<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sadeq3M</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sadeq3M</link>
        <description>/// تحلیل آلبوم گوزن virgool.io/@Gavazn</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/281025/avatar/dRPIAb.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sadeq3M</title>
            <link>https://virgool.io/@Sadeq3M</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنهان: دعوت به خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-mjnqdudnxumx</link>
                <description>اگر از من بپرسی چه چیزی هنر رو جذاب میکنه؟با این مقدمه شروع میکنم کهآیا پیش اومده که متن ادبی لذتبخشی بخونی ولی نمیدونی مخاطبش کیه و دقیق داره راجع به چی حرف میزنه؟حتما برای همه پیش اومده که در مواجهه با انواع هنر مثل شنیدن موسیقیی خاصی احساس ارتباط نزدیکی بگیری ولی نتونی راجع به این حست توضیحی بدی یا مثلا شعری میخونی و درکش میکنی اما واقعا نمیدونی مخاطب شاعر معشوقه؟ یا عزیز از دست رفته؟ واقعیه؟ یا به قول معلم ادبیات ما معشوق آسمانی :))حالا برعکس فکر کناگر بخوای احساست رو به یاد کسی بنویسی که خیلی وقته ندیدیش و میخوای حست رو بیان کنی. چیکار میکنی؟در اینجا شاید جمله &quot;دلم برایت تنگ شده&quot; کافی نباشه. این جمله اون حسی که درونت وجود داره رو کامل منتقل نمیکنه.بعد میخوای با جملات بیشتر توضیح بدی اما در میان تقلا متوجه میشی که ممکنه حتی کلمات نتونه حست بیان کنهبرای همین تلاش میکنی از راه دیگه برای بیان احساست استفاده کنی و اینجاست که هنر به کمکت میاد.به ذهنت میرسه که داستان بنویسی؛ از شهری خیالی که مثلا کل اهالی شهر فانوس به دست دنبال گمشده‌ای توی جنگل در یه شب بارانی میگردنشاید آهنگی بی‌کلام بسازی که چند نت پشت سر هم تکرار میشن و . . .من فکر میکنم در این حالت احساس میکنی بهتر تونستی حست رو منتقل کنی.دلیلش چیه؟** عدم صراحت **صراحت، در درون خودش ویژگی واقعی و خشک‌بودنی داره که معمولاً جذاب نیست. صراحت یه جورهایی از منطق پیروی می‌کنه، ولی احساسات منطق‌بردار نیستند. وقتی کسی صریح می‌گه «دلم برات تنگ شده»، ما فقط با یک جمله طرفیم؛ جمله‌ای که معناش روشنه، ولی عمقش نه.اما وقتی همون حس در قالب یک استعاره، یک داستان، یا یک تصویر بیان میشه، پیچیدگی پیدا می‌کنه و به لایه‌های پنهان‌تری از احساسات نفوذ می‌کنه. چون ما آدم‌ها به شکل پیچیده‌ای احساس می‌کنیم، پس با بیان پیچیده‌تر هم ارتباط عمیق‌تری می‌گیریم.هنر با حذف صراحت، ما رو مجبور می‌کنه تجربه کنیم، نه فقط بفهمیم. ما فقط نمی‌شنویم یا نمی‌خونیم، بلکه حس می‌کنیم، تصویر می‌سازیم، جای دیگری می‌ریم.و شاید دقیقاً به همین خاطر باشه که بعضی شعرها یا موسیقی‌ها یا نقاشی‌ها برای ما عجیباً آشنا به‌نظر میان، بدون اینکه دقیق بدونیم چرا. چون نه از راه عقل، بلکه از مسیر ناواضح و مبهم احساس وارد می‌شن؛ همون مسیری که گاهی حتی خودمون هم ازش خبر نداریم.در مورد این نقاشی چرا به نظرم جذابه؟ چون درون نقاشی تابلویی وجود که نمی‌بینیش!یک لحظه چشمات رو ببند و خیال پردازی کن تصور کن که در فضای داخلی درون همین اتاق نقاشی شده قرار داریقدم زنان به سمت تابلو میری و می‌چرخی که اون نقاشی روی سه پایه رو ببینی .. از دیدن نقاشی حیرت زده میشی.چی می‌بینی؟برای من، همین &quot;پنهان بودن آگاهانه&quot;، یک اثر رو فوق‌العاده جذاب می‌کنه.چون هر بار که بهش نگاه می‌کنی، یک چیز تازه کشف می‌کنی.و این لذت تکرار کشف، دقیقاً همون چیزیه که باعث میشه بعد از دیدن اثر به خودت رجوع کنی.اما چرا؟ چون اون چیزی که می‌بینی، در ذهن خودت ساخته شده.تو اون بخش ناتمام رو با تخیلت کامل کردی.و درست همین‌جاست که احساس می‌کنی سهیم شدی در اثر.نه فقط یک تماشاگر، بلکه بخشی از فرآیند خلق.و این میتونه تعمیم داده بشه به فیلم‌هایی با پایان باز  .. موسیقی بدون کلام و هر بخشی از زندگی که راجع بهش آگاه نیستی.وقتی این روند ادامه پیدا کنه کم کم این سوال رو از خودت میپرسی که آیا همیشه پرده را باید کنار زد؟</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 15:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر؛ فرزندی مستقل از هنرمند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-r5olnhlc0owh</link>
                <description>به این نقاشی نگاه کنید.فریدا کالو - دو فریدا چیزهای زیادی برای کشف داره تا بیشتر یک دقیقه بهش خیره بشید.نظر شما چیه؟ فکر می‌کنید نقاشی نیاز به توضیحی داره؟ کنکجاوید نقاش رو بشناسید یا همین تابلو کافیه؟ خودِ نقاش هیچ توضیحی نداده، شاید لازم نبوده. پس همین کافیه.| |حالا اگر بگم نقاش از کودکی درگیر بیماری بوده چی؟ ممکنه نظرت کمی تغییر کنه؟داستان اینه که این نقاشی، در دوران نقاهتِ بعد از تصادفِ سختی کشیده شده و حاصل رنج جسمی و روحی نقاش بوده.| | |حالا دوباره به نقاشی نگاه کنید.الان چی؟گفته میشه شوهر فریدا تاثیر زیادی توی پیشرفت نقاش داشته، همون کسی که از کودکی میشناخت و نقاش بود؛ اما بعدها با مشکلاتی زیادی از هم جدا میشن و این نقاشی بعد از اون جدایی سخت کشیده شده!لازم بود اینها رو بدونیم؟ این اطلاعات، کمک‌کننده بود تا دید ما رو شفاف کنن؟ یا اطلاعات زردِ به دردنخوری بود تا قضاوت مارو تحت تاثیر قرار بده؟!  به نظر شما ممکنه یک اثر هیچ‌ربطی به زندگی هنرمند نداشته باشه؟ یا میتونه کاملا بازتاب مستقیم از زندگی هنرمند باشه؟  مخاطب چه چیزی از زندگی هنرمند رو باید بدونه؟فارغ از اینکه ما آدما کلاً کنجکاویم که در مورد زندگی دیگران بدونیم، همیشه سوالی همراه ما بوده که اثر هنرمند از خود هنرمند جدا هست یا نیست؟! بیاید از هر دو طرف به موضوع نگاه کنیم.نگاه اول | اثر از هنرمند جدا هست.هرگونه اطلاعات از هنرمند به نوع نگاهمون جهت می‌ده! ما هیچ وقت نمی‌تونیم بفهمیم دقیقا چه چیزی در مسیر ساختن این اثر سهیم بوده ولی اگر کسی بهمون اطلاعاتی خارج از اثر بده؛ در اون صورت مثل قبل با اثر روبرو نمی‌شیم.مثلا میگن فلان نقاشی رو بعد از مرگ مادرش کشید! بعد ما وقتی نگاه می‌کنیم دنبال نشونه‌های سوگواری می‌گردیم در حالی که شاید برای این که به اون مسئله فکر نکنه این نقاشی رو کشیده و هزاران مثال دیگه .. این اطلاعات تنها زمانی می‌تونه تاثیر گذار باشه که خود هنرمند گفته باشه و مستقیم به اثرش ربط داده باشه، وگرنه ما با این کار، اثرش رو تقلیل می‌دیم.مخاطب از هزاران اتفاق دیگه و شاید مهم‌تر که مستقیما در خلق اثر موثر بودن، خبر نداره.نگاه دوم | اثر از هنرمند جدا نیست.گاهی اوقات و بهتره بگم اکثر اوقات، نویسنده، شاعر یا فیلسوف، هرچقدر هم که تلاش کنه تا اثر از خودش جدا باشه باز هم نمیتونه! یعنی بهرحال یه جاهایی هست که راویِ داستان انگار همون نویسنده‌اس!نوع نگاهش، طرز تفکرش و محیطی که بزرگ شده؛ همگی در اثرش تاثیر میذاره. مثلاً پزشک بودن چخوف و دیدگاهش به مرگ داره ارتباط محسوسی داره.از طرفی، لذت بردن از هر اثری که ماجرایی داشته باشه؛ چندین برابره! آخرین قطعه پیانو نواخته شده از فلان هنرمند / اولین نقاشی بعد از مرگ مادرش و .. حتی آشنایی با نوع نگاه شاعری مثل سهراب سپهری باعث بشه که این آدما از شعر صدای پای آب لذت بیشتری ببرن. اینجا رویکرد ما تعیین کنندست. چه چیزی بعد از مواجه با اثر هنری برای ما مهمه؟ کندکاو درونی یا نشانه‌های بیرونی؟بحث همینجا تموم نمیشه!نگاه سوم | هنرمندان زنده چیزی که این بحث رو تا الان داغ کرده، رویکرد هنرمندان زنده و شیوه موضع‌گیری آنها و نظراتشونه! و البته خطاهاشون! جامعه در حال حاضر هنرمند رو شخصیتی بالاتر از مردم عادی و تا حدی مقدس‌گونه تصور می‌کنه به همین دلیل انتظار میره که تمامی تصمیماتش از هر نظر کامل باشه.کنجکاوی طرفدارن در مورد شیوه زندگی سلیقه موسیقی یا فیلم‌های مورد علاقه هنرمند بحثی به عنوان نحوه مواجهه با هنرمندان زنده رو مطرح می‌کنه.هنرمند شناسرویکرد جامعه به هنرمندان زنده بسیار قاطع عمل میکنه!به این صورت که خطاهاشون به شدت محکوم میشه و کار درستشون به سرعت تحسین میشه.در اینجا اثر از هنرمند نمیتونه جدا باشه! کم‌ترین اتهام به رسوایی اخلاقی باعث میشه تا هنرمند به شدت بایکوت بشه و یا حمایتش از جریان ترند اون رو به سرعت محبوب می‌کنه.اما این رویکرد مثلا بایکوت هنرمند بخاطر رسوایی اخلاقی واقعا درسته؟! بله / چون هنرمند به خاطر توجه مخاطب مطرح شده پس حتما از این موقعیت سواستفاده کرده.خیر /  چون خلق اثر باید ادامه داشته باشه و هنرمند در فضای جداگانه محاکمه بشه.