<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیده خانم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sadatt</link>
        <description>??</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:53:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سیده خانم</title>
            <link>https://virgool.io/@Sadatt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرد من</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-qy5va8nkqmxe</link>
                <description>سلام مرد بهاری مناز آخرین نامه ای که نوشتم چهارماه میگذرد.نه اینکه دلم نخواهد چیزی بنویسم نه،اصلا اینطور نیست ،گاهی کلمات برای بیان احساس راه گم می کنن و به در و دیوار می خورند...گاهی باید سکوت کرد تا کمی حس سرخوردگی ته نشین شود!عزیزکمنازکمتو این چند سال که احساسم را به تو گفتم و تو نیز با روی گشوده پذیرفتی توی این سالها که صبحهایم با تو آغاز شد و شبها به یادت گذشت ،حقیقتن همه چیز از سمت من بود و تو چون دلبرکان ناز کردی...و من هر بار خریدارم!اصلا مگر مردها ناز ندارن؟امروز داشتم فکر میکردم من دلبری کردن بلد نیستم وگرنه تو چرا انقد از من دور میشوی؟.یکبار گفتی ازت دوری می کنم که مزاخم زندگیت نباشمگفتی دوستم داری و در مقابل من احساست را کنترل می کنی‌...همه را می دانم اما اینهمه گریختن از چیست؟من که چیزی جز کلمه از تو طلب نکردم؟هرازگاهی دیدنت توی  صفحه گوشی و آرام شدن قلبم!بخدا من از این خواستن راضی‌ام اما  یادمه چند سال پیش بهم گفتی وقتی کمی ،چیزی بیشتر از کم بودن معنا ندارد!این جمله همیشه مثل پتکی بر سرم میخورد و قلبم را می لرزاند...جانانم ،زیبای منتو هر روز به فکر بهتر شدنی،آدم خوب بودن تو بزرگی ،ارزشمندی ،عزیزیو بسیاری دوستت دارند و من معمولی شاید قطره ای در میان آن ها... نمی دانم چرا آشفته حالی دست از سرم بر نمی دارد!بگذریمتو در میان جانی این روزهای آخر شهریور باز همه ی مردم سرما خوردنلطفا مراقب خودت باش ! دلبرکممی بوسمت از دور و بغلی فشرده آخزخمی هر جنگ من...خسته و دلتنگ من...دوستت دارم غمین و خسته جانتوی مقدس منسیده خانم شما۲۸ شهریور سال هزار و چهارصد و دو</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 15:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب ِ خوب ِ نازنینم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86%D9%85-kqb9ig4mjkdi</link>
                <description>سلام جانکمامروز آخرین روز از  اُردیبهشت استپارسال توی همین روزها بود ؛که بهم گفتی که اگه بخوام نامه های که نمی تونم برات  پست کنم را توی یک وبلاگ بنویسم که همیشه برام بمونه!یا برامون بمونه....نوشتن را شروع کردم ،پیش خودم گفتم هفته ای یه دونه نامه واست می نویسم،از بس که لبریز از کلمه بودم ؛ولی زندگی انقد بالا و پایین داره ،توی چاله افتادن ،خیس شدن و...که به خودم می اومدم میدیدم یکماه شده و هیچی نتونستم بنویسم...یکجا برات نوشته بودم:داشتم فکر میکردم توی این هزاران ساعت که دارم با تو حرف می زنم،کاش می تولنستم همه را روی کاغذ بنویسم،مثل نامه های که هرگز پست نشده استمثل نامه های نادر ابراهیمی مثل نامه های کافکا!مثل نامه های که هر مردی برای معشوقه اش می نویسد! ولی تا حالا هیچ زنی هیچ مردی را در این حد ستایش نکرده است!من مطمئنم نامه های من غوغای در دنیای زنانگی برپا می کند!