<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فلفل نارنجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sagharook</link>
        <description>نمیخوام جدی باشم ولم کنین. غیرقابل انتقال به غیر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1878/avatar/JcUAIA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فلفل نارنجی</title>
            <link>https://virgool.io/@Sagharook</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مدار ۳۶۱ درجه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%B3%DB%B6%DB%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-txyllcerr3ws</link>
                <description>همه‌ی حواسم‌‌‌‌ و جمع کردم که بهش بگم بیا از اول شروع کنیم بیا به خودمون یه فرصت دوباره بدیم حیف اون رابطه که به اینجا کشید. که بهش بگم من دلم برای اون شام درست کردنا و دور میز نشستنا تنگ شده که دلم برای اون حس خوب با هم خوابیدن تنگ شده. در جواب چی گفت؟ تو خیلی خوب بودی خیلی نرمال مثل هر زن دیگه‌ای میخواستی ستل بشی من ولی ادمش نیستم از اولم قرارمون همین بود. یه رابطه‌ی باز. گفت “من الان با یکی دارم دیت میکنم با یه ادم مثل خودم که نمیتونه ستل بشه یه ادم که مثل خودم نرمال نیست“. ویران هم نشدم حتی. شوکه شدم. دیشب گفت. دیشب هوا سرد بود. دیشب باد میومد. دیشب نور چراغا کمتر بود. دیشب ادما مرده بودن روح نداشتن. دیشب زمین تند تند میچرخید دور خودش، هدف نداشت. دیشب من میچرخیدم دور خودم، هدف نداشتم. </description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 10:52:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ‌نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-wqfg57dnjbag</link>
                <description>برگشتم. چرا؟ چون ویرگول برام یه ایمیل فرستاد که جات خیلی خالیه و دلمون تنگه و اهالی ویرگول از دوریت روز و شب گریانن. چاخان. برگشتم هر چی قبلن نوشته بودم خوندم و دیدم اه دختر دو سال گذشته چقدر عوض شدی. مثل کون خیار تلخ شدی ولی شکر که هنوز همون‌جوری وراجی. برای وراجی کجا بهتر از اینجا؟ تو توییتر وراجیت نمیاد. چرا؟ چون اگرم بیاد تعداد کاراکتر بهت اجازه نمیده بعدشم بعد اینهمه سال تو توییتر بهتره سنگین رنگین بیای و بری. نه شما برگرد از اول بخون ببین کلن تو این چند خط یه جمله‌ی درست حسابی از حرفام درومد؟ نیومد دیگه. اصلن ولم کنین برم. رفتم......</description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 18:20:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن و رفتن پیوسته</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-hax8jjnkmtm3</link>
                <description>بچه که بودیم مامان برامون جوجه رنگی میگرفت و وای که چه ذوقی داشتیم وقتی تعداد این جوجه‌ها از چهار پنج تا بیشتر میشد. وقتی جوجه های کوچولو رو توی جعبه میذاشتیم جیک‌جیک کنان به همدیگه میچسبیدن و انگشت رو از هر طرف که بهشون نزدیک میکردیم مسیرشون رو کج میکردن و به سمت دیگه‌ی جعبه میرفتن. حکایت این روزهای ما شده مثل همون جوجه رنگی‌های کوچولو. هفت هشت نفر که با هزار امید و آرزو ترک وطن کردیم و یک جا (مصداق همون جعبه) دور هم جمع شدیم. مشکلات از هر طرف که اومد چپیدیم توی هم و مسیرمون رو  به سمت عکس ادامه دادیم. حالا جوجه‌ها دارن یکی‌یکی از هم جدا میشن. اولین جوجه پارسال نقل مکان کرد و رفت یه شهر دیگه. جوجه‌ی بعدی تا هفته‌ی دیگه داره میره همون شهر. دو تا جوجه‌ی دیگه چوب حراج زدن به وسایلشون و اواسط ژانویه راهی میشن. چند تا جوجه‌ی باقیمونده هنوز فکر مهاجرت دوباره به سرشون نزده یا شاید هم زده و بروز نمیدن. اینجا اما یه جوجه هست که بین موندن و رفتن گیر کرده. فکر مهاجرت دوباره پشتشو میلرزونه اما فکر موندن بدون سایر جوجه‌ها حالشو بد میکنه. کمااینکه توی جعبه‌ی فعلی هیچ دلخوشی هم نداره ولی تصور آینده‌ی نامعلوم تو یه محیط جدید یه مقدار براش ترسناکه. جوجه‌هه افتاده به چه کنم چه کنم. میترسه هی سرشو برگردونه ببینه عه یه جوجه کم شده. باید زودتر فکری کنه که مطمئنن به زودی میکنه.  </description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2017 06:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مو میبینی و من هم... همون مو</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%88-r0vauuzspotk</link>