اینجاست که بحث اخلاق هنرمند مطرح میشه و برای اطلاعات دقیق‌تر متن خیلی جالب در ارتباط با همین موضوع:- - -  هنرمند بی‌اخلاق ــ آیا آثار هنری‌اش را باید جدا از خود او ارزیابی کرد؟ - - -هنرمند ناشناسهنرمندان زنده زیادی مثل بنکسی ترجیح دادند که ناشناس باقی بمانند. این کار به تقویت نظریه جدا بودن اثر از هنرمند بسیار نزدیکه. به این معنی که مهم نیست من (هنرمند) چه کسی هستم به چه آهنگی گوش میدم یا چه تیپ و قیافه‌ای دارم. چیزی که مهمه اثر منه و باید به اون توجه بشه!نظر شخصی بنظرم اثر خیلی مهم‌تره و اطلاعات ما از هنرمند بسیار کم و محدود (فقط بخش‌های مهم)باید باقی بمونه.در مورد هنرمندان زنده هم همینطور. مهم اثره! و بایکوت کردن هنرمند اشتباه بزرگیه که در حق هنرمند می‌کنیم. ‏وگرنه خیلی ادم‌های بولد تاریخ، انحرافات اخلاقی شدیدی داشتن و اگر همشون در زمان خودشون بایکوت می‌شدن؛ آثار کمتری به دست ما می‌رسید.  یه موزیسین نروژی به اسم ورگ ویکرنس در نروژ زندانی شد و از زندان آلبوم موزیک داد که به نظرم کار کاملا درستیه. کوین اسپیسی هم با همین روش فقط به دلایل اتهامات اثبات نشده، مدتها بایکوت شد از نظر جامعه و فیلمسازان که کاملا اشتباه بود. دنیای الان هم جوری شده که جدا کردن اینها از هم سخت شده.‏ چون هنرمند بودن و نویسندگی و خوانندگی یجوری شغل درنظر گرفته شده و وقتی یه نفر رسوایی اخلاقی داشته باشه ، قاعدتا از شغلش محروم میشه و اینجا نمیشه واسه یه سری استثنا قائل شد.‏پ.ن : اگر اهل پادکست هستید:این قسمت از پادکست صندوق هم در همین رابطه صحبت می‌کنه.فصل اول – قسمت نهم: رابطه بین هنر و هنرمند&amp;amp;lt;br/&amp;amp;gt;</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 01:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی گذر ارواح قهرمان از والتر کرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-fic2birjsmgj</link>
                <description>Walter Crane - Race of Hero Spirits Passدر نگاه اول، طوری جذب این نقاشی شدم که انگار طرحی منظم از افکارم در همان لحظه بود!اول چند مشخصه از این نقاشی رو ببینم:چند نفر از یک زنجیره بی‌انتها و بی‌ابتدا، به دنبال هم قرار گرفته‌اند.سطح زیر آنها منحنی (احتمالا کروی) و یادآور کره زمین است.هر یک مشعلی را به نفر بعدی می‌دهد و همزمان مشعلی ار نفر قبلی دریافت می‌کند.&quot;نگاه&quot; همه به مشعل فرد میانی در مرکز تصویر دوخته شده.رد نگاه‌ها عنوان نقاشیعنوان اصلی نقاشی برگرفته از شعری از &quot;چارلز کینگزلی&quot; با عنوان &quot;عصر جهان&quot;The World&#x27;s AgeStill the race of Hero-spiritsPass the lamp from hand to handAge from age the Words inheritsWife, and Child, and Fatherlandبرداشت شخصیجمله معروفی از نیوتن هست:اگر فاصله دورتری را دیده‌ام با ایستادن بر شانه‌های غول‌ها بوده است.به عبارت دیگر: اگر &quot;مشعلی&quot; روشن در دستان من است؛ آن را نفر قبلی به من داده!حالا با این نگاه دوباره به نقاشی نگاه کنیم...نفر مرکزی وسط در زمان &quot;حال&quot; قرار داره و افراد پشت سر او زنده نیستند و افراد بعدی به دنیا نیامده اند!این &quot;قهرمان&quot; زنده که نگاه همه به اوست، نقش خود را با مشعلی که گذشتگان به او داده‌اند؛ بازی میکند.و در نهایت آن را برای آیندگان به جا می‌گذارد.ما هیچ وقت متوجه نمیشیم که دقیقا چه کسی مشعل را به دست ما داد یا آن نوری که دست ماست به دست چه کسی خواهد رسید.و این سه چیز را به ما یادآوری می‌کند:هر اتفاقی از هر نوع، متاثر از گذشته بوده و هر کاری تاثیر مستقیم در آینده دارد.تمامی این چرخه، به شخص زنده و مرکزی بستگی دارهدر بُعد جامعهشاید شنیده/خوانده باشید که برای بررسی یک جامعه، رفتارِ  آن را در ابعاد تاریخی مقایسه می‌کنند و روند تغییرات جامعه را بررسی میکنند. با این که حافظه تاریخی جامعه شاید به یک اندازه نباشد اما تاثیر اتفاقات گذشته بر روی جامعه حال حاضر قابل مشاهده است حتی اگر عموم مردم نسبت به آن بی اطلاع باشند.این یعنی اگر هر نوع اتفاقی در گذشته ما اتفاق نمی‌افتاد (برای مثال از تاریخ استبداد شاهان گرفته تا جنبش مشروطه) امروز ما به گونه دیگری بودیم/رفتار میکردیم.این مشعلی بود که به دست ما داده شد و ما با به دنیا آمدن هیچ چیزی را از صفر شروع نمیکنیم.و مهمتر از همه چگونه به آیندگان منتقل خواهیم کرد؟</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 01:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی؛ سردرگمی همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-lujgcikn5v2f</link>
                <description>از کودکی قواعدی را به ما آموزش دادند که تا بزرگسالی باید یکی یکی آن‌ها رابشکنیم و اینطور با چهره حقیقیِ واقعیت روبرو شویم..مدتهاست به این فکر می‌کنم که چرا یک راه حل ثابت برای هر مسئله‌ای وجود ندارد؟شاید اگر تنها یک قانون/روش/سبکِ مشخص و جهانشمول برای زندگی کردن وجود داشت؛ دنیا جای خیلی بهتری بود..هیچوقت نمی‌توان مسیر خاصی را نسبت به بقیه ارجحیت داد. حتی نمی‌توانیم توصیه‌های ساده، مثل مهربانی و محبت یا تلاش یا تفکر در همه مسائل را به عنوان چراغ راه زندگی انتخاب کنیم. چراکه دنیا پر از مثال نقض‌هایی است از کسانی که بی‌منت محبت کردند یا بی‌وقفه تلاش کردند و حتی در همه مسائل تأمل کردند اما زندگی به کام آنها آنطور که باید، نشد. البته که تمامی این صفات و ویژگی‌ها از بهترین توصیه‌ها برای زندگی کردن هستند اما هیچکدام تضمینی به ما نمی‌دهند!هیچ‌وقت، هیچ‌روشِ مناسب و قابل اتکایی نیست که بتوان با قطعیت بیان کرد..همه ما به انسان‌های به اصطلاح موفقی نگاه می‌کنیم که با تلاش مستمر خود و دنبال کردن علاقه‌، به جایگاه مطلوبی رسیده؛ اما چرا به هزارن انسان مدفون شده‌ای که با تکیه به همین روش و تلاش مضاعف، خود را از سایر لذات زندگی محروم کردند تا به جایگاهی چه بسا بسیار پایین‌تر برسند؛ نگاه نمی‌کنیم؟.فریبی بزرگتر از لذتِ دستیابی به علاقه‌ای که محیطِ زمانی/مکانیِ من برایم ایجاد کرده است؛ پیدا می‌شود؟.اگر تاسِ قمارِ این دنیا را از ابتدا طور دیگری بریزند، الان چه چیزی برای ما ارزش بود و موفقیت در قالب چه چیزی خود را به ما نشان میداد؟ شاید اگر میلیون‌ها بار از ابتدا شروع کنیم با گذشت همین زمان، هر بار با نتیجه‌ای بسیار متفاوت تر از حال حاضر روبرو می‌شدیم..با این حال آیا باید از تلاش و سایر صفات دست بکشیم؟قطعا نه. فقط نباید فراموش کنیم که هر انتخابی صرفا انتخابیسیت بین انتخاب‌ها!</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 20:32:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منعطف؛ مثل انسان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%85%D9%86%D8%B9%D8%B7%D9%81-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-fnfrpkbc91jd</link>
                <description>زندگی در شرایط سخت یا راحت، در گرمای کویر یا سرمای قطب، با هر فرهنگ یا سنت و هر رژیم غذایی؛ این انسان است که سازگار می‌شود.شاید هزاران سال پیش، کوچک‌ترین کارها تا بزرگترین آن‌ها نیاز به انرژی زیاد و قدرت بدنی بالایی داشت و رفته رفته کمتر شد و ما شاید فکر کنیم که این سازگاری بدن با محیط هم آرام آرام با تغییرات محیط انجام شده.ولی نه!بدن ما، با تغییراتِ خیلی سریع‌تر هم سازگار میشه! در این پنجاه سال اخیر، تقریبا هیچ نسلی شبیه به نسل قبل خودش زندگی نکرده؛ از عادت‌های غذایی گرفته تا سبک زندگی و حتی نحوه کار کردن! پنجاه سال پیش شاید هر کس برای امور روزانه حداقل یک کیلومتر پیاده‌روی می‌کرد ولی الان ما از ده دقیقه پیاده‌روی هم خسته می‌شیم. اینکه به راحتی نسل جدیدتر با موبایل سازگار میشه، اینکه ما با هر تغییری میتونم به سرعت کنار بیایم .. همه و همه از قابلیت‌های شگفت‌انگیز بدن ماست.اما ماجرا همین جا تموم نمیشه!بزرگتر از سازگاری اینه که ما می‌تونیم هر مهارتی که بخوایم رو کسب کنیم! فارغ توهم بزرگی به نام استعداد، ما می‌تونیم یاد بگیریم نقاشی بکشیم، شنا کنیم، نوازنده بشیم، کد بزنیم و هر کاری که فکرشو هم نمی‌کنیم انجام بدیم. هر حرکت جدید رو می‌تونیم با معجزه «عادت و تمرین» وارد چرخه زندگی کنیم. شاید این حرف‌ها خیلی طبیعی بنظر برسه؛ اما در نوع خودش باورنکردنیه!این که ما هر کاری بخوایم رو می‌تونیم انجام بدیم و هر محیطی می‌تونیم سازگار بشیم نشون میده که بدن و ذهنیت ناملموسِ ما تا مقدار زیادی از مسیر زندگیمون، ما رو همراهی میکنه و بقیش به عوامل دیگه بستگی داره.مثلا یادگیریِ رانندگی خیلی مثال خوبیه! این که خیلی از ما روز اول نمی‌تونستیم پشت فرمون، خودرو رو کنترل کنیم و حتی به این فکر کردیم که اصلا یاد نگیریم .. اما بعد از قبولی و تمرین، ذهن و بدنِ ما طوری با رانندگی سازگار شد که حتی فکر نمی‌کنیم دقیقا اون لحظه چه پدالی رو فشار میدیم، انگار که داریم پیاده‌روی میکنیم.چی باعث شد این رو بنویسم؟این که ما، خودمون (بدن و ذهن) رو خیلی دست‌کم می‌گیریم و فقط کافیه یه نگاه به تاریخ و جفرافیا بندازیم تا متوجه بشیم انسان در چه محیط‌هایی و با چه شرایطی، تونسته زندگی کنه، دوام بیاره و حتی چیزی خلق کنه.ما هم یکی از هموناییم!در حالی که خیلی وقت‌ها تصور میکنیم فاصله زیادی بین ما و یادگیری مسئله جدید یا شرایط جدید هست اما گاهی شاید فقط اراده و تمرین فاصله بین ما و خواسته‌هامون باشه.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 01:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چه چیزی می‌خندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-gzex8pjy5fwv</link>
