینگ و لیسنینگ هستن و کلهم اجمعین به دو اقدام نیاز دارن:آشنایی با انواع سوالاتحل نمونه سوال در مورد انواع سوالات پیشنهاد میکنم از کانال E2 IELTS در YouTube استفاده کنید. کانال خوبیه حتی اگر براتون مقدور بود اشتراکشو از سایتشون بگیرید فکر نمی‌کنم ضرر کنید. محتوای رایگانش به من اون یکی دو روز آخر خیلی کمک کرد.و در رابطه با حل نمونه سوال تمام جلدهای Cambridge در اینترنت به صورت رایگان موجودندر کل لیسنینگ آیلتس باقلواست خوب تمرین کنید تا از دست ندید نمرش رو. در رابطه با ریدینگ هم یسری ترفنده و تمرین زیاد یجورایی باید تو دستتون باشه.نکات تکمیلیحتما حتما حتما آزمون ماک رو بدید. به حرف کسانیکه روضه میخونن هم گوش ندید.من آزمون اصلی و ماکم هر دو CD (کامپیوتری) بود.مزایای آزمون CD اینه که:نتیجه 2 ، 3 روزه میاد که قطعا ترجیح کسانی میتونه باشه که عجله دارن و ددلایناشون نزدیکه.ریدینگ یکمی براتون راحت‌تر میشه چون می‌تونید سوالات رو به موازات متن ببینید و چنین آپشنی برای آزمون کاغذی وجود نداره.معایبش:سخته.برای قسمت لیسنینگ شما به جای 10 دقیقه 2 دقیقه زمان داری که جوابات رو وارد کنی درحالیکه من خودم راحت‌تر بودم جواب هارو رو کاغذ بنویسم و بعد واردشون کنم که عقب نمونم. بخاطر همین از لحاظ زمانی یه مقدار اذیت کنندست.سخت تر از اون رایتینگه. همین بس که باید سریع تایپ کنی و شیفت و اسپیس و اینتر یادت نره.من هیچوقت آزمون کاغذی ندادم ولی مطمئنم بیشتر افراد تو آزمون کاغذی می‌تونن بیشتر ، بهتر و بدون‌استرس‌تر بنویسن.ولی خب اگه مجبور شدی هم نگران نباش. درسته سخته ولی میشه جمعش کرد.قابل ذکره که ، درسته من 10 روز زمان داشتم ولی گرامر و لغاتم در حد متوسط بود. قطعا خیلی سخت‌تر میتونست باشه اگر کسی در طول ده روز بخواد به یادگیری این دو تا هم بپردازه.اگر تو فکر آیلتسید حتما به شکل مستمر روی لغاتتون کار کنید که نه فقط برای آیلتس که برای زندگی مهمه.منابع زیادی هم میشه پیدا کرد. فیلم، سریال، آهنگ، پادکست، کتاب...هرچی!من خودم یه مدت کمی از اپلیکیشن Word up  استفاده کردم. شاید بهترین نباشه ولی خوبه.و در آخر اینکهچه برای آزمونی مثل آیلتس ، چه برای امتحانت مدرسه یا دانشگاه و هر مرحله ای از زندگی هیچوقت ناامید نشید و دست نکشید با گفتن اینکه &quot;ولش کن دیگه نمیشه...&quot; میشه. اینو کسی بهتون میگه که خیلی چیزا رو از دست داده سر این جمله ولی وقتایی که سعی کرده خلافش رو ثابت کنه موفق شده.+ خودتون رو با دیگران مقایسه نکنید تو مقوله‌هایی مثل زبان. قطعا افرادی که چشم باز کردن رفتن نشستن سر کلاس انگلیسی قرار نیست به اندازه ی کسی مثل من روون باشن و این کاملا طبیعیه.این بود تجربه من:)امیدوارم مفید بوده باشه براتوننمرم هم 6.5 شد راستی! که قطعا با توجه به شرایطم ازش راضی بودم.اگر نکته ای به نظرتون اومد حتما بهم بگید.^^ممنونم که تا اینجا مطالعه کردید.روز و شبتون بخیر و سلامتی.</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 18:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-seu3ddwqg8om</link>
                <description>روی صندلی کنج سمت راست کلاس نشستم و به یه آهنگ رندوم به اسم شکسته از ماهان ملک گوش میدمروز خوب؟قرار بود باشه ولی خب نشد که بشهنسیم بهاری از بین پرده های اداری کلاس داخل میاد و دارم به این فکر میکنم که «ما» آخرین بار کی احساس خوشبختی کردیم«کسی با دست زد رو سینه ی من سکوت تو هواپیما شکسته»آخرین باری که لبخند رو لبمون نخشکید و برای مدتی همه چیز خوب بودآخرین باری که امید بهمون اجازه ی رویا بافتن بدون احتمالات از زمین تا آسمون متفاوت رو داد «شکسته تو سفارت وقت دارمتن بی رنگ رویا ها شکسته»و دلمون آتیش نگرفت کی بود؟ما سالهاست داریم تلفات میدیم و انگار حالا حالا ها ادامه داره.«پرنده پر بزن سمت رهایی از اون بالا خط دریا شکسته»مدرسه خواهر یکی از دوستانم رو امروز گاز سمی زدند فکر می‌کردیم تمام شده ولی انگار هنوز ادامه داره.جالبه در دوران اعتراضات عکس تک تک افرادی که از کنار معترضین رد می‌شدند هم ضبط و برخورد می‌شد. ای‌کاش مسئولین امنیتی کشور همیشه همینقدر جدی بودند و کسی دغدغه‌مند امنیت شکسته شده ی ما بود.لینک آهنگ«بهت میگم هنوز امیدوارماگر هم تا ته دنیا شکسته»</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 13:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکاتی برای متقاضیان رشته مهندسی کامپیوتر و بقیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-gkw3f6ul6uy4</link>
                <description>سلام!من سبا هستم و حالا که دارم این نوشته رو براتون می‎‎‎‌نویسم تقریبا نیمی از 4 سال کارشناسی رو در رشته مذکور گذروندم در این نوشته قصد دارم نکاتی رو که اگر می‌دونستم از سبایی که امروز هستم بسیار جلوتر بودم رو براتون بنویسم ، این نوشته صرفا به درد بچه های کامپیوتر نمی‌خوره بنابراین اگر در آستانه ورود به دانشگاه یا ترم‌های ابتدایی هستید _مخصوصا رشته‌های مرتبط_ بهتون پیشنهاد می‌کنم این نوشته رو بخونید:)نکات عمومی ، برای همه!ترم اول از همه ی ترم‌های آیندت مهم تره!اینو از من بشنو مهم نیست قصدت چیه مهاجرت، شرکت‌های خوب یا تو خونه نشستن اگر ترم اولتو از دست بدی در طول ترمای آینده و حتی شاید تا آخرین ترم مچاله ، دستپاچه و له بشی!ریاضی1 رو با جون و دل بخون، معادلات دیفرانسیل رو در آغوش بگیر و اولین درس تخصصیت رو قورت بده!(میتونی این درس‌ها رو با درس‌های پایه و مهم رشته خودت تطبیق بدی.)اگر ترم یک درسی رو بیوفتی، خوب یاد نگیری و ترم آینده نتونی درس‌هایی که پیش نیازشون رو به نحو احسنت بگذرونی اذیت میشی ولی این بدترین قسمتش نیست، بدترین قسمتش احساس شکسته که چون متاسفانه ترم اولته و بهش عادت نداری باهات تا اوایل ترم دو میاد و همینجوری عقبت میندازه.