<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید صالحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saeedsalehi</link>
        <description>سعید صالحی، نویسنده، فیلمنامه‌نویس و معرق‌کار متولد ۱۳۶۳؛ خالق «چشم سوم»، هنرمندی که واژه و چوب را در روایت‌هایی شاعرانه به هم گره می‌زند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:40:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4124761/avatar/oCHyV0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید صالحی</title>
            <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی تو در این هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-fafbvetttjoy</link>
                <description>وقتی روزگار آرام سپری میشود و در سکوت نیما ،خیره به گذر ابرها ،دلتنگ شنیدن صدای پای اوستنمی دانست چه غریب است که در میان طوفان و هیاهو و جنگ تو دلتنگ باشی و روزگار نا آرام مجال آن را هم از تو بگیرد...آسمان همچنان آرام استابرها بی صدا میگذرندو من بی تو در این سکوتدلتنگ صدای گامهای توام((نیما یوشیج))آسمان دگر آرام نیستدود برخواسته از انفجار جای ابرو من بی تو در این هیاهودلتنگ صدای گامهای توام((صالحی))</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصیان،کتابی که هرگز فراموش نخواهید کرد</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-srknc9sc6ise</link>
                <description>عصیانیک قصه ی زیبا و درام ،بسیار مصور و با شخصیت پردازی های عالیشاید پایان داستان برای برخی تلخ باشد ولیاگر هر جور دیگری داستان تمام میشد واقعا لذتش کم میشدتلخ بود ولی پر محتوا ،در دل تلخی داستان بود که همه چیز رنگ واقعیت میگرفتجدا از خط داستانی که عصیانگری اجتماعی که ایران امروز هم درگیرش هست و بی قانونی و فکر ابلهانه ای که انتظار رحم و دنیای بی مخاطره ،حتی در میان جانوران را داشته باشیمکه به نظرم  آقای روت فوق العاده ترسیم کرده بودندچند نکته ی کلیدی از قلم ایشون بود که خیلی دوست داشتممثل گفتن قسمتی از آینده ی داستان بدون گفتن اون (مثل برخورد آندریاس و آقای آرنولد)که خیلی هوشمندانه استفاده کرده بودیا هنرشون توی ترسیم افراد و حتی احساس افراد ،که مانند شعر گاهی گفته شده بود،مانند آنجایی که آندریاس دست دختر بچه را گرفت و با خودش گفت: انگار دستها هم با هم حرف میزنند و...یا لحظه های فراز و فرود از دادگاه هایا زیستن در زندان و رنگ باختن ۴۵ سال زندگی در غبار و زنده شدن دوباره و ...کلا از اون دست رمانهایی بود که خیلی مجذوبش شدم و تا آخر عمر از ذهنم بیرون نمیرود زمانی که شروع داستان با بیمارستان شماره ۲۴ و دادگاه های ذهنی اندریاس برای هم قطارانش شروع میشد که خیلی سریع در ذهنش آنها را محکوم میکرد و در نهایت موازات شماره ۷۳و دادگاه های زمینی و آسمانی که آنها هم سریعا برای خود آندریاس حکم صادر کردندو اما خود کمه ی عصیانو اسم فوق العاده ای که برای داستان انتخاب شده بود که برای تک تک شخصیتهای داستان خودش رو نشان میداد ونه فقط برای اندریاسخیلی هوشمندانه بودیا مثلا ترسیم افکار زنش،که خیلی حرفه ای و با شناخت از نقاط قوت و ضعف جامعه ی زنان آنجابرای پیدا کردن حامی ،رقابت در ذهن،مواجه شدن با آسیب و ...و اما ما از دل همین تاریکی ها  انسانهای دیگری شدیمنه مثل تاریکی زندان آندریاس که در آن روشنی و پنجره ای به بیرون بودخیلی تاریک تر بدون پنجرهما بدون پنجره صداها را میشنویمو تبدیل به آدمهای دیگه ای شدیمبا هر اتفاق،آگاه تر از عمری که میگذرانیمبه امید رهایی از تاریکی های این روزها...</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایکوپاتی+بی شرمی</title>
                <link>https://virgool.io/Khamoshi/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%85%DB%8C-saqfirvdyytu</link>
                <description>شاید فکر کنید جزو کثیف ترین اغشار جامعه هستندالبته بیشتر برای کثیف تر از خودشان کار میکننددر موضوعات جامع اجتماعیآنها که باید بفهمن میفهمن و آنهایی که نمیفهمند هم که تکلیفشون معلومهآن کس که نداند و نداند که ندانددر جهل مرکب ابد و دهر بماند..‌این عکس هایی که میذارم در عین حال که به هم ربطی ندارند و موضوعات مختلف دارندولی کاملا به هم مرتبط هستندو باز هم آنها که باید میفهمند....😢بیچاره من ،بیچاره تو،بیچاره مادرک کردن این مطالب در کنار همبرای اهلش کار آسانیستو همینطور هزاران مطلب مرتبط دیگهتلخی پست را به تلخی این روزها ببخشیدراستی تا ویرگول به شکل کامل از بین نرفته بگم همه شما را دوست دارم</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 07:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران عزیزم تسلیت😢</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA%F0%9F%98%A2-j5hcgjzno4uz</link>
                <description>افسوس...😢افسوس از گلهای پر پر شدهدرود به جوانان غیور و پاکی که با خونشان رنگ امید را به جان ایران زدند💔قصد داشتم پست بعدیم بعد از اتمام کار کتابم باشداما الان دیگه هیچ چیز مثل قبل نیستنمیدونستم که حتی ویرگول کار میکنه،اتفاقی متوجه شدمدیگر چند وقتی هست که قلم را کنار گذاشته امدیگه غم و اندوه اجازه ی هیچ کاری نمیدهشاید اگر بنویسم برای عزیزانی باشد که برای ما رفتندیکی بیاد و مرز اعتراض برای نبودن امروز و فردا و هدر رفتن دیروز را مشخص کنهبگه چطور در میان گرانی های کمر شکن در میان خجالت ها در میان نا امیدی هادر میان بی مسئولیتی هادر میان دزدی های کلان از کشوردر میان دروغ های تکراریوعده های پوشالیدر میان سرافکندگی یک پدردر میان سر خوردگی یک مادردر میان آرزوهای دست نیافتنی کودکان سرزمینودر میان هزاران هزار وضعیت قرمز جامعه باید اعتراض کردتا کی و کجا؟این مرز کجاست؟چرا دیده نمیشه؟وقتی این طور بیرحمانه هزاران جوان کشته میشونددر کشوری که به خاطر تمام کمبودها اصلا ازدواجی شکل نمیگیردو بچه ای به دنیا نمی آیدبا جمعیتی که به زودی حجم زیادش سالخورده میشودچه کسانی وارثان فردای ایران هستند؟مگر نه اینکه ایران مادر همه ی ماست؟مگر نه اینکه اینجا کشور ماست؟مگر نه اینکه باید در کشورم حق زندگی داشته باشم؟لطفا به شعور ما بیشتر از این توهین نکنیدهر چه ما را حساب کردید خودتان هستید و هفت جد و آبادتان بر پدر و مادر همه ایل تبار هر کس جوانان را کشت لعنتلعنت بر عاملان این روزهای سیاهخدایا چقدر درد دارم چقدر بغض دارمچقدر حرف دارم پس کی تمام میشه این روزهای نحس؟کی قراره خوشی به مردم رو کنه؟کی قراره حرف همدیگه رو بشنویم؟هر کس خلاف ما حرف زداون رو نابود نکنیمما همه سوار بر یک قایق هستیمآخه به چه قیمتی؟مگر نه اینکه در سند بیست ساله ما باید الان قدرت اول منطقه باشیم؟پس کو؟