<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد سعید نادری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saeed_Naderi</link>
        <description>روزنامه‌نگار اقتصادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:22:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/240368/avatar/KHRr3T.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد سعید نادری</title>
            <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هفت راز سال ۲۰۲۰ / یانیس واروفاکیس / برگردان: سعید نادری</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/yanis-varoufakis-calautkpdxid</link>
                <description>سال ۲۰۲۰ شبیه موجی به سرعت در حال عقب نشینی است و ما را به رویارویی با حقایقی مخفی مجبور می‌کند. درسی که در سال ۲۰۲۰ آموختیم این است که دولت‌های ملی ترجیح داده‌اند از قدرت عظیم خود استفاده نکنند تا کسانی که فرآیند جهانی سازی سرمایه آنها را ثروتمند کرده است، بتوانند از قدرت خود استفاده کنند.خانه‌ای پوشالی؛ مجموعه دروغ‌هایی که ناخودآگاه آن‌ها را پذیرفته‌ایم؛ اطمینان ما در بحران‌های عمیق شبیه به چنین چیزی است. اپیزودهایی از این دست ما را شوکه می‌کند تا بفهمیم که فرضیات ما تا چه اندازه نادرست هستند. درست به همین دلیل است که ۲۰۲۰ شبیه موجی است که به سرعت در حال عقب رفتن است و ما را مجبور به مقابله با حقایق مخفی می‌کند.ما پیش‌تر به دلایل درستی فکر می‌کردیم که جهانی سازی دولت‌های ملی را به خطر انداخته است. روسای جمهور پیش از بازارهای اوراق قرضه ترسناک بودند. نخست وزیرها فقرای کشورشان را نادیده می‌گرفتند، اما موسسه استاندارد اند پورز (Standard &amp; Poor’s) را هرگز نادیده نگرفتند. وزرای دارایی کشورها مانند نوکران بانک گلدمن ساکس (Goldman Sachs) و استانداران صندوق بین المللی پول (International Monetary Fund) رفتار می‌کردند. سرمایه‌داران، غول‌های رسانه‌ای، میلیونر‌های نفتی، به اندازه چپ منتقد سرمایه‌داری جهانی سازی شده قبول داشتند که دولت‌ها دیگر چیزی را تحت کنترل ندارند.سپس پاندمی رخ داد. یک شبه، دولت‌ها پنجه‌های خود را تیز کردند و دندان‌های تراش خورده‌شان را نشان دادند. آن‌ها مرزها را بستند و هواپیماها را زمین‌گیر کردند، مقررات منع آمد و شد بی رحمانه‌ای را به شهرهای ما تحمیل کردند، تئاترها و موزه‌های ما را تعطیل کردند و ما را از دلداری دادن به والدین در حال مرگ‌مان منع کردند. آنها حتی دست به کاری زدند که هیچ کس امکان رخ دادن آن پیش از وقوع آخرالزمان را تصور نمی‌کرد: آن‌ها رویدادهای ورزشی را هم لغو کردند.بنابراین اولین راز آشکار شد: دولت‌ها قدرت غیرقابل نفوذی را حفظ می‌کنند.آنچه در سال ۲۰۲۰ کشف کردیم این است که دولت‌ها تصمیم گرفته‌اند از قدرت عظیم و ترسناک خود استفاده نکنند تا کسانی که فرآیند جهانی سازی آن‌ها را ثروتمند کرده است بتوانند از قدرت خود استفاده کنند.حقیقت دوم درباره سال ۲۰۲۰ واقعیتی است که بسیاری از مردم به آن شک کرده بودند، اما می‌ترسیدند آن را به زبان بیاورند: درخت پول واقعی است. دولت‌هایی که هرگاه کسی از آن‌ها خواستار پرداخت هزینه بیمارستان یا مدرسه‌ای می‌شد، اظهار نداری و خالی بودن جیب‌هایشان می‌کردند؛ حالا به ناگهان اعلام کردند که مبلغی نقدی برای پرداخت دستمزد معیشتی، ملی کردن راه آهن، تصاحب شرکت‌های هواپیمایی، حمایت از خودروسازان و حتی حمایت از سالن‌های ورزشی و آرایشگاه‌ها کشف شده است.درست در همین زمان کسانی که به طور معمول اعتراض می‌کردند که پول از روی درخت نمی‌ریزد و دولت‌ها باید اجازه دهند میوه‌های درخت پول در هر جایی که دلشان می‌خواهد بیافتند، حالا زبان هایشان را در کام گرفته‌اند. بازارهای مالی هم به جای ابراز خشم همیشگی‌شان از مخارج دولت، این بار جشن گرفتند.یونان یک مطالعه موردی کامل از سومین حقیقت فاش شده در سال ۲۰۲۰ است: پرداخت بدهی یک تصمیم سیاسی است؛ حداقل در غرب ثروتمند.به سال ۲۰۱۵ برگردیم، بدهی عمومی یونان در آن زمان برابر با ۳۲۰ میلیارد یورو (معادل ۳۹۲ میلیارد دلار) بود، در حالی که درآمد ملی تنها ۱۷۶ میلیارد یورو بود. مشکلات این کشور اخبار صفحه نخست رسانه‌ها در سراسر جهان بود و رهبران اروپا از ورشکستگی و عدم توان بازپرداخت بدهی ما ابراز تاسف می‌کردند. امروز اما در میانه یک بیماری همه گیر که یک سیستم اقتصادی افتضاح را بدتر کرده، یونان دیگر مسئله‌ای نیست؛ حتی با وجود آنکه بدهی عمومی ما ۳۳ میلیارد یورو بیشتر و درآمد ما ۱۳ میلیارد یورو کمتر از سال ۲۰۱۵ شده است.قدرت‌های اروپایی تصمیم گرفتند که یک دهه کنار آمدن با ورشکستگی یونان کافی است، بنابراین آن‌ها بر آن شدند تا موضع خود درباره توان بازپرداخت بدهی یونان اعلام کنند. تا زمانی که یونانیان دولت‌هایی را انتخاب کنند که به طور مداوم انتقال ثروت (دولتی یا خصوصی) به الیگارشی بدون مرز را تضمین کنند، بانک مرکزی اروپا هر کاری که لازم بداند را انجام می‌دهد - به همان تعداد که دولت یونان نیاز داشته باشد اوراق قرضه آنان را خریداری می‌کند - تا ورشکستگی این کشور را از دید عموم مخفی کند.راز چهارمی که سال ۲۰۲۰ آشکار کرد این حقیقت بود که کوه‌های ثروت شخصی متمرکزی که مشاهده می‌کنیم، ارتباط چندانی با کارآفرینی ندارند. تردیدی ندارم که جف بزوس، ایلان ماسک یا وارن بافت در کسب درآمد و قبضه کردن بازارها تبحر دارند؛ اما تنها درصد کمی از انباشت ثروت چپاولگرانه آن‌ها نتیجه خلق ارزش است.افزایش حیرت انگیز ثروت ۶۱۴ میلیاردر آمریکایی از اواسط ماه مارس (زمان اوج گیری شیوع کرونا در سراسر جهان و آغاز بی سابقه ترین رکود اقتصادی دهه‌های اخیر) را در نظر بگیرید. آن‌ها در این مدت ۹۳۱ میلیارد دلار به ثروت خود افزودند که ناشی از هیچ نوآوری یا زیرکی خاصی نبود که سود اضافه‌ای ایجاد کند. به قول خودشان آن‌ها حتی در خواب هم ثروتمندتر می‌شدند، زیرا بانک‌های مرکزی با پول پاشی توانستند سیستم مالی را اشباع کنند که همین امر باعث افزایش قیمت دارایی‌ها و در نتیجه ثروتمندتر شدن میلیاردرها شد.با تولید سریع، آزمایش، تایید و انتشار واکسن‌های کووید-۱۹، راز پنجم ۲۰۲۰ نیز فاش شد: علم به کمک‌های دولت بستگی دارد و تاثیرگذاری آن نیز از نظر عمومی بیشتر است. بسیاری از مفسران درباره توانایی بازارها برای پاسخگویی سریع به نیازهای بشری، قصیده‌ها سرودند. اما هیچکس نباید این نکته کنایه آمیز را فراموش کند: دولت علم ستیز ترین رئیس جمهور تاریخ ایالات متحده - که حتی در میانه خطرناک‌ترین بیماری همه گیر یک قرن اخیر، کارشناسان و متخصصان علمی را نادیده می‌گرفت و مرعوب و مسخره می‌کرد - ۱۰ میلیارد دلار برای اطمینان از اینکه دانشمندان به منابع مورد نیاز خود دسترسی داشته باشند، اختصاص داد.اما یک راز گسترده تر وجود دارد: در حالی که ۲۰۲۰ سال شکوفایی برای سرمایه‌داران بود، اما سرمایه‌داری دیگر وجود ندارد. چطور ممکن است؟ چگونه سرمایه داران می‌توانند شکوفا شوند، در حالی که سرمایه‌داری در حال تبدیل شدن به چیز دیگری است؟ به آسانی. بزرگترین پیامبران سرمایه‌داری، یعنی کسانی چون آدام اسمیت بر پیامدهای ناخواسته آن از پیش تاکید کرده بودند: افراد سودجو دقیقا به این دلیل که به دیگران توجهی ندارند، در نهایت به جامعه خدمت می کنند. کلید تبدیل رذیلت خصوصی به فضیلت عمومی، رقابت است. رقابت سرمایه‌داران را وادار می‌کند تا به دنبال فعالیت‌هایی باشند که سود آن‌ها را به حداکثر برساند. در یک بازار رقابتی، این امر با افزایش دامنه و کیفیت کالاها و خدمات موجود در کنار کاهش مداوم قیمت‌ها، در خدمت منفعت عمومی است. البته درک اینکه سرمایه‌داران با رقابت کمتر می‌توانند سود بیشتری کسب کنند هم چندان سخت نیست. این ششمین رازی است که سال ۲۰۲۰ آشکار کرد. شرکت‌های غول آسا پلت‌فرم‌هایی چون آمازون که از رقابت آزاد شده‌اند، به طرز حیرت انگیزی از فروپاشی سرمایه‌داری و جایگزینی آن با چیزی شبیه به تکنو-فئودالیسم نتایج خوبی گرفتند.اما هفتمین رازی که در سال گذشته فاش شد، نشانه‌ای امیدبخش است. اگرچه ایجاد تغییرات رادیکال و بنیادی هرگز آسان نیست، اما حالا کاملا واضح است که همه چیز می‌تواند متفاوت باشد. دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که ما باید هر چیزی را همانطور که هست، بپذیریم. برعکس، مهمترین حقیقت سال ۲۰۲۰ در شعر تحسین برانگیز و ظریف برتولت برشت عنوان شده است: «نظر به آنکه هر چیز به همان شکلی است که هست، به همان شکلی که هست باقی نمی‌ماند.»من نمی‌توانم در سالی که اکثر انسان‌ها ترجیح می‌دهند آن را فراموش کنند و به یاد نیاورند، به هیچ منبع امیدی بزرگتر از آشکار شدن این حقیقت فکر کنم.</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 14:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفت پساترامپ در دو سناریو</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/%D9%86%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-c9qucac9qghz</link>
                <description> رفتن رئیس‌جمهور میلیونر آمریکا از کاخ سفید، آینده بخش نفتی را دچار تغییرات اساسی خواهد کرد تا اقتصاد آمریکا به سرعت سراغ انرژی‌های سبزتر و بهبود روابط با نهادهای بین‌المللی برود. البته همه بر این باور نیستند و سناریوی دومی هم از سوی رئیس موسسه نفت آمریکا مطرح می‌شود که به هوشیاری بایدن بر سر مقوله امنیت انرژی تاکید دارد و این امر را برای صنعت نفت نویدبخش می‌داند. روزنامه «فایننشال‌تایمز» سناریوهای نفتی انتقال قدرت از دولت حافظ منافع شرکت‌های نفتی به کابینه سبز بایدن را بررسی کرده است. هر چه به روند تحویل قدرت از سوی ترامپ به کابینه بایدن نزدیک می‌شویم، گمانه‌زنی‌ها درباره آینده صنعت شیل آمریکا و نقش این کشور در بازار جهانی نفت رنگ و بوی جدی‌تری به خود می‌گیرند. روزنامه «فایننشال‌تایمز» با بررسی شرایط سیاسی، دیپلماتیک و نفتی آمریکا و با ذکر اظهار نظرهایی عنوان می‌کند که جو بایدن صحنه سیاست‌های انرژی در آمریکا را تغییر خواهد داد. به نظر می‌رسد دوران نفوذ شرکت‌های نفتی در دولت پایان می‌یابد و زمان قدرت گرفتن طرفداران تغییر فاز انرژی و شوالیه‌های اقلیمی خواهد بود؛ چیزی که شرکت‌های نفتی را ترسانده است. اما همه به این اندازه بدبین نیستند و برخی هم بر این باورند که بایدن منافع ملی آمریکا و استقلال انرژی این کشور برایش مهم‌تر است و به همین دلیل هنوز می‌توان به صنعت نفت در آمریکا خوش بین بود. دیگر ترامپی در کار نخواهد بود تا دشمنی خود با نهادهای همکاری‌های بین‌المللی چون اوپک را به زمینه‌ای برای پیشبرد مقاصد شرکت‌های نفتی حوزه شیل تبدیل کند.ترامپ، توییتر و اوپکوزرای اوپکی آوریل سال ۲۰۱۸ در جده عربستان و هنگامی که نفت در حال صعود به اوج قیمتی ۳ساله خود در ۷۵ دلار بر هر بشکه بود، احساس شور و شعف زیادی داشتند. اما در همان زمان دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا در صفحه توییتر خود واکنشی نسبتا تند به افزایش قیمت نفت نشان داد و با حمله به اوپک نوشت: «یک بار دیگر اوپک شروع کرد. همه جا و از جمله در نفت‌کش‌ها در دریا به میزان بی‌سابقه‌ای نفت وجود دارد؛ اما قیمت نفت مصنوعی و بسیار گزاف است. این خوب نیست و قابل قبول هم نخواهد بود.»شاید بتوان این توییت دونالد ترامپ را به‌گونه‌ای آغازگر دوران دخالت‌های بی‌سابقه یک رئیس‌جمهور آمریکا در بازار نفت دانست؛ دورانی که به نظر می‌رسد خیلی زود عصر آن به سر آمده و همه چیز در شرف تغییر است. با توجه به شخصیت خجالتی جو بایدن در شبکه‌های اجتماعی بعید به نظر می‌رسد که او قصد داشته باشد با توییت کردن رهبری دیپلماسی نفتی را در دست بگیرد و احتمالا بیشتر روی انتقال فاز انرژی از سوخت‌های فسیلی به سمت سوخت‌های پاک‌تر متمرکز خواهد شد. البته متخصصان این صنعت درباره این روش دخالت رئیس‌جمهور آمریکا می‌گویند که به‌رغم رویکرد معمولا ضد و نقیض و ستیزه‌جویانه ترامپ او بیشتر اوقات به اهدافش دست پیدا می‌کرد. ایمی میرز یافه، استاد دانشگاه تافتس در بوستون، ماساچوست به فایننشال‌تایمز در این‌باره می‌گوید: «ترامپ به جای فرستادن وزیر امورخارجه به خاورمیانه یا سفیر ایالات متحده در عربستان سعودی برای گفت‌وگو و مذاکره با اوپکی‌ها جنگ توییتری راه انداخت و مشکل درست اینجا بود که ترامپ از این روش جواب دل‌خواهش را گرفت. »به هر روی این پایان ماجرا نبود و روندی که با صحبت‌های علنی ترامپ درباره سلطه بخش انرژی آمریکا و حمله به اوپک به دلیل میزان تولید نفت پایین آغاز شده بود و خواهان کاهش قیمت‌های نفتی بود، در ۲۰۲۰ به اوج خود رسید. در این سال با شیوع بیماری کووید-۱۹ و بحرانی که در پس جنگ قیمتی عربستان سعودی و روسیه شکل گرفته بود و با چاشنی تعطیلی صنایع و حمل‌ونقل در جهان نفت را به قعر قیمتی فرستاده بود، صنعت شیل آمریکا به آسانی در معرض ضربه‌ای تاریخی و شاید جبران‌ناپذیر قرار گرفته بود. در چنین شرایطی دونالد ترامپ بار دیگر دست به دخالت در بازار نفت جهانی زد و این بار از اوپک خواست تا برای نجات صنعت شیل آمریکا از بروز یک فاجعه، قیمت‌ها را افزایش دهند. درحالی‌که ترامپ از زمان روی کار آمدن تاکنون ده‌ها بار در مورد نفت یا اوپک توییت کرده که اغلب آنها با نزدیک شدن قیمت نفت به سطح بشکه‌ای ۷۰ دلار بود؛ جو بایدن می‌تواند از روش اوباما درس بگیرد. باراک اوباما طی ۸ سال زمامداری در کاخ سفید تنها دو بار در شبکه‌های اجتماعی از اوپک نام برد؛ اما در بیشتر موارد سعی می‌کرد بخش نفت بین‌الملل را زیر رادار سیاست‌های اجرایی و دیپلماتیک خود داشته باشد. روزنامه فایننشال تایمز می‌گوید تحلیلگران بر این باورند که مسائل فوری مهم‌ترین اولویت آقای بایدن خواهند بود. آنها فکر می‌کنند مواجهه با بحران‌هایی چون شیوع خطرناک بیماری بیماری کووید-۱۹، تحریک اقتصاد آسیب‌دیده آمریکا یا مسائل مرتبط با واکسن کرونا برای کابینه دولت دموکرات از اولویت‌های فوری‌تری برخوردارند و دیپلماسی نفتی جایی در میان آنها ندارد.یکی از تفاوت‌های جدی که به نظر می‌رسد با سر کار آمدن دولت بایدن به وجود آید، تغییر ترکیب بازیگران تاثیرگذار بر سیاست‌گذاری‌ها است که نتایج مهمی خواهد داشت. شرکت مشاوره انرژی راپیدان اخیرا در یادداشتی گفته دوران نفوذ هارولدهام، میلیاردر نفتی و معتمد دونالد ترامپ، به پایان رسیده است. در این یادداشت عنوان شده است که این سرمایه‌دار و رئیس شرکت کونتیننتال ریسورسز تاثیرگذاری بسزایی روی رئیس‌جمهور آمریکا داشته و طی سال جاری بارها با ترامپ درباره کاهش قیمت‌های نفتی صحبت کرده است. حالا به نظر می‌رسد در آغاز فصلی نو باشیم که در آن متخصصان زیست‌محیطی مانند جینا مک کارتی، رگولاتور سابق محیط زیست که حالا به‌عنوان «سزار اقلیمی» مسوول راهبرد و تنظیم سیاست‌های دولت جدید در زمینه انرژی است؛ از قدرت بیشتری در دولت بهره‌مند شوند. به همین دلیل است که برخی از تولیدکنندگان نفت ایالات‌متحده از تغییر تمرکز در برنامه‌های بایدن برای اجرای قوانین سختگیرانه در مورد آلودگی‌های زیست‌محیطی و محدودیت‌های حفاری که بر تولید نفت خام آمریکا تاثیر می‌گذارد، وحشت زده‌اند. اسکات شفیلد، مدیر شرکت بزرگ تولیدی صنعت شیل، پایونیر نچرال ریسورسز به روزنامه فایننشال‌تایمز گفت: «تولید نفت در ایالات‌متحده که در سال جاری با افتی ۱۵ درصدی از اوج تاریخی خود روبه‌رو شد، به‌دلیل سیاست‌های بایدن ممکن است در یک دهه آینده ۳ درصد دیگر کاهش یابد.»