<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sadegh Taghavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SadeghTaghavi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:34:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60613/avatar/im2xkb.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sadegh Taghavi</title>
            <link>https://virgool.io/@SadeghTaghavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داشتن ایمان بجای ترس و شک</title>
                <link>https://virgool.io/@SadeghTaghavi/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B4%DA%A9-emg8qhwwinot</link>
                <description>داشتن ایمان هزار مرتبه بالاتر از ترس و شک است.این پیام مقدمه ای است بر متنی که می خوانید، اجازه دهید حرف خود را با خاطره و داستانی از کودکی برایتان تعریف کنم.یادم هست زمانی که کودکی چهار یا پنج ساله بودم بهار و تابستان را به خانه پدربزرگم میرفتیم  روستایی جنگلی و سرسبز در استان مازندران که بی نهایت زیباست،در آن زمان خانه ها آنقدر مدرن نشده بودند و فاصله سرویس بهداشتی تا خانه معمولا صد متری می شد.برای یک کودک چهار-پنج ساله رفتن به دستشویی آن هم در نیمه های شب یکی از ترسناکترین کارها بود .من تقریبا آن را چندین بار امتحان کردم. کنار دستشویی یک حوض سیمانی کوچک و در اطرافش درختانی تنومند قرار داشت و درب آن هم چوبی بود که همیشه خدا جیر جیر می کرد و سردی آب هم  فضا را برای تبدیل شدن به یک درام ترسناک در بچگی هایم کاملا آماده می کرد.  اینکه تنهایی به انتهای باغی می رفتم یک  سمت ماجرا و اینکه در بعضی از شب ها صدای خش خش برگ درختان در نیمه های شب و سایه های عجیب غریبشان را هم می دیدم آن سمت ماجرا، انگار دست به یکی کرده بودند برای اینکه مرا بترسانند و اتفاقا هم به مقصودشان می رسیدند، هربار هم بیشتر میترسیدم. خاطرم هست تا شش سالگی به تنهایی به سمت سرویس بهداشتی می رفتم و این ترس کم کم در وجودم رخنه کرد و تبدیل شد به این قصه که از تاریکی شب که یکی از زیباترین و شگفتی آور ترین زمان هاست،بترسم؛ یعنی از بزرگترین نعمت خدا (لذت از تاریکی و سکوت و سکون شب)بی بهره ماندم، تا همین اواخر که مچ این اهریمن قوی جسه را گرفتم و در نبردهایی پی در پی با آن پیروز و سربلند بیرون آمدم.حالا بماند که برای شکستن این ترس چه کله شق بازی هایی درآوردم، از رفتن تنهایی به توچال در شبی نسبتا پاییزی بگیر تا ماندن در یک آرامستان(قبرستان) به مدت یک شبانه روز و چند قصه دیگر.این قصه را گفتم که برسم به صحبتی که در مقدمه این متن آورده ام:داشتن ایمان هزار مرتبه بالاتر از ترس و شک است.ریشه کلمه ایمان را اگر جستجو کنید به کلماتی همانند : اطمینان، اعتقاد، باور، باورداشتن، عقیده، گرویدن و کلماتی از این دست می رسید جدا از ریشه اصلی این کلمه من میخواهم موضوعی را بیان کنم که سال ها سبب ترسیدن من از چیزی که نبوده است شد.نبود ایمان!وجود شک و ترس در آن روزها باعث شد که من نتوانم بر علیه این موضوع که هیچ چیز خاصی برای ترسیدن وجود ندارد باشم و شیرینی لذت بردن از تاریکی را سال ها بر خودم تلخ کردم.شاید پیش خود بپرسید شک و ترس چه ربطی به ایمان و ترسیدن از تاریکی دارد؟ سوال بسیار خوبی است و جواب آن در یک جمله کوتاه پیدا می شود : به عقیده من شک و ترس ریشه تمام بیماری هاست.ترس در وجودت از چیزی حرف می زند که بر عدم سلامتی تاکید می کند، یعنی ترسیدن از تاریکی شب که در بطنش استرس و اضطراب را همراه دارد سبب شد تا من سالها از این نعمت بی نصیب بمانم.اما اگر لذت و ایمان را جایگزین ترس می کردم چه اتفاقی می افتاد؟همه چیز برعکس می شد، نه؟!