<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saeedkhodayari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saeedkhodayari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:48:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1707527/avatar/iuiUpx.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saeedkhodayari</title>
            <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شام آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-blcknlww2hta</link>
                <description>اعتماد کرده بود و این اعتماد، با یک علمی عجیب و از قبل کنترل شده، او را به کام مرگ کشید. عجب مرگ دل‌انگیزی. واقعا مرگ چه مرحله‌ای از این عالم بزرگ است که بعضی‌ها با کمال میل در آغوش مرگ جا باز می‌کنند. نکند آن‌طرف خبری‌ست. نکند این‌میان چیزی دورغ باشد و ما تا الان از آن بی‌خبر ماندیم.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 11:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیس شدن پس‌سرش از خون داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%AE%DB%8C%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-ctvazbvyfezv</link>
                <description>دود سیگارش را به بیرون فوت کرد؛ تف کرد و شیشه را بالا کشید تا صدای زمخت موتوری که از سمت چپ چهار‌راه می‌آمد را حذف کند. چهار ثانیه به سبز شدن چراغ مانده بود ولی میل به ترمز‌کردن نداشت. حباب زرنگ‌بودن در سرش باد کرد و دنده را خلاص کرد. با همان سرعت وارد چهار‌راه شد.مرد‌ موتور سوار به چهارراه نزدیک می‌شد. لرزش موتور با زیاد کردن سرعتش، بیشتر می‌شد و آفتاب مستقیم به سرش می‌کوبید. چهار ثانیه مانده بود تا چراغ قرمز شود و اصلا تمایل به ایستادن و سوراخ شدن کله‌اش زیر تابش بی‌رحم آفتاب را نداشت. معکوس داد و موتور جیغی کشید تا بتواند از این چند ثانیه پایانی رد شود.با جیغ کشیدن موتورش، حس عجیب تایید‌طلبی به مغزش تزریق شد و به خانمی که در ماشین سمت چپش که در حال ایستادن بود، نگاهی کرد. وارد چهار‌راه که شد و سرش را به جلو چرخاند. یک دفعه مغزش فرمان نداد؛ فقط فحش داد و فریاد کشید. قبل از مرگش توانسته‌بود لذت پرواز و معلق‌بودن در هوا را بچشد.دوثانیه... یک‌ثانیه... صدای برخورد استخوان‌هایش با آسفالت داغ، نگاه مردم را به وسط چهار‌راه خرید. چشمانش جز آسمان، چیزی نمی‌توانست ببیند و فقط خیس شدن پس‌سرش از خون داغ را حس کرد و چشمانش برای همیشه بسته شد.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 19:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوضاع هر لحظه می‌تونه عوض شه</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D9%87%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D9%87-wtxv6amqjs1e</link>
                <description>اوضاع هر لحظه می‌تونه عوض شه.با آن کفش‌های دوزاری از‌بس خیابان‌ها را بالا پایین کرده بود، خون‌آبه تاول باعث شده بود جورابش‌ خیس و گرم شود. نا‌امیدی باعث شده بود سرش را با بی‌حوصلگی به اطراف بچرخاند. ایستاد و بوی چربی‌ که از فن بیرون رستوران می‌آمد درگیرش کرد. به در ورودی که می‌رسیدی، عطر خوش زعفران و کباب بلند می‌شد. چشمانش ریز شد و با گوشه چشمش نگاهی به داخل انداخت. نما داخل سالن کمی مشخص بود ولی نمی‌توانست همه‌چیز را ببیند. وارد شد اما کسی نبود. دیوار رستوران، از آینه کار شده بود و هرجای سالن می‌توانستی خودت را ببینی. خودش را می‌دید اما اهمیتی نداشت. زبان‌ش از خشکی به سق‌ش چسبیده بود. به پیش‌خوان رسید و غذای بسته‌بندی شده که صاحبی‌هم نداشت را دید. چپ‌و‌راست را بالا پایین کرد تا همه‌جا را برانداز کرده باشد. وقتش که شد، به هیچی فرصت نداد و با آن به ظاهر کفش‌ها از در خارج شد تا به جای امنی برسد. گربه‌ها از صدای بلند نفس‌هایش کوچه را برای او خالی کردند. کنار سطل‌آشغال ایستاد. عرق به چشم‌هایش رسیده بود و تلاش می‌کرد نفس‌هایش را عمیق‌تر کند تا سر‌حال شود. بعد از باز کردن بسته‌غذا، عطر برنج‌وزعفران زیر بینی‌اش چرخید و با ولع، دستش را تو برنج فرو کرد. دهانش را باز کرد تا برنج له شده تو دستانش را قورت بدهد که چشمش به دیوار افتاد و خشکش زد.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 22:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی هنوز ادامه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ez0yqxldijyq</link>
