<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساحل مرتضوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sahelbanoo</link>
        <description>نوشتن است که من را &quot;من&quot; نگه می‌دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:16:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/522927/avatar/2RpZ5M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساحل مرتضوی</title>
            <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>137. ادامه دادن خوانش تاریخِ ادبیات</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/137-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-fxvbwcyeqjzg</link>
                <description>باید ادامه داد ...باورم نمی‌شود که این همه وقایع را از سر گذرانده‌ایم و باورم نمی‌شود که ساختارهای بنیادین مغز و روحم دچار تغییراتی غریب شده‌اند، اما باور من مهم نیست، آنچه روی داده، روی داده است و به باور و حس من اهمیتی نمی‌دهد.مدتی است به زندگی عادی بازگشته‌ام، البته به گمانم دیگر این زندگی، آن زندگی نیست ولی به هر حال باید ادامه داد. راستش با محدودیت‌هایی که ویرگول در این دوران اعمال کرد دیگر چندان مایل به نوشتن در این فضا نیستم ولی چون از کارهای نیمه خوشم نمی‌آید تصمیم گرفتم ادامه‌ی خوانش تاریخ ادبیات را در همین فضا ادامه دهم.سال گذشته رسیده بودم به بالزاک (پست 136) و حال میخواهم با عبور از او به سراغ نویسنده‌ی بعدی بروم، از اینجا به بعد نویسندگان پرتعداد می‌شوند و آثارشان پرشمار و واقعیت این است که حوصله‌ی من هم به اندازه‌ی سابق نیست پس منتخب می‌خوانم اگر نویسنده‌ای مرا گرفت و آثارش در دسترس بود از او بیشتر می‌خوانم و اگر نبود می‌روم سراغ بعدی.در کتاب تراویک بعد از بالزاک می‌رسیم به استاندل که معروف‌ترین اثرش سرخ و سیاه است، پس همین را شروع می‌کنم و نظراتم را می‌نویسم. امیدوارم کتاب خوبی باشد.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 09:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از روییدن خار سر دیوار دانستم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-zka5svsalnri</link>
                <description>هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذردوین بوم محنت از پی آن تا کند خراببر دولت آشیان شما نیز بگذردباد خزان نکبت ایام ناگهانبر باغ و بوستان شما نیز بگذردآب اجل که هست گلوگیر خاص و عامبر حلق و بر دهان شما نیز بگذردای تیغتان چو نیزه برای ستم درازاین تیزی سنان شما نیز بگذردچون داد عادلان به جهان در بقا نکردبیداد ظالمان شما نیز بگذرددر مملکت چو غرش شیران گذشت و رفتاین عوعو سگان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت غبارش فرونشستگرد سم خران شما نیز بگذردبادی که در زمانه بسی شمع‌ها بِکُشتهم بر چراغدان شما نیز بگذردزین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشتناچار کاروان شما نیز بگذردای مفتخر به طالع مسعود خویشتنتأثیر اختران شما نیز بگذرداین نوبت از کسان به شما ناکسان رسیدنوبت ز ناکسان شما نیز بگذردبیش از دو روز بود از آن دگر کسانبعد از دو روز از آن شما نیز بگذردبر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیمتا سختی کمان شما نیز بگذرددر باغ دولت دگران بود مدتیاین گل ز گلستان شما نیز بگذردآبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاهاین آب ناروان شما نیز بگذردای تو رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبعاین گرگی شبان شما نیز بگذردپیل فنا که شاه بقا مات حکم اوسهم بر پیادگان شما نیز بگذرد</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 19:42:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر 9 و 10 از 10. قدم‌های آخر راه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-9-%D9%88-10-%D8%A7%D8%B2-10-cqemzvgzt7s5</link>