من می دانم که زن ها خیلی زیباتر توصیف خواهند کرد زیبایی چشمان یک  مرد رامثل فروغ....اما حیف..سرم پر از کلمه است پر از نانوشته، و می دانم همراه من در گور می روند!برای هزاران روز ساعت و دقیقه  که نمی شود توصیف کرد ،اما تو خوب می دانیهمینم کافی ست!برای تمام این ۷ سال که گذشت....برای دوست داشتنت ،برای تمام روزهای که ازت دلخور شدم ولی از دوست داشتنم کم نشد برای تو و همه توبرای همیشه دوست داشتن تو و گاهی دوست داشتن من از سمت تو!می نویسم از تو و برای تو...ولی قشنگ مننمی‌خواهم با تو هیچ پایانی رو بنویسمتو لایقِ ادامه دادنی...توی مقدس منسیده خانم شمابه تاریخ ۳۱ اُردی بهشت سال هزار و چهارصد و دو</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 10:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای میلاد اُردی بهار من</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%8F%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-vbp1snwlh3mq</link>
                <description>۱۴۰۲/۲/۷نامه ی شانزدهمسلام ابرکمسال نو شد ،فروردین شد نامه ای  برایت ننوشتم،شاید باورت نشود؛ولی هر شبی که در تخت خوابم فرو رفتم ،پیش خودم میگفتم امروزم نشد برای جانکم بنویسم.... هر دفعه آمدم،چیزی بنویسم وقت امان نداد!اُردی به عشق منامروز ۷ اردیبهشت چشمای قشنگ تو به دنیا گشوده شد.لبخند زدی و شکوفه های گیلاس  به رقص درآمدن!خورشید درخشتانتر ،آسمان آبی تر و زندگی زیباتر شد..نازدارمحبیب منیار منروزی نمی گذرد با یاد تو زندگی نکرده باشم،شبی بر من نمی گذرد که با بغض چشم روی هم نگذاشته باشممچاله شدن در آغوشت جز در خیال میسر نیست!آه از آدمی که غرق در حسرت و آرزوست!زیبا جانممرد منداشتنت حسرت دیروز و امروز و فردای من است!چنان در رگهایم نفوذ کردی انگار تو خون منی!حیات من ،قرار من ،هوای منی!گل یاسممثل باران با طراوتیدستانت ابر بهاریستچشمانت جا مانده از بهشتآغوشتت دشت بزرگ استتو به بهار معنا دادیتو نهایت عشقینهایت دوست داشتنو در لابلای این بی نهایت هاچقدر حالم خوب استکه تو سهم قلب منی....تو جیره منیاز آنچه هیچ‌کسی نداردخوشحالم که در دنیایی زندگی می کنم که با قدم ها ی تو ،که با نفس های تو، آمیخته استآخ از من که فقیرم از بیان احساسم آه از  این کلمات که ناتوانن!سلامتی تو،خوشحالی تو،موفقیت تو،حال خوب توآرزوی من است!می دانم خدا برای تو بهترین ها را مقرر کرده است میلادت مبارک عزیزکم،اُردی بهار منخوب می دانیدوستت دارم و دوست داشتن تو امضاء من است!برای توی مقدس منسیده خانم ِ شماپ ن:امروز شاید تولد میلیاردها انسان در جهان باشد ولی من فقط تو را میشناسم،فقط تو را دیده ام و فقط تو سهم قلب منی!راز قشنگم‌..‌‌.‌...‌‌‌....می بوسمت و نامه را تمام می کنمبه امید دیدارت جانکم که وقتی به تو گفتم :میشود دوباره تو را ببینم گفتی: چرا نشود؟ محالی وجود ندارد!هفتم اردیبهشت ِ هزار و چهارصد و دو</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 18:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام دلیل حالِ خوبم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-cztfhyyw08l0</link>