ایمان همواره در زندگی های ما جاری است اما هر لحظه از آن غافل هستیم،اینطور نیست؟ بدون ایمان آیا میتوان کاری کرد یا چیزی را پیش برد؟من نمی دانم در زندگی ات کدام قسمت را به ترس و شک گذراندی اما میتوانم این را حدس بزنم، آن روزی که ترس و شک را به درونت راه داده ای یقینا منجر به تجربه ای تلخ و خاطره ای بد در زندگی ات شده است.منظورم از ایمان داشتن به معنای ایمان به خدا یا هر وجود مقدس و برتر دیگری نیست،منظور من داشتن ایمان به معنای دیگری است، ایمان داشتن به خود و اینکه هر لحظه و هر زمان به خودت ایمان داری و میدانی قدرت مقابله با هر اهریمنی را داری .اصلا مگر می شود انسانی که هر ذره اش بخشی از هستی است خود بویی از قدرت و یا این ایمان راسخ نبرده باشد؟ آخر چگونه می شود خداگونه زیست، وقتی ذره ای از صفات خداوندی را در درونت روشن نگه نداشته باشی؟در پایان این متن میخواهم بگویم به عقیده من :اگر در هر لحظه از زندگی هایمان به عملی که انجام می دهیم ایمان داشته باشیم(ایمانی راسخ) هر غیر ممکنی را میتوان ممکن کرد.حال میخواهد خوردن یک پرتقال یا یک میوه باشد یا تاثیرگذاری بر عموم جامعه و انجام سخت ترین کار دنیا.</description>
                <category>Sadegh Taghavi</category>
                <author>Sadegh Taghavi</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 16:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو سیاهی که مارا به کام مرگ می برد</title>
                <link>https://virgool.io/@SadeghTaghavi/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-y9ngpzefnmrx</link>
                <description>همه ما به دنبال زندگی کردن هستیم، اما کدام یک از ما این اصل مهم را فهمیده است؟ کدام یک از ما وقتی به اطرافش نگاه می کند پیش خود می گوید &quot;آها اگه الانم بمیرم هیچ خیالی نیست به اندازه کافی حال کردم با این زندگی&quot;زندگی می کنیم یا فقط زنده هستیم؟اگر زنده هستیم دلیل زنده بودنمان چیست؟اگر معنایی برای زنده بودن داریم به ما خوش می گذرد؟یادم هست پدربزرگم یک جمله خیلی خوبی را همیشه می گفت : &quot; آدم اگر میخواد سوپور شهرداری هم باشه باید بهترین سوپور شهرش باشه که همیشه بشه سراغشو گرفت&quot;جوانکی بودم و خامی از سر و رویم می بارید آن موقع، و معنای کلامش را نفهمیدم.اما حالا بعد از گذشت 10 سال از آن روز متوجه منظورش می شوم تا حدودی البته که چه می گفت .در آیین رواقی گری عبارتی مهم وجود دارد که شما را هر روز به یاد این اصل مهم می اندازد MEMENTO MORI  |  مرگ را به یاد آرو این مرگ اندیشی مرا از چنگال اهرمنی سیاه و چرکین و آلوده به نام &quot;افسردگی&quot; که در این سال ها  با انواع و اقسام آن دست و پنجه نرم کرده ام نجات داده است. من شمایل آن را اینگونه تصور کرده ام که افسری بلند قد و قوی هیکل با چهره ای چرکین و سیاه که در دستانش تازیانه ای است و در پی اسیر کردن نژاد انسان است تا آن را به بردگی ببرد. افسر+گی(بردگی)= افسردگیاندیشیدن به مرگ در این سال ها برای من دستاوردهای ریز و درشت بسیاری به همراه داشته است، مثلا یکی از آن ها این بوده است که وقتی به جنگلی میروم به شکلی دیگر به درختان نگاه میکنم و انگار همه آنها جان دارند که دارند و با من حرف می زنند که می زنند، و  من آسوده خیال در زیر سایه درختان از هم کلامی و مصاحبت با آنها سیر نمی شوم، به یاد دارم بار آخری که زیر سایه یک درخت دراز کشیده بودم با غروب خورشید و زنگ خوردن گوشی همراهم از جایم برخواستم و تازه فهمیدم که آهان بله غروب شده است گویا؛ و من چنان غوطه ور در صحبت با یک درخت سرو 300 و به عبارتی 400 ساله شده ام که عنان زمان از کف داده و در لحظه غرق شده ام. و یا خیلی از اتفاقات اطرافم که هیچ گاه تا قبل از افسردگی ام  به آن اینگونه نگاه نکرده بودم.