                <description>لا‌به‌لای این همه مه، خاطراتم را به یاد می‌آورم. خدای‌ من چقدر ابری است. زمانی که همه در پی اکتشافات روزمره گیر کرده بودند، دوست داشتنم را میان مو‌های رنگ شده دختری از طبیعت گم کردم. من رفتم اما با گذشت زمان، من بودم که این بازی را باختم. پس محکوم به فراموشی شدم. در همان زمان‌ها، واحد‌های زندگی را جلوجلو پاس کردم. اما این همه خاطرات برای چه بود؟ اصلا لازم بود! بالغ شدن برای همه اتفاق می‌افتد. برای بعضی‌ها کمی دیرتر ولی ظاهر می‌شود. اول جلسه دکتر با یک صورت دلگرم گفت:« تو که سنی نداری.» ولی تا آخر جلسه سکوت کرد و وقتی جلسه تمام شد فقط گفت:« از منشی برای جلسه بعد وقت بگیر.» در را بستم.هوا هنوز مه داشت. کفش هایم انعکاس نوری که در آب پیاده رو افتاده را له می کرد. نمی‌توانستم فرق بین دود سیگار و بخار دهانم را بفهمم. همین ارتباط دود و بخار، می توانست دلیل قانع کننده‌ای برای استراحت مغز و هیپنوتیزم فکر‌هایم باشد. با همه این دلیل‌ها، بازی هنوز ادامه دارد و من جوانم.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 22:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا بهتر از نبض</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-cx7eb6hja7ma</link>
                <description>آثار تلخی را می‌توانستم روی پوستش ببینم. این زندگی بود که همه‌چی را برایش سخت کرده بود یا مغزش سختی را ملکه کرده بود. باور داشت که زورش به هیچ‌کس نمی‌رسد ولی بدنش که نمی‌تواند شکایت کند. هرباری که طرد می‌شد، چه‌کسی بهتر از خودش که بتواند به او آسیب بزند. کم کم این ترد شدن‌ها به هر‌روز رسید و تقریبا جای مناسبی برای تنبیه خودش روی پوستش نمانده بود. کجا بهتر از نبض!</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 17:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-posmzbqojnxq</link>
                <description> کوتاه بودن عمر یک سیگار را زمانی درک کرد که با خود قرار گذاشت هفته ای یک نخ سیگار بکشد. ساعت ۱۲ ظهر هر دوشنبه می توانست یک نخ سیگار بکشد و الان ۵ روز تا دوشنبه مانده است. ساعت ۱۲ به او انگیزه می داد که روز ها را با امید بگذراند. بارها و بارها شکست خورده بود و همان روز اول سیگار کشیده بود. تا امروز که ۲ روز مانده تا دوشنبه. هر ساعت که می گذشت، بیشتر و بیشتر به دوشنبه ها فکر می کرد. به یکشنبه رسید و شهوت ساعت ۱۲ باعث شده بود که به چیزی جز دوشنبه فکر نکند. با همه انتظار ها دوشنبه رسید اما یک دوراهی قدرتمند، سر راهش قرار گرفته بود. چطور می شود آن تک مسیر شهوت به یکبار دوراهی شود. او نمی توانست این زجری که یک هفته با آن دست و پنجه نرم کرده را فراموش کند. از طرفی موج عطش چشمانش را تنگ و تر کرده بود. این زجر برایش خوشایند شده و نمی خواست فکر دوشنبه را از خودش بگیرد.ترس اینکه اگر سیگار بکشد و در انتظار دوشنبه بعدی شکست بخورد، مغزش را می جوید. به ۱۲ نزدیک می شد و لحظه به لحظه ترس از شکست در دوشنبه بعدی شهوت سیگار کشیدن را کم می کرد. ساعت ۱۲ شد و ترس با اقتدار جای شهوت را گرفت. مغزش عادت کرده بود که چشم به راه دوشنبه ها بماند. همان مغز، ترس را خلق کرده بود.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 19:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-dvkc0ohapi7x</link>
                <description>تو هرج و مرج ایستگاه، هیچکس نمی توانست مسافران را از همراهان جدا کند. پیرمرد مسئول تا نیمه از در قطار آویزان شد و فریاد زد:« همه سوار شید. همه سوار شد.»پسر دستان دختر را محکم چسبید و گفت:« دلم آشوب شده. بمون.» دختر پاشنه اش را از زمین جدا کرد و روی نوک انگشتانش ایستاد تا هم قد پسر شود. صورتش را به لب های پسر نزدیک کرد و گفت:« باید برم. ولی اولین فرصت نامه می نویسم اما الان باید...» حرف دختر تمام نشده بود که پسر دستانش را دور دختر حلقه کرد و بدن دختر را به خودش چسباند و تا می توانست عطر گردن دختر را نفس کشید. قطار سوت کشید و آرام به حرکت افتاد. دختر به آرامی گفت: «وقتشه.» پسر دوباره نفس کشید و اتصال بدنش را قطع کرد. دختر کوله اش را برداشت به سمت پیر مردی که از در آویزان بود رفت و سوار شد. قطار سرعت گرفت و ایستگاه خلوت شده بود. پسر دستش را بلند کرد و به قطار در حال دور شدن تکان داد. قطار دور تر می شد و پسر تنهایی را از عمق روحش احساس می کرد. نتوانست از انفجار اتمی که در گلو جاساز شده بود جلو گیری کند. قطار از دید خارج شد.پیر مردی ریش سفید که مشغول تمیز کردن ایستگاه بود به پسر نزدیک شد. کنار پسر ایستاد و گفت:« پسر جان چه بغض قشنگی داری.»پسر ناتوان شده بود و به حرف پیرمرد اهمیتی نمی داد. پیرمرد گفت:« رفت؟» پسر گفت:« رفت.» پیر مرد گفت:« نمیتونی فراموش کنی؟» پسر جوابی نداد.پیرمرد به زمین نگاهی عمیق کرد. لبخندی زد و گفت:« هی... . ۴۰ سال گذشت. نمیشه فراموش کرد. اگه می‌شد منم اینجا نبودم.»</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 10:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شباهت</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA-mqveswhz5zgh</link>
