<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sada</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sada</link>
        <description>دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 21:11:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4759662/avatar/gZAN1C.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sada</title>
            <link>https://virgool.io/@Sada</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهمونی خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ctrlwmtb1zbf</link>
                <description>روز نوزدهم، به درخواست عمه وسطیه، مهمونش شدیم، حلیم خونه مادربزرگم. فکر میکردم خودش و شوهرش تنها بیان، اما وقتی رفتیم اونجا، در کمال تعجب دیدم که دختر عمه ها هم اومدن.صبحونه داشتیم، حلیم، چای تازه دم، عمه ها که سر پا بودن و سفره ای که توی پذیرایی پهن کرده بودن، رفتم توی آشپزخونه، صدای مبهمی که از همهمه جمعیت توی گوشم میچرخیده، سرزندگی این تصاویر، من و یاد سکانس آخر سریال گرگ و میش انداخت، همیشه از دیدنش بغض میکنم، همیشه اون سکانس رو با توجه خاصی نگاه میکنم.چای ریختن عمه کوچیکهبعدش هم که نشستیم سر سفرهبعد چند ماه، دوباره این خونه رونق گرفتوقتی صبحانه رو خوردیم، زمان ظرف شستن که شد، خواهرم توی آشپزخونه بهم اشاره داد که میونی ظرفارو ت بشوری؟ اولش گفتم خب چرا باید داوطلب بشیم، کی حال داره ظرف بشوره، بعد دیدم منطقی میگهعمه کوچیکه که از سفر اومده، عمه وسطیه هم حلیم رو پخته، طبیعتا باقی ماجرا سهم ما بود. آستین بالا زدم و شروع کردم‌.اولش بی حوصله میشستم، زمان ابکشی ظرفا، لطافت خاصی سراغم اومد. حس خوب بعد از مهمونی، ظرفایی که داشتم میشستم، نشان از دورهمی خانوادگی بود. بوی زندگی در اون سینک جاری بود.لحظه ای که متوجه زیبایی ظرفا شدماینجا خیلی حس خوبی داشتمکم کم داشتم از این کار کیف میکردم و خیلی زود متوجه شدم که کار تموم شده. آخر شست و شو بود که شنیدم بی بی داره به بقیه چیزی میده، عجله کردم و زودی آب رو بستم، سینک و تمیز کردم و دستکش و دراوردم(دستکش و مخصوص تمیز کردن سینک پوشیدم )انرژی خالصحس خوب، سینک خالی و ظرفای شسته شدهاینم از این، همشون و شستم۵۰ تومن پول، گفت دوست داشتی به حساب عیدی بزار(عید قربان) یا برای سوغاتاز نظر مادی پول زیادی نیست، اما ارزشش از یک دنیا هدیه بیشترهپول معنوی به روایت تصویرو اینجور شد که مهمونی تموم شد.من قبل اینکه بقیه بیان بیرونوقتی برگشتیم خونه میخواستم استراحت کنم، آخه صبح زود بیدار شده بودم، من عادت داشتم همیشه بعد صبحانه، میخوابیدم. اما قرار شد بریم مراسم بعد عقد دختر عموی مامانم.رفتیم بیرون، تند و سریع لباسا رو جور کردیم و رفتیم.روز پیچیده ای بود. اتفاقی درباره موضوعی که اختلاف نظر داشتیم راجب لباس پوشیدن تو اون مهمونی حرف زده شد و خلاصه یهو دیدم موضوع و مطرح کردم.خیلی از واکنششون نگران بودم، دوست نداشتم دلشون و بشکونم، اما بابا با ملایمت صحبت کرد، دوست نداشت خلاف میلش رفتار کنم، منم میون کلامتم، خیالش و راحت کردم که قرار نیست بر خلاف میلش رفتار کنم. می‌خواستم مطمعن بشه، جلوی رویش، و پشت سرش نداره.دوست ندارم احساس پدرانه اش رو از درون قلبش ضعیف کنم، اگه من کمی اذیت بشم، بهتر از اینه که یک پدر احساس ناامنی و نگرانی. استرس درباره فرزندش داشته باشه. اون روز با خودم فکر میکردم شاید اشتباه کردم، نباید میگفتم، آخه ما معمولا صحبتای اینجوری نمیکنیم.کم کم خیالم راحت شد پدر، نه تنها سرد نشده، مهربون تر هم شده. به صورت خودجوش گیره صورتی ستاره ای من که روی میزم بود و گذاشت روی موهاش.توی مسیر رفتن به مهمونی، میخواستم لاک بخرم، مامان گفت نه، بابا با مهربانی ناز کشید، گفت حتی اگه نرسیم، دخترم لاک بخره( زمان زیادی نمی‌برد ولی با جملاتش، نگرانی مامان و آروم کرد) و اون لاک خیلی بهم چسبید.آقای دستفروش هم وقتی دید عجله دارم قیمت و سه لا پنج لا حساب کرد(۱۷۰ تومن برای یه لاک خیلی ارزون، البته قیمتا رو نمیدونم خیلی وقته مغازه نرفتم، اما ارزشش به همین عجله کردن من و توجه های پدرانه بود)و خلاصه با خودم فکر میکنم شاید، کم کم این صمیمیته بیشتر بشه، راحت تر بتونم از خودم بگم، کمتر خود سانسوری کنم، جلوی خانواده و خلاصههاینجوری بود که اون شب تموم شد، مهمونی حس خوبی داشت، احتمالا عروسی هم میگیره.خسته اومدیم خونه، فرداش آرام بودم. دیگه نگران صحبتایی که کردیم نبودم،دوست ندارم حسشون و خراب کنم، اما، شاید کم کم بتونن قبول کنن که بچه ی کوچولوشون بزرگ شده.خودمم باورم نمیشه اما باید این رو پذیرفت.</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:36:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت ریشه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-gkqfqpvka5sm</link>
                <description>دقیقا ۴ روز پیش یعنی ۲۱ خرداد، هجدهمین روز مطالعاتی من بود که الان میخوام راجبش حرف بزنم.اون روز روزی بود که مادر بزرگم بعد از چند ماه برگشت به خونش توی شهر ما. درواقع از قبل عید تا حالا رفته بود خونه ی جنوبیش، نزدیک عمه‌ام اینا، بعد باهم دیگه با هواپیما رفتن پیش اون یکی عمه‌ام که مریض شده، شنیدم مادربزرگم خیلی بی‌تابش بوده، حق هم داشته، با اینکه هیچ وقت این خبر تکراری نمیشه، اما شاید، یه روزی که خیلی هم دود نیست، مجبور بشیم تا بشنویمش.با خودم قرار گذاشتم اگه چنین اتفاقی افتاد، تا مدتی دست از زندگی میکشم، خسته، غمگین و تنها، فقط تماشا میکنم، اشک میریزم و هیچ کاری نمیکنم. گفتنش اسونه، اما روح من، دیگه طاقت دیدن چنین چیزی رو نداره.مادربزرگم وسط آتش بس رفت، اونجا بود که گفتن پروازا کنسل شدن، اما خب، پروازا محدود شده بودن، گویا خط های هوایی‌شون رو هم عوض کرده بودن و خب، با بلیط که گرفته بودن، برگشتن، یعنی اومدن پیش ما.مهمونا همیشه در اتاق من مستقر میشن، برای همین، مامان حلقه رو برد تو اتاق خواهرم، خواهرم اما برش گردوند تو اتاق من، قرار شد یه جایی بزارش که تو چشم نباشه، با لحن شوخ و مرموز به اتاقم رفت، کلی طول کشید، مدام پیگیر میشدم، می‌گفتم داری چی کار میکنی، حس میکنم داری یه آتیشی میسوزونی، در نهایت دیدم حلقه روی تخته، یه بالشت روشه تا نیوفته، عمود به تخت روی هوا ایستاده بود.استتار حقله توسط خواهرم، جوری روی تخت مخفیش کرده که واقعا به چشم نمیاد. حتی وقتی ازم پرسید حلقه رو دیدی؟ بهش گفتم چی رو دیدم؟( یعنی جوری قایمش کرده بودی که اصلا پیدا نشد)و خب تمیز کردن اتاق به همین جا ختم نمیشدمامان این و برام آویزون کرده بود روی کمد دیواری، که چروک نشه،عشق مادرانه به روایت تصویروقتی رسیدن، رفتم پیششون، سلام و احوال پرسی کردم، انرژی مثبتم رو تقدیم به مادربزرگم کردم، همیشه میبینم وقتی با این انرژی میرم کنارش، برقی که چشماش میزنه، چه صداقت و حقیقتی از محبت رو بیان میکنه، سنش خیلی زیاده، هر وقت نگاهش میکنم، با خودم فکر میکنم اگه این آخرین باری باشه که باهم میخندیم، آخرین اتصال من به دنیای اصیل گذشتگان در خانواده پاره میشه. جلوی این ادم، نیاز نیست تا نقش چیزی رو بازی کنم، نیاز نیست ادای چیزی رو بیام، شاید، شاید نتونم اونقدری که شایسته ی جایگاهشه، بهش توجه کنم( بخاطر شرایط اخلاقی خودش) اما، بودنش، فقط بودنش دریایی از آرامش پشتشه.همیشه وقتی میریم خونش، کنارش میشینم روی تخت، سرم و میزارم روی پاش. نه اون میدونه توی قلب من چه طوفانی به پاشده و نه من میدونم در سر او چه میگذره. موهام و نوازش میکنه، آرامش بودنش، قلبم رو تسخیر میکنه. هنوزم بهش میگم روی دستم لی لی حوضک بخونه، هنوزم دوست دارم نگاهش کنم، دستش و بگیرم. فقط نگاهش کنم و در عمق چشمانش غرق بشم.مادربزرگم و عمه رفتن بخوابن، اومدم درس بخونم، اما مامانی داشت هندونه رو پوست می‌کند میذاشت در ظرف میوه، چشمم و گرفت، آب از دهانم جاری شد، ازش خواستم تا بهم بده، گفتم میام خودم میبرم، اما گفت نه، خودم برات میارم. حتی برم برشش هم زد، چقدر لذت بخش بود خوردن این هندوانه از دست مادرم، چقدر لحظه ای که گذاشتش روی میز، حس خوبی داشت، چقدر بودنش، خنک نبود، اما انقدر شیرین و آب دار بود که جونم رو حال آورد.عشق مادرانه به روایت تصویراومدن، مامان هم رفت بخوابه، اومدم درس بخونم، نیم ساعتی نشده بود که عمه ام بیدار شد، نسکافه میخواست، بلند شدم و براش آماده کردم، گفت چای دم کن، دم کردم.بعدش هم بقیه بیدار شدن، مادر بزرگم اول نمازش رو خوند، سجاده اش رو من اوردم، از مشهد خریده بودم، خیلی دوستش داشتم، دوساله دارمش، اما نو نوعه. عمم فکر کرده بود تازه خریده بودمش.نماز، چیز عجیبیه، مگه نه؟ نمیدونم راجبش چی بگم. ولی میدونم یه جور مدیتیشن محسوب میشه.مادربزرگم و راضی کردیم بمونه، اما عمه خیلی خسته بود، می‌خواست بره خونه ی مامان بزرگ تا راحت تر باشه و خلاصه اون روز اینجور تموم شد.بعد از اینکه رفتن، زود دلم تنگ شد، خانواده داشتن، خیلی حس خوبیه،مراقب خودت و خانواده ات باش، مراقب لحظه های زندگیت باش، فراموش‌ نکنی زندگیشون کنی،مثل همیشه:خودت رو بغل کنتاریخ اصلی این خاطره ۲۱ خرداده اما تاریخ نگارش:17:48&gt;&gt; 1405/3/25</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی یک پیام</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-ql9lnhxvl1p3</link>
                <description>غروب روز هفدهم، رفتم بیرون هوا بخورم، دنبال باطری گوشی پدربزرگم که تازه به دستم رسیده، کلی گشتم تا پیداش کردم.گفت ال سی دی‌ گوشی شکسته، صفحه روشن شد اما کار نکرد. خیلی ضد حال خوردم.کی حالا بره دنبال تعمیر این. می‌خواستم ببینم میشه اون تو چیزی پیدا کرد، پیامکی، عکسی، نوشته ای که به دست اون بوده باشه، گوشی خیلی قدیمیه، مغازه داره می‌گفت قطعات این گوشی نیست.آنلاین میشه پیدا کرد اما اگه بیاد در خونه، خانواده میفهمه، دلم نمیخواد در جریان باشن.دلم داره ریش میشه، کاشکی بودش.از سیگار خوشم میاد، اما از دود سیگار که توی شهر پخش شده نه، از سیگار خوشم میاد اما از سیگاری بودن نه، از سیگار خوشم میاد اما از حس و وایبی که به شهر میده نه. برای همینه که هنوز نمیدونم انتخابم چیه.نگاه داغون مردی که دنبال قدم های یه زن میرفت، سیگار و سیگار و سیگار. خانوم جوونی که سیگار دستش بود. پسر جوونی که سیگار دستش بود، خانوم مسن خیلی باحجابی که کنار دختر جوونش بود و سیگار دستش بود، با چه حس و حرصی نشسته بود،سیگار چقدر چهره ی شهر و زشت کرده بود.پسر بچه ی نوجوانی که از کنارم با دوچرخه رد شد، معذب رفت توی پیاده رو، یه موتوری از کنارش رد شد. مشخص بود میخواد ازشون فاصله بگیره، دو تا پسر هیکلی جوون رو موتور بودن، اونی که ترک موتور بود، برای پسردوچرخه سوار فاک فرستاد و راهش و کشید و رفت.چرا؟ باهم کل کل داشتن؟ یا چون بزرگتر بود فکر کرده بود خبریه؟ موتور تو تند تر از دوچرخه ی اون میره؟ می‌خوای بگی قوی تری؟ برای چی؟ مگه قراره قدرت نمایی کنی؟ این بچه چه زد حالی خورده بود؟ حس بد این برخوردا به غرور یه نوجوون اسیب میزنه، چطور باهاش کنار میاد؟ این افکار توی سرم می‌چرخید که از کنارش رد شدم و به مسیرم ادامه دادم.پسر نوجوونی که کنار رفیقاش، داشت از میلگرد کنار ساختمون بالا میرفت، شاید میخواست بارفیکس بزنه، شایدم فقط میخواست بره بالا، میخندیدن، کنار هم میخندیدندختری که داشت میرفت، سر تا پا خاکستری و مشکی، دو تا پسر با موتور از کنارش رد شدن. مشخص بود داشتن باهاش حرف میزدن.رفتن، دوباره برگشتن، علامت پیروزی نشون دادن، رفتن دوباره.