غر نزنهر دانشگاهی شرایط مزخرف خودشو داره. استادای کم سواد و بی‌انصاف، واحد آموزش آزاردهنده، ارائه ندادن درس‌ها وقتی بهشون نیاز داری، غذای بد و... حتی ممکنه دانشگاه تو همه ی این‌هارو باهم داشته باشه و این متاسفانه طبیعیه.بهم اعتماد کن 99 درصد دانشگاه‌ها در ایران همینن.خودم تجربه تحصیل رو در تمامشون ندارم ولی دوستانی از بهترین دانشگاه‌ها که شریف و تهران و امیرکبیر و ... باشن دارم و میدونم هیچ‌جا بی نقص نیست ممکنه شانس بیاری و ممکنه نیاری پس غر نزن اگر گزینت این دانشگاهه بشین سرجات درستو بخون تا یا از اینجا بری و یا بتونی اینجا زندگی کنی. (البته حتما نسبت به موارد مذکور اعتراض هم بکن.)زبان!زبان رو ول نکن انگلیسی رو تخصصی یک آزمون(آیلتس، تافل) حتما کنار درسات داشته باش و یه زبان دیگه رو هم کم‌کم شروع کن اینکه چه زبانی کاملا به برنامه و شرایط خودت مربوطه ولی درکل خالی از لطف نیست.از برنامه‌ها و انجمن‌های دانشگاه‌ها حتما استفاده کنزیاد پیش میاد که انجمن ها دوره‌های با قیمت پایین و مناسب می‌ذارن و مدرک هم می‌دن. خیلی برات مفید خواهدبود اگر دوره‌هاشون رو شرکت کنی هم برات یه رزومه ای میشه، هم به درست کمک میکنه و هم معمولا جنبه ی عملی بیشتری نسبت به دروس دانشگاه داره در نتیجه برای بازارکار آمادت میکنه!البته شرکت کردن در برنامه گروه‌های دیگه هم خالی از لطف نیست. من خودم برنامه رصد ماه گروه نجوم و نقد فیلم گروه علوم اجتماعی رو شرکت کردم واقعا لذت‌بخش بود:)ایران تنها کشوری نیست که با هزینه کم بشه داخلش تحصیل کردتحقیق کن کشورای زیادی هستن که شرایط مناسبی رو در مقطع کارشناسی به دانشجوها ارائه میدن. اگر برنامه اپلای داری و کنکور برات رضایت بخش نبوده دنیا به آخر نرسیده.نکاتی برای بچه های کامپیوتریبه عنوان کسی که به هیچ رشته ای علاقه نداشت و صرفا فقط به درس ریاضیات گسسته علاقه‌مند بود باید بگم که بچه‌ها کامپیوتر واقعا میتونه خوش بگذره.نیاز داره که یکم اهل چالش باشید و حوصله داشته باشید!ما قرار نیست برنامه نویس شیم. کلا در طی این 8 ترم و 140 واحد دو تا درس مستقیما مربوط به برنامه‌نویسی میشه که همون دو ترم اول پروندش بسته میشه و خب متاسفانه شما به هیچ وجه با آموزه‌های این دو درس قرار نیست یک زبان برنامه نویسی رو حتی به طور کامل یاد بگیرید!اگر فقط به برنامه‌نویسی علاقه دارید و از ریاضی بیذارید دور مهندسی کامپیوتر و در کل مهندسی رو خط قرمز بکشید. دوره‌های بیرون رو شرکت کنید و خودتون روش کار کنید مطمئنم اگر بهش علاقه داشته باشید در حوزه مورد علاقتون بدون نیاز به دانشگاه پیشرفت خواهید کرد.اگر این رشته رو بخاطر حرف مشاورهای کنکور که معتقد به اینن که بازارکارش خوبه میخواید بزنید باید بهتون بگم که آره همینطوره بازارکارش خوبه ولی متاسفانه یا خوشبختانه بازار کارش تا حدی رقابتیه و اگر بهش علاقه ندارید و میخواید فقط با گذروندن واحدای دانشگاه بیوفتید تو عسل متاسفم چنین خبرایی نیست. در کل درس‌های دانشگاه همونطور که عرض کردم صرفا میتونن جالب باشن و کمتر شغل هایی هستن که شما بتونید تنها با تکیه بر دروس دانشگاه مشغول بهشون بشید. دانشگاه به شما فقط در رابطه با حوزه های متفاوت شاید بتونه آشنایی نسبتا کلی بده.(در رابطه با تمام رشته‌ها حداقل تو مهندسی همینه ناراحت نباشید.)در حال حاضر این رشته برای پذیرش گرفتن خوشبختانه هم در مقطع ارشد و هم دکتری تا جایی که من اطلاع دارم خیلی خوبه پس اگر بهش علاقه دارید و برنامه مهاجرت تحصیلی دارید درنگ نکنید.این‌ها همه تجربه من بود مطمئنا باتجربه ترین فرد در رابطه با این موضوع نیستم ممنونم که این نوشته رو خوندید خوشحال میشم اگر نظری در رابطه باهاش داشتید برام بنویسید:)</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 17:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ام از خواندن « سال بلوا » - عباس معروفی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-owfmsc6jjq7c</link>
                <description>به نام آن ذات بی‌چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفریدمی دانی اولین بوسه‌ی جهان چطور کشف شد؟ در زمان‌های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم؟ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.تاریخ ، درس ، عشققصه قصه ی جدیدی نیست ولی به شکل شگفت انگیزی شما را اسیر خواهد کرد و این را از زبان کسی میشنوید که فقط حوصله ی خواندن داستان‌های کوتاه را دارد .این رمان را در 3 - 4 روز خواندم و سراسر لذت شدم از قلم مرحوم عباس معروفی ، دقت و ظرافتش!در جایگاهی نیستم که به نقد و تحلیل کتاب بپردازم و در این پست فقط قصد دارم تجربه‌ام از خواندن این کتاب را با شما در میان بگذارم تا شاید کسی تشویق به خواندنش شود و یا کسی تجربه‌اش از خواندن این کتاب را زیر این پست به اشتراک بگذارد تا شوق برآمده از تمام کردن این رمان را کمی آرام کنم:)مکان ، زمان و حال و هوای قصهداستان  در اواخر دوره ی رضاشاه پهلوی ، جنگ جهانی دوم در حضور روس‌ها و کمی آلمانی‌ها ، در سنگسر ، مرکز شهرستان مهدی شهر در استان سمنان ، می گذرد.زمانی که ارتش و مردم روزهای کم تنشی را با هم نمیگذرانند ؛ کشور درگیر جنگ داخلیست و عنوان‌داران سعی دارند با ایجاد رعب و وحشت و تهدید اوضاع را مدیریت کنند ، در طول داستان به این اشاره میشود که ایجاد وحشت برای مردم با چه تاثیراتی همراه است و ترس چگونه انسان را از انسانیت می اندازد.پدری دختر ده ساله اش را حامله کرد. مردی زنش را کشت و جسدش را در چاه انداخت. جوان هجده ساله ای به دو تا از خواهرهاش تجاوز کرد. و مردم آن سال به اندازه ده سال بچه دار شدند. مرد ها بی خود و بی‌جهت زنشان را می زدند. و دار درست وسط فلکه برپا بود و انتظار می کشید، یا شاید مردم انتظار می کشیدند.