                <description>سگی که کوتاه ترین بود، از همه بیشتر پارس می کرد و در تلاش بود که خودش را به بقیه سگ ها و صاحبشان، نشان دهد. سگ ها پارس می کردند و او هم پا به پای بقیه، سر و صدا می کرد. به جایی رسید که همه ساکت شدند، اما این کوتوله جذاب دست بردار نبود. او غرق خودنمایی بود و متوجه این نبود که از پارس زیاد، ممکن است قلبش بترکد و همه چیز برایش پایان یابد. او جذابیت فیزیکش را به کوچک بودش فروخته بود و تلاش می کرد خودش را به اشتباه معرفی کند. چقدر شبیه به آدم ها عمل می کرد. ظاهرا به غیر از انسان ها، بقیه هم این رفتار را دارند. </description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 15:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستا ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%DB%B2-xhip6x7mol4f</link>
                <description>بوی نم رفته رفته برایش عادی شده بود اما از یک طرف، ترس و از یک طرف کنجکاوی، اجازه نمی داد فکر کند. سیگارش را درآورد و روی لبش گذاشت که مرد گفت:« پسر جون اینجا نه. برو دمه در بکش تا غذات آماده شه. بعد می برمت بالا.»بوی نم رفته رفته برایش عادی شده بود اما از یک طرف، ترس و از یک طرف کنجکاوی، اجازه نمی داد فکر کند. سیگارش را درآورد و روی لبش گذاشت که مرد گفت:« پسر جون اینجا نه. برو دمه در بکش تا غذات آماده شه. بعد می برمت بالا.»حرف مرد را شنید و به شکلی مطیع به سمت در رفت. در را باز کرد. از صدای دور از انتظار جیلینگ جیلینگ زنگوله آویز در بالای در کمی ترسید. از شدت استرس، ناخدآگاه سرش را چرخاند که به مرد نگاه کند اما کسی در پیشخان نبود. کمی مکث کرد و از در خارج شد. به محض خروج، کسی دمه در مسافرخانه نبود و همه صندلی ها، خالی بودند. چراغ کوچک کم نوری جلوی در را زرد کرده بود. ایستاد و سیگارش را روشن کرد. منتظر بود و به تاریکی روستا نگاه می کرد که یک دفعه پیرمردی با صورت عرق کرده از تاریکی به سمت در آمد. از کنارش رد شد جوری که انگار متوجه حضورش نشده و با لهجه ترکی و صدای بلند فریاد زد:« تریاک می خوام... تریاک می خوام.» چند لحظه سکوت کرد. ناگهان سرش را به سمت او چرخاند و گفت:« تو یکی از اونایی؟»با شنیدن این جمله موهای تنش مور مور شد و گفت:« نمیدونم راجعه به چی صحبت می کنی.» و به سرعت نگاهش را از پیر مرد گرفت. پیر مرد دوباره تکرار کرد:« آره تو یکی از اونایی.»اینبار به صورت پیر مرد نگاه نکرد. سیگارش را انداخت و در را باز کرد. دوباره صدای جیلینگ جیلینگ زنگوله که برایش ناآشنا بود، شوکه اش کرد به سمت پیشخان رفت ولی صدای بسته شدن در را نشنید. برگشت به عقب نگاه کرد. پیر مرد در چهارچوب در ایستاده بود و با نگاه عصبانی و ترسناکش، به او خیره شده بود. به سرعت نگاهش را از پیرمرد گرفت. دوباره زیر چشمی نگاهی به او انداخت. اما پیر مرد آنجا نبود. ترس کل وجودش را گرفته بود و نمی دانست اسم مرد مسافرخانه دار چیست و چگونه باید صدایش کند. زنگ پیشخوان را چند بار زد اما مرد نیامد. با ترس به چهار چوب در نگاه کرد. اینبار پیرمرد ایستاده بود و گفت:« دیگه نمیتونی از این روستا خارج شی.»شدت ترسش به خشم تبدیل شد و به پیرمرد گفت:« گمشو پیرمرد. میام میگیرم میزنمتا.» فراموش کرده بود که همه اهالی روستا کر شدند. دور از انتظار بحث، پیرمرد بلند بلند خندید و تکرار کرد:« دیگه نمیتونی از اینجا بری.»مرد با یک سینی غذا از پله ها آرام آرام بالا آمد. به پیشخوان رسید و گفت: « با کی حرف می زنی؟»به مرد نگاهی کرد و گفت:« یه پیرمرد اومده اینجا میگه تریاک می خوام. بعد به من نگاه کرد و گفت:« نمیتونی از اینجا خارج شی...منظورش چی بود!»مرد به در نگاهی کرد و گفت: « درو چرا باز گذاشتی! نگفتی حیوونی چیزی میاد تو...»به چشمان مرد نگاه کرد و گفت:« دارم بهت می گم پیرمرده دیوونه شده بود. اون بود که اونجا واستاده بود.»مرد به سمت در رفت. به اطراف نگاهی انداخت و چیزی ندید. فقط زوزه گرگ ها از کوهستان نزدیک روستا، بیرون از مسافر خانه بود. در را بست و گفت:« میدونم داری استرس می کشی. چیزی که باعث شده فرار کنی واسم مهم نیست. فقط دیگه در رو باز نزار.» به سمت پیشخوان رفت. سینی را به او داد و گفت:« برو بشین رو اون صندلی کنار پنجره غذاتو بخور.»لبخندی طعنه آمیز زد و ادامه داد:« اگه فک می کنی پیرمرده میاد باز، پرده پنجره رو بکش.» حرفش که تمام شد به سمت زیر زمین رفت. </description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 00:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-iqnm1pzyxm2g</link>