گفتن با معترض کاری نداریماعتراض مشکلی نداردباشه پس من اعتراض دارمبه کارنامه ی شما سراسر اعتراض دارمبه نابودی جوانیم اعتراض دارمبه زندگی نزیسته ام اعتراض دارمبه نابودی منابع ام اعتراض دارمبه دزدی های کلان از کشورم اعتراض دارمبه بی مسئولیتی های شما اعتراض دارمبه گرانی و تورم کمر شکن اعتراض دارمبه اینکه خریدن خانه که هیچحتی یک قبر هم شده آرزو،در کشور خودم اعتراض دارمبه تبعیض اعتراض دارمبه فیش های نجومی شما اعتراض دارمبه قطع شدن آب و برق اعتراض دارمبه خشک شدن زاینده رود و کارون و دریاچه ی ارومیه و... اعتراض دارمبه آلودگی هوا اعتراض دارمبه حق به جانب بودن شما اعتراض دارمبه اینکه نظرتان را به ما تحمیل کنید اعتراض دارمبه بنزین بی کیفیتاعتراض دارمبه نابودی صادرات به واردات غلط اعتراض دارمبه ندیده شدن جوانانو چند شغلی بودن شما ها اعتراض دارمبه اینکه نمیتونم اعتراض کنماعتراض دارمبه اینکه نمیدونم یک روز ملت همیشه در صحنه هستم و فردا اگر اعتراض کنم انگ میخورم اعتراض دارمبه نابودی جنگلها،کوهها اعتراض دارمبه بیکاری اعتراض دارمبه اینکه جوانان نمیتونند ازدواج کنند اعتراض دارمبه نبود  یا گرانی دارو اعتراض دارمبه بیمه ای که تقریبا هیچ چیز را تحت پوشش نمیگیرد اعتراض دارمبه صندوق بازنشستگی خالی اعتراض دارمبه ترافیک اعتراض دارمبه فرو نشست اعتراض دارمبه اینکه دیگه حتی از شنیدن روزهایی مثل عید هم به خاطر نبودن قدرت خرید حداقلها هم شاد نیستیم اعتراض دارمبه وجود این همه کودک کار اعتراض دارمبه کوچکتر شدن هر روز و هر روز سفره هایمان اعتراض دارمبه اینکه ما را درک نمیکنید اعتراض دارمبه پارتی بازی های شما اعتراض دارمبه این که محاکمه نمیشوید اعتراض دارمبه این که خلاف قانون رفتار میکنید اعتراض دارمبه حق خوری اعتراض دارمبه فرار مغزها اعتراض دارمبه فرار نسل ها ،برای نبود امکانات به آن ور مرزها ،اعتراض دارمبه تلویزیون ملی که ملی نیست و میلی است، اعتراض دارمبه ماشین های بی کیفیت داخلی ،همان ارابه های مرگاعتراض دارمبه از بین رفتن حیوانات اعتراض دارمبه عرق پیشانی و دست خالی اعتراض دارمبه سرعت پایین و قیمت بالای اینترنتی که امروز فیلتر هم شده اعتراض دارمبه پاسپورت بی ارزش اعتراض دارم به کشتن امید اعتراض دارمبه شمااااااااا اعتراض دارمبه شمااااااااا اعتراض دارمبه شمااااااااا اعتراض دارمالان من چی هستم ؟یک مزدور یا معترض؟مرز کجاست؟من جایی را آتش زدم؟کی قراره صدای ما را بشنوه؟مگر نه اینکه شما باید برای ما کار کنید؟مگر نه اینکه شما گفتید ما خادم مردم هستیم؟!!!!مگر صاحب کشور هستید؟ایرانم تسلیت😢😢😢به امید روزهای خوببرای سرزمین مادریمان</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 08:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پس شعر استاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-uqpyqmdxezkc</link>
                <description>((فریدون مشیری))پشه ای در استکان آمد فرودتا بنوشد آنچه وا پس مانده بودکودکی -از شیطنت- بازی کنانبست با دستش دهان استکان!پشه دیگر طعمه اش را لب نزدجست تا از دام کودک وا رهدخشک لب، میگشت، حیران، راه جوزیر و بالا ، بسته هر سو راه اوروزنی میجست در دیوار و درتا به آزادی رسد بار دگرهر چه بر جست تکاپو می فزودراه بیرون رفتن از چاهش نبودآنقدر کوبید بر دیوار سرتا فرو افتاد خونین بال و پرجان گرامی بود و آن نعمت لذیذلیک آزادی گرامی تر ، عزیز((سعید صالحی))کودکی که آن گه به بازی خنده کنانبست با دستش دهان استکانسال ها بگذشت آن کودک مستگشت مردی خسته دل، باده به دستبا هوس هایش ز جرأت بی امانزندگی را بست در مشت زمانخسته دل اما مصمم، راه جودر هجوم حادثه گم گشته اوروزگار تیره آمد بر وطندوختن لب ها را این سُنَنمرد اما راه خاموشی نداشتقاضی بی رحم، صدا جرمش نگاشتبند و زنجیر، قفل و زندانراه بیرون رفت، نبودش در امانآنقدر کوبید بر دیوار مشتقاضی بی رحم آخر او را بکشتجان گرامی بود و آزادی لذیذلیک این آزادی از آن بهتر عزیز</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 11:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا همه چی در همه!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-ypqiuxgk3onm</link>
                <description>(عکس از گوگل)دیروز ماشینم دینامش مشکل داشت بردم پیش یک باطری ساز،شاگردش گفت یا عصر بیا یا فرداگفتم خوب چرا الان انجام نمیدیدگفت اوستا امروز کلاس داره تا ظهر!!گفتم چه کلاسی؟گفت روزهای فرد میره ریاضی درس میدهمن همینجوری با تعجب پیش خودم گفتم ریاضی آخه چیکار داره به باطری سازی؟!!!!خلاصه که بعدش هم برام کار پیش اومد و امروز با اسنپ اومدم سر کارتو راه راننده شروع به صحبت کرد و فهمیدم که مهندس برق هستندو بعد یادم افتاد خودم هم از نوجوانی یک عالمه کار کردم که هیچکدوم شاید ربطی به هم نداشته باشند ،از اولین کارهایی که تو بچگی و دوران دبستان موقع تعطیلات تابستان که فرفره میفروختم تا بعد باکلاس تر شد و شد بادکنک 😂تا هر تابستان چون عاشق این بودم که خودم پول دربیارم و چیزهای جدید بلد باشم میرفتم شاگردیاز نجاری تا ...در و پنجره آلمینیوم و نقاشی ساختمان و رنگ چوب و ....یک عالمه کارتا بزرگتر شدم و مغازه زدم،بعد رفتم خدمت و بعدش تو فروشگاه کار کردم و بعد هم ایام پروژه هاتوی آبادان،خرمشهر،تهران و اصفهان و ...اونجا دیگه دنیای کار فنی بودبهترین استادکارهای ایران را میشد اونجا دیدو خییییییلی ازشون یاد گرفتماز جوشکاری و برشکاری و نصب ساپورت برای سینی های برقتا کانکشن و گلند زنی و ارنج کابل و ....تا توی پتروشیمی آبادان من رو برای استخدام خواستنولی به خاطر مسائل شخصی نشد و برگشتم اصفهانو توی یه شرکت لوله سازی ۶ سالی بودم و بعد از اون هم توی یه شرکت داروسازی الان ده ساله که مشغولمو در این بین همیشه نویسندگی و معرق هم کنارم بودنخلاصه که اینها بخشی از کارهایی بود که انجام دادم و کلی کارهای مختلف دیگه که سرتون را درد نمیارمشاید منم مثل خیلی از شماها دچار یه گیجی بودمشاید برای نسل ما لااقل به این شکل بیشتر بودنه برای همه ولی اکثرانسلهای جدید را خیلی دوست دارم چون تکلیفشون با خودشون مشخص تر از ماست(فقط اگه ناراحت نمیشید یکم هم تنبل تر،خییییلی کم تنبلتر،خییییییلی کم😅،هیچی غلط کردم اصلا هم تنبل تر نیستنداز شما دوستان هم کسی مثل من بوده؟😂اینجا همه چیز درهمهیاد یه متن معروف افتادم که زندگی من به قبل از خواندن این متن و بعد از خواندنش تقسیم میشهگاز یک ثروت ملی استبیایید با خاموش کردن یک لامپدر مصرف آب صرفه جویی کنیم(ستاد مبارزه با مواد مخدر)</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 09:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک،دو،سه...اکشن</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%DB%8C%DA%A9%D8%AF%D9%88%D8%B3%D9%87%D8%A7%DA%A9%D8%B4%D9%86-efphyui2gyfc</link>
