<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صاد و ضاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sadzad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:54:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/475031/avatar/jNQgpS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صاد و ضاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Sadzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چی بخرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadzad/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D9%85-wnm1yi6cgdzk</link>
                <description>دور دهنم رو که سسی شده با دستمال پاک می‌کنم. به یحیی می‌گم: دیگه باید پولاتو جمع کنی.چشم‌های سبزش رو گشاد می‌کنه: کدوم پول؟ـ همین خرده‌ریزه‌ها رو جمع کن.به جای این که چرت و پرت بخری همشونو بذار یجا... اصلا برو بانک برای خودت یه حساب جداگونه باز کن. هرچی پس انداز داری بذار اون تو.ـ بعد چی؟ـ بعد هیچی دیگه. می‌تونی هرچی دلت می‌خواد بخری. به جای این چهار تیکه لباس و عطر و پیتزا. حالا که می‌ری سرکار باید پولاتو جمع کنی. جمع کن هرچی دلت می‌خواد بگیر.یحیی هیچ چیز نمی‌گه. فقط نگام می‌کنه.ـ هرماه چقدر می‌تونی بذاری کنار؟لبخند می‎‌زنه. اما مشخصه از سوالم خوشش نیامده: نصف شو. خرج زیادی ندارم.ـ خب خوبه دیگه. یکم جمع کنی کلی پول می‌شه.ـ مثلا چقدر می‌شه؟ـ نمی‌دونم من که تو جیب تو نیستم. ولی یکم پیشرفت می‌کنی.ـ پیشرفت؟ مثلا خونه می‌خرم؟ یا می‌تونم یه ماشین بگیرم بندازم زیر پام؟ قیمت خونه‌ها رو دیدی؟- اره ولی...ـ هفتاد سال باید کار کنم.ـ خب حالا آیه یاس نخون. خونه رو ول کن. می‌تونی چیزای دیگه بگیری.ـچیز دیگه‌ای لازم ندارم خب.ـ چیزی که دوست داشته باشی. چی دوست داری؟ـ لباس، عطر... پیتزا.بعد یک گاز بزرگ از تکه پیتزای توی دستش می‌گیرد و به صفحه تلویزیون خیره می‌شود.</description>
                <category>صاد و ضاد</category>
                <author>صاد و ضاد</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 14:14:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذارید من خدا باشم.</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-xioojwaxms4d</link>
                <description>کصافت‌ها تعظیم کنید، وگرنه پایان داستان رو باز میذارم! اولش فقط یک نقطه‌ی کوچک بود؛ یک نقطه‌ی کم اهمیت. باور نمیکنی ولی من هزارتا از این نقطه‌های  کوچک لا‌به‌لای چین‌خوردگیهای مغزم دارم. یک عده‌شان روی قسمت پردازش بویایی، دست جمعی زندگی  میکنند و باید بگویم که اصلا تعدادشان کم نیست. شاید علتش این باشد که بیشتر از هر چیزی به بو حساسم.  یک بار وقتی که بوی یک غذای ناجوری به دماغم خورد نقطه‌ی جدیدی طلایی شد و برق زد و دیرین دیرین  صدا کرد. بعد همه‌ی حضار برایش ده دقیقه کف زدند. شرم آور است ولی حتی به یاد نمی آورم آن نقطه راجع  به چه بود. فکر میکنم مربوط به بچه‌ی لجبازی بود که شش روز و هشت ساعت لب به غذا نزد و مادرش  در حالی که گریه میکرد فین فین کنان گفت: اوه... من طاقت ندارم مردن تورو ببینم بچه ی آشغال. و به سمت  کابینت رفت ویک ششلول براق ،که ماشه‌ی آن را با لاک ناخن صورتی کرده بود، بیرون کشید. (واقعا چرا  جلوی مادرهایتان را نمیگیرید؟؟ آخه صورتی؟!)و پسربچه را که به نظر من هم یک آشغال به تمام معنا بود  به رگبار بست. بعد نشست و با خودش فکر کرد: هی! من همین الان به اون گفتم که نمیخوام مردنش رو  ببینم ولی خودم فرستادمش اون دنیا!  