<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sada</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sada</link>
        <description>دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیر حقیقت در میان رویا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:05:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4759662/avatar/4vAAsS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sada</title>
            <link>https://virgool.io/@Sada</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شنا در کوهستان | پارت۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B4-fqsi5hynkmat</link>
                <description>​دکتر به هیجان آمده بود. می‌خواست به سمت جوان حرکت کند که ناگهان کسی از پشت سر ساعدش را گرفت. رویش را برگرداند؛ حاج مرتضی بود. دکتر می‌خواست دستش را پس بزند تا زودتر به جوان برسد، اما پیرمرد دستش را محکم‌تر گرفت.​دکتر شروع کرد به غر زدن:— «حاجی چکار می‌کنی؟ نمی‌بینی دارد می‌رود؟ می‌خواهم با او حرف بزنم و به او بگویم وقتش است که...»پیرمرد ناگهان پرید وسط حرفش:— «آرام باش دکتر... آرام باش! مگر نمی‌بینی حالش را؟»​بعد نگاهی به جوان کردند که با قدم‌هایی آهسته و بدنی تلوتلوخوران، جلو می‌رفت. اما چه بر سر آن صورتِ محکم و آرام آمده بود؟ چه کسی می‌دانست در ذهن پسر چه می‌گذرد؟ چه کسی می‌دانست که گریه‌های مخفیِ کودکیِ هفت‌ساله تمام جانش را زخمی می‌کند؟ پسری که نه حرف کسی را می‌شنید و نه نگاهشان می‌کرد. پسری کوچک و معصوم که پناهگاهی برای رفتن نداشت؛ با بچه‌ها گرم نمی‌گرفت و به دکترها نگاه نمی‌کرد. گوشه‌گیری‌اش حاکی از بغضی بود که نمی‌دانست کجا باید ببرد. زمین و زمان را رها کرده و تنها در قلبش، با «نبودن‌هایی» که آرزوی «بودنشان» را داشت، در تقلا بود. این پسرِ هفت‌ساله‌ی تنها، حالا بیش از هر کسی دردِ این مردِ جوان را می‌فهمید و در کنارش می‌گریست.​همان‌طور باران ملایم می‌بارید و دکتر با چشمانش قدم‌های جوان را بدرقه می‌کرد. حاج مرتضی ادامه داد:— «می‌بینی‌اش؟ بدجور شکسته. از همان روزی که آمد، منتظرم تا داستانش را روزی از زبان خودش بشنوم، اما...»پیرمرد حرفش را خورد و گفت:— «چه می‌خواهی به او بگویی؟ او را می‌شناسی؟»​دکتر لبش را کمی فشار داد و گفت:— «حاج مرتضی، این پسر که کارگر شماست... می‌دانی این پسر کیست؟! آن جراحی که مدتی پیش برایت تعریف کردم را یاد است؟ این پسر، همان مرد است!»حاج مرتضی خشکش زد. از فرط تعجب چشمانش گشاد شد و ناخودآگاه چند قدمی به عقب رفت تا به دیوار خورد. دکتر گفت:— «حاجی می‌بینی؟ تو هم مثل من گیج شدی، مگر نه؟! هنوز هم معتقدی که باید سکوت کنم و صبر کنم تا خودش تصمیم بگیرد و حرف بزند؟ اگر هیچ‌وقت چیزی نگفت چه؟ می‌خواهی تا کی اینجا نگهش داری؟ این پسر نباید اینجا...»​پیرمرد حرفش را برید:— «داری عجله می‌کنی دکتر. حالا از کجا معلوم که اشتباه نکرده باشی؟ شاید یک نفر است شبیه او!»دکتر کلافه نگاهی به او کرد:— «حاجی، مدتی است هر بار که می‌بینمش چهره‌ی آن جراح می‌آید جلو چشمم. اولش فکر می‌کردم اشتباه می‌کنم؛ پیش خودم می‌گفتم این کارگر ساده را چه به این حرف‌ها! ولی مطمئنم خودش است، شک ندارم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن روزی که در بیمارستانِ ما جراحی داشت و من از اینکه می‌توانستم ببینمش چقدر ذوق داشتم. مهارتی که داشت، جوری که با زیردست‌هایش رفتار می‌کرد... اخلاق و رفتار بی‌نظیری که هیچ‌وقت از یک دکتر ندیده بودم. مگر می‌شود چنین آدمی را فراموش کرد؟ این قطعا همان مرد است.»​لحظه‌ای در فکر فرو رفت و با تعجب و کمی طلبکارانه پرسید:— «اما حاجی، چرا این‌ها را از من می‌پرسی؟ خودت هم همیشه یک جوری نگاهش می‌کردی، مگر نه؟ یادت که نرفته روزهای اولی که آمده بود و مردم با او بدرفتاری می‌کردند، تو به او پناه دادی؟ درست است؟ به او سخت می‌گرفتی، اما مطمئنم با محبتِ خاصی نگاهش می‌کردی. شک ندارم همین‌طور است، بگو که اشتباه نمی‌کنم!»​پیرمرد لبخندی زد و همین‌طور که می‌خواست حرف را عوض کند، دستش را روی شانه‌ی دکتر گذاشت:— «دکتر حواست باشد، حرفم را یک بار تکرار می‌کنم. تا وقتی من چیزی نگفتم، هیچ حرفی در این باره به هیچ‌کس زده نشود. متوجه هستی که این موضوع خیلی مهم است! می‌دانم چه احساسی داری اما لطفا فعلاً همه چیز را فراموش کن.»دکتر دستپاچه شده بود:— «اما چطوری باید این کار را کنم؟»پیرمرد نگاهی کرد و گفت:— «این تخصص تو است که درد مردم را درمان کنی. درمانش کن، اما این بار با &quot;نادیده گرفتن دردش&quot;. می‌دانم کارت را خوب بلدی دکتر!»​پیرمرد با قدم‌های بلند از آنجا دور شد. دکتر به جای خالی‌اش نگاه می‌کرد و در فکر فرو رفت. باران داشت شدت می‌گرفت و مرد جوان همچنان خسته و درمانده در کوهستان قدم می‌زد. خنده‌ی مردی در ذهنش، قلبش را تسلی می‌داد؛ انگار داشت نگاهش می‌کرد و می‌گفت: «هی پسر، نبینم بغضت را قورت بدهی، نبینم بی‌قراری کنی‌ها...»​جوان آرزو می‌کرد که ای‌کاش این تصویر، فقط یک تصویر نبود. می‌خواست به سمتش حرکت کند، می‌خواست به او بگوید: «بعد از پدرم، همه چیزم تویی». می‌خواست فریاد بزند که «کنارم باش». از تمام جانش آرزو می‌کرد که این لحظات گذر نکنند و زمان برای همیشه متوقف بماند؛ اما تقدیر چیز دیگری را برای دیدارش به انتظار می‌کشید.​| پایان پارت ۴[ پارت۳: https://vrgl.ir/Eam8h  ][ پارت۲:   https://vrgl.ir/m7lxv  ][ پارت۱: https://vrgl.ir/SHQnp  ]«خویشتن را در سقوط تمنا کن»_سادا</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 15:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در کوهستان | پارت۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B3-yt6sunc2tgj6</link>
                <description>​مردم کم‌کم از آنجا رفتند، ولی دکتر همچنان با تمام هیجانی که داشت نگاهش می‌کرد و منتظر کوچک‌ترین حرکت پسر بود تا سرِ صحبت با او را باز کند و بگوید چقدر خوب است که حالا می‌داند آن دکتر کیست؛ و این نوید را بدهد که قصد دارد همین امروز این خبر را به شهر برساند، حتی اگر پسر با این کار مخالف باشد.​جوان اما همچنان همان‌جا روی زمین نشسته بود. چه باری سنگین‌تر از لحظه‌ای که مردم نگاهت می‌کنند و راجع به اعتیادی نظر می‌دهند که هرگز وجود نداشته، و چه سخت‌تر از اینکه خودت آن دروغ را گفته باشی! همچنان که از این اتفاق رنجیده بود، گویی اصلاً در آن فضا نبود و دکتر را نمی‌دید.​صدای سروصدای عجیبی در گوشش می‌چرخید. داشت عکس خودش را در شیشه‌ی ماشین‌های پارک شده در خیابان شهر تماشا می‌کرد، اما این‌بار سایه‌ای در کنارش نبود. پسرِ ۷ ساله‌ای که حالا دیگر تصویر پدرش را نمی‌دید. چه غریبانه است حال بچه‌ای که تمام دارایی‌اش را از دست می‌دهد؛ آن دارایی، مردی بود قدبلند و عصبی با صورتی لاغر و چشمانی گودافتاده، که با وجود وجهه‌ی اجتماعی پایین و شغل‌های خلاف، پسری داشت شیفته‌ی نگاهش؛ نگاهی که فرزندش بی‌قید و شرط دوست‌دارش بود و عشقش به او را می‌پرستید.