سود و  زیان‌ صنعت نفت و امید به بایدناما به‌رغم حمایت‌های آشکار ترامپ، تجربه صنعت نفت و به‌ویژه سرمایه‌گذاران آن در طول سال‌های حکمرانی آقای ترامپ به‌طور آشکاری با فرازونشیب‌های جدی همراه بوده است. در واقع حتی قبل از شیوع همه‌گیری کرونا، صنعت شیل دچار مشکلاتی حاد بود و تحت تاثیر مدل تجاری قرار گرفت که رشد سریع عرضه را به وجود آورد؛ اما در عمل میلیاردها دلار سرمایه را از بین برد. ویل ون لو، رئیس گروه کوانتوم انرژی پارتنرز هم بر این باور است که رشد افسارگسیخته تولید شرکت‌های فعال، صنعت شیل را دچار دردسرهای دو چندان کرده است. افزایش تعداد ورشکستگی‌ها و اخراج ده‌ها هزار کارگر این شرکت‌ها نشان می‌دهد این بخش به شدت در مضیقه قرار دارد. وضعیت به‌گونه‌ای است که حتی شرکت معتبری چون چساپیک انرژی که از پیشگامان انقلاب شیل بود، در ژوئن ۲۰۲۰ اعلام ورشکستگی کرد؛ اما بحران تنها گریبان شیل را نگرفته است. غول نفتی آمریکایی اکسون موبیل هم که سال ۲۰۱۳ از نظر ارزش بازار، بزرگ‌ترین شرکت سراسر جهان محسوب می‌شد؛ در سال ۲۰۲۰، طی سه فصل متوالی متحمل ضررهای سنگینی شد و برای گذار از این شرایط مجبور کاهش هزینه‌های سرمایه‌ای و اخراج کارگران شد. غول نفتی شورون، مهم‌ترین رقیب آمریکایی اکسون موبیل هم نیز مجبور به کاهش شدید هزینه‌های خود شد. شاخص انرژی S&amp;P ۵۰۰ که در درجه اول از سهام شرکت‌های نفت و گاز تشکیل شده بود، طی فاصله سرکار آمدن ترامپ در ژانویه ۲۰۱۷ و شروع سقوط بازار سرمایه در مارس ۲۰۲۰ بیش از یک‌سوم کاهش یافته بود و از آن زمان تاکنون هم بیش از ۱۱ درصد دیگر عقب‌نشینی کرده است. جالب است که با وجود روابط صمیمانه و گرم ترامپ با میلیاردرهای نفتی، در دوران اوباما این شاخص بیش از ۵۰درصد رشد کرد. به نظر می‌رسد با پیروزی نامزدی که در جریان مبارزات انتخاباتی اعلام کرد می‌خواهد از صنعت نفت خارج شود، زمین‌بازی دچار تغییراتی شده است. رئیس‌جمهور جدید تحت فشار پایگاه هواداران خود قرار خواهد داشت تا طرح پیشنهادی خود، یعنی انقلاب انرژی‌های پاک را پیش ببرد. اما از سوی دیگر برخی از بازیگران نفتی کماکان به جو بایدن خوش بین هستند. مایک سامرز، رئیس موسسه نفت آمریکا معتقد است جو بایدن اهمیت استراتژیک نفت شیل و تاثیر آن در امنیت انرژی ایالات متحده را درک می‌کند و همین امر عامل مهمی برای امیدواری است. او می‌گوید: «تردید ندارم جو بایدن که سال‌ها در کمیته روابط خارجی سنا بود، تفاوت بین زمانی که ایالات متحده به انرژی خارجی وابسته بود و سال‌های اخیر را درک می‌کند.»منتشر شده در روزنامه دنیای اقتصاد</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 02:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگو مارادونا: رفیقِ جنوبِ جهانی | دِیو زیرین | برگردان: سعید نادری</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/maradona-ovjf1aiuetlr</link>
                <description>از او به همان اندازه که برای نبوغش با توپ فوتبال یاد می‌شود، به خاطر تمایلش به جنگ قدرت و صدایی برای بی صدایان بودن نیز یاد خواهد شد.امروز جهان در مرگ دیگو مارادونا، خدای فوتبال و انقلابی آرژانتینی که بازی او الهام بخش هر شعر و نثری بود عزادار است. بهترین توصیف از توانایی‌های مارادونا را «ادواردو گالیانو»، نویسنده چپ گرا اروگوئه‌ای، آن‌جا که در کتاب «فوتبال در آفتاب و سایه» از مارادونا نوشت آمده است:« هیچ کس نمی‌تواند حقه‌های شیطانی این مخترع شگفتی‌ها، برای لذتِ ساده‌ی کنار زدن کامپیوترها از سر راه خود را پیش‌بینی کند. حقه‌هایی که هرگز تکرار نمی‌کند. او سریع نیست، بیشتر شبیه یک گاو نر پا کوتاه است، اما توپ را دوخته شده به پای خود حمل می‌کند و در همه جای بدنش چشم دارد. آکروبات او زمین را روشن می‌کند. در فوتبال منجمد انتهای قرن، که نفرت از شکست و ممنوعیت هرگونه سرگرمی بر آن حاکم است، از معدود افرادی بود که ثابت کرد تخیل می‌تواند کارآمد باشد.»مارادونا در ۶۰ سالگی و در اثر حمله قلبی که برای او بسیار زود بود اما به نظر می‌رسد دلایل متعدد از پیش تعیین شده‌‌ای دارد، در گذشت. او افراط و اعتیاد را زندگی کرد. کوکائین و نوسانات وزنی زیادی که بدون شک استرس عظیمی را بر قلب او تحمیل کردند. او پر شور، شورشگرانه و با مقاومت همیشگی در برابر امپریالیسم زندگی کرد. در دفاع از حق تعیین سرنوشت آمریکای لاتین و جنوب جهانی ایستادگی کرد و همیشه به جای کودکانی که در شرایطی مانند کودکی خودش، در فقر شدید محله ویلا فیوریتو در بوینوس آیرس بزرگ می‌شوند، حرف می‌زد. او پنجمین فرزند از هشت کودکی خانواده‌ای بود که بدون آب و برق زندگی کردند و البته هرگز هم آن را لحظه‌ای فراموش نکرد. قلب او به سادگی از قفسه سینه‌اش بزرگ‌تر است.مارادونا در طول زندگی خود موضع گیری‌های سیاسی انجام داد که هرگز آسان نبودند. او کاتولیک بود و یک بار با پاپ ژان پل دوم ملاقات کرد و پس از آن به رسانه‌ها گفت: «من در واتیکان بودم و همه آن سقف‌های طلاکاری شده را دیدم و پس از آن شنیدم که پاپ گفت کلیسا نگران رفاه بچه‌های فقیر است. خب سقفت را بفروش آمیگو! کاری بکن!»مارادونا سال‌ها تلاش کرد که اتحادیه بازیکنان حرفه‌ای فوتبال را تشکیل دهد و در سال ۱۹۹۵ گفت: «ایده این انجمن از آن جا آمد که به دنبال راهی برای نشان دادن همبستگی خود با بسیاری از بازیکنانی بودم که به کمک افراد مشهورتر نیاز دارند … ما قصد جنگیدن با کسی را نداریم، مگر اینکه آن‌ها جنگ بخواهند.»مارادونا همیشه در کنار ستمدیدگان، به ویژه در کنار مردم فلسطین ایستاده بود. او مطمئن بود که آن‌ها فراموش نمی شوند. ال دیگو در سال ۲۰۱۸ گفت: «در قلبم، من یک فلسطینی هستم.» او از منتقدان سرسخت خشونت اسرائیل علیه مردم غزه بود و حتی در زمانی شایعه شده بود که او در جام ملت‌های آسیا ۲۰۱۵، هدایت تیم ملی فلسطین را به عهده می‌گیرد.مارادونا فیدل کاسترو و چه گوارا را بر روی تن خود خالکوبی کرد و خود را به گوارا تشبیه کرد و او را قهرمان خود خواند. مارادونا پس از ورود به کوبا، دارای اعتیاد و اضافه وزن بسیار خطرناکی بود و سیستم پزشکی کوبا را نجات دهنده جان خود دانست و به نظر می‌رسید که نسل‌های بعدی نیز قرار است جنگیدن مارادونا را ببینند.او از هوگو چاوز، رهبر ونزوئلا، زمانی که قصد داشت برنامه‌های رادیکالی در حوزه باز توزیع درآمد و امکان تحصیل به فقرای کشور را اجرایی کند، حمایت کرد. دیگو مخالف سرسخت رژیم بوش و جنگ عراق بود و با تیشرت‌هایی که می‌پوشید همواره از بوش به عنوان یک جنایتکار جنگی نام می‌برد. او یک بار گفت: «من از هر چیزی که از ایالات متحده می‌آید نفرت دارم. من با تمام توانم از آمریکا متنفرم.» این ابراز احساسات، او را به قهرمان میلیاردها نفری تبدیل کرد که در زیر چکمه‌های آمریکا زندگی می‌کردند.مطمئنا بسیاری از افراد در مورد جادوی مارادونا در زمین بازی خواهند نوشت. از جام‌های جهانی افسانه‌ای او خواهند گفت. از گل «دست خدا» او در برابر انگلیس، تواناییش در دریبل کردن کل زمین و توپی که «به پای او دوخته شده» خواهند نوشت. اما کسی در مورد عذاب‌ها، دردها و شیاطین درون او کلامی به زبان نخواهد آورد. اما بیایید لحظه‌ای وقت بگذاریم و به یاد دیگو مارادونا، رفیق، دوست و مدافع درنده همه آن‌هایی که برای بقا در دنیایی می‌جنگند که با نابرابری‌های وحشیانه تعریف شده است، گیلاس‌هایمان را بالا بگیریم!امروز بسیاری می‌نویسند که مارادونا اکنون در «دست خدا» آرام گرفته است. اما من ترجیح می‌دهم فکر کنم که او هم اکنون به سختی در حال تلاش برای سازماندهی فرشتگان است. بدرود دیگو مارادونا!این یادداشت توسط دیو زیرین، نویسنده کتاب‌هایی در زمینه ورزش و سیاست و دبیر بخش ورزشی مجله پراگرسیو آمریکایی The Nation منتشر شده است.</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 14:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تزهای مقاومت | دانیل بن‌سعید</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/%D8%AA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%86%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-pomjlgq7ezpg</link>
                <description>در طول دهه‌ی گذشته (از فروپاشی اتحاد شوروی و اتحاد آلمان)، چیزی به پایان رسید. اما چه چیزی؟ آیا آن چه که به پایان رسید همان ”قرن بیستمِ کوتاه“ی بود که اریک هابزباوم و دیگر‌ مورخان از آن یاد می‌‌کنند؟ قرنی که با جنگ جهانی اول آغاز شد و با فروریختن دیوار برلین به انجام رسید؟یا دوره کوتاه پس از جنگ جهانی دوم که مُهرِ جنگ سرد بین دو ابرقدرت را بر پیشانی داشت و ویژگی آن انباشت بی وقفه ی سرمایه‌ و مقررات ”فوردیستی“ در مراکز امپریالیستی بود؟ایضاً آیا آن چه که به پایان رسید دوره‌ی مهمی در تاریخ سرمایه‌داری و جنبش کارگری بود که با توسعه‌ی سرمایه‌داری دهه‌ی۱۸۸۰ در پیِ توسعه‌طلبی‌ استعماری و شکوفایی جنبش مدرن کارگری، که نماد آن تشکیل انترناسیونال دوم بود، آغاز شد؟مهم ترین تحلیل های استراتژیکِ جنبش کارگری غالباً به همین دوره ی شکل گیری انترناسیونال دوم و قبل از جنگ جهانی اول برمی گردند. برای نمونه تحلیل امپریالیسم (هیلفردینگ، باوئر، روزا لوگزامبورگ، لنین، پارْووس، تروتسکی، بوخارین)؛ مسئله ی ملی (باز هم روزا لوگزامبورگ، لنین، باوئر، بِر بروکوف، پانه‌کوک، استراسِر)؛ مناسبات حزب و اتحادیه های کارگری و پارلمانتاریسم (روزا لوگزامبورگ، سورل، ژورِس، نیووِنهویس، لنین)؛ استراتژی و مسیر کسب قدرت (برنشتین، کائوتسکی، روزا لوگزامبورگ، لنین، تروتسکی).این مباحثات به همان اندازه‌ی مباحثات مربوط به نزاع نیروهای انقلابی و ضدانقلابی که جنگ جهانی و انقلاب روسیه برانگیزاننده‌ی آن بود، سازنده‌ی تاریخ ما است.صرف‌نظر از وجود اختلافات غالباً شدید بر سرِ گزینه‌ها و جهت‌گیری‌، جنبش کارگری آن دوره اتحادی نسبی را به نمایش گذاشت و دارای فرهنگ مشترکی بود. از این میرات امروزه چه باقی مانده است؟در اولین شماره‌ی دور جدید ”نیولفت ریوْیو“ پری اندرسون بر این باور است که از دوره‌ی جنبش اصلاح دینی تاکنون جهان هرگز تا این اندازه فاقد آلترناتیوِ نظم مسلط نبوده است. شارل آندره اودری قاطعانه‌تر می‌گوید، یکی از خودویژگی‌های موقعیت کنونی ”نبودِ“ یک جنبش مستقل بین‌المللی کارگران است.بنابراین در یک دوره انتقالی نامعین به سر می‌بریم، جایی که امرِ کهن در حال نزع است بی آن‌که برافتاده باشد، و امر نوین در کارِ تلاش برای سربرآوردن، و ما بین گذشته‌ای که هنوز استعلا نیافته و ضرورتِ هردم مبرم‌ترِ پروژه‌ی پژوهشی مستقلی که به ما امکان دهد مسیر خود را به سوی جهان نوینِ پیشارویمان بیابیم، گیر‌کرده ایم. به خاطرِ به سستی گراییدن سنت‌هایی جنبش کارگریِ پیشین، و با مسلم دانستن میان‌مایگیِ نظریِ سوسیال ‌دموکراسی و دیگر رقبای راست، این خطر وجود دارد که تنها به دفاع از دست‌آوردهای نظری پیشین که امروزه ارزش محدودی دارند، بسنده کنیم. درست است که حیات نظری وابسته به بحث و مقابله‌ی نظری است: نظریات ما همواره تا حد معینی به بحث و جدل با مخالفان‌‌مان وابسته‌‌اند. اما این وابستگی نسبی است.ساده‌ است بگوییم نیروهای سیاسی بزرگ، همان نیرویی که در فرانسه ”چپ متکثر“ خوانده می‌شود -حزب سوسیالیست، حزب کمونیست و سبزها- ا‌ز انگیزه ی کافی برای رویارویی با مشکلات بنیادین برخوردار نیستند. اما لازم است به یاد داشته باشیم که بحث‌های چپ افراطی دهه‌ی ۱۹۷۰، به رغم زیاده روی‌های ساده‌انگارانه و گاه کودکانه‌اش، بسیار بارآورتر و غنی‌تر از آن چیزی بود که امروز هست.از این رو ما یک فرایندِ انتقالی خطرناک از دوره‌ای به دوره‌ای دیگر را آغاز کرده‌ و در بطن جریان آن قرار گرفته‌ایم. ما باید همزمان سنت نظری خود را منتشر کرده و از آن دفاع کنیم، حتا اگر خطر دنباله‌روی وجود داشته باشد، و در عین حال با شجاعت این دوران جدید را تجزیه و تحلیل کنیم. به رغم این‌که ممکن است تکان‌دهنده به نظر برسد، مایلم با روحیه‌ای که آن را ”دگماتیسم باز“ می‌نامم با این آزمون رویارو شوم. ”دگماتیسم“ از این جهت که چون این واژه از اعتبار رسانه ای خوبی برخوردار نیست (مطابق با عقل سلیم رسانه ای، همیشه باز بودن از بسته بودن، ملایمت از سخت گیری، انعطاف از تغییرناپذیری بهتر است) و در همه ی عرصه‌های نظری مقاومت در برابر ایده‌های مدِ روز از فضیلت خاصی برخوردار است. قبل از آن‌که یک تغییر پارادایم صورت گیرد، به مبارزه طلبیدن نظرات چندبعدی و تأثیراتِ مُد، مستلزم رد و انکاری جدی است. ”باز“ به این دلیل که ما نباید به صورتی مذهبی از یک گفتمانِ جزمی دفاع کنیم، بلکه باید جهان‌بینی خود را پرمایه و غنی سازیم و با آزمودن آن در عرصه‌ی واقعیات نوین، تغییرش دهیم.بر این اساس من پنج تزِ مقاومت را پیشنهاد می کنم؛ سیمای این تزها عامدانه بر لزوم کار برای رد و انکار آن‌ها تأکید دارد.۱- امپریالیسم در جهانی‌سازیِ کالا منحل نشده است.۲- کمونیسم با سقوط استالینیسم از میان نرفته است.۳- مبارزه ی طبقاتی را نمی توان به سیاست‌ هویت‌های جمعی فروکاست.۴- تفاوت های تعارض آمیز در تمایزاتِ ناپایدار حل نشده اند.۵- سیاست نمی تواند در اخلاق یا زیبایی‌شناسی حل شود.به نظر من این تزها فرضیاتی قابل‌اثبات‌اند. یادداشت‌های توضیحی زیر برخی از نتایج این تزها را تبیین می‌کنند.تز اول: امپریالیسم در جهانی‌سازیِ کالا منحل نشده است.امپریالیسم شکل سیاسیِ سلطه‌ای است که با توسعه‌ی مرکب و نابرابرِ انباشت سرمایه دارانه مطابق است. این امپریالیسم جدید سیمای ظاهری‌اش را تغییر داده است. از بین نرفته‌ است و در طول قرن‌های اخیر، سه مرحله ی عمده را پشت سر گذاشته است؛ الف) مرحله‌ی فتوحات استعماری و تصرفات سرزمینی (امپراتوری استعماری بریتانیا و فرانسه)؛ ب) مرحله‌ی سلطه‌ی سرمایه‌ی مالی یا ”بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری“ که توسط هیلفردینگ و لنین تحلیل شد (ادغام سرمایه ی صنعتی و بانکی، صدور سرمایه، واردات مواد اولیه)؛ پ) بعد از جنگ جهانی دوم، مرحله‌ی سلطه‌ بر جهان تقسیم شده بین چند قدرت امپریالیستی، استقلال صوری مستعمره های پیشین و توسعه‌ی آمرانه.مرحله‌ای که با انقلاب روسیه آغاز شد به پایان رسیده است. فازِ جدیدی از جهانی سازی امپریالیستی، مشابه سلطه ی مالی پیش از ۱۹۱۴، آن مرحله‌ای است که در حال ورود به آن هستیم. هژمونی امپریالیستی اکنون به شیوه‌های متنوعی اعمال می‌شود؛ به وسیله‌ی سلطه ی مالی و پولی (که امکان کنترل سازوکارهای اعتباری را فراهم می‌آورد)، از طریق سلطه ی علمی و فنّی (یک حق بهره‌برداری‌ شبه‌انحصاری از اختراعات)، به شیوه‌ی کنترل منابع طبیعی (منابع انرژی، کنترل مسیرهای تجاری، حق انحصاری بهره‌برداری از ارگانیسم‌های زنده)، از طریق اعمال هژمونی فرهنگی (که با قدرت عظیم رسانه‌های توده‌ای تقویت می‌شود)، و در آخرین شکل آن با ایجاد برتری نظامی (که در جنگ های بالکان و دو جنگ خلیج به وضوح پیدا بود).