                <description>سومین تجربه ی بازیگریبعد از خیابان ملک،رویای نیلا،در فیلم فیس آف برایم رقم خورداز کودکی علاقه ی خاصی به سینما داشتم ،وقتی هنگام بازی توی کوچه ها،با بچه های محلهیکی از بچه دوان دوان فریاد میزد،خانم اسدی فیلم گذاشتهفوتبال تعطیل میشد و همه ی بچه های محل به خونه ی خانم اسدی(مادر شهید) میرفتیمبنده خدا میرفت دستگاه ویدئو کرایه میکرد و برای بچه ها توی خونه اش فیلم میذاشتدرود به شرفشالبته توی خونه هم تلویزیون فیلم پخش میکردولی با داداش کوچکترم وحید و بچه های محله، توی خونه ی خانم اسدی ،فیلم دیدن یه صفای دیگه داشتاز بروسلی تا گودزیلا و فیلم ایرانی و  ...(فیلم جنگی)هر وقت فیلم جنگی بود،من میدیدم که خانم اسدی یواشکی گریه میکرد و برای اینکه ما بچه ها ناراحت نشیم زود اشکهاش رو پاک میکرد🥹تا اینکه توی ۹سالگی با داداش بزرگترم علیرضا که دو سال از من بزرگتر بود تصمیم گرفتیم پولهای قلکمون رو برداریم و دوتایی بریم سینماسر ظهر بود و سینما خالیبجز ما فقط چند نفر دیگه آمده بودنددوتایی رفتیم ردیف اولفیلم پرواز از اردوگاه با بازی جمشید هاشم پور بودهنوزم سکانس به سکانش رو از برمجوری محو تماشای فیلم بودم که به زور پلک میزدمقبلا هم سینما رفته بودم با خانوادهولی اون که با پول خودم و با داداشم زدیم به دل جاده و پیاده از میرآباد شهرکرد تا چهارراه بازار رفتیم تا به سینما برسیم یه صفای دیگه داشتدیگه فیلم جزوی از وجودم بودیک دستگاه وی اچ اس داشتیم که از فیلم شعله تا پلنگ صورتی و ...چندتایی فیلم داشتیم که گهگاهی به صورت قاچاقی با همسایه ها فیلم ها رو جابجا میکردیمچقدرررر حال میدادبعدتر خیلی درگیر فیلم شدمفیلم ترمیناتور ۲ را که عمویم آورد خانه ی ما تا ببینیمدیگه اوج تکنولوژی و آخرت هرچی فیلم بود که دیده بودمبه دوچرخه ام یه تیکه عکس ام آر آی وصل کرده بودم تا صدای موتور آرنولد رو بده😂چه دوران شیرینی بودچندبار هم وسط فیلم دیدن توی تلویزیون آنتن بهم میخورد و وااای چه عذابی بود تنظیم دوباره ی آنتنبابا میرفت بالای پشت بامو داداشم جلو تلویزیون داد میزد :هنوزم خرابهمن و خواهرم هم وظیفه ی کابل ارتباطی را داشتیمهمین پیام را از پای تلویزیون به حیاط و بعد به بابا میرسوندیم که :بابا هنوزم نمیگیرهبعدتر ها با داداشهام و همسایه ی جفتی ،روی پشت بوم با چادر  و ملحفه یه کلبه درست کرده بودیم و  تلویزیون را برده بودیم داخل کلبه و یک دستگاه ویدئو هم کنارش و فیلم جنگی میدیدیماز راکی و رامبو تا جکی جان و بروسلی و فرانکی و ...بعد هم جوگیر میشدیم و می افتادیم روی سر هم😂😂😂دیالوگهای اکثر فیلمها را حفظ بودمدوران جوانی هم که دیگه سینما خوراکم بودفیلمی از زیر دستم در نمیرفتهر چی بود سریع میپریدم توی سینماهم سن و سال های من هم که زیاد بودند،از اونهایی که مسئول سینما چراغ قوه مینداخت روشون و میگفت :آقا اینجا که جای این کارا نیست😂ولی من فقط عاشق فیلم بودم🤦تازه از شانس خوبم یه رفیق داشتم به اسم محسن نظریان که توی کلوپ کار میکردهر فیلم جدید خارجی هم میومد سی دی اش را برام کنار میذاشت و میگفت بیا ببرقدیم سینماها یه حال هوای دیگه ای داشتانقدر شلوغ میشد که بعضی وقتها توی راهرو مردم مینشستن،سیگار و تخمه و چایی و ...😂 انگار اومده بودند سیزده بدرولی بعد سیگار حذف شد(خدا رو شکر)نه چون خودم نمیکشیدم،چون دود همه سینما رو میگرفت و بعضی وقتها یه ثانیه فیلم از دستم در میرفت😊یکم بعد تخمه هم حذف شدیواش یواش سینماها کوچیک شدن و شدن پردیسکلا تمام حس و حال سینما رفتاونم درست وقتی که توی خونه ها تلویزیون ها همه بزرگ و بزرگتر میشدن،دیگه چه لطفی داشت سینما؟ولی من معتاد به فیلم بودم و هستم،البته اصلا فیلم رو اونجوری که بقیه میبینند نمیبینمبیشتر قصه و داستان فیلم برام مهمه(فیلمنامه)هر چی بزرگ تر شدمعلاقه ام به دیدن فیلم های خاص بیشتر شدیکبار بعد از دیدن فیلم دوازده مرد خشمگین،تمام برگهای تنم ریختدیدم چطور یک فیلم بدون نیاز به تکنولوژی و ...فقط با یک فیلمنامه ی قوی ،میتونه عالی باشهگفتم باید بنویسماونایی که فیلمنامه نوشتن میدونند که چه کار سختیهخیلییی سختکلا دنیای سینما و نویسندگی خیلی متفاوتهتوی نویسندگی(شما دستتون خیلی بازه،هر چه دلتون میخواد را راحت روی کاغذ میارید و داستان را جلو میبرید)اما فیلمنامه (باید کاملا فضا ها،حس ها ،دیالوگها و...همه چیز را در نظر گرفت)و من در دو دنیای متفاوت غرق بودمتوی اون زمان بیشتر کافکا و هدایت میخوندم چون خیلی به جزئیات اهمیت میدنیه جور نویسندگی که راحت تبدیل به فیلمنامه میشه.نهایتا میل بیشترم به نویسندگی مچ فیلمنامه را خواباند و بیشتر وقتم صرف نوشتن شدهر چند هنوز هم فیلمنامه مینویسم ولی ...خلاصه که به یکی از آرزوهام رسیدم و چندباری جلوی دوربین بازیگری هم تجربه کردم😊واقعا تجربه های فوق العاده ای بود،هر چند کم رنگ بودند نقش هایی که داشتم،ولی خودم خییییلی حسش را دوست داشتممیدونم یه روز یکی از فیلمنامه هایی که نوشتم رو میسازماین رو مطمعنمولی دلم نمیخواد اون فیلممثل هیچکدوم از فیلمهایی باشه که تا به حال دیدمباید خیلی خاص باشهخیلیییپس باید تلاش کنمخیلی تلاشخیییییلی</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 14:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا شکر،مجوز صادر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%AC%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-o0gn9bv42uvd</link>
                <description>خدا رو شکر کتاب جدیدم مجوز گرفت🤲🏻😍🥰در این کتاب سعی شده با مثالهای ساده و نقل قولهای فراوان و همچنین تحقیقات و مطالب علمی ...مسئله ی قضاوت را به شکلی قابل درک برای همه ی سنین به زبانی بازگو کند که کمک شایانی در زندگی،روابط و افکار ما نسبت به دیگران داشته باشد((چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.واژه‌ها را باید شست .واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.))ممنونم از حمایتهای شما عزیزان و دوستان که با انرژی مثبتی که همیشه از شما میگیرم،مسیرم را ادامه میدهم و همواره چراغ راهم هستید🙏🌹انشالله این کتاب از طریق سایت طاقچه) به زودی در دسترس خواهد بود</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 01:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خوش زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zgzqfwsxatcj</link>
                <description>با ماشین توی یه خیابون خیلی شلوغ بودم و دنبال جای پارک بودم که یکدفعه یه ماشین از پارک خارج شد و اون لحظه خییییلی خوشحال ،سریع جای اون پارک کردمواقعا خوشحال بودم😊رفتم کارم را انجام دادم و برگشتم خیابون هنوز هم خیلی شلوغ بوداونقدر که یه چیزی تو دلم میگفت :جای ماشین خوبه،ولش کن برو یه چرخی بزن!!!ولی من دیگه کارم تمام شده بودبه فکر فرو رفتم که علت این داستان چیه؟چرا با اینکه من دیگه کاری نداشتم توی اون خیابون ،ولی مغزم میگفت :این جای پارک حکم طلا رو داره از دستش نده!!!خلاصه که سوار شدم و راه افتادم ،به شکل معجزه آسایی توی هر لاینی که میرفتم ماشین ها زودتر از لاین مقابل حرکت میکردند،دیگه پیش خودم گفتم انگار واقعا امروز روی شانسم😂تا به چراغ قرمز رسیدمچراغ سبز شد!!!وااای چقدر حال دادانگار رو ابرها بودم تو اون لحظهرفتم جلوتر و پیچیدم توی یک خیابان کهآفتاب یکدفعه زد توی چشممسریع گفتم اَه اینم از شانس ما...تمام اون خوشی های زود گذر مثل یک حباب روی آب ترکید و نابود شدآخه قدرت چیزی که به اسم بدشانسی نام میبریم خییییلی از چیزی که خوش شانسی میگیم بیشترهبعد فکر کردم چقدرررر چیزهای باحال و لذت بخش لحظه ایی هست که در روز برامون اتفاق می افتن و همون لحظه هم محو میشنچرا اونا رو مثل بدشانسی ها روش تمرکز نکنم!مثل خنکی یک طرف متکایا خاروندن جای کش جورابیا بوی کتابهای نو(که عاشقشم)بوی خاک و آبیا (این یکی رو شاید بچه های جوانتر زیاد درکی نداشته باشن) وقتی میرفتم که عکسهای دوربین عکاسی رو از چاپ خونه بگیرم یا بوی بدن نوزاد یا مثلا وقتی سر کلاس درس توی مدرسه بودم و اون ته جیبم دستم میرسید به یک تخمه ی گل افتاب(وااای اندازه ی یک کیلو تخمه حال میداد)یا وقتی توی جیب لباس های قدیمی پول پیدا میکردم یا بوی قهوهگذاشتن پا توی آب رودخانهدیدن یک آسمون پر از ستاره(خیلی وقته دیگه ندیدم😢)خوردن یک تکه نون داغ روی میز نونواییتوی هوای گرم یه نسیم خنک بخوره به صورتتیا درس رو نخونده بودم و فردا مدرسه به خاطر برف تعطیل میشد و ....خیلی موارد که الان تمرکز ندارم میشه شما هم چند مورد بگید؟تا قدرشون رو بدونم و سعی کنیم یکم بیشتر از یک لحظه باهاشون خوش باشیم😂</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 16:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-byri5ben0vxl</link>