                <description>مقدمه اول / فرض کنید یک مطلب طنز خنده‌دار در مورد یک سیاستمدار (مثلا ترامپ) برای شما تعریف می‌کنند و بسیار به آن می‌خندید. حالا اگر همین ماجرای خنده‌دار در مورد یک آهنگساز بود؛ احتمالا آن‌چنان خنده‌دار به نظر نمی‌رسید. در این صورت ... شما به چی خندیدید؟ به ماجرای خنده‌دار؟ یا به شخص؟ یا حسی که نسبت به او دارید؟مقدمه دوم / لطیفه‌های قومیتی یا نژادی باعث خنده شما می‌شوند؟ آیا به کسی که این لطیفه را تعریف می‌کند، پیشنهاد می‌کنید تا از این موضوع دست بکشد؟لطیفه‌های جنسیتی چطور؟ زن یا مرد بودن در یک داستان خاص، خنده شما را بیشتر/کمتر میکند؟اصلا از نگاه دیگه‌ای ببینیم ...به نظر شما با مسائل مذهبی هم میشه شوخی کرد؟ یا در کل موضوعی هست که نباید به طنز نزدیک شود؟و مهم‌ترین سوال‌ها اینکه:آیا می‌توان مرزی برای شوخی تعیین کرد؟   با چه چیز‌هایی نباید شوخی ‌کرد؟   اصلا این جمله درست است؟!به این فکر کرده‌اید که چه چیزهایی شما را خیلی زیاد می‌خنداند؟ یا چه مسائلی اگر با بهترین نوع طنز بیان شود، باز هم برای شما خنده‌دار نیست؟!طنز را نباید دست‌کم گرفت!طنز عمومی، در جامعه تاثیر زیادی داره و حتی مسیر فرهنگی جامعه رو ترسیم می‌کنه؛ اینجا نمی‌خوام از اهمیت زیاد طنز حرف بزنم. فقط اگر متوجه اهمیتش شده باشید، باید بدانید که:سوژه خنده به همان اندازه مهمه!شاید عجیب باشه اما اگر یک ماجرای خنده‌دار را تعریف کنید و شخصیت اصلی اون رو مثلا یک «جنسیت/قومیتی خاص/ طرفدار مذهب/ طرفدار حکومت و..» انتخاب کنید، عکس العمل مخاطب بسیار متفاوت خواهد بود! ممکن است خیلی بیشتر بخنده، ممکن عصبی شود و نخنده؛ در حالی که ماجرا خنده‌دار کاملا یکسانه!طنز و طنزپردازی مقوله پیچیده‌ایه، هنوز تشخیصش سخته که ما بیشتر از روی عصبانیت یا حرص می‌خندیم یا صرفا برای حال خوش؛ خنده‌های ما ریشه متفاوتی دارند. از «سرکوب‌ها» ما گرفته تا «کاهش خشم» همه و همه تاثیرگذارند. گاهی به احمقانه بودن کاری می‌خندیم و گاهی از روی نگاه بالا به پایین و خود برتربینی.اینجا می‌خوام بگم که طنز به قدری قدرت داره که می‌تونه محتوا رو فدا کنه و یک تفکر رو توی ذهن مخاطب قرار بده. تفکرات اشتباهی مثل خنگ نشون دادن یه جنسیت، خسیس بودن قومیتی یا  احمق نشون دادن شخص خاص همه از طریق طنز وارد ذهن جمعی ما شدند و جا خوش کردند.چه کاری از دست ما برمیاد؟معمولا اولین راهی که به ذهن ما میرسه این جمله معروفه که میگه: با هر چیزی شوخی نکنیم! اما واقعا امکان‌پذیره؟!کسی می‌تونه تعیین کنه با چه چیز نباید شوخی کرد؟ مثلا کسی که با طنز قومیتی مخالف باشه شاید موافق طنز مذهبی باشه. یا از به طنز گرفتن سنت‌های قدیمی عصبانی بشه. اینطور میشه که زیر هر پست طنزی با هر موضوع، قطعا چند مخالف پیدا میشن که اعتراض کنن. پس چه باید کرد؟باید قبول کنیم که طنز، وابسته به مخاطب و برخاسته از سلیقه جمعی ما و استقبال عمومی از آن است.مثلا مهران مدیری در برنامه دورهمی همیشه مسئولین را به باد طنز می‌گیره و اقبال عمومی هم داره. جدا از اینکه ریشه خندیدن ما به این موضوع کجاست (!) پرداختن مهران مدیری به این موضوع انتخاب او نیست. خواسته مخاطب است. موضوعی که شاید پانزده سال پیش به این اندازه جذاب نبود!اگر الان خیلی با داستان‌های ادبی شوخی نمی‌کنن، به دلیل کم‌توانی طنزپردازان نیست! بلکه مخاطب زیادی از این نوع طنز استقبال نمی‌کنن.همه چیز وابسته به خودِ خودِ ماست!نه می‌توان کسی را مجبور کرد با چه چیزی شوخی کند یا نکند.نه می‌توان مانع خندیدن بقیه به موضوعی خاص شد.فقط تنها راهی که باقی می‌مونه؛ ماییم!مثال ساده:شاید قبلا زمین خوردن کسی به عنوان ویدیو خنده‌دار دیده می‌شد و حتی در برنامه دیدنیها به عنوان آیتم خنده‌دار پخش میشد؛ اما حالا با رشد آگاهی از این موضوع که «زمین خوردن مسئله خنده‌داری نیست» دیگر این نوع ویدیوها مخاطب خود را از دست داد و حالا هم در شبکه‌ها زیاد دست به دست نمی‌شود.به یاد بیاورید که چند بار به طنزهای جنسیتی/قومیتی/سیاسی بی‌اختیار خندیدید. واکنش‌های ما نسبت به هر موضوع خنده‌دار حمایتی‌ست ناخواسته، برای تقویت همان سبک طنز در جامعه.باید یادبگیریم که مخاطب طنز فاخری باشیم و به هر بلاهتی نخندیم .. یادبگیریم که طنز را فقط برای «صرفْ خندیدن» نبینیم.انتظاری نداشته باشیم که دیگران با چه چیز شوخی کنند، بلکه این ماییم که باید انتخاب کنیم مخاطب چه شوخی و طنزی باشیم و به چی بخندیم.حرف آخر هر موقع به چیزی خندید با خود فکر کنید که دقیقا چه چیزی باعث خنده شما شد.و به هیچ وجه از خندتون ساده نگذرید و در نهایت می‌تونید لذت با آگاهی خندیدن رو تجربه کنید.در این صورت قطعا سوژه‌های خنده بسیار زیاد و متنوعی به روی شما باز خواهد شد. :)</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 23:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی ویدیویی به مثابه هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1-ldqknkbeq4gg</link>
                <description>هنر، تعاریف زیاد و جنبه‌های متفاوتی دارد. من اینجا می‌خوام از لحاظ تاثیری گذاری قالب‌های مختلف هنر بنویسم. اگر ما نقاشی، مجسمه، کتاب، فیلم، عکس و ... رو قالب‌های متفاوتی برای برای هنر در نظر بگیریم؛ شما کدام قالب رو برای نمایش هنرتون انتخاب می‌کنید؟ (فرض کنید به همه‌شون مسط هستید.)بذارید طور دیگه‌ای بپرسم. تاثیرگذاری بر روی مخاطب چقدر برای شما مهمه یا سوال مهم‌تر اینکه  .. کدام قالب هنر تاثیر بیشتری روی شما دارد؟از نظر منعکس، نقاشی و حجم به این دلیل که در یک لحظه شروع و تمام می‌شوند؛ مخاطب رو بیرون از دایره هنر خود قرار میدن. یعنی اثر هرچقدر درگیر کننده باشه، مخاطب در نقش بیننده باقی خواهد ماند.فیلم و کتاب باتوجه به این که مخاطب رو درگیر یک ماجرای دنباله‌‎دار می‌کنند، امکان تاثیرگذاری بیشتری روی مخاطب دارند و همچنین ماندگاری بیشتری در حافظه دارند.گاهی اوقات فیلم و کتابی بیشترین تاثیر را روی ما گذارد که ارتباط بیشتری با یکی از شخصیت‌ها و کارکتر داخل داستان برقرار کنیم. حال با این اوصاف اگر ما خودمان همان نقش را اجرا کنیم چطور؟ یعنی فیلمی که نقش اول آن تحت کنترل شما باشد!بازی ویدیویی (Video Game)روند تولید بازی‌های ویدیویی هر روز پیشرفت می‌کنه و تا به امروز به جایی رسیده که کیفیت تصاویر آن‌ها از انیمیشن هم پیش گرفته و به فیلم‌های واقعی نزدیک می‌شود. از لحاظ داستان هم پیشرفت‌های مهمی حاصل شده. بازی‌هایی با که با موضوع یا فیلمنامه مشخص طراحی می‌شوند، کاربردی بیشتر از سرگرمی لحظه‌ای دارند.اکثر گیمرها تا مدت‌ها بعد از اتمام بازی همچنان ماجرای بازی را به یاد دارند و حتی ممکنه در لحظاتی به شدت تحت تاثیر ماجرای آن قرار بگیرند. تصور کنید که فیلم مورد علاقتون رو این بار به جای اینکه ببینید با همان کیفیت و همان داستان، به جای نقش اول شما بازی کنید. حتی پا را از این هم فراتر گذاشتند و موقعیتی فراهم شده تا شما به جای نقش اول تصمیم بگیرید.به نظر من بازی های ویدیویی که در این سبک قرار دارند از هنر هفتم هم جلوتر رفتند و خیلی از آثار فاخر سینما می‌توانند به شکل بازی ویدیویی برای  نسل‌های آینده ساخته بشن و چه بسا تاثیر بیشتری هم خواهد داشت. </description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 17:10:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در اتاقی تنها با پژواک صدای خود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-qhbmnmesof3x</link>