در این پیکربندی جدید، امپریالیسم جهانی شده، تابعیت مستقیم مناطق نسبت به کنترل بازارها امری ثانوی است. این وضعیت به توسعه ای بسیار نابرابر و به شدت مرکب، مناسبات جدید سیادت و برتری (سازوکارهای انظباطی مانند بدهی ها، وابستگی به انرژی، غذا، بهداشت، معاهدات نظامی) و یک تقسیم کار جدید بین‌المللی منجر می‌شود.کشورهایی که تا بیست یا سی سال پیش به نظر می رسید در مسیر توسعه ی اقتصادی قرار گرفته اند، دوباره گرفتار چرخه ی توسعه نیافتگی شده‌اند.برای نمونه، آرژانتین دوباره به یک صادرکننده ی مواد خام تبدیل شده است (سویا محصول صادراتی اصلی‌اش است). مصر که زمان حاکمیت ناسیونالیسم عربیِ ناصر در دهه‌ی ۱۹۵۰ به بازیافتن حقِ حاکمیتش (که نماد آن ملی سازی کانال سوئز بود)، موفقیتش در سوادآموزی (تربیت مهندس و پزشک برای کشورهای خاورمیانه) و آغاز صنعتی شدنش (مانند الجزایر تحت حاکمیت بومدین) می‌بالید، امروزه تنها بهشتی برای شرکت های گردشگری است. مکزیک به دنبال از سر گذراندنِ دو بحرانِ بدهی (۱۹۸۲ و ۱۹۹۴) و عضویت در نفتا، اکنون بیش از همیشه به حیات خلوت ”غول شمالی“ شباهت پیدا کرده است.دگردیسی مناسبات وابستگی و سلطه به ویژه در دگرگونی‌های ژئواستراتژیک و فن آورانه ی بعد از جنگ بازتاب می‌یابد.در طول جنگ جهانی دوم، دیگر سخن گفتن از جنگ در یک جبهه ی واحد و یک خط واحد از جبهه ها ممکن نبود، اما وجود جنگ های متعددی که با هم هم پوشانی داشته باشند امکان پذیر بود. [3] از پایان جنگ سرد، جوهرِ نزاع ها به گونه ای رقم خورد که مانع از اتخاذ رویکردی می شد که طرف های درگیر را به خوب و بد تقسیم کند. تمام منازعات اخیر، با ترکیب منحصر‌به‌فرد‌ و تناقضات چند سویه شان، امکان‌ناپذیریِ یک واکنش ساده‌انگارانه را نشان‌ می‌دهند.در مقطعِ جنک فالکلند، مخالفت با اردوکشی های امپریالیستی بریتانیای تاچر به هیچ وجه انقلابیون ارژانتینی را به حمایت از دیکتاتورهای نظامی وادار نکرد. در جنگ بین ایران و عراق سرخوردگی انقلابیون هر دو کشور در برابر دو شکل استبداد توجیه می شد. در جنگ خلیج مخالفت جهانی با عملیات ”توفان صحرا“ هیچ نشانی از حمایت از رژیم صدام حسین در بر نداشت.جهانی سازی نیز تأثیراتی بر ساختار نزاع ها داشته است. ما دیگر در عصر جنگ های آزادی بخش و تعارضات ساده ی بین سلطه‌گر و تحت سلطه نیستیم. حاصل این وضع نوعی درهم‌تنیدگیِ منافع و تغییرپذیریِ سریعِ مواضع است. این دلیلِ آشکاری است برای این که ترازنامه ای دقیق از تردیدها، (برخی) اشتباهات و دشواری هایی که در نزاع های سالیان اخیر می‌بینیم، به دست دهیم و از آن درس‌هایی بگیریم.فروکاستنِ نزاع ها به رویاروییِ ساده ی بین ”خوب“ و ”بد“، تا حد زیادی زمینه ی گفتمانِ ”امپریالیسمِ حقوق بشر“ را فراهم می‌آورد، که توجیه گر مداخله ی نظامی ناتو در یوگوسلاوی سابق است.استنتاج۱-۱: قوانین بین‌المللی و حاکمیت دموکراتیک ملت‌ها در اخلاق انسان‌گرایانه قابل حل نیست.حتی اگر کارکرد قرن‌ نوزدهمیِ دولت‌-ملت‌ها بدو‌ن تردید تغییر یافته و سست شده باشد، عصرِ قوانین بین‌دولتی و بین‌المللی به هیچ رو نرسیده است. به طورِ متناقض نمایی اروپا در طول ۱۰ سال اخیر بیش از ۱۰ حاکمیت دولتیِ رسمیِ جدید به خود دیده است و بیش از ۱۵۰۰۰ کیلومتر مرز جدید در آن ایجاد شده است. استیفای حق تعیین سرنوشت برای بوسنیایی‌ها، کوسوویی‌ها یا چچنی‌ها به وضوح استیفای حق حاکمیت است. این تناقض زیرِ پوشش ایده ی انتقادآمیزِ ”حاکمیت گرایی“ پنهان مانده است، ایده ای که بر اساس آن ناسیونالیسم ها و شوینیسم های تهوع آور در آرزوهای مشروع دموکراتیک درمی آمیزند تا حاکمیتی سیاسی بسازند که سدی در برابر جنگ همه علیه همه ایجاد کند.با این حال به قوانین بین‌المللی هنوز برای بیان روشن دو نوع مشروعیت رجوع می شود: اول حقوق جهان شمولِ نوپایِ انسان و شهروندان (که نهادهای مشخصی مانند دادگاه جنایی بین المللی تا حدودی تبلور آن است)؛ دوم مناسبات بین‌دولتی (که اصول آن به گفتمان کانتی دربابِ ”صلح دائمی“ برمی گردد). نهادهایی مانند سازمان ملل متحد بر این اساس استوارند. بدون نسبت دادن هیچ‌گونه فضیلتی به سازمان ملل متحد (و بی آن‌که ترازنامه ی عملیِ مصیبت‌بارش را در بوسنی، سومالی و رواندا از یاد ببریم)، لازم است گفته شود که یکی از اهداف مورد تعقیب قدرت‌های دخیل در عملیات نیروهای مؤتلف، معماری نظام امپریالیستی جدید بر اساس ستون های جدیدش یعنی ناتو (که مأموریت آن در پنجاهمین اجلاس سالانه‌ی سران آن در واشنگتن بازتعریف شد و بسط یافت) و سازمان تجارت جهانی بود.سازمان ملل که از روابط نیروهای سربرآورده از جنگ جهانی دوم متولد شد، بدون تردید باید به نفع مجمع عمومی و به زیان کلوب بسته ی اعضای دائم شورای امنیت اصلاح و دموکراتیزه شود (آنتی پارلمانتاریسم مانع حمایت ما از اصلاحات دموکراتیک در روش های دقیق متناسب‌سازی و زنانه‌شدن نمی‌شود). این بدان معنا نیست که که به سازمان ملل را دارای مشروعیت قانون گذاری بین‌المللی می دانیم، بلکه برای این است که نشان دهیم یک نمایندگی مسلماً ناقصِ ”جامعه‌ی جهانی“ تنوع منافع و دیدگاه ها را بازتاب می دهد. به همین سیاق لازم است بیشتر در بابِ نهادهای سیاسیِ اروپایی و نهادهای حقوقی بین المللی مانند دیوان لاهه، دادگاه های اضطراری جنایی و دادگاه جنایی بین‌المللی آینده تأمل کنیم.یادداشت توضیحی 1: به‌روزرسانیِ ایده ی امپریالیسم، نه تنها از منظرِ مناسبات سلطه ی اقتصادی (که آشکار است)، بلکه از منظرِ نظام جهانی سلطه (سلطه‌ی فن‌آورانه، بوم‌شناختی، نظامی، ژئواستراتژیک و نهادی) از اهمیت برجسته ای برخوردار است، به‌ویژه هنگامی که انسان‌های ظاهراً باهوشی تصور می کنند که این مقوله با فروپاشی دشمنِ بوروکراتیکِ شرق منسوخ شده است و اکنون جهان حول تعارضِ بین دموکراسی ها (به بیان دیگر، دموکراسی های غربی) و بربریت سازمان یافته است.ماری کالدور که در اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ به همراه ای. پی. تامپسون یکی از رهبران کارزارِ خلع‌سلاحِ هسته‌ای و مخالفت با ”نابودی همگانی“ و آرایش نظامی موشک‌های پرشینگ و کروز در اروپا بود، می گوید ”ویژگی اصلی عصر وستفالی که تمایز بین صلح داخلی و جنگ خارجی، قوانین منظم داخلی و هرج‌ومرج بین‌المللی بود، با جنگ سرد به پایان رسید.“ ما اکنون وارد عصر ”پیشروی منظم به سوی یک رژیم حقوقی جهانی شده ایم.“ این همان چیزی است که برخی آن را، بدون هیچ واهمه ای از وجود تناقض در اصطلاح، ”امپریالیسم اخلاقی“ می‌نامند، چیزی که ماری کالدور آن را ”امپریالیسم ملایم“ می‌خواند.تز دوم: کمونیسم با سقوط استالینیسم از میان نرفته استایدئولوژی ضدِ رفورمِ لیبرال، همان گونه که تلاش می کند امپریالیسم را در وفاداری به رقابت در وضعیتِ جهانی‌شدنِ کالا منحل کند، همان‌طور هم می کوشد کمونیسم را در استالینیسم منحل کند. بنا بر این، استبداد بوروکراتیک نتیجه ی منطقی ساده ی اقدام انقلابی و استالین فرزند مشروع لنین و مارکس به تصویر کشیده می شود. بر اساس چنین شجره نامه ای از مفهوم کمونیسم، است که چنین ایده‌ای مطرح می‌شود: توسعه‌ی تاریخی و فاجعه‌ی سیاه استالینیسم بالقوه در ایده ی ”دیکتاتوری پرولتاریا“ و ”حزب پیشتاز“ وجود دارد.البته در واقع تئوری اجتماعی هرگز چیزی بیش از تفسیری انتقادی از یک عصر نبوده است. اگر قرار است ضعف ها و شکاف هایی را جست‌وجو کنیم که موجب شده اند آن تئوری توانش را در برابر شواهد و تاریخ از دست بدهد، نمی توانیم آن را با معیارهای عصری دیگر قضاوت کنیم. با منطق فوق تناقضات دموکراسی میراث انقلاب فرانسه است. سردرگمیِ مردم، حزب و دولت، هم جوشیِ آمرانه ی امر اجتماعی و امر سیاسی، ندیدن خطر بوروکراتیک پیش‌رو (چیزی که در رابطه با خطر بازگشت سرمایه داری دست‌ِکم گرفته شد)، همه وجودشان از یمنِ ضدانقلاب بوروکراتیکِ دهه‌ی ۱۹۳۰ روسیه بود.در روسیه عناصر پیوستگی و گسست در فرایند ترمیدور (دوره ی بازگشت) وجود دارند. دشواری تعیین دقیق زمان پیروزی ارتجاع بوروکراتیک به عدم‌تقارنِ بین انقلاب و ضدانقلاب مربوط است. درواقع ضدانقلاب واقعیت معکوسِ انقلاب یا تصویر وارونه ی آن و انقلابی در جهت عکس نیست. همان طور که ژوزف دومیستر در رابطه با ترمیدورِ انقلاب فرانسه به خوبی نشان داده است، ضدانقلاب انقلابی در جهت عکس نیست، بلکه مخالفت با یک انقلاب است. ضدانقلاب زمان بندی خاص خودش را دارد، زمانی‌ که شکاف ها انباشته‌ شده‌ و مکملِ همدیگر‌اند.تروتسکی گرچه شروع ارتجاع ترمیدوری را زمان مرگ لنین می داند، اما می گوید ضدانقلاب تا شروع دهه‌ی ۱۹۳۰، قدرت گیریِ نازیسم در آلمان، محاکمات مسکو، تصفیه های گسترده و سال وحشتناک ۱۹۳۷ کامل نشده بود. هانا آرنت در بررسیِ خود تحت عنوان ”ریشه‌های توتالیتاریسم“ گاه شماری به دست می دهد که زمان فرارسیدن توتالیتاریسم بوروکراتیک را به سال‌های ۱۹۳۳ یا ۱۹۳۴ برمی گرداند. موشه لوین گسترش انفجاریِ کمیِ دستگاه بوروکراتیک در اتحاد جماهیر شوروی را در اواخر دهه‌ی ۱۹۲۰ آشکار می‌سازد. در دهه‌ی ۱۹۳۰ دامنه ی سرکوب جنبش مردمی تغییر یافت. این دیگر ادامه‌ی ساده‌ی آن‌ چیزی نبود که پیش تر توسط چکا (پلیس سیاسی) یا زندان های سیاسی اعمال می شد، بلکه جهشی کیفی بود که طی آن بوروکراسی دولتی حزب را، که تصور می شد می تواند دولت را کنترل کند، نابود کرد و بلعید.گسستی که این ضدانقلاب بوروکراتیک به نمایش گذاشت از سه منظر محوری است. در رابطه با گذشته: فهم‌پذیری تاریخ، که داستانِ هذیانی شخصی دیوانه نیست، بلکه حاصل پدیده ی اجتماعی، تضاد منافع با پیامدهای نامعلوم و رخدادهای سرنوشت ساز است. در رابطه با زمان حال: پی‌آمدِ ضدانقلاب استالینی یک دوره کامل را آلوده ساخت و جنبش جهانی کارگری را برای مدتی طولانی به مسیری انحرافی کشاند. بسیاری از تناقضات و بن بست های زمان حال (که با بحران برگشت پذیر بالکان آغاز شد) بدون درک تاریخی از استالینیزم قابل‌فهم نیستند.نهایتاً در خصوص آینده: پیامدهای این ضدانقلاب، جایی که خطر بوروکراتیک در ابعاد غیرمنتظره ای بروز می کند، هنوز برای مدتی طولانی بر دوشِ نسل های جدید سنگینی می کند. همان گونه که اریک هابزباوم می نویسد ”نمی توان تاریخ قرن بیستم کوتاه را بدون درک انقلاب روسیه و اثرات مستقیم و غیرمستقیم آن درک کرد.“استنتاج۲-۱: دموکراسیِ سوسیالیستی را نمی تواند در رده‌ی دولت‌گرایی دموکراتیک قرارگیردبه تصویر کشیدن ضدانقلاب استالینیستی همچون نتیجه ی گناه آغازینِ ”لنینیسم“ (لنینیسم ایده ای بود که بعد از مرگ لنین، در کنگره ی پنجم انترناسیونال کمونیستی، توسط زینوویف جعل شد تا راست‌آیینیِ جدیدِ مصالح عمومی را مشروعیت بخشد) نه تنها به لحاظ تاریخی نادرست، بلکه برای آینده هم خطرناک است. بنابراین برای جلوگیری از ”خطرات ویژه‌ی قدرت“ و تضمین یک جامعه ی شفاف شناخت اشتباهات و اصلاح آن‌ها ضروری است.اگر اکنون دورنمایِ فراوانی انکار می شود، به خاطر تجربه ی فاجعه باری است که جامعه را از انتخاب ها و داوری هایش معاف می کند و این درسی ضروری برای ما است (اگر ضرورتْ تاریخی است، پس ایده فراوانی به شدت نسبی است)؛ اگر انگاشتِ شفافیت تمام و کمالِ دموکراتیک، مبتنی بر همگون بودنِ مردم (یا انگاشتِ پرولتاریای آزاد) و زوال سریع دولت را کنار گذاشته‌ شده؛ و سرِآخر اگر تمام پیامدهای ”ناهمسازی مقیاس های زمان“ را حذف کنیم، (امورات اقتصادی، بوم شناختی، انتخاب قانونی، رسومات، ذهنیت ها و هنر زمان مندی های مختلفی را مشخص می سازند؛ تضادهای جنسیتی و نسلی به همان شیوه‌ و با همان آهنگِ تضادهای طبقاتی حل نمی‌شوند)، پس باید نتیجه بگیریم که فرضیه‌ی زوال دولت و قانون، هم چون سپهرهایی تفکیک شده، به معنای امحای آمرانه ی آن‌ها نیست، مگر آن که هدف دولتی سازی جامعه و نه اجتماعی‌کردن قدرت باشد.از این رو بوروکراسی پیامد آزاردهنده ی یک ایده ی نادرست نیست، بلکه یک پدیده ی اجتماعی است. بوروکراسی در انباشت اولیه ی روسیه یا چین به طور قطع شکل ویژه ای به خود می گیرد با این حال در هر دوی آن ها ریشه در کمیابی و تقسیم کار دارد. این پدیده خود را در شکل های متنوع و درجات مختلفی از یک قالب کلی به نمایش می‌گذارد.این درس تاریخی دهشتناک باید به تعمیق دست‌آورد‌های برنامه‌ای سال ۱۹۷۹ به این سو، منتج از سندِ ”دموکراسی سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا“، بیانجامد که مشخصاً در بابِ تکثر سیاسی به مثابه یک اصل، استقلال و خودمختاری جنبش های اجتماعی از دولت و احزاب، فرهنگ قانون و تفکیک قوا سخن می‌گوید. ایده ی دیکتاتوری پرولتاریا، از واژگان سیاسی قرن نوزدهم، نهادی مشروع شناخته شد. دیکتاتوری به قدرت‌ موقت اضطراری گفته می شد که برای سنای روم در نظر گرفته شده بود تا با استبداد، که آن زمان عنوانی بود برای قدرت خودسرانه، مقابله کند. با این حال واژه‌ی دیکتاتوری آن قدر دارای ابهام اولیه است و چنان با تجارب تاریخی دردناکی مربوط است که نمی تواند به راحتی مورد استفاده قرار گیرد. این ایده با این حال می‌تواند این شانس را به ما بدهد که مسئله‌ی دموکراسی اکثریت، مناسبات بین امر سیاسی و امر اجتماعی، شرایط تضعیف سلطه را که دیکتاتوری پرولتاریا تحت قالب ”نهایتاً کشف‌شده“ی کمون پاریس، به آن پاسخ داد، مجدداً قالب بندی کنیم.یادداشت توضیحی ۲-۱: بر سرِ این ایده که استالینیسم یک ضدانقلاب بوروکراتیک را نمایندگی می کند و تنها کم و بیش یک تحولِ ساده ی معکوس از دولت برخاسته از انقلاب اکتبر نیست، توافق عمومی وجود ندارد. لیبرال های رفورمیست و استالینیست های پشیمان در نگاه به ارتجاع استالینیستی به مثابه فرزند مشروع انقلاب بولشویکی، با هم توافق دارند. این در عمل همان نتیجه ای است که ”تعمیرکاران“ برآمده از سنت ارتدکس کمونیستی، هنگامی که اصرار دارند استالینیسم را اساساً به عنوان یک ”انحراف تئوریک“، و نه یک ارتجاع اجتماعی دهشتناک ببینند، به آن می‌رسند.لویی آلتوسر در نوشته ی خود زیر عنوانِ ”پاسخ به جان لویس“ استالینیسم را یک ”انحراف اقتصادی“ توصیف می“کند. بسیاری از دیگر نظریه پردازان بر اشتباه یا انحراف تئوریک تأکید دارند. این بدان معنا است که اصلاح اشتباه یا اجتناب از خطر بوروکراتیسم کافی خواهد بود. روشِ [رویکردِ] ”انحراف تئوریک“، که جست وجوی گناهِ تئوریک اولیه است، نه تنها به تسویه‌حساب مکرر با ”لنینیسم“، بلکه تا حد زیادی با مارکسیسم انقلابی یا میراث روشنگری ختم می شود: از سرزنش کردن لنین، فوراً به ملامت کردن مارکس … یا روسو می‌رسیم! اگر همان‌طور که مارتلی می نویسد، استالینیسم اساساً میوه ی ”جهل“ باشد، میزان بیشتری از هوشیاری تئوریک برای پیش گیری از خطرات اختصاصی قدرت کافی خواهد بود.یادداشت توضیحی۲-۲: چاپ فرانسوی کتاب ”عصر نهایت‌ها“ی اریک هابسبام از سوی چپ‌ها به عنوان اثری که نشان‌دهنده‌ی سلامت فکری است و پاسخ تندی است به تاریخ‌نگاری به شیوه‌ی فورِت و بی‌طرفی تاریخی به سبک استفان کورتوا، مورد استقبال قرار گرفت. با این حال این استقبالِ شایسته، دربردارنده ی خطرِ بدون‌پالایش رهاکردن جنبه های به‌شدت مشکل‌سازِ این اثر است.هابسبام به وضوح مسئولیت گورکن های ترمیدوری را انکار نمی کند؛ اما آن را تقلیل می‌دهد، گویی آن چه اتفاق افتاد، به دلیل قوانین عینی تاریخ باید رخ می‌داد. او به‌ندرت به احتمال دیگری چشم می‌دوزد.