                <description>قربان تمام وجودت شوم آخرین نامه ای که برایت نوشتم برای سه ماه پیش است.خوب ِخوبِ نازنین من،با خودم قرار گذاشته بودم که چهل نامه برای تو بنویسم و هر بار که می خوانمش  دلم برای بودنت غنج برود؛برای کسی که هست که من اینگونه دوستش دارم!خوش به حال من که تویی هستی.آقای من ،در این خاکِ ماتم زده فقط عشق نجات دهنده است؛ فقط دوست داشتن تو به من قوت بودن می دهد!حالم خراب است مهربان من .... سالگی ام، طوری تمام شد ؛که خیابان های وطنم به خون آغشته بود..انگار بختکی بیخ گلویم دست و پا میزند چشمهایم تار می شود و انگشتانم تاب نوشتن  ندارندحالم خراب است اُردی بهارم دلبرکم عزیزکم در این سه ماه به تو فکر کردم که تاب آوردم وگرنه دق کرده بودم برای حالِ ایران بانو!  مگر من چه خواستم از این روزگار غریب! غیر از آنکه  انگشتان نازنینت را میان دستانم بگیرم و ببوسمشان، گاهی میان خیابان های شلوغ کنارتو قدم بزنم و عطر یاس ت  را با تمام وجود ببلعم!و میان تمام هیاهوی مردم با صدای بلند بگویم دوستت دارم و تو بگویی چی؟ و من باز بلندتر بگوییم دوستت دارم و تو لبخند بزنی!و باز من بگویم چگونه باید از این حس بینهایت گفتکفایت است که بگویم دوستت دارم؟کفایت است؟؟  خودت گفتی از تکرار دوست داشتنت خسته نشوم!من خسته نمی شوم فقط کمی غمگین میشوم!امروز که صدایت را شنیدم با همون جملات مودب و لحن مهربانت فهمیدم بیست سال دیگر هم شود و من زنی شصت ساله باز بی تابانه دوستت دارم.. گریه ام گرفت! غم انگیزه دوست داشتن از دور ،غم انگیزه و صبری می خواهد به غایت عمر یک انسان! ولی دلبرم غم دوست داشتنت قشنگ و عزیزه برایم نفس جانم دلم می خواهد برایت بنویسم از آنچه میگذرد اما خو دت بهتر می دانی چه بر ما میگذرد!حضرت بهارم نامجو گوش می دهم با یه حال عجیبی می خواندبی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم ،جای دگر نمی شود...روشنی قلبماگر همه ی آدمیان بگویند تو از آن من نیستیولی من که می دانم خدایم گِل مرا با تو آمیخته است!بغض امان نمی دهد آقای جانم  می ترسم بر اهالی خانه رسوا شوم! جان دلِ سیده خانممی دانی که جانم به جانت بند استالهی من به فدای توحالا که پاره ی تن منی مراقب خودت باشبه امید آن روز که لبان قرمزم به پیشانیت بنشیند و آرام بگیرمسیده خانم شماتوی مقدس منبه تاریخ بیست و دوم  آذر سال ۱۴۰۱ غروبی که دلم پاره پاره بود برایت</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 20:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزکم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D9%85-cgfnbeofzkd4</link>
                <description>به نام توسلام عزیزکمحالت خوبه؟کاش تو هم برای من می نوشتی کاش منم تو را می خواندم!دلبرکماینو که برات می نویسم برای عصریست که از سر گذروندم و شبی که برات نامه اشو می نویسمتوی اسنپ نشستمسرمو چسبوندم به شیشه ماشین!راننده اسنپ موزیک روشن کرده و من در حال تماشای آدم ها بین بوق های ممتد ماشین ها ،بین نورهای قرمز و آبی  ،هیاهوی مردم روشنایی شب ، بین تمام خواستن ها،تردیدهابین افکار من و واگویی های ذهنمصدای موزیک بلند می شهخواننده رو نمی شناسم اینطور می خونهجابه جا بشه جای آسمون وزمین،دوست دارم..ازمن مطمئن باش یه تنه تا تهِ دنیا،دوست دارم..!از من مطمئن باش جان دلمتوی مقدس من سیده خانم شما اینبار دلم می خواد ساعت هم برات بزنمبه تاریخ بیست و چهارم ِهزار چهارصد ویک00:56 </description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 00:57:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان و جهانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85-xzjbrj3wiiuj</link>