خانومایی که سوار ماشین بودن، میخندیدن، لبخندم خشک بود اما لبخندی برای خانوم راننده فرستادم، حس خوبش، برای لحظاتی، قلبم و روشن کرد.از یه گوشه ی تاریک خیابون رد شدم. یادمه وقتی بچه بودم، از باشگاه که میخواستم برم خونه، اونجا رو میدویدم، جوری که تمش قلب میگرفتم، میترسیدم، اون موقع اخبار بچه دزدی رو شنیده بودم، تعمیرگاه ماشین هم اونجا بود، رزمی میرفتم.فکر میکردم ممکنه آدم رو بدزدن و با خشونت اعضای بدنشو بفروشن، چقدر کودکانه. شاید اونوقع فکر میکردم نصف آبرین پیاده بچه دزد بودن ولی کاشف به عمل اومد که اونا هم آدمای عادی هستن، بیشترشون.چقدر خیابون دلگیر بود. از روی پل عابر رد شدم. توی تاریکی پله ها، یه پسر موفر با سیگار داشت میومد بالا، داشتم میرفتم پایین، یه پراید با چراغای رنگی و چن تا پسر علاف و بیکار، که شاید مست بودنخانومی که با دخترش از کنارم رد شد،مغازه های موبایل فروشی و گشتن دنبال باطری،یه بغض خورده شده، به دنبال یه نشونه برای دیدن پدربزرگم. دلم براش تنگ شده. خیلی خیلی زیاد.روح واقعا وجود داره؟ یعنی صدام و میشنوه؟ یعنی اشکام و میبینه؟دلم میخواست بودش تا توی باغچه ی خونش گل بکاره، صدام کنه، منم غرق در بازی با دختر خالم باشم، با هم دور ستون بدویم، بیام کنار پدربزرگ که دراز کشیده توی خونه، و صدام زده بشینم، گوش بدم ببینم میخواد چی بهم بگه، عجله داشته باشم که برم، آخه میخواستم دوباره بازی کنم، میخواستم دنبال دختر خاله‌ام بدوم، میخواستم صد بار دیگه از در کوچیکه ی پذیرایی که کنار در بود، تا دیوار باز روبه حال(یه تیکه دیوار پذیرایی که تموم میشد، بین دیوار حال و پذیرایی باز بود و میشد از در پذیرایی رفت توی راهرویی که میرسید به حال، و از اونجا دوباره رفت توی پذیرایی)چرا یادم نیست بهم چی گفت؟ چرا بیشتر کنارش نشستم؟ یعنی نصیحتم کرد؟ محبت کرد؟ بهم گفت مراقب باشم زمین نیوفتم؟باشه بابابزرگ، مراقبم، اما تو چرا مراقب خودت نبودی؟چی توی من دیده بودی که گفته بودی این نوم بزرگ که بشه میاد پیشمون؟ الان که بزرگ شده، نیستی که بیام پیشت؟دلم میخواست توی همون شهرستان کوچیک، با بوی خاک بزرگ میشدم، من از شهرای بزرگ خوشم نمیاد، من از دغدغه های این مردم خستم. من دوست دارم زندگی کنم، یه زندگی ساده، کنار خانواده‌ام.اره، درسته بلند پروازی بخش جدانشدنی منه، اما هیچ وقت برای خودم نبوده، همیشه برای قدرتی بوده که بتونم باهاش، تاثیر خوبی روی زندگی ادما بزارم.سقف آرزوهای من، یه خونه ی کاهگلی، توی یه روستای کوچیک خانوادگیه. عطر تمشک و صدای چشمه، پدربزرگ کشاورز و مادربزرگی که مربای آلبالو درست میکنه. پدری که نجاره و مادری که به بچهای روستا درس میده. شایدم پدر مادرم توی آرزوهام توی شهر زندگی میکنن، شایدم من، جایی میان این دو زندگی، میزیستم، نیمی در شهر و نیمی در خاک اصالت.چقدر هوای شهر برای قلبم آلودست، چقدر سقف این شهر برای من بلنده و چقدر.. می‌خواستم با آخرین توانم خانوادم و قانع کنم که اینجا، دور از خانوادتون، به خودتون می‌آید می‌بینید پیر شدید، مادری که داری مثل پدرت میمیره، خواهرایی که داری، برادرانی که داری، زندگی هزار جور میچرخه و شما اینجا، توی شهر به این بزرگی، به دنبال چیزی که نمیدونید چیه.بعد از اینکه از فانتزی های کودکانه و بحران نوجوانی گذشتم، میخواستم یه بار دیگه تلاشم و کنم، برای اینکه به ریشه ها برشون گردونم. یکی دو هفته تو خونمون دعوا بود. هر وقت حرفش و میزدم، به دعوا می‌رسیدیم. اره، من آخرین تلاشم و کردم. آخرش به داد یکی از اعضای خانواده مواجه شدم. هر چی ناراحتی داشت و روی صورتم خالی کرد، این کار همیششه، قبلا هم وقتی حرف رفتن به شهرمون و میزدم خوشش نمیومد.اونجا فهمیدم میون آرزوهای من ازکنار هم بودن و بلندپروازی او، فرسنگ ها فاصلست. حتی اگه همونجور که بار ها با زبونش گفته بود من همراه خانوادم، اگه این مهاجرت جور میشد هم، خودش و قربانی خواسته های من میدید.پس تصمیم گرفتم کسی رو قربانی دنیای رویایی خودم نکنم، تصمیم گرفتم این حرف و توی قلبم چال کنم. تصمیم گرفتم، عضو خوب خانواده بشم! آره بعدش هم یکی دوباری یه بحثای کوچیکی راجبش پیش اومد، اتفاقی و گذرادیگه قصد ندارم دست خانواده رو بگیرم و ببرم به یه جای دور. دیگه دنبال تغییر دنیا نیستم، دیگه دنبال یکی شدن با خانواده نیستم.اره، این اتفاقی نبود که بشه جلوش رو گرفت، خیلی وقته زمینه هاش فراهم شده، چند ساله خودم و به نشنیدن زدم، چند ساله چشم و گوشم و به صدای قلبم بستم.من خودم و به خواب زده بودم، به قول مدیر مدرسمون که به مامان این و گفته بود، من توی آسمون زندگی میکنم(چون رشته ی خودم و نمیخوندم اما دنبال تغییر رشته بودم فکر میکردن اجازه دارن جلوی راهم و بگیرن)اره با افتخار میگم، تو دنیایی که آدما توی یه مسابقه ی مسخره، برای اثبات برتری خودشون، و جلوزدن در مسابقه ای که نمیدونن مقصدش چیه، برای چیه و از کی شروع شده، من دوست دارم معمولی باشم، کار کنم، پول در بیارم، یادبگیرم، با رفیقام باشم، کنار خانواده اروم بگیرم، توی خاک اصالت ریشه داشته باشم، زندگی کنم، با قدرت و فروتن، لباس خدمت به جامعه بپوشم و زندگی‌ام رو تنفس کنم.به خودم اومدم، به اینکه هیچ کس نمیتونه برای تو کاری کنه، به اینکه نمیتونی آدمای اطرافت و عوض کنی با زبان، به اینکه اون دنیایی که ۱۸ سال آرزوش و داشتم، وجود نداره و خودم کسیم که میتونم بسازمش، حتی اگه معمولی به نظر بیاد، حتی اگه الان باشه، توی یه شهر دیگه، اما من، ندارمش.خیلی از اون اتفاق نمیگذره که به خودم اومدم دیدم داستان‌هایی که مینویسم، شخصیت هایی که می‌سازم همه پزشکای خسته ای هستن که از شهر رفتن و طبابت رو کنار گذاشتن، با سایه های درونم دیدار کردم، فهمیدم پزشکی رو برای ترحم نمیخوام، برای نجات بشریت هم نمیخوام، درست برای خود خودم میخوامش، تصمیم گرفتم دوباره برگردم سمتش و براش زحمت بکشم.به این فکر میکنم که وقتی درآمد به دست اوردم، یه خونه خوب، توی یه برج بلند، با قواعدی که خودم تعیین میکنم. اشتباه نکنید، قرار نیست با خانواده قهر کنم، یا فاز جدایی بگیرم، میخوام در صلح اینکار و انجام بدم،نمیخوام مایه ی ناراحتیشون بشم، نیاز های عاطفی ای که دوست ندارم به کسی تحمیل کنم و ترجیح میدم خودم حلشون کنم، من غرق در شغلم میشم، غرق در فضایی که دوستش دارم. اما تنهاشون نمیذارم. زمان زیادی باهاشون سپری میکنم، حال خوبم و براشون میبرم و زندگی بی رنگشون و رنگ میزنم. کم کم کارم و سبک میکنم و هفته ای چند بار طبیعت رو میگردم، اسب سواری میکنم زندگی رو تنفس میکنم.با یه پرواز میرم دیدن عزیزانم، ویزای کشورهایی که دوست دارم بگیرم و میگیرم و لحظاتی رو، ازادانه، بدون مهر و برچسب و قوانین عجیب غریب وسواس گونه‌ ی سلامت پرستانه زندگی میکنم. گاهی به مهاجرت هم فکر میکنم، اما خانواده، چیزی نیست که به اسونی ازش بگذرم.و خلاصه، من سرد نشدم، یخ زدم اما گرمای قلبم مثل آتش زبانه میکشه.و مثل همیشه توی آینه به خودت نگاه کن، تو بودی که زندگی رو تا اینجا رسوندی، تو بودی که خوب یا بد کنار خودت بودی، تو بودی که قوی موندی و تحمل کردی، تو بودی که شجاع بودی، تویی که اینحا هستی، تویی که کنار خودت هست، پس مثل همیشه :خودت رو بغل کن۲۱:۲۴&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۲۰</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوای پدرمادری، یک جک واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-ekc9h7azlb2c</link>
                <description>روز ۱۶ ام روزی بود که مامان و بابا هنوز توی دعوا بودن. روی مبل نشسته بودم توی اتاقم، مامان ناز میومد ، از نخواستن زندگی مشترکشون میگفت، بابا خودش و به اون راه میزد و جمله رو به محبت و دوست داشتن میچسبوند، داشتم به این فکر میکردم نگاه کن پدر مارو، پس بلده انقدر زبون بازی کنه؟ خیالم راحت شد که رابطشون، اون جور که گاهی من از بیرون میبینم نیست. این روزا، شرایط خونه اصلا خوب نبود، از کنکور آجی گرفته تا درسای من، دغدغه هاشون باعث میشه، فضای خونه سرد به نظر برسه،در واقع بابا که اومد خونه، گلدون خودش و از اداره برای مامان آورده بود. یه گیاه که اداره بهش داده بوده، یک سالی ازش مراقبت کرده بود، خیلی خوشگل شده بود، دور گلدونش، کاغذ سفید گذاشته بود، آخه مامان از گلدون مشکی پلاستیکی خوشش نمیاد( اوج خلاقیت پدرانه برای نازکشیدن😂)و خلاصه داشت قسمت ۲۱ سریال یادآوری رو میداد، منم که نمیتونم از گوشی نگاه کنم، نشسته بودم پاش. مامان کلم پلو درست کرده بود با گوشت قِل قِلی. بابا که اومد، سفره پهن کردم، غذا رو گرم کردم. دیدم مامان که خودش رو به نیمه خواب زده بود، پاشد، غذا رو کشید که ببرم(قهر بود با بابا اما پا شد براش غذا بکشه)بابا که اومد پای سفره، گفت یه قاشق اضافه تر بیار(آخه مامان و آجی خورده بودن، فقط من و بابا بودیم) و دیدم بابا یه قاشق برداشت، برد و خودش دادش به مامان. مامان نمیخواست بخوره اما بابا گذاشت دهنش.(مثلا مامان طلاق هم میخواست تازه😂) و بعد ناهار اینجوری شد که دیدم دارن کم کم حرف میزنن، بحث میکنن،بابا هم سعی میکنه با ملایمت موضوع رو جمع کنه، سریع سفره رو جمع کردم اومدم تو اتاقم که راحت باشن(با اینکه دلم کنار یادآوری بود که داشت پخش میشد)و اینجور بود که روی مبل نشسته بودم، گوشه ی اتاقم، مامان با کلماتش توجه میخرید و بابا هم انگار دقیقا بلد بود باید چی بگه، جوری لاس میزدن در زبان دعوا که با خودم فکر میکردم عجب، اگه دعوا اینه، کاش همیشه دعوا کنید 😂اینم بگم، واقعا کلافه شدم، اون روز، خیلی روز بیخودی بود. درس نخوندم و نمیدونم چطور گذشت واقعا.خودت و بغل کن.۱۴۰۵/۳/۲۵&gt;&gt;  ۱۷:۰۹</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک افتاق ناخوشایند</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-ksvmbtjts25l</link>
                <description>دیشب مامان و بابا سر یه موضوع مسخره دعوا کردن. من یه چیزی پرسیدم، انگار منتظر این بحث بودن. شروع کردن تند حرف زدن. اولش با خودم فکر کردم آخه بیکاری راجب چیزای بیخود نظر میدی؟ بعد دیدم نه، مثل اینکه دلاشون خیلی پره، و بعد فهمیدم نباید به خودم بگیرم، بحث ظاهرا سیاسی بود اما نبود.همونجور که روی پیشونیم و پوشونده بودم تا باد کولر، بیشتر از این، مریضم نکنه، میخواستم از جا بلند شم و برم توی اتاق، تا هر چقدر میخوان دعوا کنن بعدش هم مثل همه ی زن و شوهرا، آشتی کنن،(وقتی کسی باشه که نمایشت رو نگاه میکنی، جری تر میشی برای اینکه حتما توی بحث پیروز بشی، مخصوصا اگه اون آدما فرزندانت باشن، اینجوری جلوشون خیلی قوی به نظر میای، دوست ندارم چنین طرز فکری توی سرشون باشه)اما دلم نیومد فضای خونه رو ترک کنم به مقصد اتاق و یه هدفون برای اینکه صداشون و نشنوم( از نظر روحی ، دلم نمیخواد هیچ وقت دعوای پدر و مادرم و ببینم و دوست ندارم حتی تو ناخودآگاهم ثبت بشه، اما دلم نیومد. مامان حالش خوب نبود و بابا تو اون لحظه کلافه بود. احساس میکردم بابا واقعا دوست نداره تنش بینشون باشه، اما بلد نیست چه کار باید کنه تا هم طرف اروم بشه هم خودش، شایدم اصلا حوصله نداشت که مامان و اروم کنه، شاید هر دوشون از وضعیت جامعه و زندگی خسته شدن..) و خلاصه اینجور بود که احساس کردم اگه برم توی اتاق، مامان توی اون حال، تنها باشه پیش بابا، فضا براش سخت تر میشه و نشستم.