                <description>کثیف‌ترین نوع تظاهر، تظاهر به دغدغه‌مندیه. دغدغه‌ی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و فلان البته که خوبه ولی تظاهر کردن به چیزی که نیستی؟ این روزا هموطنان عزیز یقه‌دران من‌باب تظاهر جوری برخورد میکنن که گویا صبح تا شب کار و زندگی رو تعطیل کردن و جهت حل کلیه‌ی مسایل بشری کمر همت بستن. شما هنگام رانندگی پاچه‌ی ملت رو نگیر باقی پیشکش. پروردگارا یازده هزار کیلومتر از اون سرزمین دورم و هنوز عذاب این مسایل یقه‌مو ول نکرده. به کجا بگریزم؟ </description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2017 16:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این بالا زمین قشنگتره</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%AA%D8%B1%D9%87-firxhuqjrzmz</link>
                <description>روزی که زمین در معرض نابودی قرار داشت و تنها یک سفینه‌ی فضایی جهت انتقال تعداد انگشت شماری ادم به سایر کرات موجود بود، مسلمن دست‌اندرکاران به دلیل فضایل بسیاری که در اینجانب موجود نیست بنده رو انتخاب نخواهند کرد. آنگاه از بالا بهشون دستور خواهد رسید ایشون رو جهت پاره‌ای از تحقیقات انتخاب کنید ایشون در زمین نمونه‌ی نادری بود که هنوز جانی کش گوش میداد. بدین صورت بنده نجات پیدا میکنم و بالطبع از پشت پنجره‌ی سفینه به بازماندگان زبان درازی.</description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2017 05:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجا که آب قطع می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-zyvcu1yuzsdm</link>
                <description>از معایب ایمسج نسبت به تلگرام اینه که شما در یک حالت خاص یک مسج برای کسی ارسال میکنید و وقتی اون حالت خاص برطرف شد متاسفانه هیچ راهی برای پاک کردن اون مسج ندارید. به عبارتی ساده‌تر دکمه‌ی گه خوردم در ایمسج وجود نداره و شما هر چقدر هم بر سر و صورت خود بکوبید متاسفانه کاریست که شده. الان تگ این رو باید بزنم تکنولوژی، چرا که بسیار بیشتر از طرز کار یک ربات کشتی‌گیر و فلان به دردبخور و کارامد میباشد. ولی چون بنده معمولن بسیار خاضعانه برخورد میکنم چنین نخواهم کرد</description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2017 04:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من اینجا ته چاه نشستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%85-twyt8aq8v5j0</link>
                <description>شدم مثل این ماهیا که دهنشونو باز و بسته میکنن ولی حرف از دهنشون درنمیاد. البته حرف در میاد ولی وقتی مخاطب حرفتو نفهمه تقریبن میشه گفت همونه. مخاطب، مخاطبی که زمانی برام خیلی عزیز بود مخاطبی که هنوزم ته دلم عزیزه ولی نه به اندازه‌ی قبل، مخاطبی که میدونم قراره یه روز دیگه مخاطبم نباشه. دلیل اینهمه درگیری ذهنی رو نمی‌دونم. گیج و آشفته فقط سعی میکنم از ذهنم دورش کنم یه مدت موفق میشم و دوباره برمیگردم سمتش. از ناتوانی خودم عذاب میکشم درست مثل زمانی که میخوام نخ بعدی سیگار رو نکشم ولی میکشم. یوسف وقتی افتاد ته چاه حالش چطور بوده؟ همینقدر احساس تنهایی میکرده و همینقدر احساس چسناله داشتگی؟ کاش اون روزا تکرار شن یا کلن از ذهنم پاک شن. کاش یه روز بیام اینجا رو بخونم و بخندم و بگم اه دختر چقدر احمق بودی تو. هذیون میگم؟ خوابم میاد </description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2017 19:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌ای وارد مکانی غریبه شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sagharook/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF-hlzhzendiggz</link>
                <description>حالا اینکه چرا اینجا اومدم خودش سواله! اول باید جواب اینو پیدا کنم. اولین دلیلش میتونه این باشه که اینجا خلوته. حالا میگم خلوت چون اصلن نکاویدم ببینم اینجا چی داره. همینطوری زرت پریدم وسط شروع کردم به نوشتن. اخرش معلوم میشه مثلن وسط یه حیاط خلوت در محاصره‌ی برجهای بلند ایستادم در حالیکه کسی رو نمیبینم هزاران نفر از پشت پنجره‌های برج دارن نگاهم میکنن. حالا اون موقع اگه فهمیدم وضع اینه سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم. البته فقط سعی میکنم ولی قول نمیدم. فعلن</description>
                <category>فلفل نارنجی</category>
                <author>فلفل نارنجی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2017 23:28:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>