                <description>در مرز نور و تاریکی همه چیز در هم استولی باید یکی بر دیگری غلبه کنددر ادامه‌ی پست یافتن پناه در بی‌پناهیاین روزها خود را با این فکر آرام! می‌کنم که همیشه در نزدیکی لحظه‌ی تغییر اوضاع از همیشه بدتر و ناامیدکننده‌تر است.اما نه آرام می‌شوم و نه از خشمم کم می‌شود و همین خشم مرا می‌ترساند. خشم نمی‌گذارد فکر کنم و این ترسناک است و ترس مانع هر حرکتی است. خلاصه درهم‌جوشی هستم این روزها.باورم نمی‌شود که این روزها را با هری‌پاتر می‌توانم سر کنم. شاید دل و جانم برای تخیل یک دنیای خیالی آماده‌تر از همیشه است و برخی جمله‌هایش حال امروزم است!هری هیجان‌زده بود، نمی‌دانست چه چیز پیش‌ رو دارد ... اما اطمینان داشت هر چه باشد بهتر از چیزی است که پشت سر گذاشته است.تصویر 1تصویر 2تصویر 3و4تصویر 5و6تصویر 7و8</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 12:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر 7و8 از 10. بعد از هیجان و سختی «عبور» نوبت چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-7%D9%888-%D8%A7%D8%B2-10-m8luykdpbwtj</link>
                <description>عبور از عادت به خواسته‌ها گاهی دردناکه!اما بعد از رسیدن جهان دیگه‌ای رو حس می‌کنیمدر ادامه‌ی پست یافتن پناه در بی‌پناهیاین حروف تنها برای دور زدن محدودیت کاراکتر در ویرگول است:اگر از سکون در شب خسته شدیم و صبح را آٰرزو کردیم و برای ترک عادتهای تاریک کمر همت بستیم، تازه می‌رسیم به آغاز راه! تازه باید بدانیم که مسیر پر خطر است و رسیدن به صبح سخت و حفاظت از دستاورد جدید و نیالودنش به غیر سخت‌تر.تصویر 1تصویر 2تصویر 3و4تصویر 5و6تصویر 9و10</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 09:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر 5و6 از 10. هر خواستی تبعاتی دارد! نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-5%D9%886-%D8%A7%D8%B2-10-a9itks7yjvgx</link>
                <description>خواست نور یه مقدماتی دارهو هر خواستی به تبعاتی دارهدر ادامه‌ی پست یافتن پناه در بی‌پناهیاین حروف تنها برای دور زدن محدودیت کاراکتر در ویرگول است:تصور می‌کنم در دل تاریکی نمی‌شود به نور نیندیشید ولی در همین حال نمی‌دانم آدمی که مدام از نور شنیده است و در تاریکی زیسته است قادر به تشخیص نور واقعی یا نورهای تقلبی هست!؟گاهی فکر می‌کنم در اوج درد فقط کمی مرهم می‌خواهیم حتی اگر بعدش درد شدیدتر تجربه کنیم و نمی‌دانم این خوب است یا بد!حالم این روزها بدتر از قبل است و حتی نمی‌دانم چرا!تصویر 1تصویر 2تصویر 3و4تصویر 7و8تصویر 9و10</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 14:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر3و4 از10. باید از عادتهای تاریک دست کشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B13-%D9%88-4-%D8%A7%D8%B210-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-o7zbhyzsyrcp</link>
                <description>عادت به تاریکیدر ادامه‌ی پست یافتن پناه در بی‌پناهیاین حروف تنها برای دور زدن محدودیت کاراکتر در ویرگول است:شبی از شبها؛نه چراغی می‌سوخت نه صدا برمی‌خاستخانه و کوچه و شهرلقمه‌ی خاموشیبه گمانم مرگ آن شب فرمان می‌راند.تصویر 1تصویر 2تصویر 5و6تصویر 7و8</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 12:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر 2از10. از کِی داشتن صبح آرزو شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-2%D8%A7%D8%B210-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%B4%D8%AF-djyexjknonam</link>
                <description>در ادامه‌ی پست یافتن پناه در بی‌پناهیاین حروف تنها برای دور زدن محدودیت کاراکتر در ویرگول است:شبی از شبها؛پچ‌پچ گنگیدر خلوت یک کوچهطرح فریادی رادر روشن فردا می‌ریخت.تصویر 1تصویر 3و4تصویر 5و6تصویر 7و8</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر 1از10. از کِی ساکن شب شدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-1%D8%A7%D8%B210-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-wpf4qv5rp1jz</link>