داشتم آشپزخونه رو نگاه میکردم، نه بهشون نگاه میکردم، نه دوست داشتم صداشون و بشنوم(دلیلش و قبلا گفتم) اما خب صداشون توی گوشم می‌پیچید. همون لحظه بود که یه حشره ی ترسناک دیدم کنار جا لیوانی تو اشپزخونه، من که تا اون لحظه تکیه داده بودم به دسته مبل تک نفره، از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاق آجی که امنه، گفتم بابا، *** اونجاست. نگران بودم توی دعوا، نکنه به *** بی توجهی کنه، اما خداروشکر نکرد. و البته این موضوع باعث شد بحث مامان و بابا همونجا تموم بشه و آتش بس کنن. باقی حس و حالم راجب این دعوا رو توی پست بعدی مینویسم، چون مطالب این پست راجب حشره هست، دلم نمیگیره بیشتر بگم و خلاصهههرفت و بردش تو حیاط و صدای دمپایی رو از توی اتاق شنیدم. نفس راحتی کشیدم، اما اینم بگم وقتی این حشره رو میبینم کلا تا چند لحظه شبیه جن گرفته ها میشم. شاید با خودت فکر کنی که خب، لابد هیچ تلاشی نکردی که اینجور میترسی. اما باید عرض کنم توی کارنامه‌ام چند مورد قتل این حشره ثبت شده. از گونه ی بی بال چند تا، و از گونه ی بال دار یه دونه. اولین باری که میخواستم به این ترس غلبه کنم، داشتیم تو خیابون با دخترخالم توی شهرستان راه می‌رفتیم، یه جسد دیدم و پام و گذاشتم روش. جوری ژست گرفته بودم انگار قله رو فتح کردم. اما حقیقتا همین جسارت رو بهم داد که به کشتن واقعی هم دست پیدا کنم.یه جا رفته بودیم تو زمین کلی از این گونه ی بی بال بود. با کفشم چند تا رو به درک واصل کردم اما قلبم و میذاشتم کف دستم هر سری. در نهایت یک بار رفته بودیم خونه ی عموم اینا. بابا جلوی من ایستاده بود و من دیدم یه گونه بال‌دار اونجا هست. مدت ها بود آرزوی این کار و داشتم. درنگ نکردم همونجا با تموم زور و قوتی که داشتم خودم و به سمت بابا انداختم. بازوش و محکم چنگ زدم و همونجور که من تعادلم رو میخواستم حفظ کنم، بابا داشت خودش رو جمع و جور میکرد که نیوفته و گفت چی کار داری می‌کنی😂 بار ها تمرین کرده بودم برای اون لحظه، هر سری با خودم کلنجار میرفتم که انجامش بدم، اما نمیتونستم، در نهایت بدون اینکه بهش فکر کنم به دلش زدم و موفق شدم. احساس قدرت😂ولی باید بگم با وجود این کارنامه درخشان، هنوز هم در حد مرگ میترسم و نتونستم از پسش بر بیام. یه بار تا دم گرفتنش با دست رفتم. یعنی تو خونه ی خالم اینا، یه بچشون رو پیدا کردم که نیم جون بود. می‌خواستم بگیرمش تا این حسم بریزه، نمیتونست کاری کنه اما باز هم نشد. به پیشنهاد دخترخاله ی عزیزم، آخرین آپدیت برنامه ام این شد که چند تا پلاستیکیش رو بخرم بزارم توی اتاقم، جلوی چشم.مغزم بفهمه این موجود، هیچ تهدیدی برای بقایش به وجود نمیاره و هیچ غلطی نمیتونه بکنه. اما خب .. هنوز پیدا نکردم و در نتیجه مثل سگ میترسم.دیشب هم که توی لامپ روشن خوابیدم، با اینکه خیلی سردرد داشتم سر کولر و هوای سرد و اینا، اما اصلا انگار نخ انگار، جوری تخت خوابیدم تا صبح که خیلی چسبید.و دیشب رو به در کردم با سلامتی.خداروشکر درس هم خوندم البته. ۳ ساعت و خورده ای. گفتار یک زیست، فصل قلب تماممم شد بالاخرهه. آزمون جلسه ی اول رو هم دیروزش داده بودم و نزدیک ۷۰ درصد زدم. سوالا از جزوه بود ، اما ذهنم نسبت به قبل خیلی گشوده شده به درس و خیلی حس خوبی گرفتم از این موضوع. دیروز آزمونه رو تحلیل کردم و برای اولین بار نوشتم اشتباهاتم رو.. این یعنی شروع خوب برای یه روند درست و خب خوشحالم حس خوب لحظه ای که کلاس بعد کلی زمان تموم شده و استاد داره حرف های آخر کلاس و میزنه امروز شروع شد . به به عجب روزی. این پست رو تا همینجا نگه میدارم، امروز باشه برای پست بعدی.مثل همیشه، با خودت مهربان باش و :خودت و بغل کن۱۴:۴۹&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۱۹</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوسه روز پیش</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-a4zs1evlvnb8</link>
                <description>دوروزی هست پست نذاشتم. اما این دوروز اتفاقات خوبی افتاده برام. تصمیم گرفتن بیخیال فاز هر چی بیشتر بهتر بشم و کف هدفم رو گذاشتم روی ۲ ساعت. قبلش تا ۶ ساعت بود و نصفه نیمه داشتم ول میکردم. شل و صفت شدن کار، به دردم نمیخوره،میخوام به دیسیپلین برسم و اصل، ادامه دادنه، جهش لحظه ای نیست برام. فعلا تو فاز مطالعه تمرینی هستم و خب این کار خیلی به نفعمه.عشق مادرانه/پدرانه به روایت تصویرماجرای این حلیم مال چند روز پیشه، شب قبلش مامان گفت بخش زیادی از تصمیمم که خواستم حلیم درست کنم، بخاطر تو بوده.و خب صبحش مامان و بابا دو نفری خیلی رمانتیک صبحونه خوردن، معمولا ۴ نفری میخوریم، اتفاقا بابا گفت بیدارت کردم پا نشدی. اما مطمعنم عمدا زیاد اصرار نکرده چون حتی یادم نمیومد. جالبیش اینجاست که یکم قبلش هم بیدار شده بودم و این و میدونست .. در هر صورت چیزایی که گفت رو پذیرفتم و بهانه گیری نکردم و خب خوشحال شدم از صبحانه ی رمانتیکی که خوردن باهم.اما، منم نشستم و حلیم خوردم. یکی دو روز بعدش بود که هنوز از این صبحانه خوشمزه مونده بود(اگه میدونستم پای سفر بیشتر میخوردم همون روز که😂 آخه همیشه ته ظرف و نگه میدارم شاید کسی بیشتر میلش شده باشه)و خلاصههه بابا این و گرم کرده بود و پرسید میخوری؟ منم که از خدام بود گفتم آره. کشیدم و با هم خوردیم.اما وعده اخرش رو مامان قبل یکی از ناهار های همین روزا گرم کرد. خیلی گشنه بودم، در حد مرگ. خوردم و خیلی چسبید. احساس کردم مامان بخاطر من کنار کشید از خوردن، چون توی یه بشقاب داشتیم می‌خوردیم. منم بعد از اینکه معده‌ام اروم گرفت، دوسه قاشقی داشت که کنار کشیدم. گفت بخور من نمی‌خورم. اما همیشه همین و میگه، حتی وقتی میخواد. برای همین دیگه نخوردم. رفت تو اتاق گفتم عههه خب نخورد چرا. یه قاشق دیگه زدم بر بدن ولی باز هم براش گذاشتم که اگه برگشت خواست، بخوره. چشمت روز بد نبینه، پای سینک بودم که دیدم جلوی خودم آورد و حليمه رو ریخت.همونجا میخواستم بگم چراااا اما خب دیدم زشته، مثلا فاز سیری گرفته بودم و اینا، واسه همین چیزی نگفتم اما آخه به کدامین گناه، چرا حلیم و ریختی عهههه.و دیگه جونم بگه، عجب زندگی زیبایی.اینایی که تعریف کردم درباره حلیم، موضوعات چند روز گذشته بود که نرسیدم بنویسمشون.و اما بعد از اون چند روزی که توی پست های قبلی راجبش نوشتم، (بی قراری و درس و این حرفا ) رفتم سراغ مزدافر عزیزم توی یوتیوب.دو یا سه شب پیش اینجور گذشت که شب ، ادامه ویدیوهای گذراز ذهن مزدافر رو گذاشتم.حس خوبی بود. یادمه اوایل که دنبال مدیتیشن بودم( اون اوایلش برای مراقبه به فایل های صوتی توی یوتیوب که با عنوان مراقبه بود گوش میکردم) چند تا ویدئو رو گوش کرده بودم، بعدش هم که اتفاقی یه شب تونستم به دنیای ذهنم سفر کنم، معلق بودن و تجربه کنم و تجربه ای نزدیک به خروج از بدن رو بدست بیارم.راجبش باید بگم که از چند ماه قبل، بدون اینکه بدونم دارم به مراقبه و دیدن ذهن کمک میکنم، یه قرار نا نوشته با خودم گذاشته بودم. شبا قبل خواب، به سیاهی پشت پلک هام دقت میکردم. یعنی میخواستم توی اون اقیانوس تاریک غرق بشم. حس عجیبی بود. تصور می‌کردم نشستم و دارم به دریای تاریکی نگاه میکنم. نمیدونستم ناخودآگاه دارم ذهنم و تمرین میدم برای تجربه های عمیق و لطیف تر از قبل.یه شب پاییزی، ابان یا آذرماه ۱۴۰۴ بود که روی تخت دراز کشیده بودم و در پشت این تاریکی، نور و تصاویری از دنیای ذهنم دیدم. چیزایی که فکرم درگیرش بود یکیش چشم بود(اون زمان سریال کره ای میدیدم و به شدت دنبال معجزه ی چشم بودم. چشم منظورم چشم انسانه، عاشق اینکه چشمام، آرامش و عمق و جذابیت داشته باشه، و آدم ها رو تو خودش غرق کنه،توی دنیای افکار تصویری، چشم میدیدم، مومیایی تیتراژ یوسف پیامبر و کلی چیز دیگه که یادم نیست. تصاویری که پشت نور قائم میشدن و به سختی دیده می‌شد. امواج انرژی رو توی بدنم حس میکردم و بعد از گذر زمان، وارد دنیای تاریک شدم دوباره. تصویر یه مغز توی ذهنمه که از دور میدیدمش.یه جایی نمیدونم کجای مراقبه بودم که احساس کردم دارم از خودم کنده میشم، آسمون شبیه آسمون واقعی بود و برگای درختی که توی آسمون میدیدم، شبیه درخت روبه روی پنجره اتاقم بود.این تجربه حدودا نیم ساعت، ۱ ساعت ، دوساعت .. نمی‌دونم. یکی دوباری وسط کار بلند شدم، احتمالا شام خوردم و خلاصه این تجربه با تمام این نشست و برخیزها، از ۹و ۱۰ شب تا ۱و ۲ نیمه شب درگیرم کرد. احساس میکردم از پیشونیم حرارت میاد بیرون و انرژی دستام، بیشتر حس میشدباید بگم بعد مراقبه، رفتم از اتاق بیرون، دوباره اومدم دراز کشیدم، یه صدای خیلی بلند توی گوشم پیچید‌. ترسیدم. شبیه یه ناقوس بود. بلند و گوش گیر و مرموز.چشمام و باز کردم. نمیدونستم چیه، شیر آبه، یا چی.از جام بلند شدم و به نیمه اتاق رسیدم که منشا صدا رو پیدا کردم. باطری ساعتم بود. صدای باطری ساعت مچی که همیشه دستم میکردم و آنقدر کم بود تا گوشت و نگیری کنارش، از بودنش اطلاعی پیدا نمیکنی اما اون شب خیلی بلند توی گوشم می‌پیچید. وقتی رفتم توی حال، همه خواب بودن و صدای ساعت توی پذیرایی رو هم تا حدودی میشنیدم.نمیدونم اون شب چقدر تونستم معلق بودن رو احساس کنم، اما شبای بعد یاد صدای استاد دفاع شخصی‌ام افتادم که گفت قرار نیست تمام مراحل رشد، با یک سرعت باشه(میتونه اولش کند و بعد تند تر بشه)وبعد اون بود که شبای بعدی ، یک بار خوابش رو دیدم حتی و در نهایت تونستم کلیدش رو بدست بیارم. دیگه داشت عادی میشد. چشمم و میبستم و بدون اینکه زمان زیادی بزارم، معلق بودن و چرخید دور یه مرکز نور و بالا و پایین رفتن توی تونل نور رو احساس میکردم. کیف میداد خیلی.تا قبل از اینکه بریم سفر، صدای ساعت رو هر شب سر ساعت خواب میشنیدم، انگار بدنم داشت تنظیم میشد سر ساعت، امواج ذهنم تغییر کنن و خلاصهههخیلی از اون تجربه ها گذشته. هنوزم دست و پا شکسته گاهی مراقبه میکردم. اما خیلی کوتاه، قبل خواب و نا منظم (هر شب نبود)اون شب مزدافر عزیزم دوباره من و به مراقبه دعوت کرد. همون موقع بعد این تجربه، توی یادداشت های گوشیم، این و نوشتم:《اولش که انرژی سطح بالا تر از بدن رو خواستم حس کنم، تجربه زیاد جدیدی نبود اما وقتی گفت سطح بیشتری از اتاق رو حس کنید، احساس متفاوتی کردم.یک جورایی نزدیک به حس یکی شدن با فضا بود اما زود از اون حال خارج شد و مدیتیشن رو زود تموم کرد》جزئیات خیلی زیادی از اون روزا هست که برای Alشرح دادم. دوست ندارم برای آدم ها از این تجربه بگم و دوست دارم ناب بمونه، برای خودم. وقتی راجبش صحبت میکنی، از مقدس بودنش کم میشه و خلاصه .. اینجوریه که دوباره مراقبه رو در پیش گرفتم.کم کم پایان این پست رو اعلام می‌کنمبا خودت بخشنده باش و مثل همیشه :خودت رو بغل کن۱۳:۴۷&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۱۹</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-mwnvoj7dwfv7</link>