​پسرِ تنها و یتیم حالا چه باید می‌کرد در این دنیایی که نمی‌شناخت؟جوان در همین افکار بود که دستان لرزانش از روی زانو افتاد. کف دست‌ها روی زمین، کمرش خمیده و بر خاک افتاده بود.مرد جوان خود را در بیمارستان می‌دید. آن روزهایی که هفت ساله بود، صدایی نمی‌شنید. چیزی نمی‌شنید، اما چرا؟ دنیای بی‌رحمی که با خواب‌رفتنِ راننده‌ی اتوبوس، تمام جهانش را مچاله کرده بود و حالا خودش بود و خودش؛ و پدری که از او گرفته بودند. گویی گوش‌ها هم رویشان را از این زمینِ خاکی برگردانده و صدای جهان را به تاریکی کشانده بودند.​در همین افکار بود که قطره‌ی بارانی روی خاک افتاد. به خودش آمد و از جایش بلند شد. چند قدمی جلو رفت که دکتر آن لحظه را غنیمت شمرد؛ می‌خواست به سمتش بدود، می‌خواست فریاد بزند که «دکتر! من می‌شناسمت!» اما...​| پایان پارت ۳[ پارت۲ : https://vrgl.ir/m7lxv ][پارت۱ : https://vrgl.ir/SHQnp ]_سادا​«خویشتن را در سقوط تمنا کن»</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 23:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در کوهستان | پارت۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-dj0sudtgc3ct</link>
                <description>پزشک دهکده یقه‌ی جوان را ول کرد.مرد جوان برای لحظه‌ای به زمین خیره ماند؛ بدنش سبک شده بود. دستانش را میان خود و زمین سد کرد تا با صورت سقوط نکند.بر زمین نشست، دستان لرزانش را روی زانو گذاشت و نگاهش بر نقطه‌ای نامعلوم در حرکت بود؛ انگار تمام جمعیت را با چشمانی آرام اما غمگین تماشا می‌کرد.​همه منتظر سخنی از جوان بودند. نفس‌ها در سینه حبس شده بود. عرق شرم از صورت جوان می‌چکید. سرش را کمی بالا آورد؛ به چشمان دکتر نگاه نمی‌کرد. بغض تمام گلویش را پر کرده بود:​— «من... من یک دانشجوی اخراجی‌ام.»​این را که گفت، اشک راهش را به صورتش پیدا کرد و لحظه‌ای سکوت او را فرا گرفت. بعد از چند لحظه درنگ، بی‌آنکه اشکش را پاک کند، گفت:— «من به‌خاطر اعتیاد، از دانشکده‌ی پزشکی اخراج شدم.»​همه‌ی مردم خشکشان زده بود. رازی که او این‌گونه برایش لرزیده بود، این بود؟ آیا این پسر نجیب و کارگرِ دوست‌داشتنیِ مردم، این‌گونه از اعتیادش خجالت می‌کشید؟ همهمه‌ای متلاطم از تعجب و شگفتی در میان مردم سر گرفت. در گوش پسر این‌گونه می‌چرخید: «بنده خدا حق داشته خب، حتماً می‌ترسه مسخرش کنیم. کاش زودتر می‌گفت دانشجوی پزشکیه تا توی درمانگاه دهکده به پزشکمون کمک کنه.»و صداهایی دیگر که می‌گفت: «اعتیاد؟ مهم اینه که الان سربه‌راه شده و چسبیده به زندگیش، ولی حیف شد که رشته‌ی به این خوبی رو از دست داد. دیدید که با وجود اینکه حتما مدت‌ها از دانشجوییش می‌گذره، اما مهارتش مثل یک دکتر ماهر بود؟ وای که اگر ادامه می‌داد، آدم موفقی میشد... حیف نیست که این پسر با استعداد این‌جوری زندگی می کنه؟»​جوان اما درمانده‌تر از همیشه، احساس می‌کرد که قلبش دیگر طاقت این همه فشار و دروغ را ندارد. او حالا موفق شده بود به نگاه های پرسشگر مردم پاسخی بدهد اما، این تازه آغاز مبارزه ای تن به تن بود! هر قدم که جلوتر میرفت باز هم در جنگی نابرابر با خودش، اسیر و درمانده، جا مانده بود.پزشک دهکده انگار سطل آبی روی سرش ریخته باشند، سرجایش خشک شده بود و با تحیر او را رصد میکرد. نگاهی همراه با احترام و تاثر ! حالا دیگر تردیدی نداشت و میدانست، شکی که مدت‌ها مثل خوره وجودش را گرفته بود، اندیشه ای بود در دل حقیقتی شگفت انگيز.او مدام این رو در ذهنش تکرار میکرد :«اری درست است، این مرد همان دکتر است. آری، همان دکتر.|پایان پارت۲_سادا این مرد همان دکتر است. آری، همان دکتر.»</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 16:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در کوهستان | پارت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Sada/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-1-vpps89cvjkhh</link>