                <description>نسل سوختهمن الان چهارده‌هزار و هشتصد و هفتاد و نه روزه که زنده‌ام.یعنی سیصد و پنجاه‌وهفت‌هزار و صد و دو ساعت.و بیش ازبیست‌و‌یک میلیون دقیقه.ساعت شنی عمرم با سرعت در حال خالی شدنه ، بدون اینکه واقعاً زندگی کنم.از اون سیصد و پنجاه‌وهفت‌هزار ساعت،حدود صد‌هزار ساعتش فقط منتظر بودم.نه ده ساعتنه صد ساعتنه هزار ساعتصد هزااااااار ساعت!!!توی انتظار، پشت وعده، پشت حرفِ “بذار درست شه.”پنجاه‌هزار ساعتش صرف کارهایی شد که دوستشون نداشتم.کارهایی که فقط نذاشتن بی‌پول بمونم، نه اینکه خوشحال باشم.ده‌هزار ساعتش توی رفت‌و‌برگشت بود؛سرویس، مترو، ترافیک، پشت چراغ قرمز.جاهایی که فکر می‌کردم دارم می‌رم جلو، ولی همون‌جا وایساده بودم.پونزده‌هزار ساعتش توی صف‌ها:صف نون، صف شیر، صف کوپن، صف بنزین، صف کنکور، صف کار، صف زندگی.ما نسلی بودیم که تو صف پیر شدیم.پونزده‌هزار ساعت دیگه، صرف  اخبار شد،با چشم‌هایی که پر از خستگی بودن،با امیدی که هر شب یه تیکه‌ش سوخت،خبر از برجام،خبر از جنگ،خبر از مناظره رئیس جمهوری و...نه تنها از شبکه های خبریبلکه از دهان تک تک شماهااز ۳۵۷هزار و ۱۰۲ ساعت زندگیم تا الان ، شاید فقط دو‌هزار ساعتش خندیدم.هزار ساعتش عاشق شدم.سیصد ساعتش با خودم تنها بودم، بی‌هیاهو، بی‌ترس.و شاید صد ساعتش… واقعاً حس کردم “زنده‌ام”.من بچه‌ی جنگم.هم‌سنِ صدای آژیر و نور شمع و پناهگاه.از همون روزها یاد گرفتیم که بترسیم، ولی ادامه بدیم.یاد گرفتیم کم داشته باشیم، ولی بسازیم.و بعد، یاد گرفتیم چطور رویاها رو قسطی در خیالمان بسازیم و نرسیم.از سیصد و پنجاه‌وهفت‌هزار ساعتی که عمر کردم،می‌تونستم هزار تا کتاب بخونم،چند تا زبان یاد بگیرم،یه ساز بنوازم،حتی، آموزش بدم.می‌تونستم دنیا رو کشف کنم،آدم‌ها رو بفهمم،به‌جای بقا، زندگی کنم.ولی راستش رو بخوایید بیشترش رفت پای بقا، پای ترس، پای قسط، پای امیدهای تکراری.رفت توی صف‌های بی‌پایان،رفت توی «فردا درست میشه»‌هایی که هیچ‌وقت نیومدن.ما نسلی بودیم که همیشه یه چیزی هایی کم داشتیم:آزادی، فرصت، آرامش، آینده.ولی تا دلتون بخواد ؛ صبر و امید اجباری، درد و سکوت داشتیم.الان که دارم اینو می‌گم،من چهل سال و هشت ماه و بیست‌و‌ شش روزه که ادامه می‌دم.بی‌اینکه بدونم چند روز دیگه فرصت دارم.روز چیه؟چند ثانیه.ولی یه چیزو مطمئنم:دیگه نمی‌خوام دقیقه‌هامو حروم کنم.می‌خوام باقیمونده‌شو خرج خوب زندگی کردن کنم.خرج لبخند، خرج یاد گرفتن، خرج آدم بودن.که اگه یه روز کسی پرسیدچقدر عمر کردی؟بگم:به اندازه‌ی همون چند ساعت که یاد گرفتم،که خندیدم،که بخشیدم،که خودم بودم...نه عددی که تقویم میگه.این چند دقیقه که داشتم اینها رو مینوشتم رو میذارم روی عمر با هدفمما حسرت زیاد داشتیمبرای تفاوتهایی که توی جنگ نابرابر بهشون نمیرسیدیمولی همه توی یه چیزهایی مشترک هستیمتوی اینکه یه روز همه چیز تمام میشه و باید بدون خداحافظی بریمکی یادش میاد که ما اصلا وجود داشتیم؟گور بابای صفلعنت به انتظارالان منم و لحظهلحظه ایی که اونم یه روز وسط نا کجا آباد ولم میکنه و میره(به تاریخ ۲۹مهر۱۴۰۴)</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 13:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به آفتابه</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-nhf9aywm8pzd</link>
                <description>درود به کسی که شلنگ را وارد دستشویی ها کرد!(کابوس همیشگی من آفتابه)وقتی بچه بودیم در شهر ما تقریبا همه از آفتابه استفاده میکردندیک وسیله که امروز شاید تنها کاربردش ابیاری گلدان باشدیا شاید هنوز هم جاهایی برای همان کاربری اولیه ازش استفاده شودیا شاید برای روز مبادا گوشه ی دستشویی ها یک آفتابه باشد که در زمان قطع شدن اب دوباره بکار بیادولی من شخصا از این وسیله متنفر بودم و هستمشاید خنده دار باشه که هنوز هم بعد از چهار دهه زندگی بلد نیستم این لعنتی رو چطور استفاده کنم،از بسکه ازش بدم میادیک وسیله ی پلاستیکی که وقتی پر از آب میشد ، در اون دوران کودکی، دیگه نمیشد به خاطر وزنش اون رو بلند کرد ،چه برسه که باهاش کاری کنی.تازه وضعیت ما صد بر صفر از خیلی ها تو اون دوره ی بچگی جلو بود،وقتی به روستا میرفتیم و برخی جاها با آن فاجعه یعنی (آفتابه ی مسی )روبروی میشدم🤦خود آفتابه مسی انقدر سنگین بود که من دودستی بلندش میکردم ،حالا اگر آب هم داخلش میریختی که دیگه از جایش تکون نمیخورد!فاجعه وقتی بود که  در همان روستا به خانه ی مثلا ننجونم میرفتیموااای یک اتاق وحشت به اسم دستشویی داشتن که کوچکترین شباهتی به دستشویی های امروزی نداشتننجون یک خانه ی خیلی بزرگ داشت که یک بخش ان طویله بودکه چسبیده به محیط خانه ولی خارج از ان بودو یک حیاط بزرگ در وسط و دو طرف آن دوتا ساختمان قدیمی با ستون های چوبی ،همه چیز آن خانه را دوست داشتم جز بخش دستشویی که خارج از خانه و جایی بین طویله و در ورودی خانه که به حیاط راه داشت.دستشویی که چه عرض کنم،یک اتاق ترسناک که( در )نداشت و یک پارچه ی پاره جلوی اون بسته شده بود که خود همین مطلب به تنهایی به خاطر اینکه احساس نا امنی میکردی بهت استرس وارد میکرد،ولی بخش های بدتر ،داخل دستشویی بود 🤦به جای سنگ دستشویی یک ذوزنقه ی سیمانی بود که اگر خدایی نکرده به هر دلیلی پایت لیز میخورد و داخل ان میافتادی سر از هسته ی کره ی زمین در میاوردی😅درود به کسی که سنگ توالت را اختراع کرد،درود به کسی که توالت فرنگی را اختراع کرد؛و یک آفتابه ی مسی که باید آن را از شیر آب داخل حیاط پر میکردی و با خودت به دستشویی می آوردی،یعنی من که بچه بودم باید به سختی آن آفتابه ی سنگین را دودستی می آوردم تا حیاط و اب میکردم و مثل قوی ترین مردان ایران آن را دوباره کشان کشان میبردم تا دستشویی!و تازه فوبیای من یعنی استفاده از آن لعنتی شروع میشد.درود به کسی که شلنگ را به دستشویی ها آورد.