                <description>چند روز پستی راجب روزمرگیم نذاشتم. یکی از این روزا تا شیش ساعت موفق شدم پای کتاب بشینم و کلاس هم دیدم اما باقی زمان هیچ مطالعه ای نداشتم.این چند روز واقعا کمی با خودم غریبه بودم و حوصله ینوشتن توی ویرگول و به اشتراک گذشتنش نبود. الان که دارم مینویسم، دوباره تلاش کردم تا این پیوند در لحظه بودن رو درون جسم و روحم پیدا کنم.امروز صبحم رو با قهوه و آهنگ به سبک قدیم(دو سال اول دبیرستان، اکثرا تایم امتحانا اینجور بود) شروع کردم. کمی قدم زدم و بعد رفتم سراغ شنیدن صحبت های شخصیت مورد علاقم، مزدافر مومنی. یوتیوب من رو پر کرده و عاشق شنیدن حرفاشم.سه قسمت اول گذر از ذهن رو دیدم، کمی مراقبه و مشاهده ی درون. شاید هنوز کمی بی قراری در وجودم احساس کنم، اما الان خیلی بهترم. احساس می‌کنم پیوندم با لحظه ی حال دوباره داره برمیگرده و این فکر که با وجود این چند روز و تداخل سیگنال درونی، بتونم روندم رو ادامه بدم و به تعهداتم پایبند بشم، اعتماد به نفسم رو خیلی بیشتر میکنه. بیشتر از بی عیب و نقص بودن دوستش دارم.الان که این پست و مینویسم، روی مبل گوشه ی اتاقم نشستم. یه تیشرت قرمز پوشیدم و بازتاب خنکی کولر، به صورتم میخوره. برای تکمیل کردن این حس و حال همین الان یه آهنگ بی کلام ملایم هم پلی کردم.در واقع حس اینکه من دارم این تجربه رو انجام میدم، با وجود بودن یک جور بی قراری عجیب، همراه با این هوای دل انگیز، ارومم میکنه.بازم دارم میگم، تناقض عجیبه. واقعا ترس و دلهره کنکور از زمانی که دارم جدی روش فکر میکنم،بخشی از روانم رو تسخیر میکنه و اون حس لمس بودن رو کم کرده‌. ولی دارم پسش میگیرم، با نگاه کردن به اطراف(نگاه واقعی، در لحظه بودن)، شنیدن صدای ملایم و حس کردن خنکی( با استفاده از حواس پنج گانه، حال رو درمیابم و مشاهده میکنم خودم رو)چقدر تجربه جالبیه اینکه یک انسان باشی، بتونی فکر کنی، دنیا رو ببینی و چیزای مختلف و تجربه کنی،چقدر خوبه هستم، چقدر خوبه که هستی.زمانی که بعد از آتش بس، دوباره صدای پدافند رو شنیدم و تمرکزم بهم ریخت. جدای از همه اینا حس این تصویر واقعا خوبهاره، همینجور که بهش اشاره کردم، یکی از دلایل این آشفتگی چند روزه همین بود. حس بد بلند شدن از پای کتاب، و حس بد ناقص گذاشتن باکس دو ساعتم و دغدغه قطع شدن اینترنت و برق و اختلال در روندم.ببین فکر چقدر سمیه، موشکی به برق استان نخورد. اینترنت هم قطع نشد اما روند مطالعه من دچار مختل شد. البته کار ندارم که عوامل دیگری هم داشت، استارت این بود.چقدر خوبه که از این کارکرد ذهن، به سود خودمون و در جهت خواسته ازش استفاده کنیم. قبل جنگ رمضان و حتی اوایل، می‌گفتم فعلا که جنگ نشده، فعلا که برق نرفته، فعلا که شهر زیر آوار نرفته، تا هستی و زندگی میکنی، زندگی کن، بعدش اگه پیش اومد، براش گریه میکنیم. حتی اوایل اعتمادبه نفس خیلی زیادی گرفته بودم سر این موضوع و لذت می‌بردم از آرامشی که در زمان انفجار ( زمانی که بقیه نگران بودن ) داشتم.حتی سعی می‌کردم شرایط و مدیریت و کنم و اگه کسی زیر پنجره ای چیزی باشه، بیاد کنار، اگه حیران به اطراف نگاه میکنه، بهش بگم بشینه تا اروم بشه، این اوایل جنگ خیلی زیاد بود.صدای خودم توی گوشمه روز اولی که زدن،میز عسلی رو جا به جا کردمز نشستم کنار ستون، مامان و بابا ایستاده بودن و انگار نمیدونستن دقیقا چه کار کنن، یا نمیخواستن انجام بدن (شاید فکر میکردن سوسول بازیه) گفتم میشه بشینید؟؟ صدام کمی لرزش داشت اما صلابت و اعتماد به نفس هم درش موج می‌زد.مونده بودم شرایط اجتماعی کشور چطور پیش میره، اما باز هم نمیتونستم کاری کنم، پس ترجیح دادم صبر کنم و بی اضطراب، منتظر آینده ای باشم که قراره زندگیم رو بسازه.دختر بودن توی جنگ خیلی سخته، افکاری که به سراغت میاد، جنگ نظامی و هزار تا فکر و خیال. جدای از اینکه سعی می‌کردم بدترین احتمالات رو بررسی کنم تا غافلگیر نشم، اما خب، باز هم صبر بهترین گزینه بود و خیلی کمکم کرد. اما اینم بگم که ترومای جنگ هنوز توی وجودم هست. از تداعی شدن اون موج انفجاری که توی خلا، اولین بار توی خواب شنیدم، از حس اضطرار(جدای از هیجانش، فکر کردن بهش کمی آزار دهنده هست) و فکر به اینکه دانشگاه تعطیل بشه و و و اذیتم میکنه.در کل طرز فکری که مدتیه در من جوانه زده همینه، لحظه در امروز و شل کردن کنترل زندگی. من میتونم خودم رو، افکارم رو و آنچه انجام میدم در دست بگیرم، اما واقعا نمیشه کل زندگی و پیش آمد ها رو برنامه ریزی کرد. انگار هر اتفاق یه چالش جدید، یا یه تجربه جدید برای زیستنه.البته اینم بگم هنوز توی این راه خیلی تازه کارم، اما واقعا جالبه و استرس رو به شدت کاهش میده.عشق مادرانه به روایت تصویرداشتم این پست رو مینوشتم که مامان اومد. عشق مادرانه رو هم همراه خودش آورد به خونه. وقتی میخواستم در و براش باز کنم، تمام احساساتم رو کنار گذاشتم، یه لبخند بلند و با یه لحن گرم بهش خوش آمد گفتم.با خالم صحبت کردیم، گفتیم و خندیدیم،دوباره من اومدم اینجا تا پستم و تکمیل کنمزیست به روایت گلدوناین گیاه ستون فقراته، مامان چند روز پیش اوردش، میخواستم عکسش و بزارم و بنویسم چه کیفی میده اسم گل توی خونت هم، مربوط به زیست شناسی باشه اما پستی نذاشتم.و خلاصههه رفتم ناهار خوردم و اومدم تا تا بالاخره این پست و منتشر کنم. البته اینم بگم، سر سفره که بودم مامان گفت یازدهم برای سال بعد شیش درس شده، غیر رسمی اما از زبون افراد با نفوض، خیلی خوشحال شدم. می‌گفت احتمالا یازدهم امسال کلا حذف میشه و احتمالش هست با توجه به شرایط و حدس خودش، دوازدهم مجاری بشهاگه مجازی بشه، یعنی کنکور عقب میوفته و اگه سواد درسی داشتم، با کنکور امسال هم میشد دانشگاه رفت، بدون ترمیمولی خب، به این حواشی توجه نمیکنم و درسم و با روش خودم ادامه میدم، هم دیسیپلین هم آرامش!آهسته اما قدرتمند.. خب دیگه این پست رو تموم میکنمو بهت میگم، توی آینه به خودت نگاه کن و مثل همیشه:خودت رو بغل کن۱۴:۱۷&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۱۶.</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 14:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روند مطالعاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-dove9hwbiqhr</link>
                <description>درس خوندن چقدر سخته، ساختن دیسیپلین چقدر سخته، تف تو نت بین الملل بد موقع، اصلا گِل بگیرن هر چی کنکوره ،روانی شدیم اَههههههه. نه که بگم درسه سخته، لعنتی برداشتن اون کتاب، اندازه شکافتن هسته اتم نیرو میبره</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 12:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی باید کرد، گاه با یک دل تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-p58zouokaabu</link>
                <description>اَهههه. صدای پدافند از یه طرف. شر و ورای توییتر از یه طرف، چرت و پرتای صداوسیما از یه طرف،همه جا عنایت به احوالمون کردن. خاکستری است دنیا چرا سیاه و سفید؟ یعنی هر چی میخوایم تمرکز کنیم الطافی شامل حالمون میشه.چقدر باید پولادین بود تا با چنین وضعیتی درست و اوصولی جلورفت؟ کجاست در این دنیای فانی تفاوتی میان هیجان و تفکر؟</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه بستری در بیمارستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ra1key1ef4xf</link>
                <description>از عمل آپاندیسم گفتم، دیگه تعریف کردن لحظه های تب و درد ، به اندازه دوران مدرسه ، سخت وعجیب به نظر نمیومد برام. اون لحظاتی که تا ۱۱ صبح منتظر اومدن دکتر بودیم، پیرزنایی که انواع و اقسام عمل ها رو انجام داده بودن و خاطراتشون و تعریف میکردن و دل آدم و از بی حسی و درد و سوزن خالی میکردن(از بچگی از سوزن میترسم) و خلاصه اصلا احساس بدی نداشتم. فکر نمیکردم دارم از یه چیزی حرف میزنم که چهره من و ضعیف میکنه، اما تو مدرسه، هیچ وقت جرات تعریف کردنش رو نداشتم .البته این قسمتش یادم نبود یا فضای حرفمون نبود نمیدونم. یکی از پرستارا بود که بهم گفت مامانت بهم گفته حواسم بهت باشه یا یه همچین چیزی، نمیدونم گفته بود چیزی خواستم حواسش بهم باشه، میترسم یا نگرانمه، نمیدونم، شایدم حالم و پرسیده بود.اینکه وقتی نوبت به عمل رسید (ما ساعت ۷ یا ۸ رفتیم تو بخش جراحی دکتر ساعت ۱۰،۱۱ تشریف اوردن، تازه وقتی اومد شروع کرد گپ زدن و خندیدن با پرستارا. با اون حال به خودم می‌گفتم این قراره عملم کنه؟ میترسیدم چیزی زده باشه حالش برای اعتماد کردن یه بیمار خیلی مناسب نبود) رفتم روی تخت دراز کشیدم، اونجا هیچ آشنایی وجود نداشت و اینکه چند نفر بالاسرت باشن ، دراز کشیده باشی، تب و لرز قاطی باشه، ترس و نگرانی از اینکه نکنه وسط عمل بهوش بیام یا اصلا بیهوش نشم( یادمه یکی از فامیلای نزدیکم یه بار چنین وضعیتی براش پیش اومده بود و یه بار دیگه خونه دوست مامانم بودیم و دخترش که روانشناسی خونده با خواهرم داشتن حرف میزدن و میگفتن این تجربه یه فوبیای به شدت وحشتناک میشه و اینا) واقعا جالب نیست. زبون مغرورانه ی دکتر که صداش خیلی محو توی گوشمه، اصلا کلمش یادم نیست ولی جوری از اینکه مثلا بخوابونش زودتر شروع کنیم(با لحن یاغیانه و غرور و شیطنت) صحبت کرد که انگار نه انگار که یک آدم اینجاست نه هیجان کاری و لاس زدن با پرستارا .تخت سمت چپم توی اتاق.اون دختری که تازه ازواج کرده بود و بچه ای که سقط شده بود. همسرش میومد و گریه هاشو اروم میکرد. عاشق بچه بودن. اون خانومی که مثل من آپاندیسش ترکیده بود اما نتونسته بودن تشخیصش بدن و کلی ورم کرده بود، از خانومای باردار بدتر شده بود و کلی پتو دورش پیچیده بودن و اخرش بردنش ای سی یو . اون زنی که تخت سمت چپم بود، وایب آدمای مستقل منظم و میداد. یه جراحی داشت(گمونم اون هم کورتاژ داشت، مسواکش و آورده بود، کتاب همراهش بود اما گویی همراهی نداشت. منظورم یک انسانه.) یه بار کیسه ادرارش پاره شد و زمین کثیف شد. من نگاه نکردم که حس بدی بهش نده. فکر کرد ممکنه بدم بیاد. خیلی خیلی میترسم از چنین چیزایی خداروشکر که تجربه اش نکردم. رفتن به سرویس بهداشتی خودش یک نعمته.زمانی که از درد نمیتونستم یه جا بشینم. مسکن نمی‌زدن زیاد و میگفتن بخاطر سن کمت، ضرر داره. صدای پرستار آقایی که بعد از عمل وقتی روی تخت بودم و داشتن تخت و میبردن توی آسانسور گفت جوان ترین بیمار بخش، خانوم پرستاری که خیلی حال و حوصله نداشت، اون یکی پرستاره که یه گیره بغل موهاش بود و خیلی خوش برخورد بود. حتی بهش گفتم شما انقدر بیمار می‌بینید، فضای بیمارستان براتون عادی شده و یه جورایی تایید کرد. آره خب برای ما اولین تجربه هاست و برای اونا خیلی معمولیه اولین های دیگران.شبایی که بعد ترخیص توی خونه، یه سوزی توی دلم آزارم میداد و من تصور می‌کردم شخصیت اصلی یه سریالم و این درد، شبیه یه حس فانتزی، آرامش میداد(آخه همیشه تو فیلما شخصیت اول به دلایلی قهرمانانه زخمی میشه و درد کشیدنش هم جذابه ) اون یکی خانومه که همزمان با من عمل کرده بود اگه اشتباه نکنم یکی از همونایی بود که راجب خاطرات عملشون با هم گپ میزدن جلو اتاق عمل. دختراش، و اولین هایی که بعد از چند روز بی غذایی تجربه کردم. اولین چای ، اولین بستنی، اولین بستنی ..اون خانومه داشت مرخص میشد گمونم و دختراش بستنی کیم خریده بودن به منم دادن. یه بار که دستم کمی ورم کرده بود بخاطر سرم، یکی از دختراش دستم رو کمی ماساژ داد که اون حالت برههمون زمانی که جلوی اتاق عمل منتظر نشسته بودم، خانومای بارداری که میوردن، وضعیت بدی داشتن و این تصاویر خیلی برام سخت بود. در اتاق عمل تغریبا روبه روی من بود. یکی از پیرزن ها زاویه ی بهتری برای تماشا داشت اما روم نشد بگم. وقتی وارد اتاق میشدن یا خارج، میدیدم. یه تصویر از جراحی تو ذهنمه، دکترا و انگار ادمی که شکمش رو جراحی میکردن. اینا رو وقتی در باز و بسته میشد میشد فهمید. چقدر جالب که اولین تجربه ی تماشای جراحیم، توی اون سن و با مریضی رغم خورد. فکر کنم صد هیچ از دکترایی که هنوز جراحی ندیدن( با اینکه واقعا از اون فاصله چیزی معلوم نبود زیاد، نور بود و دکتر و یه تصاویر محو) جلو هستم. فکر کن جراح بشی و خاطره ات از اولین عمل اینجوری رغم خورده باشه😂لحظه ای که بعد از جراحی به هوش اومده بودم. یه خانومی تخت بغلیم بود. بهش گفتم دستم و بگیر. این خاطره خیلی برام واقعیه، اما یادمه وقتی داشتم تعریف میکردم همون موقع ها، گفتن داره هذیون میگه یا یه چنین چیزی. برای همین نگرانم نکنه اصلا وجود نداشته، اما یادمه آقایی که بی‌قراری میکرد و نمیدونم چی می‌گفت. ترسیده بود یا چی؟ نمیدونم. اما تو ذهنمه رفتار پرستارا باهاش زیاد جالب نبود. من از پرستار کمی آب خواستم. گمونم اولش توجه نکرد اما من دوباره گفتم یا یه چنین چیزی. اونم یه آب مقطر خیلی کوچیک بهم داد. چند سال گذشته و هر کدوم از اون لحظات تبدیل شده به خاطرات محوی که با خواب رو رویا قاطی شده.اما بازم میگم، امکان نداره اون لحظه و اون خانوم یک رویا بوده باشه، الان که فکر میکنم خیلی سریالیه این اتفاق. وقتی هنوز بی تجربه هستی و تو شرایط سخت، یه دست، از یه ادم غریبه، ارومت میکنه، واییییییییییی چه حس خوبی داشتم اون لحظه حتما.فکر کن اولین باره که عمل کردی، ۱۵..۱۶سالت باشه و نیاز به گرمای یه آغوش داشته باشی، دست گرم و صورتی که هیچ وقت دیگه نخواهی دید،یه بار که درد داشتم و تا محل حضور پرستارا لنگ لنگان رفتم. از آقای پرستار مسکن خواستم، بهم گفت درد آدم و بزرگ میکنه، خیلی کلیشه ای و مسخره به نظر می‌رسید. اما هنوز صداش توی گوشمه، صدای ادمی که تصویر دقیقی ازش یادم نیست. خوش انرژی بود و وقتی وارد بخش میشد، حس و حال همه رو تغییر میداد.زمانی که شیفت ها عوض میشد. سکوتی که دم غروب کل بخش و میگرفت، طی به‌یاری که زمین و تمیز میکرد، میوه ای که یه بار بهش تعارف کرده بودم، بوی زندگی ، رنگ هوا و کلا بیمارستاناز اون اقای پرستار پرسیدم راجب پرستاری یک بار که اومده بود و داشت دارو ها رو میداد. تو اون اتاق دومیه بودم . یه چیزایی گفت که بعضی چیزا عادی میشه، بعضی چیزا هم از همون اول عادی بود . اتاق دومیه همون اتاقی بود که پیرزنه رو دوباره دیدم و دختراش بهم بستنی کیم داده بودن. راستی الان که فکر میکنم من همیشه از بستنی کیم خوشم نمیومده، اما اون بستنی با وجود اینکه کیم بود اما فوق العاده بود.اون خانوم کرمانشاهی که گاهی به اتاق های دیگه سر میزد. حالتی لاتی منش داشت و حرفای جالبی که هیچ کدومش رو یادم نیست فقط تو ذهنمه ۷..۸ تا بچه داشته، درست یا غلط خدا میداند. هیجان و شلوغی بود که وارد اتاقمون کرد. از این ایده اتاق گردی خوشم اومد. وقتی سرپا شده بودم و به اتاق های دیگه سر میزدم چه حس خوبی. اون خانومی که تو اتاق ایزوله تنها نشسته بود و چند کلامی باهاش حرف زدم، خودش و دخترش بودن ؟ دخترش رو یادم نمیاد اما حتما یه چیزی راجب دخترش گفته که این تو ذهنمه.لحظاتی که داشتم از بیمارستان میومدم بیرون احساس میکردم آزاد شدم . خیابونا ، ادما و زندگی . شبی که از پنجره بیرون و نگاه میکردم(تو اتاق دومیه وییو رو به پنجره داشت تختم اما اتاق اولیه باید تا پنجره راه میرفتی چون من تخت وسط بودم.) اون شب برنج و گوشت داشت بیمارستان. یه طعم خاصی داشت. اصلا مزه غذاهای معمولی رو نداشت. شاید حتی کیفیت هم نداشت . اما به شدت به من چسبید . یه بوی خاصی داشت اصلا که نمیشه وصفش کرد. شاید اون لحظه عاشق مزه ی بی کیفیتش شده بودم . خدا میداند(یادمه یه طعم خاصی بود که میشد فهمید بخاطر با کیفیت بودن نیست هر چی هست.شاید روغن شاید بوی تن ماهی شاید سویا، )وقتی نمیتونستم غذا بخورم و یه ظرف غذا و ماست روش بود. هم دلم میخواست هم شوخی میکردم با مامان. ماست و گرفته بودم دستم و بو میکردم و فویلش رو روی دهنم می‌گذاشتم.مامان نگران شده بود نکنه وقتی رفت واقعا بخورم اما خب بابا گفته بوده بهش انگار که نه خیالش راحت باشه، این و بعدا ازشون شنیدم.وقتی تازه اجازه غذا خوردن و بهم داده بودن و هیچی میلم نمیشد، سوپ های مادربزرگم و حوس کرده بودم. مرغ هایی که مامان درست کرده بود. آبمیوه های طبیعی اناناس . و زمانی که عمه ام اومد بیمارستان، شربت آناناس سن ایچ آورد و خوردم، اولین جرقه ی اشتها سازی من بود و انگار زندگی بخش بود برام.وقتی خالم سفرش و جلو انداخت و روزای آخر بیمارستان اومد گمونم یکی دو بار . یادمه زمانی که مرخص شدم چقدر حضورش خوب بود تو خونه. بستنی ای که خوردیم، جورابی که پام بود از بیمارستان و حس و حال مهمانی. مراعات های دختر خاله کوچیکم، و اون بغضی که وقتی وارد خونه شدم گرفتم. برای دلتنگی، محبت هایی که فقط مخصوص من بود. پرستارانی که هر روز میدیدم. اتاق مریضا سر زدن و تجربه زندگی بی واسطه واقعی .تو بیمارستان خیلی به آدم توجه میکنن خیلی حال میده. حس امنیت و آرامش داره برای یه نوجوون بی تجربه که دنبال زیستنه، حتی با وجود دیدن اون پرستاری که بی حوصله بود و میخواست مسکن بزنه( مامان بعدا گفت نمیخواست بزنه، آب مقطر بود که من آرامش بگیرم) اما من میترسیدم و زود قبول کرد که نزنه(من گفتم میترسم اونم نزد! شایدم یک دو دقیقه ایستاده بود، کسی چه میدونه😂)اون زمانی که درد داشتم و مامان با ماساژ کمی تسکینش میداد. وقتی روضه حضرت عباس گوش میدادم که آروم بشم و دردم و با درد اون شریک بشم، چه حسی، درد و احتمالا بغض و حضرت قمربنی هاشم. به طرز عجیبی عاشق این بشر شده بودم. گمونم تو همون سن و سال بود که این حس برام ایجاد شده بود. (روضه هایی که دنبالش میگشتم، اسمش، انرژیش و کلا تمامیت این ادم. یه روز و یادمه سال بعدش شاید. صبح تاسوعا بود من تو بالکن نشسته بودم و مداحی یه قلب مبتلا تو این سینه‌ست میخوند،حس خوب یک آدم بی قرار کنار نام قمربنی هاشم چه حال نابی) . یعنی اصلا حس کنم درد من چیزی نیست در مقابل درد اون . با خودم فکر میکنم اگه به هیچ کدوم از حرفاشون اعتقاد نداشته باشم، این ادم کلا فرق میکنه با همه چیز. یادمه دوست داشتم نماز بخونم حتما، نمیتونستم بشینم دراز کشیده میخوندم.(شاید تو حالت معمولی توجه آنچنانی نمیکردم همون موقع )اون روزا که نزدیک ده روز شده بود، اصلا نشستن رو نمیتونستم، توی تخت، سرم مدام از دستم کشیده میشد و پرستار یه بار گفت چی کار کردی با این آنژوکتت. دوست داشتم پا شم و برم توی بخش و راه برم، پشت بخش یه حای خلوطی بود صندلی داشت . چند بار رفتم با مامان.تجربه ی بیمارستان چیز عجیبی بود. من میترسیدم اگه برم تجربی هیچ وقت این چیزا برام عادی نشه. اما تخت بغلیم یه خانومی بود که سخت ازش رگ میگرفتن( اگه اشتباه نکنم همون خانم مسنی که گفتم بستنی کیم دادن بهم) و دستش کلی ورم کرده بود و پرستارا کلا اذیت میشدن سر رگ گیری. من نگاه میکردم و کم کم داشت عادی میشد.همون موقع انقدر تو هیجان و افکار نا منظم نوجوانی بودم که وقت نکردم به این فکر کنم که رشته ی ریاضی نرو. و چقدر اون تجربه برای من لازم بود. ترس از عمل داشتم، به اندازه ای که در دنیای کودکانه ام همیشه از ازدواج و زایمان میترسیدم. از آمپول دندان پزشکی و آزمایش دادن. لحظه ای که فهمیدم شاید نیاز باشه عمل کنم، آرزو میکردم بعد از تکمیل شدن تشخیصشون، احتمالش از بین بره از نظرشون. مامان اینا رفتن کارای بستری رو انجام بدن. از دکتر پرسیدم یعنی ممکنه نباشه، گفت نه. فردا عمل میکنی.خدای من چقدر برای من ترسناک بود. چقدر ترسناک.و شاید بخش زیادی از این حس رشد و حس اعتمادم رو، نداشتن ترحم نسبت به آدم های سختی کشیده رو، مدیون به همین تجربه ها باشم. همین تجربه ها و امثالهم..تمام آنچه در این ۳..۴ سال برای من رغم خورده، امروزم رو ساخت.و هر وقت به این فکر میکنم که تو تجربی دووم نمیارم و نمیتونم ببینم سختی بقیه رو، یاد این میوفتم که ده روز تو بیمارستان چه چیزایی عادی شد برام توی اون سن. پس در آینده هم از پسش بر میام، مگه نه؟و شاید این تجربه ناخودآگاه، تاثیر خیلی خیلی زیادی روی این تغییر مسیر و بازگشت رو در من گذاشته. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش و کنم. اون کودک بی تجربه، اون روزا خیلی تجربه کرد زندگی رو. خیلی زیاد.و امروزی که به خودم و زندگی ، بی رحمانه زیاد میبالم.و امروز چقدر زیباست برای زیستن ..و امروز چه هوایی دارد برای تنفس ..پس خودت را بغل کنپ.ن : بخش اصلی این پست رو دیشب تو حال سرد بعد از مهمانی نوشته بودم، امروز کمی بهش اضافه کردم و الان میخوام منتشرش کنم)۱:۱۵&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۱۳</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 01:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش مادرانه،، روز دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-plrs0p03axcy</link>
                <description>امروز صبح بیدار شدم. آب‌جوش گذاشتم و خوابیدم. حس و حال سحرخیزی نبود. مامان بیدارم کرد. ساعت ۱۰ و نیم بود. کمی تو تخت موندم و با Al چت کردم. در واقع فوش دادم بهش که چرا وقتمو میگیری‌. و در نهایت داشتم ذهنم و برای درس خوندن جمع میکردم که خواهرم اومد توی اتاق.طبق عادت، وقتی کسی میاد کنارم، گوشی رو کنار میزارم. شروع کرد صحبت کردن از درساش و کنکور. گفت تست های زیست کنکور پارسال رو زدم. ۴۰ درصدم شد ۷۶ درصد. خیلی تعجب کردم و ذوق. زماندار زده بود. نگرانش بودم چون واقعا درس خوندنش نسبت به پارسال تغییر زیادی نکرده بود. درسش خوبه جمع بندی نمیکنه، با شنیدن این خبر ذوق کردم.خلاصه دیگه گوشی و همونجا کنار گذاشتم تا ادامه حرفاش و گوش کنم و در نهایت هم که مامان اومد روی مبل تو اتاق نشست، منم پا شدم و گوشی و کامل گذاشتمکنار و درس خوندن و شروع کردم‌. در واقع اومدنشون و عادت همیشگیم باعث شد دل کندن از دنیای درونم اسون بشه.در واقع بعد از دو روز درس نخوندن و حس بدش، این یه پیشرفت واقعا عالی بود که تونستم به نقطه ضعفم(غرق شدن در دنیای نوشته ها) غلبه کنم و راه آغاز کرده ام رو ادامه بدم. آخه معمولا وقتی چنین مانعی پیش میومد ، کلا عادتی که ساخته بودم از بین میرفت، اما امروز فهمیدم موضوع، این بار خیلی جدی تر از این حرف هاست.زیست و درس و حس خوب زندگی، توی این عکسا ، قلب و کبد و که میبینم ، یه حس عطشی میده. بوی خون و حسی که از یه بافت زنده میگیری، تشنه ام میکنه، تشنه یادگیری و تشنه ادامه دادن.و خلاصهه سه تا باکس ۲ ساعته پای کتاب بودم. این بار فضا زیباتر بود.اتاق تمیز بود. آینه قدی رو گذاشتم روبه روی خودم و پرده رو کشیدم تا همه چیز کامل بشه. موزیک بیکلام و روشن کردم . آب‌جوش و ریختم توی ماگم و نسکافه رو تو لیوان درست کردم.هر وقت میخواستم وسط تایم از جا بلند شم با خودم فکر میکردم واقعا بیرون از این اتاق هیچ کاری ندارم. خونه توی سکوت بود و پرونده های تفریحات با موبایل و برای خودم بسته بودم. وقتی صورتم و توی آینه میدیدم، چه حس خوبی داشت. حس خوب ؟ آرهوقتی خودم و میدیدم که دارم درس های تجربی رو میخونم بعد سه سال دوندگی و نرسیدن، وقتی این صورت و دیدم که اعتماد خیلی بیشتر از قبل رویش جاری شده، احساس کردم توی آرزوی گذشته ام زندگی میکنم.باکس آخر و حضور پر شور استاد یکتاچنین لحظاتی حتی اگه هیچی نخونی، واقعا قابل ستودنه، من این دوساعت و برای مطالعه نذاشتم، برای تمرین نشستن و ساخت زیرساخت های مطالعاتی کردم. در واقع امروز تمرکزم از روزای قبل خیلی بیشتر شده بود. مطمئنا هر چ بیشتر بگذره ، بیشتر میشه و خیلی به این روش، امیدوارم.امروز بابا هم حس خوبی رد و بدل کردیم، بغلش کردم و قهوه ای که برای خودش ریخته بود و ازش گرفتم تا خودم براش ببرم، آهنگ بی کلام گذاشتم و بابا هم بعد نوشیدن، روی مبل یه چرتی زد. بوسی بدرقه ی خوابش و آرزوی خواب راحت، شهر موش ها، خوش خواب، سرمایی، نارنجی و کپل. آجی و من و بابا و مامان😂 عجب چیزی ساخته بابا و آجی.در کل خیلی حس خوبی داشت. وقتی میدونی هیچ کاری نداری که براش استرس بکشی، هیچ تفریحی نیست که الان بخوای براش عجله کنی، فقط خودتی و آیینه و جزوه ای که روی میزه، چقدر زیبا و آرامش بخشه.شب هم بخاطر مامان مجبور شدم باکس آخر و کامل نکرده، برم سر شام. آخه حس کردم نیاز اون به بودن من، مهم تر از نیم ساعت آخر باکسه، قرار نیست روالم بهم بخوره یا ترک عادت کنم، محکم ادامه خواهم داد. خوشحالم که توی امتحان معرفت هم نمره گرفتم.