                <description>۱. بعضی وقت‌ها پیش میاد که راجع به موضوعی، نظرِ خاصی داریم و هر چیزی که موافق با نظر ما باشه را به صورت ناخوآگاه تایید می‌کنیم. این کم کم باعث می‌شه تا منطق و دلیلمون برای تاییدِ نظرمون رو فراموش کنیم! مثلا شوخی‌ها یا میم‌ها (Meme) که در موافقت با یه ایدئولوژی ساخته میشن؛ معمولا از دلایل سَبُک و مسخره برای رَد نظرات مخالف استفاده می‌کنن. حتی با این که ما دلایل خودمون رو داریم اما این مقدمه میشه تا کم کم فراموشش کنیم.۲. شبکه‌های اجتماعی طوری طراحی شدن تا چیزهایی رو به ما نشون بدن که خودمون می‌خواییم ببینیم. از ویدیوهایی که لایک می‌کنیم تا مکث‌هایی که روی تصاویر متفاوت داریم؛ الگوبرداری می‌کنه و در نتیجه پست‌هایی رو به ما نشون میده که می‌پسندیم. به نحوی که اگر در دو موبایل متفاوت یک برنامه رو باز کنیم، گویی دو برنامه متفاوت باز شده. این باعث میشه ما در اتاقی با پژواک صدای خودمون قرار داشته باشیم که جز چیزهایی که خودمون می‌خواییم؛ نبینیم!۳. نتیجه این روند، از ما انسانی سطحی می‌سازه! کسی که انقدر نظر موافق دیده که تحمل شنیدن نظر مخالف نداره و به چیزی که باب میلش نیست، با پرخاشگری پاسخ میده. موارد زیادی دیدیم که زیر یک پست با یک پیام خاص، افراد زیادی فحاشی می‌کنن. در حالی که به سادگی می‌تونستن رد بشن. شاید یکی از دلایل خشونت مجازی هم همین باشه. این که در ذهن ما یه مسائلی مقدس شده و گویی هیچ چیزی غیر از این درست نیست.۴.‌مثال ساده، انتقادهای تند در زمان ریاست جمهوری ترامپ بود. هر متن انتقادی با عکس‌های مضحک او همراه بود. جمله‌های عجیب او به داغ‌ترین تیترها بدل می‌شدند و کوچکترین اشتباهات لفظی سوژه می‌شد. فارغ از مخالفت یا موافقت با این شخص، تمامی این موارد نمی‌تواند منافاتی با یک رئیس جمهور خوب داشته باشد! در واقع حتی اگر کارنامه یک رئیس جمهور افتضاح باشد، ربطی به این موارد ذکر شده ندارد. اما خیلی‌ها به همین دلایل جزئی با او مخالف بودند.۵. چه باید کرد؟ عناصر تحریک کننده احساسات رو بشناسیم و به هر چیزی که پاسخ هیجانی دادیم، یک لحظه مکث کنیم و دلیلش رو متوجه بشیم. سعی کنیم بدون سوگیری و با دید باز هر چیزی رو ببینیم. بعد از موافقت و مخالفت با هر چیز از خودمون بپرسیم؛ چرا؟</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 01:26:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید بچه‌دار بشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%85-onhxcs0sewot</link>
                <description>همه ما به صورت ناخودآگاه بچه دوست داریم، حتی اگر این مسئله را انکار کنیم!ما انسان‌ها به طور میانگین رفتار مشابهی در مراحل مختلف سنی داریم. مثلا همه در نوجوانی دست به کارهای عجیب می‌زنیم و به چیزهای غیرمعمول تمایل داریم. توی جوونی ناخودآگاه  احساس نیاز به یک نفر دیگه کنارمون داریم و به همین ترتیب به صورت اتوماتیک در مرحله بعد دوست داریم بچه داشته باشیم.شاید اگر از دور نگاه کنیم، شیرینیِ بچه سی درصد و دردسرهای اون هفتاد درصد باشه ولی به طرز شگفت‌انگیزی شیرینیش به چشم ما می‌چربه!چرا؟ چون ما اینطور برنامه‌ریزی شدیم. شاید این حرف الان برای همسن‌های من مسخره باشه مثل زمان کودکی که رابطه با جنس مخالف برامون مسخره بود. ولی بعد از  یه سنی، یهو حس میکنی بدون بچه زندگیتو باختی و به نظرم این حس تا اخر عمر باهاته.حالا این روند از کجا شکل گرفته؟ جایی نداره. بچه‌دار شدن یه موضوع «طبیعیه» و در جهت بقاست.تقریبا تا صد سال پیش، راهی برای پیشگیری از بارداری هم وجود نداشته. اما حالا که ما می‌تونیم انتخاب کنیم که براساس قوانین طبیعت عمل نکنیم و از طرفی می‌تونیم بارداری رو کنترل کنیم. اینجا یک سوال اصلی بعد سال‌ها خودنمایی میکنه که:چرا بچه‌دار بشیم؟به‌نظرم دلایل اولیه که به ذهن می‌رسه رو کنار بذارید. معمولا این دلایل در جهت توجیه طرز تفکر شما در مورد بچه‌دار شدن هست. باید کمی عمیق‌تر بشیم و برای این کار بهتره اولش یه مقدس‌زدایی کنیم.از قدیم‌الایام اینطور به ما رسیده که پدر و مادر شدن امری ارزشمند و اصیل و متعالیه و همین که والد می‌شیم یهو یک هاله نور دورمون رو می‌گیره و بهشت هم میره زیرپامون!این حرفا هم که میگن، همیشه روال زندگی همین منوال بوده و یا همه باید در جهت بقا تلاش کنیم، هم توجیه الکیه چون ما به سادگی می‌تونیم به این سنت/قانون عمل نکینم!پس حالا بریم سراغ دلایل معمولی دیگه که معمولا یک بار همه شنیدیم.دلایل رایج موافق با بچه‌دار شدنیکی از مواردی که توی سنت و فرهنگ ما رواج داره این جمله معروف هست که «برای حل مشکلات زندگی یا تحکیم روابط یا عشق و محبت بیشتر، بچه‌دار شیم» در واقع گوینده این جملات از فرزند انتظار داره تا خلأهایی  که باید از روش‌های مختلف اصلاح بشن رو برطرف کنه و در اطرافمون  به تجربه دیدیم که خیلی از مواقع چنین اتفاقی نیوفتاده و چه بسا خلأها، پیچیده‌تر هم شده.مورد بعدی می‌تونه انگیزه‌های اجتماعی داشته باشه مثل تربیت فرزند سالم برای جامعه یا کنترل جمعیت یا حتی تقویت نسل فلان نژاد یا دین یا ..سوم /  اینکه خیلی‌ها، فرزند داشتن رو «برکت زندگی یا هدیه‌ای از سمت خدا» میدونن یه سری دیگه هم میگن فرزند باید به دنیا بیاد تا «از لذت‌های زندگی» بهره ببره یا فرصت بوجود آمدن رو برای اون بچه فراهم کنن. اما از کجا می‌فهمید که چه وقت باید دست از کار بکشن؟ چون طبق صحبتشون، ما نمیتونیم در تعداد هدیه خداوند یا هستی بخشیدن به انسان جدید، دخالت کنیم.چهارم /  «عصای دست پدر و مادر بودنه» که جای بحث و نظر نداره به این دلیل که نگاه ابزاری به فرزند به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ در عین حال که تضمینی هم نیست که حتما فرزند به کمک والدین بشتابه!پنجم / به درون ما برمی‌گرده، همه ما «یک تشویش پنهان نسبت به مرگ خودمون داریم» و برای مدیریتش، دنبال به جا گذاشتن میراثی از خودمون هستیم که معمولا همون بچه‌مونه.  یعنی در واقع من با دیدن فرزندم به طور ناخودآگاه حس میکنم که در او ادامه دارم!مورد آخر هم میشه طور دیگه‌ای باشه. یعنی اینکه ممکنه این مسئله برای کسی سوال نباشه و انجامش می‌ده «چون دوست داره». به همین سادگی و مشکلی هم نداره :)دلایل رایج مخالف با بچه‌دار شدناول /  سخن معروف بین اکثریت مخالفان اینه که در دنیایی که انقدر «ظلم و آلودگی و ناخوشایندی» وجود داره، بچه‌دار شدن اخلاقی نیست. بنده این دلیل رو از ریشه قبول ندارم چون که خلاف این نظر هم باید درست باشه که در اینجا نادیده گرفته شده. در واقع به دنیا نیاوردن بچه به این دلیل که دنیا چیزای بد داره به همون اندازه قابل استدلال هست که بگیم بچه به دنیا بیاریم چون دنیا چیزای خوب داره!دوم / شرایط اقتصادی یکی از بزرگترین عوامل کاهش جمعیت شده که به حدی قوی و تاثیرگذار شده که به هیچکس اجازه نمی‌ده تا به عوامل دیگه‌ای هم فکر کنه مثلا هزینه یک کودک در کشورهای مختلف برآورد شده و این نشون میده اگر اون مقدار هزینه رو نمیتونی فراهم کنی، نباید بچه به دنیا بیاری! ولی خب در واقع فشار شرایط محیط هست و ما تا حدی باید این مهارت فکر کردن خارج از شرایط رو هم داشته باشیم.سوم / نیاز به صرف زمان زیاد برای تربیت و مراقبت از فرزند باعث میشه تا برنامه‌های طولانی مدت والدین رو تحت تاثیر قرار بده و به دلیل شاغل بودن اکثر والدها در حال حاضر، فرصت کمی برای نگهداری از فرزند باقی میمونه.چهارم / نجات کره زمین این فرضیه در ظاهر زیباست که با جلوگیری از تولید مثل به طبیعت خدمت کنیم تا نابود نشه. چرا میگم در ظاهر زیباست؟ چون این حرکت یک جور فداکاری به نظر می‌رسه اما در حقیقت اینکه راه‌های بسیار ساده‌تری برای کمک به طبیعت وجود داره که به هیچ فداکاری نیاز نداره و صرفا رعایت کردن چند دستورالعمل سادست که اکثرا رعایت نمی‌کنیم. پس بنظر میرسه زندگی بی‌فرزند، بیشتر مایه آسودگی خاطره تا نوعی از خودگذشتگی. پنجم / ظاهرا خودمون هم دیگه هدفی برای حفظ و تداوم حیات نمی‌بینیم یه روزی زندگی، خودش ارزش داشت اما حالا از اون دیدگاه دور شدیم.این‌ها دلایلی بود که معمولا همه شنیدیم و جدا از اینکه باید بهشون فکر کنیم یه بار هم جدا از تمام دلایل مطرح شده، از دیدگاه خودمون هم بررسی کنیم. من بعد از کمی فکر کردن و جستجو به این نتیجه رسیدم.اما دلیل خودم برای اینکه چرا نباید بچه‌دار شویم؟فرض کنید همین لحظه یک بازی ناشناخته در یک شهر ناشناخته در حال جریان است و شما هم از اون خبر ندارید. در یک لحظه ناخودآگاه یکی از بازیکنان اون بازی می‌شید. با فرض اینکه خیلی باهوش باشید که متوجه قواعد بازی بشید و بازی رو هم به نفع خودتون تموم کنید. باز هم شرایط قبلی که از این بازی هیچ اطلاعی نداشتید؛ خیلی بهتر بود. یعنی چی؟ یعنی به فرض اینکه در دنیا بهترین زندگی هم در انتظارمون باشه باز هم به دنیا نیومدن بسیار ارجحیت داره تا وقتی که درگیر یکسری قواعد بشیم چون چه بخواهیم چه نخواهیم باید درگیر این بازی بشیم و کسی نمیتونه به دنیا بیاد و بگه من نمیخوام زندگی کنم. چون اصلا به دنیا اومدن به معنای زندگی کردن (یا به تعبیر مثالی که زدم، بازی کردن) هست. در این باره خیام یک رباعی داره که در بیت آخر ممی‌فرماید:خرّم دلِ آن‌که یک نفس زنده نبود      /     و آسوده کسی‌ که خود نزاد از مادر!البته که به دنیا نیومدن با  ترجیح دادن مرگ بسیار متفاوت هست. منفعتی در به‌وجود آمدن نیست. اما وقتی کسی به وجود اومد، منفعتی در این هست که موجودیتش را از دست نده.شاید کسی بپرسه که حق نداریم برای کودکی که به دنیا نیومده تصمیم گیری کنیم.فرض کنید یه زوج در آزمایش ژنتیک متوجه می‌شن که کودک آن‌ها در صورت به‌دنیا آمدن با مشکل مادرزادی روبرو خواهد بود در این صورت اخلاقا موظفند که بچه نیارن. اما اگر هیچ مشکلی نداشته باشند .. نمی‌توانیم بگییم که اخلاقا موظف به فرزندآوری هستند!ما لذتی که به‌واسطه نبودن، تجربه نشود را ضرر به حساب نمی‌آوریم. درحالی که رنجی که از آن جلوگیری کردیم را امری مطلوب می‌دانیم، حتی اگر مخاطبش بچه‌ای باشد که وجود ندارد.و در یکی از آثار ارسطو می‌خوانیم کهمی‌گویند وقتی میداس، سیلنوس خردمند را در جنگل به چنگ آورد از او پرسید بهترین چیز در جهان چیست؟ سیلنوس با خنده به او گفت: ای نژاد فلک زده بدبخت! بهترین چیز در دسترس شما آدم ها نیست، چون به دنیا نیامدن خود بهترین چیز است!و درنهایت بر سنگ قبر ابوالعلا معری، مشهور ترین شاعر عرب معروف به خیام عرب که نابینا بود نوشته شده :هذا جناه ابى علّىّ و ما جنیت على احد   «این جنایتی‌یست که پدر بر من کرد  و من بر احدی جنایت نکردم»این‌ها از جنس درد وجود داشتن هستند؛ فارغ از اینکه زندگی خوبی داشته باشیم یا نه.نتیجه‌گیریبا توجه به مقدمه که نوشتم اکثر ما از یه سنی به بعد؛ هیچ موفقیتی (از قهرمانی المپیک گرفته تا مدیرعاملی بزرگترین شرکت‌ها) به اندازه به دنیا اومدن فرزندمان، ما رو خوشحال نمی‌کنه و تا حدی به این حس نیاز داریم. اینها به نحوی در درون ما بوده و تصمیمات ما رو هدایت می‌کنه و تقابل با این مسئله از نگاه دیگر، یه درگیری درونی رو به همراه داره و اصلا تصمیم راحت و آسونی نیست. پس چیکار کنیم؟فکر کنیم! چه موافق هستیم و چه مخالف، باید فکر کنیم. این تصمیمی نیست که به راحتی با یکسری دلایل ساده که بالا گفتم حل بشه.برای شروع تفکر هم یک سوال می‌پرسم.بنظر شما یک کودک حق داره از پدر و مادرش بپرسه که چرا منو به دنیا آوردید؟اگر بله، جواب شما چیه؟اگر نه، چرا؟__________________________پ.ن: ایده اصلی این نوشتار از پرونده شماره 18 فصلنامه ترجمان شکل گرفت و ترکیبی با تفکرات خودم نوشته شد.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 23:35:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت انتشار تصویر چهره بزرگان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%90-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-xpnhbpltdsuj</link>
                <description>صحنه‌ای در کودکی به یاد دارم که وارد یک فضای بزرگی شده بودیم و عکس رئیس جمهور و رهبر در ابعاد بسیار بزرگ سرتاسر یک دیوار قرار داشت و من از همان موقع برایم عجیب بود که واقعا لزوم این کار چیست؟آیا خود شخص در برخورد با تصویر بزرگ خودش هم موافق همین کار است یا مانع از چاپ آن می‌شود؟بعدها متوجه شدم که یکی از ملزومات اداری، نصب کردن عکس بزرگان است و قطعا بودجه قابل توجهی هم برای تهیه آن صرف می‌شود. این مختص به حال حاضر هم نیست و قبل از انقلاب هم عکس شاه به وفور در هر مکانی بود.اوایل با خودم گفتم که شاید فقط در ایران باشد اما بعد از یک جستجوی کوتاه متوجه شدم که که در زمان لنین و استالین از برجسته ترین رهبران اتحاد جماهیر شوروی هم تاکید زیادی بر تصاویر آن‌ها در هر مکانی بود!اما در کشورهای دیگر چطور؟ عکسِ صورتِ چهره‌محور برای افراد از دنیا رفته، می‌تواند جنبه یادآوری و حرکتی علیه فراموشی داشته باشد ولی لزوم این تصاویر برای افراد در قید حیات چیست؟وقتی می‌دانیم که پَست‌ترین نوع حمله به شخص، تمسخر چهره و ظاهر اوست چرا در نقطه مقابل و برای تعریف و تمجید از شخص، چهره او را مورد توجه قرار می‌دهیم؟تصاویرِ چهرهِ افراد، فاقد سخنِ خاص یا پیام مشخصی هستند. تا حدی در جهت مقدس‌سازی شخص مورد نظر پیش می‌رود و این طور القا می‌شود که شخص داخل تصویر جدا از هر نظر و تفکری، انسانی متفاوت از ماست! این مسئله به طور مستقیم با احساسات روبروست و اگر قضاوتی هم از روی عکس درکار باشد کاملا سلیقه‌ای‌ست.چه بسا برای افراد از دنیا رفته هم تصویرِ چهره، اهمیت چندانی ندارد و دلیل ماندگاری و مطرح شدن آن شخص، فعالیت‌ها و تفکرات یا خدمات متفاوت او بوده که بازمانده‌ها بهتر است از آن‌ها یاد کنند تا چهره شخص!مثلا بارها تصویر افرادی مثل چه گوارا، باب مارلی، گاندی و ... را دیده‌ایم اما به راستی چقدر از خود آن اشخاص و دلیل مطرح شدن آن‌ها اطلاع داریم؟ چهره آن‌ها در شاخص شدنشان چه تاثیری داشت؟به همراه داشتن تصویر آن‌ها کدام نیاز ما را ارضا می‌کند؟ این مسیر تا جایی پیش می‌رودکه حتی تصاویرِ غیرواقعی معصومین (که از لحاظ شرعی تا حدی مشکل دارد) هم در مساجد نصب می‌شود!در نهایت اینکه برای رشد جمعی و رسیدن به جامعه‌ای داناتر، باید نسبت به عواملی که مستقیم احساسات را درگیر می‌کنند بیشتر فکر کنیم و این نمونه‌ کوچکی از تحریک‌پذیری جامعه بود که اهمیت چندانی هم نداشت.فقط فکر کردن راجع به آن و نتیجه این تفکر در سطح جامعه می‌تواند ما را با مثال‌های بزرگتری روبرو کند که آنها بسیار بیشتر اهمیت دارد.!</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 13:44:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندیدن، ندانستن، نشنیدن، نگفتن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-nuovzlzgmuza</link>
                <description>این موقعیت اتفاق افتاده که در مقابل دیدگان ما، مشغول سر بریدن گوسفندی باشند و حداقل یک نفر از بین جمع، چشمان خود را می‌بندد تا نبیند!در حالی که می‌داند چه چیزی در حال اتفاق افتادن است.به راستی که ندیدن چه تفاوتی در واقعیت موضوع دارد؟«نمیخوام ببینم»مثال دیگرکمتر کسی از سرنوشت زباله‌هایمان خبر دارد. اگر بپرسیم هم برای کسی مهم نیست. با این حال بهتر است ندانیم که زندگی چند خانواده، وابسته به مسیرِ دور انداختنْ تا دفن شدنِ زباله‌های ماست.بهتر است ندانیم که در مراحل تولید تلفن همراه یا لباس ما، چند کودک کار نقش داشتند!«نمی‌خوام بدونم»از چی حرف میزنم؟ از این که چرا ما عامدانه می‌خواهیم چیزهایی را ندانیم/نشنویم/نبینیم/نگوییم؟مثال دیگرفرض کنید که روزهای سختی را گذارنده‌اید و بعد از مدتی، دوستتان توصیفِ همان روزها را برای شما بازگو می‌کند. شنیدنِ دوباره چیزی که از آن اطلاع دارید شما را متحول می‌کند و ترجیح میدهید که نشنوید.«نمی‌خوام بشنوم»مثال دیگربعضی از خاطراتِ گذشتهِ ما، واضح و پرجزئیات در خاطر ماست اما از توصیف و به زبان آوردنِ آن‌ها بی‌زاریم. هیچ چیز از برما پوشیده نیست ولی:«نمی‌خوام بگم»هر کدام از مثال‌های بالا دلایل متفاوتی داشتند اما دست کم در دو چیز اشتراک داشتند.تسلط کافی بر روی موضوععدم تمایل به آشکارسازی آنانگار که پرده‌ای بر روی واقعیت کشیده شده و ما دانسته تمایلی به عیان شدن آنچه پشت پرده است؛ نداریمبا اینکه می‌دانیم تفاوتی در واقعیت و دانسته‌های ما حاصل نمی‌شود!در نهایت اینکه نمی‌خواهم بگویم این کار درست یا غلطی است. فقط اینکه یادمان باشد خودمان را از چه چیزهایی دور نگه داشتیم و شاید این ضرب‌المثل قدیمی که همه ماشنیدیم و همیشه مورد تمسخر قرار دادیم آن چنان بیراه نباشد. «مثل کبک سرش را زیر برف کرده است»</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 03:44:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احمقی که به آن زنجیر شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-i1j7vicjn4ht</link>