از این روست که هابسبام به آن چیزی می‌رسد که خود آن را متناقض نمای این قرن عجیب می نامد: ”پایدارترین نتیجه‌ی انقلاب اکتبر این بود که دشمن خود را در جنگ و نیز در صلح حفظ می کرد، و او را به اصلاح خود ترغیب می‌نمود. گویی که این رشد طبیعی انقلاب است و نه نتیجه ی مبارزات دشوارِ اجتماعی و سیاسی، که مبارزه با ضدانقلاب استالینیستی کم‌اهمیت‌ترین آن نیست! این ”عینی سازی“ تاریخ به این نتیجه ی منطقی می رسد که، در ۱۹۲۰”بولشویک‌ها مرتکب اشتباهی شدند که با نگاه به گذشته، اساسی به نظر می رسد: تقسیم جنبش جهانی کارگران“ [بین کمونیسم و سوسیال‌ دموکراسی -ویراستار].اگر موقعیتی که در آن ۲۱ شرط پیوستن انترناسیونال کمونیستی پذیرفته می شد و تقاضای بررسی انتقادی اجرا می شد، ما بهتر می توانستیم تفرقه ی بین جنبش جهانی کارگران را نه به مثابه پیامدِ اراده‌ی ایدئولوژیک یا اشتباه یک دکترین، بلکه به عنوان تکانه ی اولیه ی انقلاب و انشقاق بین کسانی که از آن دفاع انتقادی کردند (مانند روزا لوگزامبورگ) و کسانی که با آن مخالفت ورزیدند و با اتحاد مقدس امپریالیستی همراه شدند، درک کنیم.اگر دوره ی جنگ داخلی برای هابسبام به معنای ”جنگ داخلی ایدئولوژیک در مقیاس بین المللی است“، سخن او درباره ی طبقات بنیادی، سرمایه و انقلاب اجتماعی نیست، بلکه از پیشرفت و ارتجاع، ضدفاشیسم و فاشیسم سخن می گوید. در نتیجه او از تجدید سازمان ”یک طیفِ فوق العاده از نیروها“ سخن می گوید. با این چشم انداز جای اندکی برای به دست دادن ترازنامه ای انتقادی از انقلاب آلمان، انقلاب ۱۹۲۶/۲۷ چین، جنگ داخلی اسپانیا و جبهه‌ی خلق باقی می‌ماند.هابسبام با اجتناب از هرگونه تحلیل اجتماعی ضدانقلاب استالینیستی، خوشنود است از گفتن این که از دهه‌ی ۱۹۲۰”وقتی گردوغبار درگیری ها فرونشست، امپراتوری ارتدکس تزاری پیشین، دست نخورده و بر بنیان های خود، اما تحت حاکمیت بولشویک ها، دوباره سربرآورد.“ برای او برعکس تنها در سال ۱۹۵۶ است که با شکست انقلاب مجارستان ”سنت انقلاب اجتماعی تحلیل می رود“ و ”از هم پاشیدگی جنبش بین المللی که به آن وفادار بود“ باعث ”بر باد دادن انقلاب جهانی“ می‌شود. خلاصه این که ”مهم تر از همه از طریق سازمان دهی بود که بلشویسمِ لنین جهان را تغییر داد.“ با این عبارات غم انگیز از انتقادی جدی از بوروکراسی اجتناب شده است؛ بوروکراسی به سادگی امری گذرا، ”ناسازه“ای در اقتصادِ برنامه ریزی شده مبتنی بر مالکیت اجتماعی، در نظر گرفته شده است، گویی مالکیت واقعاً اجتماعی بود و بوروکراسی هزینه ای کم و رقت آور بود و نه خطر سیاسی ضدانقلاب!اثر هابسبام بیشتر دورنمای ”روایت یک مورخ“ است تا تاریخی انتقادی یا استراتژیک که قادر به کشف گزینه های ممکن در نقاط عطفِ حوادث باشد.پی‌یر نِویل در ”زندگی تروتسکی“ شدیداً بر این انحراف روش‌شناختی تأکید دارد: ”مدافعان این عمل انجام‌شده، هر که باشند، از کنش گران سیاسی نگاهِ محدود‌تری دارند. مارکسیسم فعال و مبارز زمینه‌ی آن نگاهی را فراهم می کند که اغلب با نگاه معمولِ تاریخ در تقابل است.“به باور نِویل، آن‌چه تروتسکی آن را ”پیش آگاهی“ می خواند، بیشتر با پیش گویی پیامبرانه قابل‌قیاس است تا با پیش بینی و آینده نگری. مورخینی که روند حوادث را هنگامی که باد در مسیر حرکت جنبش انقلابی می وزد، طبیعی می دانند، زمانی که وضعیت پیچیده می‌شود و توانِ شنا برخلاف جریان آب ضرورت می یابد، به دنبال معایبِ جنبش انقلابی می گردند. برای آنان آسان نیست که الزام سیاسیِ ”هدایت تاریخ در جهت مخالف“ (بنا به فرمول بندی والتر بنیامین) را درک کنند. نِویل می گوید این امر به تاریخ امکانِ آشکار‌شدن خردِ گذشته نگرانه اش، برشمردن و فهرست‌کردنِ واقعیت ها، از قلم‌افتادگی ها و خطاهایش، را می دهد. اما تأسف بار این‌که این مورخین از نشان‌دادن مسیر درستی که راهِ میانه ای به سوی پیروزی انقلابی باشد، یا ارائه‌ی سیاستی انقلابی در دوره‌ی ترمیدور امتناع می‌ورزند.یاداشت توضیحی ۲-۳: ارائه ی بحثی عمیق تر درباره ی ایده ی توتالیتاریسم (و مناسبات آن با دوره ی امپریالیسم جدید) و به‌ویژه توتالیتاریسم بوروکراتیک، سودمند خواهد بود. کاری که جنبش ما در انجام آن کوتاهی کرده است. تروتسکی در کتاب خود استالین، بی آن‌که توضیح تئوریک دقیقی از جایگاه توتالیتارسم به دست دهد، از این اصطلاح به کرات استفاده کرده است. این مفهوم در بررسی گرایش های معین معاصر (خردکردنِ طبقات و تبدیل آن به توده ها، قومی‌کردن و تباهی جهت دارِ سیاست) که هانا آرنت در سه گانه ی خود درباره ی ریشه های توتالیتاریسم به آن ها پرداخته است، و شکل های ویژه‌ای که می توانند در توتالیتاریسم بوروکراتیک به خود بگیرند، بسیار مفید است.یادداشت توضیحی ۲-۴: پافشاری بر ایده ی ضدانقلاب بوروکراتیک به هیچ رو به معنای پایان دادن به بحث های جزئی تر درباره ترازنامه ی انقلاب های قرن بیستم نیست. برعکس، به یمنِ یک چارچوب انتقادی جدید، نیازمندِ پرداختن مجدد به آن از رویکردی نوشده و تازه هستیم.تلاش های مختلف تئوریک (تئوری سرمایه داری دولتی، از ماتیک تا تونی کلیف، طبقه ی استثمارگر جدید از ریزی تا برنهام و کاستوردیاس، یا دولت منحط کارگری از تروتسکی تا مندل)، درحالی‌که می توانند نتایج مهمی به جهت هدایتِ عملی دربر داشته باشند، همه، با تصحیحاتی، در تشخیصِ یک ضدانقلاب استالینیستی هم‌داستان‌اند.وقتی کاترین سامری پیشنهاد می کند که مبارزه علیه طبقه ی جدید در قدرت مستلزم یک انقلاب جدیدِ نه فقط سیاسی، بلکه اجتماعی است، این فقط یک تعدیل اصطلاح‌شناختی (terminological) نیست. بر اساس تزِ تروتسکی که توسط مندل بسط‌داده شد، تناقض اصلیِ جامعه ی درحال گذار بین شکل اجتماعی‌شده ی اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده و هنجارهای بورژوایی توزیع در بنیاد انگل‌بودگی و امتیازات بوروکراتیک بود. بنابراین ”انقلاب سیاسی“ به معنای منطبق کردن روبنای سیاسی با زیربنای اجتماعیِ حاصل‌شده بود. آنتونی آرتوس می گوید این تز فراموش می کند که ”در جوامع پساسرمایه‌داری (درست نیست این جوامع را تنها به این دلیل که به لحاظ زمانی بعد از سرمایه داری آمده‌اند ”پساسرمایه داری“ نامید، وقتی، درواقع، تضادهای انباشت جهانی سرمایه داری تعیین کننده ی آن ها است)، دولت بخش همبسته ی تولید است و با چنین گرایشی است که ورایِ شکل مشترکِ نظامِ مزدی، بوروکراسی، یعنی گروه اجتماعی دولت، می تواند وارد مناسبات استثمارِتولیدکنندگان مستقیم قرار گیرد.“در ادامه این بحث لازم است به سردرگمی مربوط به تعیین مختصات پدیده ی سیاسی با اصطلاحات جامعه شناختی، که به زیان وضوح این عرصه و مقولات سیاسی است، توجه شود. بسیاری از ابهامات منسوب به مقوله ی ”دولت کارگری“ ناشی از این مسئله است. چنین وضعیتی شاید درباره‌ی ”حزب کارگران“ هم صادق باشد که تلاش دارد کارکرد نیروی سیاسی را تا عمق ”ماهیت“ اجتماعی آن، به بازی مخالفان و مؤتلفین مرتبط کند.تز سوم: مبارزه‌ی طبقاتی را نمی توان به سیاست‌ هویت‌های جمعی فروکاستدیر زمانی است که آن‌چه مارکسیسم ”ارتدکس“ خوانده می شود، مأموریتی را به پرولتاریا نسبت می دهد که طی آن سرانجام آگاهی پرولتاریا جوهر این طبقه را، که رهایی بخشی کل بشریت است، تحقق می بخشد. برای بسیاری ناامیدی از تحقق این مأموریت با توهم روزهای گذشته تناسب دارد: از آن‌جا که پرولتاریا نمی تواند خود را به ”همه‌چیز“ متحول کند، پس به هیچ‌چیز فروکاسته می‌شود.لازم است با یادآوری این نکته بیاغازیم که درک مارکس از مبارزه‌ی طبقاتی ربط زیادی به جامعه شناسی دانشگاهی ندارد. اگر در عمل او رویکردی آماری به مسئله نداشت، این اساسا به دلیل حالت جنینی این رشته در آن دوره نبود (اولین کنگره‌ی بین‌المللی درباره ی داده های آماری در سال ۱۸۵۴ برگزار شد) بلکه به دلایل بسیار بنیادی ترِ نظری بود: مبارزه ی طبقاتی مبارزه ای است ذاتیِ مناسبات استثماری بین سرمایه و کار که ناظر بر انباشت سرمایه دارانه و حاصل جدایی بین تولیدکنندگان و ابزار تولید است. بنابراین ما در کار مارکس هیچ گونه تعریف تقلیل گرایانه، هنجاری یا رده بندی از طبقات نمی‌بینیم، بلکه شاهد درکی پویا از هم ستیزی ساختاری طبقات در سطح تولید، گردش و بازتولید سرمایه هستیم: طبقات هرگز تنها در سطح فرایند تولید (رویارویی کارگران و کارفرما در کارخانه) تعریف نشده اند، بلکه به‌ وسیله ی بازتولید این کلیت تعین می یابند، جایی که نزاع بر سرِ دستمزد‌ها، تقسیم کار، مناسبات با دستگاه دولت و بازار جهانی همه وارد بازی می‌شوند. (از این‌جا روشن است که ویژگی مولدِ کار، که به طور برجسته ای در جلد دوم ”سرمایه“ به آن پرداخته شده است، با توجه به فرایند گردش، پرولتاریا را تعریف نمی کند. بحث‌ برسرِ جنبه های اصلی این مسئله به بحث های دامنه‌دارِ دهه ۱۹۷۰ در مخالفت آشکار با تزهایی برمی گردد که هم حزب کمونیست در رساله اش درباره‌ی انحصار دولتی سرمایه‌داری و هم به شکل وارونه‌ای پولانزاس، بودله و استابلر از آن‌ها دفاع کرده بودند.)مارکس معمولاً از پرولتاریاها سخن می گفت. عموماً در قرن نوزدهم، مردم صورتِ جمع طبقه‌ی کارگر یعنی طبقات کارگر را به کار می بردند. این اصطلاح در آلمانی “Arbeiterklasse” است و اصطلاح انگلیسی آن “working class”به قدر کافی معنای جمع را می‌رساند، اما اصطلاح “classe ouvriere” که در مجموعه واژگان سیاسی فرانسه رایج است حامل یک معنای محدود‌کننده‌ی جامعه‌شناختی است که مستعد ایجاد ابهام است: این واژه به پرولتاریای صنعتی مدرن اطلاق می شود که کارکنان خدمات و تجارت از آن مستثنی می شوند، گرچه این بخش ها، از زاویه ی رابطه ی آن ها با مالکیت‌ خصوصی بر ابزار تولید، موقعیت‌شان در تقسیم کار یا همین‌طور جایگاه شان به مثابه مزدبگیران و میزانِ دستمزدی که دریافت می کنند، شرایط استثمارِ مشابهی را از سر می‌گذرانند.شاید واژه‌ی ”پرولتاریا“ ((proletariat به لحاظ نظری نسبت به واژه‌ی طبقه ی کارگر (working class) مرجح باشد. این واژه در کشورهای توسعه‌یافته درواقع بین دو سوم تا چهار پنجم از جمعیت فعال را نمایندگی می کند. مسئله ی شگفت انگیز ناپدید‌شدنِ پیش بینی‌شده ی آن نیست، بلکه تحولات اجتماعی و بازنمایی سیاسیِ آن، به حساب آوردن آن، با همین درک، به مثابه پرولتاریای اکیداً صنعتی است، و این که با وجود از سر گذراندن کاهشی چشم گیر در طول ۲۰ سال اخیر (کاهشی کم و بیش بین ۲۶ تا ۳۵ درصد از جمعیت فعال)، هنوز فاصله ی زیادی با انقراض دارد.موقعیت واقعی پرولتاریا از چشم اندازی بین المللی آشکار می شود. از این رو آن چه که میشل کوهن آن را ”پرولتاریزه شدن جهان“ می‌خواند آشکار شده است. در حالی‌که در سال ۱۹۰۰ کارگران مزدبگیر حدود ۵۰ میلیون نفر از جمعیت یک میلیاردی دنیا بودند، امروزه این رقم به حدود ۲ میلیارد از ۶ میلیارد نفر جمعیت جهان رسیده است.بنا بر این مسئله، مسئله ای تئوریک، فرهنگی و به‌ویژه مربوط به نظمِ سیاسی است و نه مسئله ای جامعه شناختی. ایده ی طبقات در نفس خود حاصل فرایند شکل گیری (نگاه کنید به مقدمه ی کتاب ”شکل گیری طبقه ی کارگر انگلستان“ اثر ای. پی. تامپسون)، مبارزات و سازمان است، در دوره ای که اگاهی از یک مفهوم نظری و نوعی خودمختاری از دل مبارزات بیرون آمد: احساس تعلق به یک طبقه به همان اندازه که حاصل فرایند سیاسی شکل گیری است، حاصل یک تعین‌یافتگی جامعه شناختی نیز هست. بنا بر این آیا تضعیف این آگاهی می تواند به معنای ناپدید شدن طبقات و مبارزه ی بین آن‌ها باشد؟ آیا این تضعیف در پیوند با شرایط خاص (مربوط به فراز و فرود مبارزات) است یا ساختاری است (نتیجه‌ی رویه های جدید سلطه ی نه فقط اجتماعی بلکه فرهنگی و ایدئولوژیک، یعنی همان چیزی که میشل سوریا آن را ”سرمایه داری مطلق“ می‌خواند)؟ به بیانی دیگر، اگر اثربخشی مبارزه ی طبقاتی در زندگی روزمره وسیعاً تأیید شده است، آیا چندپارگی و فردگرایی پست مدرن به ما امکان نوسازیِ جماعت های اشتراکی را می دهد؟ با فرض عمومیت یافتگی بت وارگی کالایی و مصرف گرایی، این جنونِ زودگذر و فوری، آیا پروژه های طولانی‌مدتِ سیاسی و اجتماعی دوباره می توانند در ورایِ لحظات هم پیوندی شدیدِ بی‌افق، سر برآورند؟بر این اساس یکی از وظایف بسیار مرجح تئوریک نه تنها به تحولات جامعه شناختی مزدبگیران، بلکه به تحولات پیش روی مناسبات مزدی، بر حسبِ شیوه ی انباشت و از منظرِ سازمان‌ِ کار و مقررات حقوقی سیاسیِ و آن‌چه که فردریک جیمسون آن را ”منطق فرهنگی سرمایه‌داری متأخر“ می‌نامد، برمی‌گردد.انتقاد اولترالیبرالیسم، با ارجاع به سال های سلطه ی ضدِاصلاحِ تاچرـ‌ریگان، غرق در تصورِ جنگلی از کالا بعد از مقررات زدایی افسارگسیخته، در معرض این خطر است که اگر روند سازمان دهی مجدد و تلاش مجدد برای برقراری مقررات را در نظر نگیرد، در تعیین اهدافش به خطا برود. سلطه ی سرمایه، همان طور که بولتانسکی و چیاپلو اشاره می کنند، نمی تواند در شکل عریانِ استثمار و سرکوب و بدون مشروعیت و توجیه دوام بیاورد (گرامشی می‌گوید، هیچ تحمیلی بدون هژمونی تداوم نمی‌یابد).یادداشت توضیحی۳-۱: بنا بر این آن‌چه در دستورِ کار است، بازتعریف یک ساختار جهانی، سازمانی منطقه ای، مناسبات قانونیِ مبتنی بر نیروهای مولدِ کنونی (فن‌آوری جدید)، شرایط عمومی انباشت سرمایه و نیز بازتولید اجتماعی است. در چنین چارچوبی است که بحران های دگرگونی نیروهای سیاسیِ سنتی، دموکرات مسیحی ها، محافظه کاران انگلیسی و جناح راست فرانسوی و زیر سوال رفتن کارکرد آن ها، از زمان جنگ تا کنون، در قالب دولت های ملی را می‌بینیم؛ هم چنین در چنین چارچوبی است که در احزاب سوسیال دموکرات دگرگونی هایی رخ می دهد، که طیِ ‌آن نخبگان سوسیال دموکرات از طریق خصوصی‌سازی بخش دولتی و ترکیب نخبگان خصوصی با نخبگان دولتی، هر دم بیشتر به صورت اندام وار با قشرهای حاکم بورژوازی درمی‌آمیزند.با فرض ضعف های شکل بندی های بورژوازی سنتی در جریانِ انطباق مجدد، احزاب سوسیال دموکرات غالباً فراخوانده می شوند تا به‌طور موقت مسئولیت نوسازی سرمایه را به عهده بگیرند، احزاب پسااستالینیست بدون برنامه و بیشتر احزاب سبز فاقد دکترین لازم برای مقاومت دربرابرِ نهادی‌شدنِ شتابان را به درون مدار خود بکشند.پس طرح های موجود، حال مانیفست راه سوم بلر-شرودر باشد یا پروژه های اروپای با حداقل های تأمین اجتماعی، بحث های سران اروپا در لیسبون، یا مانورهای انجمن کارفرمایانِ فرانسه در زمینه ی ”بازسازی اجتماعی“، لیبرالیسمی بدون مقررات نیست بلکه مناسباتِ مزدی در چارچوب شکلِ بی سابقه ای از لیبرالیسم شرکتی و پوپولیسم لیبرال است. تصور این که تنها شکل ممکن از پوپولیسم در آینده حاکمیت گراییِ واپس گرای مردم مانند پاسکوا و ویلرز در فرانسه خواهد بود، کوته‌نگریِ خطرناکی است.جنگ صلیبیِ سهام دارانِ مزدبگیر، دریافت کنندگان وجوه‌ بازنشستگی خصوصی (به بهای از کف رفتن همبستگی)، و ”فئودالیزه کردن مجدد“ِ پیوند اجتماعی (که از سویِ آلن سوپیو تقبیح شده است) از طریق تقدم قانونی قرارداد فردی (غالباً مشابه با تابعیت فردی در جوامع به شدت نابرابر) بر مناسبات غیرشخصی با قانون؛ همه این ها به یک اتحاد شرکتیِ سرمایه-کار جدید اشاره دارند که در آن‌ گروه قلیلی، به بهای توده‌‌ای از قربانیان جهانی‌سازی، برنده‌اند. در شرایط معینی این گرایش کاملاً با اشکال تکان دهنده ی لیبرالیسم ملی مانند نمونه روسیِ پوتین یا رهبر پوپولیست راستِ اتریشی، یورگ هایدر، سازگار است.