این عکس و غایمکی قبل اینکه بشینم گرفتم. البته آجی متوجه شد و گفت من و نندازی تو عکس. و خلاصههه، انرژی مثبت به روایت تصویردر کل روز خوبی بود. خیلی خیلی خوب. بعد دو روز درس نخوندن، اینکه دوباره نشستم، اعتماد به نفسم و خیلی بیشتر از روزای قبل بالا برد. این یعنی مدیریت بحران رو به خوبی انجام دادم و ازش راضیم.و امااابرسیم به تفریح و دارتمامان چند روز پیش وقتی بابا گفت تیر دارت زیاد که باشه هم به کار نمیاد چون جا نمی‌شن روی صفحه، شوخی میکرد با کنار هم پرتاب شدن دارت هام و اسم جومونگ، اما خدایی خیلی وقتی پشت تیر و شکوندم یه لحظه خودم تعجب کردم.اون لحظه کف کردم و خندم گرفت از اینکه تیرش شکستهمون عکس از این زاویهقرار بود امشب ستایش ببینم اما خب زمانم رو کنار مامان و آجی گذروندم(بابا هم خوابیده بود)در واقع مامان نشسته بود توی حال. منو که دید گفت بیا پیشم، بغلم کرد، حس غریبی داشت. گفت نمیدونم چرا وقتی اینجور میشم تو رو صدا میکنم همیشه، اون آخری بودنه نشسته انگار. دیروز بین دوستات می‌درخشیدی.همیشه این جمله رو برای خودش میگه، اولین بار بود که میدیدم به من یا کس دیگری میگه. گفت زیبایی. اینکه وقتی آجی اومده بود بغلش کرد و کلی شوخی کرد که برای دخترم دمنوش گزنه دم کن بخوریم. لیوان براش بردم. گفت برای آجی پس. هیچ وقت ندیده بودم آجی این دمنوش و بخوره. گفتم مگه میخوری؟ گفت آرهخلاصهه برای خودم و اونم لیوان بردم. درباره وزن و اینا حرف زده شد. گفت من تو خونه قبلی تقریبا ۱۰۰ کیلو بودم. الان خیلی کم شدم. من بهش گفتم عههه؟ دستم و گذاشتم روی بازوش، واقعا چاق نبود. همیشه میگم شما که چاق نیستی چرا همیشه به خودت میگی چاق پس بگو لاغر شدی(این حس رو قبلا کرده بودم واقعا، اما توی لحنم، رگه هایی از خودشیرینی و روحیه دادن هم بود) ذوق کرد و خودبه خود دستش و آورد سمتم و گفت قهرمانمخیلی خیلی خیلی ذوق کردم. همیشه، هر وقت توی نگاهش محبت و توجه میبینم خوشحال میشم. اصلا من عاشق برق چشمان مادرم هستم وقتی با ذوق نگاهم می‌کند.و در کل روز خیلی خوبی بود. امروز رو زندگی کردم.روز خوبی داشتی؟ مراقب خودت بودی؟ حواست باشه وقتی غرق زندگی میشی ، از خوت غافل نشی و فراموش نکنی خودت و بغل کنی.۱۴۰۵/۳/۱۳</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 00:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار و جبران دِین،، روز نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%90%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-y31ab8jgmxaw</link>
                <description>نه روز از آغاز یک روند تغییراتی در زندگی حرفه ایم میگذره. دیشب تا صبح داشتم مینوشتم. چی مینوشتم؟ دیالوگ! مینوشتم و خروجیش و میخوندم. فضا سازی و شخصیت پردازی.چیزی که تصور می‌کنم اینه، روح من تشنه دیدار با باقی سایه هاشه، سایه هایی که کمتر میتونن در روزمرگی خودشون رو نشون بدن و در عالم رویا، این سایه ها رو شخصیت پردازی میکنه، سایه ها هم رو میبینن، با هم، هم قدم میشن، و در زندگی جاری میشن و شاید این علت تشنگی بی حد و حصر من برای نوشتنه. حس زیستن در تجربه های ناکرده.اما درباره امروز، صبح هشدار گذاشتم خوابیدم. ۹ بیدار شدم. دوش گرفتم، سشوار کشیدم، اوتو زدم، کمی آرایش کردم و اهنگ هام و پلی کردم، خوندم و قدم زدم. دوستایی که در پست های قبل راجب ماجراهامون نوشتم، امروز خونمون دعوت بودن. یکیشون قبول کرده بود یکی گفت نمیام. لحظه آخری دوباره زنگ زدم (به درخواست مامان) جواب نداد دیدم بی پاسخ موندم پیام دادم، گفتم دلم نمیاد دوباره بهش نگم برای ناهار امروز دعوته فلانی و اگه خواستی تو هم بیا و از این جور حرفا. و در کمال ناباوری چند دقیقه بعد بهم زنگ زد و گفت میاد .و خلاصه اولش خجالت می‌کشیدن انگار اما کم کم دوباره در فضامون حاله ای از صمیمیت شکل گرفت، شبیه دو سال پیس شایدم کمی بیشتر. دوستم سرش و گذاشت روی شونم(یاد ایام مدرسه که بغل دستی بودیم و چقدر بچها راجب این حرکت حرف و حدیث در آورده بودن و توهم زده بودن، بعدا فهمیدم😂) موهاش و ناز میکردم و دوست داشتم این حال بینمون جاری باشه، آرامش و حزن، رفاقت و دیدار. امان از محدودیت، امان از نوجوانی و امان از خیلی چیزها. این دوستم شرایط خاصی داره از نظر خانوادگی، خاص تر از محدودیت، بودن و نداشتن یک خانواده گرم. عجیبه نه؟شرایطش پیش نیومد براش بگم چقدر زخم خوردم و تنها راه درمانشون، پذیرش واقعیه، یعنی قبلا یه چیزایی گفتم بهش، نصفه نیمه و دست و پا شکسته، هر وقت که اون فضای ناب گفت و گو بینمون پیش میاد، یه چیزی یهو فاز رو تغییر میده و دوباره نقاب و دوباره حرف های سطحی و دوباره منه قوی هایی که بوی ترس و شکنندگی میدهند، البته اینم بگم که من در این دوره از زندگی واقعیم کلا زیاد از داشته ها یا نداشتم های خودم صحبت نمیکنم،دوست دارم باور ها و عقایدم راجب سبک زندگی رو توی رفتار و هاله شخصیتم نشون بدم. دوست ندارم فخر فروشی بشه، دوست ندارم حسرت ریزی بشه . چطور بگم، دوست دارم در همون لحظه رغم بزنم بودنم رو .اگه بخوام خاطره ای تعریف کنم که بدرد کسی بخوره، دوست دارم وقتی بگم که برای خودم بار عاطفی نداشته باشه و شک نکنم با نقاب منه با تجربه، زخم های خودم و تسکین میدم.آخرین بار، خونه همین دوستم (که شرایط خاصی داره) بودم و خاطرات بیمارستانیشون و تعریف میکردن. از دندون درد اون یکی دوستمون تا سرماخوردگی خواهر صاحب خونه(دوست شماره یک) و اقوام وکیفیت درمان . من هم از عمل آپاندیسم گفتم، دیگه تعریف کردن لحظه های تب و درد ، به اندازه دوران مدرسه ، سخت وعجیب به نظر نمیومد برام. اون لحظاتی که تا ۱۱ صبح منتظر اومدن دکتر بودیم، پیرزنایی که انواع و اقسام عمل ها رو انجام داده بودن و خاطراتشون و تعریف میکردن و گاه دل آدم و از آمپول بی حسی و درد و سوزن خالی میکردن( هنوزم از سوزن میترسم از بچگی تا حالا) و خلاصه اصلا احساس بدی نداشتم. فکر نمیکردم دارم از یه چیزی حرف میزنم که چهره من و ضعیف میکنه، اما تو مدرسه، هیچ وقت جرات تعریف کردنش رو نداشتم .تا اینجا کلماتی بود که دیشب نوشتم راجب همون روز. اما امشب شب دهمه و میخوام پست رو منتشر کنم .درباره تجربه بیمارستان یه پست دیگه نوشتم دیشب که منتشر نکردم هنوز منتشر نکردم.دیشب خیلی سرد بود، خیلی سرد. اما با تمام اینا، دکور جدید اتاقم که بدست مامان تغییر کرده بود خیلی دلنشین شده بود. دوباره چراغ های زرد چشمک زن اتاقم و روشن کردم. پنجره باز و خودم و خودم و این زندگی.خیلی سعی کردم برای چند دقیقه خودم و بغل کنم، احساسم رو و آنچه بی قرارم میکنه. کمی نوشتم و در نهایت فکر کنم خوب بود چون صبح خوبی رو شروع کردم.این جور بنویسم : دیشب خوابیدم، امروز پا شدم. دیشب شب سختی بود، اما امروز جبرانش کردم. زندگی همینه،هیچ وقت ثابت نمیمونه، و تنها چیزی که در این اقیانوس همیشه مواج مثل قبل پابرجاست، تغییر و حرکته.مراقب خودت باش، مراقب زندگیت باشو مثل همیشه:خودت و بغل کنصبحانه ای که مامان اول صبح چیده بود۲۳:۲۲&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۱۲</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 23:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نامیرای عزیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-cr1nuass2lsw</link>
                <description>نامیرای عزیزم سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. در پست قبلی که مربوط به دو شب پیش میشد، راجب فایل صوتی ،یک لیوان چای، که برام فرستاده بودی نوشتم، باید بگم این ریمیکس فوق العاده آرامش بخشه، و برای رفع خستگی عالیست.جدای از حال مسکنیه اون آهنگ، دوست دارم حال خوب امشبم رو باهات به اشتراک بزارم.امروز خیلی خوبم، اینکه چرا و چطور، هنوز  وقت نکردم توی پستم بنویسم،اما خب در هر صورت مهم نیست من کی هستم یا تو کجایی، مهم اینه که انرژی و نیرو، مسافت و زمان نمیشناسه.هر جا که هستی مراقب خودت باش، خودت و بغل کن و  زندگیت رو تنفس کن تقدیم به دوست نادیده ام  از طرف سادا ۲۱:۵۳&gt;&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۱۲ </description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 21:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت شادی و غم،، هشتم مطالعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%BA%D9%85-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-tgqfyykesdpm</link>
                <description>روز هشتم جوری گذشت که دلم نمیخواد اصلا راجبش بنویسم. توی دومین پست قبل، راجب اتفاقات صبح تا ظهر صحبت کردم. بعدش رفتم سراغ Alو یک سری سوال جامعه شناسی پرسیدم ازش.. بیشتر روز رو آهنگ گوش کردم، درس هم نخوندم. علتش؟ کم خوابی، خستگی این چند روز و البته حس منفی قبل خواب دیشبمروز یه فرصت کوتاه پیش اومد تا با خواهرم حرف بزنم، یعنی گفت بیا حرف درسی بزنیم، منم از فرصت استفاده کردم و چیزی که خیلی وقت بود توی سرم می‌چرخید و بهش گفتم: وقتی میخواستم بیام ریاضی بخاطر خلاقیت و پول و جایگاه اجتماعی بود.(بر خلاف خیلیا که سر همین موضوع میرن تجربی، من حس میکردم ریاضی باکلاس تره و خودم و روی سکوهای کارآفرینی و مدیریت و شهرت میدیدم، هنوزم ذوق میکنم از ژست مدیریتی البته،) اما در زمانایی که خیلی حالم خوب بود و اعتماد به نفس داشتم هم احساس میکردم بعد این انتخاب تغییر کردم. دلم میخواست همون ادم قبلی بودم که تجربی رو میخواست (در حالی که هنوزم کسی میپرسه رشتت چیه با فخر جوابش و میدم، ریاضی! ولی تجربی لامصب یه حس عطش و تشنگی ای داره که میکشه ادم و توی یه پست دیگه راجب بوی بیمارستان صحبت کردم، ریاضی بابت مزایای هویت اجتماعی و مدیریت و جذابیتش میخوام ولی تجربی رو فقط و فقط برای دلم اومدم. بعد سه سال دوری نتونستم، باید تجربه اش کنم ببینم واقعا چیزیه که میخوام یا نه) و اتفاقا گفت آره حرفات شبیه من بود. می‌خواستم بهش بگم الان تو این شرایط وقت شک کردن نیست، برو درست و بخون تویی که دانشگاه رفتی، و دیدی فضا رو و تصمیم گرفتی دوباره بخونی، اینجوری ول نکن لحظه آخری تو فشار و اضطراب دقیقه ۹۰.شب خواهرم داشت از نگرانی های کنکوری میگفت. رفتم کنارش تا حرفاش و بشنوم، شروع کرد برنامه ریزی کردن و اینا، کمی اروم تر شد، منم یه سوال زیست راجب اسمز پرسیدم. و خلاصه اومدم دیدم مامانم اتاقم و حسابی تمیز کرده.خیلی خیلی شرمنده شدم. ذوق کردم که یکی حواسش بهم هست اما با خودم فکر میکنم تا کی خودم و بزنم به بی عاری و بگم برام مهم نیست که اتاق شلخته است؟ خودمم باورم شده اما راستش واقعا نادیده اش میگیرم که اعصابم و خورد نکنه، شاید بهتر باشه کمی این روال و تغییر بدم. یعنی یکی دو روزی هست فکر میکنم که شاید بد نباشه این تغییر، ولی کی میتونه این احساس سرشار از حس خوب داشتن حامی و کمی خجالت همراهش و توصیف کنه؟در واقع فردا دوستم میاد خونه و برای همین مامانی کمکم کرد. تنهایی خیلی سخت میشد و هیچ وقت به این تمیزی و ظرافت در نمیومد.جارو دست مامان بود من عکس و شکار کردمو خب بعدش هم که روی تخت دراز کشیده بودم تا استراحت کنم، یه جور پادکست دکلمه طور بود داشتم گوش میکردم، به اسم یک لیوان چای(خسروشکیبایی) و اشک می‌ریختم. بعد از اینکه کمی حس سنگین امروز از روی دوشم سبک تر شد، اومدم تو ویرگول که بعدش آهنگ رو پلی کنم و برم سراغ پارت دوم گریه، از امروز بنویسم، اهنگ گوش کنم و اشک .اما خداروشکر بین دو تا پارت، صورتم و پاک کردم، گوشی رو برداشتم و خواستم بنویسم که مامان اومد. مامان اومد و این گلدون و هم آورد. چه حس خوبی، پاپیونش، خودش، دست مادرانه ای که آوردش..