                <description>وقتی کتابی میخونم یا داستانی می‌شنوم؛ راجع به تک تک شخصیت‌ها و حتی فضایی که اتفاقات داستان توی اون افتاده، خیال‌پردازی می‌کنم. حتی بعد از تمام شدن داستان، شخصیت‌های اصلیْ همچنان در درونم هستن و به خوشی زندگی می‌کنن و گاهی اوقات در یک شرایط جدید تصمیم‌گیری هم میکنن :))این شرایط ادامه داره تا وقتی که فاجعه اتفاق میوفته!فاجعه اون زمانی اتفاق میوفته که فیلمی رو می‌بینم که از روی کتاب ساخته باشن. یا کسی داستان رو از دید خودش تعریف ‌کنه و هر عامل خارجی که تصوراتم رو دست‌کاری کنه! اینطور میشه که با تمام چیزی که از قبل می‌شناختم و ارتباط برقرار کرده بودم، غریبه میشم. شاید دلیلش این باشه که هیچ وقت برای این شخصیت‌های ذهنی، تصویر مشخص و ثابتی نداشتم و همین که محدود به  توصیفات یک نفر دیگه یا تصویری از یک فیلم میشه، تمام چیزی که ساخته شده بود، به یک لحظه فرومیریزه.این  ماجرا آشنا نبود؟!وقتی که به خودم نگاه می‌کنم .. همین حس مشابه فروپاشی  رو دریافت می‌کنم.  رفتارم، حرکاتم، طرز حرف‌زدنم، صورتم و بدنم  ...  همه خیانتی‌ست به چیزی به که از خودم تصور دارم!در ذهنم هزاران حالت مختلف دارم و در هر شرایطی به چندین و چند موضوع مختلف فکر می‌کنم. کسی هستم که حتی نمی‌توانم توصیفش کنم و هر چیزی که هست، همه لایه‌های مختلفی در درونم هستند. اما تمام این افکار و حالات درونی‌ام در رفتار و صورت و هر چیز بیرونی از خودم جلوه نمی‌کنند. شاید این احساس تنفر از روبرو شدن هر کس با خودش چه در آینه و چه در شنیدن صدایش، ناشی از همین تفکر باشه. نمیشه انکار کرد که دیده شدن در چشم دیگران چقدر برامون مهمه. پس ما باید چه نماینده‌ای از خودمون رو برای نمایش دادن خودمون انتخاب کنیم؟شاید اگر انتخاب با ما بود هیچ وقت چنین ظاهری رو برای خودمون انتخاب نمی‌کردیم. شاید بهتر بود که می‌تونستیم در هر موقعیتْ شخصیت‌های متفاوتی داشته باشیم که ممکنه از آدم یک ساعت قبل ما خیلی دورتر باشه. اما اینطور نیست و ما به نوعی در این بدن زنجیر شدیم!برای دیگران هم همینطور! شاید اونهایی که ظاهرشون برای ما حاکی از برداشت‌های متفاوته، در واقع همه اسیرهایی هستند که محدود به بدنهاشون شدند و این یک مسابقه بخت‌آزمایی بوده که همه مجبور بودیم در آن شرکت کنیم.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 21:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره: خیانتکاری دلسوز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%B3%D9%88%D8%B2-k71llnqswpwz</link>
                <description>پنجره! واقعا اسمش از کجا میاد؟ از پنجه؟ نه معنی نمیده. شاید از پنچر میاد؟ مسخرست. شایدم پنج‌تا راه که میشه پنج‌رَه و بعدها شده پنج‌رِه. نه نه این از اون کلمه‌ها نیست که بشه از چند قسمت کردنش به معنیش رسید. هر چی که هست یکی از زیباترین اختراعات بشریه! شاید هم اصلا اختراع نبوده و در واقع یه‌جور بدیهی بوده که وقتی دیوار می‌سازیم نباید خودمون رو کاملا از بیرون جدا کنیم پس چیکار کنیم؟ هم دیوار می‌سازیم و هم یه راهی به بیرون باز می‌ذاریم و اون راه یه دریچه بوده که اسمش شده «پنجره».ورودی پنجره چیه؟ نور و شاید باد .. ممکنه بعضی وقت‌ها هم بارون باشه و حتی حشرات هم پنجره خونه‌ها رو به عنوان دروازه خوش‌آمدگویی می‌بینن! مثلا پشه‌ها روزها برای خودشون میرن و میان تا اینکه از دور یه هتل میبینن که بالاش 5 تا ستاره زده و نوشته «اقامت عالی در هتل گرم با صرف خون تازه» اینا هم خوشحال میشینن پشت درِ هتل تا ساعت بازگشاییش برسه و در این حالت با باز کردن پنجرمون میان داخل خوونه و تا آخر عمرشون در رفاه زندگی می‌کنن تا کشته بشن. بله ارزش داره. این مرگ شرافتمندانه و با امکانات کامل، حداقل نتیجهِ قابلِ انتظارْ بعد از این همه عمر سگ‌دو زدن در انواع آب و هوای مختلف جوی بود. قطعا از مرگ طبیعی و خورده شدن توسط قورباغه بهتر بود. خدایش بیامرزد..خروجی پنجره چیه؟ «نگاه». ما به بیرون نگاه می‌کنیم. درواقع پنجره به ما این قابلیت رو میده که در عین حالی که داخلیم، بیرون هم باشیم و این «خاصیت» پنجرست! باد رو حس می‌کنیم ولی در معرضش قرار نمی‌گیریم. بارون رو لمس می‌کنیم ولی خیس نمی‌شیم. شاید حتی بوی دریا رو هم استشمام کنیم ولی همچنان داخلیم. چی از این بهتر؟ شاید پنجره به‌خاطر همین خدماتش قدردانی شده و اسم ویندوز رو به خاطر یک عمر مجاهدت و خدمت خالصانه پنجره‌ها، روی پرکاربردترین سیستم‌عامل دنیا گذاشتن تا شاید کمی بشه از لطفشون رو جبران کرد.پنجره به ما میگه «نگاه» کن. همین! ما رو از بیرون جدا می‌کنه و اجازه داده تا در حصار خودمون بین دیوارها باشیم و برای اینکه در عین حال این جدایی برامون شیرین باشه، یه نمایشی از بیرون رو نشون میده تا با همون خوش باشیم. پنجره به ما توهم میده. توهمِ تجربه واقعیتی که در دسترس نیست. پنجره ما رو منفعل می‌کنه تا زیر بارون نریم و حس بارون رو با برخورد قطراتش به شیشه‌ تداعی کنیم. پنجره این مقدمه رو برای ما فراهم کرد تا به تلوزیون «نگاه» کنیم تا از نگاه کردن به منظره‌ها پشت صفحه موبایل لذت ببریم. وقتی قرار نیست پنجره باز بشه و حضور فیزیکی در کار نباشه، دیگه مهم نیست اتفاقات پشت اون، واقعیت حال حاضر باشه یا دروغی لذتبخش!</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 00:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دسته‌بندی: آفت تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-e9tab29ikjjc</link>
                <description>ما برای شناخت دنیا اطرافمان، پدیده‌ها را دسته بندی می‌کنیم. اکثر علوم و زیرشاخه‌های آن‌ها به نوعی به تعاریف دسته‌های جدید و تفکیک پدیده‌ها می‌پردازند. از علوم انسانی مثل منطق گرفته تا علوم تجربی؛ حتی همین علوم هم دسته‌بندی می‌شوند.در تعاریف ساده هم همینطور. مثلا انسان از نگاه ارسطو، حیوان ناطق است. یعنی ابتدا در دسته اول (حیوانات) قرار می‌گیرد و سپس در دسته دوم. هرچه این دسته‌بندی جزئی‌تر شود، شناخت کامل‌تر است.همه ما یک سری تعاریف در ذهن خودمان داریم و در برخورد با یک مسئله جدید، سعی می‌کنیم آن را در یک پوشه(دسته) تعریف شده از قبل در ذهنمان جا دهیم تا درک آن ساده شود و مسائل عجیب به وقایعی گفته میشن که در هیچ دسته‌بندی قرار نگیرند.دسته‌بندی‌های تعریف شده باید به قدری جامع و مانع باشند که هیچ مثال نقضی برای آن‌ها نباشد. اگر مثال نقض پیدا شد، یا دسته‌بندی اشتباه است یا آن مثال، جزو دسته‌بندی نیست. بعد از دسته‌بندی و با بررسی هر دسته، ویژگی‌هایی را به هر دسته می‌دهیم. مثلا «همه درختان برای رشد نیاز به آب دارند». می‌دانیم که این ویژگی‌ها به همه موارد یک گروه(درختان) اطلاق می‌شه.با این حالآفت تفکر زمانی اتفاق می‌افتد که ما به این دسته‌بندی‌ها ویژگی‌هایی بدیم که به همه موارد اطلاق نمی‌شود!مثلا رایج‌ترین مثال راجع به ماه‌های تولد است. تنها ویژگی مشترک بین همه آذرماهی‌‌ها تنها همین است که در ماه آذر به دنیا آمده‌اند اما ما یک ویژگی اضافی که برای همه صادق نیست را به همه آنها اطلاق می‌کنیم.ازقضا مغز ما هم برای شناخت بهتر، این ویژگی را در همین دسته می‌پذیرد و این پذیرش یک جهت‌گیری در ذهن ما ایجاد می‌کند که باعث می‌شود با آن قضاوت کنیم.بسیاری از خطاهای شناختی و قضاوت‌های ما هم از همین روند تبعیت می‌کند. زمانی که تنها با توجه به شواهد و بدون فکر کردن به امکان وجود یا عدم وجود مثال نقض، نتیجه‌گیری می‌کنیم. و این موضوع در همه مسائل مشهود است مثل برچسب‌هایی که به هرچیزی می‌زنیم. </description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 23:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز بوی خون می‌دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-ogzabvjzilso</link>