و در کنار همه ی این ها مردسالاری به شکل پذیرفته شده و قابل توجهی در زندگی مردم جاریست ؛قتل ناموسی، ضرب و شتم، عدم حضور زنان در اجتماع و کسب و کار ، عادی بودن ازدواج در سنین پایین با اختلاف سنی بالا و ...گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مرد ها شوهر زن ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را دربیاورند. زن موجودیست معلول و بی اراده که همه جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.در قصه چه می گذرد؟داستان درباره ی نوشا و جهان اوست. دختر هفده ساله ی شیرازی که بخاطر کار پدرش_سرهنگ مورد توجه و علاقه ی رضاشاه پهلوی_ به سنگسر میروند و در آنجا ماندگار می‌شوند. محور اصلی داستان، عاشقانه ی تلخ و شیرینیست که برای نوشافرین اتفاق می افتد و آقای معروفی در روایت این داستان سعی بر این دارد که این عاشقانه در کنار اتفاقات تاریخی رقم بزند به همین دلیل  گاهی افسار روایت قصه را به سوم شخص میدهد تا جدای از آن عاشقانه اوضاع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی آن زمانه و جغرافیا را روایت کند و تاثیراتی که شرایط بر این عاشقانه و تمام زندگی های دیگر می گذارد شرح داده میشود.نحوه روایت قصهنحوه روایت این رمان به روش سیال ذهن است در زمان به شکل ظریف و دقیقی سفر می‌کند به شکلی که جا نمی‌مانی و گیج نمی‌شوی.قصه در هفت شب روایت می‌شود که بعضی از این شب ها را راوی سوم شخص روایت میکند و باقی را نوشافرین.از دیدگاه من نثر روان است و جاذبه ی زیادی دارد که تا آخر قصه و ساعات طولانی شما را پای کتاب یا گوشی نگه می‌دارد تا جایی که شاید مثل من چشمتان خون بیوفتد از ساعت طولانی مطالعه کردن:)...بریده هایی از کتابچند روز بعد به تلافی اعتراض معلم ها، عده ای به دبیرستان فروغ دانش حمله کردند، شیشه هاش را شکستند، میز و صندلی هاش را خرد کردند و سر راه، کتابخانه اش را هم به آتش کشیدند. بعد به مسئول کتابخانه گفتند اگر جرئت دارد دوباره کتابخانه را علم کند، همین لاطئلات را می خوانند که این جور گه بار می آیند... سروان خسروی زیر بار نمیرفت. میگفت: «نخیر، اصلا این طور نیست. مردم از هرج و مرج خسته شده اند، اعتراض میکنند و نمیشود جلوی خشم مردم را گرفت... ما که نمیتوانیم جلوی مردم را بگیریم میتوانیم؟»«مرد باش، میفهمی؟»«مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند، این یادت باشد.»«هم بچه باش هم مرد، اما مال من باش»«تو خیلی زنی.»خیلی خوشم آمد.گفت: «لولی مست باشخصیت.»کیف کردم.غم همه عالم را تو سینه ام جا داده بودند، به جای هوا انگار سرب می بلعیدم، گفتم:«نمی دانم چرا یکهو دلم گرفت.»و مگر نمیشود آدم در کودکی یاد سال های بعد بیفتند؟خوشحال میشم اگر نظرتون در رابطه با این نوشته و کتاب «سال بلوا» رو بدونم :) ممنونم که این نوشته رو تا اینجا مطالعه کردید. این چند ماه سعی کردم تو چالش کتاب‌خوانی طاقچه شرکت کنم و این ماه بالاخره به زمان بندیش رسیدم.? سلامت باشید و شاد https://taaghche.com/book/117071 </description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 18:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح بخشی از افکار یکی از جوان های ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-p6ctfxcrmx3n</link>
                <description>در تمام سال های زندگی ام و به خصوص یکی دو سال اخیر به سبب شرایط موجود در کشور از تورم و تحریم گرفته تا نداشتن امنیت جانی و مالی در خانه و بیرون از خانه و روز به روز ناامید تر شدن و بیشتر فرورفتن در این مرداب که بنیادین ترین حقوق ما از جمله مسکن روز به روز برایمان رویایی تر و دست نیافتنی تر میشود و و و...رنگ نگاه من و هم نسل هایم به این کشور همواره با حسرت همراه بوده.و تمام دغدغه مان پیدا کردن یک کشور مقصد برای تبدیل شدن به یک خارجی درس خوان و کاری ،آیلتس ، معدل ، پول ، زهرمار زبان آلمانی و فرانسه ...و می دانی این کشور هیچوقت برای ما خانه نبود مسافرخانه ای بود موقت که رئیس و خدمه و هرکس که دستش میرسید شب ها می آمد از اموالمان برمیداشت و یک سیخونک بهمان میزد و با خنده از اتاقمان فرار میکرد تازه اگر شانس یارمان بود! که اگر نبود اتاقمان را آتش میزدند و زنده زنده میسوختیم یا با رگبار به جانمان می افتادند و گاهی حتی بعضی هایمان که اعتراض میکردیم زندانیمان میکردند که تا ابد در مسافرخانه ی مذکور بمانیم چون که میدانستند آزاری بیشتر از این نمی توان رساند.چند سال پیش به واسطه ی روحیه ی وطن دوستم وقتی میشندیم که کسی با حسرت و پوزخند میگوید کاش جای دیگری به دنیا می آمدم برایم مسخره و نفرت انگیز بود ولی حالا چه؟حالا همه چیز _همه ی آن عشق و ارق و امید_ پریده و فقط حسرت مانده بر جا.میدانی زندگی ما از ابتدا همین طور رو هوا بودهو هروقت در افکارمان خواستیم از دو سه سال جلو تر برویم نتوانستیم چون معلوم نیست وضع چه خواهد بود و دچار فقدان رویابافی در رابطه با آینده ایم.آینده ای که در هرکجای دنیا تصورش کنی شیرین بنظر نمیرسد.و ما جنگیدیم روزگاری با خودمان تا دل بکنیم و خودمان را قانع کنیم ارزشش را دارد یا ندارد روزگاری با خدمه ی این مسافرخانه و رؤسایش تا امیدی بیابیم برای سر کردن این زندگی و گاهی هم با خدایی که نهال ما را در این سرزمین کاشته.میدانی این حرف ها را خیلی ها زده اند.بعد از من هم خیلی ها خواهند زد و لعنت به این تکرار و عدم وجود تغییر در این چرخه.دوست داشتم بروم دور از شهر و فریاد بزنم این حق ما نبود ولی فعلا جایی جز اینجا ندارم و خبهمین.</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 18:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام از یه شب بارونی آروم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85-k6dpgcvwybsa</link>