در ضمن اگر در فصل سرما آنجا میرفتیم ،معمولا همان شیر آب حیاط هم یخ زده بود و به سختی یک آب که بیشتر به یخ در بهشت شباهت داشت توی آفتابه میریختم که گفتن نداره با آن دستهای کوچک چطور از آن استفاده میکردم و بعد با همان آب یخ زده ی حیاط دست میشستموااای چه روزهای بدیدرود به کسی که لوله کشی را وارد خانه ها کرددر زمانی که به روستا میرفتیم به طرز عجیبی دلم برای همان آفتابه ی پلاستیکی لعنتی هم تنگ میشد ،همان کابوس بچگی هاماونجا میفهمیدم از این بدتر هم هست وقتی اون دستشویی که اگر خدایی نکرده شب میخواستی ازش استفاده کنی ،تنها نوری که داخل دستشویی ننجون می امدنور چراغ حیاط بود که نور کمی به فضای ترسناک انجا میداد ،چراکه ان دستشویی خفناک حتی لامپ هم نداشت🤦بیچار ننجون،خدا بیامرزدش،بیچاره نسل های گذشته که توی سختی بودندرود به کسی که لامپ را اختراع کردالان هر جا افتابه میبینم ،یاد گذشته ها می افتمیاد خونه ی ننجونیاد اون آفتابه ی مسیدرود به شرف کسی که سرامیک و کاشی را اختراع کرد.الان این حرفها مثل این می مونه که من از یه سیاره ی دیگه دارم پست میذارم،آخه نسل ما یه جا قرار داشت بین گذشته و آینده،بین اتو ذغالی تا تفلون،بین معرکه گیری پهلوانها تو خیابون تا فضای مجازی،بین نون و پنیر و سبزی تا اسنک،بین تیله بازی تا ps5،بین حمام عمومی تا حمام و سونا شخصی و. و و و انگار یهو یکی ما رو از گذشته آورد پرت کرد به سمت آینده و تازه هنوز به آینده نرسیدیمبا اینکه در دوران بچگی ما بجز اون آفتابه ی پلاستیکی لعنتی، همه چیز مثل الان بود ،ولی دیدم که برخی برای یک کار ساده باید چه زجری بکشند.البته در نبود امکانات ،فقط این مسئله نبود،ولی صرفا فوکوس میکنم روی افتابه.آفتابه ی پلاستیکی لعنتی،وقتی برای اولین بار در کودکی ،پدرم شلنگ را در دستشویی نصب کرد از خوشحالی داشتم بال در می اوردم،جوری با لگد زیر آفتابه زدم که جای پام در آفتابه فرو رفت.الان مطمعنم اگر در یک چیز نصبت به خارجی ها جلو باشیم همین دستشویی استاکثر اونا هم یه جور تو این مسئله از ما عقب هستن اونم استفاده از دستمال جای آبِ!درود به کسی که طهارت با آب را مد کرد😅درود به کسی که فن هواکش دستشویی را اختراع کرددرود به کسی که خوشبو کننده برای دستشویی ها را اختراع کرددرود به کسی که مایع های ضد عفونی را اختراع کرددرود به مخترع صابون و مایع دستشوییدرود به کسی که آینه را اختراع کرداصلا درود به اونی که در رو اختراع کرددرود به کسی که سیفون را اختراع کرددرود به هر کسی که برای راحتی بشر قدم برداشته💙الان دارم فکر میکنم ،اونی که از ته دلش گفته درود به کسی که آفتابه را اختراع کرد!!! بیچاره چه زندگی رو تجربه کرده؟</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 15:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدرنالین با رنو</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-agog4iigyuhk</link>
                <description>بچگی ما دوران پدرسالاری بود و حرفِ اول و آخر را معمولاً باباها می‌زدند.از همان بچگی آرزوی من این بود که یک‌بار سوار پیکانِ بابام بشم و خودم رانندگی کنم.آن روزی را که بابام ماشین را تازه خریده بود هیچ‌وقت یادم نمی‌رود.من و برادرها و خواهرم تا صبح از خوشحالی خوابمان نمی‌بُرد و مدام می‌رفتیم توی حیاط و نگاهش می‌کردیم.بابام یک خروس هم گرفته بود که سر ببرد جلوی ماشین و خونش را دور تا دور آن بمالد،اما مامانم اجازه نداد و در نهایت بعد یه دعوای حسابی به گذاشتنِ یک تخم‌مرغ زیرِ چرخِ ماشین موضوع ختم به خیر شد.یک پیکان جوانانِ خیلی زیبا بود؛البته همان موقع هم مدلش بالا نبود، ولی برای ما دنیایی داشت.سردندهٔ شیشه‌ای‌ مانندی داشت که داخلش چند تا نگین بودو من همیشه دوست داشتم روزی آن را بشکنم تا نگین‌های داخلش را دربیاورم.در دنیای بچگی فکر می‌کردم اگر آن‌ها را داشته باشم، ثروتمند می‌شوم.یک دستگیرهٔ آهنیِ شیشه‌بالابر داشت که برای همهٔ شیشه‌ها فقط همان یکی بود.فرمانِ ماشین را بابام با کلی ذوق و شوق داده بود تا دوردوزی کنند.وقتی داشبورد را باز می‌کردیم، نوارهای کاستِ استاد شجریان و استاد ناظریکه پدرم عاشق صدای آن‌ها بود، با احترام داخلِ جعبه‌ای منظم چیده شده بودندو ما حق نداشتیم بهشان دست بزنیم.تمام مسیرهایی که تا زمانی که ماشین داشتیم در بچگی با آن رفتیم،پر از خاطره‌اند و هنوز هم دوستشان دارم.آن زمان طوری بود که همه ماشین نداشتند و نهایتاً اگر در یک خانوادهکسی ماشین داشت، آن هم پدرِ خانواده بود.برای همین وقتی با فامیل می‌خواستیم جایی برویم،آن ماشین به‌شکلی جادویی هی جا باز می‌کرد!کنارِ دست بابام یک بچه می‌نشست، دو نفر روی صندلیِ شاگرد،پشت سر سه‌چهار نفر از زن‌ها، و روی پاهایشان هم معمولا یکی‌دو تا بچه.باقیِ بچه‌ها هم در صندوقِ عقب!شاید برای بچه‌های امروزی باورکردنی نباشدکه کسی برود داخلِ صندوقِ عقب،ولی ما بچه‌ها سر اینکه چه کسی برود صندوق عقب،همیشه با هم دعوا داشتیم!واقعاً از هزار تا شهربازی رفتن هم بیشتر خوش می‌گذشت.البته داییم هم یک تویوتای باری قدیمی داشتکه اگر با خانوادهٔ آن‌ها جایی می‌رفتیم،ظرفیت چند برابر می‌شد و هر چه فامیل بودمی‌رفتند پشتِ ماشین؛ آن‌قدر شعر می‌خواندند و دست می‌زدندکه انگار یک عروسیِ تمام‌عیار بود!نگهبانی از ماشین هم بر عهدهٔ من و دو تا برادرها و خواهرم بود.به‌صورت شیفتی، وقتی مهمانی می‌رفتیم،هر چند دقیقه یک‌بار، یکی از ما باید می‌رفت و به ماشین سر می‌زد.چند باری هم وقتی بابام خواب بود و کسی حواسش نبود،یواشکی سوئیچ را برمی‌داشتم و داخلِ ماشین می‌رفتم و حسابی ماشین بازی می‌کردم.بماند که یک‌بار بالاخره لو رفتم و یک کتک مفصل خوردم!البته بیشتر می‌گفتند کارم خطرناک بوده.آن زمان ماشین از ارج و قرب بالایی برخوردار بود،مثل تلویزیون، رادیو و تلفن.روی هر چیزی را با پارچه یا بافت‌هایی می‌پوشاندند.ماشین که دیگر جای خودش را داشت!آرزوی رانندگی، به‌جز دو باری که در شهربازی سوارِ ماشین‌های آن‌جا شده بودم ،همراهم بود تا بالاخره رفتم خدمتِ سربازی.آنجا یک تراکتور بود که گاری‌ای به آن بسته بودندو دور تا دورِ پادگان می‌رفتند و زباله‌ها را جمع می‌کردند.از شانس خوبم، رانندهٔ تراکتور دوستم بودو اجازه داد من هم پشتِ تراکتور بنشینم.خیلی لذت‌بخش بود، با اینکه فقط دوبار و در زمان کوتاهی سوار شدم.به‌هرحال خدمت را تمام کردم و حالا می‌توانستم گواهینامه بگیرم.گواهینامه بهانه‌ای بود که هیچ‌کس ماشینش را بهت نمی‌داد!بابا سال‌ها بود ماشین نداشت و کسی هم نبود که بتوانم ازش ماشین بگیرم تا تمرین کنم.اما با شوق زیاد با دوستم محسن رفتم کلاس آموزش رانندگیو بالاخره گواهینامه‌ام را گرفتم.حالا من مانده بودم و یک گواهینامهٔ بی‌مصرف!تازه دو روز بود که گواهینامه را گرفته بودمو فکر می‌کردم باید هر جور شده زودتر پشتِ ماشین بنشینمتا رانندگی یادم نرود.محسن هم درست مثل من بود؛هر دو عاشقِ رانندگی بودیم، ولی هیچ‌کدام ماشینی نداشتیم وبا همین آرزو روزگار می‌گذراندیم.خلاصه اون روز رفتم با دوچرخه پیشِ محسن.خواب‌آلود بود و با زیرپوش آمد دمِ در.داشتیم حرف می‌زدیم که یکی از دوست‌های مشترکمان به اسم پدرام، سر رسید.او با یک رنوِ درب‌وداغان آمده بود ؛ماشینی که تازه خریده بود.البته یک ابوقراضه بود که فقط اسمِ خودرو را یدک می‌کشید،ولی همان هم برای ما آرزو بود.پدرام قصد داشت به آرایشگاه برودو وقتی ما را دید، ایستاد تا کمی صحبت کنیم.