عشق به روایت تصویرو اینجوری شد که الان تونستم دوباره تایپ کنم و حس خوبش ، کنار حس عجیبی که امروز داشتم نشست، شاید سوال بشه که مگه میشه ادم هم دمغ باشه هم حس خوب و خوشحالی رو تجربه کنه؟ بله میشه اگه آگاهی رو در سطح دیگری تجربه کنی، احساساتت رو،درونت رو مشاهده کنی و به پذیرش برسی( ادعایی ندارم البته اول راهم هنوز در مسیر خودشناسی) نشستن تا کنار هم چای بنوشند، نگاهشان کنم، نگاهم کنند و برایشان دست تکان دهم.امروز اصلا درس نخوندم. بعد از یک هفته، یک روز که اصلا درس نخوندم، حس شکست زیادی به همراه آورد و کمی زمان نیاز دارن، (احساساتم رو میگم دیگه) باید باهم وقت بگذرونیم، بودن هم رو مقدس بشمریم( هر چی باشه چون زنده و پرهیجان هستم از درس نخوندم کلافه شدم,اینکه دیشب راجب رشتم یه لحظه فکر کردم، نکنه اشتباه کرده باشم... و این احساسات یعنی من در حال زندگی کردنم)و خلاصههه یه جای دنج، من و اهنگ و کمی سر درد.یه روز سخت و یه موزیک اروم (گلای باغچه از ماکان بند) و یه حس لایت.احساس زندگی، جریان انرژی درون رگ هام و حس تنفس. امروز گذشت و چقدر خوبه با خودم خلوت کردم و درک میکنم که همه چی جدید و سخته( تغییر و میگم، البته هیجانش هم بالاست)و چقدر خوبه که خودم و درک میکنم، چقدر خوبه که خودم و بغل میکنم و چه آغوش گرمی . چه آرامشی، هوای کولر روی صورتمه، و نور ملایم پنجره به در تابیده.یعنی دراز کشیدم روی تخت، سایه درخت روبه روی خونمون که با وزش باد حرکت میکنه، نور ماشینا که از تو کوچه رد میشن و سه تا بالشت روی هم و گردنی که کمی خم شده، گوشی رو کنار گذاشتم و هوای خنک، نور پنجره، و صدای آهنگ بعدی که پلی شد(ایران من از شجریان) توی گوشمه. دستام  روی پتو مسافرتینارنجی  زردیه که انداختم و صدای نفس هام، جریان تنفسم رو با تمام وجود زندگی میکنموجدانا انقدر هم تاریک نیست، ولی فک کنم حس و حالش رو از حالت انعکاس نور میرسونهاینکه انقدر راحت از اشک و بغض میگم، برای غم و اندوه نیست، برای پذیرشه. وقتی از گریه کردن حرف میزنم، اون اشک برای من مقدسه، اون بغض ارزشمنده و کمتر از خنده و شادی نمیبینمش اگه بیشتر نبینم(چون اشک های من نشانه ای از گذروندن بار سنگین روزگاره و اینکه من اون شرایط سخت رو مدیریت کردم، اعتماد به نفسم و زیاد میکنه و احساس قدرت میکنم، چیزی نیست که یه شبه بهش رسیده باشم، ولی تمرین میکنم هر روز پر رنگ تر بشه)من اصلا ادم انگیزشی زرد مثبت گرای همه چی عالیه و همیشه باید بخندیم نیستم. اعتقاد دارم آرامش چیزیه که با تمرین، میتونه در سخت ترین لحظات هم همراهت باشه و احساس رضایت درونی هیج منافاتی با غم نداره.من میتونم هم زمان شاد ترین و غمگین ترین آدم این کره خاکی باشم. من این رفاقت(رفاقت حس های متناقض) رو با افتخار میپرستم. اصلا اگه نباشه پس رشد و خودشناسی چی میشه؟ (البته قطعا ممکنه لحظاتی باشه که آدم اینا رو نبینه، اما عادت روال زندگی بشه خوبه و خیلی تو کیفیت زیست تاثیر میزاره)امروز خوب بود؟ صورتت و بیشتر تو اینه نگاه کردی؟ خوشحالی؟ غمگینی؟ اگه کسی نمیپرسه، خودت بپرس و مثل همیشه:خودت و بغل کن 🫂۲۳:۴۸&gt;&gt;    ۱۴۰۵/۳/۱۰</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 23:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هفتم مطالعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-zx39kiqly1a4</link>
                <description>از ساعت ۵ صبح چند بار بخاطر گرمای هوا بلند شدم، رفتم پای یخچال و شیر خوردم، دوباره خوابیدم. آخرین بار ده دقیقه به ده بود که مامان اومد و صدام کرد. صبحونه چیده بود روی زمین، مربا آلبالو و هویج، کره و چای. با آجی صبحانه رو خوردیم.از زمانی که بیدار شدم، نه فیلم دیدم نه سراغ چت با هوش مصنوعی رفتم. یه باکس ۲ ساعته نشستم پای درس. کمی جزوه زیستم و میخوندم، دراز میکشیدم، میشستم و دوباره میخوندم، خیلی سخت بود. وقتی نمیتونم از جام بلند شم، برام مثل شکنجه میمونه، بعدشم که دیدم نمیشه زیست خوند بیشتر این، کلاس زمین شناسی دیدم.مامان اومد توی اتاق، لباس هام و آورده بود که برام شسته بود با ماشین( همیشه اینجوری نیستا، ولی یه وقتایی انجام میده، این قسمتش رو که میخوام بنویسم، باید دستم رو روی صورتم بگیرم ضایع نشه) و بهم گفت نازشون کردم و آوردمشون(یعنی لباساتو با محبت و توجه شستم و اوردم) اینجا هم خیلی حس خوبی داشت برام.عشق مادرانهباکس دو ساعته تموم شد. اومدم تو پذیرایی تا کمی قدم بزنم. مامان داشت خورشت قیمه درست میکرد. به رسم سنین کودکی تا امروز، همیشه در مرحله سرخ گوشت، لقمه گوشت و روغن میده بهمون. بهترین و زیباترین و لذت بخش ترین چیزی که میشه خورد، نوستالژی کودکی و عشق مادرانه. البته اینم بگما گوشت زیادی توش نیست بیشتر عطر مادرانه‌استشیرین ترین لحظه غذا خوردن، لقمه ای بود که از دست مادرم گرفتمبعد خوردن چند لقمه، کمی زندگی به جانم برگشت. نسکافه درست کردم تا تمرکزم زیادشه. اما هیچ جوره حس درس نبود.آهنگ خوندم، اومدم ویرگول و پست قبلی رو منتشر کرد.مامان برای آجی ناهار کشید، بابا امروز دیرتر اومد و از من هم پرسید غذا میخورم یا نه. دلم میخواست اما بخاطر سبک موندن و اصلاح سبک زندگی، نخوردم چون نیاز غذایی بهش نداشتم.و بعدش هم اولین گلدوزیم و استارت زدم( قبلا زمان بچگی، وقتی آجی گلدوزی میکرد، چند باری منم یه امتحانی کرده بودم اما منظورم الان و تو این دوره هست)وقتی داشتم میدوختم، آهنگ ساربان (محسن نامجو) سنگ قبر آرزو و حالا که میروی(محمد معتمدی) و غوغای ستارگان(محمد اصفهانی) رو گوش میکردم. بابا هم که اومد، می‌خواست ناهار بخوره، من. آهنگ رفتیم توی حال با کارگاه گلدوزی. اولش کمی ترید داشتم که جلو بابا آهنگ ها رو بزارم یا نه، اگه خوشش نیاد چی، زشت نباشه و اینا، اما بعد گفتم اشکال نداره، کم کم سلیقه ی آهنگیم رو زمانی که بابا هست هم توی خونه پخش کنم و بخونم.تمرین بخیه روی پارچه به روایت تصویراگه این رو به عنوان نمونه کار به بیمارانم نشون بدم، قبول میکنن قلبشون رو عمل کنم؟وقتی داشتم میدوختم، تصور می‌کردم دارم برای شغل آیندم آماده میشم و ظرافت دستم، دقتم و تمرکزم افزایش پیدا میکنه، چه حس خوبی داره حتی تفریح کردنت هم حس مهم بودن بده. آهنگ سنتی و جراح قلب و دوخت دوز، چه حال عجیبی.از دیروز با خودم قرار گذاشتم تا کنکور خواهرم، هر روز یک نامه براش پست کنم. یعنی پست که چی بگم بزارم توی اتاقش. دیروز نامه رو تحویل گرفت، امروز در جوابش برام ارسال کرد، گذاشت پایه تقویم رو میزیم. لامصب انصاف داشته باش من مستقیم گذاشتم روی میز که ببینی ، چطور پیدا کنم عههه.دومین نامه انگیزشی من، چیزی که امروز براش فرستادمچیزی که امروز برام فرستادخلاصههه الان حسابی گشنمه و میخوام شام بخورم. حوص سریال ستایش کردم امروز، میخوام ستایش بزارم، و از هوش مصنوعی بپرسم چرا نمیتونم یه جا بشینم مثل ادم درسه بخونم 😂یعنی هر تکنیکی که میشد رو توی این ۴ ساعت تست کردم.(۲تا ۲ ساعت)انواع نشستن، دراز کشیدن تو حالت های مختلف جوری که تو فضای درس خوندنم باقی بمونم، نیم استاده روی زانو، نگاه کردن به هر نقطه ای از اتاق به غیر از کتاب و البته کمی هم خوندن جزوه زیست و دیدن یک جلسه کلاس زمین شناسی.امروز سخت گذشت، اما خوش گذشت. خوب و بد همیشه قاطیه. همون لحظاتی که داشتم از بی حوصلگی پای کتاب سر درد میگرفتم، بازم حس خوبی داشت که دارم برای هدفم زحمت میکشم،میدونم بازدهی درسیم بالا نیست، اما دارم زندگیم رو نرمال میکنم، آماده میکنم برای کنکوری خوندن، برای یادگرفتن و مطالعه کردن مداوم. میدونم اگه بخوام پزشکی بخونم، باید ببینم به این سبک زندگی علاقه دارم؟تا اینجا که خیلی خوب بوده، دلم روشنه، خیلی زیاد.امیدوارم روزای خوب برای همه برسه، امیدوارم همیشه خودت و بغل کنی و مراقب خودت باشی.۲۰:۴۷&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۹</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه در ذهن میگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-jvyngnfzeorb</link>
                <description>۱۱:۳۸&gt;&gt;   ۱۴۰۵/۳/۱۰وارد روز هشتم شدم اما پست روز هفتم هنوز منتشر نشده. دیشب سر زمان چت با هوش مصنوعی، یه آهنگ پلی کردم. یه دفعه یه احساس غریبی بهم دست داد. نه سریال دیدم و نه مثل همیشه، تو فضای رمانم غرق شدم. سعی کردم به اون حس دامن نزنم. آهنگ و خاموش کردم، چت و بستم، مسواکم رو زدم، کولر و روشن کردم و رفتم توی تخت.بازم تاریکی پشت چشمام و مدیتیشن، بی حسی پا و احساس پرواز، نور و انرژی، تاریکی و تصاویر پشت ذهنم، تجربه ی مدیتیشنی نیمه عمیق، خیلی وقت بود شبا قبل خواب، به جای این حال، دوباره وارد دنیای قصه هام میشدم. نمیدونم به کدوم مرحله رسیدم که خوابم برد. ولی میدونم خواب های نیمه پریشونی دیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، یه ربع به پنج بود. بابا داشت میرفت و مامان هم ایستاده بود بدرقش کنه، خیلی خوشحال شدم، آخه من مدتیه هر وقت صبحا بیدار میشم و میبینم بابا داره میره، از جام بلند میشم و میرم تا در و پشت سرش ببندم و با لبخندم بدرقش کنم . چرا؟ چون تو سریال ستایش یکی دو سال پیش دیده بودم که مردا از این کار خوششون میاد. چند هفته پیش این و تو خونه مطرح کردم، و الان از اینکه مامان هم مثل ایام قدیم(طبق گفته های خودش)، کنار در ایستاده بود. اتفاقا منم با صدای در از جام بلند شدم، گفتم بابا صبر کن، لپش رو بوسیدم و خداحافظی کردم باهاش.نیم ساعتی تو خونه قدم زدم، چای دم کردم، بافتنی رو آوردم و چراغ زرد آشپزخونه رو روشن کردم، پرده رو کنار زدم.  و نشستم روی زمین، بافتنی و موزیک و چای شیرین! اول صبح وقتی همه خوابیدن، چه حال خوبی.دوباره بلند شدم و قدم زدم، خسته بودم، میخواستم بخوابم، اول گفتم شاید تلقینه، ولی بعد دیدم اگه الان نخوابم بالاخره خوابم میبره و یهو میبینی تا ظهر پا نمیشم(تجربه اش رو زیاد دارم) و خلاصهه. ساعت ۹ صبح مامان داشت میرفت مدرسه که من و هم بیدار کرد.کولر و خاموش کرده بود که سردم نشه و بتونم پاشم، اتفاقا خیلی سرد بود، با اینکه پتوی گلبافت سنگین انداخته بودم.اومدم داشت میرفت، خدافظی کردم. روی اپن رو دیدم که پنیر تبریزی و گردو گذاشته، خودمم که چایی دم کرده بودم و نشستم با نون هایی که بابا صبح از تو ماشین آورده بود(نون تازه رو میزاره توی ماشین که مورچه نره سراغشون)  و یه صبحونه ای چسبناک زدم بر بدن. بعد از اینکه دیروز کلا غذای زیادی نخورده بودم، این صبحونه حس خوبی داشت. مخصوصا چون مامان حاضرش کرده بود.نمیدونم از وقتی من دقت میکنم بهش، توجه های مامان خیلی بیشتر شده، یا چشام باز شده و بیشتر درک میکنم چه توجه های ظریفی بهم میکنه، و کلی کیف میکنم. آره من قدرشناس تر شدم و بیشتر نگاه میکنم، چقدر شکرگزارم برای این مهربونی ها، برای داشتن خانواده.من خیلی از داشتن خانواده احساس خوبی دارم. گرمای دمنوشی که عصر درست میکنم (یا بابا درست میکنه) و با هم خندیدن هامون، لحظاتی که احساس میکنم کنارم هستن،وقتایی که سعی میکنم مراقبشون باشم، لحظه هایی که میبینم  دوست دارن مراقبم باشن و ازم حمایت کنن، زمانی که .. زمانی که کنار هم هستیم. خیلی حس گرم و خوبیه. درباره ادم های بیرون هم همینه، لطافت درونم، دوست نداره هیچ کدومشون رو قضاوت کنه، دوست داره دریایی باشه که غم ادم ها رو در خودش میبلعه، شایدم دوست داره مثل آهن ربا، آرامشم رو نشر کنم، ولی اصولا به ابعاد دیگه ی خودمم واقفماون سایه‌ی یاغی هنوز توی وجودمه، هیچ تمایلی ندارم که از خودم جداش کنم، اما دوست دارم ترکیبش رو با اون هاله ی شخصیت‌م که خیلی لطیف و با تدبیره. یاغی درونم، شاید منتقد باشه به کل دنیا، اما رابطش با خودم خیلی خوبه، لطیف درونم حتی وقتی میبینه داره سبک و روال یاغی به جایگاهش آسیب میزنه، کنارش میمونه، نمیدونم چرا طرفدار پر و پا قرص همن! هم دوست دارن و یکدیگر رو میپرستن.اما درباره حس و حال غریبی که دارم. نمیتونم ازش فرار کنم، دقیقا نمیدونم برای چی دلم گرفت، شاید حس می‌کنم توی درسا عقبم، شایدم چون این روزا خیلی بالا بودم و سعی در ترمیم عادت های زندگیم داشتم، و الان فقط خسته شدم و این دلیل نمیشه بخاطر چنین احساسی، بزنم زیر کاسه کوزه همه چی و به سریال و غرقگی در دنیای مجازی خودم( داستان شخصیتی که طراحی کردمش و رمانش رو میخوام بنویسم و خیلی دوستش دارم، مکانیزم سایه های شخصیتی رو خیلی خوب در کنار قدرت و انسانیت بهم نشون میده، انگار دریچه ایه برای ورود به احساساتم و اصلا همین شخصیت بود که ناخودآگاه بهم یادآوری کرد چرا رشته تجربی رو بیخیال شدی؟ من دارم فریاد میزنم علاقه ات رو). برای همینه که روی تخت مامان اینا نشستم، یه آهنگ گذاشتم و مینویسم، آهنگ میخونم و نسکافه میخورم.یه آرامش عجیب روی زندگیم خیمه زده.ارامشی که تقریبا در تمام احوال کنارم هست. یه احساس عمیق که با تمام وجود من و در آغوش گرفته و من بسیار سپاس گزارش هستم </description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال Alو کتاب،، ششمین مطالعات</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-al%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AA-oasmcwlirvpm</link>