از سوی دیگر برخورد با مورد هایدر از طریق قیاس آن با جنبش‌های فاشیستی دهه‌ی ۱۹۳۰، به جای پیوند دادن او با اشکال معاصر و بی‌سابقه‌ی راست‌ترین تهدید، ناکارآمد و احتمالاً گمراه کننده خواهد بود. اگر مشارکت کردن در بسیج علیه هایدر درست است، نباید فراموش کنیم که هایدر در نگاه اول محصول ۱۳ سال ائتلاف بین محافظه کاران و سوسیال دموکرات ها، فقدان دموکراسی در اروپا و سیاست‌های ریاضتی است که او را در جایگاهی که اکنون هست قرار داد.مهم است که به اشکال منحصر‌به‌فردی توجه شود که تهدیدهای ارتجاعی در جهان امروز می توانند به خود بگیرند، نقش منطقه گرایی ها در پیکربندی مجدد اروپایی، و ازدواج بین ناسیونالیسم و نئولیبرالیسم. وقتی هایدر به شیوه ی خودش می گوید ”من و بِلِر در برابر نیروهای محافظه کار“، گفته اش خالی از طنز سیاه نیست. دو حزب ما ”می خواهند از انعطاف ناپذیری دولت نیکوکار بدون ایجاد بی عدالتی اجتماعی رها شوند.“ هر دو حزب خواهان ”قانون و نظم“ هستند. هر دو توجه دارند که ”اقتصاد بازار به شرط آن‌که انعطاف‌پذیر شده باشد، می تواند فرصت های جدیدی برای مزدبگیران و شرکت‌ها خلق کند.“ حزب کارگر و همین‌طور FPÓ رویکردی غیرجزمی ”به دگرگونی‌های جهانی که در آن زندگی می کنیم“ دارند، جایی که ”مقولاتِ کهنه ی چپ و راست بی ربط شده اند.“ او می پرسد:”آیا بِلِر و حزب کارگر کار درستی کردند که پیمانِ شنگن و مقررات سفت‌وسختِ مهاجرت را پذیرفتند؟“ و او جواب می دهد: ”اگر بلر یک افراطی نیست، پس هایدر هم افراطی نیست.“ما باید اضافه کنیم که هایدرِ پوپولیستِ منطقه گرا به همان اندازه‌ی بلر مورد علاقه ی ناتو است و حتی در رابطه با اروپا از او متعصب تر است!یادداشت توضیحی۳-۲: در دسترس قرار گرفتنِ متنِ چاپ‌نشده ای از لوکاچ مربوط به سال ۱۹۲۶ تحت عنوان در دفاع از ”تاریخ و آگاهی طبقاتی“ تا حد معینی تفاسیر اولترا هگلی از لوکاچ را که بر اساس آن‌ها حزب شکلِ نهایتاً کشف شده ای از روح است، بی‌اعتبار می‌سازد. لوکاچ که از سوی روداس و دِبورین در کنگره ی پنجم انترناسیونال کمونیست، کنگره ی بولشویکی سازی زینوویِفیستی، به خاطر ذهنی گرایی اش مورد حمله قرار گرفته بود، بحث های روداس را، مبنی بر این‌که پرولتاریا محکوم است به عمل‌کردن طبق ”موجودیت“اش و وظیفه‌ی حزب به ”پیش‌بینی آن پیش‌رفت ها“ تقلیل داده می‌شود، رد می کند. برای لوکاچ نقش ویژه (سیاسی) حزب از این واقعیت ناشی می‌شود که شکل گیری آگاهی طبقاتی پیوسته با پدیده ی بت وارگی و شیءوارگی برخورد می کند. همان ‌طور که اسلاوُی ژیژک می گوید، حزب برای او نقش حدِ واسط را در قضیه‌ی منطقی بین تاریخ (کل) و پرولتاریا (خاص) ایفا می کند، در حالی که برای سوسیال دموکراسی، پرولتاریا حدِ واسط (میانجی) است بین تاریخ و علم (که حزبِ آموزش گر مظهرِ آن است) و در استالینیسم حزب از مفهوم تاریخ برای مشروعیت بخشیدن به سلطه‌اش بر پرولتاریا بهره می‌گیرد.تز چهارم: تفاوت‌های تعارض‌آمیز در تمایزاتِ ناپایدار حل نشده‌اندبه مثابه واکنشی به بازنمایی تقلیل گرایانه ی تضادهای اجتماعی به تضاد طبقاتی -بر اساس پست مدرنیسم و نظریات مشابه- اکنون، دورانِ تکثر فضاها و تعارضات است. هر فرد در یگانگی ویژه و غیرقابل‌تقلیل خویش، ترکیبی است اصیل از خواصی چندگانه. بیشتر گفتمان های پست مدرنیته، از جمله گرایش های معینی از مارکسیسم تحلیلی، این انتقاد ضد‌جزمی را تا حدِ انحلال مناسبات طبقاتی در آب‌های تیره ی فردگرایی روش‌شناختی پیش‌برده‌اند. از این رو نه‌تنها تضادهای طبقاتی، بلکه به طور عمومی‌تر تفاوت های تعارض آمیز نیز در آن‌چه هگل پیش تر آن را ”تنوعی بدون تفاوت“ نامیده بود، حل شده است.یقیناً آن‌چه خود را دفاع از تفاوت‌ جا‌ می زند، اغلب به بردباریِ لیبرالیِ سهل گیرانه ای راه‌می برد، که مصرف گرایی ای است از نوعِ وارونه ی همگن سازی کالایی. در مخالفت با این مانور‌های تفاوت و فردگرایی بدون فردیت، دفاع از هویت، برعکس تمایل دارد که تفاوت های نژاد یا جنسیت را منجمد کرده و طبیعی نشان دهد. این ایده ی تفاوت نیست که مشکل ساز است (این ایده امکان شکل گیری مخالفت های ساخت یابنده را فراهم می آورد)، بلکه طبیعی سازی بیولوژیک یا مطلق‌کردنِ هویتی است که ایجاد مشکل می کند. بنابراین درحالی‌که تفاوت میانجی ساختِ امر همگانی است، پراکنشِ افراطی خود را از این کار معاف می دارد. به نظر آلن بدیو وقتی کسی امر همگانی را انکار می کند، آن‌چه باقی می ماند وحشت همگانی است.این دیالکتیک تفاوت و همگانی‌بودن در بطنِ دشواری هایی قرار دارند که ما به‌طور مکرر با آن‌ روبه‌رو می‌شویم و نمونه‌ی آشکار آن بحث‌ها و فقدان تفاهم درباره‌ی برابری یا نقش جنبش همجنس گرایان است. برعکسِ جنبش همجنس گرا که الغای تفاوت ها در جنسیت را به نفع رفتارِ جنسی غیرانحصاری جار می زند، تاجایی که همه ی تأییدات جمعیِ دیرپایِ منطقاً تقلیل گرا را انکار می کند، ژاک بانکر در اثر خود با عنوانِ ”خداحافظ هنجارها“ خطوط اصلیِ دیالکتیک تفاوت‌های تأیید شده را برای ایجاد یک رابطه ی قدرت در برابرِ سرکوب و تضعیف مطلوب آن در افقی از همگانی‌بودنی مشخص، ترسیم می‌کند.برعکس، گفتمانِ همجنس گرا حذف فوری تفاوت ها را اعلام می کند. ریتوریکِ میلِ این گفتمان که در آن منطق الزام اجتماعی گم‌ شده است، میل اجبارآمیز به رسیدن به منتهای کامروایی را پیش می کشد. سوژه ی هم جنس گرا، که در لحظه زندگی می کند و توالیِ هویت های بدون تاریخ است، دیگر یک هم جنس خواهِ مبارز نیست بلکه فردی متغیر است، که نه مشخصاً جنسیتی دارد و نه با نژادش تعریف می شود، بلکه به سادگی آینه ‌ی شکسته ی احساسات و امیالش است. به هیچ وجه شگفت‌آور نیست که این گفتمان از سوی صنعت فرهنگی آمریکا مورد استقبال واقع می شود، چراکه سیالیت مورد دفاع سوژه ی هم جنس گرا کاملاً با جریانِ بی انقطاع جابه‌جایی‌ها و مدها سازگار است. در عین حال، این مرزشکنی که به چالش کشیدنِ هنجارها را نمایندگی می کند و پیروزی حقوق دموکراتیک جدید را اعلام می دارد، به مثابه یک لحظه ی بانشاطِ تشکیل دهنده ی سوژگی مصرف گرا به ابتذال کشیده شده است.همسو با این گفتمان، جریاناتِ معینی با مقوله ی اجتماعی جنسیت (gender) مخالفت‌ می کنند و از مقوله ی ”معین تر، خاص تر و جسمانی ترِ“ جنس (sex) دفاع می کنند. آن ها مدعی اند که ”فمینیسمِ جنسیت“ را به نفع ”کثرت گراییِ جنسی“ استعلا بخشیده اند. شگفت آور نیست که چنین جنبشی هم زمان مارکسیسم و فمینیسم انتقادی را رد می کند. مقولات مارکسیستی ابزاری موثر برای پرداختن به آن مسائل جنسیت هستند که مستقیماً با مناسبات طبقاتی و تقسیم اجتماعی کار مرتبط اند، اما برای درک ”قدرت جنسی“ و تأسیس یک اقتصاد میلِ متفاوت با اقتصادِ ضرورت، لازم است نظریه‌ای مستقل (با الهام از سیاستِ زیستیِ ”فوکویی“) ابداع شود.در همین حال انعطافِ کالایی جدیدِ سرمایه نسبت به بازارِ همجنس گرایان مرد، به تضعیف ایده ی خصومت اندام وارِ سرمایه نسبت به تمایلات جنسی غیرمولد، منجر شده است. ایده ی تضادی تقلیل‌نیافتنی بین نظم اخلاقی سرمایه و هم جنس گرایی این امکان را فراهم می آورد که به نوعی واژگونی خود‌جوش نظم اجتماعی به وسیله‌ی تصدیقِ ساده ی تفاوت ها معتقد شویم: کافی بود که هم جنس گراها خود را به معنای واقعی کلمه مخالف آن اعلام کنند. انتقاد از سلطه ی هوموفوبیایی می تواند به چالشِ خودتأییدگری و طبیعی سازیِ سترونِ هویت منتهی شود. برعکس اگر ویژگی های دگرجنس خواهی و هم جنس خواهی مقولاتی تاریخی واجتماعی هستند، مناسباتِ نزاع‌آمیز آن‌ها با هنجارها بر دیالکتیک تفاوت‌ و غلبه ی مورد نطرِ ژاک بانکر دلالت دارد.این مسئله‌، که وقتی موضوعِ مناسبات جنسیت یا ارتباطات زبانی و فرهنگی مطرح است، به وضوح مثمرِ ثمر است، وقتی به بازنمایی تعارضات طبقاتی می‌رسد بدون پیامد نیست. اولریش بک در سرمایه داری معاصر، متناقض نمایِ ”سرمایه داریِ بدون طبقه“ را می بیند. لوسین سِوِ می گوید ”اگر یقیناً یک طبقه در یک قطب این ساختار وجود دارد، واقعیتِ حیرت‌آور این است که هیچ طبقه ای در قطب مقابل وجود ندارد.“ پرولتاریا در اتحادی عمومیت یافته حل شده به نظر می رسد؛ ما اکنون مجبوریم ”در مبارزه ای طبقاتی نه به نامِ یک طبقه بلکه به نام نوع بشر بجنگیم.“در سنت مارکسیستی، این یادآوریِ پیش‌پا افتاده ای است که مبارزه برای رهایی پرولتاریا تحت سلطه ی سرمایه داری، میانجیِ مشخصِ مبارزه برای رهایی همگانیِ بشریت است و هم چنین ما ابداعاتی نظری داریم که نتایج استراتژیک فراوانی دارند. در ادامه ی کتاب لوسین سِوِ دیگر مسئله ی تملک اجتماعی از دید او اساسی نیست (در نتیجه منطقی است که استثمار نسبت به ازخودبیگانگی همگانی امری ثانوی باشد)؛ دگرگونی اجتماعی به دگرگونی هایی [رفع ازخودبیگانگی] که دیگر ناگهانی و یک‌باره نیستند بلکه دائمی و تدریجی اند تقلیل داده شود؛ مسئله ی دولت در سایه یمسئله ی تصرف قدرت قرار گیرد. از دید او بدون تقابل‌های بنیادین ”شکل‌بندیِ مترقیِ هژمونی دیر یا زود با موافقت اکثریت به قدرت راه می‌برد“ (از آلمان گرفته تا پرتغال و اسپانیا و شیلی یا اندونزی این ”موافقت اکثریت“ هرگز تاکنون تأیید نشده است!). ما در زبانِ روجر مارتِلی نیز همین استدلال را شاهد هستیم، کسی که به نظرش ”امر بنیادین، دیگر آماده‌شدن برای انتقال قدرت از یک گروه به گروه دیگر نیست، بلکه امر بنیادین فراهم کردن این امکان برای هر فرد است که بتواند وضعیت فردی و اجتماعی زندگی اش را کنترل کند.“ بنا بر این مضمونِ بسیار مشروع و ضداستبدادیِ آزادی فردی به لذتِ مجردی منتهی می شود که در آن رهایی اجتماعی کم‌رنگ شده است.اگر یقیناً تعاملی بین اشکال سرکوب و سلطه وجود دارد و یکی از این اشکال (سلطه‌ی طبقاتی) تأثیر مستقیمِ مکانیکی بر دیگر اشکال ندارد، آن‌چه باید با دقت بیشتری مشخص شود، قدرت این تعاملات در یک زمانِ مفروض و در یک مناسبات اجتماعی معین است. آیا ما صرفاً با هم جواریِ فضاها و شرایط روبه روییم که می تواند به ائتلاف های مقطعی و متغیرِ منافع ارتقاء یابد؟ آیا نمونه ای وجود دارد که وحدتی قابل‌تصور تنها از اراده‌گراییِ اخلاقی ناب ناشی شده باشد؟ یا این که این منطق عمومیِ سرمایه و فتیشیسم کالایی است که تمام عرصه های زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهد، تا جایی که به آفریدن شرایط وحدت نسبی مبارزات می انجامد (بدون این که تضادها را به یک تضاد مسلط فروکاسته باشیم)؟ما مخالف ضدیتِ پست‌مدرن با تمامیتِ انتزاعی بت واره نیستیم، بلکه معتقدیم که رفع تمامیت گرایی (یا ساختارشکنی) قابل تفکیک از تمامیت گراییِ معینی که نه تمامیتی پیشینی بلکه تمامیتی درحالِ شدن است، نیست. این تمامیت گراییِ در جریان، از طریق مفصل بندیِ تجارب رخ می دهد، اما وحدتِ ذهنیِ مبارزات از اراده ای اختیاری (به عبارتی دیگر از اراده گرایی اخلاقی) سر بر می‌آورد.تز پنجم: سیاست نمی تواند در اخلاق یا زیبایی‌شناسی حل شودهانا آرنت از این می‌ترسد که سیاست سرانجام نه تنها با نابودی تمامیت خواهانه‌ی تکثر، بلکه با زوالِ کالا که بعدِ تاریکِ آن است، یک‌سره از جهان رخت‌بربندد. این ترس با واقعیت ورود به عصرِ سیاست زدایی، جایی که فضای عمومی توسط نیروهای خشن همراه با وحشت اقتصادی و اخلاق گرایی انتزاعی به شدت تنگ تر شده است، مورد تأیید قرار می گیرد. این تضعیف سیاست و مشخصات آن (پروژه، اراده، فعالیت جمعی) زبانِ خاصِ پست‌مدرنیته را بارور می سازد. در ورایِ تأثیرات این وضعیت، این گرایش بحران شرایط کنش سیاسی تحت تأثیر فشردگی موقتیِ فضا را تفسیر می کند. کیش مدرنِ پیشرفت به معنای فرهنگ زمان و شدن است به بهای از دست دادن فضا، که جایگاهش به نقشی جانبی و مشروط فروکاسته شده. همان‌گونه که فوکو نشان داده است، فضا با مرگ، ثبات و بی‌تحرکی هم‌ارز شده و در برابرِ غنا و حاصل‌خیزیِ دیالکتیکیِ زمانِ زنده قرار گرفته است. گردش اهریمنیِ سرمایه و گستره ی جهانیِ بازتولیدش شرایط ارزیابیِ آن را واژگون کرده است. درست همین پدیده‌ است که احساسِ کاهشِ استمرارِ لحظه و ناپدیدیِِ مکان در فضا را، که به مدت دو دهه به شدت وجود داشته است، بیان می کند. اگر زیباسازیِ سیاست گرایش تکرارشونده ی ذاتیِ بحران دموکراسی است، ستایشِ امر محلی، جست‌وجوی ریشه ها، اضافه‌بارِ تزئینات و مانورهای اعتبار، بدونِ شک سرگیجه ی اضطراب‌آلودی را آشکار می‌سازد که مؤیدِ اهمیت سیاست‌های مقابله با شرایط نامعین‌ است.در اولین نگاه، سیاست همچون هنرِ چوپان یا یک بافنده تصور می شود، که به مقیاسی از مکان و زمان دلالت دارد که در آن شهر (با فضای عمومی و آهنگِ قیومیتِ انتخابی اش) قالب آن است. از شهروندی بیش از شهر سخن‌گفته می شود و شهروند در شرایط بی نظمی عمومیِ مقیاس ها و آهنگ ها وجود ندارد. با این حال ما هنوز ”در دوره‌ای زندگی می کنیم که شهر‌ها وجود دارند و مشکل سیاست بروز می کند، چرا که ما به این دوره ی کیهانی تعلق داریم که در آن جهان به شانس خود واگذار شده است.“ سیاست هنوز هم چون هنر کفرآمیز زمان و مکان، هم چون جلو راندن و حرکت دادنِ خطوطِ امکان در جهان بدون خدا باقی مانده است.استنتاج۵-۱: تاریخ در یک زمانِ تکه‌پاره‌شده‌‌ی بدون فردا حل نشده استمردود دانستنِ پست‌مدرنیستیِ کلان روایت تنها به انتقادی مشروع از توهماتِ پیشرفت مربوط به استبدادِ خردِ ابزاری اشاره ندارد. بلکه به معنایِ واسازیِ تاریخمندی و کیشِ امرِ فوری، امرِ گذرا و امرِ کنار گذاشتنی‌ نیز هست که در آن پروژه های میان‌مدت دیگر جایی ندارند. در این ترکیب از دوره های اجتماعیِ ناسازگار، زمان مندیِ سیاسی دقیقاً زمان مندی میان مدت است، بین لحظه ای بی‌دوام و جاودانگی دست‌نیافتنی. سیاست اکنون خواهان دامنه ای سیال تر از طول‌زمان و تصمیم است.استتنتاج۵-۲: مکان و محل در سکوتِ دهشتناکِ فضای نامحدود از بین نرفته‌اندبی‌نظمیِ تحرک جغرافیاییِ سرمایه (پول و کالا) با توجه به تحرک نسبی و بسیار مشروط نیروی کار، همچون شکل کنونیِ توسعه ی نابرابری نمود پیدا می کند که امکانِ انتقال ارزش اضافی در عصر امپریالیسم مطلق را فراهم می‌آورد: توسعه ی نابرابر زمان مندی ها توسعه ی نابرابر فضاها را تکمیل می کند و تنزل می‌دهد. در نتیجه دامنه‌ی متغیری از قلمروها، نمای کلیِ نظمی جهانی، از سوی موزائیکی از دولت‌های ضعیفِ تابعِ حاکمیت کالایی حمایت می‌شود.اما کنش جمعی در فضا سازمان دهی می شود: نشست ها، گردهمایی ها، رویارویی ها و تظاهرات. قدرتِ آن در مکان‌ها اعمال می‌شود و نام رخدادها به تاریخ ها (اکتبر، چهاردهم جولای، بیست‌وششم جولای) و مکان ها (کمون، پتروگراد، تورین، بارسلونا، هامبورگ…) مرتبط است. همان گونه که هانری لوفور تأکید دارد، تنها مبارزه ی طبقاتی است که از ظرفیت تولید تفاوت های فضاییِ غیرقابل فروکاستن به منطقِ منحصراً اقتصادی برخوردار است.استنتاج۵-۳: فرصت‌های استراتژیک در ضرورت اقتصادی منحل نشده استدرک سیاسیِ لحظه یا فرصت، شکافی که به روی امید باز شده‌ است، معنایی استراتژیک دارد؛ به معنای امکان است، چیزی که قابل فروکاستن به ضرورت نیست؛ نه به معنای امکانِ دلبخواهیِ انتزاعی اراده گرایانه، یا امکانی که هر چیزی در آن ممکن خواهد بود؛ بلکه امکانی که توسط یک اقتدار تعیین شده است، جایی که لحظه ی مساعد برای تصمیمی درباره ی یک پروژه، یعنی هدفی برای دست‌یابی، فرا می‌رسد. در پایان این روز است که از سیر رویدادها چنین احساس می شود که پاسخ با موقعیت مشخص منطبق بوده است.