                <description>پشت میز نشستم و دارم تلاش می کنم 5 صفحه ی آخر از جزوم که برنامه داشتم امروز بخونم ، تموم کنم.صدای رعد برق میاد.&quot;تو کجایی ، تو کجایی آخر کجا دور از مایی؟&quot;دلم می خواد برم کنسرت بمرانی ، آره قراره برم ، میرم.پرده رو یه ذره کنار می زنم.آسمون یه رعد و برق شدید میزنه طوری که همه جا روشن میشه .خوب یادمه اولین باری رو که چنین رعد و برقی دیدم ، حیاط خونه ی خاله شهرزادینا بود یه رعد و برق بزرگ زد و همه جا روشن شد .« یه رعد و برق میتونه شبو روز کنه » کشف جدیدمو به بقیه ام گفتم ولی هیچکس هیجان زده نشد . چرا باید کسی هیجان زده میشد اصلا؟چند لحظه بعد از اینکه دفترمو آوردم تا حس خوب و ساده ی الانمو بنویسم بارون باریدن گرفت چشمامو بستم و چند لحظه گوش دادم.قشنگ برای بعضی چیزا کمه ، این حس ، این حس بیشتر خوشگلهکاش میشد رفت و تو خیابون دوید.این پست رو منتشر می کنم برای اینکه این سد درست شده ی &quot;جدی گرفتن&quot; رو بشکنم.جدی گرفتن خودم ، جدی گرفتن آدما ، جدی گرفتن زندگی...میخوام تمرین کنم جمله ی &quot;من کامل نیستم ولی کافی ام&quot; روو آسون گرفتن و از سر بگیرم نوشتن های ساده و بی دغدغه روممنونم که خوندیاینم هدیه ی من به تو :) : https://www.instagram.com/tv/CcI48yFvnLL/?igshid=YmMyMTA2M2Y= « گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت بگذار ببرد تو را هرجا که دلش خواست که یادت باشد زندگی ، شوخی به اشتباه جدی گرفته شده ی ماست » / پریسا زابلی پورمن برم تموم کنم 5 صفحه رو!شب و روزتون بخیر!راستی اگر دلتون مثل من برای خوندن زهرای عزیز رفت میتونید از کانال خودش به آیدی zahrabaghalzadehh دانلود کنید :) البته خودتون تو پیجش میرفتید متوجه میشدید صرفا گفتم که یوقت از دست کسی نرهسباآخرین دقایق 14 اردیبهشت 1401  </description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 23:33:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ته مانده ی نارضایتی ام از وضعیتی که امیدوارم حسرتش را نخورم</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-xkzmknrhch5i</link>
                <description>« صدای الارم گوشی »چشمانم را به سختی باز می‌کنم دستم را دراز می‌کنم آنقدری که حدالمقدور بدون نیاز به بلند شدن از جایم ، الارم را خاموش کنم . بعد از اینکه صدای ملایم لعنتی‌اش خفه شد با دادن وعده ی &quot;فقط چند دقیقه&quot; به مغزم چشمانم را آرام میبندم و مثل باقی روزهای هفته به خودم لعنت می‌فرستم که این ترم 8 صبح کلاس «معادلات‌دیفرانسیل» برداشتم و خودم هم دیگر حوصله ندارد توضیح دهد چاره ی دیگری نداشت.چشمانم دوباره دارند گرم می‌شوند که مادرم به شکل بدی در اتاق را باز می‌کند و به شکل بدتری درخواست می‌کند از جایم بلند شوم ، می‌گوید در تخت خواب گذراندن کلاس‌ها آینده‌ام را تحت الشعاع قرار می‌دهد و روزی می‌رسد که من می‌مانم و پشیمانی هایم .حرف‌های جدیدی نیست فقط کنکور و کتاب تست به دانشگاه و پروژه بدل شده.پنج-شش دقیقه که گذشت بلند می‌شوم به صورتم آبی می‌زنم و وارد سایت دانشگاه می‌شوم صدای استاد عزیز طبق معمول واضح نیست ولی از بین کلماتی که به گوش میرسد می‌توان دریافت هنوز درسی به آن صورت شروع نشده...کلاس تمام میشود سایت دانشگاه را می‌بندم و به ادامه ی «اکسپلور» گردی ام می‌پردازم. «IGTV» هایی نظیر : &quot;برعکس انجام دادن مراحل میکاپ&quot; ، &quot;این آقا تو فقط ده دقیقه 50 تا سیب زمینی آبپز خورد چرا من نتونم بریم انجامش بدیم &quot; ، &quot;بهترین اپلیکیشن ها برای یادگیری زبان آلمانی&quot; ، &quot;خوندن توئیت های شما&quot; ، &quot;اولین ولاگ سفر من&quot;  از جلوی چشمم رد می‌شوند جایشان را به یکدیگر می‌دهند ؛حسابی که کلافه شدم چند استوری از داشبورد و فرمون ماشین های دوستان همیشه در خیابانم می‌بینم و چندباری واتساپ و تلگرامم را چک میکنم تا کلاس بعدی‌ام شروع شود و با گوش ندادن سپری...ناهار می‌خورم به اتاق برمی‌گردم پنجره را باز می‌کنم هوای خنک و ابری را برای لحظاتی در شش هایم حبس کنم و ... پنجره را می‌بندم.«الارم»کلاس بعدی ، اتمام کلاس بعدی ... چَت ، اکسپلور ، آهنگ ، چَت ، ویدیوکال ، آهنگ ، چَت ، شام ، اکسپلور ، چَت ، خواب ، الارم گوشی...من به ستوه آمده ام!تایپ کردن و شنیدن صداها از اسپیکر نفرت انگیز ترین حالت برقرار کردن ارتباط است و چند وقتیست شده تنها راه ارتباطی انسانِ اجتماعی با هم نوعانش.و ما شده ایم انسان‌هایی که اینترنتی درس خواندند ، اینترنتی دبیرستان را تمام کردند ، اینترنی دانشگاه رفتند ، اینترنتی دوست پیدا کردند ، اینترنتی عاشق شدند... خاطراتمان شد بایت های ارسالی و میزان صمیمیتمان حجم اینترنتی که صرف هم میکنیم.ما دچار فقدان شدید آغوشیم!دست های ما به ندرت لمس میشوند و خیلی هایمان به چشم مهم ترین هایمان بی واسطه خیره نشده ایم ، آغوششان را عمیق نفس نکشیده ایم !... اصلا نمیدانیم سه بعدی چه شکلی هستند ، آغوش پیش کش.من قبول میکنم اگر فضای مجازی ای نبود شاید هیچوقت آدمهای درست زندگی‌مان را اصلا پیدا نمی‌کردیم اما تو هم ام از من بپذیر شکایت دور شدن از روابط طبیعی انسانی را :)حتی اگر نابه جا و بی چاره باشد!من را ببخشید اگر ناراضی متولد شده ام.(در حال نوشتن این پست بودم که خبر خوش تصمیم گیری نمایندگان به گوشم رسید حتی در پس این همه شکایت از ملال و روزمرگی و افسردگی و این طرز زندگی تحمیل شده مثل اینکه اوضاع از این بهتر هم دارد میشود و کم کم همین داشته هایمان از اینترنت و تحصیل و ارتباطات محدود تر خواهد شد زندگی جالبی داریم و هیجان انگیزی‌اش از عنوان این نوشته هم پیداست.من از این تریبون به عنوان جوان آینده ساز  این کشور_چقدر این عبارت خنده دار است_ نهایت تشکر و قدردانی از تمام دست اندر کاران را به عمل می آورم و ممنونم با تلاش روز افزون هربار بیشتر از قبل خرد و دوراندیشی شان را به رخ ما می‌کشند و بار فشار را از روی دوشمان کم می‌کنند. ما ممنونیم و از چشممان دور نمیماند.)</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 22:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین لرنینگ چیست؟ آشنایی با انواع هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/morakab-mag/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%DA%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-toppn3ithvrd</link>