                <description>در ادامه‌ی پست یافتن پناه در بی‌پناهیاین حروف تنها برای دور زدن محدودیت کاراکتر در ویرگول است:شبی از شبها؛نه چراغی می‌سوخت نه صدا برمی‌خاستخانه و کوچه و شهرلقمه‌ی خاموشیبه گمانم مرگ آن شب فرمان می‌راند.تصویر 2تصویر 3و4تصویر 5و6تصویر 7و8تصویر 9و10</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 12:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یافتن پناه در بی‌پناهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-gonjyterneb0</link>
                <description>متاسفانه در بدترین روزها نوشتنم نمی‌آید. این درد مدتی است که در وجودم خودنمایی می‌کند! با سری برافراشته، سینه‌ای فراخ و دست‌هایی که در پشت کمرش در هم پیچیده، در راهروهای مغزم رژه می‌رود و حواسش هست که هر کس سرش به کار خودش باشد و کلامی و حتی حرفی از هیچ فکری تراوش! نکند!!!برای من که نوشتن تسکینم بود، زندانی شدن در دنیای بی‌واژه عذابی الیم است و در این روزها عذابی جانکاه!از همان روزهای اول که سر و کله‌ی این دیکتاتور زبان نفهم در وجودم پیدا شد، راهی به ذهنم رسید. حال که واژه‌ها را زندانی کرده‌ است می‌توانم به دنیای تصاویر پناه ببرم.مدتی با خود کلنجار رفتم که به هر طریقی دلیلی منطقی برای ننوشتنم بتراشم ولی هر چه بیشتر تقلا کردم بیشتر بوی گند تظاهر و خودفریبی به مشامم رسید. پس در نهایت با خودم صادق شدم و پذیرفتم وجودم به تسخیر این موجود درآمده است و تنها راه نجاتم بازپس‌گیری واژه‌هایم است. اگر فعلا زورم به لغات نوشتاری نمی‌رسد نباید جا بزنم و باید از راه واژه‌های تصویری تلاشم را بکنم.ده پست بعدی، تصاویر یکی از کتابهای قدیمی خواهد بود، کتابی که از هدف و محتوایش بگذریم (که همیشه هر درستی امکان مصادره به مطلوب شدن را دارد) تصاویرش حرفهای زندانی من را بیان می‌کند.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک‌صدایی صداهای دیگر را به فریاد تبدیل می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%AA%DA%A9-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-j2aabiysde4i</link>
                <description>من این‌روزها و همیشه نمی‌‌توانم بگویم در جهان جای گل و بلبلی وجود دارد که هیییچ مشکلی ندارند و نیز نمی‌توانم سیاست را اخلاقی ببینم؛ اما از سویی دیگر نمی‌توانم تحمل کنم دینی را دین اخلاقی بدانند و نظامی را بر همین دین برپا کنند و تا کم می‌آورند دست روی اعتقادات دینی مردم بگذارند و از اصول اولیه‌ی همان دین اخلاقی هم پیروی نکنند.من می‌گویم معترضِ کارد به استخوان رسیده از عصبانیت سطل آتش می‌زند، چون سالهاست صدای فریاد مسالمت‌آمیز شنیده نمی‌شود.و دلم میخواهد فرض کنم آنانی که کشتند و سوزاندند عواملی خارجی بودند. چرا؟ چون دلم نمی‌خواهد باور کنم مردمم را چنان بیچاره کرده‌اند که به جان هم افتاده‌اند و نمی‌خواهم باور کنم حکومت چنان وقیح است که تا کنترل از دستش خارج شد عده‌ای جان‌فدا را به اسم مردم و به قصد خرابکاری در بین مردم قرار می‌دهد تا بتواند خود را محق نشان دهد. پس خیال می‌کنم خرابکارانی خارجی بودند تا مغزم نترکد.ولی حال که همه جای شهر یکدست می‌گوید معترض چه هست و چه نیست، بگذارید من هم بگویم حاکمیتی که از آن دم می‌زنید چه هست و چه نیست؛ ما هم بلد هستیم بایدها و نبایدها را ردیف کنیم، کو آنکه بتواند و بخواهد که عمل کند؟بر فرض ما بچه و بی‌تجربه و جوگیر و احساساتی، شما پیرانِ سرد و گرم روزگار چشیده‌ی قدرتمند چرا نابلدید؟حاکمیت دروغ نمی‌گوید.حاکمیت حرف مردم را سالها نشنیده نمی‌گیرد.حاکمیت خون مردم را نمی‌ریزد.حاکمیت مردمش را احمق نمی‌خواهد.حاکمیت به اصولش پایبند است.حاکمیت داشته‌های کشور را بر باد نمی‌دهد.حاکمیت قاطع است.حاکمیت نمی‌توان نداند.حاکمیت نمی‌تواند نبیند.حاکمیت نمی‌تواند مردم را تکه‌تکه کند.