استنتاج۵-۴: هدف در حرکت و رخداد در فرایند منحل نشده‌اندزبانِ پست مدرن مشتاقانه به رخدادهای بدون تاریخ، اتفاقاتِ بدون گذشته و آینده، و سیالیت بدون بحران، پیوستگی بدون گسست و جنبش بدون هدف علاقه پیدا کرده است. در اصطلاح عامیانه ی پست استالینیستیِ کناره گیری، فروپاشیِ آینده منطقاً به درجه ی صفرِ استراتژی منتهی می شود: در زمان حال زندگی کردن، بدونِ لذت بردن از آن، بدون قیدوبند! از این‌رو ایده‌ئولوگ‌های فردای یأس‌آور از موعظه‌ی ”کمونیسمی که چیزی بیش از حرکت تدریجیِ مداوم و همیشه ناتمامِ دارای لحظات برخورد و گسست“ تصور نمی شود، خوشنودند. ”مفهوم تازه ای از انقلاب“ ارائه می دهند که ”یک فرایند انقلابی بدون انقلاب، یک تکاملِ انقلابی“ یا فراتر از آن، ”پیش روی بدون تأخیر“ به سوی فوریتِ به شدت زودگذر است. آن ها می‌پذیرند که ”انقلاب دیگر آن‌چیزی نیست که بود، چون دیگر جنبش یگانه ای که انقلاب ها در آن متبلور شوند وجود ندارد“، ”دیگر نه جهشی بزرگ نه انحطاطی عظیم و نه آستانه ا‌ی سرنوشت‌ساز“ وجود ندارد.یقیناً دیگر یک لحظه ی انقلابی یگانه، ظهورِ معجزه آسای عیسای تاریخ وجود ندارد، بلکه لحظاتِ ‌تصمیم و آستانه های بحرانی وجود دارند. اما انحلال گسست در تداوم همتایِ نمایندگی قدرتیِ است که با رهیدگی فرد از بیگانگی قابل دستیابی است:‌ لوسین سِو به ”شکل بندی مترقی یک هژمونی که دیر یا زود در شرایط وفاق اکثریت به قدرت راه می‌برد“ اشاره می‌کند. این قیدِ ”دیر یا زود“ که سیاستی را در خارجِ زمان مشخص می کند، در پرتوِ قرن بیستم و آزمون هایش (اسپانیا، شیلی، اندونزی، پرتغال)، دست‌کم نوعی بی‌تدبیری به نظر می‌رسد. مهم‌تر از همه دور باطلِ فتیشیسم و کالایی‌شدن را، که شرایط بازتولید و سلطه‌اند، نادیده می گیرد.استنتاج۵-۵: مبارزه‌ی سیاسی در منطق جنبش‌ اجتماعی منحل نشده استبین مبارزه‌ی اجتماعی و سیاسی نه دیوار چینی وجود دارد و نه سدِ نفوذناپذیری. سیاست از دل امر اجتماعی آفریده می شود و سر برمی‌آورد، در بطن مقاومت در برابرِ سرکوب، در اعلامیه ی حقوق جدیدی که قربانیان را به سوژه های فعال تبدیل می کند. با این‌حال، دولت به عنوان نهادی مجزا،که هم زمان به خطا تجسم منافع عمومی و حافظ فضایِ عمومیِ غیرقابل‌تبدیل به تمایلات خصوصی معرفی می شود، سازمان دهنده ی یک عرصه ی سیاسیِ خاص، روابط ویژه‌ی نیروها، و یک زبانِ نزاع است، جایی که تعارضات اجتماعی در بازی جابجایی ها و تراکم ها، اپوزیسیون ها و ائتلاف ها آشکار می شوند. در نتیجه، مبارزه ی طبقاتی در آن جا و در قالب منازعات سیاسی بین احزاب بروز می‌یابد.آیا همه‌چیز سیاسی است؟ بدون شک چنین است، اما تنها تا حد معینی و تا نقطه‌ی مشخصی و در ”آخرین مرحله“ بسته به اراده ی شما و به شیوه‌های متنوعی.بین احزاب و جنبش‌های اجتماعی، چیزی بیش از تقسیم کاری ساده، یعنی رابطه ای دیالکتیکی، دوجانبه، و تکمیل کنندگی حاکم است. تابعیت جنبش های اجتماعی از احزاب به معنای دولتی‌کردنِ امر اجتماعی خواهد بود.برعکس سیاست در خدمت امر اجتماعی به سرعت به اعمال نفوذ، همکاری، فشرده ای از علایق خاص به دور از اراده‌ی عمومی راه می‌برد. از این رو دیالکتیک رهایی‌بخشی رودخانه‌ای طولانی و آرام نیست: آرزوها و توقعات متنوع‌ و متناقض‌اند، اغلب بین ضرورت آزادی و خواست امنیت در نوسانند. کارکرد ویژه ی سیاست در واقع مفصل بندی و ترکیب آن ها است.یادداشت توضیحی ۵-۵: زیگموند باومن برای توضیح ناپدید شدن گزینه های سیاسیِ متمایزِ معتبر و این واقعیت که سردرگمی آلترناتیوهای طبقاتی در کشورهای آنگلوساکسون به گرایش به بسط پلاتفورم های رنگین کمانی، که ترکیبناهم سازی از رنگ‌ها، شعارهایی کلی و اولویت هایی حاصل از نظرسنجی ها است، معنی‌ شده است، ظرفیت های جنبش های اجتماعی برای پاسخ دادن به بحران سیاسی را بررسی کرده است.او بر تأثیراتی تأکید می کند که جنبش های اجتماعی از پست‌مدرنیته گرفته‌اند: دوره‌ی حیات کوتاه، استمرار کم، تجمعِ موقتیِ افراد که قریب‌الوقوع بودنِ بروز مشکلی منحصربه‌فرد آن ها را گرد هم می‌آورد و به محض حل شدن مشکل پراکنده می‌گردند. باومن می‌گوید: مقصر در این‌جا برنامه ها و رهبران نیستند، بلکه این ناپایداری و تناوب بازتابِ ویژگی انباشتی و تجمعیِ رنج ها و کمبود‌های این دوره‌ی بدآهنگ است. از این رو ظرفیتِ جنبش‌های اجتماعی در مطالبه‌ی تغییرات کلان و طرح پرسش‌های کلان بسیار محدود است. آن ها جانشین های فقیرِ پیشینیان خود، احزاب سیاسیِ توده ای، هستند. این بخش بخش شدگیِ ناتوان بازتابِ از دست رفتن حاکمیت دولت است، که به پاسگاه پلیس در میانِ عرصه‌ی اقتصاد آزاد کالایی فروکاسته‌ شده است.ژیژک در پراکندگی جنبش‌های اجتماعیِ جدید، تکثیرِ ذهنیت‌های نو را، بر پس‌زمینه ای از تسلیم که پی آمدِ شکست های قرن است، می بیند. این رجعت به دولت ها، مراتب اجتماعی و گروه ها پی‌آمدِ منطقی تمامیت زدایی و ابهام در آگاهی طبقاتی است. انکارِ سیاست واکنشی است به محدودیت سیاسی امر اجتماعی که ساخته‌ی ”فلسفه های سیاسی“ آخرین دهه ی قرن [بیستم] است. اما حرکت مشابهی که سعی می کند مرزی بین سیاست و غیر سیاست بکشد تا عرصه های معینی را (که اقتصاد اولین آن‌ها است) از عالم سیاست حذف کند، ”یک حرکت سیاسیِ تمام عیار“ است.برای لاکلائو رهایی به‌طرزی نامحدود به وسیله‌ی قدرت آلوده خواهد شد، تا این که تحقق کامل آن به معنای نابودی کاملِ آزادی خواهد بود. بحرانِ چپ برای نمایندگان آینده اش، در شکلِ ورشکستگیِ کمونیسم بوروکراتیک و ورشکستگی اصلاح طلبیِ رفورمیستی نتیجه ی دوسویه ای دربرخواهد داشت. اگر مقاومتِ ممکن به ”بازسازی یک تخیلِ اجتماعی جدید“ اشاره دارد، این فرمول هنوز مبهم است چراکه لاکلائو رو به سویِ هیچ‌ آلترناتیوِ رادیکالی ندارد.ژیژک در مباحثه ای در برابر تمایلاتِ درون کشوری چپ میانه، در برابرِ ”باز گذاشتنِ عرصه ی اتوپیایی آلترناتیو جهانی از یک سو، حتی اگر این عرصه می‌باید خالی رها شود، و در انتظارِ پر شدنِ آن از سوی دیگر“ می‌ایستد. در عمل چپ باید بین تسلیم شدن و ردِ اخاذیِ لیبرالی، که بر اساسِ آن هرگونه چشم انداز تغییرات ریشه ای به یک بلایِ توتالیتر جدید منتهی می‌شود، یکی را برگزیند.لاکلائو چشم اندازِ وحدت را رها نمی کند. او برعکس در پراکندگی ریشه ای جنبش ها، که پیوند آن ها را غیرقابل تصور می سازد، همان شکست پست‌مدرنیته را می‌بیند.جنبش های بی‌رهبر، شبکه ای، تمرکززدایی‌شده، نه تنها در تنگ کردنِ عرصه بردرونی‌شدنِ گفتمانِ سلطه، بلکه در آرایش مجددِ جنبش‌های اجتماعی در حیطه های مختلفی از بازتولید اجتماعی، تکثیر عرصه های مقاومت، تأیید خودمختاری نسبی آن ها و موقتی بودنشان، با شکست مواجه شدند.همه ی این ویژگی‌ها منفی نیستند، به شرطی که به فراسویِ این تکه تکه‌شدنِ ساده راه یابند و به پیوند بیاندیشند. اگر چنین کاری صورت نگرفته است، نتیجه ی دیگری وجود ندارد جز اعمال نفوذِ پراکنده (که همان تصورِ تابعیت مانند تأثیر سلطه بر تحت‌سلطه است) یا اتحادِ اقتدارگرایانه به وسیله ی واژه ی رئیس یا یک پیش تاز علمی، که جهان شمول سازی سیاسی را به جهان شمول سازیِ علمی (که تجسد جدیدی از ”سوسیالیسم علمی“ است) فرومی‌کاهد و یا یک پیش تاز اخلاقی که آن را به جهان‌شمولیتِ امر مطلق تقلیل می‌دهد.در هر مورد، بدون رفتن به سوی فرایند جهان شمول سازیِ مشخص از طریق بسط عرصه ی مبارزه و یگانگی سیاسی آن، هیچ راه دیگری در این چشم انداز وجود ندارد، جز بازگشت به همان مضمونِ جهانی ساز، خود کاپیتال، و تأثیرات چندگانه‌ی سلطه‌ی حاصل از شیء‌وارگیِ کالایی.منبع: آلترناتیو</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 15:47:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ لیتیوم در بولیوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%88%DB%8C-i1d5ztr9t0lu</link>
                <description>شرکت‌های بزرگ نمی‌پذیرند که با حمایت بومیان، جنبش‌های اجتماعی و کارگران،  لیتیوم می‌تواند به نقطه اتکایی برای آزادی مردم بولیوی تبدیل شود.» اینها سخنان اوو مورالس رئیس‌جمهور سابق بولیوی است. دولت او در نتیجه  کودتایی نظامی که به عقیده بسیاری برای دست‌یابی به ذخایر عظیم لیتیوم این  کشور بوده است، سرنگون شد.بولیوی حالا به نقطه کانونی اعتراضات  گسترده و اعتصابات سراسری تبدیل شده است. به دنبال کودتای نظامی که در سال  ۲۰۱۹ علیه هشتادمین رئیس‌جمهور قانونی این کشور «اوو مورالس» صورت گرفت،  این کشور به کانون بحران‌های سیاسی در منطقه تبدیل شده و خواسته اصلی  معترضان و اعتصابیون «بازگشت دموکراسی» و «حاکمیت ملی» بر بولیوی است. رهبران راست‌گرای مسیحی برخاسته از کودتا در بولیوی، تصمیم گرفته‌اند که  بار دیگر انتخابات ریاست جمهوری در بولیوی را به تعویق بیندازند و وضعیت  بحرانی دولت موقت را کماکان ادامه دهند. این تصمیم در کنار سایر جنبه‌های  عملکرد دولت موقت، با خشم و مخالفت‌های سرسختانه کارگران و نیروهای ضد دولت  کودتا مواجه شده است. مرکز کارگران بولیوی (COB) که با حدود ۲ میلیون عضو  از جمعیت ۱۱ میلیون نفری بولیوی، بزرگ‌ترین فدراسیون ملی اتحادیه‌ها و  سندیکاهای کارگری این کشور محسوب می‌شود،۲۸ جولای اولتیماتومی ۷۲ ساعته را  به مقامات ارائه داد و در آن اعلام کرد درصورتی که تصمیم تاخیر در انتخابات  لغو نشود، بولیوی با اعتصاب عمومی رو‌به‌رو خواهد شد. مقامات به  اولتیماتوم این اتحادیه توجهی نکردند و حالا اعتصاب سراسری بولیوی را فرا  گرفته است.بزرگ‌ترین ذخایر جهان در بزرگ‌ترین کویر نمک دنیابولیوی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین معادن  لیتیوم جهان در منطقه حیاط خلوت ایالات متحده، منبعی بسیار بزرگ و مهم برای  تولید و استخراج این کامودیتی محسوب می‌شود. لیتیوم به عقیده بسیاری، نفت  آینده و موتور محرک رشد انرژی‌های تجدیدپذیر در سال‌های پیش رو خواهد بود.  «گایا وینس»، نویسنده و روزنامه‌نگار مطرح بریتانیایی، در کتاب معروفش  «ماجراهای عصر آنتروپوسن» که بسیاری از جوایز و عناوین بهترین کتاب علمی  سال ۲۰۱۵ را کسب کرد، درباره معادن لیتیوم بولیوی می‌گوید: «تلاش بشر برای  جایگزینی کم کربن‌ها و تجدیدپذیرها با سوخت‌های فسیلی به معنای برقی کردن  گرمایش، روشنایی و حمل‌و‌نقل خواهد بود که در آن مخازن سوخت فسیلی موتورها  با باتری‌ها جایگزین می‌شوند. ماده خام مورد نیاز برای این منبع انرژی سبک و  با چگالی بالا، لیتیومی است که خود نیز باید استخراج شود و یکی از معدود  نقاط مجهز جهان برای استخراج آن بولیوی است.» وینس توضیح می‌دهد که «سالار  دوییونی» بولیوی که وسیع‌ترین کویر نمک بر روی کره زمین محسوب می‌شود،  احتمالا می‌تواند بالغ بر نیمی از لیتیوم مصرفی جهان را تامین کند. در  دوران زمامداری مورالس، این کشور در مسیر صنعتی‌سازی منابع غنی خود بود و  «شرکت ملی لیتیوم بولیوی» با همراهی شرکت «آ سی‌ای سیستم» آلمان با یکدیگر  برای توسعه در حوزه لیتیوم به توافق رسیده بودند که با وقوع کودتا این  توافق نیز از هم پاشید.ذخایر لیتیوم بولیویبه گزارش سازمان زمین شناسی آمریکا،  برآورد می‌شود که ذخایر لیتیوم بولیوی معادل ۲۲ درصد کل ذخایر لیتیوم جهان  است و بالاتر از همسایگانش شیلی با ۱۸ درصد و آرژانتین با ۱۶ درصد  بزرگ‌ترین ذخایر لیتیوم جهان را داراست. لیتیوم تودی در گزارشی به نقل از  دولت این کشور ادعا کرده است که تخمین آنها از منابع لیتیوم بولیوی در  صحرای نمکی سالار دو ییونی حدود ۱۴۰ میلیون تن است که برابر با ۷۰ درصد  ذخایر لیتیوم دنیا است. اهمیت منابع لیتیوم این کشور در جایی مشخص می‌شود  که مطابق برآوردهای «نهاد بروکینگز» که یکی از تاثیرگذارترین اتاق فکرها  (Think Tank) در جهان به شمار می‌آید؛ به دلیل توسعه صنایعی مانند تولید  تلفن‌های همراه هوشمند و خودروهای برقی، تا سال ۲۰۲۵ میزان تقاضا برای  لیتیوم در سراسر جهان ۳ برابر تقاضا در سال ۲۰۲۰ خواهد بود.مساله حاکمیت ملی و لیتیوم در بولیویطی سال‌های اخیر مساله لیتیوم در بولیوی  به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های مردم و سیاستمداران تبدیل شده است. مورالس که  به‌عنوان نخستین رئیس‌جمهوری که از میان بومیان این کشور به قدرت رسید،  مطابق ادعای خودش استعمار ۵۰۰ ساله در خاک بولیوی را پایان داده بود. در  دوران زمامداری‌اش با حمایت‌های بزرگ اجتماعی توانست لیتیوم بولیوی را تا  حدود زیادی به‌طور واقعی ملی و از دست شرکت‌های آلمانی که کنترل لیتیوم این  کشور را در اختیار داشتند خارج کند و با همکاری آلمان و چین به توسعه این  صنعت بپردازد. او در گفت‌و‌گویی با گلن گرینوالد هم اذعان کرد که معتقد است  تنها الیگارش‌های بولیویایی علیه او کودتا نکردند بلکه توطئه‌ای خارجی با  همکاری شرکت‌های چند ملیتی در پشت کودتا قرار دارد. او معتقد است که  شرکت‌های بزرگ جهانی نمی‌خواهند بپذیرند که با حمایت جنبش‌های اجتماعی و  کارگری، لیتیوم می‌تواند باعث آزادی مردم بولیوی باشد.در چنین شرایطی با وقوع کودتا ورق برگشت؛  به گزارش رادیو کاوساچون بولیوی، دولت موقت اعلام کرده است که قصد دارد  تعداد زیادی از شرکت‌های چندملیتی را برای سرمایه‌گذاری به سالار دو ییونی  دعوت کند. یکی از شرکت‌هایی که در میان دعوت‌شدگان نامش به چشم می‌آید، غول  حوزه فناوری و تولید خودروهای الکتریکی آمریکا یعنی شرکت تسلا است. آنها  از ایلان ماسک، بنیان‌گذار، سهامدار ارشد و مدیرعامل اجرایی شرکت تسلا دعوت  کرده‌اند تا از سالار دو ییونی بازدید کند و یک کارخانه باتری لیتیومی را  در این منطقه برای خودروسازی تسلا راه‌اندازی کند.جنجال ایلان ماسکخبر دعوت از ایلان ماسک و شرکت‌های  چندملیتی به بولیوی خشم بسیاری از مردم و اتحادیه‌های قدرتمند کارگری این  کشور را برانگیخت. ایلان ماسک چندی پیش در پاسخ به کاربری که آمریکا را به  طراحی کودتا در بولیوی برای دستیابی به منابع لیتیوم متهم کرده بود، در  صفحه توییترش نوشت: «ما هر جای دنیا که بخواهیم دست به کودتا می‌زنیم! با  این مساله کنار بیایید!» ایلان ماسک با این توییت عجیب خود که احتمالا قصد  شوخی داشته، باعث خشم و واکنش گسترده بسیاری از کاربران توییتر، نهاد‌ها،  شخصیت‌ها و نشریات در سراسر جهان شد. خبرگزاری اسپوتنیک در گزارشی به توییت  اوو مورالس، رئیس‌جمهور سابق بولیوی اشاره کرد که عنوان می‌کند اظهارات  ایلان ماسک دلیلی دیگر بر اثبات این مساله است که کودتا در بولیوی برای  غارت منابع لیتیوم این کشور بوده است.آینده لیتیوم بولیوی چه می‌شود؟از زمان توییت ایلان ماسک به طرز قابل  توجهی حساسیت‌ها به مساله لیتیوم و تئوری کودتای لیتیومی در این کشور  افزایش یافت و به گفته ناظران و تحلیلگران سرعت سازماندهی کارگری علیه این  مساله را به شکل چشم‌گیری افزایش داد و به اعتصابات کنونی منجر شده است که  در آن رانندگان و کارگران معترض جاده‌ها و اتوبان‌ها در سراسر این کشور و  اطراف سالار دو ییونی را مسدود کرده‌اند و تنها به خودروهای کادر درمانی  اجازه تردد می‌دهند. در چنین شرایطی اگر اعتصابیون بولیویایی و مخالفان  بتوانند از پس دولت موقت این کشور بر بیایند، احتمالا آینده بازار لیتیوم  در جهان دستخوش تغییراتی جدی خواهد شد. در حال حاضر گزارش‌های محلی از  بولیوی حاکی از آن است که محموله‌های لیتیوم به دلیل اعتصاب رانندگان و  بسته‌شدن شریان‌های اصلی ارتباطی در این کشور در انبارها مانده‌اند و تداوم  این وضعیت می‌تواند منجر به افزایش قیمت این کامودیتی استراتژیک شود.  در  این میان منافع شرکت‌های آلمانی و چینی نیز در نقطه روبه‌روی ابر شرکت‌های  آمریکایی قرار گرفته است. همزمان با پیروزی کودتای نیروهای متمایل به  آمریکا، شرکت‌های آلمانی که تجهیزات و تکنولوژی‌های بسیار گران قیمت و  پیشرفته‌ای را برای تولید لیتیوم کربنات در خاک بولیوی مستقر کرده‌اند و  دهه‌ها مشغول سرمایه‌گذاری در این کشور بوده‌اند نیز با مخاطرات بسیار جدی  رو‌به‌رو خواهد شد. چینی‌ها نیز در این کشور سرمایه‌گذاری عظیمی روی لیتیوم  انجام داده‌اند و با همکاری شرکت ملی لیتیوم بولیوی مشغول ساخت چندین  کارخانه لیتیوم کربنات در این کشور بودند.در چنین شرایطی باید دید که توان  سازماندهی فدراسیون‌های کارگری و سوسیالیست‌های بولیویایی که لیتیوم را  ثروت ملی بولیویایی‌ها می‌دانند و به دنبال ملی‌سازی منابع این کشورند  پیروز خواهند شد یا دولت موقت حاکم که به دنبال گره زدن منافع شرکت‌های  بزرگ جهانی در لیتیوم بولیوی با سرنوشت سیاسی خود است؟منتشر شده در روزنامه دنیای اقتصاد</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 03:05:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس شرکت‌ها در وال‌استریت</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA-vbelubwhrbkl</link>