                <description>فرسوده شدن در عشق و سر دوراهی قرار گرفتن از خواستن ها و نخواستن ها، انسان منزوی را گرفتار تر می کند و راهی جز خودزنی نمی گذارد. البته که خودزنی به تنهایی، راه های متفاوتی دارد و صرفا در آسیب فیزیکی خلاصه نمی شود.آدم اول داستان(تیتو آرنودی) تراژدی و تباه کوکایین، شخصیتی معمول و غیر قهرمان است، که این ساده زیستی و معمولی ترین بودن، باعث خاص بودنش شده.زمان هایی که نیاز به تنهایی دارد، فاصله می گیرد و در رنج های خودش غرق می شود و زمان هایی که نیاز باشد، دو تا دوتا دلبر انتخاب می کند، اما تصور کردن یه همچین آدمی، هم سخت و هم جذاب می تونه باشه. من به شخصه متوجه تفاوت آدم اول این کتاب با بقیه کتابایی که خوندم، شدم.نویسنده:پیتی گریلی نویسنده و روزنامه نگار یهودی_ایتالیایی بود که تو سال ۱۹۷۵ درگذشت و در زادگاهش( تورین_ایتالیا) به خاک سپرده شد.در سال ۱۹۱۶ از دانشکده حقوق تورین فارق التحصیل شد.بعد از رابطه کوتاه مدتش با آملیا گوگلیلمینتی(شاعر)،تصمیم گرفت وارد روزنامه نگاری و داستان نویسی بشه. در سال ۱۹۲۴ روزنامه گراندی فیرمه رو بنیانگذاری کرد و اکثر جوان های اهل قلم رو به عنوان خواننده، جذب خود کرد. تا سال ۱۹۳۸ به فعالیت خود ادامه داد که جنگ دوم آغاز شد و با مخالفت حذب فاشیست روبه رو شد. بعد از رابطه کوتاه مدتش با آملیا گوگلیلمینتی(شاعر)تصمیم گرفت وارد روزنامه نگاری و داستان نویسی بشه. در سال ۱۹۲۴ روزنامه گراندی فیرمه رو بنیانگذاری کرد و اکثر جوان های اهل قلم رو به عنوان خواننده، جذب خود کرد. تا سال ۱۹۳۸ به فعالیت خود ادامه داد که جنگ دوم آغاز شد و با مخالفت حذب فاشیست روبه رو شد. در سال ۱۹۲۴ روزنامه گراندی فیرمه رو بنیانگذاری کرد و اکثر جوان های اهل قلم رو به عنوان خواننده، جذب خود کرد. تا سال ۱۹۳۸ به فعالیت خود ادامه داد که جنگ دوم آغاز شد و با مخالفت حذب فاشیست روبه رو شد.  به کل، ۴ رمان نوشته که متسفانه فقط یکی از این ۴ داستان، به فارسی ترجمه شده. جالبه که بدونین این ۴ رمان، به فاصله زمانی ۸_۹ یا ۱۰ سال نوشته شده و به خوبی مشخصه که جنگ ضد یهود و یهودی بودن این آقا چقدر تاثیر در زندگیش گذاشته. اکثر اوقات در پاریس زندگی می کرد. زمان طولانی به همراه خانواده اش به زوریخ فرار کرد و بعد به آرژانتین رفت. چند سال آخر به پاریس برگشت و گهگداری به خانه و شهر مادری اش سر می زد که تو یکی از این سفرهای کوتاه به تورین، درگذشت. به کل، ۴ رمان نوشته که متسفانه فقط یکی از این ۴ داستان، به فارسی ترجمه شده. جالبه که بدونین این ۴ رمان، به فاصله زمانی ۸_۹ یا ۱۰ سال نوشته شده و به خوبی مشخصه که جنگ ضد یهود و یهودی بودن این آقا چقدر تاثیر در زندگیش گذاشته. اکثر اوقات در پاریس زندگی می کرد. زمان طولانی به همراه خانواده اش به زوریخ فرار کرد و بعد به آرژانتین رفت. چند سال آخر به پاریس برگشت و گهگداری به خانه و شهر مادری اش سر می زد که تو یکی از این سفرهای کوتاه به تورین، درگذشت.کوکایین تو سال ۱۹۲۱ (۱۲۹۹) انتشار پیدا کرده و تو سال ۱۳۵۲ توسط رضا سید حسینی ترجمه شد.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 13:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-yvqiqopprslb</link>
                <description>از زمان سلطنت خاندان پهلوی، خاطرات زیادی شنیده ایم و این خاطرات از بس به خوشی تعریف می شود، همه باورمان نسبت به آن زمان را به اشتباه شکل داده است. نه بودیم و نه دیدیم. به شنیدن هم اعتباری نیست. واقعیت این است که آن زیبایی و خوشی وجود خارجی نداشت.در این کتاب ، احمد اقا (شخصیت اول) با دیده ای تیز، همه ی جهل ،فقر و خرافه ی مردم شیراز را با نگاهِ اول شخص به تصویر میکشد .کتاب سنگ صبور به گونه ی ناتورالیسم ، به مکتوب استادصادق چوبک لذت دیدار با گذشته را دو چندان میکند .</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 12:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-tm31oev2ghsg</link>
                <description>کتاب جوانی بدون جوانی اثر میرچا ایلیاد. تناسخ... نظریه ایست که کاملا میتوان بر باور های هر انسانی غلبه کند و زین پس محیط پیرامون را به شکلی جان دار به ما نشان دهد ، انسان ،گیاه ، حیوان و جامِدات ...درباره نویسنده: میرچا ایلیاده ،اسطوره شناس رومانیایی بر گرفته از این نظریه به نشر رسیده است ...او به غیر از زبان های انگلیسی، ایتالیایی، هندی، فارسی،در دانشگاه کلکته ،زبان سانسکریت را اموخت سانسکریت ،زبان باستانی هند و زبان دینی مذاهب هندو ، بودیسم و جاینیسم است و هم ریشه با زبان پارسی می باشد  ...</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 11:34:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-lqvgupskdfsl</link>
