<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sahar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sahar_8a</link>
        <description>گوشه‌ای از جهانِ کوچکِ ذهنم🌍</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:16:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856819/avatar/0aXnr9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sahar</title>
            <link>https://virgool.io/@Sahar_8a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنجِ خلوتِ شب🌙</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8-v2pshn4h7oex</link>
                <description>راستش چند روزی هست که دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت شاید بهتر باشه اینجوری بگم هربار که یه پست جدید می‌نوشتم دلم میخواست از خوشحالی بنویسم از یه اتفاق خوب بنویسم یا حتي از امید ولی هربار یه موضوع ناراحت کننده بود با خودم گفتم صبر کنم هروقت که حالم خوب بود،یه اتفاق خوب برام افتاد پست بذارم ولی الان یهویی دلم خواست بنویسم🚶🏻‍♀️انگار واقعا همه چی پیچیده به هم دیگه اون آدم قبل نیستم اون دختر شاد و امیدوار و پرذوق که هرکاری میکرد با شوق میکرد ولی الان هرکاری میکنم انگار یه غمی همراهش هست انگار بعضی کارارو میکنم که سرپا بمونم مثلا شبی که بی دلیل پاشدم و کیک شکلاتی پختم حتی موقع خوردنش مثل قدیما خوشحال نبودم ولی سعی می‌کردم که خوشحال باشم ولی میدونم به خودم حق میدم و عمیقا دلم میخواد برگردم به اون ورژن قدیمیم امیدوارم اون روز برسه و بیام راجب حال خوبم پست بذارم از طرفی هم که همه ی پستام موضوعات غمگینیه دوست ندارم همش تو ذهن مخاطبم یه آدم غمگین باشم یا ناراحتش کنم؛ذاتا من روحیه‌ی امیدواری دارم و هیچ وقت از ناامیدی خوشم نمیاد هیچ وقت هم نذاشتم ناامیدی هامو کسی ببینه همیشه منبا امید بودم بارها بهم گفته بودن که حرف زدنم آرامش منتقل میکنه البته تعریف از خود نباشه😂🤦‍♀️امشب که بی خوابی زد به سرم رفتم یه سر سراغ پلی لیستم و زدم روی گزینه‌ی پخش تصادفی انگار تک تک آهنگا یه تصویر پشتش داشت یه حس عجیب که اون دوره که گوش میدادم بهشون داشتم یا دقیقا مکانی که اون اهنگ توی ایرپادم پخش می‌شده خیابونی که ازش رد میشدم دوستایی که کنارشون بودم ولی هرچی هست حس خوبی بهم داد از روزایی که از صبح پی تلاش بودم انگار از خودم غافل شدم و دست و دلم از همه چی سرد شده حسی که توی ایستگاه اتوبوس داشتم وقتی منتظر اتوبوس بودم حسی که وقتی صبح زود بیدار میشدم برای کارام صبح های سرد زمستون که پیاده راه میرفتم همه‌ی اینا برام یادآور یسری احساسه که دوسشون دارم میدونی من زندگی پرهیجان و پرفعالیت دوست دارم و آدم یجا نشستن نیستم شاید یه تایمی که همش مجبور بودم به خونه موندن این بلارو سرم آورده یا حتی حسی که وقتی یسری آهنگارو با یسری آدمهای زندگیم گوش میدادم و دقیقا حس اون لحظه و اون مکان انگار دوباره تو وجودم جون میگیرن با هرآهنگ با زنده شدن این حس ها دلم میخواد تک تک آدمهایی که حتی شده برای یک لحظه من و تو زندگی شاد و پرذوق کردن و بغل کنم حتی دلم میخواد اون مکان ها و حال و هواشون و بغل کنم😂حتی دلم میره برای اون لحظه های تنهایی که کنج اتاقم بودم و بهترین لحظات برام بوده واقعا آدم عجیبی هستم گاهی انقدر ناراحتم که چرا توی جمع و پی خوشگذرونی نیستم گاهی هم جوری دلم میخواد تنها باشم و سکوت کنم که حتی هیشکی و نبینم😂اصلا همین الان هم نمیدونم چرا اینارو مینویسم ولی دلم میخواد بنویسمشون امیدوارم بهم نخندین یا موجب آزار روحیه و اتلاف وقتتون نشههرکدوم از جمله ها با پخش شدن یه آهنگ جدید یه حس جدید پیدا کردن🌝😂سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵، بامدادِ خنکِ اواخر بهار🌬</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 02:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-zhkkki6z9sxt</link>