                <description>سلام! امروز اومدم تا باهم گشت و گذار کوتاهی در دنیای شگفت انگیز هوش مصنوعی و ماشین نویسی داشته باشیم؛ از سرگذشت هوش مصنوعی بگیم، درباره ی ماهیت ماشین نویسی و ارتباط بین این دوتا صحبت کنیم، اینکه ماشین اصلا چطوری کار میکنه و قراره چه دردی از ما دوا کنه و در طی صحبتامون به چندتا از کاربردای این علم اشاره کنیم پس اگر به این موضوعات علاقه داری... بزن بریم!???سرگذشت هوش مصنوعی از زمان های خیلی دور فلاسفه و دانشمندان زیادی در پی ساختن و یافتن راهی بودن که موجودی منطقی و با فکر و رفتاری انسان گونه بسازن...  شاید اسم تالوس رو شنیده باشید ؛ تالوس یکی از اسطوره های افسانه ای یونان باستانه که توسط زئوس به مردم هدیه داده شد تا ازشون در برابر دزدان دریایی محافظت کنه. در حقیقت تالوس اولین آدم آهنی تاریخه که یونانیان باور داشتن مغزی ساختگی داره.البته یونانی ها دست به کار هم شدن ، در آثار به جا مونده از اون زمان قطعات مکانیکی پیچیده ای وجود داره که نشون میده اونا در تلاش بودن تا یک مغز مکانیکی بسازن...!بعد ها در سال 1950 ( 1330 خودمون) دو نفر از دانشجوهای دانشگاه هاروارد با ایده گرفتن از مفهوم شبکه عصبی، موفق به ساخت اولین شبکه عصبی مصنوعی با 40 نورون شدن! (جالبه بدونید شبکه های امروزی بیشتر از هزاران نورون دارن)باختِ کاسپاروف:شکست قهرمان شطرنج جهان از سیستم deep blue باعث شد تا هوش‌ مصنوعی در کانون توجه قرار بگیره. این سیستم توسط IBM طراحی شده بود؛ در اولین مسابقه در سال ۱۹۹۶ کاسپاروف پیروز شد اما در رقابت بعدی که در سال ۱۹۹۷ اتفاق افتاد، deep blue تونست کاسپاروف رو شکست بده!!!ماشین نویسیشاید با دیدن کلمه ی ماشین‌ نویسی اولین کلمه ای که به ذهنتون میرسه &quot; برنامه‌ نویسی &quot; باشه... اول با این شروع کنیم که فرق این دوتا اصلا چیه؟!اگر بخوایم ساده نگاهش کنیم، ما یک برنامه نویس رو programmer صدا میزنیم ولی یک ماشین نویس رو Machine learning engineer؛ یعنی مهندس یادگیری ماشین!ماشین خودش باید رابطه بین داده ها رو کشف کنه در حالی که برنامه نویسی دقیقا نوشتن رابطه‌هاست..!هدف ما در یادگیری‌ ماشین این است که با مشاهده و یادگیری از داده‌های گذشته، آینده را پیش‌بینی کنیم.رابطه هوش مصنوعی و یادگیری ماشینسوالی که در این قسمت از بحث پیش میاد اینه که:پس هوش مصنوعی همون یادگیری ماشینه؟جواب منفیه! در حقیقت یادگیری ماشین بعد از هوش مصنوعی موضوعیت پیدا کرد و زیر مجموعه ی هوش مصنوعی محسوب میشه! یادگیری ماشین ویژگی هایی داره که اون رو نسبت به حوزه های دیگه ی هوش مصنوعی متمایز میکنه. ماشین بیشتر با داده ها سروکار داره و تصمیم گیریش با توجه به داده ها ممکنه تغییر کنه. در ادامه بهتر متوجه منظورم از این جمله میشید...انواع یادگیری ماشینیادگیری با نظارتبا سرچ کردن کلمه flower ، گوگل تمام گل های داخل گالری من رو پیدا کرده!اگر سری به Google photos  بزنید نمونه های متعددی از ماحصل تلاش بچه های هوش مصنوعی _Machine learning engineers _رو خواهید دید. کاری که بچه های گوگل کردن اینه که صدها عکس از گل و گیاه رو به ماشین نشون دادن و گل رو تعریف کردن؛دقیقا مثل یاد دادن به یه بچه میمونه که باید براش تفهیم کنی چه موجودی با چه شکل و شمایلی، گل محسوب میشه و چه موجودی با چه شکل و شمایلی احتمالا گل نیست... یادگیری بدون نظارتالبته استراتژی آموزش به ماشین ها همیشه هم اینطور نیست و ممکنه بدون نظارت صورت بگیره مثلا اینکه ما به ماشین داده هایی درمورد دو گروه از انسان ها، مثلا آفریقایی و اروپایی، بدیم و انتظار داشته باشیم ماشین به صورت خودکار آموزش ببینه: وقتی یک اروپایی با چشمای آبی و پوست کک و مکی میبینه اونو با یه سیاه پوست مو فرفری اشتباه نگیره و در کل خودش، با توجه به تفاوت های ظاهری این دو گروه، یاد بگیره چهره مردم  آفریقایی چطور هست و چهره های اروپایی چطور!این عکس مثال دیگه ای از دسته بندی بی نظارت توسط ماشینه؛ همونطور که می بینید ماشین داده های نزدیک به هم رو در یک دسته قرار داده و اونارو از داده های دیگه متمایز کرده.  جمله ی جالبی که درباره ی یادگیری ماشین (Machine learning) میگن اینه که مهندسین و دانشمندان یادگیری ماشین انقدر این علم رو توسعه خواهند داد و به قدری ماشین ارتقا خواهد یافت که یک روزی بجای اینکه ما به ماشین ها اصطلاحا چیزی یاد بدیم، اونها یاد میگیرن خودشون رو توسعه و ارتقا بدن!  یکم ترسناکه یا میشه گفت ترسناک بنظر میاد و این ترس دلایل متفاوتی دارهوقتی ماشین خودش شروع به توسعه ی خودش کنه دیگه در سلطه ی انسان نیست و ممکنه ما حتی نتونیم کاملا ناظر بر اتفاقایی که ممکنه بیوفته باشیم یا حتی پیش بینی شون کنیم...شاید جنبه ی ترسناک دیگه ی چنین اتفاقی این باشه که ما نمی تونیم وجود موجودی هزاران برابر هوشمندتر از خودمون رو قبول کنیم یا از تحت سلطه  یک ماشین صددرصد منطقی و بدون احساسات انسانی بودن خوشمون بیاد...چرا ماشین اصلا؟ ماشین نویسی بیشتر در مواقعی که ما داده ها و اطلاعات زیادی داریم استفاده میشه _ یعنی تقریبا همیشه_ همونطور که گفتم هوش مصنوعی میتونه داده ها رو دسته بندی (organize) کنه که خب اینطوری :1. تو وقت و انرژی ما صرفه جویی میشه 2. احتمال خطا پایین میاد 3. میتونیم داده هامون رو افزایش بدیم (مثلا از پشتیبانی تعداد بالای کاربر نترسیم)و در کل کیفیت کار به شدت بالا میاد.همونطور که مشخصه ماشین نویسی در حوزه های مختلفی از زندگی عادی گرفته تا صنعت و... کاربرد داره.شاید براتون جالب باشه که این علم حتی تو فوتبالم کاربرد داره و تو اروپا و کشور های پیشرفته ازش بهره میبرنقدیما برای آنالیز بازی ها چند نفر باید مینشستن و یک بازی رو ساعت ها با دقت تماشا میکردن تا مثلا بازیکن ها و مدل بازی تیم حریف رو آنالیز کنن.اونم تازه هرجور بهش نگاه کنیم مطمئنا همه جزئیات دستگیرشون نمی شده...الان _ الان که نه خیلی وقته _ دوربین های مخصوصی تو زمین کار میذارن که تمام جزئیات رو مو به مو آنالیز و دسته بندی میکنه. فکر کنید کاری که ساعت ها اونم با دقت کم انجام میشده حالا ممکنه تو یک ساعت پروندش بسته بشه اونم با کیفیت خیلی خیلی بالاتر!!!هوش مصنوعی سال‌های بسیاری مورد توجه محققان و دانشمندان بوده، اما در سال‌های اخیر به مرحله عملیاتی شدن رسیده و به یکی از جذاب‌ترین حوزه‌های دانش و مهندسی بدل شده است. در آینده‌ای نه چندان دور، ربات‌هایی که از انسان، قابل تشخیص نیستند افزایش خواهند یافت. خودتان را آماده کنید!خیلی ممنونم که تا اینجا همراه من بودید امیدوارم براتون جالب و مفید بوده باشه خوشحال میشم که نظرتون رو بخونم؛ اگه ضعفی در مقاله بوده صمیمانه خواهش میکنم که بهم تذکر بدید و در کل دمتون گرم!?✨اگر دوست دارید بیشتر و کامل تر درباره ی این حوزه و سایر موضوعات کامپیوتری و برنامه نویسی بدونید حتما یه سری به کوئرا بزنید. ?تحلیل با خودتون</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 19:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل صدتومنی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%AF%D9%84-%D8%B5%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C-srawgqecx9pr</link>
                <description>گفتم من اگر آزاد بودم میدونی چیکاره میشدم؟!گل فروش!سلام آقا به به چه سلیقه ی خاص و خوبی بله که ارکیده ی سفید داریم!ارکیده ی سفید نماد خلوصه ؛ معلومه که برای شخص خاصی دنبال این گل میگردیدهم ارکیده تو گلدون داریم هم شاخه ایمن پیشنهادم اینه که ارکیده با گلدون ببریدبله حتما الان براتون گلدون میارماین سفیده خوبه؟!این گل آسیب پذیره باید خیلی حواستون جمع باشه ؛ عاشق زمستونه و تو روزای سرد و کوتاه دی گل میدهنباید تو نور مستقیم یا تاریکی باشهاگر بهش بی توجهی کنید گلبرگاش میریزه و کم کم خشک میشهاین گل پر از لطافت و ظرافته و طاقت هوای بد و آب کم و زیادو نداره باید خیلی تو نگهداریش دقت کنیدبله گلدونتونم آمادست مبارکتون باشه امانت ما دست شمابه به سلام آقاپسر خوب منخیلی وقت بود سراغی از ما نمی گرفتی ؛ از گل قشنگت چه خبر؟!چرا مگه چی شده؟نگووآخه چرامردم چه انتظاراتی دارنخودش چی خودش دوسِت داره؟یعنی چی که نمیدونم بیخود نمیدونی مگه میشه ندونه آدمبیخود بیخود ، خودتون آدمای پیچیده ای هستید ، حوصله ندارن دو دیقه صحبت کنن همش میگن آره دخترارو نمیشه فهمید ، دخترا پیچیده ان فلانن بسارنناگه براش توجه خرج میکردی میفهمیدیش خوبم میفهمیدیشچه غلطا یعنی چی حوصله ندارم پسر من چندتا پیرهن از تو بیشتر پاره کردم میدونم که تو هر سوراخ سنبه ای نمیشه این حسای قشنگو پیدا کرد ها!خسته ام و حوصله ندارم و این حرفا نداریم این دختر داره صد برابر تو اذیت میشه اونروزا که میومدی از من دسته دسته رز قرمز میگرفتی بهت گفتم پسر این راهی که داری توش پا میذاری خطرناکه ها حساسه ها مواظب باش هاامروز اومدی تو روی من داری میگی حوصله ندارمپس فردا که سنت شد سن این حمیدآقا دکه دار هنوز تو تنهایی خودت داشتی سفر میکردی به این حرفای من میرسی و اونروزه که میفهمی حوصله نداشتن یعنی چینمیدونم چرا جوونای امروز انقدر بیحال و خسته شدناونم بالاخره به تو نیاز داره همیشه که قرار نیست حال همه ی آدما خوب باشه و وضعیت گل و بلبل...اینهمه رز بردی خارجکی بازی دارآوردی ونل تایم بازی درآوردی بیا برات یه دسته گل لاله درست کنم معجزش یکم این قیافتو شاید سامون داد که سگرمه هات بدجور به بابابزرگت رفته کاش اخلاقتم به اون میرفت و از عاشق بودن یکم بیشتر از رز قرمز خریدن و کوچه ها رو متر کردن حالیت میشدکوفت رو آب بخندیمنو اونطوری صدا نکن دلم برات نمیسوزه پدرسوختهخُبه خُبه خودتو لوس نکن خودت که میدونی عزیز ترین منی انقدر حرصم نده خودمم زنگ میزنم به آقای افضلی باهاش صحبت میکنم تا همین دیروز به کل محل بدهی داشت الان از بچه ی من میخواد سبد سبد سند زنگوله دار رو سر دخترش بریزمنخیر حرف الکی برای من نزن تو آبروی منو نبری من خودم بلدم چجوری آبروی نداشته ی تو رو نگه دارمآهنگای این دوره زمونه ام همش چرندیاتهآقا سامییآقا سامیییآقا سامی کجاییی؟؟کجایی دارم یساعته صدات میکنمگلدونارو چندلحظه بذار زمین قربون دستاتاین آهنگو عوض کن پسر جان اینا چیه گذاشتینه نمیخوام اینم چرندیاته که مادر قدیمی نداری؟&quot;شاید اگر دائم بودی کنارمیروز میدیدم که دوست ندارممیخوام برم که تا ابد بمونم......&quot;بیا برو سامی بیا برو اون آهنگم قطع کن درم ببند پشت سرت بعدم بیا شیشه هارو تمیز کن سامی حواست کجاست چشماتو باز کن دیگه خوردی به خانممن معذرت میخوام دخترم این آقا سامی یکم گیجهجانم عزیزمگل ؟! خب اینهمه گل دخترجون چه گلی میخوای؟خب بذار یه نگاه بندازممن خودم عاشق گل صدتومنیمجانم؟!نه مادر اسمش صدتومنیه حالا برای کی میخوای؟! مادرت ؟پدرت؟ همسرت؟