به قول چارلی چاپلین &quot;آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند&quot;هر روز در این جهان از هزاران و شاید میلیون ها اتفاقات ریز و درشتی درست شده است که ما از آن بی خبر هستیم و شاید اگر زاویه دیدمان را نسبت به پیرامون خود تغییر دهیم آن روی سکه را هم ببینیم و از آن به بعد زندگی کنیم.و در پایان دوست دارم این متن کوچک را با رباعی زیبا از خیام که به عقیده من بهترین شخص برای در لحظه بودن است که میتوان از او یاد کرد، به پایان برسانم : می نوش که عمر جاودانی اینستخود حاصلت از دور جوانی اینستهنگام گل و باده و یاران سرمستخوش باش دمی که زندگانی اینست</description>
                <category>Sadegh Taghavi</category>
                <author>Sadegh Taghavi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 12:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پاسداری از زخم هایی که مارا می کشند&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@SadeghTaghavi/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF-cet6empyydlx</link>
                <description>زخم هایی هست که جای خالی شان گاهی احساس می شود.زخم هایی که جای خالی، را در وجودت باقی می گذارند و ضایعه ای چرکین را در تو بوجود می آورند.زخم هایی که پیش خود میگویی: &quot;کاش حداقل یه شکلی، رنگی چیزی داشت&quot; زخم های که نمی توان برایش هیچ شکل و رنگ و بویی قائل شد، سر به بیرون می آوری و می بینی در این کارزار تنها نیستی و انسان های دیگری همچون تو هستند؛ آن هم، با زخم هایی متنوع تر و بیشتر.ما کهنه می شویم و پیر و فرتوت اما این زخم ها همچنان برنا و سرحال به کار خود ادامه می دهند و به ریش سفیدمان می خندند.روزی فرا می رسد که در میان کارزار بین ما و زخم هایمان یکی پیروز میدان است و چیره بر حریف،زمانی که آن روز فرا برسد پیروز میدان کیست؟مجالی دراز باید برای رسیدن به پاسخ این سوال شگرف؛ لیک این را می دانم راجع به خودم حداقل،تا روزگاری که دادار بزرگ یگانه کردگار عالمیان بر زمین و زمان و دیو و دده حاکم است، هرگز افسار زندگی خویش را بر چنگال این اهرمن خون خوار نسپارم و تا پای جان و به پاس زحماتی که تمامی اعضا این بدن برایم کشیده است پاسدار این جسم و ذهن و روح باشم و در برابر این زخم ها با صبر و تحمل و توکل بر خداوند منان از پس این خان هم بر بیایم.و در این روزها بیشتر از هر زمان پاسداری را تمرین می کنم تا بتوانم از مرزهای خویش فاصله بگیرم و بر مزرهای دگر فرود آیم.چنین است ترجیح من بر روزگار که خویشتن دار بایدی در کردارکه هرکه آگه ماند ز اعمال خویش و را نام است، پاسدار خویش .هفتم آبان ماه هزار و سیصد و نود و نه هجری شمسی.</description>
                <category>Sadegh Taghavi</category>
                <author>Sadegh Taghavi</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 13:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام خودم رو بُکُشم</title>
                <link>https://virgool.io/@SadeghTaghavi/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D9%85-azho1awvtvno</link>