                <description>همیشه به ما گفته شده که خون‌های زیادی در جنگ ریخته شده تا این خاک و سرزمین، به ما برسد و ما آزادی و امنیت خود را مدیون خون‌های ریخته شده در جنگ هستیم.البته که این حرف صحیح است و یکی از تراژیک‌ترین داستانهای تاریخ، همین ماجرای کشته شدن جنگجوها در راه کشورشان یا پادشاه‌شان بود.اما این مرگ‌ها در جامعه محدودی ارزشمند است! در واقع هر شهید، خونش رو فدای کشور خودش و از نگاه بالاتر فدای یک آرمان مشترک با جامعه خودش کرده است. صرف نظر از اینکه ما واقعا انگیزه واقعی کشته‌ شده‌های جنگ را نمی‌دانیم. اما اینجا خون‌های ارزشمندتری هم هستند! کسانی که نه با جنگیدن بلکه به دلیل حرف زدن و ابراز نظری که متفاوت با تفکرات آن زمان بود، سرکوب شدند. چه بسا می‌توانستند ساکت باشند و جان خودشون را نجات بدهند اما حرف زدند و پای حرفشان ایستادند، تا جایی که به قیمت جانشان تمام شد.این‌ها، نه فقط برای کشورشان بلکه به بشریت و تمام انسان‎‌ها فکر می‌کردند. یکی از معروف‌ترین مرگ‌ها در این راستا، ماجرای مرگ سقراط است. دروغ نیست اگر بگوییم که اندیشه امروز ما مدیون خون سقراط (و البته دیگر اندیشمندان) است!تابلوی «مرگ سقراط» اثر ژاک لویی داویدجدا از این، خون‌های ارزشمند دیگری هم هستند. کسانی که البته چاره‌ای جز مرگ نداشتند اما ما توانستیم از نتایج و پیامد‎‌های مرگ آنها به پیشرفت‌های قابل توجهی برسیم. ساده‌ترین مثال آن، پیشرفت‌های علم پزشکی هستند؛ که بدون تحمل درد و مرگ میلیون‌ها نفر از گذشتگان، هرگز به این سادگی مراجعه به مطب و مصرف قرص برای بهبودی کامل نمی‌رسید.در دید کلی؛ برای رسیدن به هر چیزی که ما امروزه از آن استفاده می‌کنیم از هواپیما و قطار گرفته تا موبایل و اینترنت، جان انسان‌های زیادی گرفته شده و تجربه آن‌ها پله‌ای برای رشد بوده. به عبارت دیگر:همه چیز بوی خون گذشتگان را به همراه دارد!خب که چی؟دلیل این نوشتار این بود که اگر قرار است در زمینه‌ای خود را مدیون خون گذشتگان بدانیم. باید همه کسانی که ما را امروز در این نقطه قرار دادند را در نظر بگیریم. نه فقط شهیدانی که در جنگ کشته شدند.همین.البته خیلی از آسیب‌های امروز دنیای ما مثل نظام اقتصادی هم مدیون اشتباهات و تصمیم‌های نادرست گذشتگان بوده ولی در این مطلب، جنبه مثبت گذشتگان را در نظر گرفتم.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 14:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرما و بشین و بتمرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%AF-ke7btjzlprgm</link>
                <description>همه ما در دوران مدرسه حداقل یک بار این جمله را شنیدیم که «بفرما و بشین و بتمرگ یه معنی میده»یکم در این جمله عمیق‌تر بشیم...اگر در یک موقعیت ثابت یک فرد غریبه به شما بگوید «بتمرگ» احتمالا شما نمی‌نشینید و ممکن است درگیری لفظی هم داشته باشید. در موقعیت مشابه اگر با احترام از شما درخواست شود که «لطفا بفرمایید اینجا تشریف داشته باشید» احتمالا به‌خاطر احترامی که به شما گذاشته، می‌نشینید. حالا اگر مستقیما به شما گفته شود «بشین» شاید راجع بهش فکر کنید و مثلا بپرسید چرا؟ یا بگویید اینطوری راحتم و ... در حالی که هر سه یک معنی بیشتر نداشت!متوجه شدید؟ یعنی ما به لحن گفتار و طرز چینش کلمات واکنش نشون میدیم تا معنای آن!همین مثال ساده رو در زندگی عادی پیاده کنید.چه موضوعاتی مفیدی که بد عنوان شد و چه مسائل بدرد نخوری که خوب عرضه شد.چه بسا اصطلاح قانع کردن هم از همین قاعده پیروی می‌کند. مثلا من یک درخواستی را با کسی مطرح می‌کنم و او قبول نمی‌کند. حال از دوستم میخواهم تا او را قانع کند. یعنی همان درخواست را به شیوه‌ای مطرح کند تا مورد قبول واقع شود.مهم نیست چه می گویی ، مهم این است که چگونه می گویی! (ضرب المثل فرانسوی)کسی که در این حیطه حرفه‌ای باشد به راحتی و با روش‌های مختلف، حرفش را به کرسی می‌نشاند. او با چند جمله، حساسیت شما را پیدا می‌کند و مسئله مورد نظر خودش را از طریقی که مورد قبول شما باشد؛ عنوان می‌کند. او می‌تواند یک مسئله ثابت را از راه‌های مذهبی/وطن‌پرستی/آزادی‌خواهانه/آتئیستی و حتی سیاسی مطرح کند. در سطح کلان هم این قضیه کاملا در تبلیغات نمایان است. مثلا همه طرفدار محیط زیست هستند و از این رو شرکت‌های تولید کننده بزرگ (که خود از عوامل اصلی نابودی محیط زیست هستند) با شعار طرفداری از محیط زیست، محصول مورد نظر خودشان را عرضه می‌کنند تا مورد قبول اکثریت واقع شود.از طرف دیگر، آدم‌های حرفه‌ای هم هستند که نمی‌توان آن‌ها را یا این روش دور زد. مثلا در فیلم‌ها دیدیم که تاجر بزرگ یا رئیس مافیا کسی است که پیشنهادهای خوب را بدون توجه به نحوه ارائه آنها پیدا می‌کند. نه کسی که با آب و تاب از معامله‌ای حرف می‌زند در تصمیم‌گیری آن‌ها تاثیر دارد، نه کسی که به بدترین شکل پیشنهاد خود را مطرح می‌کند سبب رد آن می‌شود.چه باید کرد؟یکی از دلایلی که سقف کاذب نصب می‌شود، ظاهر زشت و پر از سیم و لامپ سقف واقعیست! صحبت کردنِ بدون احترام هم حکم سقف زشت را دارد که باید با احترام (مثل سقف کاذب) پوشش داده شود. اما چه این احترام به بی احترامی تبدیل شود و چه به مودب‌ترین حالت خود عنوان شود؛ نباید فراموش کنیم که معنای حقیقی در زیر آن پنهان است و درگیر شدن با ظاهر کلام و کلمات و لحن گفتار از ما انسانی احمق با رفتاری هیجانی می‌سازد!یادمان باشد که شیوه صحبت کردن همه آدم‌ها قرار نیست که به مذاق ما خوش بیاید! باید به این درک رسیده باشیم که به راحتی از این لایه عبور کنیم و اصل مطلب را دریبابیم.اگر هوشمندی به معنی گرای  /   که معنی بماند ز صورت بجای  ( سعدی)</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 00:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه: ماجرایی متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-a94ba6ujcicq</link>
                <description>«بحث‌های سیاسی راننده تاکسی با مسافران»راننده تاکسی بخاطر شغلش در طول روز با آدمهای مختلفی سروکار داره و برای اینکه بتونه شغلش رو کمی برای خودش راحت کنه سعی می‌کنه که با مسافران صحبت کنه .. اتفاقا مسافران هم بدشون نمیاد که با راننده صحبت کوتاهی داشته باشن تا به مقصد برسن.خوب اینجا ما به موضوع نیاز داریم .. موضوع مذهبی رو شاید هرکسی تمایل به ادامه دادنش نداشته باشه یا مثلا موضوع ورزشی یا حتی بحث تاریخی. تنها موضوع بحثی که همه روی اون اتفاق نظر دارن، بحث سیاسیه!اینجا راننده در طول زمان یاد می‌گیره که بحث مناسب با مسافران، بحث سیاسیه و به مرور تبدیل به یک قانون نانوشته میشه که حتی اگر مسافری بحث ورزشی باز کنه و موضوع مورد علاقه راننده هم به همین باشه .. باز هم به سمت سیاست کشیده میشه.//«داداش داری اشتباه میزنی!»ورزش بدنسازی به‌واسطه در ارتباط بودن با تجهیزات زیاد و روش‌های متفاوت استفاده از اونها، نیاز به یادگیری صحیح داره و افراد زیادی بدون علم به این، وارد باشگاه بدنسازی میشن و با استفاده اشتباه از وسایل دچار شکستی استخوان یا کشیدگی عضلات میشن .. خیلی از کسانی که سالها در باشگاه بدنسازی ورزش میکنن، دوستانی دارن که به همین دلیل مصدوم شده و خونه نشین شدن. حالا از روی دلسوزی به کسایی که اشتباه ورزش میکنن تذکر میدن که این روش اشتباهه .. و این به مرور زمان از دلیل اصلی خارج شده و تبدیل به یک عادت شده تا جایی که حتی کسی هم که درست بلد نیست، به دلایل مختلف و از روی تبعیت بی چون و چرا، به بقیه تذکر میده.//«بد اخلاق بودن کارمندهای ادارات دولتی»خیلی از مراجعین به ادارات، برای استفاده بیشتر از کارمندا و موقعیتشون، سعی میکنن که باهاشون دوست بشن و چندبار به اونها لطف کنن تا زمانی که بهشون نیاز داشتن، بتونن ازشون استفاده کنن.و این باعث بوجود اومدن دردسرهایی برای کارمندها شده و از طرفی این نزدیک شدنِ به نیت سوء استفاده، حس ناامنی بهشون میده. به دلایل مشابه، روند برخورد با مراجعین به سمتی جلو رفته که کارمندها هیچ روی خوشی به کسی نشون نمیدن، حتی به کسی که هیچ انتظاری جز انجام کارش نداره.خیلی از مسائل رو قبل از قضاوت کردن، میشه از زاویه دیگه دید.مثلا اگر کار احمقانه‌ای از کسی دیدیم، تصور کنیم در چه شرایطی ممکنه ما اینکارو انجام بدیم؟ یا اینکه شرایط زندگی چطور برای اون طرف پیش رفته که باعث شده این کارا رو انجام بده؟بعضی وقت‌ها کارهایی  بی‌دلیل و غیرمنطقی به‌نظر میان، اینکه می‌دونیم اگر ما جای شخص مقابل بودیم این کار را اینطور اینجام نمی‌دادیم. اما بعد از اینکه زمین چند دور چرخید و ازقضا ما در همان موقعیت قرار گرفتیم، میبینم که همان کار را انجام دادیم. چرا؟ شاید روش‌های مختلف آزمون و خطا شده و این بهترین روش انجام دادنش باشه!در سطح جامعه، یک روش آزمون و خطا میشه و به یک قالب کلی میرسه و کسانی که بعدها وارد میشن ناخوآگاه از همان قالب پیروی میکنن و کم کم از حالت قبلی خارج میشه و به مرور تبدیل به «کلیشه» میشه. کلیشه‌هایی که اکثرا شروع درستی داشتن و در گذر زمان معنای خودشون رو از دست دادن.هر روز و در همه جای زندگی میشه مثال‌های دیگه‌ای هم پیدا کرد.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Fri, 30 Oct 2020 00:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برابری: مفهومی که وجود خارجی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-q3loli2dksro</link>