حاکمیت مردم را بازیچه‌ی خود نمی‌سازد.حاکمیت با مردمش مکر نمی‌کند.حاکمیت دلسوز مردم است.حاکمیت در اوج بحران خاموش و گم نمی‌شود.حاکمیت در میدان است.حاکمیت شنواست و بینا.حاکمیت مسئول است.حاکمیت پاسخگوست.حاکمیت عامل وحدت است و نه دلیل تفرقه.حاکمیت مردم را اولویت می‌داند و نه خود را.حاکمیت زورگو نیست.حاکمیت به اسم صلاح و مصلحت به هر چیزی مجوز نمی‌دهد.حاکمیت به هر قیمتی حاکمیت نمی‌کند.حاکمیت خود را تحمیل نمی‌کند.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 09:31:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم عزیزم کمی بیندیشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85-tvx8p4rdquwg</link>
                <description>مردم عزیزمآیا این شعارها حرف دلتان است؟ جاوید شاه؟ پهلوی برمی‌گرده؟کدام شاه؟ کدام پهلوی؟کسی که کل دورانی که در خارج از کشور گذرانده از پولهای کشور ما امرار معاش کرده و حتی نمی‌داند رنج معیشت چه معنایی دارد؟کسی که اگر سه جمله پشت سر هم بگوید در جمله‌ی چهارم خط سیر فکری و کلامی را گم می‌کند؟کسی که به جای اینکه به فکر ما باشد، ما را چون سربازان فرمانبردار و جان‌برکفی می‌بیند که هزاران هزار از آنان فدای شاه؟کسی که حتی برای حفظ ظاهر و برای چند روز هم نمی‌تواند خویشتن‌داری کند، تدبیر به خرج دهد، آینده‌نگری کند، به جان و مال و آینده‌ی مردم بیندیشد و برنامه‌ای قابل اجرا و به نفع مردم ارائه دهد؟آیا حق ملت ما چنین مسئولی است؟چرا باید کسی از بیرون به ما کمک کند؟نه پهلوی! و نه آمریکا دلسوز و خیرخواه ما مردم نیست، ما فقط می‌توانیم روی زانوهای خود حساب کنیم که اگر چنین نکنیم اشتباه قبلی را تکرار کرده‌ایم و دوباره ۵۰سال بعد همین آش است و همین کاسه.دیروز مستند &quot;کشوری در ذهن من&quot; را می‌دیدم که پیشنهاد می‌کنم ببینیدش، در مورد تغییرات مردمی در شیلی است، ببینید که خواست متحدانه‌ی مردم بدون رهبری واحد و به ویژه بدون اتکا بر خارج از کشور چگونه بالاخره به بار می‌نشیند.ببینید چگونه مردم، زن و مرد و جوان و نوجوان، یکصدا می‌شوند تا خود را از منجلاب اقتصادی و حکومت ناکارآمد نجات دهند.دلم می‌گیرد وقتی شعارهای سلطنت‌طلبانه یا توده‌ای مآبانه را می‌شنوم زیرا تصورم این است که خواست مردم این نیست فقط در نبود شعاری وحدت‌بخش و رهبری واحد چنین حرفهایی، بی‌هیچ فکری، بر زبان رانده می‌شود.صریح بگویم شعارهای بی‌فکر و احساساتی شدن بدون آینده‌نگری عاقبتی جز انقلاب قبلی ندارد، یعنی خونی که مردم می‌دهند و خواست به حقی که همین مردم دارند پلی می‌شود برای روی کار آمدن قدرت دیکتاتوری دیگری که هر چیزی برایش مهم‌تر از مردم است.مردم عزیزم کمی بیندیشیم.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 09:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران عزیزم، تسلیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-sx0rjwtgta0y</link>
                <description>مادر نیستم اما بسیار شنیده‌ام که داغ از دست دادن فرزند بدترین داغ عالم استاگر با خودم عهد نکرده بودم که گریه را کنار بگذارم، امروز زاری‌ها داشتم ولی به جای اشک در دلم، برای هر گل پرپر شده، مجلس عزایی برپاست.من نه مانند کاخ‌نشینانم و نه مانند خارج‌نشینان، من ایران را یکپارچه می‌بینم؛ آنی که امروز به نام اغتشاشگر و تخریبگر و تفاله خوانده می‌شود (و معلوم نیست فردا چه نامی بگیرد) فرزند ایران است و آنی که امروز به نام شهید تشییع می‌شود (و معلوم نیست فردا چه نامی بگیرد) نیز فرزند ایران است. داغ هر دو بر سینه‌ی ایران عزیزم سنگینی می‌کند.اگر مسئولیت جانهای از دست‌رفته و خونهای ریخته‌شده بر عهده‌ی کسی قرار می‌گیرد، او کسی نیست جز مسئول جامعه.هر سناریویی را بخواهیم بپذیریم باز هم مسئول جامعه کوتاهی کرده است (اگر کوتاهی نام مناسبی باشد!).اگر اینان مردمانند، نباید بررسی کنی که چرا اینچنین کارد به استخوانشان رسیده است؟اگر اینان مردم نیستند(!!!) نباید مراقب ورودشان، تجهیزاتشان و اعمالشان می‌بودی؟