                <description>چگونه بورس اوج می‌گیرد اما شرکت‌ها سقوط می‌کنند؟رشد قیمت سهام شرکت‌ها در وال‌استریت، هنگامی که  رکود بر اقتصاد آمریکا و جهان سایه افکنده است، می‌تواند اتفاقی عجیب  باشد. این اتفاق وقتی عجیب‌تر خواهد بود که بدانیم بسیاری از شرکت‌های  آمریکایی با کاهش چشمگیر درآمد و در مواردی با زیان‌دهی رو‌به‌رو شده‌اند.  نشریه «اکونومیست» در گزارشی مفصل به بررسی روند تضعیف همزمان شرکت‌ها در  بخش واقعی اقتصاد و رشد قیمت سهام آنها در بورس پرداخته؛ شرایطی که در کنار  آینده مبهم بازار، ممکن است سرمایه‌گذاران را به امید کسب سود بیشتر به  سوی پرتگاه هدایت کند.باب چاپک، رئیس دیزنی، با  شادی در یادداشتی گزارش‌های مالی سه ماهه این غول صنعت سرگرمی را در روز ۴  آگوست منتشر کرد. سرویس پخش ویدئو جدید آنها «دیزنی پلاس» در کمتر از یک  سال توانسته ۶۰ میلیون مشترک به‌دست آورد. تقریبا در یک‌دهم مدتی که  نتفلیکس برای جمع کردن این حجم از مخاطبان زمان گذاشت. مولان، فیلم سینمایی  پر سر و صدای هالیوودی قرار است تا ماه سپتامبر به‌صورت آنلاین در  دیزنی‌پلاس اکران شود. چاپک درباره وضعیت شرکت دیزنی در دوران همه‌گیری  بیماری کرونا می‌گوید: «با وجود چالش‌های مداوم بیماری همه‌گیر، ما همچنان  بر پایه موفقیت باور نکردنی دیزنی‌پلاس به رشد خود ادامه می‌دهیم.» درست پس  از این سخنان قیمت هر سهم شرکت دیزنی در بورس نیویورک ۵ درصد افزایش یافت.  اگر شما تنها بخش اول سخنان چاپک را بخوانید ممکن است نتیجه‌گیری کنید که  دیزنی یک فصل درخشان داشته اما حقیقت این است که با بسته شدن پارک‌های  دیزنی، خالی شدن سینماها و مشکلات و درگیری‌های فراوان شبکه تلویزیونی  دیزنی‌پلاس با آگهی‌دهندگان، این شرکت در همین مدت زمان زیانی ۷/ ۴ میلیارد  دلاری را متحمل شده است. به‌نظر می‌رسد تنها دلیل جذابیت سهم دیزنی در  بورس این است که اوضاع می‌توانست به مراتب بدتر از شرایط کنونی باشد.رکود اقتصادی و اثر تینا (TINA)تجربه دیزنی قابل تعمیم به تمام شرکت‌های  آمریکایی است. جایی که سرمایه‌گذاران به دنبال هرگونه نشانه‌ای از بازیابی  اقتصادی و خارج شدن از رکود ناشی از شیوع پاندمی هستند. تولید ناخالص داخلی  واقعی آمریکا در سه ماه دوم سال ۲۰۲۰ نزدیک به ۳۳ درصد کاهش یافته است. با  این حال، نرخ بهره - و در نتیجه بازده دارایی‌های امن مانند اوراق قرضه  خزانه‌داری- به صفر نزدیک شده و جریان پول را این‌گونه به سمت بازار سهام  هدایت کرده است. قیمت سهام در آمریکا بیش از ۴۰ درصد رشد را از ماه مارس  تاکنون تجربه کرده است. شاخص «اس‌اندپی ۵۰۰» که متشکل از بزرگ‌ترین  بنگاه‌های اقتصادی است در آستانه رکوردی تاریخی قرار دارد. احساسی در میان  سرمایه‌گذاران مبنی بر اینکه «There Is No Alternative - هیچ آلترناتیوی  وجود ندارد» به حدی گسترده است که آنها به مخففی قدیمی رسیده‌اند: «تینا -  TINA».به بیانی دیگر می‌توان گفت؛ آخرین گزارش  فصلی شرکت‌ها می‌تواند توجیه‌کننده درجه‌ای از خوش‌بینی باشد، اما ۳ ماه  پیش وضعیت به اندازه‌ای نامشخص بود که بسیاری از بنگاه‌ها در همه‌جای جهان  از ارائه راهنمایی‌های متداول خود درباره درآمدهای آینده بنگاه خودداری  می‌کردند که این اتفاق در برخی نقاط برای نخستین بار رخ داد. تحلیلگران نیز  با بی‌اعتمادی کامل به نقاط عطف، پیش‌بینی سود را کاهش دادند. البته اکنون  به‌نظر می‌رسد که آنها ممکن است درباره نقاط تاریک بازار دچار اشتباهاتی  شده‌اند.نشانه‌های بهبودمحاسبات جاناتان گلوب از بانک کردیت سوئیس،  نشان می‌دهد بنگاه‌هایی که گزارش فصلی اخیر را منتشر کرده‌اند - گروهی که  ۸۴ درصد ارزش بازار شاخص اس‌اند‌پی ۵۰۰ را تشکیل می‌دهند- ۲۴ درصد بهتر از  تخمین‌هایی که زیان‌دهی آنها را پیش‌بینی کرد، عمل کرده‌اند.علائم امیدوارکننده دیگری هم مشاهده می‌شود.  مطابق داده‌های بانک مورگان استنلی که از سال ۲۰۰۴ هزینه سرمایه‌ای  شرکت‌ها را ردیابی می‌کند؛ پس از سقوط ابتدای سال‌جاری هزینه‌های سرمایه‌ای  بنگاه‌ها با سریع‌ترین رشد ماهانه مواجه شدند. سفارش‌های جدید برای  کالاهای کارخانه‌ای نیز در ماه ژوئن ۲/ ۶ درصد افزایش یافت. بانک جی‌پی  مورگان چیس نیز معتقد است چرخه بازیابی از تبعات اقتصادی کووید-۱۹ آغاز شده  و تولید‌کنندگان پیش‌قراولان این بازیابی هستند. مایکل ویلسون از بانک  مورگان استنلی، با اشاره به پیشرفت‌های امیدوارکننده‌ای که در حوزه درمان و  واکسن‌های کووید-۱۹ رخ داده، گفت: بهبود در حال وقوع است.بازار تاریک استمحاسبات دیوید کوستین از بانک گلدمن‌ساکس  نیز  نشان می‌دهد در یک دوره سه ماهه معمولی، قیمت سود هر سهم ۵ درصد  شرکت‌ها بالاتر از پیش‌بینی‌ها قرار می‌گیرد. او می‌گوید در گزارش‌های سه  ماهه ۲۵ درصد شرکت‌ها در چنین شرایطی توصیف شده‌اند که نوعی خیمه‌شب‌بازی  در زمینه مدیریت انتظارات است. اگر مطابق آنچه آمارهای رسمی نشان می‌دهند،  بخش پایین‌دستی اقتصاد سقوط کرده باشد؛ باید در بخش خصوصی نیز نزول را  مشاهده کرد. به‌صورت میانگین ۱۰ درصد از فروش سالانه شرکت‌های تشکیل‌دهنده  شاخص اس‌اند‌پی ۵۰۰ تا پایان ماه جولای سقوط کرده و برخی صنایع ضربات بزرگی  را متحمل شده‌اند. درآمد شرکت‌های حوزه انرژی به نصف میزان خود و برای  تولیدکنندگان کالاهای بادوام و غیراساسی به یک‌سوم رسیده است. درآمد  شرکت‌های صنعتی نیز تقریبا شرایط مشابهی داشته است. به‌طور کلی، سود سالانه  هر سهم بنگاه‌های آمریکایی به میزان یک‌سوم کاهش یافته، در حالی که این  کاهش برای بنگاه‌های اروپایی - که تاریخی سود پایین‌تری دارند- کمتر از  یک‌چهارم بوده است. به زبان ساده‌تر ارزش سهام شرکت‌های آمریکایی سقوطی بیش  از شرکت‌های اروپایی را تجربه کرده است.این بحران در میان شرکت‌های کوچک‌تر بسیار  وضعیت بدتری دارد. محاسبات کوستین در تاریخ ۳ آگوست نشان می‌دهد درآمد فصلی  شرکت حاضر در شاخص اس‌اند‌پی ۵۰۰ حدود ۳۵ درصد نسبت به سال قبل کاهش یافته  است. این رقم برای شرکت‌های حاضر در شاخص راسل ۲۰۰۰ شرکت‌های کوچک‌تر،  تقریبا چیزی شبیه به نابودی کامل است.حکمرانی ۵ تایتان فناوریآمار و ارقام مثبتی که برای شرکت‌های بزرگ  ثبت شده تنها مدیون موفقیت غول‌های فناوری آمریکایی است. فیس‌بوک، اپل،  مایکروسافت، آمازون و آلفابت  در مجموع ۲۲ درصد از ارزش بازار شاخص  اس‌اند‌پی ۵۰۰ را تشکیل می‌دهند، در یک سال اخیر ۱۶ درصد رشد و بازده سهام  ۳۵ درصدی را ثبت کرده‌اند. در حالی که تمام ۴۹۵ شرکت دیگر شریک در شاخص  افتی ۵ درصدی داشته‌اند.گلوب می‌‌گوید برخلاف شرکت‌های اینترنتی که  دو دهه پیش در جریان حباب دات‌کام از بین رفتند، ۵ تایتان حوزه فناوری  دارای مدل‌های تجاری خوب، بدهی‌های اندک و رشد درآمد شدید هستند. اما در  صورتی که بازیابی اقتصادی به سرعت تحقق یابد، نقدینگی می‌تواند از بخش  فناوری خارج شده و به بخش‌هایی مانند صنایع سنگین وارد شود که در حال حاضر  گزینه‌هایی ناخوشایند برای سرمایه‌گذاری محسوب می‌شوند.چشم‌انداز مبهم بازاریکی دیگر از تهدیدات دست کم گرفته شده که  قیمت سهام در معرض آن قرار دارد، از جانب دولت است. توبیاس لوکوویچ،  استراتژیست بانک سیتی‌گروپ اظهار کرد که سیاست حاشیه امن «از گهواره تا  گور» اروپایی‌ها در مقایسه با مزایای نخ نما سیاست‌های آمریکایی، مُسکنی  پایدارتر و بهتر برای دوران رکود اقتصادی است. به نظر می‌رسد کنگره آمریکا  قصد دارد مزایایی را که در کمک محرکی که برای پرداخت حقوق کارگرانی که در  مرخصی اجباری کرونا به سر می‌برند در نظر گرفته شده بود و به بنگاه‌ها  پرداخت می‌شد را کاهش دهد. این مزایای بیکاری در نظر گرفته شده به  دریافت‌کنندگان اجازه می‌داد اجاره و قبوض خود را پرداخت کنند یا حتی در  موارد دیگر آن را هزینه کنند. محاسبات لوکوویچ نشان می‌دهد که  مالیات‌دهندگان رقمی بین ۵۰ تا ۷۵ میلیارد دلار از هزینه‌های مرتبط با  مزایای بیکاری و مرخصی اجباری نیروی کار بنگاه‌ها را پرداخت می‌کنند. این  استراتژیست هشدار می‌دهد اگر چنین حمایت‌های بزرگی در نیمه دوم سال به  تصمیم کنگره از بین برود، باید نگران این مساله باشیم که درآمدهای صعودی  شگفت‌انگیز بنگاه‌ها دیگر قابل تکرار نخواهد بود. در حال حاضر این جو بر  بازار غالب است که آینده بسیار مثبت است. مدیران‌عامل شرکت‌ها خود تا حد  زیادی درباره این مساله مقصر هستند چرا که به شکل خستگی‌ناپذیری در  حال‌دادن نخ‌های مثبت به سرمایه‌گذاران هستند. در حال حاضر در میان  توصیه‌های سرمایه‌گذاری بنگاه‌های مشارکت‌کننده در شاخص اس‌اند‌پی۵۰۰،  تعداد بنگاه‌هایی که درآمد بالاتری را برای آینده خود پیش‌بینی کرده‌اند ۲  برابر آنهایی است که توصیه‌ای ارائه نداده‌اند یا پیش‌بینی‌های پایین‌تری  را برای درآمدهای آینده خود پیش‌بینی کرده‌اند. سه ماه پیش، این نسبت برای  شرکت‌هایی که توصیه‌ای را به سهامداران ارائه نداده بودند یا آینده‌ای منفی  را پیش‌بینی می‌کردند ۱۵ برابر شرکت‌هایی بود که خوش‌بینانه به روزهای  پیش‌رو می‌نگریستند. با این‌حال مطالعات گروه تحقیقاتی کنفرانس بورد،  نشان  می‌دهد که مدیران آمریکایی بیشتر از مدیران آسیایی و اروپایی نسبت به مدت  زمان و شدت بهبود اقتصادی بدبین هستند. طبق این بررسی، ۴۰ درصد مدیران ارشد  چینی در پایان سال ۲۰۲۰ منتظر بازگشت فروش خود به سطح پیش از بیماری  همه‌گیر هستند، در حالی که ۱۲ درصد مدیران آمریکایی چنین انتظاری دارند.  این موسسه تحقیقاتی می‌گوید بازگشت به درآمدهای پیش از شیوع کرونا «حداقل  یک سال یا بیشتر به طول می‌انجامد» و «ریسک و نوسانات بالایی برای آینده  قابل پیش‌بینی است». دیر یا زود سرمایه‌گذارانی که با شیرین زبانی‌های  مدیران عامل بنگاه‌ها و اثر TINA فریب خورده‌اند نیز متوجه این شرایط و  خطرات آن خواهند شد. به نظر شما اینطور نیست؟منتشر شده در روزنامه دنیای اقتصاد</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 02:25:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رده‌بندی بازدهی بورس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-ll9rdkdepuvd</link>
                <description>بازار‌های جهانی در سال جاری میلادی تحت‌تاثیر  شیوع ویروس کرونا و رکود جهانی قرار گرفته‌اند. اثر این روند در شاخص‌  بازارهای سهام بسیاری از کشور‌ها نمایان است. بررسی‌های «دنیای‌اقتصاد»  نشان می‌دهد شاخص بورس‌های زیمبابوه،‌ ایران و ونزوئلا به ترتیب رتبه‌های  اول تا سوم جدول بازده بازارهای سهام جهان را کسب کرده‌اند. در میان سایر  بورس‌های جهان فقط بورس آمریکایی نزدک با ۲۲ درصد رشد، بورس‌های دانمارک و  عربستان با ۱۳ درصد افزایش شاخص و بورس شانگهای با رشد ۱۲ درصدی شاخص در  جمع بورس‌های سودده در ۶ ماه نخست سال ۲۰۲۰ جای گرفته‌اند. آمارها نشان  می‌دهد شاخص بورس کاراکاس به‌عنوان اصلی‌ترین بازار مالی ونزوئلا سال جاری  میلادی را با عدد ۹۰ هزار و ۲۲۴ آغاز کرد و تا روز ۷ ژوئن ۲۷۰ درصد رشد کرد  و اکنون منحنی شاخص این بورس روی عدد ۳۳۳ هزار و ۸۷۷ قرار دارد. اما با  لحاظ تورم ۲۲۹۷ درصدی ونزوئلا، نرخ تعدیل‌شده شاخص بورس کاراکاس در سال  ۲۰۲۰ به منفی ۴/ ۷ درصد می‌رسد. در مقابل طبق محاسبات «دنیای‌اقتصاد» بازده  تعدیل‌شده شاخص کل بورس تهران در همین مدت ۳۲۵ درصد بوده است. بنابراین  حتی بازده اسمی شاخص کل بورس تهران از کاراکاس که اقتصادش متاثر از سطوح  تورمی بسیار بالاست هم پیشی گرفته است.بورس تهران پس از بورس  زیمبابوه رتبه دوم بورس‌های پربازده در سال ۲۰۲۰ را به خود اختصاص داد و   از بورس ونزوئلا پیش‌افتاد. با ثبت رشد ۳۶۵ درصدی شاخص کل بورس تهران از  ابتدای سال ۲۰۲۰ میلادی تاکنون، خاطره رشد سریع قیمت سهام در بورس ونزوئلا  تداعی شد. در این میان بررسی‌ها نشان می‌دهد هر چند شاخص بورس ونزوئلا از  ابتدای سال میلادی رشدی معادل ۲۷۰ درصد را ثبت کرده است، اما با تعدیل اثر  تورم، نوسان شاخص بورس این کشور منفی ۴/ ۷ درصد است. این در حالی است که  بازده تعدیل شده شاخص کل بورس تهران در همین مدت حدود ۳۲۵ درصد است.تب ونزوئلایی؟پس از ثبت رشد ۱۸۷ درصدی شاخص کل سهام در  سال ۹۸، صحبت درخصوص بورس و کسب سودهای نجومی در این بازار به نقل محافل  عمومی تبدیل شد. از جمع‌های خانوادگی گرفته تا مترو و تاکسی و اتوبوس  همه‌جا صحبت از بورس بوده و هست. شرایطی که سبب شد تا بازار سهام با هجوم  سیلی از نقدینگی سرگردان همراه شود. از این رو ارزش معاملات خرد سهام که در  سال‌های قبل به زحمت سطوح ۱۰۰ میلیارد تومانی را تجربه می‌کرد، در سال ۹۹  هر روز رکوردی جدید از خود به جا می‌گذاشت و دیروز ۳۰ هزار میلیارد تومان  نیز رسید. حتی در دورانی که ویروس کرونا در جان و روان مردم ایران رسوخ  کرده و کشتار زیادی به راه انداخته است، در کارگزاری‌ها خبری از رعایت  فاصله اجتماعی نیست و صاحبان نقدینگی‌های خرد و کلان مترصد ورود به گردونه  معاملات سهام هستند. شاهد این مدعا صدور بیش از ۲ میلیون کد معاملاتی جدید  در سال جاری است. همین هجوم نقدینگی اصلی‌ترین عامل تداوم رشد قیمت سهام  شد. جایی که شاخص کل بورس تهران تنها در ۷۰ روز معاملاتی سپری شده از سال  ۹۹، با رشد بی‌سابقه ۲۴۰ درصدی همراه شد. شرایط فعلی اقتصاد ایران و اقبال  عمومی به بازار سهام اما یادآور ونزوئلا است. ونزوئلا در سال‌های اخیر با  ابر تورم دست‌وپنجه نرم می‌کند و بر اساس آخرین رتبه‌بندی شاخص فلاکت، برای  پنجمین سال متوالی رتبه اول فهرست را به خود اختصاص داده است. از این رو  در شرایطی که شرکت‌های این کشور فعالیت خاصی ندارند، سرازیر شدن جریان  نقدینگی کسب و کارهای کوچک و هم‌چنین سرمایه‌های شخصی به بورس این‌ کشور  منجر به رشد شاخص‌های بازار سهام ونزوئلا شده است. این مهم «دنیای اقتصاد»  را بر آن داشت تا به بررسی شاخص‌های کلان اقتصادی در دو کشور ایران و  ونزوئلا بپردازد.