                <description>سلام حضرت جانمدلتنگ آغوشتان هستمدلتنگ دستانت دلتنگ چشمانتمی دانی بهترین چیزها برای من چیستدیدن چشمانتبوسیدن دستانت آغوشتو چنگ زدن بر موهایتآخ چنگ ،چنگ زدن به موهای کوتاهت می دانی جان دلمسر انگشتان من تشنه اند!تشنهمی فهمی؟؟و باز هم امروز دو دست عاشقمتن ِ تو را به آغوش نکشیدآیا غم انگیزتر از این هم وجود دارد؟شاید این سطرها برایت بی معنا باشدشاید بی مایه و فقط مشتی کلمه باشداما برای من این جملات تمام بودنم است تمام چیزی که می توانم‌به تو ببخشم!که می توانم برای تو بنویسموگرنهدست کوتاه من کجا و قامت رعنای  تو کجا!نازدار منبرایت می نویسم که پس از من بدانی یکی بود تو را چنان طلب میکرد که خدا هم حسادت میکرد!روی ماهت را از دور غرق بوسه می کنممراقب خودت باشسیده خانم شماتوی مقدس منبه تاریخ هفتم  شهریور هزار و چهارصد و یک </description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 17:12:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلارامم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%85-sjjcr4e4drsj</link>
                <description>سلام قوت جانمنمی دانم تو هم همین احساس من را داری اینروزها به حدی سریع میگذرد انگار که هول است!ناز دار من دلبر جانان مندلم می خواهد چفت تنت بنشینم و سرم را  کج کنم  به رو شانه ات و گریه کنم!آرام جانم من شانه های تو را برای گریه می خواهماین حجم بودن من و نبودن تو تاوان کدام گناه است؟آیا تو را دوست دارم گناه کرده ام و دارم تقاص پس میدهم؟!یا چیز دیگریست که من بی خبرم؟!اینکه نمی توانم لحظه ای از تو غافل شوم اینکه تو بی خبر از من خوش هستیو من بی خبر از تو در تبِ داغ ،تاوان است؟اصلا چرا باید دل به کسی داد که جای نبودنش هر روز درد میکشد!چرا نباید به دوست داشتن های کسانی دل بدهم که ذره ای قلبم را نمی لرزانند و دلی به تو بدهم که مرا نمی بینیم!برایم عجیب است دوردانه ی قلبمما آدم هاهمیشه پی کسی هستیم که ما  را نمی بیند!مرا کمی بین انبوه کارهایت ببینفکر کن منم کتابی هستم روی میز تو ،و باید هر روز چند صفحه ای بخوانیم!آخ در قلبم راه میروی و قلبم تیر می کشد!آقای من ،صاحب قلب مندِل نَهادَم بِه صَبوری...هر وقت از تو می نویسم صورتم تَر می شودآخ که.....توی مقدس منسیده خانم شمابه تاریخ دوم شهریور هزار و چهارصد و یکبوی پاییز می آید دلبرکم</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 00:51:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ihrdkurdghdb</link>
                <description>سلام دوردانه ی قلبمچند وقت بود برایت ننوشته ام دلم پر میزند برای تو نوشتن از تو نوشتن آخ جان منآخ زیبای بی تکرار من چند وقت پیش برایم نوشتی اما تو از تکرار خسته نشو !از تکرار دوست داشتنت!برایت می نویسم تصدق چشمان کهرباییت نه هیچ وقت از تکرارش خسته نمی شومبلکه شوقم برای زنده بودن و زندگی بیشتر شده است  و میشوددوست داشتنت بهم شوق میدهدبرکت داردزنده ام می کندبرای من مثل نفس کشیدن می ماندچه چیز قشنگتر از این می تواند برای من  باشد؟برای منی که سالها برای دوست داشتن دیگری مقاومت کرده ام و دلی نباخته امبرای منی هیچ تجربه ای عاشقانه ای ندارمبرای منی که دروازه قلبم را برای کسی نگشوده ام!و تو آمده ای که جانم شویحتا دور ،دور حتا ناممکن!امروز آخرین روز تیر ماه ۱۴۰۱ است و با تمام هجاهای دنیا با تمام صداهای دنیا هر چه هست هر چه که ما نمی بینیم ...هر چقدر بگویم دوستت دارمباز برای تو کم است..دلم بی تاب توست !توی مقدس منسیده خانم شماروی ماهت و قوسی ابروهایت را می بوسد!</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 21:04:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوالحبیب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-yr3vgticn0kl</link>