اگر اینان محرکانی هستند که پشت مردم پنهان می‌شوند، آیا نباید به این بیندیشی که چه شده است که مردم به راحتی تحریک می‌شوند؟و در هر حال چه اینان مردمند و چه در لباس مردم، آنچه نمی‌توان انکارش کرد، پرپر شدن گلهای ایرانم است که تو ای مسئول جامعه! وظیفه‌ای مهم‌تر از حفظ آنان نداری.دلم خون است و می‌دانم دل ایرانم خون‌تر است.خشمی در دلم زبانه می‌کشد که نمی‌دانم کی و کجا بیرون بریزد و مرا خس و خاشاک و تفاله و تروریست و نیروی خارجی و آشوبگر سازد!</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 10:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%87-b8z0etqardfy</link>
                <description>... سردمهمثل یک قایق یخ‌کرده رو دریاچه‌ی یخ، یخ کردمجشن مرگم برپاست ...پاره‌ای از نوشته‌های حسین پناهیپ.ن: حرف بیشتری ندارم ولی ویرگول اجازه‌ی انتشار کمتر از فلان کاراکتر را نمی‌دهد پس مجبور شدم پی‌نوشتی اضافه کنم اما یخ زدن یعنی یخ زدن دیگر! و اجازه‌ی هیچ کاری را به انسان نمی‌دهد.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 11:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان اندیشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-krj3qxat3xjw</link>
                <description>همهٔ عالم و آدم می‌دانند که من عاشق دانستن و بیشتر دانستنم و احتمالا بر همین اساس از تحصیلات و دانشگاه خوشم می‌آید ولی تحصیل دوران کارشناسی ارشد چنان آش درهم‌جوشی بود که چهرهٔ دانشگاه را برایم کدر کرد آنقدر که حتی تصور ادامهٔ تحصیل دانشگاهی پشتم را می‌لرزاند.مطالعه به معنای واقعی آن یعنی روشن شدن و طلیعهٔ‌ اندیشه، برای من جذاب‌ترین کار دنیاست. همیشه در حیرت کشف و اندیشه‌ای هستی و همیشه هیجان اندیشه‌های دیگر پابرجاست.گمانم دانشگاه از هر چه دانستن و عطش دانایی و ذوق و شوق و هیجان آگاهی است خالی شده! هر چه بیشتر با دانشگاهیان دمخور می‌شوم بیشتر آنان را اسیر رسومات مسخره می‌بینم! گویی مقاله و ارائه جباران دانشگاهی‌ان که برای رضای خاطر آنان باید تلاش کرد! گویی فرصت ناب بحث و غور در اندیشه طفل بازیگوشی است که باید هر چه دورتر از دربار این جباران نگاه داشته شوند!دلم لک زده است برای جمعی که بشود چند ساعتی بدون دغدغهٔ «که چی» در مورد مفاهیم مختلف بحث کرد و دعوا کرد و فریاد زد و ساکت شد و در انتها چایی سر کشید و قرار جلسهٔ بعد را گذاشت.گاهی یک دلم می‌گوید این جمع را از هم‌دانشگاهی‌ها می‌توانی بسازی پس به ادامه تحصیل فکر کن، در همین حال سراسیمه آن دلم سر می‌رسد و هنوز نفس تازه‌نکرده، هن‌هن‌وار، می‌گوید نه! اگر خودت را به زندان دانشگاه معرفی کنی دیگر روی مطالعهٔ لذت‌بخش را نمی‌بینی، چنان نگاه تلخ و بزدلانهٔ آکادمیک بر روحت می‌نشیند که همین دو صفحه خوانش لذت‌بخش هم از دست می‌دهی.دلم می‌گیرد که وقتی کتابی را می‌بینند اول دنبال سمت نویسنده‌اش هستند! دلم می‌گیرد که به جای یک مقالهٔ پربار و عمیق که دغدغهٔ فردی است دنبال مقالات متعددی هستند که شاید دغدغه‌ای هم برایش نداشته باشند. دلم می‌گیرد که دانشگاه هم مانند صنعت تولیدی شده است. تولید اجناس به‌دردنخور، تقلیدی و یکبار مصرف!ولی کاش در همین حوالی یاران اهل دانش و بی‌کله‌ای بیابم برای گعده‌های ماهانهٔ توسرزنی</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 12:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعلام شکست و خروج از این چالش</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-h6nt5s9qmjvd</link>