                <description>درمانده‌ام، انگار درست وسط شعله‌های آتش ایستادم و به هرطرف که نگاه میکنم شعله ها وحشی تر می‌شوند و شعله‌های قدیمی که پرقدرت زبانه می‌کشند می‌دانم میتوانم از شعله ها عبور کنم اما انگار که ریسمانی به دست و پاهایم بسته باشند و مانع حرکتم باشند به اطراف نگاه میکنم و راه را روشن میبینم کورسوی امید را می‌بینم تلالو نور امید را می‌بینم و بافکر کردن به آن مسیر لبخندی بر لبم می‌نشیند اما با دیدن ریسمان ها در همانجا خشکم می‌زند غمی را در اعماق وجودم احساس میکنم که انگار به من تعلق ندارد انگار که کسی غمگین باشد و این غم را با وجود من شریک شده باشد شاید هم همین باشد انگار که دستوری صادر کرده باشند که در این برهه زمانی من را در این نقطه متوقف کنند درمانده‌ام میان رفتن و ماندن نمیدانم کدام مسیر درست است نمیدانم زمان درست کِی است حتی نمیدانم آدم درست کیست! گاهی احساس میکنم برای همه چیز دیر است گاه حس میکنم که فقط زمان درست اتفاقات نرسیده لحظه ای تصمیم میگیرم به پیاده‌روی بروم و لحظه‌ای با دیدن شلوغی پارک منصرف می‌شوم میخوام بین مردم راه بروم و از هوای بارانی لذت ببرم و هم می‌خواهم در خانه در کنج اتاق بنشینم انگار فقط نیاز دارم ساعت ها مغزم خاموش شود شاید دور شوم از این افکار متلاطم نمیدانم شاید روزی به این لحظه ها فقط بخندم شاید هم نه!اینها را نوشتم تا شاید نوشتن مرا از افکار نجات دهد...ماکه از هر چه ترسیدیمسرمان آمدبیا تمرین کنیماز «خوشبختی» بترسیم...•حسین پناهی</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 23:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-v4hwlwsuaqzs</link>
                <description>و اما درد چه واژه‌ی عجیبی انگار باری سنگین به دوش می‌کشد باری از مفاهیم گوناگون انگار هیچ‌کس درد را به یک شکل نمیبیند هرکس درد را درکی از شرایط خودش می‌داند اما من اکنون درد را در هموطن میبینم درد را در وطنم میبینم و من میبینم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست وقتی میبینم زنی با سنی نه چندان زیاد روی صندلی بانک نشسته و از سراسر وجودش غم قسط های عقب افتاده سرازیر است و کارمندی که با خیالی آسوده از جریمه ها می‌گوید که اگر در همان لحظه نپردازد تا آخر ماه چه خواهد شد؛ درد را در مردی میبینم که هنگام طلوع برای درآوردن لقمه‌ای نان بیرون می‌رود و با تاکسی های آخر شب به خانه برمی‌گردد تازه پول بیشتری هم می‌پردازد چون ساعت از ۱۰ شب گذشته و کرایه بیشتر شده و درآخر ماه شرمنده‌ی فرزند و همسرش می‌شود؛درد را در پیرزنی میبینم که با عرق روی پیشانی از نانوا نون می‌خواهد درمیان انبوه صف؛درد را در زنی میبینم که از دیگران میخواهد برایش دونه‌ای مرغ بخرند درحالی که حتی برای خودشان توانایی خرید ندارند!و درد را فردی غنی میبینم که غرق در ثروت است و نه خود از آن بهره می‌برد نه دیگران و تمام روز درحال گریه و زاری از نداریست!درد را در افرادی میبینم که از روی شکم سیری برای بقیه تصمیم می‌گیرند تصمیم هایی که حق خود آنهاست که برای زندگی‌شان بگیرند! و تصمیم ها یکی از دیگری بدتر میدانی چرا؟!