<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saeide. Basravi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Saeide_basravi8002</link>
        <description>دستانت را در دستان آسمان، درخت ها، باد ها و زندگی بگذار و از جایت بلند شو...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:30:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2922022/avatar/4RXTuT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saeide. Basravi</title>
            <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ذهنِ پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%90-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-aotcfzqn2lp4</link>
                <description>تمام روز در شهرِ بغض‌های فروخورده پیاده راه رفته بود و حالا اندوه شب از راه رسیده بود.باید برای معاشقه با دردها و خاطره‌ها آماده می‌شد .از حمل جنازه ی  هوشیارش خسته شد، نشست روی جدول..  صف مورچه‌ها که دنبالِ چیزی می‌رفتند را به یک سوراخ هدایت کرد و به این فکر کرد که شاید  رها کردن در اوج خواستن خودش دوای آینده باشد .... چشم‌هایش را بست و در سکوت غم‌بار خیابان به جیک‌جیک پرندگان گوش داد که داشتند سرنوشت انسان را مسخره می‌کردند...1403/6/18</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 22:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ☁️</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D9%87%DB%8C%DA%86%EF%B8%8F-knolqnpavtfz</link>
                <description>دوست دارم این درزی را که افتاده روی بدنم را باز کنم، مثل بچه گربه ای که با پارگی پیرهنی ور می‌رود تا دوختش از هم باز شود. بعد آرام آرام از لای چاک باز شده ی تنم، خودم را بیرون بکشم.بعد تنم را از شانه ها بگیرم و خوب بتکانمش که اگر تکه ای از من درونش گیر کرده، بیرون بپرد.بعد با دقت وصف نشدنی ای؛ مثل آدم وسواسی که مدام ذهنش می کاود برای مرتب کردن اطرافش، آرام تنم را وِلو کنم روی مبل، وسواسی تر از قبل با دو انگشت گوشه های پوستم را بکشم و صاف کنم، با کف دست طوری که انگار دارم زیر و بم پارچه ای را صاف می‌کنم ، بکشم روی تنم تا ناصافی ها صاف شود.بعد برای خودم یک لیوان بزرگ چایی بریزم، از دور، از خیلی دور به تن وارفته خودم خیره شوم🙂بعد بلند شوم بروم دنبال هیچیبدون مغز، بدون فکر، فقط هیچ🍃1403/6/14</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 17:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-mk0yiuyaeabn</link>
                <description>دستتو به من بده!انگشت هایش را میان انگشت هایم جا دادم. به قول خودش چنگ تو چنگ...  دستانش را می گیرم و می‌فهمم عشق هرگز آرام و قرار نمی گیرد، گاهی اوقات دستانش کافی نیست، حتی آغوشش، حتی بوی تنش، گاهی اوقات تنها چیزی که کافیست رفتن زیر پوستش است... چه می گویم! اصلا من کجا و عشق کجا؟با فشاری که به دستم می دهد به من می فهماند که حواسش به من است.. لبخندی تحویل قلب مهربانش می دهم و با چشم هایم بوسه ای بر لبانش می زنمصدایش می زنم و منتظر جانم گفتنش می مانم. می ایستم... می ایستد... اورا محکم در آغوش می گیرم... محکم... محکم... آن چنان محکم که گویی قرار است به سفری دور و دراز بروم سفری از جنس دلتنگی، سفری از جنس بهانه ، سفری از جنس بی قراری... چشم هایم را باز می کنم... باورم نمی شود، با لعنتی گفتن و کوبیدن مشتم به تخت به خودم می آیم!..واقعا!؟ مگر می شود که خواب باشد🙃کفری می شوم، به سقف خیره می شوم، در رخت خواب می غلتم، لحاف را جلوی چشمم نگه می دارم و بی هوا روی صورتم می اندازم... این بی قراری منطقی نیست.