                <description>میدانی که سقوط سهمگین هر چه جَری ترت میکند، پژواک و بشارتی والاتر از هر امید برای مقدس ترین پرواز زندگانی توست؟ مگر شک کرده بودی که مرگ آغازی شکوهمندانه برای ظهور و تولدست؟ پس بال هایت را بگشای و با دستان بسته پرواز کردن را تجربه کن.​با قدم‌هایی ناموزون و دستانی که هنوز می‌لرزید، پیش می‌رفت. چنان خمیده بود که انگار زمین، او را به سمت خود می‌کشید؛ مردی که روزی قهرمانِ شهر بود، حالا از سایه‌ی خودش هم می‌گریخت. به کجا پناه می‌برد تا صدای تپش‌های نامنظمِ قلبش آرام بگیرد؟ جانی که حالا به خاطر او، به خاطر همان دستانِ به‌اصطلاح «مقدس»، به شماره افتاده بود.​بوی تند الکل و خون، حافظه‌اش را رها نمی‌کرد. در آن جاده‌ی مه گرفته‌ی کوهستانی، میانِ فرار و فراموشی دست‌وپا می‌زد که فریادی وحشت‌زده، سکوتِ کوه را شکست.​پزشک دهکده، مستأصل بالای سر پسری ریزنقش خم شده بود. رنگِ صورتِ پسرک به کبودی می‌زد و گلویش برای ذره‌ای اکسیژن می‌جنگید. دکتر با دستپاچگی سعی داشت راه تنفس را باز کند، اما لرزش دستانش و زاویه‌ی اشتباهِ تیغ، مرگ را نزدیک‌تر می‌کرد.مرد جوان، بی‌اراده فریاد زد:— «داری می‌کُشیش! بکش کنار!»​او با سرعت خودش را به پسر رساند. چاقوی ضخیمِ جیبی‌اش را درآورد و با چنان ظرافتی شکاف را ایجاد کرد که انگار تیغ، امتدادِ انگشتان خودش بود. مردم با دهانِ باز به این «کارگرِ غریبه» خیره شده بودند.​پسرک نفس کشید؛ عمیق و لرزان.مرد، چاقوی خونی را رها کرد و روی دو زانو افتاد. باری سنگین روی شانه‌هایش حس می‌کرد. دستانش را محکم روی زانوها فشار داد تا لرزششان را پنهان کند، اما در سرش، صدای بوقِ ممتدِ مانیتورِ قلب پیچید... باز هم بوی مرگ می‌آمد.​یکی از روستایی‌ها جلو آمد:— «آهای جوون! تو... تو کی هستی؟ مگه نگفتی مهارتی نداری؟ چطور یه کارگر ساده، این‌طوری با جونِ یه آدم بازی می‌کنه و نجاتش می‌ده؟»​جوان به لکنت افتاد. نگاهش را به زمین دوخت:— «مـ... من... فقط یه دوره‌ی کمک‌های اولیه گذروندم. اتفاقی بود.»​— «اتفاقی؟!»دکتر دهکده با صورتی سرخ از خشم، یقه جوان را چسباند و او را به دیوار سنگی کوبید. دندان هایش را بهم فشرد و فریاد :— «کمک‌های اولیه؟ کیو سیاه می‌کنی؟ دستای تو دستِ آدمِ ناشی نیست... چرا داری به ریشِ ما می‌خندی؟ قصدت از این بازی که راه انداختی چیه؟ چرا خفه شدی ؟ جواب بده! » این کلمات رو جوری میگفت که انگار میخواست مردجوان رو همونجا میان دیوار و تنش پِرِس کنه. یقش و محکم تر گرفت و با حیرت منتظر شنیدن حقیقت ماند​همهمه‌ی مردم بالا گرفت. نگاه‌های پرسشگر و مشکوک،با تندی به صورتش می‌خورد. یاد روز اولی افتاد که پا به این آبادی گذاشته بود؛ روزی که با هزاران دروغ اعتمادشان را جلب کرده بود. آیا این پایانِ آرامشِ موقت او در این کوهستان بود؟​| پایان پارت اول[ پارت دوم : https://vrgl.ir/m7lxv ]خویشتن را در سقوط تمنا کن۱۴۰۴/۱۱/۲         &#039;00:25_ساداا</description>
                <category>Sada</category>
                <author>Sada</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 00:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>