او او چه جسارتا*ریز ریز میخنده*منم مثل تو بودم اصلا حالیم نبود دیوونه بودم براش گل میخریدم مینشستم گل هارو درست میکردم یبار که بچه سن بودم رفتم و تو کوچه دسته گلمو دو دستی تقدیمش کردمیادش بخیر داشت با چشماش میخندید و قربون صدقم میرفتخانمجون دیدمون و با اخم صدام کرد تو حال و هوای خودم بودم که دیدم دارم از کمربند آقاجونم فرار میکنم*ریز ریز میخنده*ولی اون عاشق گل مریم بود هربار که با هم بیرون میرفتیم برام گل مریم میاوردخونمون همیشه بوی گل مریم میدادای بابا دختر من دارم همینطور وراجی میکنم تو ام هیچی نمیگیچی میخواستی؟آره عزیزم آلاله هم خیلی قشنگه و هم خیلی شیک معلومه خوش سلیقه ای هاحالا راهت به اینجا افتاد شازده رو هم بیار ، ببینم سلیقت فقط تو گل خوبه یا ...باشه عزیزم اینبار مهمون من باش نه تعارف چیه مادربه من میخوره شوخی کنم با تو دخترجون؟باشه هروقت با شازده اومدی حساب میکنیمخدا به همرات مادر مواظب خودت باشسلام عسل جان قربونت برم حالت خوبه؟بابات چطور بهتره؟دلم برات تنگ شده بود عزیزدلمقربون چشمات برم مگه نمیگی نمیذارن گلو ببری توباشه پس صبر کن گلارو درست کنم مغازه رو ببندم الان منم میام به همراتنه عزیزم چه زحمتی تو مثل نوه ی خودم میمونی برام پدرتم جای پسر منه برام همون قدر عزیزهراستی چه خبر از درس؟!یه لحظه ببخشید سامییییسامییییی آقابیا پسر بیا گلدونارو مرتب کن کلیدارو بردار در مغازه رو قفل کن من باید برم جاییبه تو چه آخه بچه جوننخیر دارم با عسل جانم میریم بیمارستان*با صدای آروم*تو بیای چیکار کنی اونجا پسر من خودم راست و ریستش میکنم تو کارت نباشهغلط اضافی نکن بذار ببینم میتونم دومادت کنم یا باید بیست و چهار ساعته کار کنم تا گلدونایی که آقا سامی وقتی فکرش جای دیگست فرت و فرت میشکنه رو بتونم جایگزین کنمنخیر دلخوری ازت ندارم رو مغز من رژه نرو میدونی که خرت هنوز از پل نگذشته*با صدای عادی*باشه سامی جان میدونم خیلی دوست داری بیای عیادت آقای امیری ولی اینبار من و عسل جان کمی عجله داریم انشاالله دفعه بعدبریم عسل جانم...این پستو خیلی وقت پیش نوشته بودم شاید چهارماهی ازش میگذره...شما اگر آزاد بودید هرشغلی داشته باشید چیکاره میشدید؟!</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 16:34:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیری که اولای راه برای زبان آموزی میشه پیش گرفت...?</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-egb21zixrz4p</link>
                <description>سلام سلام و سلام!!امیدوارم که حالتون کلی خوب باشه... هرچند امید مسخره ایه با وجود اوضاع موجود ولی خبمثل همیشه ، بگذریم..بزرگترین دغدغه های من بعد از کنکور 3 تا چیز بودکارزبانو پرداختن به خودممورد اول زیاد پیش نرفت چون من دنبال کار ثابت نبودم و سابقه هم نداشتم یسری کار پیدا کردم ولی انگار برای ورود بهشون باید یه مبلغیم میدادیم://با خودم گفتم فعلا که خرجی ندارم که نگران پول باشم تو خونه نشستم ..این پولام که بخوام دربیارم همش صرف رفت و آمد میشه چیزی نمیمونه که بتونم پس انداز کنم... حالا دنبال کار هستم ولی خب اولویت اولم ، نه نیست.مورد سومم سعی میکنمم با پادکست گوش دادن و دنبال کردن پیجای مفید تو اینستاگرام بهش بپردازمم دروغ چرا زیاد موفق نبودم و این بخاطر تنبلی شدیدیه که بعد از کنکور بهش دچار شدم ولی خب دیگه واقعا بسهه!!پادکستی که الان گوش میدم و مطمئنم خیلیاتون میشناسیدش رادیو راههدر ضمن ما مردیم دیگه انقدر منتظر پادکست بعدی چنل بی موندیم:)) (دبرا رو گوش بدید توصیه ی موکد!)کتابم که از همون فردایی که قرار شد دختر خوبی بشم و به برنامه هام عمل کنم اول لیست &quot;قهوه ی سرد آقای نویسنده&quot; چشمک میزنهبگذریم و بپردازیم به موضوع اصلیی!!درمورد زبان شاید بشه اینطور گفت که من این تقریبا 20 روزو همش در حال پرس و جو بودم برای اینکه بفهمم چیکار کنم از چی شروع کنم چیکار کنم که هم بهم خوشبگذره هم زبانم قوی شه?? _راحت طلب مسخره ای شدم میدونم_  امروز اومدمم با دست پر ! ولی اگر شما کار بهتری سراغ دارید خوشحال میشم که درمیون بذاریدقصه از این قراره که زبان خوندن به صورت Self study یا شاید بشه گفت خودآموز در کل نیاز به عزم جزم داره و از طرفی رفتن به کلاس هم نیاز های خودشو داره با توجه به اینکه الان تو جیب خیلیامون پول نیست و یا اینکه زمان مناسب برای کلاس رفتن نداریممم خود آموزی بهترین راهه! برای زبان انگلیسی تقریبا در همه ی بستر ها آموزش وجود داره و هزاران راه پیش روی آدمه و خب این خیلی خوبه ولی مشکل اینجاست که تو نمیتونی همه ی راهارو امتحان کنی ضمن اینکه انتخاب تو وابسته به سطحت و هدفت از زبان آموختنه پادکست انگلیسیاولین چیزی که میخوام بهتون معرفی کنم پادکستهه!! بله پادکست درمان همه ی درد ها وابسته به سطحتون تو زبان مبتدی یا متوسط میتونید دو سری پادکست تو (پست1 و پست2)  ببینید (بزنید روشون) نظر منو بخواید.. من پادکست&quot;what if world&quot; رو بهتون پیشنهاد میکنم که مخصوص کودکانه?چون همونطور که گفتم دنبال یه راهی بودم که هم بهم خوش بگذره و هم زبانم قوی شه که خب با این پادکست این اتفاق داره میوفته?پادکست بامزه ایه مثلا درباره این صحبت میکنه که اگر من یه همبرگر بودم چه اتفاقی میوفتاد ؟ ، اگر مورچه ها میتونستن برقصن ، اگر کوسه ها پا داشتن... درکل چنین فضایی داره (در ضمن یه مزیتشم اینه که متن رایگان هم داره تو این سایت میتونید پیداش کنید)پادکست به شکل شگفت انگیزی مهارت listening شما رو قوی میکنه شاید اولش خیلی سختتون باشه ولی خب بهتون قول میدم کم کم راه میوفتید و بعدش حس شیرینی براتون داره و فقط هم مهارت شنیداری نیست..