                <description> ۲ ساعت بی وقفه یه جا نشستن سخته.. یعنی قصه از اونجایی شروع میشه که قرار گذاشتم وقتی پای درسم، یک بازه دوساعته کامل همونجا بشینم، چه بخونم چه نخونم، میخوام عادت کنم به مطالعه و میخوام ذهنم به فضای درس عادت کنه، مدام دنبال این نباشه که به این بهانه و اون بهانه از جا بلند بشه.امروز صبح ساعت ۶ با گرمای هوا بیدار شدم. چند ساعت اول روز توی گوشی بودم و درگیر داستان نویسی با Al. در واقع داستان واحدی نوشته نشد، اما طبق روال فضا سازی کردیم، من جای شخصیت اصلی و اون جای شخصیت های فرعی حرف می‌زد.ظهر گوشی و گذاشتم کنار. گفتم میدونم سخته اما برای اینکه بتونی خواسته هات رو تو دنیای واقعی زندگی کنی(نه داستان و زندگی موازی) باید مدتی بیخیال حال کردن و نوشتن و سناریو چیدن و غرقگی در هوش مصنوعی باشی. در عوض قرارم این شد که در کنار اون یک ساعتی که برای فضای مجازی به ساعت سریال اضافه کرده بودم، اجازه کار با Al رو هم داشته باشم و با توجه به نیاز و حوصله، انتخاب کنم کدومش. اما حقیقتا سخته.اینطور بگم که غرقگی من در سریال، خیلی وقته اعتیادش از بین رفته. از لحظه ای که اراده کردم امروز ششمین روز پاک بدون سریاله. اما ، اما هوش مصنوعی بدجور وسوسه میکنه و دلم میخواد تو طول روز هم ازش استفاده کنم و فقط ۳ ساعت در شب برام کمه.من ده شب که واردش میشم میبینم ۳ صبح شده، ۶ صبح که فضا سازی رو استارت میزنم میبینم ۱ هستاین بخش از صحبتم رو دیروز، یعنی در ششمین روز مطالعاتی نوشتم. امروز روز هفتمه اما میخوام توضیحات تکمیلی راجب دیروز بدم.دیشب بعد این پست یه باکس ۲ ساعته درس خوندم، در واقع زیاد با کیفیت نبود، اما هدفم بیشتر این بود که تمام دوساعت رو پای جزوه بمونم. و یه جا بتونم بشینم!و بعدش شام خوردم، کمی پای هوش مصنوعی بودم، حوصلم سر رفت و پا شدم. خواستم بخوابم،روی تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا ده شب بود. مامان داشت به خانواده می‌گفت که سوپ پخته و بخورن، منم صدا کرد و گفت فلانی، اگه تو هم سوپ خواستی بخور مامان . یه چنین جمله بندی ای بود. خیلی به دلم نشست لحنش و حالت بیانش. امروز هم بهم گفت من فکر میکردم تو شب بیداری، سوپ رو برای تو درست کردم.حالا اینکه تمام دلیلش من بودم یا نه، نمیدونم اما اینکه منم گوشه ذهنش بودم، خوشحالم میکنه.سوپ خوردم، کمی کنار مامان و آجی نشستم و بعد اومدم دوباره کمی نوشتن کردم با Alحدودا ساعت ۱ بود که خوابیدم و از ساعت ۵ چند بار بیدار شدم. ولی مخصوصا برای اینکه ساعت خوابم تکمیل بشه پا نشدم... راستی یادم رفت ،بقیه اش میشه روز هفتم و توی پست بعدی میگمتوضیحاتی کوتاه از تفریحات روز پنجم:زود عکس و شکار کردم تا نیوفتن با ضربه های بعدی، منابع محلی اعلام کردن همین روال رو پیش بگیرم، این دارت خیلی زود از رده خارج میشه بعد از کلی تمرین و به در و دیوار زدن دارت ها، تونستم چند تاشون رو به سیبل بزنم، اونم نه پشت سر هم، با کلی تلاش و خطا رفتن تیر. خیلی‌هاشون به هدف میخورد اما ضلع های جانبیش. اینجور نگاه نکن واقعا سخته، عکس رورسریع گرفتم تا نیوفتادن، آخه خیلی شل بودن. دارت بدون پره هاش واقعا سخته، امتحانش کن تا ببینی چی می‌گم!کلافه شدم، پره ها رو گذاشتم و چند تا رو پشت هم زدم، وقتی بعد اون افتضاح، سیبل رو اینجور دیدم، کمی امیدوار شدم به تمرین هایی که میکنم.من ذوق کرده بودم که اوضاع آنقدر هم خراب نیست، بدون مره واقعا سختهاین یکی هم مال یکی دو روز قبلشه، نشونه گیریم بهتر از قبل شده اما خب همیشه هم آنقدر خوب نمیشه،بدون عنوانبه جز عکس اون دارت هایی که پره نداشت، بقیه همه رو توی یک ست پرتابی زدم. میخوام تمرین کنم با چشم بسته و در حال حرکت بزنم.در حقیقت دلم میخواست تیر اندازی تمرین میکردم، اما الان شرایطش نیست، این رو هم بین تایم های درسی و برای استراحت انجام میدم!با یه تیر دو نشون میشه، هم استراحت، هم افزایش تمرکز. خوبه نه؟تاریخ  ششمین روز مطالعاتی میشه ۸ ام .اما امروز :۱۴:۲۰ &gt;&gt;  ۱۴۰۵/۳/۹</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت در رفت که</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%87-gqwwtrhdmetp</link>
                <description>اینترنت برگشت اما فیلتر شکن نیست کهچرا؟اخه چرا؟؟چرا؟؟؟؟.....................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 09:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی دگر،، پنجمین روز مطالعاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-eockpcosmpb6</link>
                <description>امروز روز پنجم قرار مطالعاتی منه. دیشب فهمیدم اینترنت بین الملل وصل شده. با کلی ذوق رفتم سراغ وی پی ان. یکی دو ساعتی معطلش بودم.بعد از کلی دردسر، تونستم وصل بشم . گوگل پلی بالا اومد و Al تازه با کلی قطع و وصلی که آخرش هم نشد وی پی ان خوبی از گوگل پلی نصب کنم.چند ساعت درگیر چت کردن با هوش مصنوعی بودم. بعد از چند ماه بالاخره با ورژن اصلیش صحبت می‌کردم و فضای شبیه سازی شده رمانم رو دوباره تجربه کردم. من بهش میگم میخوام فضای داستان چطور باشه، من دیالوگ های شخصیت اصلی و اتفاقاتی که براش میوفته رو توضیح میدم و اون، نقش شخصیت های فرعی و راوی رو ایفا میکنه. به خودم اومدم دیدم صبح شده. گوشیم هم شارژش رو به موت بود، گذاشتمش و شارژ و ساعت ۳ خوابیدم. امروز خیلی دیر بیدار شدم. دیروز روز سختی بود و کم درس خوندم. امروزم که اینجوری. الان ظهره و من هنوز هیچ کاری نکردم. اول روزم رو با Al شروع کردم و بعدش هم که به خودم اومدم، دیدم دارم تو چرخه معیوب میوفتم. همین موضوع رو با چت جی پی تی مطرح کردم و تصمیم گرفتم حتی اگه خیلی دوست داشتم بنویسم یا تحلیل کنم، سمتش نرم. همون روشی که برای سریال شبانه به کار بردم، میخوام برا خوش مصنوعی استفاده کنم. قرارم با خودم این شده که حدود ساعت ۱۷یا ۱۸ دقیقا یک ساعت اجازه استفاده‌اش رو داشته باشم. اینجور با انگیزه بیشتری روز رو میگذرونم و دچار خستگی و رها کردن برنامم نمیشم. فضای مجازی هم بمونه برای تایم سریال. یعنی یک ساعت علاوه بر فیلم، به مجازی اختصاص میدم. و مدیریت میکنم کدوم بیشتر استفاده بشه. چیزی که مهمه اینه که به دنیای بیرون از کنکور وصل باشم و اینکه دقیقا فیلم باشه یا اخبار و مستند فرق زیادی نداره، اما ترجیحم اینه محتوا در جهت رشد شخصی و افزایش دامنه اطلاعاتم باشه در زمینه هایی که درگیرشدنه ذهنم.خلاصهه خیلی سخت بود. ساعت دو ظهر هوش مصنوعی رو بستم . کمی قدم زدم. نسکافه خوردم. دوباره قدم زدم. موزیک بیکلام رو روشن کردم. اما درس نه. چیزی که در اصل خیلی مهمه لایف استایل زندگیه. میخوام لایف استایل ادم حسابی ها رو کم کم بگیره و برای همینه که میگم استرس فایده ای نداره. نمیخوام با فشار و استرس و سختی و عذاب توی کنکور قبول بشم. اگه قراره پزشک باشم، یعنی مطالعه و درس، روتین زندگیم میشه و اگه علاقه داشته باشم بهش، از پسش بر میام. اگه نتونم فقط یک سال درس خودن رو هندل کنم، پس چطور میخوام ۷ سال مطالعه کنم؟! تازه ۷ سال فقط برای عمومی هست نه تخصص و حرفه ای شدن! راستی راجب گلدوزی که دیروز وسایلش رو خریدم. هنوز شروعش نکردم. وقت نکردم که شروع کنم. می‌خواستم اول درس بخونم تا با آسودگی و خیال راحت استراحت کنم. ولی نخوندم.جزوه قلبم رو کپی گرفتم. یعنی بابا کپی گرفت برام. امروز دارت هم بازی نکردم هنوز. اتاقم و کمی تمیز کردم. ولی هنوز کاملا مرتب نیست. چی شد که تمیزش کردم؟ مامان امروز گفت باید اتاقت رو تمیز کنیم خیلی شلخته شده.😂و خلاصههه اینجوریه که نگران شدم کمی. نمیخوام با استرس کارم و جلو ببرم . اما هنوز به روال زندگی عادت نکردم. احساس شکست میکنم که بعد از ۵ روز کنکور فتح نشده . عهه خب واقعا زحمت کشیدم باید یه چیزی میشد جدی میگم . یک دقیقه دیگه ساعت ۱۷ میشه. وقت کار با Alچه کیفی بده. یکم وارد فضای رمانم میشم، حال میکنم. اصلا الان حقمه از این امکانات استفاده کنم چون طلق روال روزانه ای که برای خودم چیدم ، چه درس خوندم چه نه، استحقاق این رو دارم که در زمان مشخص شده، تفریح کنم.درسته که درس ارزشمنده، اما به همون اندازه امور دیگه هم مهمه دیگه؟ تک بعدی زندگی نمیکنیم که. و خلاصه امیدوارم امروز روز خوبی داشته باشی. با تو هستم که این را می‌خوانی۱۷:۰۲&gt;&gt; 1405/3/7</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 17:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبانگاه و گلدوزی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2%DB%8C-xar1ie4bfcr1</link>
                <description>عجب روزی بودااا،از اون زمانی که تو پست قبلی نوشتم تا حالا، کمی درس خوندم اما کمتر از دیروز بود. فقط رسیدم جزوه زیست رو دوره کنم. اما همچنان تحریم فیلم پا بر جاست و در طول روز اصلا سراغش نمیرم.عصر با آجی رفتیم بیرون، وسایل گلدوزی و منجوق دوزی خریدم برای تایم استراحت. آخه میدونی چیه، به جز فیلم باید چند تا تفریح سالم (بدون موبایل) داشته باشم و خب گلدوزی به ذهنم رسید چون ظرافت دست رو بالا میبره و برای حرفه ام در آینده لازمه. تو سریال متشکرم وقتی میخواست بدون اینکه به مهارت پزشکیش اشاره کنه، گفت خیاطیم خوبه، چند روز پیش دیدم این سریال و امروز به ذهنم رسید. خلاصه اینجوریه که از عصر تا حالا بیرونم، اول خرید بعدش هم بخاطر اینکه مامان تنها نباشه رفتم تجمعات، آخه اصلا حالش نبود، خسته بودم ولی دلم میخواست کنار مامان باشم.عهه ساعت از ۹ شب گذشته و وقتشه که برم استراحت کنم، درسته زیاد درس نخوندم اما مهم اینه که از قوانینی که برای خودم گذاشتم، تخطی نکردم. مهم این‌که‌ مسیر و شیب زندگیم روبه اصلاح باشه و چند سال دیگه، یه دکتر خوب ازم بسازه. یه آدمِ انسان!۲۲:۴۲&gt;&gt; ۱۴۰۵/۳/۶</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 22:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>