                <description>اگر درست بگویم از 22خرداد تا امروز اینجا نیامده‌ام. راستش دلم نمی‌خواست بیایم. خودم را می‌شناسم و می‌دانم اینجا بیایم حتما متنی می‌خوانم یا حتما چشمم به عنوانی می‌خورد و اثر نوشته‌های شخصی بر روح و روان من بیش از اثر اخبار و وقایع است. پس نیامدم. دلم نمی‌خواست درگیر انواع افکار شوم آن هم وقتی به طور مطلق هیچ کاری از من ساخته نیست.من از جنگ واهمه ندارم. نمی‌دانم چطور توضیحش بدهم شاید یک جور خریت است یا از بی‌میلی به زندگی ناشی می‌شود و شاید هم چون لمسش نکرده‌ام هنوز ترس خاصی از آن را درک نمی‌کنم. ولی به هر حال این روزها درگیر ترس و غم نبودم، کمی هیجان‌زده بودم و نمی‌توانستم روی کارهای معمولم تمرکز کنم. همین.در این مدت سعی کردم کمتر با آدمها صحبت کنم و بحث را به جنگ نکشانم ولی ناخواسته همه از جنگ حرف می‌زدند و طرز نگاهها آزارم می‌داد. موضوع اصلی در زندگی من همیشه نگاه همه‌جانبه بوده و وقتی نمی‌توان همه‌جانبه دید چطور می‌توان چنان با قاطعیت نظر داد. آن هم در مورد سیاست که سرتاپا دروغ است و در مورد تاریخ که تا از آن فاصله نگیری حتی نمی‌توانی تحلیلی نزدیک به واقع ارائه کنی.به هر حال خیلی خوشحال بودم که این روزها در تنهایی خودمان بودم و زندگی دونفره به زیباترین شکل ممکن جاری بود.اما بعد ...این روزها برای از بین نرفتن چالشم دفتری برداشتم و هر روز نوشته‌ای در آن به یادگار گذاشتم تا بعد از افتادن آبها از آسیاب به اینجا بازگردم ولی ماجرای غمناکی پیش آمد که موجب تصمیمی شد:به جهت حضور در فضای مجازی آدمهای متعددی به من پیام می‌دهند و من هم آدم بسته‌ای نیستم و هر سلامی را علیک می‌گویم. مدتی پیش یکی از شنوندگان پادکستم در تلگرام پیام داده بود و صحبت کرده بود. از مرگ مادرش گفته بود و از احوال خودش. من هم طبق عادتم بدون اینکه بپرسم کی هستی و چه هستی کمی دلداری‌اش دادم و تمام.گاه‌گاه پیامهایی می‌داد و من هم پاسخ‌هایی می‌دادم. در مرزبندی خودم بودم و خیالم راحت بود. تا اینکه ناگهان بی‌دلیل حس کردم طرف در جاده‌ی دیگری قدم می‌زند. از آنجا که همیشه به طرف مقابل بیش از حس خودم اهمیت می‌دهم محترمانه از متاهل بودنم گفتم. در تمام این مدت بسیار رسمی و دور و مودب و محترم برخورد کرده بودم و همچنان خیالم راحت بود.تا قطعی اینترنت ...در زمان قطعی، من به تلگرام وصل نمی‌شدم. گذشت و گذشت تااااا اتصال گاه گاه برقرار شد و دیدم آن آقای به اصطلاح محترم که حتی نامش را نمی‌دانم بعد از پیامهای پی‌درپی. شروع کرده بود به خط و نشان کشیدن و بعد فحش دادن و بعد هم برچسب‌های ناروا زدن!البته که از خجالتش در آمدم و مودبانه نقطه‌ای بر پایان مکالمات گذاشتم ولی دردم آمد. دردم آمد که هنوز آدمهایی که خود را فرهنگی و هنری و بالغ و فرهیخته می‌دادند نمی‌توانند یک رابطه‌ی بسیار دور را در چهارچوب درک و احترام نگاه دارند. دردم آمد که هنوز (و شاید همیشه) نبود حیای گربه و در باز دیزی پابرجاست.دردم آمد چون من آدمی نیستم که در دیزی را ببندم بلکه دوست دارم در گشوده باشد و امکان ارتباط با آدمها وجود داشته باشد. اما راستش دیگر حوصله‌اش را ندارم. دیگر نه حوصله‌ی مراقبت از در را دارم و نه حوصله‌ی برخورد با آدمها را. به همین دلیل آن ذوق نوشتن در اینجا را از دست داده‌ام. قطعا می‌نویسم اما کمتر از خودم و بیشتر از چیزهای دیگر مثل همان علم و ادبیات.این را هم اضافه کنم: این روزها نوشتن در دفتر حس‌های گذشته را به من برگرداند. یک نوع رهایی خاصی در نوشتن‌های خصوصی هست که در عمومی نوشتن خود را نشان نمی‌دهد.در انتها بگویم درست است که برای چندمین بار از آدمها دردم آمده است اما من عاشق ارتباط با آدمها هستم. امیدوارم همیشه آدمهای درست به هم برخورد کنند. در حال حاضر دوستان خیلی خوبی دارم که شاید تصمیم بگیرم برای همیشه تعدادشان را بی‌تغییر نگاه دارم و از وجود آنها چنان لذت ببرم که گویی با همه‌ی جهان در ارتباطم.اصلا شاید پاسداشت دوستان خوب این باشد که در دیزی را ببندم!دوستان عزیزم، ممنون که هستید❤این آخرین پست از چالش یکسال نوشت است که گمانم در 60امین روز ترکش می‌گویم. سبا! متنهایت را با اشتیاق می‌خوانم و از آنها لذت خواهم برد.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 10:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>52. دکمه‌ی خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/52-%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-uqzimwkjorji</link>