اگر تنها یک چیز را در زندگی خوب فهمیده باشم این است که محاسبات یک مادر همیشه درست از آب  درمیآید. انگار به محض اینکه بچه ات را هل دادی بیرون، یک دیپلم افتخاری محاسبات برایت صادر میکنند و شصت‌هایشان را به نشانه ی پیروزی نشانت میدهند. اما وقتی همزمان مادر یک یا چند بچه باشی و  محاسباتت هم غلط غلوط شود، دیپلم افتخاری ات را توی چرخ گوشت می‌اندازند و شصتهایشان که هنوز رو  به توست میتواند هزارتا معنی دیگر داشته باشد که باور کن اصلا نمیخواهم راجبش صحبت کنم. آن وقت  من به عنوان یک انسان کاملا، بیطرف به تو حق میدهم که بخواهی آن بچه‌ی آشغال را دوباره ببینی پس  شش لولت را در دهان گذاشته و ماشه‌ی مسخره اش را بکشی. اما فراموش نکن اگر آن بچه، با این که یک  آشغال بزرگ است، نخواهد مادرش را در آسمان ملاقات کند، به او نیز حق میدهم؛ کشته شدن با یک تفنگ  صورتی آخرین چیزیست که یک پسربچه میخواهد.  من این نقطه را میتوانم تا فردا صبح ادامه دهم، اما شخصا از آدمهای وراج خوشم نمیآید. نقطه‌های زیادی  هم هستند که لیاقت این که برایت تعریف کنمشان را دارند. فکر میکنم اگر یک متخصص عصب‌شناس  جمجمه‌ام را بشکافد و با آن ذرهبین‌های معرکه، که همیشه دوست داشتم یکی از آنها را داشته باشم، به مغز  پر چین و چروکم نگاه کند، یک میلیون نقطه‌ی خوشحال را میبیند که به پهنای صورت لبخند می زنند، انگار  که میدانند چقدر معرکه هستند. شاید یکی از خوبی های نویسنده بودن همین باشد که مغزت به جای صورتی  (که قبال هم اشاره کردم رنگ مورد علاقه‌ام نیست) رنگین‌کمانی ست. دوست داشتم بگویم نویسنده بودن هزارتا خوبی دیگر هم دارد اما وقتی دروغ میگویم معده‌ام تا یک هفته  درست کار نمیکند پس صادقانه می گویم نویسنده بودن کلا ده تا خوبی دارد که هشتایش را یادم نیست، اما  نهمی را خوب به خاطر سپرده‌ام و آن این است که میتوانی آزادانه همه را به جان هم بیاندازی، مجبورشان  کنی به هم خیانت کنند یا یکدیگر را بکشند، میتوانی کاری کنی از این که یکدیگر را کشته‌اند عذاب وجدان  بگیرند، حتی می توانی دختربچه های کوچک را از مادرهایشان جدا کنی و ده، بیست سال بعد بیاندازیشان توی  بغل هم، تصادفهای مرگ‌آسا ترتیب دهی یا همه را از تصادف‌ها نجات دهی. خلاصه اگر بخواهی میتوانی  نقش خدا را خوب بازی کنی، البته فقط توی کله ات و بعد هم روی کاغذها؛ باور کن اگر بخواهی در دنیای  واقعی دختربچه ها را از مادرهایشان بگیری، مثل گربه‌های جنگلی جیغ می کشند و چنگال‌هایشان را در قلبت  فرو میکنند. من در تمام طول زندگی، تصمیم خاصی برای خودم نگرفته ام. مثلا وقتی که پدرم تصمیم گرفت از بین  دوستانم بیرونم بکشد و در مدرسه‌ی خصوصی ثبت نامم کند، حتی اعتراض هم نکردم. بعدتَرش وقتی که دیدچهار کلمه انگلیسی که یاد میگرفتم ارزش آن همه پولی را که بالایش میداد ندارد، به مدرسه ی قبلی برگشتم.  البته آن جا هر روز چهار کلمه فحش جدید یاد میگرفتم. پدرم اوایل سعی میکرد اهمیتی ندهد اما بعد آنقدر  کفری شد که با داد و هوار همه‌ی وسایل بازی‌ام را شکاند و توی باغچه انداخت. من باز هم اعتراضی نکردم  اما از آن روز به بعد غنیمت‌هایی را که در مدرسه یاد میگرفتم، آرام نجوا می کردم که درست نشنود.  