چون این تصمیم ها فقط برای دیگران است نه برای خودشان! دقیقا این درد ها زمانی شروع شد که خودشان را از دیگران جدا کردند و خلاف چیزهایی که برای دیگران می‌خواستند را داشتند؛درد را در شخصی میبینم که همه‌ی دردها را باهم دارد اما باز هم از درک او خارج است!نمیفهمد انگار که کور و کر باشد و جوری رفتار می‌کند که انگار همه چیز بر وفق مراد است=)درد را در کسی میبینم که می‌خواهد درس بخواند میخواهد مدرک بگیرد حتی اگر برایش لقمه‌ای نان نشود حداقل تحصیلات است و همین حق طبیعی هم به سختی بدست می‌آورد و گاها هم در حسرتش می‌ماند!و درد و درد و دردحتی اگر تاصبح از این دردها بنویسم حتی ذره ای از آنها را نگفته‌ام...وآه و افسوس...به امید انتشار=)</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید از هم میگذشتیم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-h7dxhoyxf47i</link>
                <description>لحظه ای مکث،آره تبدیل شده‌ای به لحظه‌ای مکث در بین کارها آنهم از سر اینکه چیزی دیده باشم که یادآور تو باشد،دیگر مثل گذشته در ثانیه به ثانیه زندگی نیستی حتی دیگر با دیدن لیوان چایی به یادت نمی‌افتم حتی غروب ها بدون یاد تو سر می‌شود هوای خنک صبح و تلالو خورشید یادآور تو نیست دیگر آن خیابان ها خیابان های محبوبم نیستند،حتی آهنگ ها بوی تورا نمی‌دهند!حتی بوی عطر تورا در خیابان نمیشنوم،فقط در بعضی آهنگها تبدیل شده‌ای به لحظه‌ای خیره شدن به نقطه‌ای کور و دور شدن از واقعیت... دیگر در خیابان دنبال نگاه‌های تو نیستم اصلا برایم مهم نیست در کجایی یا حتی برایم مهم نیست آن نگاه ها را به چه کسی داده‌ ای دیگر با دیدن شعرها به یاد تو نمیفتم تو دقیقا لبه‌ی پرتگاهی عمیق بودی و من تورا قله میدیدم!از لبه‌ی پرتگاه تو کمی لرزیدم اما ناگهان مثل بازی های بچگانه من را به ته آن دره‌ی عمیق پرت کردی! برای من همیشه سرابی بودی که هرچه به سمتت دویدم دورتر شدی،اما من این را پذیرفتم و به کورترین نقطه در قلب و ذهنم سپردمت تو هم از همان گذرگاه‌های زندگی بودی که گاه می‌آیند که بمانند‌ گاه می‌آیند که بروند و فقط تو را بیدار کنند اما تو برایم خیلی درد داشتی از من ویرانه‌ای ساختی که بازسازی آن سالها زمان می‌خواهد تو نمیدانی که در همه‌ی خیابان های خیالم باهم پیاده راه رفتیم فنجان‌های خیالی پراز هیچ که باهم نوشیدیم لبخندهایی که فقط برای هم بود من تو را در جزئیات کوچک یافته بودم در زخم کوچک روی انگشت کوچکت روی ترکهای لبت من هیچ وقت چهره‌ات را ندیدم تو را می‌شناختم اما فقط چشمانت را می‌دیدم من حتی نمی‌دانستم بینی تو چه شکل است یا حتی چه کفشی پوشیده بودی من حتی جزئی ترین اشیائی که حتی برای لحظه ای با دستانت برخورد کرده بودند را نگه می‌داشتم میزم پراز جزئیات تو بود نمیدانم چه بگویم از احساسات پایمال شده؛🌝و حالا تو صفحه‌ی ورق خورده‌ی دفتر زندگی هستی و هرگز به این صفحه برنخواهم گشت گاهی نوشته‌هایش را مرور میکنم اما هرگز به آن برنخواهم گشت و شاید روزی آمد که حتی مرور نکردم...و درآخر تو مرا به هر شکلی که دوستت داشتم،شکستی!</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 19:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای تو!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-rouirvor043b</link>