                <description>از وقتی یادم می‌آید بیان کردن برای من از لذت‌بخش‌ترین کارها بوده است. بیان احساسات، اتفاق‌ها، پیش‌بینی‌ها، حقایق، آموخته‌ها، آرزوها. هر چیزی که از مغز بگذرد و به بیان برسد را در اتاق بیان ذهنم جا می‌دادم.خاطرم هست یکی از هم‌اتاقی‌هایم روزی گفت: «ساحل! تو دو دقیقه رفتی بیرون و برگشتی؛ این ماجرای شکار پروانه به دست گربه‌ای که تو تعریف می‌کنی خیلی بیشتر طول کشیده!!!». و من چنان ذوقم کور شد که حوصله نکردم برایش بگویم دیدن ما سرعت بیشتری از بیانمان دارد. این خاطره چند نکته برای من دارد. اول اینکه ممکن است چیزهای جذاب برای من برای شنونده جذاب نباشد و حتی ممکن است موضوع جذاب باشد ولی شنیدنش جذاب نباشد. یا اینکه شنیدنش از زبان من جذاب نباشد یا اصلا به دلیل هیجان من در بیانم دروغ و ناراست جلوه کند. دوم اینکه برخورد طرف مقابل در ذوق من اثرگذار است.این اول و دومی که گفتم حسابی منطقی است و ممکن هم هست در درازمدت در من اثر کرده باشد ولی از جایی به بعد شنونده‌هایم منتخب شدند و موضوعاتم هم از فیلتر علاسق مشترک عبور دادم ولی چیزی همیشه می‌لنگیده است. نمی‌دانم چه! باید بگویم حتی در بهترین مکالماتم هم حس می‌کردم یا نتوانستم درست بیان کنم (یعنی فرستنده‌ی خوبی برای پیام نبودم) یا نتوانستم درست مخاطب را درگیر موضوع کنم. دقت می‌کنید! به نخواستن و نتوانستن طرف مقابل کاری ندارم! ذهن من مدام اینگونه می‌اندیشد! من نتوانستم، من مشکل داشتم، من موقع‌شناس نبودم ... من ... من ... من ... راستش این اخلاق را دوست دارم با اینکه شاید بوی کمبود عزت نفس بدهد ولی بوی بهترش این است که من تنها بر عملکرد خود می‌توانم نظارت کنم و بهبودش دهم.بله! همیشه یا شمس بود و مولانا نبود! یا مولانا بود و شمس قهر کرده بود.تا اینکه این اواخر هر گونه بیانی برایم مضحک است. بگویم برای چه؟ نه! حتی قبل از این جمله، دیگر ذوقی برای بیان درونم نمی‌جوشد تا با هیجان چیزی را برای کسی نقل کنم. اشتباه نشود! نه اینکه شنوندگانی نیستند و چنان مخشان را خورده‌ام که دم بر کول رفته‌اند ها! نه! من دیگر بیان برایم جذاب نیست. شاید آن بی‌میلی به نوشتن هم از همین چشمه می‌نوشد.می‌توانم زیر میز بزنم و بنا بر میلم دیگر نه بنویسم و نه چندان بگویم ولی می‌خواهم جان تازه‌ای در ذوق رو به مرگم بدمم. این نوشته خود تلاشی‌ست در جهت مخالفت با آن بی‌میلی. همین بی‌میلی به بیان را بیان کردم تا کمی مقابله از خود نشان دهم.تا یکشنبه ...پی‌نوشت: دلم در خود فرو رفتن می‌خواهد! شاید همین حس است که گاهی زمان مرا می‌دزدد و چون می‌داند با او مخالفت می‌کنم پنهانی کارش را به انجام می‌رساند! انجامی که نمی‌داند خوش است یا ناخوش!</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 09:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>51. قدرت جادویی !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/51-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-r8xhx0n5nb8i</link>
                <description>سوالی خواندم که خیلی ذهنم را مشغول کرده است:اگر می‌توانستی یک قدرت جادویی داشته باشی آن چه بود و چرا؟اگر دوست داشتید جوابتان را برایم بنویسید.جوابم به این سوال در هر سنی یک چیزی بوده است ولی دیروز کمی دردم آمد زیرا انقدر درگیر زندگی و آرزوهای کوچک شده‌ام که حتی تصور جادو هم برایم محدود شده است. درست است آرزوهای کوچک خوب است و حتی بسیار لذت‌بخش ولی من همیشه برای آن بخش از رویاها و تصورات دست‌نیافتنی‌ام ارزش زیادی قائل بودم. برای روشن شدن موضوع و اینکه بدانید منظورم از آرزوهای بزرگ و شاید دست‌نیافتنی چیست بگویم که یکی از آنها این است که مدتی درخت گلابی باشم. این هدف نیست که بنشینی و برایش برنامه بریزی یا از نرسیدن به آن افسرده شوی و غصه بخوری بلکه آرزویی خنده‌دار و در عین حال شیرین است. در حال از دست دادن این قسم آرزوهایم هستم !!!</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 09:57:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>50.صداهای جاری در این روزهای مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/50%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-i0qpe6uv1ohm</link>