ما هم پیله کردیم بهش که شیرینیِ ماشین را بده!موفق شدیم قانعش کنیم که با هم برویم تا برایمان باقلوا بخرد.همه‌چیز آن‌قدر سریع شکل گرفتکه حتی محسن فرصت نکرد لباسش را عوض کندو با همان شلوارک و زیرپوش سوار شد تا شیرینی از دست نرود.به مغازهٔ باقلوافروشی که رسیدیم،پدرام رفت تا باقلوا و دوغ بخرد.آن مغازه در اصفهان معروف بود و همیشه صف داشت.چون محسن لباس درست نپوشیده بود،ما داخلِ ماشین ماندیم.ناگهان چشمم به سوئیچی افتاد که پدرام در ماشین جا گذاشته بود.به محسن گفتم: پایه‌ای بریم یه دور بزنیم؟او هم بلافاصله گفت: آره!من پشتِ فرمان نشستم و با اولین استارت، ماشین را روشن کردم.پدرام از صف بیرون دوید و دنبالمان می‌دوید،اما ما دور می‌شدیم.محسن شیشهٔ خراب ماشین را به‌زور پایین آورد و داد زد:الان برمی‌گردیم، نگران نباش! ما جفتمون گواهینامه داریم!تمامِ بدنم از هیجان یخ زده بود.قلبم تند می‌زد و دست و پام می‌لرزید.از کنارِ پارک‌های کنارِ رودخانه رد شدیمو باد خنکی از لای درخت‌ها می‌آمد داخل ماشین.ماشین آن‌قدر فرسوده بود که در هر دست‌اندازاحساس می‌کردم الان اجزایش پخشِ خیابان می‌شود!محسن به سختی جلو آمد و کنارم نشست.چشم‌هایمان از خوشحالی برق می‌زد.دائم می‌گفت: یه جا بزن کنار تا منم یه کم برونم!اما انگار دستانم به فرمان چسبیده بود!بعد از این‌همه سال، بالاخره به آرزویم رسیده بودم.به آیینه نگاه میکردم،به خودم که توی اون رنو دارم رانندگی میکنم،به محسن که داشت میخندید و میگفت:پدرام جفتمون را میکشه!بالاخره کنارِ رودخانه زدم کنار تا محسن هم بنشیند.ماشین را خاموش کردم و ترمزِ دستی را کشیدم.وقتی جا عوض کردیم، محسن هرچه استارت زد، ماشین روشن نشد.شروع کردیم به هل دادن، اما فایده‌ای نداشت.یک مرد با خانواده‌اش در پارک داشت ما را تماشا می‌کردو با تمسخر بلند گفت: این آهن‌پاره رو نیارید تو خیابون!ما هم عصبانی شدیم و گفتیم: به تو چه ربطی داره!او مردِ قوی‌هیکلی بود، اما از ما فاصله داشت.دوباره من پشتِ فرمان نشستم، چند بار استارت زدمتا بالاخره صدای دلنشینِ موتور بلند شد.ماشین که روشن شد، محسن برای مرد شکلک درآورد و پرید داخلِ ماشین!مرد با سرعت به سمت ما دوید تا ادبمان کند.آدرنالین خُونم بالا رفته بود، آن‌قدر که دنده را گم کرده بودم.محسن داد می‌زد: زود باش، زود باش راه بیفت قبل از اینکه برسه!با هزار بدبختی ماشین را به راه انداختم و دور شدیم.دوتایی بی‌اختیار زدیم زیرِ خنده.اما پشتِ چراغ قرمز، ماشین لعنتی دوباره خاموش شد!هرچه استارت زدم، روشن نمی‌شد.همان موقع، آن مرد با موتور دنباله‌مان آمده بودو ما را پشتِ چراغ قرمز گیر انداخت.جفتمان را حسابی کتک زد!لباسم پاره شده بود و از بینیِ محسن خون می‌آمد.نمی‌دانم چرا ما را آن‌طور زد!از آن طرف هم پدرام رفته بود مغازهٔ پدرِ محسنو ماجرا را گفته بود.بالاخره دو تا پسرِ جوان آمدند کمکمان کردند،کمی به ماشین ور رفتند، آن را هل دادندو دوباره ماشین روشن شد.با قیافه‌های درهم رفتیم جلوی مغازهٔ باقلوا فروشی،اما پدرام آن‌جا نبود.آن زمان هنوز موبایل بین مردم رایج نشده بود،و ما هیچ‌کدام گوشی نداشتیم که بتوانیم پیدایش کنیم.پس تصمیم گرفتم محسن را برسانم خانه‌شانو بعد ماشین را ببرم جلوی خانهٔ پدرام.به‌محضِ اینکه رسیدیم،دیدم پدرِ محسن همراهِ پدرام جلوی در ایستاده‌اند.تا از ماشین پیاده شدیم،پدرام شروع کرد به داد زدنو پدرِ محسن هم یک سیلیِ محکم خواباند در گوشِ پسرش!شب، وقتی در خانه به اتفاقات روز فکر می‌کردم،بیش از هرچیز، آن لحظه‌ای که پشتِ فرمان نشسته بودمجلوی چشمم می‌آمد.چقدر کیف داد!بابام که آمد خانه، بلندبلند من را صدا زد.پدرِ محسن همه‌چیز را برایش گفته بود.کتکِ دیگری خوردم و خرد و خمیر، گوشهٔ حیاط افتادم.ولی باز هم فکر می‌کردم: ارزشش را داشت.الان چهل‌سالم شده و ماشین‌های زیادی خریده‌ام و فروخته‌ام.تا دلتان بخواهد رانندگی کرده‌ام،اما هیچ‌کدام لذتِ اولین رانندگی با آن رنوی درب‌وداغان را نداشت.انگار دلم جایی در کودکی گیر کرده بود،وقتی ماشین ارج و قرب داشت.آن لحظه که سوار رنو بودم، به آرزویم رسیده بودم.برای دخترم سعی کردم از سنِ کماجازه بدهم لذتِ ماشین‌سواری را تجربه کند.می‌دانم درکی از شرایطِ ما ندارد،ولی حداقل، حسرتی در دلش نخواهد ماند.</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 22:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی،دشمن یا دوست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-hoxa4aupsgv8</link>
                <description>((عکس از گوگل))متاسفم که میبینم برخی از دوستان به شکل کاملمتن هایی از هوش مصنوعیکه همگی ساختار مشخصی دارندمنتشر میکنندهر چند این پدیده ی نو ظهورمیتواند به ما کمک شایانی بکنداما پر واضح است کهدر دراز مدت خلاقیت را در فرد به شکل کامل نابود میکندگرفتن اطلاعات به خاطر بانک اطلاعات بی نظیری که هوش مصنوعی داردبسیار جای شکر داردخاطرم هست برای یک تحقیقباید کتابخانه ها را زیر و رو میکردممقالات را کنکاش میکردمبعدتر از گوگل استفاده میکردمو امروز هم از این پدیده ی عالی که آمده بدون دردسر استفاده میکنمبرای کمک گرفتن اما آیا من اسیر دست او میشوم؟؟؟؟مگر جز این است که هوش مصنوعی را ما انسانها خلق کرده ایم!؟پس چطور برخی از دوستان تمام قد جلوی خلاقیت خودشان ایستاده اند!!!!در ویرگول که چرخ میزنمرنگ و بوی هوش مصنوعی به قدری نمایان است که برایم خسته کننده شده استمتن ها همگی به شکلی عجیب به یک شکل و با سرعت زیاد در حال انتشار استاگر کسی یک بار با هوش مصنوعی کار کرده باشد سریعا متوجه ی این مطلب میشوددوست عزیز منقلمت رابه دست بگیر و خودت بنویس😮‍💨بگذار واژه ها در میان افکارت برقصندتا انسانیت بماندبرای کشوری که یک قطب در فرهنگ استو به جرعت یکی از بهترین و غنی ترین گنجینه های فرهنگی را در خود داردچیزی که حسرت کشورهای دیگر استباعث شرم است که این چنینهنراز ما فاصله میگیردو تقلید و متنهای بی محتوابا شکلی مصنوعیشمشیرش را تیز تر از همیشهدر روبروی ما گرفتهآن هم برای دیدن شدن!!!!به قیمت از دست رفتن خلاقیت خالصو خیانت به نسل های بعدنسلهایی که با این سرعت تکثیر متون مصنوعی دچار سر در گمی میشودو با دستانی بستهمانند یک بردههر چه میخواد ،سریع به سراغ هوش مصنوعی میرودهر چند که برای وضعیت فعلیدست آورد های پوشالیدوستان به دست می آورنداما آیندگان ما را قضاوت خواهند کرد(تکرار میکنم ،به شدت موافق خدمت گرفتن از هر ابزاری،مثل هوش مصنوعی و ...هستماما نه بردگی محض و نه کشته شدن خلاقیت ایرانی!!!)</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 22:04:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز عشق،زیر باران گلوله</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-pdq8a321yfwu</link>