اینکه چجوری اصلا باید پادکست گوش بدیم هم تو این پست لیلای عزیز میتونید ببینیدآخرین توصیه و تجربم درمورد پادکست اینه که از کلمات جدید نترسید در مرحله اول رو به رو شدن با کلمه جدید سعی کنید معنیشو حدس بزنید و در گام بعدی برید سراغ دیکشنری یا google translate هرکدوم خودتون صلاح میدونید... YouTubeیوتوب ، بزرگترین دانشگاه و مدرسه ؛ همونطور که شما از من خیلیی بهتر میدونید . خوشبختانه چندسال اخیر یوتوبر های فارسی زبان هم خیلی بیشتر شدن بنابرین اگر شما تو سطح مبتدی قرار دارید میتونید از ویدیوهای اونا استفاده کنید که واقعا بعضی هاشون بیشتر از اساتیدی که شما میتونید حضوری باهاشون کلاس بردارید زحمت میکشن (اینو گفتم که بخاطر اینکه محتوا رایگانه دست کم نگیرید)من زیاد تو یوتوب نگشتم که ویدیو اساتید متفاوتو ببینم ولی تو فارسی زبان ها فعلا چندتا از ویدیو های فرازبان رو دیدم که قشنگ مثل کلاس میمونه و واقعا خوشم اومد این هم پیج اینستاگرمشونهاگر هم کانال انگلیسی زبان ترجیح میدید پیشنهاد میکنم به این سایت یه سری بزنید.اپلیکیشناپ های معروف مثل Duolingo و Memrise که واقعا قوی و خوبن زیاد برای یادگیری زبان انگلیسی مناسب نیستن چون تو این اپلیکیشن ها ما باید دو تا زبان انتخاب کنیم اولی زبانی که بهش تسلط داریم دوم زبانی که دوست داریم یادبگیریم از اونجایی که معمولا اینجور اپ ها کلا زبان فارسی ندارن کار یکم سخت میشهولی خب اگر اینجوریه چرا من اصلا این بخشو آوردم؟چون دقیقا این اپلیکیشن ها برای یادگیری زبانهایی غیر از انگلیسی فوق العادن!!! از ترکی گرفته تا فرانسوی و اسپانیایی و هندی و ژاپنی و حتی زبانهایی که تا حالا به گوشتونم نخورده...من خودم خیلی شانسی با اپلیکیشن Memrise شروع کردم و دارم آلمانی میخونم همینجوری تفریحی... ازش راضیم ولی اپلیکیشن Duolingo هم خیلی گسترده تره و هم اینکه کلا حرف اولو میزنه تو این بخش در ضمن طبیعتا شما بهتره زبان اولتونو انگلیسی بزنید تو این برنامه ها و اگر انگلیسیتون قوی نیست نگران نباشید چون تو سطح اولیه اصلا نیاز به زبان قوی ای نیست! شاید شما منتظر باشید که الان من کتاب های خود آموز انگلیسی هم بهتون معرفی کنم ولی خب چنین خبری نیست چون خودم هنوز کتابی رو شروع و امتحان نکردم که بهتون معرفی کنم.اگر کتابی رو شروع کردم حتما تو پستای بعدی درموردش باهاتون صحبت میکنم!و در آخر بگم که میدونم خیلی از حرفام ممکنه برای خیلی ها تکراری بوده باشه ولی من سعی کردم حتما تو این پست حرف جدید هم داشته باشمم امیدوارم مفید بوده باشهحتما به پیجایی که لینکشونو اون وسط مسطا گذاشتم سر بزنیداگر هدفتون آیلتسه به این پیج هم حتما یه سری بزنیداینشکلی درس میخوندیمم خوش میگذشت نه؟:)این دیگه تمیز ترین نسخه از جزوه های منه:)ممنون که تا اینجا خوندیددروزگارتون پر از حس خوب!?</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 03:38:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-kcy2qsxekfhz</link>
                <description>سال گذشته روزای سختی برام‌ داشت از طرفی فشار کاذب کنکور و‌ از طرفی هرروز بیشتر نگران بودن برای سلامتی خانواده و اطرافیان و شاید اصلا بهتره بگیم کل دنیا!علاوه بر اینها هزارتا مشکل اقتصادی و روانی و ... که همیشه بوده و هستهرچند وقت یکبار خبر فوت عزیزان یا درگیریشون با بیماری...تو چنین شرایط و اوضاعیهرکس دنبال یه مسکن میگرده شاید برای آروم شدنوحتی برای فراموش کردن!خوشبختانه یا متاسفانه تنها قرص آرامبخش من تو این روزا نوشتن بودنوشتن و نوشتن و نوشتنبرای سبای آینده مینوشتم بهش میگفتم نگرانشم میگفتم که حواسم بهش هستاینکه امروز دارم برای اون میجنگمدارم بخاطرش از خوابم ، سلامتم و روانم میزنمبرای خدا مینوشتم برای مقدساتی که بهشون اعتقاد داشتم مینوشتمبرای دوستاممادر و پدرمبرای کسانی که هستنبرای کسانی که نیستن و هیچوقت هم نبودنمینوشتم و بار روی دوشمو روی کاغذ و کیبورد پیاده میکردممینوشتم و میتونستم کمی راحتتر نفس بکشمکمی راحتتر ادامه بدم...همه ی اینارو بهتون گفتم برای اینکه خبر داشته باشید ته ته جاده ی ناامیدی ها هم یه دور برگردون هستحتی اگر خودتونو بدبختداغون و بازنده بدونید..شاید خودتون متوجه نشید ولی نوشتن میشه بزرگ ترین اعتیاد مثبتتون:)بیت مورد علاقه داشتید تا حالا؟!_تمام حجم قفس را شناختیم بس استبیا به تجربه در آسمان پری بزنیم_</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 14:41:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@Saba1/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-tu7bc0v2t5xe</link>
                <description>سلاممم!دیدید بالاخره تموم شد؟به مسخره ترین شکل ممکن...بیخیالبه خودم قول دادم که بعد از این سال نفرت انگیز تا اومدن نتایج افکار کنکوری رو پاک کنم و روشون یه پارچه بندازم و دعا کنم هیچوقت دیگه نیازی نباشه به برداشتن اون پارچه...حیف اونهمه ذوق و آرزو...اگه کار هیجان انگیزی به ذهنتون رسید بهم بگید:)برنامه فعلی اینه&quot;زندگی کردن&quot;صبح بدون استرس بیدار شدن نفس کشیدن بدون تپش قلب بیخودیو گذروندن روز اون شکلی که یک انسان حق داره داشته باشه نه... بگذریمبرنامه فعلا اینهدیدن مجموعه ی خفن Matrixشروع کردن یه انیمه بعد از مشورت با یه اتاکوی خفنکافه گردی و قدم زدن با کسایی که دوستشون داری یا حتی تنهایی.. چه اشکالی داره؟!اقدام برای گواهی نامهپارک ارمممممم در اولین فرصت!!!گاهی آرزو میکنم کاش خدا قسمتی که فرندز توش سیوه رو از ذهنم پاک کنه تا دوباره از اول بشینم ببینمش(اشکش روی کیبورد می افتد)بهترین کتابایی که خوندیدو اگر دوست داشتید بهم معرفی کنید..❤دیگه اینکه تابستون خوبی رو برای هممون آرزو مندمزندگی کردن یادتون نره ، تو هر شرایط و سنی که هستید</description>
                <category>سـبا</category>
                <author>سـبا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 18:40:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>