                <description>می‌خواستم فایل‌های صوتی را اینجا آپلود کنم اما گویا نمی‌شود! من هم حوصله سروکله‌زدن ندارم، پس لینک می‌گذارم:یک: چند روزی است این بیرجند و سه گدارش دست از سرم بر نمی‌دارد:گدار سومی دی دی دیدار یارهدو: حسین پناهی همیشه آن گوشه‌ی دنج ذهنم در حال تکرار آلبوم «سلام، خداحافظ»ش است: از آهنگ 19 به بعد را نمی‌توانم جدا بشنومپشت این پنجره علم چتر شک دستشه و از آفتاب حرف ميزنهسه: دکلمه‌ی انتهای این ترانه هم با لحن اثرگذار مسعود فردمنش اغلب توی ذهنمه، این روزها بیشترمن تمام هستی‌ام را در نبرد با سرنوشت،‌ در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتمچهار: و جهان‌بینی ذهنم!... چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی ...احساس می‌کنم منی وجود داشته است متعلق به سالهااااا پیش و روحش را جایی جاگذاشته، و من میان ولگردی‌هایم مدتی با آن روح زندگی کردم و بعد من هم جایی جایش گذاشتم! حالا منی مانده‌ام با ته‌مزه‌ای دلپذیر و حسرت‌بار از گذشته!کاش می‌شد در یک پست ویرگول چند فایل صوتی آن هم در هر جایی که بخواهیم بگذاریم! اگر امکانش هست، من بلد نیستم.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 09:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>49+1.حال خر می‌دانی یعنی چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/491%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-ttyksz95nkcf</link>
                <description>چند روزی است نمی‌دانم چه حالی‌ام! نه خواب دارم، نه بی‌خوابی؛ نه خوراک دارم، نه گرسنگی؛ نه شور و هیجان دارم، نه کرختی؛ نه روز دارم و نه شب! واقعاً هیچ‌چیز نیست حتی کسالت! نمی‌دانم چیست. ناگهان به خود می‌آیم و می‌بینم ساعت‌هاش در عالم هپروت بوده‌ام!!! چه می‌کردم؟ نمی‌دانم! اگر ساعت روی دیوار نباشد حتی متوجه نمی‌شوم که چند ساعتی هست که غیبت داشته‌ام.عجیب اینکه هیچ یادم نمی‌آید در این چند ساعت چه گذشت! نه خواب است و نه رویا و خیال و نه حتی بی‌هوشی!حال غریبی هم دارم،‌حالی شبیه کسی که از سالها پیش یا سالها بعد به اینجا آمده و چیزها برایش خنثاست! نه شوری برمی‌انگیزد نه کسالت می‌آورد! هیچ!ولی یک چیزی هست. دلم نمی‌خواهد از پشت میز کارم بلند شوم! دلم می‌خواهد حتی اگر کاری هم ندارم همینجا لم بدهم و سیگاری دود کنم و به صدای بازی بچه‌ها در خیابان گوش دهم. نه! دروغ گفتم! سیگار نمی‌خواهم،‌تا یک هفته حلقم بویش را می‌دهد و صدای بازی بچه‌ها را هم نمی‌خواهم بشنوم از بس که بی‌ادبانه صحبت می‌کنند.چند روزی است نمی‌دانم چه حالی‌ام. حال خری است ...پ.ن: دلم می‌خواست امروز دوبار متن بنویسم.</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 20:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>49. حس خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sahelbanoo/49-%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-na8m2xapdqqx</link>
                <description>قصد داشتم چیز دیگری بنویسم ولی نمی‌توانم! چون این تصویر از دیروز در مغزم مرکز توجه بوده است:وقتی این نقاشی را در پست یکی از دوستان دیدم و متنش را خواندم حس خوبی درونم جاری شد که تلاش برای نوشتنش بی‌فایده است فقط بگویم که خوشحالم که مردمان نیک و لطیف هنوز هستند. پی‌نوشت: مدتی است در نوشتن به مشکل خورده‌ام، آنچه می‌خواهم بگویم به انقیاد! کلمات در نمی‌آیند. شاید هم ناظمی نامحسوس در حال فیلترینگ قصدهایم است! 🙄</description>
                <category>ساحل مرتضوی</category>
                <author>ساحل مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 10:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>