                <description>(عکس از گوگل)(عکس از گوگل)(عکس از گوگل)در مورد کتاب جدیدم باید بگویمدر فضای کمتر صحبت شده در جنگ جهانی استجایی در میان مردم قحطی زده ی ایران و مشکلاتی که در آن دوره داشتن ،عشق شعله میکشد،عشقی که از  یک پسر نوجوان شکل میگیرد و آتش آن بالاتر میرود و به عشق به ایران میرسدداستان در مورد یک نوجوان پسر به اسم یوسف است که به همراه خواهر کوچکش در میان مردم قحطی زده در کرمان زندگی میکندجایی که یک تکه نان آرزوی هر شب خواهر مریضش استآن هم در فضایی که حتی آدم خواری هم شکل گرفتهنوجوانی که برای نان به دل دشمن میزند و رفته رفته به جایی میرسد که ارتش بریتانیا و شورویدر ایران از نام او و گروهش ترس بر اندامشان رخنه میکندیک داستان تلخ ودرام از یک گروه به نام آزادگان کوهسارکه نبردهای کوچک و بزرگی از یک کیسه آردتا حمله به قطار ارتش بریتانیارا رقم میزنند و در این میان داستان عاشقانه هم شکل میگیرددر میان زندگی که موقع نوشتن این داستان داشتم ،سعی میکردم غذا نخورم تا بیشتر حال یوسف و مردم ایران را بفهممهر چند این کار به تنهایی نمیتوانست همزیستی درستی باشد اما کمی مرا با شخصیتهای داستانم نزدیکتر میکردهر چه بیشتر در آن دوران غرق میشدم،شب بیداری های زیادتری داشتم ،و خیلی شبها تا صبح گریستم و زندگی ام مختل شده بوددوران تاریکی که در سکوت مطبوعات جهان برای ایران رقم خورد و جمعیت قابل توجه ای از مردم ایران به خاطر قحطی و مریضی جان خودشان را به نا حق از دست دادندکلا علاقه شدیدی به تاریخ دارمو متاسفانه یا خوشبختانهموقع خوندن تاریخ خودم را در آن روزگار قرار میدهمو تصویرسازی های ذهنم را متمرکز در آن دوران تاریخی میکنمو اینجا تاریخ برایم جذابتر میشوداما سوالات بی پایانم در مورد تاریخ همیشه پا برجا میماندبه خصوص در مورد چند دوره ی تاریخی مثل حمله وحشیانه عراب،مغولان،جنگ جهانی و ...که هر چه بیشتر میدانمبیشتر از رنجی که به این کشور روا شده غمگین میشومبه هر حال جمله ای خواندم که همه جا از آن استفاده میکنم و بسیار درست است(تنها درسی که از تاریخ میشود گرفت این است که هیچ کس از تاریخ درس نمیگیرد)یعنی ما تاریخ را تکرار میکنیمو این بد روزگار ما انسانهاستاین داستان شاکله ی رئال دارداما شخصیتهای داستان زایده ی ذهن خودم است و چه بسا یوسفی از آن دوران صدایش شنیده شوداین کتاب انشالله از طریق کتابراه منتشر خواهد شدکه تا حدودی پیش رفته امکه امیدوارم تا شب عید به اتمام برسد انرژی فوق العاده ی شما دوستان همیشه چراغ راهم بودهو ممنون میشم اگر نقد یا پیشنهادات شما عزیزان را جویا شوم🌹🌹🌹🌹</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 23:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خوب(ایکیگای)</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C%DA%AF%D8%A7%DB%8C-nrwufbgegjct</link>
                <description>وقتی این کتاب رو شروع کردماصلا فکرش رو نمیکردم از اون کتابهایی باشه که هرگز از یادم نرهنوشته ی فرانچک میرالس و هکتورگارسیانسخه ایی که من دارم کتاب کم حجمیه که به نظرم بر عکس حجم کم کتاب، برای یک عمر، مطلب مفید داره(ایکی گای) یا همون راز ژاپنی ها برای زندگی طولانی و شاددر حقیقت یه جور تحقیق و مستند محسوب میشهیک منطقه در ژاپن هست که افراد اون سن طولانی را تجربه میکنندو دوستان نویسنده برای پی بردن به راز عمر طولانی به اونجا سفر میکنند و ....تجربیات جالبی مثل نوع خوراک،خواب،ورزش و ..که چقدر در عمر طولانی مفیدهیه روش که ژاپنی ها داشتند این بود که مثلا از ۱۰۰ در ۱۰۰ غذایی که باید بخورند۸۰ درصد را میخورند(که در آثار ادبیات و تاریخ خودمان هم داریم ،مثل سخنان لقمان و سفارش های ابن سینا و ...)که همان کم کردن ۲۰ درصد، در دراز مدت، بسیار کاربردی استیا اینکه برای غذا خوردناز تعدادی ظروف کوچک(کاسه های کوچک و رنگی) استفاده میکننددر حقیقت مغز به خاطر تعداد بالای ظروف فریب میخورد که حجم غذا زیاد است و سیر شدن را میپذیردروشی که برخی از رستورانها هم از آن استفاده میکنند ....در این کتاب علاوه بر تمرکز روی خوراک ،خواب و ...یک سری حرکات نرمشی و مدیتیشن هم آموزش میده (با شکل و تصویر) که به نظرم عالی هستندو اما جدا از اینکه چه کارهایی را باید انجام بدهیم برای زندگی طولانی و شاد،چه کارهایی را نباید انجام بدهیم را هم اشاره میکندکه قاتل اصلی بدن خلاصه میشه در یک کلمه(((استرس)))در کل یه کتاب عالی و خیلی روان هست که بار علمی خوبی هم به همراه دارهاز اون کتابها که به خاطر قیمت خوبی هم که داره ،یه هدیه ی ارزشمند میتونه برای هر کس که دوستش دارید باشهچرا که حتی اگر یکی از کارهای کتاب را رعایت کند به همان اندازه شما در شاد بودن و طولانی تر شدن زندگیش کمک کرده اید☺️ایکیگای (ee-kee-gay) یک مفهوم ژاپنیه که ترکیبی از اصطلاحات iki به معنای “زنده” یا “زندگی” و gai به معنای “منفعت” یا “ارزش” است. وقتی این دو اصطلاح با هم ترکیب میشن به معنای اون چیزی هست که به زندگی شما ارزش، معنا یا هدف می ده.بعضی نکته های کتاب انقدر زیبا بودن که یادداشت کرده بودم و توی جیبم گذاشته بودم و چندبار میخوندم که اهمیتش هیچ وقت از یادم نرهدرسته که اکثر مردم کشور ما متاسفانه در استرس هستندولی این کتاب اصلا کتاب انگیزشی نیستو یه جور نقشه راهحالا نه اینکه ما طول عمر طولانی داشته باشیم ولی لااقل به عزیزانمون کمک کنیم که راه درست را انتخاب کنند(آخه به دوستام که معرفی میکردم میگفتند ول کن عمر طولانی میخوام چیکار!)اگر کسی خونده خوشحال میشم در موردش حرف بزنیماگر هم نخوندید بخونید که باحالهاگر هم حال خوندن ندارید لااقل تهیه کنید و هدیه بدید به عزیزانتون (مطمعنم خیلی بدردشون میخوره)</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 17:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B3-pcgwwoex2une</link>
                <description>خدا خندید و دختر آفریده شد...روزی که به دنیا آمدی،جهانم رنگ دیگری گرفت،و زمان، ایستادتا من، تنها با تو، نفس بکشم.نفس به نفس تو بودم،هر لبخندت، شعله‌ای در قلبم روشن می‌کرد،هر نگاهت، دریایی از عشق در جانم می‌ریخت.تو مثل نسیمی هستیکه از میان روزهای سخت عبور می‌کند،و تمام خستگی‌ها را با خود می‌برد.دختر پر تلاشم،هنرمندی که با دستانت زندگی را می‌سازی،و هر گامی که برمی‌داری،چون شکوفه‌ای در صبحگاهی بی‌پایان است.من، در همه روزهایم،با دیدن تو، زندگی را دوباره پیدا کرده‌ام،و هر لحظه کنارت،بهشت را در همین زمین حس کرده‌ام.دخترم، موسیقی قلب من،تو نوری هستی که هیچ تاریکی نمی‌تواند خاموشش کند،و من، همیشه،در کنارت،مثل سایه‌ای،عاشقانه و بی‌پایان می‌مانم.((برای آینازم/شهریور ۱۴۰۴))</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 23:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pqzy8xaggcj8</link>