                <description>دورتان بگردمآقا ....جانمگاهی یک رفتار کودکانه از من سر میزند مثل دخترکان تازه به عقل رسیده و بعد گونه هایم سرخ می شود و چشمانم خجل زده! تنها که می شوم و خودم را مرور می کنم با کنایه می گویم آه این من نبودم!منی که هیچ وقت به تمنای دیگری نرفته ام حالا چه شده؟ ....در آخرین تماسی که با شما داشته ام اینگونه بودمچند روزیست سعی دارم کلماتی را  سر هم کنم برای توجیه رفتارم اما نمی دانم از کجای الفبا آغاز کنم!شرمسارم آقا جانم نمی دانم  یک آن دیوانگی به سرم میزند که می خواهم بگویم من برای شما همه چیزم را می دهم!و شاید راهش را اشتباه می روم و به جای نزدیکی به شما دور و دورتر می شوم...نمی دانم!اما مطمئنم بار دیگر فرصتی پیش آید باز همین راه ،را خواهم رفت و باز تکرار همین سطرها در سرم..و ملامت خود!به قول مولانای جان که می فرمایندخنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودشبنماند هیچش الا هوس قمار دیگرآقای جانم در وصف شما همین نکته را بگویم و عرضم را کوتاه کنمتو و چشمهایت تو و دستان  مردانه ات تو و عطر نفسهایت تو و خنده های مستانه ات تو و تو اگر هیچ زنی را عاشق نکنی حتما دیوانه خود خواهی کردگل یاسم چشمانتان را از دور غرق بوسه می کنمبه امید بوسیدن پیشانیت رخ به رخ!توی مقدس منسیده خانم شما۷ تیر ماه ۱۴۰۱تابستان است دلبر...</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 14:50:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم آغشته به بوی توست</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-xy90ngli6dvz</link>
                <description>سلام تصدقتنور دیدهجان و دلاگر بگویم تمام پر از توست بخدا که گزاف نگفته ام!نمی دانم چه سحری در این عشق است که هر وقت از تو می خواهم بنویسم چشمانم چشمه ی آب می شود!امروز به غایت دلتنگ آغوش نداشته ات بودم!دلم می خواست به محاسنت دست بکشم و خیره در چشمانت بگویمهیچ وصلی در کار نیست هیچ مالکیتی در میان است تنها چیزی که این میان است که فکر و قلب و جان ماست که نزد توست!آقای مهرباندلبر زیبایاد تو نبود چه میکرد دل ما؟به زلالی چشمانت به اندوه نگاهت قسم که تا نفسی هست عشق تو در من است و بعد از آن پرنده ای می شوم که آسمانش خانه ی توست!مراقب خودت باش همواره دوستت دارمتوی مقدس من۳۱ خرداد ۱۴۰۱سیده خانم شما </description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 18:40:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-bsmmzkuwxto6</link>
                <description>آخیش جانمسلام تصدقتبگذار بدون حاشیه بروم سر اصل مطلبدلم برای تماشای تو  تنگ شده استآنجا که بنشینم رو به روی دو گوی کهربایت و چشمانم میان صورت همچو ماهت برقصد و به لبِ همچو قندتبرسد و عطشم رفع شود.. انگیزه نفس کشیدنمتماشایت می دانی  برای من مانند چیست؟وسط تابستان گرم باشم  گلویم مانند کویری، خشک شده باشد بعد یک لیوان شربت بیدمشک که داخلش تخم شربتی ها شناورن و عطرش مستت کرده است خنک و گوارا.... آنی به دستانم می دهند و من تا آخرین جرعه را با لذت سر میکشم و میگویم آخیش دلم  حال اومد....تماشای تو برای من در این هوای گرم این چنین است..گواراست  تماشای تو جان دلمپس لطفا مرا از تماشایت محروم نکندوستدارت سیده خانم شما۱۱ خرداد ۱۴۰۱</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 16:31:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هو العشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D9%87%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%B4%D9%82-sdk3eyjfcfrm</link>