                <description> من نه داستان نویسم و نه قصه گو این سری از نوشته هایم صرفا روایت کوتاهی از زندگی ام است ،که خالصا و کاملا از اتفاقات حول محور زندگی برایم پیش می آید.رضا دیشب باهام تماس گرفت گفت حالم خیلی بده در این حد بد که دیگه نمیتونه آروم بشینه و هرطوری شده میخواد خودشو از شر زندگی خلاص بکنه ،از تعجب نمی دونستم باید بتوپم بهش بابت رفتارش یا اینکه تشویقش کنم تا کار خودشو تموم کنه. مونده بودم تو این وضعیت اصف ناک اسف ناک نمیدونم منظورم وضعیتی هست که توش درد هم قاطیه.تو نوشته قبلیم از هیچ و پوچ بودن زندگی گفتم فکر نمیکردم کار به اینجا برسه که رفیقم زنگ بزنه و از من بخواد تا یه راهی پیش روش بزارم که خودشو خلاص کنه ،من چی میتونستم بهش بگم تو این اوضاع و احوال خودم که تعریف چندانی نداشت.گفتم شب پاشو بیا میریم بیرون باهم یه قدمی میزنیم کمی حرف بزنیم بلکه خالی بشی. قرارمون شد شب ساعت 11 پارک تو محل پاتوق همیشگی مون.کنارم نشسته بود سیگارشو با سیگار روشن میکرد. بهش گفتم بابا کمی فرصت بده به ریه بیگناهت ،زرتت غم سوز میشه میافتی وسط پارک رو دستمون من حوصله بابا ننه ات رو ندارم. یهویی زد زیر گریه مرده گنده! 28 سالش شده ! البته گریه کردن به سن و سال و این حرف ها نیست هرکسی میتونه گریه کنه.نمیخوام داستانی کنم متنم رو ،اینارو گفتم و این روده درازی هارو انجام دادم که فضاسازی برای حرفی که میخوام بزنم کمی باور پذیر تر بشه و بفهمین که رفیق من اونشب با همین حرفا از خودکشی دست برداشت ،و الان مثل بچه آدم برگشته سر خونه زندگیش.بهش گفتم : رضا تو زندگیت دنبال چیزی بودی ؟میدونی  دقیقا چی میخوای؟برگشت گفت : خب این چه سوالیه معلومه! پس شغلم  و مهسا چیه ؟ این همه تو زندگیم دارم صبح تا شب میرم سر کار بر میگردم خونه که تهش سر سال دیگه بتونم دستشو بگیرم ورش دارم بیارم تو خونه خودش.بهش گفتم فکر کن همین امشب مهسایی در کار نبود؟ اونوقت چی؟ زندگیت تموم میشد؟نزدیک بود رفاقت چند سالمون رو سر این سوالم به باد بدم یقه ام رو گرفت با یه حسی بین عصبانیت و تعجب بهم گفت : یعنی چی ؟ میخام نباشه روزی که بی مهسا بگذره .نمی دونم ،نمیفهمیدمش شاید چون تا حالا عاشق نشده بودم! شاید راست می گفت ولی آخه مگه میشه سراسر زندگیت بشه یه آدم! یعنی کلی دوندگی و تلاش فقط و فقط بخاطر یه انسان دیگه؟ پس اگه اینجوری باشه : ما آدم ها کی قراره برای خودمون زندگی کنیم؟ یا اصلا معنای اصلی زندگی ما کجاست؟ دنبال چی هستیم واقعا؟ رسوندن خیر و برکت و شادی فقط و فقط به یه معشوق؟ این دقیقا سوالی بود که ازش پرسیدم ؛یقمو ول کرد و نشست سر جاش انگار آروم شد با این سوالم. پرسید بیشتر برام توضیح بده .بهش گفتم :ببین رضا جون اینجوری که تو داری تا می کنی با خوب و بدش یا درست و غلطش من کاری ندارم، اما حرفم اینه، تو برای اینکه زندگی خودت معنا پیدا کنه ،حتما باید صبح تا شب بدویی که سر ماه به سرماه یه کادو برای  مهسا بگیری ببری کافه و براش روزای خوب بسازی؟یعنی بدون مهسا یا هرکس دیگه نمیشه به زندگی معنا داد؟هرچیز که در جستن آنی آنیاین حرفام انگار آبی بود رو آتیش ،قشنگ یه کورسو هایی از امید تو وجودش پیدا شد.کلی باهم حرف زدیم اونشب رضا ازم راه چاره و طبق معمول یه کتابی چیزی تقاضا کرد که بهش معرفی کنم.منم که این روزها بیشتر از همیشه یا مشغول نگاه کردن به اطرافم و لذت بردن ازش یا عکاسی و نوشتن و کتاب خوندن هستم بهش پیشنهاد کردم حتما کتاب &quot;انسان در جستجوی معنا&quot; دکتر ویکتور فرانکل رو بخونه.خلاصه از اون شب تقریبا یه دوسه ماهی میگذره و رضا هم فهمیده از جون زندگیش و زندگیش از جون اون چی میخواد ،یعنی چند شب پیش که پیش هم نشسته بودیم وقتی گفتم اگه مهسا بره چی ؟ دیگه یقه ام رو نگرفت! فقط با لبخند یه دستی محکم پشت گردنم رو لمس کرد :))حرفام رو با یه عبارتی از این کتاب که بهتون پیشنهاد میدم حتما بخونیدش حتی یکبار در زندگی تموم می کنم.اگر زندگی کردن رنج بردن است ،پس برای زنده ماندن باید معنایی در رنج بردن جُست.پایان</description>
                <category>Sadegh Taghavi</category>