شقیقه هایم داغ می شوند، کاری از دستم بر نمی آید ...اما نفس که می کشم، بوی آن به مشامم می‌خورد..!آن چنان محکم در آغوشش گرفتم که بویش را گرفته ام!.. اصلا خودت از این ها خبر داری!؟ خلاصه که خودت باید باشی، نه خوابت! قربان مردمک بی قرار چشم هایت بروم...1402/9/6</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 21:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ی چشمک زن</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D8%B2%D9%86-slt01ojuhdj4</link>
                <description>شب بود و باید سریع تر به تخت خواب می رفتم تا برای مدرسه بیدار شوم آن شب خوابم نمی برد , همانگونه که دراز کشیده بودم از پنجره به آسمان خیره شده بودم , از همان بچگی یکی از رویاهایم این بود که خانه ای در آسمان داشته باشم ,خانه ای وسط ابرها ,تا با پای برهنه از خانه ی رویایی خود بیرون بزنم و روی ابر ها راه بروم ,روز ها با خورشید بازی کنم و برایش بگویم که بچه ها به او خورشید خانم می گویند و شب ها خود را در آغوش ماه جا کنم و بخوابم خواهرم متوجه بی خوابی ام شده بود , تخت هایمان کنار هم بود ,خودرا به تخت من نزدیک کرد و گفت ستاره ی تو کدام است؟ سوالش برایم جالب شد ,من ستاره ای انتخاب نکرده بودم , می ترسیدم شبی سرم به بالشت نرسیده خوابم ببرد و به آن کم توجهی کنم... اما آن شب تصمیم گرفتم ستاره ای برای خود در آسمان داشته باشم... خواهرم سریع تر از من ستاره اش را انتخاب کرد و با انگشت آن را نشانم داد. دنبال پرنور ترین و بزرگ ترین ستاره می گشتم تا آن را از آن خود کنم پیداش کردم ,خودش است ,بدون مکث آن را به خواهرم نشان دادم_اونجا دیگه، همان که بین همه ی ستاره ها پرنور تر و درخشان تره... از یاد نمی برم لحظه ای که خواهرم گفت: با ستاره ات حرف بزن و از آرزوهایت برایش بگو... یادم نمی آید چه چیز هایی با ستاره گفتیم اما در آخر آرزو کردم کاش بزرگ شوم.لعنت و صد ها لعنت به آن آرزو...دستم در دست خواهرم بود ,قلقلی ام می کرد تا خوابم بگیرد ..دیگر چیزی نفهمیدم تا صبح .. تمام طول روز منتظر بودم تا شب بشود و از اتفاقات و کاراهایی که انجام داده بودم برای ستاره ام بگویم و آن هم چشمک بزند و برایم دلبری کند  و با آن نور زیبایش مرا برای صبح دیگری آماده کند.. شب شد, از سرشب پشت پنچره می ایستادم تا با ستاره ملاقات داشته باشم و اورا از همین فاصله ی دور در آغوش کودکانه ام بگیرماما ...هرچه سر می زدم ستاره نیامده بود , با خود می گفتم شاید هنوز در راه است , بالاخره می رسد... وقت خواب رسیده بود ,به آغوش گرم تخت پناه بردم و به امید آن که دیگر ستاره از راه رسیده به آسمان نگاه کردم اماهرچه چشم انداختم اورا ندیدم , هیچ ستاره ی درخشانی در آسمان نبود... بلند شدم و پشت پنجره ایستادم تا شاید پیدایش کنم اما نبود.. با سوال خواهرم که( دنبال چه می گردی؟) به خودم آمدم.._دنبال ستاره ام می گردم ..و با جوابش که ستاره ها جایشان هرشب عوض می شود و نمی توانی دیگر پیدایش کنی به سمت او برگشتم .._یعنی دیگر به دیدن من نمی آید!؟ +شاید بیاید اما تو از کجا می خواهی تشخیص دهی که او ستاره ی تو است !؟_ستاره ی من نشانه دارد پرنور و بزرگ و درخشان است و گاها چشمک می زند ..+خیلی از ستاره ها این گونه هستند دیگر سکوت کردم ...آن شب با هزار فکر و خیال کودکانه خرسم را در آغوش کشیدم و به خواب رفتم.. هنوز هم اگر ستاره ای با نشانه هایی که برایش مشخص کرده باشم ببینم ,می گویم آن ستاره ی من است ...اما اگر آن ستاره ی من نباشد و ستاره ی خودم از حرفم ناراحت شود چه!؟ برایم مهم نیس، او من را تنها گذاشتپس خوب است مقداری ناراحتی بکشد?ستاره ی چشمک زن من ,من الان بزرگ شده ام ,همه چیز را از سرگذراندم.. سیاهی را دیدم... نور دیدم.. عشق را چشیده ام.. نامردی های روزگار را دیدم.. شب هایی را گذراندم که فکر می کردم صبح نمی شود، آن زمان ها اگر بودی شاید جور دیگری می گذشت.. من آه شدم ابر شدمباریدم خندیدم و...اما می خواهم بگویم دیگر نمی خواهم بزرگ شوم.. بیا تا به این بزرگ شدن خاتمه دهیمتا همین جا کافی است آرزو می کنم من را پیش خودت ببری.. بی صبرانه و مشتاقانه منتظر دیدارت هستم، ستاره ی قشنگم ?1402/8/26</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 17:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلژین</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D8%AF%D9%84%DA%98%DB%8C%D9%86-afad68z0zeur</link>
                <description>اگه توی خیابون با خود چندسال پیشم روبرو بشم چی بهش می گم؟اگه با چندسال پیش خودم ملاقات کنم نمی دونم باید چی بهش بگم... اصلا نمی دونم باید با اون سروِناز چجوری برخورد کنم؟ شاید باید بهش بگویم فکر نمی کردم انقد قوی باشی، دمت گرم دختر...یا شاید بگویم بابت تحمل کردن و از سر گذروندن تمام اتفاقاتی که فقط توی داستان ها شنیده بودی و حقت نبود معذرت می خوام...اما این حرفای کلیشه‌ای را نمی خوام بگم، چون با این حرفا نمی تونم همه احساساتم رو به قلبش تزریق کنم.اما غیر از کلیشه‌ای بودن این حرفا می ترسم ازم بپرسه که چه اتفاقی قراره بیوفته که تو اینجوری صحبت می کنی؟می ترسم سماجت کنه واسه آینده پیش‌روش، می ترسم با نگاه توی اون گوی‌های عسلی بی‌گناهش، اشک‌هایم با کمال پررویی و بدون اجازه سرازیر بشن...اون نباید از آینده باخبر بشه، مگه چندسالشه؟ چندسالشه که بخواد بار دونستن آینده نه چندان زیبا و پررنج پیش روش رو یه‌تنه به دوش بکشه؟چیزی بهش نمی گم، حتی ازش بخاطر همه‌چیز تشکر هم نمی کنم! می ترسم از لابه لای حرفام سرنخی بهش بدم و شصتش از ماجرا خبردار بشه...پس فقط ... اگه چندسال پیش خودم رو ببینم، اون رو توی آغوش می کشم، آغوشی گرم و محکم... انگار که عازم سفری طولانی و سخت است...به چشم‌هاش خیره می شم.. خیره، خیره، خیره...تصویر اون دو نرگس براق از ذهنم پاک نمیشه.. نکنه از چیزی بو ببره؟ سرم رو کج می کنم...دستاش رو توی دستام می گیرم و بهش می گم: هرچی شد آروم باش.. آروم‌تر از هر لحظه و هرلحظه آرومتر از لحظه ی دیگر باش عزیزکم... تو برای خودت کافی هستی‌... با هرقدمی که برداری کافی بودنت رو با گوشت و پوست و استخوان احساس می کنی سروِناز قشنگم...فقط گاهی.. گاهی ممکنه طبیعت، سرنوشت، تقدیر، زندگی یا هرچی که تو اسمش رو می گذاری قدم هایش بلند تر از قدم های کوچولوی تو باشد ، از دنده لجبازی باهات رفتار کنه، خسته‌ ات کنه و تورو توی دنیای ناکامی خودش غرق کنه...تو اما عزیزکم.. جوابشو نده، سکوت کن و سر به زیر به راهت ادامه بده...می خوام به همه نشون بدی ‌که به کسی نیاز نداری، تو خودت رو داری و همین برات کافیه..!پس آروم باش عزیزجان، همه چیز قراره تا حدودی، فقط تا حدودی درست بشه...1402/8/9</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 20:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وهمِ سبز ?</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D9%88%D9%87%D9%85%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-un4a2kikgl0h</link>