                <description>عجله داشت و عینکش شکست. لای لباس هایش، به دنبال شیشه محبوب بود که با عینک و صورتش به چوب لباسی فلزی برخورد کرد. تاکسی خیلی وقت بود که منتظر بود و او هم به خوبی می دانست که اگر این جلسه را از دست بدهد، نه تنها همه رشته ها پنبه می شود، بلکه کل ارتباطاتش را هم از دست می دهد. عصبانی شد و با فریاد، خورده شیشه های عینکش را روی میز پرت کرد. شیشه محبوب کوکایین را درآورد. خارج از انتظارش، شیشه خالی بود و آخرین بار، فراموش کرده بود که کوکایین بخرد. عصبانیتش نه تنها فروکش نکرد، بلکه دندان هایش را روی هم به قدر محکم فشار داد که از زاویه فکش، مشخص بود، دندان هایش چه وزنی را متحمل شده. شیشه را هم به سمت دیوار پرت کرد. اعتماد به نفسش، به کوکایین بستگی داشت. کراواتش را شل کرد و در ناامید ترین حالتش، شل شد و روی تختش نشست. همچنان تاکسی منتظرش بود. </description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 09:34:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستا ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-nhlyekewbzph</link>
                <description>طرفای ظهر بود و هوا طبق معمول گرم شده بود. با بی حوصلگی به خانه بازگشت. مردی بود که از کودکی کمبود احساسات اذیتش می کرد. با وجود سیگار کشیدن های زیاد، همیشه بوی عطر می داد. او به ایراد های ناشی از سیگارش، اهمیت می داد. روزی ۳ بار با خمیردندان ها متفاوت، مسواک می زد. اما زردی سیگار، روی دندان هایش ملکه شده بود. ماشین را پارک کرد. فراموش کرد که در ماشین را قفل کند. به در چوبی قهوه ای رنگ خانه که قفل ضد سرقت هم داشت  رسید. باز کرد و داخل شد. گرمای خانه با حرارت بیرون هیچ فرقی نداشت. بعد از چند لحظه حضور در خانه، گرما را حس کرد و گفت:« اه. روشن کنید این کولر بی صاحبو»همسرش که تقریبا همسن خودش هم بود، از توی آشپزخانه با صدای بلند گفت:« من نوکرت نیستم، گمشو خودت روشن کن.»تقریبا ۳۷ سال سن داشت و با همسرش که در دانشگاه حقوق، همکلاسی بودند، آشنا شده بود. وکیل نبود اما کارهای حقوقی می کرد. همسرش از هم صحبتی با مردهای جدید لذت می برد و برایش اهمیتی نداشت که او حضور داشته باشد یا نه. به هرحال کار خودش را می کرد. همین رفتار دیشب در مهمانی دوستانه که مردها و زن های غریبه زیادی هم آمده بودند، افتاد. او همیشه از این موضوع، رنج می برد و اکثر اوقات سکوت می کرد اما اینبار سکوتی در کار نبود. در مسیر برگشت از مهمانی، بحث بین او و همسرش جدی شده بود.او هنوز نتوانسته بود، بحث ها و بی احترامی های دیشب که همسرش از روی عصبانیت گفته بود را حضم کند و گفت:« زنیکه هرزه تو هربار که با من به مهمونی دوستام میای، آبروی منو می بری. اگه با خودم نبرمت، واسه خودم بده، اگه ببرمت، شرفمو می بری. چطوری نمی تونی جلوی خودتو بگیری! باهمه لاس می زنی.» بعد از حرف های محکم او، همسرش به شدت عصبانی شد و با جیغ و فریاد، گلدان دم دستش را به سمت او پرت کرد. گلدان به دیوار خورد و شکست. از عصبانیت زیاد، به سمت همسرش رفت و گردنش را گرفت. تا جایی که می شد فشار می داد و فریاد می زد. به جایی رسید که پوست سفید همسرش، سرخ شده بود و نمی توانست نفس بکشد. یک دفعه به خودش آمد و در لحظه، عصبانیتش به رحم تبدیل شد. گردن همسرش را رها کرد و او به زمین افتاد. همسرش نفس های سفتی می کشید و گریه می کرد. او با همان شدت عصبانیت به سمت در رفت و از خانه خارج شد. سوار ماشین شد و با سرعت حرکت کرد. از کوچه خارج شد و به خیابان اصلی پیچید. به محض ورود به خیابان، یک ماشین، با سرعت زیاد از عقب به او زد. با برخورد ماشین، صورت او به شیشه خورد و عصبانیتش دوبرابر شد. از ماشینش پیاده شد و به سمت راننده ماشین عقبی رفت. نه مغزش کار می کرد و نه چشمانش می دید. راننده را پیاده کرد و با مشت به صورتش زد. بعد از مشتی که زد، تا می توانست، راننده را کتک زد. راننده با صورتی قرمز از خون به زمین افتاد. کسی نبود که راننده را کمک کند. بالا سر راننده برای چند لحظه ایستاد. او توانسته بود عصبانیتش را روی راننده پیاده کند اما بعد از چند لحظه، عقلش جای عصبانیتش را گرفت و چشمانش کار کرد. او یک آخوند را کتک زده بود و از سر شغلش، به خوبی می دانست که چه سرنوشتی در انتظارش است. راننده را به همان شکل رها کرد و سوار ماشینش شد و گاز داد. نمی دانست چه کاری کند ولی خوب می دانست که چه کاری انجام داده. دوباره مغزش کار نمی کرد اما اینبار نه از سر عصبانیت، بلکه استرس و ترس کل وجودش را گرفته بود. همزمان با عصبانیتش، به خودش فحش می داد و با خودش حرف می زد. با سرعت از شهر خارج شد. استرس زیاد اجازه نمی داد که سیگار روشن کند و همینجور به مسیرش ادامه می داد. سرعتش را کم کرد و کنار جاده ایستاد. خورشید در وسط آسمان شهره شده بود و از گرمای زیاد، کسی در جاده نبود. کم کم وحم کل مغزش را گرفت و با خودش حرف می زد ولی نمی دانست چه کار کند. به دوستش زنگ زد. کسی تلفن را جواب نداد. باز زنگ زد و باز کسی جواب نداد. حرکت کرد. بنزینش نصف و به شدت تشنه شده بود. خم شد و صندلی عقب ماشین را نگاهی کرد که شاید بطری آب پیدا کند اما نبود. در همین حین، تلفنش زنگ خورد. دوستش سلام داد اما او بدون سلام دادن ماجرا را تعریف کرد. بعد از اتمام حرف ها، دوستش پرسید:« زنده است؟» این سوال باعث شد که هرچه سلول برای آرامش در مغزش وجود دارد، از بین برود و استرسش را دوچندان کرد و گفت:« نمی دونم.»