                <description>سلام عالیجنابسلام قلب منبرای از تو نوشتن هر لحظه لبریزمولی اینروزها حال خوبی ندارمحال هیچ کداممان خوب نیستولی قلب من به عشق تو زنده استبه عشق، صبح بخیر های که برایت می نویسم می تپدآخ این چه امتحان الهی ست این چه راهی ست که خدایم جلوی  روی من قرار داده!بارها از خدای خود خواستم اگر این عشق غلط است من را هدایت کند ولی هر بار سفت بغلم کرده و می گوید تو از آن اویی حتی اگر در آغوشش آرام نگیری!انگار خدا مرا تنبیه می کند !برای عشق تو و دوست داشتنت من سر تمام زندگی ام قمار کردمدوستت دارم ماه منسیده خانم شمادر این روزهای ملتهب ایرانم۸ خرداد ۱۴۰۱این نامه را همین امروز نوشتم برخلاف نامه های دیگر که از ۶ سال پیش شروع شده است!</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 11:07:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هو المحبوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D9%87%D9%88-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-enisoezbfvym</link>
                <description>آقا جانمگاهی احساس می کنم تو مرا نمی بیینیدلت برای من تنگ نمی شودمیان انبوه کارهایت من به ذهنت خطور نمی کنم!اینبار دلم برای خودم گرفته!برای احساسم برای اینهمه بودن شما وسط وسط زندگیم! من ماهی در تنگ تو آن زلال آبی رنگی! می دانم دریا دلش برای ماهی تنگ نمیشود!اصلا این ماهی کوچک توی دل دریایی شما جایی دارد؟گاهی خسته میشوم دل گیر میشومولی پشیمون نه!از دوست داشتنت تا آخرین لحظه بودنم دست نمی کشم و حتا بعد از نبودنم..جان و جهان من می دانیدلتنگی گاهی مثل بختک سیبک گلویم را چنان میفشارد که احساس می کنم برای نفسی تازه باید رهایت کنم تا تو به سمتم بیایی!ولی من ضعیفممن حقیرمناتوانمدیگر نمی توانم از تو بگریزم تو در رگ هایم جاری شدی و رهایی غیر ممکن استغمگینم آقای منغمگینمتوی مقدس منسیده خانم شما</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 21:45:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام اویی که تو را بخشید به من</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-wddpd6doka1r</link>
                <description>سلام گل یاسم می دونی شروع کردن همیشه برای من سخت بوده حتی تمام کردن...وقتی می خوام برای تو  بنویسم دوست دارم چیزی بنویسم که حد و اندازه احساسم باشه ولی کلمات کم میاورند!حق دارن !تو خدای منیدوردانه ی قلبممن هر وقت رنگها رو یادم میرهو زندگیم رو به یکنواختی و خاکستری میرودتو مبدا میشی!تو طلوع و رنگین کمان میشی!به تو که فکر می کنمبه دستات ،به چشمات به گردی صورت ماهتبه پیشانی بلندت انگار که باز از نو آغاز شدمتو ابتدا و انتهای منیتو را شبیه خورشید دوست دارمیک دست یک رنگبیصداتنها و البتهبی پایان بی پایان بی پایانغرض بوسیدن لبِ همچو قندت از دور بودمراقب خودت باش کسگم...توی مقدس منسیده خانم شما#نامه های_هرگز_پست_نشده۲ خرداد ۱۴۰۱ خورشیدیشب از نیمه گذشت ظلم شب را شانه دلدار می باید....</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 01:25:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-vnu1aworicy5</link>