                <description>سردی هوا برایم مهم نبود.پاسی از شب گذشته بود اما دلتنگی امانم را بریده بود گاهی اوقات دلتنگ هستم، اما نمی دانم برای چی و چه کسی، ولی خوب می دانم دلتنگی شاخ و دم ندارد و همیشه سر و کله اش از ناکجا آباد پیدا می شود بهانه ها دانه به دانه بر سر ایوان دلم نشسته اند و نمی دانم باید چگونه رامشان کنم. سرم را به شانه ام تکیه می دهم. و به ماه نگاه می کنم، ماه پایان داده بود به باریک بودنش و کامل کامل شده بود. آسمان با آن همه بزرگی هنوز ماه را در قلب خود جای می دهد، ماه هم با هنری ظریف به دلبری و درخشش خود با آن همه لک و پیس ادامه        می دهد با این که خورشید هم در آسمان وجود دارد اما هنوز هم معتقدم آسمان، ماه را جور دیگری دوست می دارد &quot;ماه آسمان&quot; خطابش می کنمزیرا ماهش را به قدری دوست دارد که حتی آدمیان هم به ماه حسودی می‌کنند و برای دل بردن از معشوقه شان اورا&quot; ماه من&quot; خطاب       می کنند زیرا آسمان در شب هایش تنها و تنها به ماهش پناه می برد.... شب هایی که حتی آدم ها هم کم می آورند و به دنبال پناه برای بی پناهی شان می‌گردند... شب هایی که حتی با خودت احساس غریبگی می کنی ... شب هایی که مانند غار می ماند و مارا در دل خود فرو می برد.... شب هایی که تنها چاره ی انسان ها خواب است برای فرار از همه چیز و هیچ چیز..راستی ماه آسمان شما کیست؟در شب های آسمان پناهتان کیست؟1402/7/30</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 23:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Saeide_basravi8002/%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-ufuydd1x31xv</link>
                <description>نمی دانم... حقیقتش نمی دانم از کجا شروع کنم  از کجا بگویم!؟نمی دانم چه چیزی الهام بخش نویسندگی     دوباره ی من شده است اما خوب می دانم نوشتن جان دیگری به من    می دهد قرار است این بار به حرف های دختر کوچولوی درونم گوش دهم... هرچه او گفت همان است، از وقتی به حرف هایش توجهی نکرده بودم، او هم بیخیال من شده بود، بار و بندیلش را جمع کرده بود و با بلیط هواپیما به دورترین نقطه از من رفته بود... دیگر علاقه ای به محکم و قوی نشان دادن خود، ندارد.باید برایتان بگویم که خیلی مواقع در میدان افکار آشفته ام  می ایستد، می دود، می خندد، دوچرخه سواری می کند، موزیکی پخش می کند و می رقصد، تاب بازی می کند و اصلا رعایت حال من را نمی کند، من هم نمی توانم چیزی بگویم، چون این بار می‌دانست نازش خریدار دارد و تا می توانست ناز کرد...   عاشق آسمان است، گاهی اوقات آنقدر بهانه ی آسمان را می گیرد که تا ساعاتی هردو به تماشای آسمان می نشینیم... گاهی وسط کلاس هایم، بهانه ی کارتون دیدن را می گیرد. گاهی اوقات دلش اسپرسو صد ربوستا می خواهد و گاهی اوقات  کیک خیس شکلاتی  با تزیین توت فرنگی ...بعضی شب ها از روز هایی که حواسم به او نبوده گلایه می کند ,  در آخر هم  با حالتی قهر پشتش را به من می کند و می خوابد اما نصف شب خودش را در آغوشم جا می کند. الان هم که در خدمت شما هستم , برایش قصه ای از جنس باران گفته ام تا بخوابد. نگاهش که می کنم دلم قنج می رود برایش. دلباخته ی زمانی هستم که با خنده هایش برایم دلبری می کند , لپ هایش جان می دهد برای بوسیدن,خلاصه حسابی خودش را در دلم جا کرده است و کاری هم نمیتوان کرد... زندگی با اورا دوست دارم، این بار هوایش را دارم، نمیگذارم احساس تنهایی بکند چون هیچ چیز دیگری جز او برایم مهم نیست...1402/7/29</description>
                <category>Saeide. Basravi</category>
                <author>Saeide. Basravi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 21:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>