                <author>Sadegh Taghavi</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 23:45:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهی بودن یا نبودن مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@SadeghTaghavi/httpsvirgooliosadeghtaghavinowhere-krjgvrtnyetx</link>
                <description>من نه نویسنده ام و نه مولف این سری از نوشته هایم صرفا شب نوشت هایم است که خالصا و کاملا از طراوشات ذهنی ام صادر می شود.این روزها بیش از هر وقت دیگر فکر می کنم هیچ هستم، این هیچ به معنای این است که احساس تهی بودن و خالی شدن دارم.در فرهنگ لغت دهخدا نوشته بود &quot;در این صندوق جز جامه هیچ نبود.چند روز پیش هم یکی از دوستان خبر داد که کتابی با نام هنر به هیچ شمردن منتشر شده است :)) که خب نام اصلی این کتاب را سعی می کنیم فاکتور بگیریم که مارک منسون که این روزها یکی از پرچم داران وبلاگ نویسی است این کتاب را اخیرا نوشته.اما همه این ها می گویم یا روده درازی می کنم که به کجا برسم؟ راستش را بخواهید مقصد اینجاست : &quot;هیچ جا&quot;حالا حقیقتا این هیچ جا کجاست؟یکی از مبهم ترین سوالات دنیا را فکر کنم الان پرسیدم.جواب همینجاست : &quot;هیچ جا&quot;یعنی هر وقت به این سوال فکر کردم به معنای واقعی کلمه به هیچی نرسیدم، نرسیدم چون واقعا جوابی برای این سوال نبوده.انگار همه چیزم را از دست داده ام یا انگار تمام دارایی هایم را مصادره کرده اند و من مانده ام و یک قواره لباس های تنم، که اگر آن را هم از من نگیرند، گرچه عریان شدن خود یعنی رسیدن به مقصد که همان &quot;هیچ جا&quot; است، دقت کردین در جملات خودم بارها و بارها از این لغت استفاده کرده ام ، این یعنی این کلمه انگار بخش کلیدی از ذهن و زندگی ام گشته است.حس عریان شدن، خالی گشتن ، تهی گشتن.چه سری در این کلمه است که تمام شعارا و فلاسفه از آن یاد کرده اند، شما را ارجاع می دهم به گوگل و فقط سرچ این عبارت &quot; هیچ از منظر شعرای ایرانی&quot; که بسیار اشعار و تفسیر ها در این باره است و من وارد آن نمی شوم.اما آیا انتها مسیر این زندگی واقعا هیچ است و تهی؟! تمام این تلاش های شبانه روزی امان، تمام این بالا و پایین جستن ها تمام این تکاپو داشتن ها برای هیچ است؟ اگر برای هیچ است پس چرا زندگی ؟! چرا حیات؟شاید این شب نوشت ها را اگر حال و حوصله ای باشد منسجم کنم فقط برای رسیدن به همین جواب؛ هیچ کجاست؟ به قول برادر کوچکترم دنبال پای مار می گردم :))نمی خواهم از این نظر به موضوع نگاه کنم که دنیای ما خالی و تهی است، اتفاقا همین هیچی و پوچی برای من سرشار از معناست؛ ما انسان ها زمانی که عمیقا این عبارت که نه ،این جهان ناشناخته را کشف می کنیم متوجه این می شویم که برای رسیدن به همه چیز باید به هیچ چیز رسید.زمانی که همه عالم را میخواهی باید توانایی از دست دادن تمام عالم را در لحظه ای داشته باشی.سخت است که حرص مال دنیا را نخوری! سخت تر اینکه دل بکنی و توشه راه را زمین بگذاری و عریان به مسیرت ادامه دهی! خالی از همه، بدون هیچ وابستگی و دلبستگی ؛چون وقتی آماده می شوی برای رسیدن به این مسیر ،باید خالی باشی خالی از هر نوع ماده ای که تو را وابسته به امیال این دنیای تهی و فانی می کند. دنیایی که ابتدا تا انتهایش در برابر عمر کیهان فقط و فقط 13 ثانیه است! درست خواندی سیزده ثانیه در برابر 16.000.000.000 سال .این شب نوشت را با این عکس و عبارت به پایان می رسانم تا شاید در شب نوشتی دیگر به ایستگاه جدیدی از این مسیر رسیدم و از آن برایتان گفتم.وابسته به یک دَمیم و آن هیــــــــــــــچ است.</description>
                <category>Sadegh Taghavi</category>
                <author>Sadegh Taghavi</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 03:10:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>