                <description>چقدر آرام بنظر میرسی عزیزکم! و این درحالیست که شعله های افکار و درد ها و ... درونت زبانه می‌کشند اما تو داری تلاش می‌کنی برای اندکی آرامش تلاش میکنی حرف دیگران را نادیده بگیری تا وقتی که درزمان درست خودشان سکوت کنند!چقدر غمگینی،غمگین تر از هم سالانت میدونم همش ته دلت داری میگی چرا من انقد باید سختی بکشم چرا بقیه مثل من نیستن و با خیال راحت میرسن به همه چی! چقدر انتظار انتظار انتظار...واژه‌ی غریبی نیست نه؟ سراسر زندگی‌ات شده است انتظار! اصلا کی قرار است بالاخره این انتظار به پایان رسد یکبار هم که شده جهان کوتاه بیاد و تو انتظار نکشی...آرزوهایی که هرروز یکی بعد از دیگری تبدیل به رویا می‌شوند و دور‌در‌دست تر! یادت میاد وقتی کوچیک بودی به این سن که فکر میکردی قند تو دلت آب میشد؟اما عزیزکم متاسفم که هیچ چیز شبیه رویاهای کودکی نشد...هیچ وقت تو زندگیت معنای واقعی حسرت رو درک نکردی اما در این یکسال طوفانی کلمه‌ی حسرت حرف به حرف برایت معنا شد! انگار زمان ایستاده دقیقا ایستاده تا درد تورا تماشا کند انگار که لذت می‌برد از این درد... و مانده‌ای چشم در راه روزی که این غم ها سرآید؛شعری از قیصر‌امین‌پور</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 15:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته🪄</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%F0%9F%AA%84-v1nnrf17plmk</link>
                <description>زندگی واقعا جریان عجیبی‌ست گاهی دلتنگ لحظه ها و حال و هوا و اشخاصی می‌شوم که دیگر نیستند و حتی اگر بودند دیگر مثل آن موقع ها حالم خوب نبود!یادم نمی‌آید که از احساساتم زیاد به کسی گفته باشم تا جایی که در یادم است همیشه محتاط بودم در گفتگو با آدم ها و در صمیمیت با آدمها؛ دوستان صمیمی داشتم اما هیچ وقت آنقدر صمیمی نبودم که همه چیز را به آنها بگویم چرا آنها می‌گفتند و من هم مانند صندوقچه‌ای امن برایشان بودم اما من! چیزهایی را تجربه کردم که حتی نزدیکترین افراد زندگی ام بی‌خبرند! شبهایی گذراندم که فقط من، کنار من بود؛انگار قرار است تمام اینها همراه روح از تنم خارج شوند اصلا این ابهام همیشه همراهم بوده که آیا این کار من درست است یا نه اما تاجایی که یادم هست همیشه سعی کردم بار مشکلاتم را خودم حمل کنم و با کسی شریک نشوم و همین است که اطرافیان من را آدمی آرام و بی دغدغه می‌بینند!😂شاید این هم اشتباه باشد که بگویم تنهایی! همیشه یک همراه بیشتر نداشتم و هیچ وقت مرا تنها نگذاشته همیشه با او حرف میزنم از همه چیز و همه کس و او هرگز مرا سرزنش نکرده! لحظه ای در زندگی نبودش را حس نکردم هربار بی قرار بودم به آسمان خیره شدم و  با اون حرف زدم و او همیشه گوش شنوای من بود؛و برعکس خودم که به کسی تکیه نکردم خیلی تکیه‌گاه بودم گاهی به خودم که می‌آیم میفهمم از خود گذشتم تا تکیه گاه امنی باشم! خیلی تلاش می‌کنم که اینطور نباشم!و در آخر از همراه همیشگی ام میخواهم در ازای این تکیه‌گاه بودن ها کسی را برایم برگزیند که به او تکیه کنم مانند خودش باشد و انگار که روح خود را دراو دمیده باشد تا دیگر بیش از حد وقت او را نگیرم فقط برای چیزهای ضروری به او مراجعه کنم😂💫آینده‌ی مدنظر با تکیه گاه مدنظر😂قطعا که من هم تکیه‌گاه امن او خواهم بود!</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 12:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-amxotvnhrx5e</link>
                <description>چشمها!چشمها همیشه برایم داستان ها داشته اند؛ شاید بهتر است بگویم چشمها نقطه ضعف من هستن!شاید اگر بپرسند چه چیزی تورا دگرگون میکند بگویم چشمها؛ شاید فردی زیباترین و متعادل ترین چهره را داشته باشد اما اگر چشمهایش عمق نداشته باشند برایم مهم نیست؛گاهی می‌گویند چشمها دروغ نمی‌گویند شاید من هم روزی اینرا باور داشتم اما بارها زندگی من را با چشمها به چالش کشید و به من فهماند که چشم ها نیز دروغ می‌گویند، نمیدانم ولی ذوق و شور و برق و عمق نگاه‌ها را می‌بینم و می ستایم!اما واقعا انگار چشمها داستانشان فرق می‌کند و چه شعرهایی که بخاطر چشمها سروده شده و این راز پنهان از ادراک من خارج است.خلاصه که به قول صائب تبریزیبیچاره عاشقی که شود مبتلای چشم😄🪄</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 16:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.جریان پرتلاطم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-zimpsorvvdyy</link>