رشد بورس تهران در فضای تورمیتورم، این روزها اصلی‌ترین دشمن معیشت مردم  ایران به شمار می‌آید. عواملی مانند انتشار ویروس کرونا و به تبع آن تعطیلی  موقتی بیشتر کسب‌وکارها، کاهش نرخ سود سپرده‌های بانکی و افزایش نگرانی  مردم برای فرار از تورم باعث استقبال بالایی از بازار سرمایه شده است. از  سوی دیگر رشدهای بی‌سابقه و رکوردشکنی‌های این روزهای بازار سرمایه باعث  جذابیت این بازار برای اغلب مردم شده و این فکر به وجود آمده‌ است که برای  حفظ سرمایه خود از تورم موجود، به بازار سرمایه رو بیاورند. بازار سرمایه  را اما می‌توان دماسنج اقتصادی هر کشور قلمداد کرد که انتظارات تورمی را به  رخ می‌کشد. در این فضا برخی از تحلیلگران درخصوص بروز ابرتورم در صورت  تداوم رشد قیمت سهام هشدار می‌دهند. در اینکه تورم بالا و رو به افزایش است  جای بحث وجود ندارد؛ اما در مورد اینکه اقتصاد ایران در حال حاضر دچار  ابرتورم است یا به‌زودی وارد ابرتورم می‌شود، بسیار جای بحث وجود دارد.  به‌طور معمول، ابرتورم به شرایطی گفته می‌شود که نرخ تورم ماهانه از ۵۰  درصد فراتر رود. بر اساس آخرین آمار اعلام شده نرخ تورم نقطه‌ای (درصد  تغییر شاخص قیمت نسبت به ماه مشابه سال قبل) ۵/ ۲۲ درصد است. نقدینگی نیز  تا پایان سال ۹۸ نرخ رشدی معادل ۳/ ۳۱ درصد را ثبت کرده است. در این شرایط  دلار نیز افسارگسیخته مرزهای جدیدی را فتح می‌کند و از ابتدای سال تاکنون  رشد ۶۹ درصدی را تجربه کرده است. برای مقایسه متغیرهای مورد نظر بین ایران و  ونزوئلا، نوسان شاخص کل بورس تهران از ابتدای سال ۲۰۲۰ میلادی مورد بررسی  قرار گرفت و رشد ۳۶۵ درصدی را در این بازه زمانی نشان داد. در این شرایط با  تعدیل اثر تورم بر شاخص کل بورس تهران، بازدهی این نماگر از ابتدای سال  ۲۰۲۰ (۱۲ دی ۹۸) تاکنون حدود ۳۲۵ درصد برآورد می‌َشود. اما ونزوئلا چه  شرایطی دارد؟جاماندن بورس کاراکاس از تورمونزوئلا از سال ۲۰۱۳ میلادی و با به قدرت  رسیدن نیکلاس مادورو، با رشد فزاینده تورم مواجه شد به گونه‌ای که در سال  ۲۰۱۳ و هنگامی که مادورو سکان ریاست جمهوری این کشور را بر عهده گرفت نرخ  تورم سالانه این کشور ۱/ ۲۵ درصد بود و این عدد طبق آمار منتشر شده توسط  بانک مرکزی ونزوئلا در ماه مه سال جاری ۲۲۹۷ درصد نسبت به مدت مشابه در سال  گذشته رشد داشته است. طی این دوره ونزوئلا تورم ۲ میلیون و ۶۸۸ هزار و ۶۷۰  درصدی در ماه فوریه ۲۰۱۹ را هم تجربه کرد که رکوردی کم سابقه در تاریخ  محسوب می‌شود. مطابق آماری که صندوق بین‌المللی پول از رشد اقتصادی ونزوئلا  منتشر کرده است این کشور در سال ۲۰۱۹ رشد منفی ۳۵ درصدی داشته است. البته  یکی از نکاتی که درباره آمار اقتصادی این کشور قابل توجه است، عدم انتشار  بسیاری از شاخص‌های اقتصادی توسط دولت و نهادهای اقتصادی این کشور است.  به‌طور مثال، از نرخ بیکاری ونزوئلا هیچ آمار دقیق و مشخصی در دسترس نیست.  در سال ۲۰۱۹ بانک مرکزی ونزوئلا نرخ بیکاری را حدود ۹ درصد اعلام کرد، اما  صندوق بین‌المللی پول اواخر ماه مه اعلام کرد که تخمین این نهاد از نرخ  بیکاری در ونزوئلا حدود ۵۰ درصد است. ارزش دلار در برابر پول ملی ونزوئلا  از ابتدای سال جاری میلادی تاکنون ۵/ ۳۴۵ درصد رشد کرده است که از دلایل  اصلی این کاهش ارزش پول ملی، تزریق افسار گسیخته نقدینگی به بازار است.  البته از میزان نقدینگی تزریق شده به بازار نیز آمار قابل استنادی در دسترس  نیست. در این شرایط شاخص بورس کاراکاس، به‌عنوان اصلی‌ترین بازار مالی  ونزوئلا سال جاری میلادی را با عدد ۹۰ هزار و ۲۲۴ آغاز کرد و تا روز ۷ ژوئن  ۲۷۰ درصد رشد داشته است و اکنون عدد شاخص روی ۳۳۳ هزار و ۸۷۷ قرار دارد.  اما با توجه به تورم بالا در این کشور، نرخ تعدیل شده شاخص بورس کاراکاس در  سال ۲۰۲۰ به منفی ۴/ ۷ درصد می‌رسد.منتشر شده در روزنامه دنیای اقتصاد</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 02:12:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمایه‌داری فاجعه محور: ویروس کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeed_Naderi/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-sbdp5fhjcwm7</link>
                <description>نائومی کلاین، فعال سیاسی و نویسنده کتاب &quot;دکترین شوک&quot; در گفتگویی به تشریح شیوه بهره برداری و سودجویی دولت ها و سرمایه داران از شیوع ویروس کرونا در جهان و آمریکا می پردازد.نائومی کلاینویروس کرونا به عنوان یک بیماری همه‌گیر جهانی به رسمیت شناخته شد و تاکنون بسیار بیش از شیوع سارس مردم جهان را آلوده کرده است. مدارس، دانشگاه‌ها، موزه‌ها و تئاترها در سراسر ایالات متحده در حال حاضر تعطیل هستند و به زودی ممکن است تمام شهرها به همین وضع در بیایند. کارشناسان هشدار می‌دهند که برخی از افراد که گمان می‌کنند ممکن است به ویروس کرونا مبتلا شده باشند مشغول به کار خود هستند یا به دلیل ضعف سیستم بهداشتی که کاملا خصوصی سازی شده است به آن‌ها اجازه مرخصی نمی‌دهد.اکثر ما دقیقاً نمی‌دانیم که چه کاری باید انجام دهیم یا به چه کسی گوش کنیم. حرف‌های دونالد ترامپ با توصیه‌های مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری مغایرت دارد و این پیام‌های متناقض، فرصت ما را برای کاهش آسیب‌های ناشی از ویروس واگیردار کرونا محدود کرده است.این شرایط بهترین موقعیت برای دولت‌ها و نخبگان جهانی برای اجرای برنامه‌های سیاسی مدنظرشان است؛ برنامه‌هایی که اگر مردم تا به این اندازه سردرگم و تحت تاثیر شرایط بحرانی نباشند، مخالفت‌های بزرگی با آن‌ها خواهند کرد. این زنجیره وقایع تنها منحصر به بحران ناشی از شیوع ویروس کرونا نیست. بلکه برنامه کار سیاست‌مداران و دولت‌ها در دهه‌های اخیر است که تحت عنوان &quot;دکترین شوک&quot; دنبال می‌شوند، اصطلاحی که توسط نائومی کلاین فعال سیاسی و نویسنده در کتابی به همین نام در سال ۲۰۰۷ ابداع شد.تاریخ، زنجیره‌ای از توالی شوک‌ها - شوک جنگ‌ها، بلایای طبیعی و بحران‌های اقتصادی - و پیامدهای‌ آن است. این پیامدها تحت عنوان &quot;سرمایه‌داری فاجعه&quot; شناخته می شود. سرمایه‌داری فاجعه یعنی &quot;راه‌حل&quot;های تعیین شده توسط نظام بازار آزاد جهت سوءاستفاده از بحران‌ها برای تشدید نابرابری های موجود.کلاین می‌گوید ما در حال حاضر شاهد بازی سرمایه‌داری فاجعه در سطح ملی هستیم: در پاسخ به ویروس کرونا، ترامپ یک بسته محرک ۷۰۰ میلیارد دلاری پیشنهاد کرده است که شامل کاهش مالیات‌ها (که باعث تضعیف امنیت اجتماعی می شود) و کمک به صنایعی است که در نتیجه شیوع بیماری تجارت خود را از دست داده‌اند.کلاین گفت: &quot;آن‌ها خودشان هم فکر نمی‌کنند این اعمال را برای کاهش تبعات و مشکلات کرونا انجام می‌دهند؛ بلکه این ایده‌ها و برنامه‌ها از قبل هم وجود داشته‌اند و حالا این شرایط را فرصت مناسبی برای اجرای برنامه هایشان می بینند.&quot;نائومی کلاین در این گفتگو توضیح می‌دهد که چگونه &quot;شوکِ ویروس کرونا&quot; خود را به زنجیره حوادثی که وی بیش از یک دهه پیش در کتاب دکترین شوک تشریح کرده بود، متصل می‌کند. بیایید با اصول اولیه شروع کنیم. سرمایه داری فاجعه چیست؟ چه رابطه‌ای بین آن با &quot;دکترین شوک&quot; وجود دارد؟روشی که من از طریق آن سرمایه‌داری بحران را تعریف می‌کنم، کاملاً واضح و روشن است: بدین شکل که بخش خصوصی با کمک این شیوه به بهره‌برداری مستقیم از بحران های کلان می‌پردازد. سودجویی از فاجعه و سودجویی از جنگ مفاهیم و اتفاقات جدیدی نیستند اما واقعاً پس از ۱۱ سپتامبر وقتی دولت بوش آغاز یک بحران امنیتی بی‌پایان را اعلام کرد این سودجویی شدیدتر شد که در همان زمان نیز آن را خصوصی‌سازی و برون‌سپاری کرد که این مقوله شامل خصوصی‌سازی در بخش امنیت داخلی نیز شد. همین اتفاق در حمله و اشغال عراق و افغانستان هم رخ داد.&quot;دکترین شوک&quot; استراتژی سیاسی استفاده از بحران‌های کلان برای اعمال سیاست‌هایی است که به طور سیستماتیک و هدفمند نابرابری در سطح جامعه را عمیق‌تر، سرمایه‌داران را ثروتمندتر و هر کس دیگری را زیر پا له می‌کند. در لحظات بحرانی مردم می‌خواهند که در شرایط اضطراری روزمره بر روی جان به در بردن از آن بحران -هر چه که باشد- متمرکز شوند و تمایل زیادی به اعتماد بیش از حد به افراد قدرتمند دارند. ما در لحظه‌های بحران کمی نگاه خود را از مسائل دور می‌کنیم.این استراتژی سیاسی از کجا نشات می گیرد؟ چگونه می توان تاریخ آن را در سیاست‌های آمریکا ردیابی کرد؟استراتژی دکترین شوک واکنشی به توافق جدید دوران فرانکلین روزولت بود. میلتون فریدمن -اقتصاددان نئولیبرال آمریکایی و مخالف سرسخت این توافق- معتقد بود که همه چیز در آمریکا تحت این توافق از بین می‌رود. این توافق پاسخی به رکود بزرگ دهه ۳۰ و دوران داست بول -طوفان های شن در دهه ۳۰ آمریکا و کانادا-  بود و طبق آن یک دولت بسیار فعال‌تر در کشور پدید آمد که رسالت خود را حل مستقیم بحران اقتصادی از طریق ایجاد اشتغال دولتی و ارائه کمک‌های مستقیم به مردم می‌دانست.اگر شما یک اقتصاددان سرسخت مدافع بازار آزاد هستید، می‌دانید که وقتی بازارها شکست می‌خورند به تدریج فضا برای تغییرات ترقی‌خواهانه بنیادی مهیاتر از اجرای سیاست‌های تعدیل و مقررات‌زدایی در راستای منافع شرکت‌های بزرگ خواهد بود. درست در چنین موقعیتی دکترین شوک به عنوان روشی برای جلوگیری از رسیدن بحران‌ها به موقعیت‌هایی که سیاست‌های مترقی در آن ظهور می‌کنند به کار گرفته می‌شود. نخبگان سیاسی و اقتصادی به خوبی می‌دانند که لحظات بحرانی بهترین فرصت برای پیگیری لیست خواسته‌ها و آرزوهای ضد مردمی مدنظرشان است که باعث بروز شکاف بیشتر طبقاتی در این کشور و سراسر جهان می‌شود.در حال‌حاضر ما با چندین بحران رو به رو هستیم: همه‌گیری کرونا، عدم وجود زیرساخت‌ها برای مدیریت این اپیدمی و سقوط بازار سهام. آیا می‌توانید توضیح دهید که چگونه هر یک از این مؤلفه‌ها با مدلی که در دکترین شوک ارائه می دهید در تناسب است؟شوک در اینجا واقعا خود ویروس است و به گونه ای مدیریت شده است که سردرگمی در بالاترین حد باشد و حفاظت از مردم در ضعیف‌ترین شکل صورت پذیرد. فکر نمی‌کنم که این اتفاق یک توطئه باشد، بلکه روش مدیریت ناکارآمد دولت ایالات متحده و ترامپ در برابر این بحران است. ترامپ با این مسئله نه به‌عنوان یک بحران سلامت عمومی بلکه به عنوان یک بحران ادراکی و مشکلی احتمالی بر سر راه انتخاب مجدد خودش به‌عنوان رئیس جمهور برخورد کرده است.این بدترین سناریوی ممکن است، به ویژه هنگامی که در کنار این موارد واقعیت‌هایی مانند اینکه ایالات متحده آمریکا برنامه درمانی ملی ندارد و حمایت از کارگران در این سیستم بسیار ناچیز است هم وجود دارند. این ترکیب نیروها بیشترین میزان شوک را با خود به همراه داشته است. از این شرایط برای نجات صنایعی که در کانون بحرانی‌ترین بحران‌های جهان مثل بحران اقلیمی قرار دارند استفاده و بهره‌برداری می‌شود. آن‌ها می‌خواهند صنعت هواپیمایی، صنعت نفت و گاز، صنعت دریایی را به هر قیمتی سرپا نگه‌دارند.آیا در گذشته نیز با چنین مساله‌ای رو به رو شده‌ایم؟در کتاب دکترین شوک در مورد چگونگی بروز این اتفاق پس از طوفان کاترینا صحبت کرده‌ام. اندیشکده‌های واشنگتن مانند بنیاد هریتج، در جلسه‌ها راه‌حل‌های خود را که لیستی از خواسته‌های&quot;بازار آزاد&quot; برای رویارویی با طوفان کاترینا بود، ارائه می‌دادند. ما می‌توانیم با اطمینان بگوییم که همان جلسات دقیقا در حال‌حاضر اتفاق می‌افتد. در حقیقت، فردی که ریاست گروه رسیدگی پرونده طوفان کاترینا را بر عهده داشت، مایک پنس بود.در سال ۲۰۰۸ ، این بازی با نجات سرمایه‌های بانکی انجام شد، یعنی جایی که کشورها چک‌های سفید خود را به مقصد بانک‌ها نوشتند، که در نهایت باعث سودآوری چند تریلیون دلاری برای آن‌ها شد. اما هزینه واقعی آن از طریق سیاست‌های ریاضت اقتصادی و کاهش خدمات اجتماعی پرداخت شد. به همین دلیل آنچه در حال حاضر رخ می‌دهد مساله اصلی نیست، بلکه نحوه پرداخت هزینه‌های این اتفاقات در آینده مساله کلیدی است.مردم برای کاهش آسیب‌های ناشی از سرمایه‌داری فاجعه در شرایط کنونی و در برابر ویروس کرونا چه اقداماتی می‌توانند انجام دهند؟ اکنون در وضعیتی بهتر یا بدتر نسبت به زمان طوفان کاترینا یا آخرین رکود جهانی قرار داریم؟وقتی با بحران مورد آزمایش قرار می‌گیریم به عقب رانده می‌شویم و فرو می‌پاشیم یا رشد می‌کنیم، نقاط قوت و همدلی خود را می‌یابیم و متوجه می‌شویم نمی‌دانستیم که چه توانی داریم. این شوک یکی از آن آزمایش‌ها خواهد بود. دلیلی که من امیدوارم تا بتوانیم مسیر تحول و تغییر را انتخاب کنیم این است که بر خلاف سال ۲۰۰۸ ما آلترناتیو سیاسی واقعی داریم که گونه دیگری از پاسخ به بحران را پیشنهاد و یک جنبش سیاسی بزرگ‌تر که از آن پشتیبانی می‌کند.این همان چیزی است که تمام تلاش‌های پیرامون &quot;توافق جدید سبز&quot; درباره‌ی آن است: آماده شدن برای چنین لحظه‌ای. ما نمی‌توانیم در چنین موقعیتی روحیه خود را از دست بدهیم و باید برای به‌دست آوردن یک سیستم درمان جهانی کارآمد و همگانی، برنامه جهانی حمایت از کودکان و مرخصی درمانی با حقوق که مواردی بسیار وابسته و مرتبط به یکدیگرند، سخت‌تر از گذشته مبارزه کنیم.اگر دولت های ما و طبقات فرادست جهانی قصد دارند از این بحران در جهت منافع خود بهره برداری کنند، مردم برای مراقبت از یکدیگر چه کاری می‌توانند انجام دهند؟&quot;من از خودم و دارایی‌هایم مراقبت خواهم کرد، می‌توانیم با بهترین شرکت بیمه قرارداد داشته باشیم. اگر بیمه خوبی ندارید احتمالاً تقصیر خودتان است و این مشکل من نیست&quot; این همان چیزی است که ذهنیت اقتصادی همه‌چیز برای موفق‌ها و برندگان به ما می‌گوید! اما آنچه که در لحظه بحران خود را نمایان می‌کند در هم‌تنیدگی ما انسان‌ها با یکدیگر است. در گره‌گاه‌ها می‌بینیم که همبستگی و ارتباط میان انسان‌ها بسیار بیشتر از آن است که سیستم اقتصادی کاملاً بی‌رحمانه ما خواهان آن باشد.ممکن است فکر کنیم اگر از مراقبت‌های بهداشتی خوبی برخوردار باشیم دیگر خطری ما را تهدید نخواهد کرد، اما اگر کسی که غذای ما را تهیه می‌کند یا غذای ما را تحویل می‌دهد یا جعبه‌های ما را بسته بندی می‌کند، مراقبت‌های بهداشتی مناسب و بضاعت انجام آزمایش را نداشته باشد -اینکه بتواند در خانه بماند را فراموش کنید چرا که کسی مرخصی استعلاجی با حقوق ندارد- هیچ یک از ما نیز در امان نخواهیم بود. اگر مراقب همدیگر نباشیم، هیچکس از ما مراقبت نمی‌کند. ما درگیر این مخمصه هستیم.روش‌های مختلف سازماندهی جامعه، هر کدام خصلت‌های متفاوتی از ما را برایمان عیان می‌کنند. اگر در سیستمی زندگی می‌کنید که می‌دانید از مردم مراقبت نمی‌شود و منابع به شکل عادلانه در آن توزیع نمی‌شوند، آنوقت شما نیز در چنین شرایطی تحریک می‌شوید که دست به احتکار بزنید. از این امر آگاه باشید و به جای احتکار به این فکر کنید که چگونه می‌توانید از خود و خانواده‌تان مراقبت کنید. می‌توانید به فکر ایجاد محوری برای اشتراک اقلام ضروری با همسایگان خود باشید و از افراد آسیب پذیر مراقبت کنید.۲۷ اسفند ۹۸</description>
                <category>محمد سعید نادری</category>
                <author>محمد سعید نادری</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 19:15:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>