دوستش وکیل بود و در وکالت، به شدت خبره بود. هم دانشگاهی بودند و از ریز و بم زندگی هم خبر داشتند. کمی سکوت بینشان رد و بدل شد. دوستش سکوت را شکست و گفت:« از کشور خارج شو تا من ببینم چیکار می تونم بکنم»اولین چیزی که بعد از شنیدن این جمله به ذهنش رسید، پاسپرتش بود. هیچ مدارکی به عیر از مدارک ماشین، همراهش نبود. دوستش گفت:« باشه، حداقل از منطقه خارج شو. برو یه جای دور.» تلفن را قطع کرد. سیگارش را روشن کرد. با ورود دود به بدنش، کمی آرام شد و فکرش یک مقدار شروع به کار کرد. صحنه دعوا را به خاطر آورد و یادش آمد که ممکن است پلاک ماشینش را کسی یا دوربینی برداشته باشد. سرعتش را زیادتر کرد که به اولین آبادی بعد از این جاده خشک برسد.از شهر دو ساعت فاصله گرفت و به اولین شهرستان که خیلی هم کوچک بود رسید. ماشینش را در گوشه ای پنهان، پارک کرد و تلفن، سیگار، و مدارک ماشین را به همراه کارت های بانکی اش برداشت. به یک بقالی رفت و آب خرید و خورد. بعد از اینکه خودش را از آب سیر کرد از صاحب مغازه که یک پیر مرد خنثی با چروک های زیادی که در صورتش بود و رنگ تیره ای که داشت، صحبت کرد. هوا گرمتر شده بود اما پیرمرد یک کلاه دهاتی و گرم به سر داشت و کت کهنه ای را تنش کرده بود. گفت که می خواهد به سمت غرب برود و ماشین ندارد. پیرمرد کسی را معرفی کرد که پول می گرفت و مسافر ها را با نیسانش جا به جا می کرد. از پیر مرد چند پاکت سیگار، دو بطری آب و چند تا کیک تاریخ گذشته خرید. مرد نیسان سوار را پیدا کرد. با هم کنار آمدند. در مسیر یک کلمه هم حرف نزد. فقط سیگار می کشید و به چند ساعت قبلی که به سرعت اتفاق افتاد و گذشت، فکر می کرد. کم کم خواب، چشمانش را گرفت اما چون به صندلی نیسان عادت نداشت، نمی توانست بخوابد. به هر حال خوابید. چند ساعت گذشت.یک زن لاغر اندام با یک مرد که چکمه های مشکی پوشیده بود و چند سگ تبتی وحشی بزرگ، که گردن همه آن ها قلاده بسته شده بود و همه قلاده ها به یک زنجیر محکم و سفت که مرد در دست داشت، ختم می شد، به دنبالش می دویدند و فریاد می زدند. او هم می دوید و فرار می کرد. هرچند ثانیه یک بار به عقب نگاه می کرد و این نگاه، باعث می شد که سرعتش کم شود. می دوید و سک ها هم پارس می کردند. او نمی دانست چگونه از دست دندان های بزرگ و سفید این سگ ها که هر بار از ترس به عقب نگاه می کرد و می دید، خلاص شود. فریاد می زد و می دوید که یک دفعه راننده نیسان با دستش، به شانه او زد و گفت:« عمو بیدار شو. بیدار شو.» از خواب پرید. همه جا تاریک شده بود. عرق کرده بود و به شدت از خوابی که دیده بود، می ترسید. سکوت بود و فقط صدای موتور نیسان که سرسام‌آور شده بود، می آمد. سیگارش را روشن کرد و کمی آرام شد. پرسید:« کجاییم؟» راننده با لحجه غریب گفت:« تقریبا رسیدیم. فقط خوب دقت کن. این روستا که قراره بری، عین بقیه روستا ها نیست. اینجا زیاد نمون. به روستا رسیدند. تاریک بود. جلوی یک مسافرخانه نگه داشت. او به راننده پول داد و از ماشین پیاده شد. راننده رفت. به سمت مسافرخانه رفت. چند پیرمرد کهنه، دمه در مسافر خانه نشسته بودند و مشغول تریاک کشیدن بودند. از زمانی که پیاده شد، هیچ کدام از پیر مرد ها از او چشم برنداشتند و بدون کلمه ای، نگاهش می کردند و از وافور های خود، دم می گرفتند. نزدیک شد و به آرامی سلام داد. کسی جوابش را نداد. دوباره سلام کرد و باز کسی جوابی نداد. به در ورودی مسافرخانه رسید. در را باز کرد. به محض اینکه داخل شد، بوی نم تندی وارد ریه اش شد. کمی اذیت شد اما اهمیتی نداشت. به سمت پیشخوان رفت. کسی نبود. زنگ پیشخوان را زد. کمی منتظر ماند. مردی با جلیغه ی قرمز، موهای زرد و چهره سفید صورتی از زیر زمین بالا آمد. با شکم گنده اش نزدیک شد و گفت:« سلام جوون، اتاق می خوای یا گرسنته» نگاهی به مرد کرد و با شک گفت:« اتاق می خوام اما غذا نخوردم.» مرد گفت:« باشه الان واست یچی میارم بخوری بعد می برمت بالا استراحت کنی.»کمی آرام شد و گفت:« اینجا کجاست؟» مرد لبخندی زد و گفت:« فرار کردی؟»جوابی نداد و ساکت به مرد خیره شد. مرد گفت:« تو مرزی ترین روستا غرب واستادی. اون آدماییم که دم در نشستن، همه ناشنوان ینی مردم کل روستا کر شدن. تریاک می کشی واست بیارم؟ به سر و وضعت نمی خوره فراری باشی ولی هرکی میاد اینجا، از یجا فرار کرده. خیلی وقته کسی نیومده ینی کسی نمی تونه بیاد. ببینم پول مول داری؟»سکوت کرد و جوابی نداد. مرد دوباره پرسید:« پول داری اومدی اینجا؟ اینجا چیزی مفتی نیستا...»بعد از کمی سکوت با تعجب و استرس گفت:« آره. مردم اینجا همه کر شدن؟»مرد گفت:« هه نمیدونستی! عجیبم نیست. هیشکی نمیدونه. این روستارو خیلی ساله از رو نقشه پاک کردن. هیشکی اینجارو نمی شناسه.» ... . </description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 15:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه خالی لیوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-z1yoryro9oyk</link>
                <description>به کسی دروغ نمی گوید. از تولد ۴۰ سالگی اش چند ماهی است که می گذرد. در ۲۰ سالگی از شدت فقر، مجبور شد شغلی پیدا کند. کمی پس از جستجو، توانست در یک مغازه آهنگری که خیلی هم کهنه و گرم بود، کاری دست و پا کند. آهنگر مردی خشن و درشت اندام بود. نه خواندن بلد بود و نه احترام. هر روزش را با فحش و تحقیر های آهنگر شروع می کرد و در آخر شب، چندرغاز پولی که قرار بود هر شب بگیرد را، تحویل می گیرفت اما از نصف هم کمتر. مجبور بود. هر روز تحقیر می شد و این حقارت، تبدیل به غولی در درونش شده بود که هر روز خودش  را به در و دیوار می کوبید تا بتواند خارج شود. چند سالی گذشت. تو سری خوردن ها نه تنها او را سرخورده نکرد، بلکه او را به یک شخصیت تحقیر کننده حرفه ای تبدیل شد. حالا او می توانست از کوچکترین نقطه در بدن یا شخصیت هر کسی ایراد بگیرد و او را بکوبد و این کار را ادامه داد. وقتی کسی را تحقیر می کرد و در جواب:«خودت رو تو آینه ببین» را می شنید، باز هم اهمیتی نمی داد و به کارش ادامه می داد. در ۳۰ سالگی دنیا جدیدی برایش آغاز شد. دنیا دروغ پر از رمز و راز های کشف نشده بود که در هر مرحله، او را جذب می کرد و هر دفعه، همه چیز جذابتر می شد. از آهنگری بیرون آمده بود و به دنیای دروغ پا گذاشته بود. دروغ هر لحظه برایش زیباتر بود و خودش را مجزوب خرافات و دو رنگی می دید. کمی پول پس انداز کردن بود. لباس های نو خرید و در شهر چرخید. از کنار مردم می گذشت و همه را نگاه می کرد. مردم می خندیدند، دخترها سیگار می کشیدند و در پسرها کم و بیش دیده می شد که به دخترها زل می زدند. راننده تاکسی ها آرنجشان که سوخته از نور آفتاب بود را از پنجره ماشین بیرون می آوردند و از پنجره به بیرون تف می کردند. موتوری ها هیچ اهمیتی برای جانشان قائل نبودند و پلیس ها بیکار، در گوشه خیابان مشغول مزاحمت به جوان ها بودند. او در پیاده رو قدم میزد که ناگهان سر و صدای پسر و دختری را شنید که به هم فحش می دادند. جلوتر رفت. پسر و دختر در حال کتک زدن همدیگر بودند. به سرعت به سمتشان رفت و دختر را از پسر جدا کرد و کنار کشید. مردم هم کمک کردند و پسر که در حال فریاد زدن بود و می گفت:«دروغگوی کثیف» را از دختر دور کردند. درگیری کم کم تمام شده بود و او در کنار دختر به همراه یک بطری آب نشسته بود. با دختر حرف نمی زد چون می دانست اگر دهان باز کند و اولین کلمه را بگوید، ناخودآگاه دختر را تحقیر خواهد کرد. دختر تشکری کرد و رفت. او هنوز درحال بدست آوردن اطلاعات در دنیای بیرون از آهنگری بود. هرجا می رفت دروغ می شنید، به جایی رسید که دیگر نمی توانست دروغ ها را تشخیص دهد. دقیقا شبیه به کسی که در دریا گم شده و ترس طوفان را دارد ولی به جایی می رسد که مشکلی بزرگتر از طوفان پیش رویش ظاهر می شود. جایی که نمی تواند آسمان را از دریا تشخیص دهد.چند سالی گذشت و او توانست مهارت خیلی خیلی خاصی در دروغ گفتن پیدا کند و خودش را به یک انسان دروغگو تبدیل کرد. زمان گذشت و حالا چند ماهی از ۴۰ سالگی اش می گذرد. تنهای تنها تصمیم می گیرد مهاجرت کند به یک جای دورتر از جایی که هست. کوله اش را برداشت و حرکت کرد. در ۳۵ سالگی فهمید... فهمید که باید معکوس ۱۵ سال گذشته اش عمل کند. در مسیر زرد و آفتابی به یک رود رسید، کوله اش را زمین گذاشت و نعنو اش را به دو درخت پیر و تر بست. سایه درختان بالای سرش آفتاب را پوشانده بود. در نعنو لم داد و سیگارش را روشن کرد، کام اول را گرفت و نفس عمیقی کشید  و دود را همزمان با بازدمش بیرون داد و دوباره نفس کشید.او به کسی دروغ نمی گفت و همه فکر می کردند که مردی ساده دل و زود باور است. اما کسی نمی دانست که او خودش نمی خواهد که دروغ بگوید. او نیمه خالی لیوان را درک کرده بود. کسانی که عملی را انجام نمی دهند، دلیل بر این نیست که بلد نباشند. کسانی که دیگران را مسخره نمی کنند، شاید در تحقیر کردن، مهارت خاصی داشته باشند و از سر فهمیدن ماجرا، این کار را تکرار نکنند. برای او نیمه خالی لیوان اهمیت بیشتری داشت.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 18:37:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سورئال</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84-cxg9cm04rsqy</link>