وقتی که خوب قد کشیدم و مدرسه را تمام کردم، مادرم میگفت باید تحصیلات عالیه داشته باشم. خوابی بود  که برایم دیده بود و من، با این که میخواستم کوله‌پشتی ام را بردارم و بروم یک جایی تارک دنیا بشوم،  قبولش کردم. چهارسال درباره‌ی ماشین و چرخدنده و انواع روغنجات، خزعبلات خواندم و بعد عمویم متوجه  شد در مغازه‌ی خوار و بار فروشی اش به یک دستیار احتیاج دارد و البته همان شبی که تلفن زد درجا قبول  کردم و بعد از خداحافظی کله ام را محکم به دیوار کوبیدم. این همه گوسفنِد دیگران بودن به خاطر این نبود که از نه گفتن بترسم یا خجالت بکشم، به خاطر این نبود که بخواهم بقیه را خوشحال کنم، همه و همه به این دلیل  بود که برنامه‌ی دیگری برای زندگی‌ام نداشتم.  اما یک شب وقتی که داشتم نامه ای مینوشتم داستانی توی ذهنم جرقه زد؛ از همان نقطه‌های خوشحال.  چندباری قبل از این اتفاق افتاده بود اما سعی میکردم با مشغول کردن خودم به کار دیگری، بلا را رفع کنم.  آن شب آنقدر بیکار بودم که این کار را نکردم. یک کاغذ سفید برداشتم و هرچه توی کله‌ام بود بیرون ریختم  و جالب این بود که فقط من تصمیم میگرفتم چه اتفاقی بیافتد. هیچ کس حق اعتراض نداشت. مردکِ توی قصه اگر میگفت این حق من نیست که زنم ترکم کند و بعد هم به جرم گناهی که نکردم تبعید شوم، کاری  میکردم به جای تبعید اعدامش کنند. یا اگر گربه‌هایی که قرار بود توی یک آتشسوزی جزغاله شوند، میخواستند دلم را به رحم بیاورند تا نجاتشان بدهم کاری میکردم که کلا توی داستان جایی نداشته باشند. نه،  این زندگی من نبود که کسالت‌بار باشد و سرجمع بتوانم توی یک پاراگراف توضیحش دهم. این کاغذها شهر  پریان من بودند یا هر کوفت دیگری.خلاصه خوب عقده‌هایم را خالی کردم و جالب تر این که آدمها نه تنها  اعتراضی نکردند، بلکه با کلی به به و چهچه هرچه نوشته بودم را خواندند.  اگر از من بپرسید درصورتی که نویسنده نمیشدم چه شغلی را انتخاب می کردم پاسخم این است؛ خدا، قادر  مطلق بودن. بگذارید همه‌ی تصمیمها را من بگیرم.  خب شاید بپرسی پس دهمین مزیت نویسنده بودن چه بود، که اگر نزدیکم باشی چشم هایم را برایت گرد میکنم  و هوار میکشم: بیخیال! نهمی من را خدا میکند. دیگر از این معرکه تر چه میخواهی؟!</description>
                <category>صاد و ضاد</category>
                <author>صاد و ضاد</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 22:34:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوزاد بیست ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadzad/%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-cez66szfcjtw</link>
                <description>شاید سعی کنی به کل نادیده اش بگیری!زندگی در بیست سالگی یک هدیه‌ی پرزرق و برق است که دوستش نداری! مثل یک لباس است که به تنت زار میزند. زندگی در بیست سالگی مثل یک خازن الکتریکی فوق پیشرفته یا یک مدار ماهواره‌ای هوشمند است که کادوپیچ شده و به یک دختر بچه‌ی پنج ساله هدیه میشود، همانقدر گنگ...همانقدر هراس‌انگیز...همانقدر نفرت‌انگیز! شاید یک روز از خواب بیدار شوی، زندگی را زیر بغلت بزنی، توی گنجه‌ی بالای پشت‌بام هول هولکی قایمش کنی. بعد سعی کنی به کل نادیده‌اش بگیری، روی مبل دراز بکشی و وانمود کنی که زنده نیستی. اما با یک سیلی چسبنده از جا میپری و میبینی زندگی همه جارا غارت کرده. دشمنی که همه جا هست، زیر پله‌ها، توی کوچه، لای کتاب، توی مستراح...بعد توی آینه نگاه میکنی و به یاد می‌آوری که زندگی در هفت سالگی یک شکلات خوشمزه، در دوازده سالگی یک جشن بزرگ و در شانزده سالگی یک کتاب خوب بود. ممکن است سر ناسازگاری بگذاری، شاید افسردگی بگیری یا حتی بخواهی نابودش کنی. اما بعد میفهمی که زندگی فقط یک موجود عصبانیست. بدترین چیزیست که میتوانی هدیه بگیری اما مثل یک خال گوشتی یا یک پای لنگ همیشگی‌ست.