                <description>سلام نور دیدهاینکه من هر روز دلم می خواهد برایت بنویسم چیز عجیبیست؟ برای از تو گفتنبرای دوست داشتنت، به هیچ دليلی نیازی ندارمچون منوط به هیچ چیز نیسترها دوستت دارمبی قید و شرط همين‌كه بارون می‌زنه، همين‌كه يه جايی توی دلم خالی می‌شه، همين که روی لبم خنده میشینه همین که نگرانت میشمهمین که تو چشام اشک جمع میشهيعنی به تو فكر می‌كنم...یعنی دوستت دارمنامه را کوتاه می کنمگیانمدلم گرفته بود واستتوی مقدس منسیده خانم شما#نامه_های_هرگز _پست _نشده</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 23:27:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام او که تو را در قلبم نهادینه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-c4c9u0tu5h1v</link>
                <description>سلام به چشمانت به مژه های بلندت ،به صورت ماهت به دستهایت به هر چیزی که میشود فکر کرد و یاد تو افتاد......جانمتوی تخت مچاله شدمبه نوشته هایت فکر می کنمگاهی صفحه اینستاگرامت را باز می کنم و تمامش را بالا و پایین می کنمبه کتابهایت نگاه می کنمبه قلمتبه دستانتحتی به عینک روی چشمانتمن با تو هیچ نسبتی ندارمشاید مثل عکسی که چند لحظه پیش دیدم حکایتی تنی بود که میزبان چند کتاب شده بود دلم بخواهد زیر بال و پر کتابهایت را بگیرم و لَختی تنم آنها را لمس کند! کتابهایی که مزین به دستان توستآخ  که‏من هیچ کس تو نیستمنبودم و نخواهم بود.این رنج واقعیت که دوستت دارم را کم نخواهد کرد خود دوست داشتنت غم عزیز من است...!فقط زخم‌هایم را عمیق‌تر می‌کند...و انگار هر وقت به تو فکر می‌کنمچاقویی را در تنم فرو می‌کنم.......هیس سیده خانم هر چیزی که ذهنت را دچار طغیان بی پایان کرده را به زبان و قلمت نیاورهیس.....بعضی از کلماتی که در سرم رژه میروند را قورت میدهم که چه شود بنویسم قلب تو را  آزرده کنم؟!من هیچ کس تو نیستمشاید هیچ تو  بودن بهتر از هیچ تو نبودن است!نمی‌دانم...امامی‌دانیآدمیزاد موجودی عجیب است ده‌ها و صدها کتاب می‌خواندگلو صاف می‌کند و  انگشت اشاره‌اش را رو به روی دیگران تکان می‌دهد و آنها را موعظه می‌کند...ولی هر بار که در تاریکی خود فرو می‌رودیک او دارد که زخمی‌اش کرده است!آخ از این رنج بی‌پایان که باید در حجره‌ی تاریک افکارت فرو روی و هی ناخن بجوی برای او که هیچ‌اش هم نبودی...هیچ اش هم نیستماین نامه جهت غر زدن بود و هیچ گونه ارزش دلبری برای تو ندارد!امیدوارم اخم به ابروان همچون کمانت نشیند که دلم میگیرد !به نظرت من دلبری بلدم؟توی مقدس منسیده خانم شما۳۱اردیبهشت ۱۴۰۱#نامه_های_هرگز_پست_نشده</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 00:26:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هو الطیف</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D9%87%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81-ifb2pxgggooj</link>