                <description>در هیاهوی این روزهای عجیب اردبیهشت که شاید بهتر باشد بگویم اردیجهنم😅 واقعا نمیدانم درکجا ایستادم از آینده ای مبهم،از مردمی که میبینم چیزی جز درد ندارند اما میجنگند برای اندکی زندگی که حق طبیعی آنهاست!و من که نمی‌دانم چه خواهد شد چه آینده ای در انتظارم است شاید با این سن کم چیزهای زیادی را تجربه کردم و دیگر از آینده آنقدر نمی‌ترسم!مگر چیزی بدتر از اینها خواهد شد؟شاید هم شد نمیدانم اما من آماده‌ام دیگر چیزی مرا شگفت زده نخواهد کرد!به قول حسین پناهیمن تکه تکه از دست رفتم؛در روز روزِ زندگی‌ام...</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 11:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و تو هرگز اینها را نخواهی فهمید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-h5stjxlltrlk</link>
                <description>همه چیز از آن نگاه شروع شد کاش هیچ وقت شروع نمیشد؛شاید همه چیز برای من شروع شده بود و تو فقط بازیگر فیلم محبوب من بودی!هر روز مشتاق تر به رسیدن به انتهای فیلم بودم و تو هرروز بازیگری بهتر! ساعتها می‌توانستم در بازی چشمایت غرق شوم و به چیزی فکر نکنم ولی تو درآن زمان فقط نقش خود را در فیلم من ایفا میکردی و باقی زمان در زندگی واقع‌ات بودی و من فیلم محبوبم را زندگی میکردم!و تو آنقدر بازیگر خوبی بودی که تمام بیننده ها بازیگری تو را چیزی جز حقیقت نمیدانستند،تو در دعاهای نمازم بودی!در همه جا بودی! ولی ناگهان در میان فیلم کسی چراغ هارا روشن کرد و همه چیز عیان شد! و من به مخاطب شعرهایت و زندگی واقعی تو آگاه شدم!آری من دیدم کسی را که هم زندگی تورا و هم اتاقت را زیبا کرده بود؛ همه چیز همچون آوار بر سرم خراب شد!هرگز چنین نبودم حتی با گذشت مدتها هنوز نمیتوانم قبول کنم که تو فقط بازیگر خوبی بودی همین! و تو همه چیز را در زندگی من نابود کردی همه چیز را! مدتهاست چشمهایت را ندیدم و درعمق نگاهت غرق نشده ام اما من این غم را پذیرفتم و آنرا به ژرف ترین جای قلبم فرستادم و حالا همه عالم را بازیگر میبینم!و درنهایت به قول فریکس فروتنشاید چشمان هم دروغ می‌گویندنمیدانم ولی یادم است چشمانش هم از شوق دیدنم برق می‌زد...</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 18:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها گناه آینه زودباری است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahar_8a/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-x8lxznwfrplq</link>
                <description>چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری استجای گله نیست!که این رسم دلبری استهرکس گذشت از نظرت،در دلت نشستتنها گناه آینه ها زودباوری استمهرت به خلق بیشتر از جور بر من استسهم برابر همگان،نابرابری استدشنام یا دعای تو در حق من یکی استای آفتاب،هر چه کنی ذره پروری است!ساحل جواب سرزنش موج را نداندگاهی فقط سکوت،سزای سبک‌سری استفاضل نظری🦋</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 12:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>