                <description>(عکس از گوگل)تنهایی مثل یه اتاقه که پنجره‌هاش رو به دیوار باز شدن. حرف می‌زنم، اما صدا فقط تا گوش خودم می‌رسه و برمی‌گرده، مثل پرنده‌ای که راه پروازشو گم کرده باشه.شب‌ها ساعت روی دیوار کندتر می‌گذره و من تیک‌تاک‌ها رو می‌شمارم، مثل قطره‌های بارونی که هیچ‌وقت به دریا نمی‌رسن. دست‌هامو دراز می‌کنم، اما هیچ‌چیز لمس نمی‌شه، حتی سایه‌ها فرار می‌کنن وقتی چشم‌هام دنبال‌شون می‌دوند.تنهایی گاهی آنقدر نزدیکه که حس می‌کنم نفس می‌کشه تو ریه‌هام و لب‌هام با سکوت دعوا می‌کنن برای گفتن چیزی که هیچ‌کس نمی‌شنوه. چراغ‌ها خاموش می‌شن و من می‌مونم و صدای قلبم که تو اتاق خالی مثل طبل جنگ می‌کوبه.اما تنهایی، در کنارش یه دوست هم هست؛ وقتی می‌نویسم، هر کلمه‌ش مثل یه دست نوازش روی شونه‌م حس می‌شه. تو خلوتش رشد می‌کنم، مثل یه گیاه که تنها تو نور کم، ریشه‌هاش رو عمیق‌تر می‌کنه. تو تنهایی یاد می‌گیرم، می‌بینم، می‌فهمم؛ هر خاطره، هر درد، هر سکوت، به کلمه تبدیل می‌شه و من با خودم، با دنیا دوباره وصل می‌شم.تنهایی تنها جاییه که می‌تونم باشم، بدون حسرت، بدون پنهون شدن، و باز هم پر از زندگی.</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 13:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابم رفت برای چاپ😍</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%BE%F0%9F%98%8D-n2p04jfd76yd</link>
                <description>خدایا شکرتبلاخره اوکی شد،رویایی که داشتم از کودکی اینکه کتاب خودم را داشته باشمبعد از اینکه ۱۵ کتاب نوشتم ،یکی از همکارانم وقتی متوجه شد که مینویسم، بهم اصرار کرد که برای چاپدست به کار بشم،اولش مثل همیشه شروع کردم به بهونه تراشی های همیشگی،ولی نهایتا مجاب شدم که انجامش بدم،خیلی پروسه ی سختی بود ولی خوشحالم که انجام شددوتا دیگه از کتابهام هم انشالله تا شب عید اوکی میشن🤲چیزی خیلی دوست دارم الان انجام بدم ساختن فیلم کوتاهِ،چندتا فیلمنامه دارم که دنبال سرمایه گذار دارم میگردمانشالله اگر اونم انجام بشه ،عالی میشهاین خوشحالی را با شما دوستان ویرگولی عزیز به اشتراک گذاشتم تا مثل همیشه ازتون انرژی بگیرمفضای ویرگول برام توی این مدت که باهاش آشنا شدمخیلی جذاب بوده و دوستان فوق العاده با استعدادی پیدا کردماز همه شما عزیزان ممنون که هستید🙏🌹👌💙</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 23:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم خوب(جاده ی مالهالند)</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AF-ezaqfjea7pgq</link>
                <description>بهترین فیلم تاریخ از نگاه منتقداناین فیلم اصلا مناسب افراد نتیجه گرا و کسانی که به دنبال فیلم های معمولی میگردند نمیخورهیک شاهکار فوق العاده در فیلم نامه نویسیکه کسی که اهل نوشتن فیلم نامه باشه قطعا لذت بی اندازه میبرهمن خودم ایستاده برای نویسنده دست زدم و واقعا تحسین کردمپیشنهاد:این فیلم را حتما حداقل ۳ بار ببینیدبار اول به صورت دوبله(که قطعا هیچ چیز از فیلم متوجه نخواهید شد)😂بار دوم به صورت زبان اصلیو((( بعد حتما نقد فیلم را بخونید)))و بار سوم به هر شکلی که دوست داشتید ببینیدیک فیلم پر از کد های سینماییپر از رمزگشایییعنی برای سکانس به سکانس فکر شده و پر از کد و رمز است(مناسب برای افراد بالای ۲۱ سال)⛔من خودم تا مدتها ذهنم درگیر این شاهکار بودچطور چنین اثری خلق کرده اند نه فیلمبرداری ،نه بازی هنرپیشه ها و ...هیچ چیز جز فیلم نامه من رو جذب نکردباز هم تکرار میکنم این فیلم مناسب کسایی که مثلا فیلم هندی عاشقانه میبینند یا فیلم ایرانی و ...اصلا نیستچرا که بعد از پایان فیلم هیچ چیز متوجه نمیشوند و ممکنه بگن این چی بود!حتما باید یک اهل سینمای مفهومی،معمایی و قوی باشید تا از فیلم لذت ببریدنویسنده و کارگردان دیوید لینچکسی که نامزدی جایزه اسکار و بهترین کارگردان از جشنواره ی کن برای این فیلم دریافت کرد،خالق فیلم های معروف ،کله پاک کن و مخمل ابی استاز جنبه ی حرفه ای و نه صرفا دیدن یک فیلم و گذران وقت،یک نمونه ی عالی از ایده های ناب یک نویسنده است،یک ذهن فررار و متمرکز روی داستان،به شکلی که مانند آثار آگاتاکریستی نویسنده ی محبوب من در ژانر پلیسی معمایی،شما با یک قفل با رمزهای پیچیده روبرو هستید که برای باز کردنش باید به شدت عمیق به فیلم نگاه کنید و خودتون رو محک بزنید☺️با اینکه بیش از بیست سال از تولیدش میگذره،همچنان بیشترین تحسین بین منتقدین را دارد</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 12:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهه ی شصت</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeedsalehi/%D8%AF%D9%87%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-yaigk9v9lvqi</link>
                <description>عکس از گوگلاز دهه ی شصت زیاد گفته شدهاز نسل سوخته،از نسلی که نسل گذار بوداز موشهای آزمایشگاهی که همه چیز رویشان امتحان شد از نظام آموزشی تا بازار کاروقتی به خاطر دوران جنگ تحمیلی ،تبلیغ برای بچه دار شدن از سمت دولت شدت گرفتو نتیجه شد یک نسل که بیشتر جمعیت ایران را تشکیل میدهندبیش از ۲۰ درصد جمعیت کل ایران!!!نزدیک به ۱۷ میلیون نفرچیزی که مشخصه مامدارس شلوغ را تجربه کردیمروی هر نیمکت ۴ نفر!کلاسهای ۴۰ تا ۵۰ نفریرقابت بالاکنکور و پشت کنکوری ها به خاطر حجم زیاد دانشجوو بعد بازار کار و بیکاری هاو حتی ازدواج های عجیبگفتنی ها برای این نسل به قدری زیاده که به راحتی میشه در موردش کتاب نوشتنسلی که همین چند سال گذشته به خاطر وجودشون ایران جوان ترین کشور جهان بودیک پتانسیل عالی برای اینکه کشور صد سال به جلو حرکت کنداما....بیشتر مطلبی که قصد دارم بنویسم در مورد این است کهمثل رنگهای مداد رنگیاگر نسل دهه ی شصت همگی به خاطر خاطرات مشترک زیادی که دارند همه یک رنگ خاص مثلا آبی باشندولی چیزی که توجهم را جلب کرد،مثل همان رنگ های مداد رنگی،خود رنگ آبی هم، از آبی پر رنگ تا آبی کم رنگ چندین مدل رنگ دارداین را دوستانی که نقاش هستند بهتر متوجه میشوندیعنی بین کسی که سال ۶۰ به دنیا آمدهو کسی که سال ۶۹ به دنیا آمدهبا وجود شباهتهای بیشمار در دهه ی شصتاما تفاوتهای عمده هم موجودهمیزان سوختگی این نسل از ابتدا (سال۶۰)هر چه به سمت دهه ی ۷۰ میرود خوشبختانه کم تر میشودهر چند همه در نهایت در یک طیف رنگی هستیم (ما دهه شصتی ها)نسلی که از گذشته ی ایران در وجودش دارد(به واسطه ی پدر بزرگ و مادربزرگها)و زندگی در کنارشان و دیدن طرز فکرشانتا دیدن عکسهای تلسکوپ هوایی جیمز وبو استفاده از تکنولوژی در حال پیشرفتهمیشه خودش را آپدیت میکندمثل یک دستگاه قدیمی با کاربری عالی که به روز رسانی های جدید را همه را ساپورت میکند،گاهی قطعات دستگاه خودش را تعمیر و یا حتی تعویض میکند!با تمام این حرفهاشباهت هاتفاوت هاباز هم بعید میدانم دیگر نسلی مثل دهه ی شصت به ایران تا مدتهای زیادی بیایدنسلی که با تمام کمبودها ،در گوی رقابت با جهان مدرن کم نیاورد و کمرش خم نشدهر چند به خاطر همین کمبودهامشکلات فراوانی هم داشتهو از خیلی جهات از نسل های بعدتر خود به شدت عقب تر استمن خودم از دخترم که یک دهه نودی است ،هر روز یاد میگیرماز دوستان دهه ۷۰ یا ۸۰ که دارمخیلی یاد میگیرمبه نظرم اونها توی خیلی مسائل از نسل ما کیلومترها جلوتر هستندولی هر کس خواست کوله بار انواع تجربیات را داشته باشهیه رفیق دهه شصتی پیدا کنهاونا از یک قرن تاریخ ایران، تجربه را حمل میکنندهمان موشهای آزمایشگاهی که با کلی زخم، زنده مانده اند</description>
                <category>سعید صالحی</category>
                <author>سعید صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 09:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>