                <description>گیانمسلام گل بابونه سال گذشته بود آبان ماه  توی گروهی که اندک عضوی دارد واکثرن علاقه به کلمه دارن عکسی به اشتراک گذاشته شدپیرزن و پیرمردی که کنار هم ایستاده بودند و پرواز کبوترها را تماشا می کردند سرپرست گروه گفت هر آنچه از این عکس دریافت کردید بنویسید و من نوشتمو می خواهم این سطرها را ،تو هم بخوانیاینگونه شروع شد:وقتی  کنار هم راه میرویمنگاه ِ جوانترها و برق چشمهایشان قند توی دلم آب می کند دلم می خواهد فریاد بزنم و بگویم ما تازه بهم رسیده ایمدرست ده دقیقه به ۱۲ ظهر آبان سال هزار و چهارصد و پانزده...باید از اشتباه در بیایندشاید پیش خودشان فکر می کنندمن و تو سی سال است که کنار هم پیر شده ایم!کنار هم چه سفر ها رفتیم!چه خنده ها کردیم!چه بغض های را در گلو حبس کردیم!چه دلبرانه های و نوبرانه های را گذرانده ایم..سختی ها و مشقت های کشیده ایم..شاید فکر می کنندوقتی ۳۵ ساله بودم  موهایم را برای تو شانه میکردم و رژ قرمزم را میان لبخند تو روی لبهایم سُر میدادم!و تو دستانت را میان خوشه طلایی سرم به رقص در می آوردیاما نه ...!اشتباه هست...باید فریاد بزنم بگویمتمام روزهای سی  سالگی های من در حسرت دستان تو تمام شد در حسرت تماشای چشمانت..تمام چهل سالگیهایم...حالا در آستانه نیم قرن از زندگی ام کنار تو ایستاده امکنار کسی که دستانش را محکم گرفته ام و عابران فکر می کنن سی سال آزگار است که چفت هم هستند و چقدر وفادارانه کنار هم ایستاده ایم!آن ها نمی دانندکهربای چشمان تو هنوز مرا از خود بی خود می کندهنوز هم وقتی تماشایت می کنم قلبم هری می ریزداشتباه نکن پیرمرد !من تو را نمی خواهم صاحب شومتو متعلق به منی برای  تمام روزهای که کنارت نزیسته ام... برای تمام اخمهایم که برایت درهم نکرده ام ...تو متعلق به منی ... حتی اگر این سطرها توهمات ذهنی یک زن سی و چند ساله باشد!من یک روز تو را میان همان پنجاه سالگیمان در آغوش خواهم کشید و ثابت خواهم کرد که لذت عشق به رسیدن است نه کنار هم پیر شدن!یک روز می رسد...و وقتی سرم روی شانه ات خم شده است  این شعر را  که در تنهاییم برایت سروده ام می خوانمدر آغوش توبی قراری واژه ی بیگانه ایست و اندوه در هیچ تقویمی نمی روید تو اتفاق روشنی هستی جان میدهی جهان من راکه پرواز پرستوهااز  گوشه ی چشمانت اوج میگیردبرای پیرمرد روزهای پنجاه سالگیهایمتوی مقدس من❤سیده خانم شما#نامه_های_هرگز_پست_نشدهپ ن:دورت بگردم من تا به حال برای کسی نامه ننوشته ام، تو اولین منی! نابلدی مرا می بخشی؟!۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 12:06:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصدق بودنتان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadatt/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B9-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-obrhkkty6kai</link>
                <description>اون روز من تصمیم گرفته بودم ببینمتاز تمام خط های قرمزی که برای خودم کشیده بودم می خواستم عبور کنمانگار تو پیامبری بودی که دیدنت دین من بودانگار چیزی باید در من شروع میشد که هیچ وقت جسارتشو نداشتمتو را دیدملمس دستات تو را وارد تک تک سلولهای تنم کردوقتی دستاتو گرفتم انگار خون تازه ای در من جاری شد انگار من دوباره متولد شدم..و پیش خودم گفتم اره دختر این همون مردی که باید عاشقش باشی تا همیشه  حتا بعد از بودنت تو او را عاشقی...و از اینکه بگم دوستت دارم نترسیدم...احساس کردم باید اینو بهت  بگم تویِ مقدسِ من❤#نامه_های_هرگز_پست_نشدهسیده خانم شما</description>
                <category>سیده خانم</category>
                <author>سیده خانم</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 19:26:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>