بعد او را دعوت به یک قهوه میکنی. میگوید با تمام وجودش حالش از تو بهم میخورد و تف گنده‌ای توی صورتت می اندازد. اینجا را به من اعتماد کن و هر چه داد زد هرچه لگد پراند و هر چه زخمی‌ات کرد در آغوشش بگیر. زندگی را فقط باید در آغوش گرفت. باید قبول کرد که یک لکه‌ی مدفوع است.اما باید این گه را عاشقانه دوست داشت. من نمیگویم خوشبخت یا سعادتمند میشوی‌، اما اینطوری است که دوام میآوری!#ص_ض(شما وقتی که بیست ساله بودین چطوری دووم آوردین؟)</description>
                <category>صاد و ضاد</category>
                <author>صاد و ضاد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 10:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ من، مرگ و من</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadzad/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-ajbltb3j9wpd</link>
                <description>اگر نزدیک من زندگی کرده باشی، می‌دانی آدمی نیستم که به طور معقولانه‌ای بنشینم و به مرگ فکر کنم یا کتابی درباره‌اش بخوانم و یا حتی از این که بمیرم بترسم! نه، من از آن آدم‌هایی هستم که وقتی دارم غذای مورد علاقه‌ام را تند تند می‌خورم به همه‌ی مردگانی فکر می‌کنم که دیگر شانس خوردن چیزی را ندارند. یا وقتی که بچه‌های کوچک را در آغوش می‌گیرم به این فکر می‌کنم وقتی که مُردم، آن ها مرا به یاد خواهند آورد و از این که در آغوش کسی بودند که حالا مُرده، مو‌های تنشان سیخ سیخ خواهد شد.مرگ، جلاد مسخره‌ایست که به جای این که ترسناک و مرموز باشد انگشتش را در چشمم فرو میکند یا صندلی را از زیر باسنم می‌کِشد.در واقع اگر همین الان خدا یا آدم فضایی‌ها یا هر کس دیگری که مسئول مرگ و زندگی ماست حوصله‌اش از کارهای احمقانه‌ام سر برود و تصمیم بگیرد دکمه‌ی (تمام شد) زندگی‌ام را فشار دهد، باید بگویم خیلی هم سوپرایز نخواهم شد و البته این کمی مایه‌ی خوشحالی‌ام هست. چون این اپراتوری که بالا در آسمان نشسته عاشق این است که وقتی سوار ماشینت گاز می‌دهی تا بچه‌ی تازه زاییده شده‌ات را برای اولین بار ملاقات کنی یا وقتی که بالاخره عمه‌ی پیرت می‌میرد و ثروت خرخفه کنی به تو می‌رسد، نبوغ به خرج دهد و دکمه‌ات را فشار دهد. اما باید با افتخار، جوری که صدایش تا آسمان برسد، عرض کنم که من حتی هنگامی که در یک دستم جایزه‌ی نوبل و در دست دیگرم داروی درمان سرطان باشد و در حال سخنرانی برای کل کره‌ی زمین و نصیحت کردنشان باشم هم به آن دکمه‌ی لعنتی فکر می‌کنم. راستش تقریبا خودم را راضی کرده بودم آدم شگفت‌انگیزی هستم که با مرگ خودم وارد یک رابطه‌ی صمیمانه شده‌ام اما بعد فهمیدم مثل این است که از کل خانه‌ات ترجیح بدهی در مستراح زندگی کنی و برای این که تا این حد آدم قوی‌ای هستی شروع کنی به کف زدن برای خودت.اما چیزی که در آخر اهمیت دارد این است که وقتی که مُردیم یکی پیدا شود و سیفون را بکشد تا هیچ راه برگشتی باقی نمانَد.#ص_ض</description>
                <category>صاد و ضاد</category>
                <author>صاد و ضاد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 13:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایف گوز عان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadzad/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%81-%DA%AF%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D9%86-m6sd3otmzqjg</link>