                <description>«برابری» واژه‌ی آشنایی برای ماست. ازْ جمله‌ معروفِ کتابِ جورج اورل گرفته تا شعار انقلاب کبیر فرانسه.مفهومی که همه ما متوجه ابعاد مختلف آن هستیم در حالی که معمولا به برابری اجتماعی اطلاق می‌شود و دولت‌ها تا حدی در پی اجرایی کردن آن در تمامی ابعاد جامعه هستند.احتمالا تعریفی که از برابری اجتماعی به ذهن متبادر می‌شود این است: {تمامی افراد یک جامعه فارغ از جنسیت، جایگاه اجتماعی، مذهب و مقام و .. از حقوق و مزایای برابری با بقیه اعضای جامعه برخوردار باشند.}در نگاه اول بسیار عاقلانه و منطقی به نظر می‌رسد. اما اگر کمی عمیق‌ترشویم یک سوال اساسی مطرح می‌شود مگر انسان‌ها با هم برابرند تا از حقوق برابری برخوردار شوند؟فردیت آدمی، او را نسبت به باقی انسان‌ها منحصر به فرد می‌سازد. هر انسان با توجه با درک و تجربه و رفتار و شرایطش، نمونه‌ای خاص در مجموعه است. از این رو شاید حتی تقسیم مساوی ارث میان چهار فرزند هم ایده‌ی موفقی نباشد!حال برای کنترل جامعه‌ای مملو از فردیت‌ها، از سیستم‌هایی با معیار برابر استفاده می‌شود. این که همه از یک معیار واحد (مثل مدرسه و نمره) عبور میکنند به نظر، عاری از ظلم می‌نماید!اینجا خوش اقبال کسی است که خود را با سیستم وفق داده باشد تا &quot;موفق&quot; تلقی شود و کسانی که به هردلیل قربانی این روش شوند و نتوانند از غربال خارج شوند؛ از سسیتم و نهایتا جامعه طرد می‌شوند.میلیون‌ها سیستم با خروجی‌های تعریف شده وجود دارد تا ما به وسیله‌ آنها خود را بسنجیم. در حالی که هر کدام به دلایل متفاوت اشتباهاتی اساسی دارند تا از دقت نتیجه کم کنند. مثل معیار تمامی رتبه بندی‌ها یا اولویت‌دهی‌ها و ..ظاهرا سیستم‌های آموزشی پیشرفته دنیا با این مفهوم آشناتر شده‌اند و بسیاری از فاکتورهای شخصی دیگر را در ارزیابی از هر کودک در نظر گرفته‌اند. احتمالا در آینده همه سیستم‌ها، معیارهای بررسی خود را نسبت به هر فرد مورد بررسی قرار می‌دهند تا سعی شود نسبت به هر شخص بهترین رویه و روش  انتخاب شود.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 22:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;وصف العيش نصف العيش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%8A%D8%B4-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%8A%D8%B4-sg06pq9odhwi</link>
                <description>توصیف ادبیِ چند خطی راجع به وزش باد تابستانی و رقص برگ‌های درختان کنار برکه‌ای در جنگل را در نظر بگیرید.احساس منتقل شده از این جملات، تصویری ذهنی به ما می‌دهد که بسیار لذتبخش است. اگر این صحنه را تنها در عکسی می‌دیدیم با وجود چشم‌نواز بودن آن، درجه لذت کمتری نسبت به متن دریافت میکردیم. حال اگر تمامی این توصیفات در قطعه فیلمی یک دقیقه‌ای از همان منظره و با کیفیت ارائه می‌شد چطور؟ باز هم تماشای آن لذت بخش بود اما لذت دریافت شده به مراتب از عکس کمتر و عکس هم از متن!ذهن و تخیل ما، نقاط خالی را به بهترین شکل ممکن پر میکند و از این رو، اطمینان خاطر از صحنه به تصویر کشیده شده به مراتب بیشتر از دیدن واقعیت آن است. کنترل ما بر روی تک تک عناصر صحنه، هر چه بیشتر باشد .. قابل‌پذیرش‌تر است!این می‌تواند یکی از دلایل ترجیح دادن خواندن کتاب نسبت به دیدن فیلمش باشد. زمانی که هر کارکتر در ذهنم به صورتی که خودم به آن علاقمندم درآمده، چرا باید به انتخاب‌های کارگردان تن بدهم؟این است که دیدن نمایش  پس از خواندن نمایشنامه آن، نوعی خیانت به تخیلاتمان محسوب می‌شود.عجیب است که مرحله‌ای که کمترین احساس را نسبت به بقیه دارد، حضور فیزیکی در همان محیط ذکر شده بالا است!حضور ما تجربه بسیار غنی‌تری به همراه دارد اما اینجا موضوع درباره احساس لذت صرفْ است.بازی ویدیویی (از لحاظ احساس) به مراتب لذتبخش‌تر از بازی فیزیکی است. باختن بازی در یک جمع چند نفره تاوان دارد. ممکن است از مسخره شدن شروع شود و یا حتی به درگیری برسد.  حتی در بازی فیزیکی، احتمال مصدوم شدن هم وجود دارد و این درحالی است که در صورت داشتن بهترین نقشِ بازی، نهایتا به بخش کمی از کل کنترل داشته باشید که حتی این هم ممکن است آزار دهنده باشد.دیدن تصویر کمپ زدن در جنگل و کوهستان برای ما به حدی لذت‌بخش است که آرزو میکنیم در همان موقعیت باشیم ولی در واقع شاید سختی مسیر یا خطر آذوقه و ده ها مولفه مخفی دیگر را لحاظ نکرده باشیم.یا خاطره‌ای خوش را به یاد آورید .. مثلا مراسم تولدی که به همه خوش گذشته باشد .. احتمالا هر چه از مراسم دورتر شویم .. لذتبخش‌تر به نظر می‌رسد .. مثلا ممکن است که در آن تولد دل درد داشتید یا مثلا از چند حرکت بعضی دوستانتان آزرده خاطر شده باشید .. ولی در یادآوری آن خاطره این مسائل به خاطرتان نمی‌آید و از خاطره‌ای خوش سخن میگویید که انگار همه چی به بهترین شکل خود بوده.یا مثلا از دیدن تنها عکس آن مراسم بیشتر هیجان زده میشوید تا این که ویدیویی کامل از تمام آن در دسترس باشد.همیشه خاطرات خوش درگیر چنین تناقضی هستند. هر چه دورتر و دستنیافتنی‌تر شوند؛ بی‌نقص‌تر جلوه میکنند.در هر صورت، این درک نباید انفعالِ ما گوشی به دستانِ پشت لپ تاپ نشین را توجیه کند .. اما باید آگاهانه با این وجه از احساسات روبرو شد.</description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 20:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبال کردن اخبار هیچ فایده‌ای ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadeq3M/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-h5dlz5peip0c</link>
                <description>استفاده پدرم از تلویزیون به شبکه‌های خبری خلاصه می‌شود.از کودکی به‌خاطر دارم که گویندگان خبری، فجیع‌ترین اخبار را در آرامشی وصف نشدنی به زبان می‌آوردند و با به نمایش گذاشتن صحنه انفجار، کشتار، گریه مادری برای فرزندش و تصاویری از این دست، مرا بهت زده می‌کردند. عجیب‌تر این بود که گوینده بعد از این گزارش، به سراغ خبر بعدی می‌رفت و انگار که این جنایات مانند باقی اخبار، یک اتفاق روزمرست.زندگی ایرانیان با سیاست عجین شده و تاثیر روانی، اقتصادی و ..  هر توافق که بین ایران و دیگر کشورها صورت می‌گیرد، در جامعه مشهود است. هر یک از ما بارها به یک گفتگوی سیاسی دعوت شدیم و نظر دادیم؛ ساعتها به نظرات کارشناسان خبری گوش دادیم و تلاشهایی برای تحلیل اخبار سیاسی داشتیم.سیاست به زندگی ما در این نقطه زمانی/مکانی، سرشته شده و راه فراری هم نیست.اما حالا که تنها راه مطلع شدن از تصمیمات سیاسی، اخبار است؛ چه باید کرد؟می‌دانیم که تنها راه اطلاع یافتن از تمامی رخداد‌های سیاسی‌، رسانه است.وقتی میبینیم که رسانه‌های داخلی کشور به شیوه خاص خودشان، خبرها را پوشش می‌دهند و رسانه‌های خارجی دقیقا مخالف آن را بازگو می‌کنند، ناخواسته این سوال به ذهن خطور می‌کند که کدام به حقیقت نزدیک‌تر است؟اینجا معمولا احساسی انتخاب می‌کنیم.نکته مهم که به آن کمتر توجه می‌شود این است که به طور واضح همه تایید میکنند بسیاری از اتفاقات و تصمیمات اصلی، رسانه‌ای نمی‌شوند!شواهد بسیاری وجود دارد و همه تا حدی قبول دارند که مراوداتی بین کشورها هست که مردم از آن مطلع نیستند. و چه بسا تمام ماجرا همانجا اتفاق می‌افتد!وقتی که حتی تصمیم گیری برای پخش و در صدر نگه داشتن خبری خاص در یک جماعتی محدود انجام می‌شود؛ چرا ما خودمان را در این دام گرفتار کنیم؟حرف من دوری از فعالیت سیاسی نیست.اما پر کردن ذهن از اخبار و بحث و جدل سیاسی، چه حاصلی برای ما دارد؟شاید این همان هدفی است که دولتمردان و سیاسیون در پی آن هستند و ما به خیال مبارزه از طریق مخالفت با آنها به روش خودشان تن داده‌ایم!البته که ممکن است درگیر شدن به این اخبار دلایل روانشناختی داشته باشد و شاید این‌طور تا حدی از حجم فشار‌ها رها می‌شویم. اما با دوری جستن از شنیدن اخبار، به واقع چه چیزی را از دست می‌دهیم؟زمانی که مهم‌ترین خبرها از راه‌های مختلف به گوش ما خواهد رسید.مخرب‌تر از اخبار، واکنش‌های نسنجیده به شنیدن هر خبر است.خبرها به طرز احمقانه‌ای روایت می‌شوند و ما را تحریک به پاسخ دادن می‌کنند و این واکنش به دور از بررسی دلایل و ابعاد آن خبر و همچنین همراه با لحن قانع کننده است. و بعد از واکنش با خیالی راحت‌تر خبر بعدی را می‌شنویم.و در نهایت غم‌انگیز است که نقش «مردم» در اخبار، تنها برای بهره‌کشی و مصادره برای هدفی خاص بوده!در خلال جنگ بین ایران و عراق خاطره‌ای از یک فرمانده ایرانی شنیدم که می‌گفت شب قبل از عملیاتسربازی یا صدای بلندحرف می‌زد که این جنگی که ما تا پای جان از خود در آن مایه گذاشتیم، در نهایت پای میز حل خواهد شد.همان سربازی که فردا شهید شد! https://www.youtube.com/watch?v=-Z4_QifBW18&amp;fbclid=IwAR1A7WINvr9lV6KIpS3liLyxf0LWUzdlpoBX8PTebp4TlsJ8WNllhRQxbPk </description>
                <category>Sadeq3M</category>
                <author>Sadeq3M</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 00:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>