                <description>تا امروز، داستان های زیادی شنیده ایم یا در فیلم ها با موضوعات(داستان) عجیبی روبه رو شده ایم. اما کلیدی ترین این ها، آدم و حوا بود که به دست یک داستان نویس زبردست نوشته شد. این داستان به قدری محبوب و معروف شد که توانست خود را به همه دین دارها و بی دین ها معرفی کند. ولی آیا واقعیت داشت؟یک روز خدا با دستان انسان گونه اش گلی را حالت داد و با ابزار مجسمه سازی، همه ریزه کاری های صورت و بدن یک انسان را انجام داد. در اتمام کار، رو به صورت آن مجسمه فوت کرد. به شکلی عجیب، آن مجسمه، توانست حرکت کند. سپس عطسه کرد و خدای انسان نما به خودش بالید... .شیطان سجده نکرد و رانده شد.(عجب)آدم تنها ماند و خدایش این تنهایی را دید و درک کرد. سپس جفتی به همین شکل خلق شد...خرافات، به شدت جذاب هستند. اما این هنر آن نویسنده است که توانست داستانش را به قدری گسترش دهد که پس چندین هزار سال، هنوز در کل دنیا نسل به نسل شنیده می شود. در علم اعداد، هیچ ابتدا و انتهایی وجود ندارد.انسان به جز از پدر و مادر خود، که محکمترین سند برای اثبات خلق هست، نه خلق شده و نه آخر الزمانی وجود خواهد داشت.(لحظه مرگ انسان، دقیقا همان آخرالزمان است.) اگر زورمان نرسید به اول و آخر نگاه کنیم، می توانیم عمق را درک کنیم.سورئال همیشه وجود داشت.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 10:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود دروغ بینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-j6tular4vdnq</link>
                <description>آدم ها اکثر اوقات به وسیله ی کلمات، احساسات خود را نسبت به همه چیز در محیط پیرامون دروغ می گویند. فقط چون احساسات واقعی خودشان را، خودشان دوست ندارند، با کوچکترین واکنش نسبت به دروغشان، خشمگین یا بهتر بگویم از دروغ خود دفاع می کنند.</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 19:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>War</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/war-fhim8jvaqkgu</link>
                <description>جنگ یک هنر است ، هنرِ کثیف...میانه چند قاتل.. قاتلانی که هیچ زمان دستشان به خون آلوده نشد ، قاتلانِ پشت میز نشین ، قاتلانی که مدعی به تلاش برای ساختن زمینی بهتر دارند...جنگ یک هنر است ، هنرِ کثیف...میانه چند قاتل.. قاتلانی که هیچ زمان دستشان به خون آلوده نشد ، قاتلانِ پشت میز نشین ، قاتلانی که مدعی به تلاش برای ساختن زمینی بهتر دارند...جنگ یک هنر است ، هنرِ کثیف...میانه چند قاتل.. قاتلانی که هیچ زمان دستشان به خون آلوده نشد ، قاتلانِ پشت میز نشین ، قاتلانی که مدعی به تلاش برای ساختن زمینی بهتر دارند...</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 17:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-s9zhm3mgac1a</link>
                <description>به خود زحمت ندهیم، همه جا در غربت گیر کرده ایم ،اینجا انجا ندارد...کسی نمیتواند به درونمان ورود کند ، پس در تنهاییه درون ... تنهاییم ،پس چرا قبول نکنیم ... اگر این مسئله برایمان حل شد ، ببوسیمش، کنار بگذاریم و دیگر به این مسئله فکر نکنیم ،که راحتر تر ، رابطه با دیگران را ساده بگیریم و برای دیگران هم ساده تر بگیریم ... .</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 12:47:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Book</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedkhodayari/book-tm5ekv8vughn</link>
                <description>همه ی ما به یک اندازه کودن هستیم و گاه احمق بازی هایمان را به نمایش میگذاریم ...یک پادشاه هم مدفوع میکند و یک بانوی زیبا هم باده معده دارد...فقط این گزینه ها ،از چشم عموم خاموش است .اعتماد به نفس ،یک ژنتیک نیست ، یک فن است که اموختنی است ...اعتماد به نفس مهارتی است که مارا توانا می سازد که استعداد های خود را در گستره ی وسیع جهان عملی کنیم ... .به نوشته ی الن دوباتن نویسنده ی سوئیسی تبار مقیم لندن :اعتماد به نفس چیزی است که نظریه را به عمل تبدیل و ترجمه میکند .نباید اعتماد به نفس را دشمن چیزهای خوب تصور‌ کنیم ،بلکه اعتماد به نفس باعث عملی شدن و سرعت بخشیدن در تحقق چیز های خوب است.الن دوباتنمحمد کریمی</description>
                <category>Saeedkhodayari</category>
                <author>Saeedkhodayari</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 21:26:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>