                <description>در هر مقطعی از زندگی چیزی داشته‌ام که تا سر حد جنون نگرانش باشم. مثلا اوایل برایم مهم بود که توی شلوارم نشاشم. بعد که به مدرسه رفتم با عصبانیت به نازنازی‌های شیرینی که توی کلاسم بودند چشم می‌دوختم و برایم مهم بود معلمم کمتر از آن‌ها دوستم نداشته باشد. یک زمانی می‌خواستم زیبا باشم، زیبای معمولی هم نه، می‌خواستم بروی توی اتاقت گریه کنی از اینکه اندازه‌ی من زیبا نیستی. در یک مقطعی از زندگی می‌خواستم عشقم را به کسی ابراز کنم و در مقطع دیگری نیاز داشتم عشقی دریافت کنم.اما جادو در لحظه‌هایی از من وجود داشت که از دید یک آدم بهتر، به دغدغه‌های فوق‌العاده مهمم نگاه می‌کردم و اخم سنگینم  آرام آرام به لبخند و بعد به قهقه‌های یک تماشاگر بی‌رحم تبدیل می‌شد. این خلِ دیوانه من بودم که به این چیزهای آبکی چنگ می‌انداختم؟ و بعد تمام تنم مور مور می‌شد از حس دژاوو مانندی که توی سرم بود.از کجا می‌فهمید که در حال گذر از یک مقطع به مقطع دیگری هستید؟این که چیزی برای خندیدن پیدا کنیم.این که بتوانیم به خودمان بخندیم.#ص_ض</description>
                <category>صاد و ضاد</category>
                <author>صاد و ضاد</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 11:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زا</title>
                <link>https://virgool.io/@Sadzad/%D8%B2%D8%A7-cpmdtag5qvhr</link>
                <description>خواهشا وقتی که من زاییدم عکسم را لایک نکنید. کامنت هم اصلا نگذارید چون جری‌تر می‌شوم و حسابی فحشتان می‌دهم.منظورم این است احتمالا بعد از اینکه بچه را هل دادم بیرون، طبق رسم و رسومی که آن زمان دیگر جزو قوانین شده، یک عکس از کله‌ی زشت و قرمزش گرفته و با کپشن (کوچولوی مامان، خوش اومدی) روی صفحه‌ی کوفتی‌ام منتشر می‌کنم. اما بدانید با لایک کردنش روحم را تکه تکه می‌کنید و خنجرتان را در قلبم فشار می‌دهید. من لایک نمی‌خواهم.البته الان ۲۳ سال دارم و تا چشم کار می‌کند شوهری در کار نیست. هنوز به باب اسفنجی می‌گویم باب اسفناجی و ریز‌ریز از این که این قدر بلا هستم می‌خندم. حتی یک چایی صاف کن هم به عنوان جهیزیه ندارم و همه‌ی این‌ها را که کنار بگذاریم، از بیخ و بن با معقوله‌ی تولید‌مثل مخالفم و اعتقاد دارم که باید انقدر پروتکشن کنیم که نسلمان بخشکد و وربیافتد.  گاهی وقت‌ها بیشعورانه از کسی که تازه فارغ شده می‌پرسم چرا؟!؟ و وقتی که می‌بینم جواب درست و درمانی ندارد بیشتر به تصمیم هرگز نزاییدن خودم ایمان می آورم.همه‌ی این‌ها را گفتم که بدانید من اگر یک روز زاییدم و یک بدبخت دیگری را توی این جهنم‌دره ول دادم، حتما بسیار با خودم جنگیده‌ام. حتما عقایدم را تغییر داده‌ام و برای این تغییر تلاش بسیار کرده‌ام. ولی مطمئن باشید پاسخم در برابر سوال چرا زاییدی؟؟ وقتش بود، سنم داشت می‌رفت بالا، خواستم شوور پاگیر شه یا پروتکشنم سوراخ بود، نخواهد بود.عکس کوفتی‌ام را لایک نکنید. شماره‌ام را بگیرید و زنگ بزنید تا با هم گریه کنیم. چون یک حس قوی به من می‌گوید به محض خروج آن زشتِ قرمز، پشیمان خواهم شد.</description>
                <category>صاد و ضاد</category>
                <author>صاد و ضاد</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 12:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>